Finance & Economics
🖥 ایرانیان و تمنای دولت مقتدر مدرن 👤 آرمان امیری 👤 البرز زاهدی 👤 مهرداد محمدی 🔗 لینک یوتیوب ©️ پادکست زیرورو 🎧 نسخه صوتی 🔗 لینک مقاله «زالوهای مکنده» ◽️@utfinance◽️
📄 مجموعهی سه قسمتی
مقاله «تبارشناسی فساد ساختاری در لایههای اجتماعی ایران»
👤 آرمان امیری
1⃣ بخش نخست: «پیدایش زالوهای مکنده» (صفویه و قاجار)
2⃣ بخش دوم: «تراژدی نوسازی» (پهلوی)
3⃣ بخش سوم: اتحاد علیه دولت! (جمهوری اسلامی)
© منبع: کانال «مجمع دیوانگان»: @DivaneSara
◽️@utfinance◽️
مقاله «تبارشناسی فساد ساختاری در لایههای اجتماعی ایران»
👤 آرمان امیری
1⃣ بخش نخست: «پیدایش زالوهای مکنده» (صفویه و قاجار)
2⃣ بخش دوم: «تراژدی نوسازی» (پهلوی)
3⃣ بخش سوم: اتحاد علیه دولت! (جمهوری اسلامی)
© منبع: کانال «مجمع دیوانگان»: @DivaneSara
🔗 همچنین ببینید: ایرانیان و تمنای دولت مقتدر مدرن
◽️@utfinance◽️
Telegram
مجمع دیوانگان
از مجموعهی #نظریه_تجدد_ایرانی
#تبارشناسی فساد ساختاری در لایههای اجتماعی ایران
بخش ۱: صفویه و قاجار
پیدایش زالوهای مکنده
#A 485
✍️ آرمان امیری @armanparian - هاینریش بروگش، خاورشناس و دیپلمات ارشد دولت فخیمهی پروس بود؛ در سال ۱۸۶۰ در قالب هیأتی دیپلماتیک…
#تبارشناسی فساد ساختاری در لایههای اجتماعی ایران
بخش ۱: صفویه و قاجار
پیدایش زالوهای مکنده
#A 485
✍️ آرمان امیری @armanparian - هاینریش بروگش، خاورشناس و دیپلمات ارشد دولت فخیمهