ویتگنشتاین میگه (توی کتاب آبی) وقتی فیلسوف به دنبال ماهیت کلمات در جایی خارج ار کاربردشون می گرده باعث میشه که زبان «بیکار» بشه. حالا چرا این اتفاق می افته؟ چون معنای واژه که خارج از زبان نیست. شما وقتی که می خوای معنای واژه را خارج از زبان پیدا کنی، یعنی نیازی به زبان نداری، خب وقتی هم که نیازی به زبان نداشته باشی، عملا زبان رو بیکار کردی و اون رو فرستادی پی نخود سیاه. این پی نخود سیاه فرستادن یعنی چی؟ یعنی همون به تعطیلات فرستادن زبان. خارج از زبان هم پی معنا گشتن یعنی جستجوی متافیزیکی.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
👍3👎1
ابوعمروبن نُجَیْد گوید هر حال کی آن نتیجۀ علم نباشد زیان او بر صاحب آن از نفع بیشتر بود.
#رساله_قشیریه(ص۷۹)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe📖
#رساله_قشیریه(ص۷۹)
#ابوالقاسم_عبدالکریم_بن_هوزان_قشیری
@PhilosophyCafe📖
👍2
🖋 گاهی فکر میکنم که فسیلی زندهام، چون در مدرسهای درس میخواندم که هر روز در نمازخانهاش مراسم عبادت برگزار میشد و آموختن لاتین در آن اجباری بود (اما یونانی فقط مال بچههای باهوش بود). آموزش لاتین بهشدت متکی بود بر تکرار طوطیوار صرف صیغهها و تجزیهوترکیب جملهها و تقطیع اوزان. کتابهای درسیمان متعلق به آغاز قرن بیستم یا حتی پیش از آن بود. استادان متون کلاسیک همۀ هموغمّ خود را صرف مسائل پرآبوتابی میکردند از قبیل اینکه آیا V رومی را میشود مثل W تلفظ کرد یا نه. ضمن مراسم وعظ، که دستکم هفتهای یکبار با طول و تفصیل برگزار میشد، عادت داشتم سر خودم را به بازی با الفبا گرم کنم. به ما میگفتند شخصیتهای متون کلاسیک و کتاب مقدس را اسوۀ خود قرار دهیم -داوودشاه، شمعون مکابی [یکی از افراد خاندان یهود که در یهودیه بر سلوکیان شوریدند]، گایوس موکیوس اسکایوولا [یکی از شخصیتهای اشرافی جمهوری روم] یا اسکیپیو افریکانوس [ژنرال رومی، سدۀ دوم پیش از میلاد].
🖋 نظام آموزشیای که من از سر گذراندم یقیناً به آنچه در سدههای هفدهم و هجدهم اِعمال میشد بسیار نزدیکتر بود تا به نظامی که اینک در سدۀ بیستویکم اجرا میشود. امروزه آموزش و پرورش دیگر بر موفقیتهای فردی قهرمانان تأکید چندانی ندارد. در اکثر مدارس، القا و تلقین عقاید مسیحی جای خود را به آموزش مبهمتر و ملایمتر و چندفرهنگیتر داده است. یادگیری طوطیوار اساساً مغضوب واقع شده. با این همه، حالا متوجه شدم که غور و ممارست آغازین من، چه در کتاب مقدس و چه در متون لاتین، در فهم ریشهها و تکوین شرقشناسی بسیار مفید بوده است، زیرا ... شرقشناسی در سایۀ گفتمانهای بسیار کلانتر کتاب مقدس و متون کلاسیک بالید.
شیوۀ قدیمیتر کسب دانش کمی ملالآور بود. تحقیق جدی و عالمانه اغلب همینطور است.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
🖋 نظام آموزشیای که من از سر گذراندم یقیناً به آنچه در سدههای هفدهم و هجدهم اِعمال میشد بسیار نزدیکتر بود تا به نظامی که اینک در سدۀ بیستویکم اجرا میشود. امروزه آموزش و پرورش دیگر بر موفقیتهای فردی قهرمانان تأکید چندانی ندارد. در اکثر مدارس، القا و تلقین عقاید مسیحی جای خود را به آموزش مبهمتر و ملایمتر و چندفرهنگیتر داده است. یادگیری طوطیوار اساساً مغضوب واقع شده. با این همه، حالا متوجه شدم که غور و ممارست آغازین من، چه در کتاب مقدس و چه در متون لاتین، در فهم ریشهها و تکوین شرقشناسی بسیار مفید بوده است، زیرا ... شرقشناسی در سایۀ گفتمانهای بسیار کلانتر کتاب مقدس و متون کلاسیک بالید.
شیوۀ قدیمیتر کسب دانش کمی ملالآور بود. تحقیق جدی و عالمانه اغلب همینطور است.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
👍4❤2
خوانشی ویتگنشتاینی برای مواجهه با پارادوکس (مخصوصاً برای انسان عادی «یعنی برای خودم»)
۱. پارادوکس بیماریِ فیلسوفان است، نه انسانِ عادی
ویتگنشتاین معتقد است گرفتاری در پارادوکسهایی مثل «پیروی از قاعده» یا «زبان خصوصی»، نتیجۀ بازیِزبانی فیلسوفان است. یک انسان عادی در بستر زندگی روزمره در حال خرید نان، بازی کردن با بچه، یا رانندگی کردن هرگز به چنین تناقضی برنمیخورد. پس اگر یک فرد عادی به پارادوکس رسید، در واقع موقتاً نقش فیلسوف را پذیرفته است. اولین چاره این است که این نقش را کنار بگذارد.
۲. «توقفِ پرسشگری» خودش نوعی درمان است
ویتگنشتاین در بند ۱۳۳ هدف فلسفه را «رسیدن به جایی میداند که بتوانیم هر وقت خواستیم فلسفهورزی را متوقف کنیم». اگر انحلال پارادوکس ممکن نشد، سادهترین و درستترین چاره، «قطعِ فکر کردن دربارۀ آن» است. پارادوکس تنها در همان لحظۀ فکر کردن وجود دارد؛ به محض مشغول شدن به کارِ روزمره، یعنی خوردن، خوابیدن یا کار کردن، آن «مسئله» به همان نیستیِ زبانیاش برمیگردد. توقفِ پرسش، پایانِ گرفتاری است. مسئله به نیستی برمیگردد.
۳. «بازگشت به زندگی» یعنی رسیدن به بستر سنگیِ عمل. عملِ زیستن، درمانگرِ مطلق است
وقتی توجیهات نظری تمام میشود، به جایی میرسیم که ویتگنشتاین آن را «بستر سنگی» (بند ۲۱۷) مینامد. در آنجا دیگر پرسش از «چرایی» بیمعناست و پاسخ نهایی این است: «این همان کاری است که میکنم». انسان عادی نیازی به فهمِ ریشۀ پارادوکس ندارد؛ فقط کافی است همان رفتاری را ادامه دهد که شکلِ زندگی به او آموخته است (درست مثل شکاکی که با شنیدن خبر مرگ فرزندش بیاختیار گریه میکند و از فلسفهاش خارج میشود).
۴. دست از پرسیدنِ «چیستی» برداریم؛ به «کاربرد» نگاه کنیم
پرسش «پارادوکس چیست؟» یا «ریشۀ آن کجاست؟» خودش ادامۀ تله است. چارۀ جایگزین این است که به جای درگیری ذهنی، به اطراف نگاه کنیم و ببینیم مردم عادی چگونه واژهها را در عمل و رفتارهایشان به کار میبرند. این مشاهدۀ عملی، ذهن را از فضای انتزاعی به بیرون میکشاند و گرفتاری را از بین میبرد.
۵. «حل نشدن» اشکالی ندارد؛ میتوان در تله نشست و آرام بود
تمثیل مگس و مگسگیر از کتاب آبی ویتگنشتاین نشان میدهد که اگر مگس نتواند راه خروج از شیشه را پیدا کند، میتواند میتواند همان جا روی زمین بنشیند! چون تلهی مگسگیر فقط برای کسانی تله است که مدام در حال پرواز هستند. انسانِ عادی نیز اگر پارادوکس را نفهمید، با پذیرشِ سادۀ «نمیفهمم، ولی زندگی را ادامه میدهم» در واقع دیگر درونِ تله نیست. تله بالای سر او باقی میماند، اما او را اذیت نمیکند.
و خلاصه در یک جمله:
«زبان و زمین به هم تعلق دارند». وقتی ذهن درگیر پارادوکس است، واژهها را از زمینِ زندگی کندهایم. بهترین چاره برای انسان عادی این است: واژهها را رها کنید و خودتان به زمین برگردید. بازگشتِ جسمانی و عملی به زندگی، قویترین و سادهترین درمان است؛ حتی اگر فلسفهاش را نفهمید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
۱. پارادوکس بیماریِ فیلسوفان است، نه انسانِ عادی
ویتگنشتاین معتقد است گرفتاری در پارادوکسهایی مثل «پیروی از قاعده» یا «زبان خصوصی»، نتیجۀ بازیِزبانی فیلسوفان است. یک انسان عادی در بستر زندگی روزمره در حال خرید نان، بازی کردن با بچه، یا رانندگی کردن هرگز به چنین تناقضی برنمیخورد. پس اگر یک فرد عادی به پارادوکس رسید، در واقع موقتاً نقش فیلسوف را پذیرفته است. اولین چاره این است که این نقش را کنار بگذارد.
۲. «توقفِ پرسشگری» خودش نوعی درمان است
ویتگنشتاین در بند ۱۳۳ هدف فلسفه را «رسیدن به جایی میداند که بتوانیم هر وقت خواستیم فلسفهورزی را متوقف کنیم». اگر انحلال پارادوکس ممکن نشد، سادهترین و درستترین چاره، «قطعِ فکر کردن دربارۀ آن» است. پارادوکس تنها در همان لحظۀ فکر کردن وجود دارد؛ به محض مشغول شدن به کارِ روزمره، یعنی خوردن، خوابیدن یا کار کردن، آن «مسئله» به همان نیستیِ زبانیاش برمیگردد. توقفِ پرسش، پایانِ گرفتاری است. مسئله به نیستی برمیگردد.
۳. «بازگشت به زندگی» یعنی رسیدن به بستر سنگیِ عمل. عملِ زیستن، درمانگرِ مطلق است
وقتی توجیهات نظری تمام میشود، به جایی میرسیم که ویتگنشتاین آن را «بستر سنگی» (بند ۲۱۷) مینامد. در آنجا دیگر پرسش از «چرایی» بیمعناست و پاسخ نهایی این است: «این همان کاری است که میکنم». انسان عادی نیازی به فهمِ ریشۀ پارادوکس ندارد؛ فقط کافی است همان رفتاری را ادامه دهد که شکلِ زندگی به او آموخته است (درست مثل شکاکی که با شنیدن خبر مرگ فرزندش بیاختیار گریه میکند و از فلسفهاش خارج میشود).
۴. دست از پرسیدنِ «چیستی» برداریم؛ به «کاربرد» نگاه کنیم
پرسش «پارادوکس چیست؟» یا «ریشۀ آن کجاست؟» خودش ادامۀ تله است. چارۀ جایگزین این است که به جای درگیری ذهنی، به اطراف نگاه کنیم و ببینیم مردم عادی چگونه واژهها را در عمل و رفتارهایشان به کار میبرند. این مشاهدۀ عملی، ذهن را از فضای انتزاعی به بیرون میکشاند و گرفتاری را از بین میبرد.
۵. «حل نشدن» اشکالی ندارد؛ میتوان در تله نشست و آرام بود
تمثیل مگس و مگسگیر از کتاب آبی ویتگنشتاین نشان میدهد که اگر مگس نتواند راه خروج از شیشه را پیدا کند، میتواند میتواند همان جا روی زمین بنشیند! چون تلهی مگسگیر فقط برای کسانی تله است که مدام در حال پرواز هستند. انسانِ عادی نیز اگر پارادوکس را نفهمید، با پذیرشِ سادۀ «نمیفهمم، ولی زندگی را ادامه میدهم» در واقع دیگر درونِ تله نیست. تله بالای سر او باقی میماند، اما او را اذیت نمیکند.
و خلاصه در یک جمله:
«زبان و زمین به هم تعلق دارند». وقتی ذهن درگیر پارادوکس است، واژهها را از زمینِ زندگی کندهایم. بهترین چاره برای انسان عادی این است: واژهها را رها کنید و خودتان به زمین برگردید. بازگشتِ جسمانی و عملی به زندگی، قویترین و سادهترین درمان است؛ حتی اگر فلسفهاش را نفهمید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
روباه در جواب گفت: [... ]من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان #سرچشمه_سوءتفاهم است. ولی تو هر روز میتوانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
Philosophy Cafe ♨️
خوانشی ویتگنشتاینی برای مواجهه با پارادوکس (مخصوصاً برای انسان عادی «یعنی برای خودم») ۱. پارادوکس بیماریِ فیلسوفان است، نه انسانِ عادی ویتگنشتاین معتقد است گرفتاری در پارادوکسهایی مثل «پیروی از قاعده» یا «زبان خصوصی»، نتیجۀ بازیِزبانی فیلسوفان است. یک…
دوست خوبمون محمد @thelastMoralist درمورد این متن یک پرسش زیبا و عمیق انجام داده اند. که در ادامه به آن می پردازیم با خوانشی که بنده از آن دارم. ایشون پرسیده:
در این چارچوب فهم فیلسوف از زندگی در سلسله مراتبی از پیش تعیین شده، متعالیتر از فهم انسان عادی نمیشه دیگه؟
این پرسش بسیار دقیق، ظریف و هوشمندانه است. در واقع ایشون درست نقطهی آسیبپذیرِ هر خوانشِ «عرفانیگونه» از ویتگنشتاین را هدف گرفته است.
برای پاسخ به اینکه این پرسش دقیقاً چه میپرسد، ابتدا آن را به زبان ساده بازنویسی میکنم، سپس لایههای پنهان آن را باز میکنم:
«اگر فیلسوف (که درگیر پارادوکس شده) برای رهایی، باید به سطحِ زندگیِ عادی برگردد، آیا این بازگشت، خودش او را به جایگاهی بالاتر از انسان عادی نمیرساند؟ مگر نه اینکه فیلسوفِ برگشته، «زندگی» را با آگاهیِ فلسفی درک میکند، در حالی که انسان عادی صرفاً به صورتِ غریزی و ناآگاهانه در آن غوطهور است. پس آیا فیلسوف به نوعی از انسان عادی «متعالیتر» و «برتر» نمیشود؟»
لایههای پنهانِ این پرسش، یعنی چیزهایی که می پرسه ولی در متن پرسش مخفی هستند.
۱. نقدِ نخبهگرایی پنهان: آیا فلسفهی ویتگنشتاین، با وجود ظاهرِ ضدّنظریهاش، در نهایت به یک «عرفانِ روشنفکرانه» ختم نمیشود که فیلسوف را به نخبهای آگاه و انسان عادی را به کودکی ناآگاه تبدیل کند؟
۲. چالشِ پارادوکسِ «نردبان»: اگر فیلسوف برای فهمِ زندگی باید از «نردبانِ» مفاهیم بالا برود و سپس آن را دور بیندازد، آیا کسی که روی زمین مانده (انسان عادی) با کسی که بالا رفته و برگشته (فیلسوفِ درمانشده) واقعاً یکسان است؟ یا فیلسوفِ برگشته، نگاهِ عمیقتری به همان زمین دارد؟
۳. آیا «بازگشت» همان «ماندن» است؟: پرسش دوستمون در واقع میپرسد که آیا میان «غوطهوریِ ناآگاهانه در زندگی» و «بازگشتِ آگاهانه به زندگی» تفاوتِ هستیشناختی و معرفتی وجود دارد یا نه؟
و اما پاسخ:
خیر، فیلسوف پس از بازگشت به زندگی، هیچگونه برتری یا تعالیِ معرفتی بر انسان عادی پیدا نمیکند. فهمِ فیلسوف از زندگی، به هیچ وجه متعالیتر از فهمِ انسان عادی نیست؛ بلکه «فهمِ فلسفی» در بهترین حالت، صرفاً «زوالِ فهمِ کاذبِ فلسفی» است و بس.
توضیح بیشتر:
1. فیلسوف «بیمار» است و انسانِ عادی «سالم»
در این چارچوب، فیلسوف کسی است که دچار «فریبِ زبانی» شده و نیاز به درمان دارد. انسانِ عادی هرگز بیمار نبوده است. بازگشتِ فیلسوف به زندگی، او را «بهتر» یا «متعالیتر» از انسان عادی نمیکند؛ بلکه فقط او را از بیماری به حالتِ عادیِ بشری بازمیگرداند. فیلسوفِ درمانشده، مثل کسی است که یک سرما خورده و خوب شده است و نسبت به کسی که هرگز سرما نخورده، «برتر» نیست، بلکه فقط به همان سطحِ سلامتیِ آن آدم سرما نخورده برگشته است. هدف، رسیدن به یک «ابرانسان» نیست، بلکه برگشتن به یک «انسانِ معمولیِ سالم» است.
۲. فروپاشیِ سلسلهمراتب (نقدِ متافیزیکِ بالا/پایین)
ویتگنشتاین صریحاً هرگونه سلسلهمراتبِ معرفتی (بالاتر/پایینتر، عمیقتر/سطحیتر) را نفی میکند. او در بند ۱۲۴ میگوید: «فلسفه همهچیز را به همان شکلی که هست رها میکند.» یعنی فیلسوف وقتی درمان میشود، هیچ «معنایِ پنهانِ عمیقتری» برای زندگی کشف نکرده است؛ او فقط خطایِ زبانیِ خود را تشخیص داده است. انسان عادی اصلاً به آن خطا دچار نبوده، پس نیازی به «عمقِ بیشتر» ندارد. کار فیلسوف، کشفِ لایههای پنهان نیست؛ او فقط غبارِ مفاهیمِ ساختگی را از رویِ همان زندگیِ روزمرهی همهی مردم پاک میکند.
۳. «آگاهیِ فلسفی» خودش بخشی از بیماری است
اگر فیلسوفِ برگشته، به خود ببالد که «من الان زندگی را آگاهانهتر میفهمم»، یعنی هنوز کاملاً درمان نشده است! چون این احساسِ برتری، خودش نوعیِ دیگر از فریبِ زبانی است. ویتگنشتاین تأکید میکند که هدفِ درمان، رسیدن به «سکوتِ فلسفی» است؛ جایی که فیلسوف دیگر خود را «آگاهتر» از دیگران نمیداند، بلکه دقیقاً مثلِ بقیه، بدونِ فکرِ اضافی، به بازیِ زندگی ادامه میدهد. ادعایِ برتری یا تعالی، خود نشانهی عودِ بیماری است. زندگی آنقدر ساده و بیپیرایه است که نیازی به «تفسیرِ عمیقترِ فلسفی» ندارد؛ آنچه هست، همان است که هست.
۴. تمثیلِ نردبان در رساله (دورهی اول)
در رسالهی منطقی-فلسفی، ویتگنشتاین خودش میگوید پس از بالا رفتن از نردبانِ گزارهها، باید آن را دور بیندازد. اما فیلسوفِ متعالیانگار (که فکر میکند بالاتر ایستاده) در واقع نردبان را فراموش کرده است. کسی که واقعاً رساله را فهمیده، نه بالاتر از دیگران، بلکه «همسطحِ» آنها روی زمین ایستاده است.
جمعبندیِ نهایی:⬇️⬇️⬇️
در این چارچوب فهم فیلسوف از زندگی در سلسله مراتبی از پیش تعیین شده، متعالیتر از فهم انسان عادی نمیشه دیگه؟
این پرسش بسیار دقیق، ظریف و هوشمندانه است. در واقع ایشون درست نقطهی آسیبپذیرِ هر خوانشِ «عرفانیگونه» از ویتگنشتاین را هدف گرفته است.
برای پاسخ به اینکه این پرسش دقیقاً چه میپرسد، ابتدا آن را به زبان ساده بازنویسی میکنم، سپس لایههای پنهان آن را باز میکنم:
«اگر فیلسوف (که درگیر پارادوکس شده) برای رهایی، باید به سطحِ زندگیِ عادی برگردد، آیا این بازگشت، خودش او را به جایگاهی بالاتر از انسان عادی نمیرساند؟ مگر نه اینکه فیلسوفِ برگشته، «زندگی» را با آگاهیِ فلسفی درک میکند، در حالی که انسان عادی صرفاً به صورتِ غریزی و ناآگاهانه در آن غوطهور است. پس آیا فیلسوف به نوعی از انسان عادی «متعالیتر» و «برتر» نمیشود؟»
لایههای پنهانِ این پرسش، یعنی چیزهایی که می پرسه ولی در متن پرسش مخفی هستند.
۱. نقدِ نخبهگرایی پنهان: آیا فلسفهی ویتگنشتاین، با وجود ظاهرِ ضدّنظریهاش، در نهایت به یک «عرفانِ روشنفکرانه» ختم نمیشود که فیلسوف را به نخبهای آگاه و انسان عادی را به کودکی ناآگاه تبدیل کند؟
۲. چالشِ پارادوکسِ «نردبان»: اگر فیلسوف برای فهمِ زندگی باید از «نردبانِ» مفاهیم بالا برود و سپس آن را دور بیندازد، آیا کسی که روی زمین مانده (انسان عادی) با کسی که بالا رفته و برگشته (فیلسوفِ درمانشده) واقعاً یکسان است؟ یا فیلسوفِ برگشته، نگاهِ عمیقتری به همان زمین دارد؟
۳. آیا «بازگشت» همان «ماندن» است؟: پرسش دوستمون در واقع میپرسد که آیا میان «غوطهوریِ ناآگاهانه در زندگی» و «بازگشتِ آگاهانه به زندگی» تفاوتِ هستیشناختی و معرفتی وجود دارد یا نه؟
و اما پاسخ:
خیر، فیلسوف پس از بازگشت به زندگی، هیچگونه برتری یا تعالیِ معرفتی بر انسان عادی پیدا نمیکند. فهمِ فیلسوف از زندگی، به هیچ وجه متعالیتر از فهمِ انسان عادی نیست؛ بلکه «فهمِ فلسفی» در بهترین حالت، صرفاً «زوالِ فهمِ کاذبِ فلسفی» است و بس.
توضیح بیشتر:
1. فیلسوف «بیمار» است و انسانِ عادی «سالم»
در این چارچوب، فیلسوف کسی است که دچار «فریبِ زبانی» شده و نیاز به درمان دارد. انسانِ عادی هرگز بیمار نبوده است. بازگشتِ فیلسوف به زندگی، او را «بهتر» یا «متعالیتر» از انسان عادی نمیکند؛ بلکه فقط او را از بیماری به حالتِ عادیِ بشری بازمیگرداند. فیلسوفِ درمانشده، مثل کسی است که یک سرما خورده و خوب شده است و نسبت به کسی که هرگز سرما نخورده، «برتر» نیست، بلکه فقط به همان سطحِ سلامتیِ آن آدم سرما نخورده برگشته است. هدف، رسیدن به یک «ابرانسان» نیست، بلکه برگشتن به یک «انسانِ معمولیِ سالم» است.
۲. فروپاشیِ سلسلهمراتب (نقدِ متافیزیکِ بالا/پایین)
ویتگنشتاین صریحاً هرگونه سلسلهمراتبِ معرفتی (بالاتر/پایینتر، عمیقتر/سطحیتر) را نفی میکند. او در بند ۱۲۴ میگوید: «فلسفه همهچیز را به همان شکلی که هست رها میکند.» یعنی فیلسوف وقتی درمان میشود، هیچ «معنایِ پنهانِ عمیقتری» برای زندگی کشف نکرده است؛ او فقط خطایِ زبانیِ خود را تشخیص داده است. انسان عادی اصلاً به آن خطا دچار نبوده، پس نیازی به «عمقِ بیشتر» ندارد. کار فیلسوف، کشفِ لایههای پنهان نیست؛ او فقط غبارِ مفاهیمِ ساختگی را از رویِ همان زندگیِ روزمرهی همهی مردم پاک میکند.
۳. «آگاهیِ فلسفی» خودش بخشی از بیماری است
اگر فیلسوفِ برگشته، به خود ببالد که «من الان زندگی را آگاهانهتر میفهمم»، یعنی هنوز کاملاً درمان نشده است! چون این احساسِ برتری، خودش نوعیِ دیگر از فریبِ زبانی است. ویتگنشتاین تأکید میکند که هدفِ درمان، رسیدن به «سکوتِ فلسفی» است؛ جایی که فیلسوف دیگر خود را «آگاهتر» از دیگران نمیداند، بلکه دقیقاً مثلِ بقیه، بدونِ فکرِ اضافی، به بازیِ زندگی ادامه میدهد. ادعایِ برتری یا تعالی، خود نشانهی عودِ بیماری است. زندگی آنقدر ساده و بیپیرایه است که نیازی به «تفسیرِ عمیقترِ فلسفی» ندارد؛ آنچه هست، همان است که هست.
۴. تمثیلِ نردبان در رساله (دورهی اول)
در رسالهی منطقی-فلسفی، ویتگنشتاین خودش میگوید پس از بالا رفتن از نردبانِ گزارهها، باید آن را دور بیندازد. اما فیلسوفِ متعالیانگار (که فکر میکند بالاتر ایستاده) در واقع نردبان را فراموش کرده است. کسی که واقعاً رساله را فهمیده، نه بالاتر از دیگران، بلکه «همسطحِ» آنها روی زمین ایستاده است.
جمعبندیِ نهایی:⬇️⬇️⬇️
Philosophy Cafe ♨️
خوانشی ویتگنشتاینی برای مواجهه با پارادوکس (مخصوصاً برای انسان عادی «یعنی برای خودم») ۱. پارادوکس بیماریِ فیلسوفان است، نه انسانِ عادی ویتگنشتاین معتقد است گرفتاری در پارادوکسهایی مثل «پیروی از قاعده» یا «زبان خصوصی»، نتیجۀ بازیِزبانی فیلسوفان است. یک…
پس در یک جمله: فهمِ فیلسوف از زندگی، متعالیتر از فهمِ انسان عادی نیست، بلکه دقیقاً همسطحِ همان فهمِ ساده و بیپیرایهای است که انسانِ عادی همیشه داشته است. فرقِ فیلسوف با انسان عادی این است که فیلسوف از راهی دور و پرپیچخم برگشته، در حالی که انسانِ عادی هرگز آن راه را نرفته بود. زندگی آنقدر بیپیرایه است که نیازی به تفسیرِ عمیقِ فلسفی ندارد؛ آنچه هست، همان است که هست.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
👏6❤2👎2
🖋 شرقشناسی اساساً در غرب زیرمجموعۀ تحقیقات دانشگاهی بوده و هست. از این رو، تاریخ شرقشناسیِ آکادمیک مبحثی است که اختصاصاً از نقش عالمان دانشگاهی در حیات فرهنگی سخن میگوید، از این که دانش خود را از که آموختهاند و این دانش چگونه به دیگران منتقل میشود؟ چه جور آدمی را عالم و فاضل به شمار میآورند؟ برای ورود به تحقیق در باب فرهنگی دیگر در هر قرن چه منابعی لازم یا در اختیار بودهاند؟ آیا بررسی زبان عربی و اسلام در چارچوب گستردهتر حیات فکری غرب واقعاً مهم بوده است؟ اینها پرسشهای سادهای هستند که هنوز پاسخی نیافتهاند. مسائل مبهمتری هم هست که منتقدان شرقشناسی آنها را مطرح کردهاند، از این قبیل که دانشگاهیان مشغول در این حوزه تا چه حد، عمداً یا سهواً در خدمت امپریالیسم و صهیونیسم بودهاند؟ آیا برخی فرهنگنامهها و دانشنامهها را میتوان عامل تهاجم فرهنگی به شمار آورد؟
🖋 در مقابل، آیا همۀ منتقدان شرقشناسی بیغرض و مرضند، یا برخی مخالفتها با شرقشناسی ناشی از سیاستهای داخلی دانشگاهی، یهودستیزی یا اسلام بنیادگراست؟
... ادوارد سعید در 1995 پیگفتاری به چاپ تازۀ کتاب [کتاب «شرقشناسی»] افزود، اما هیچ یک از خطاهای آن در چاپ نخست، چه در باب امور واقع و چه در حوزۀ تحلیل و تفسیرها، در چاپ تازه و مفصلتر کتاب اصلاح نشدهاند. کتاب او چه میگوید؟ جان کلامش این است: شرقشناسی، گفتمان سلطهجویانۀ امپریالیسم، گفتمانی است تعیینکنندۀ هر آنچه در غرب میتوان دربارۀ شرق و به ویژه دربارۀ اسلام و اعراب نوشت و اندیشید. شرقشناسی به نفوذ غرب در سرزمینهای اعراب و مایملک آنها مشروعیت بخشیده و بر طرح صهیونیستها صحه میگذارد. اگرچه نظر سعید دربارۀ سرچشمههای شرقشناسی منسجم نیست، وی در مجموع بر آن بود که شرقشناسی ریشه در کار محققان فرانسوی و بریتانیایی در اواخر قرن هجدهم دارد.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
🖋 در مقابل، آیا همۀ منتقدان شرقشناسی بیغرض و مرضند، یا برخی مخالفتها با شرقشناسی ناشی از سیاستهای داخلی دانشگاهی، یهودستیزی یا اسلام بنیادگراست؟
... ادوارد سعید در 1995 پیگفتاری به چاپ تازۀ کتاب [کتاب «شرقشناسی»] افزود، اما هیچ یک از خطاهای آن در چاپ نخست، چه در باب امور واقع و چه در حوزۀ تحلیل و تفسیرها، در چاپ تازه و مفصلتر کتاب اصلاح نشدهاند. کتاب او چه میگوید؟ جان کلامش این است: شرقشناسی، گفتمان سلطهجویانۀ امپریالیسم، گفتمانی است تعیینکنندۀ هر آنچه در غرب میتوان دربارۀ شرق و به ویژه دربارۀ اسلام و اعراب نوشت و اندیشید. شرقشناسی به نفوذ غرب در سرزمینهای اعراب و مایملک آنها مشروعیت بخشیده و بر طرح صهیونیستها صحه میگذارد. اگرچه نظر سعید دربارۀ سرچشمههای شرقشناسی منسجم نیست، وی در مجموع بر آن بود که شرقشناسی ریشه در کار محققان فرانسوی و بریتانیایی در اواخر قرن هجدهم دارد.
📚 از کتاب «دانش خطرناک»، نوشتۀ رابرت اروین، ترجمۀ محمد دهقانی 📚
@philosophycafe
❤5👍1
و هرکهرا همّت او طعمه است در زمره بهایم معدوم گردد، چون سگ گرسنه که به استخوانی شاد شود و به پارهای نان خشنود گردد، و شیر باز اگر در میان شکار خرگوش گوری بیند دست از خرگوش بدارد و روی به گور آرد.
با همّت باز باش و با رای پلنگ
زیبا به گه شکار، پیروز به جنگ
معنی برخی از لغات
بهایم:چهارپایان
گور:گورخر
#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۶۲
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی
#مجتبی_مینوی
@PhilosophyCafe🐶🦁
با همّت باز باش و با رای پلنگ
زیبا به گه شکار، پیروز به جنگ
معنی برخی از لغات
بهایم:چهارپایان
گور:گورخر
#کلیله_دمنه_باب_شیروگاو_ص_۶۲
#ابوالمعالی_نصرالله_منشی
#مجتبی_مینوی
@PhilosophyCafe🐶🦁
❤7
Why big AI labs are hiring so many philosophers
https://www.economist.com/science-and-technology/2026/06/24/why-big-ai-labs-are-hiring-so-many-philosophers
https://www.economist.com/science-and-technology/2026/06/24/why-big-ai-labs-are-hiring-so-many-philosophers
The Economist
Why big AI labs are hiring so many philosophers
The technology presents all sorts of thorny problems—a philosopher’s favourite kind
به نظر می¬رسد ریشۀ نهاییِ تمامِ سردرگمیها به «نداشتنِ نمایِ کلی» از کاربردِ واژه¬ها بازمیگردد. فیلسوف به جای آنکه به تنوعِ بی¬پایانِ کاربردها در بسترِ زیستۀ زبان بنگرد، به تأمل در ضرورت¬های انتزاعیِ پشتِ پرده پناه میبرد. این تمایل، ما را به دسته-بندیِ دوگانۀ ریشه¬ها می¬رساند: ریشه¬های زبانی-دستوری که در فریبِ ظاهرِ جمله¬ها نمود مییابند، و ریشه¬های وجودی-روانشناختی که در میلِ وسواسیِ فیلسوف به بنیادسازیِ کاذب ریشه دارند. موتورِ محرکِ این دستۀ دوم، «هراس از بی¬بنیادی» است؛ فیلسوف از این حقیقت می¬هراسد که توجیهاتِ او در نهایت به صخرهای سخت از کنشِ بی¬اساس (عملِ ابتدایی) می-رسند و زیر پایِ عقلانیتش هیچ پایگاهِ استعلاییای وجود ندارد. این هراس، او را به ساختنِ موجوداتِ متافیزیکی، ذات¬های پنهان و لوگوس¬های بلورین وا میدارد تا خلاءِ معنایی را پر کند و از مواجهه با سیالیتِ محضِ زمانمندیِ عمل بگریزد. بدین ترتیب، بی¬بنیادیِ ذاتیِ توجیهات، نه یک نقصِ معرفتی، بلکه نیرویِ محرکِ اصلیِ سرگشتگیِ همیشگیِ بشرِ زبانورز است؛ چرا که او همواره می¬کوشد تا با قواعدِ صلب، بر هراسِ ناشی از زمینِ لغزندهی زندگی فائق آید.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤2
Philosophy Cafe ♨️
به نظر می¬رسد ریشۀ نهاییِ تمامِ سردرگمیها به «نداشتنِ نمایِ کلی» از کاربردِ واژه¬ها بازمیگردد. فیلسوف به جای آنکه به تنوعِ بی¬پایانِ کاربردها در بسترِ زیستۀ زبان بنگرد، به تأمل در ضرورت¬های انتزاعیِ پشتِ پرده پناه میبرد. این تمایل، ما را به دسته-بندیِ دوگانۀ…
«هراس از بیبنیادی» در فلسفهی ویتگنشتاین، اضطرابی وجودی است که فیلسوف هنگام مواجهه با پایانِ خطِ توجیهات تجربه میکند. او در «پژوهشهای فلسفی» (بند ۲۱۷) تأکید میکند که توجیهات به پایان میرسند و ما به «صخرهی سختِ عمل» میرسیم، جایی که دیگر نمیتوان دلیلی آورد. این بیبنیادی، فیلسوفِ وسواسی را به وحشت میاندازد؛ چون او مدام به دنبال پایگاهی استعلایی و محکم برای معرفت است. اما ویتگنشتاین در «دربارهی یقین» نشان میدهد که باورهای بنیادینِ ما (لولاها) نه درستاند و نه نادرست و هیچ توجیهی ندارند؛ آنها صرفاً بسترِ سختِ تمامِ پرسشها و شکهای ما را تشکیل میدهند. ریشهی این هراس، خلطِ «قاعده» با «واقعیتِ تجربی» و تلاش برای عقلانی کردنِ واکنشهای غریزیِ ماست. درمانِ این هراس از نگاه ویتگنشتاین، «پذیرش» است؛ پذیرشِ این که «زندگی» و «کنشِ روزمره» خودْ بنیادند و فراتر از آن توجیهی وجود ندارد. او میگوید که «آنچه باید پذیرفته شود، امرِ دادهشده، شکل¬ زندگی است» و نباید برای خودِ زندگی، دنبال دلیل گشت. این بیبنیادی، نه یک نقصِ معرفتی، بلکه بخشی از «تاریخ طبیعی» انسانِ زبانورز است و تلاش برای پر کردنِ این خلاء با ساختنِ متافیزیک، فقط سرگشتگی را بیشتر میکند. به جای گریز از این خلاء، باید در میانهی سیالیتِ عمل، آرامش یافت و پذیرفت که «اینگونه زیستن» خود، بنیادِ نهاییِ همهچیز است.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
❤2👎1
فرهنگی که پرسش را شبهه بخواند یک فرهنگ تروریستی است و اولین قربانی این فرهنگ تروریستی نفس پرسش و پرسشگر خواهد بود.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
👍12👎7💩4👌1
«وجود بهماهووجود» بهعنوان یک موضوعِ مستقل
به نظر من «وجود بهماهووجود» نمونۀ کلاسیکِ «وسوسۀ اسمسازی» (Substantivizing) است که ویتگنشتاین بارها در «پژوهشهای فلسفی» به آن هشدار داده است (Wittgenstein, 2009, §109). ریشۀ این وسوسه، در «تصویر آگوستینی از زبان» نهفته است؛ تصویری که در آن فرض میشود «هر اسمی باید به ابژهای دلالت کند» (unum nomen, unum nominatum) (Wittgenstein, 2009, §1).
وقتی واژۀ «وجود» را در جمله میبینم، از نظرِ گرامر سطحی، شکلی کاملاً شبیه به اسمهای عینیِ دالِّ بر شیء دارد؛ مثلاً «وجود» در «وجودِ خدا» یا «وجودِ جهان» همان نقش دستوری را ایفا میکند که «سیب» در «سیبِ قرمز». اما این شباهتِ نحویِ فریبنده، فیلسوف را به این توهم میاندازد که در پسِ واژۀ «وجود»، حتماً یک «شیء»، یک «جوهر» یا یک «واقعه»ی ویژه وجود دارد که میتوان آن را بهطورِ مستقل، یعنی فارغ از هر کاربردِ عملی، مطالعه کرد. غافل از اینکه چنانکه خودِ ویتگنشتاین در بند ۳۷۳ تأکید میکند، «گرامر میگوید هر چیزی چه نوع شیئی است» (Wittgenstein, 2009, §373)؛ یعنی این قواعدِ کاربردِ واژهها هستند که به ما میگویند «وجود» از چه سنخی است، نه یک حقیقتِ متافیزیکیِ پیشینی. هکر (2019) بهدرستی تبیین میکند که «هستی» در اینجا «سایهای است که گرامر بر جهان افکنده است» (Hacker, 2019, p. 517)؛ و به تعبیر خود ویتگنشتاین، «ذات در گرامر بیان میشود» (Wittgenstein, 2009, §371).
برای رهایی از این دام، ناگزیرم از گرامر سطحی به سوی «گرامر عمقی» حرکت کنم؛ یعنی کاربردِ واژۀ «وجود» را در بازیهایِ زبانیِ گوناگون بررسی کنم. ویتگنشتاین در بند ۳۳۹ پژوهشها تأکید میکند که خلطِ گرامری میان «وجود داشتنِ یک صندلی و وجود داشتنِ یک عدد» (Wittgenstein, 2009, §339) ناشی از این توهم است که گویی «وجود» در هر دو جا به یک معناست؛ در حالی که «معنای یک واژه، کاربرد آن در زبان است» (Wittgenstein, 2009, §43). وقتی در حساب میگویم «عددِ اول بین ۱۴ و ۱۸ وجود دارد»، مقصودم امکانِ محاسبهای در درونِ یک نظامِ قواعدیِ مشخص است؛ و به تعبیر ویتگنشتاین، «وجود داشتنِ عدد» یعنی «تسلط بر یک تکنیکِ محاسبه» (Baker & Hacker, 2009, p. 484). وقتی در فیزیک میگویم «الکترون وجود دارد»، این «وجود» به معنایِ توجیهپذیریِ نظری و پیشبینیهایِ آزمونپذیر است. و وقتی در بسترِ دین میگویم «خدا وجود دارد»، این «وجود» در نیایش و ایمان معنا مییابد، نه در محاسبه یا آزمایش؛ چنانکه ویتگنشتاین در درسگفتارهای خود اشاره میکند که واژۀ «خدا» «تعهدِ شورمندانه به یک سیستمِ مختصات» است (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 64)، نه توصیفِ یک ابژۀ فیزیکی. به نظر من، مشکلِ فیلسوفِ پرسشگر از «وجود بهماهووجود» این است که او این سه بازیِ¬زبان کاملاً متفاوت را یکسان میانگارد و سپس واژه را از همۀ بسترهایِ عملیاش جدا میکند تا به دنبال «ذاتِ» واحدی برای آن بگردد. اما در این فرایند، واژه عملاً به «تعطیلات» فرستاده میشود (همانطور که در §38 به آن اشاره شده) (Wittgenstein, 2009, §38)؛ یعنی در فضاییِ انتزاعی و بیاصطکاک قرار میگیرد که در آن دیگر هیچ «معیار» (Criterion) عملی برای تشخیصِ درستی یا نادرستیِ سخن وجود ندارد. ویتگنشتاین در بند ۱۳۲ پژوهشها میگوید: «سردرگمیهای ما زمانی رخ میدهند که زبان در حالِ درجا زدن (Idling) است، نه وقتی که در حالِ کار است» (Wittgenstein, 2009, §132). زبان، در این حالت، مانند موتوری است که درجا میچرخد و هیچ کاری انجام نمیدهد. بر اساس تحلیل امیلیانو لا لیکاتا (2020)، وقتی واژه از بازی زبانی اصلیاش جدا میشود، دچار «آنتروپی معنایی» میگردد؛ یعنی «بینظمی و فقدانِ معنا». در پرسش از «هستیِ محض»، هیچ معیاری برای تشخیص صدق و کذب وجود ندارد، زیرا «شرایطِ فهم (Conditions of understanding) در گرامر» (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 241) از بین رفتهاند.
به نظر من «وجود بهماهووجود» نمونۀ کلاسیکِ «وسوسۀ اسمسازی» (Substantivizing) است که ویتگنشتاین بارها در «پژوهشهای فلسفی» به آن هشدار داده است (Wittgenstein, 2009, §109). ریشۀ این وسوسه، در «تصویر آگوستینی از زبان» نهفته است؛ تصویری که در آن فرض میشود «هر اسمی باید به ابژهای دلالت کند» (unum nomen, unum nominatum) (Wittgenstein, 2009, §1).
وقتی واژۀ «وجود» را در جمله میبینم، از نظرِ گرامر سطحی، شکلی کاملاً شبیه به اسمهای عینیِ دالِّ بر شیء دارد؛ مثلاً «وجود» در «وجودِ خدا» یا «وجودِ جهان» همان نقش دستوری را ایفا میکند که «سیب» در «سیبِ قرمز». اما این شباهتِ نحویِ فریبنده، فیلسوف را به این توهم میاندازد که در پسِ واژۀ «وجود»، حتماً یک «شیء»، یک «جوهر» یا یک «واقعه»ی ویژه وجود دارد که میتوان آن را بهطورِ مستقل، یعنی فارغ از هر کاربردِ عملی، مطالعه کرد. غافل از اینکه چنانکه خودِ ویتگنشتاین در بند ۳۷۳ تأکید میکند، «گرامر میگوید هر چیزی چه نوع شیئی است» (Wittgenstein, 2009, §373)؛ یعنی این قواعدِ کاربردِ واژهها هستند که به ما میگویند «وجود» از چه سنخی است، نه یک حقیقتِ متافیزیکیِ پیشینی. هکر (2019) بهدرستی تبیین میکند که «هستی» در اینجا «سایهای است که گرامر بر جهان افکنده است» (Hacker, 2019, p. 517)؛ و به تعبیر خود ویتگنشتاین، «ذات در گرامر بیان میشود» (Wittgenstein, 2009, §371).
برای رهایی از این دام، ناگزیرم از گرامر سطحی به سوی «گرامر عمقی» حرکت کنم؛ یعنی کاربردِ واژۀ «وجود» را در بازیهایِ زبانیِ گوناگون بررسی کنم. ویتگنشتاین در بند ۳۳۹ پژوهشها تأکید میکند که خلطِ گرامری میان «وجود داشتنِ یک صندلی و وجود داشتنِ یک عدد» (Wittgenstein, 2009, §339) ناشی از این توهم است که گویی «وجود» در هر دو جا به یک معناست؛ در حالی که «معنای یک واژه، کاربرد آن در زبان است» (Wittgenstein, 2009, §43). وقتی در حساب میگویم «عددِ اول بین ۱۴ و ۱۸ وجود دارد»، مقصودم امکانِ محاسبهای در درونِ یک نظامِ قواعدیِ مشخص است؛ و به تعبیر ویتگنشتاین، «وجود داشتنِ عدد» یعنی «تسلط بر یک تکنیکِ محاسبه» (Baker & Hacker, 2009, p. 484). وقتی در فیزیک میگویم «الکترون وجود دارد»، این «وجود» به معنایِ توجیهپذیریِ نظری و پیشبینیهایِ آزمونپذیر است. و وقتی در بسترِ دین میگویم «خدا وجود دارد»، این «وجود» در نیایش و ایمان معنا مییابد، نه در محاسبه یا آزمایش؛ چنانکه ویتگنشتاین در درسگفتارهای خود اشاره میکند که واژۀ «خدا» «تعهدِ شورمندانه به یک سیستمِ مختصات» است (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 64)، نه توصیفِ یک ابژۀ فیزیکی. به نظر من، مشکلِ فیلسوفِ پرسشگر از «وجود بهماهووجود» این است که او این سه بازیِ¬زبان کاملاً متفاوت را یکسان میانگارد و سپس واژه را از همۀ بسترهایِ عملیاش جدا میکند تا به دنبال «ذاتِ» واحدی برای آن بگردد. اما در این فرایند، واژه عملاً به «تعطیلات» فرستاده میشود (همانطور که در §38 به آن اشاره شده) (Wittgenstein, 2009, §38)؛ یعنی در فضاییِ انتزاعی و بیاصطکاک قرار میگیرد که در آن دیگر هیچ «معیار» (Criterion) عملی برای تشخیصِ درستی یا نادرستیِ سخن وجود ندارد. ویتگنشتاین در بند ۱۳۲ پژوهشها میگوید: «سردرگمیهای ما زمانی رخ میدهند که زبان در حالِ درجا زدن (Idling) است، نه وقتی که در حالِ کار است» (Wittgenstein, 2009, §132). زبان، در این حالت، مانند موتوری است که درجا میچرخد و هیچ کاری انجام نمیدهد. بر اساس تحلیل امیلیانو لا لیکاتا (2020)، وقتی واژه از بازی زبانی اصلیاش جدا میشود، دچار «آنتروپی معنایی» میگردد؛ یعنی «بینظمی و فقدانِ معنا». در پرسش از «هستیِ محض»، هیچ معیاری برای تشخیص صدق و کذب وجود ندارد، زیرا «شرایطِ فهم (Conditions of understanding) در گرامر» (Padilla Gálvez & Gaffal, 2011, p. 241) از بین رفتهاند.
پس درمانِ این خطا، از نگاه من، نه پاسخِ فلسفی به پرسش از «هستیِ محض»، بلکه «بازگرداندنِ واژه به کاربردِ روزمرهاش» است (همان ایدۀ معروفِ بند ۱۱۶) (Wittgenstein, 2009, §116). من از خود میپرسم: «در کدام شکلِ زندگی (Form of Life)، سخن گفتن از وجودِ فینفسه، نقشی هوشمندانه و قابلسنجش دارد؟» و وقتی میبینم که برای این مفهوم هیچ «نشانه» و «معیاری» جز خودِ واژه وجود ندارد، درمییابم که پرسشم نه عمیق، بلکه صرفاً بیمعناست؛ چراکه نقیض آن (مثلاً «وجود، وجود نیست») نیز صرفاً یک ترکیبِ مهمل از نشانههاست. ویتگنشتاین با تمثیلِ «نبرد با افسونزدگیِ شعور ما به واسطۀ زبان» (Wittgenstein, 2009, §109)، ما را به این بصیرت میرساند که «هدفِ فلسفه وصفِ صرف است، نه تبیین» (Wittgenstein, 2009, §109). بنابراین، بهجای اینکه به جستوجوی ذاتی پنهان در ورای زبان بروم، به توصیفِ کاربردهایِ گوناگونِ «وجود» در بافتهایِ عملیِ زندگی بسنده میکنم. با این کار، معمایِ «وجود بهماهووجود» بهکلی منحل میشود و به «صلحِ فکری» میرسم؛ صلحی که نه در یافتنِ پاسخی برای آن پرسش، بلکه در تشخیصِ خطایِ گرامریِ آن و بازگشت به زمینِ ناهموارِ «شکل زندگی» حاصل میآید. ویتگنشتاین در بند ۲۱۷ پژوهشها تصریح میکند: «اگر من توجیهات را به پایان برده باشم، به صخرۀ سخت رسیدهام و بیلم کج شده است. آنگاه تمایل دارم بگویم: «این همان کاری است که من انجام میدهم»» (Wittgenstein, 2009, §217). این صخرۀ سخت، همان «شکل زندگی» (Lebensform) (Wittgenstein, 2009, p. 226e) است که به عنوانِ «امر دادهشده» (The Given) (Moyal-Sharrock, 2004, p. 157) باید پذیرفته شود. در این افق، معمایِ هستی نه با «اندیشیدنِ بیشتر»، بلکه با «در آغاز عمل بود» (In the beginning was the deed) (Wittgenstein, 1980, p. 31e) منحل میگردد. صلحِ فکری زمانی حاصل میشود که بفهمیم «هیچچیز پنهان نیست» (Wittgenstein, 2009, §435) و ما تنها نیاز داریم که «یادآوریهایی را برای یک مقصود خاص گرد آوریم» (Wittgenstein, 2009, §127)
Baker, G. P., & Hacker, P. M. S. (2009). Wittgenstein: Rules, grammar and necessity. Volume 2 of an analytical commentary on the Philosophical Investigations (2nd ed.). Wiley-Blackwell.
Hacker, P. M. S. (2019). Wittgenstein: Meaning and mind. Volume 3 of an analytical commentary on the Philosophical Investigations (2nd ed.). Wiley-Blackwell.
Moyal-Sharrock, D. (2004). Understanding Wittgenstein’s On Certainty. Palgrave Macmillan.
Padilla Gálvez, J., & Gaffal, M. (Eds.). (2011). Forms of life and language games. Ontos Verlag.
Wittgenstein, L. (1980). Culture and value (G. H. von Wright, Ed.; P. Winch, Trans.). University of Chicago Press.
Wittgenstein, L. (2009). Philosophical investigations (P. M. S. Hacker & J. Schulte, Eds. & Trans.; 4th ed.). Wiley-Blackwell.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
Baker, G. P., & Hacker, P. M. S. (2009). Wittgenstein: Rules, grammar and necessity. Volume 2 of an analytical commentary on the Philosophical Investigations (2nd ed.). Wiley-Blackwell.
Hacker, P. M. S. (2019). Wittgenstein: Meaning and mind. Volume 3 of an analytical commentary on the Philosophical Investigations (2nd ed.). Wiley-Blackwell.
Moyal-Sharrock, D. (2004). Understanding Wittgenstein’s On Certainty. Palgrave Macmillan.
Padilla Gálvez, J., & Gaffal, M. (Eds.). (2011). Forms of life and language games. Ontos Verlag.
Wittgenstein, L. (1980). Culture and value (G. H. von Wright, Ed.; P. Winch, Trans.). University of Chicago Press.
Wittgenstein, L. (2009). Philosophical investigations (P. M. S. Hacker & J. Schulte, Eds. & Trans.; 4th ed.). Wiley-Blackwell.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️
🗯 محمدحسین مهدویان فیلمی داره به اسم «ماجرای نیمروز» که سال 1395 تولید شد. موضوع فیلم مربوط به ترورهای سازمان مجاهدین خلق در سال 1360 و اتفاقات بعد از عزل ابوالحسن بنیصدره. اون چیزی که ما توی فیلم میبینیم، تلاشهای اطلاعات سپاه و کمیتۀ انقلاب اسلامی برای دستگیری اعضای سازمان مجاهدینه. همچنین بخشی از فیلم به رابطۀ بین یکی از اعضای سپاه (آقا) و یکی از اعضای مجاهدین (خانم) میپردازه که قبلاً توی دانشگاه همکلاسی بودن و یه ارتباط عاشقانۀ ریزی بین این دو نفر وجود داره. بخش قابلتوجهی از قصۀ فیلم مربوط به عملیات کشتن موسی خیابانی هست، کسی که میشه گفت اون زمان فرد شمارۀ دو مجاهدین بوده. قبل از هر صحبتی دربارۀ این فیلم، باید بپذیریم که این فیلم، یه فیلم سیاسی-ایدئولوژیک از سمت حاکمیته.
🗯 من فکر میکنم اتفاقاتی توی اون دوران افتاده بود که حاکمیت رو بابت تصوری که نسل جدید از دهۀ 1360 داره، نگران کرده بود. احتمالاً یکی از این اتفاقات، نشر فایل صوتی جلسۀ حسینعلی منتظری با هیئت اعدامهای 1367 بود که باعث واکنش بسیاری از افراد (از عالیرتبهترین مقام تا مقامات پایینتر) در حاکمیت شد. دهۀ 1360 توی ایران رو میشه «دهۀ خشونت» دونست؛ به همین دلیل برای خیلی از افراد این دهه مسئلهبرانگیزه. من فکر میکنم بخش عمدهای از آثار غیرکمدی و سیاسی که توی دهۀ 1390 در ارتباط با دهۀ 1360 توی ایران ساخته شد، به صورت تلویحی خواستن به این پرسش اساسی پاسخ بدن که «چه کسی خشونت رو شروع کرد؟» و به نظر من طبیعیه که شما باید پیشاپیش انتظار داشته باشی که پاسخ همۀ حکومتها، ایدئولوژیها و احزاب به این سؤال اینه که «اونها. اونها بودن که خشونت رو شروع کردن. ما فقط پاسخ دادیم».
🗯 چرا من روی جنبۀ سیاسی-ایدئولوژیک این فیلم تأکید دارم؟ به این دلیل که از چنین فیلمهایی انتظار روایت تاریخ رو ندارم؛ همونطوری که از یه فیلم هالیوودی انتظار این رو ندارم که برای من تاریخ جنگ جهانی دوم رو روایت کنه. یکی از جذابیتهای این فیلمها برای من اینه که به من نشون میده اون ایدئولوژی (چه مربوط به حکومت ایران باشه، چه حکومت امریکا یا هر حکومت دیگهای) دلش میخواد تاریخ رو به چه صورتی روایت کنه؛ به تعبیر دیگه، روایت رسمی اون ایدئولوژی از تاریخ چیه. پس من توی «ماجرای نیمروز» به دنبال پاسخی برای پرسشهای تاریخیم نمیرم که «انگیزۀ اعضای مجاهدین از مبارزۀ مسلحانه چی بود؟» یا «علت درگیری سازمان با رهبری انقلاب چی بود؟» و «شباهتها و تفاوتهای خوانش جمهوری اسلامی و مجاهدین از متون اسلامی چیه؟».
🗯 اما «ماجرای نیمروز» رو میشه فیلم خوبی دونست؟ من این فیلم رو دوست دارم و فکر میکنم توصیف مهدویان با عباراتی مثل «فیلمساز حکومتی» تقلیل مهارتها و دیدگاههای مهدویان محسوب میشه. مهدویان به نظرم کسیه که به خوبی سینما رو میشناسه و به همین دلیل بلده که چطوری از تکنیکها و کلیشهها به صورت توأمان برای بیان قصۀ خودش استفاده کنه. مثلاً ما توی این فیلم با یه تیم توی اطلاعات سپاه روبهرو هستیم که بازجوی این تیم (با بازی مهدی زمینپرداز)، نه داد میزنه و نه شخصیت عصبی داره؛ بلکه یکی دیگه از افراد این تیمه (با بازی هادی حجازیفر) که شخصیت عصبی داره و به بازجوئه گیر میده که «تو با متهمها لاس میزنی». یا شخصیت صادق (با بازی جواد عزتی) کسیه که هیچ احساسی نداره و مغز متفکر تیمه. یا رهبر تیم (با بازی احمد مهرانفر) همهش درگیر «مصلحت»هاست. همۀ اینها شخصیتپردازیهای کلیشهایه و به همین دلیل توی سینما جواب میده و «ماجرای نیمروز» رو به بهترین فیلم جشنوارۀ فجر از نگاه تماشاگر تبدیل میکنه.
📢 برای من همیشه «روایت» پدیدۀ مهمیه. اینکه من چه روایتی از گذشته ارائه بدم، توجیهگر یه سری از اتفاقات فعلی برای من محسوب میشه. اینکه وقتی جنگی رخ میده، مهمه که من چه روایتی رو از «علت شروع جنگ» میپذیرم؛ اینکه وقتی خیابونها پر از معترضین میشه، مهمه که من چه روایتی رو از «علت شروع اعتراضات» بپذیرم. از دل این روایتهاست که خشونت توجیه میشه. یکی از کارکردهایی که من توی روایتهای رایج اجتماعی، سیاسی و تاریخی از افراد عادی جامعه (که اونها هم از مراکز قدرت مختلف این روایتها رو شنیدن و پذیرفتن) میبینم، اینه که طرف مقابل یا «اونها» رو سعی داره که از انسانیت بندازه و «اونها» رو غیر انسان جلوه بده. «اونها بچهکش هستن»، «اونها زورگو هستن»، «اونها به مراکز مالی کثیف متصل هستن»، «اونها پول میگیرن، اعتقاد ندارن» و غیره. پشت هر گلولهای که شلیک میشه، پیشاپیش یه روایتی وجود داشته که اون روایت، به شلیککننده گفته «تو در طرف درست تاریخ ایستادی. پس انجامش بده».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«دست نکشیدم از ادامه؛ سعی تو، قتلعام خندههامه؛ عادتمه شلیک گلولههاتون؛ جلیقۀ باور، تن لحظههامه» (نُت سیاه/فرشاد)
@philosophycafe
🗯 من فکر میکنم اتفاقاتی توی اون دوران افتاده بود که حاکمیت رو بابت تصوری که نسل جدید از دهۀ 1360 داره، نگران کرده بود. احتمالاً یکی از این اتفاقات، نشر فایل صوتی جلسۀ حسینعلی منتظری با هیئت اعدامهای 1367 بود که باعث واکنش بسیاری از افراد (از عالیرتبهترین مقام تا مقامات پایینتر) در حاکمیت شد. دهۀ 1360 توی ایران رو میشه «دهۀ خشونت» دونست؛ به همین دلیل برای خیلی از افراد این دهه مسئلهبرانگیزه. من فکر میکنم بخش عمدهای از آثار غیرکمدی و سیاسی که توی دهۀ 1390 در ارتباط با دهۀ 1360 توی ایران ساخته شد، به صورت تلویحی خواستن به این پرسش اساسی پاسخ بدن که «چه کسی خشونت رو شروع کرد؟» و به نظر من طبیعیه که شما باید پیشاپیش انتظار داشته باشی که پاسخ همۀ حکومتها، ایدئولوژیها و احزاب به این سؤال اینه که «اونها. اونها بودن که خشونت رو شروع کردن. ما فقط پاسخ دادیم».
🗯 چرا من روی جنبۀ سیاسی-ایدئولوژیک این فیلم تأکید دارم؟ به این دلیل که از چنین فیلمهایی انتظار روایت تاریخ رو ندارم؛ همونطوری که از یه فیلم هالیوودی انتظار این رو ندارم که برای من تاریخ جنگ جهانی دوم رو روایت کنه. یکی از جذابیتهای این فیلمها برای من اینه که به من نشون میده اون ایدئولوژی (چه مربوط به حکومت ایران باشه، چه حکومت امریکا یا هر حکومت دیگهای) دلش میخواد تاریخ رو به چه صورتی روایت کنه؛ به تعبیر دیگه، روایت رسمی اون ایدئولوژی از تاریخ چیه. پس من توی «ماجرای نیمروز» به دنبال پاسخی برای پرسشهای تاریخیم نمیرم که «انگیزۀ اعضای مجاهدین از مبارزۀ مسلحانه چی بود؟» یا «علت درگیری سازمان با رهبری انقلاب چی بود؟» و «شباهتها و تفاوتهای خوانش جمهوری اسلامی و مجاهدین از متون اسلامی چیه؟».
🗯 اما «ماجرای نیمروز» رو میشه فیلم خوبی دونست؟ من این فیلم رو دوست دارم و فکر میکنم توصیف مهدویان با عباراتی مثل «فیلمساز حکومتی» تقلیل مهارتها و دیدگاههای مهدویان محسوب میشه. مهدویان به نظرم کسیه که به خوبی سینما رو میشناسه و به همین دلیل بلده که چطوری از تکنیکها و کلیشهها به صورت توأمان برای بیان قصۀ خودش استفاده کنه. مثلاً ما توی این فیلم با یه تیم توی اطلاعات سپاه روبهرو هستیم که بازجوی این تیم (با بازی مهدی زمینپرداز)، نه داد میزنه و نه شخصیت عصبی داره؛ بلکه یکی دیگه از افراد این تیمه (با بازی هادی حجازیفر) که شخصیت عصبی داره و به بازجوئه گیر میده که «تو با متهمها لاس میزنی». یا شخصیت صادق (با بازی جواد عزتی) کسیه که هیچ احساسی نداره و مغز متفکر تیمه. یا رهبر تیم (با بازی احمد مهرانفر) همهش درگیر «مصلحت»هاست. همۀ اینها شخصیتپردازیهای کلیشهایه و به همین دلیل توی سینما جواب میده و «ماجرای نیمروز» رو به بهترین فیلم جشنوارۀ فجر از نگاه تماشاگر تبدیل میکنه.
📢 برای من همیشه «روایت» پدیدۀ مهمیه. اینکه من چه روایتی از گذشته ارائه بدم، توجیهگر یه سری از اتفاقات فعلی برای من محسوب میشه. اینکه وقتی جنگی رخ میده، مهمه که من چه روایتی رو از «علت شروع جنگ» میپذیرم؛ اینکه وقتی خیابونها پر از معترضین میشه، مهمه که من چه روایتی رو از «علت شروع اعتراضات» بپذیرم. از دل این روایتهاست که خشونت توجیه میشه. یکی از کارکردهایی که من توی روایتهای رایج اجتماعی، سیاسی و تاریخی از افراد عادی جامعه (که اونها هم از مراکز قدرت مختلف این روایتها رو شنیدن و پذیرفتن) میبینم، اینه که طرف مقابل یا «اونها» رو سعی داره که از انسانیت بندازه و «اونها» رو غیر انسان جلوه بده. «اونها بچهکش هستن»، «اونها زورگو هستن»، «اونها به مراکز مالی کثیف متصل هستن»، «اونها پول میگیرن، اعتقاد ندارن» و غیره. پشت هر گلولهای که شلیک میشه، پیشاپیش یه روایتی وجود داشته که اون روایت، به شلیککننده گفته «تو در طرف درست تاریخ ایستادی. پس انجامش بده».
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«دست نکشیدم از ادامه؛ سعی تو، قتلعام خندههامه؛ عادتمه شلیک گلولههاتون؛ جلیقۀ باور، تن لحظههامه» (نُت سیاه/فرشاد)
@philosophycafe
❤10👌2👍1
و گفته اند مروّت شخص از کثرت دیون او معلوم گردد.
مردی پیش کسی دین داشت و دیری بر آن گذشته بود از او میخواست گفت:بگذار کهنه شود و رفت!
گفت لعنت خدا بر آنکه کهنه کرد.
دیون:وامها،طلبها
دیر:مدت طولانی
#محاضرات_الادبا_ص۱۲۱
#راغب_اصفهانی
@PhilosophyCafe💰
مردی پیش کسی دین داشت و دیری بر آن گذشته بود از او میخواست گفت:بگذار کهنه شود و رفت!
گفت لعنت خدا بر آنکه کهنه کرد.
دیون:وامها،طلبها
دیر:مدت طولانی
#محاضرات_الادبا_ص۱۲۱
#راغب_اصفهانی
@PhilosophyCafe💰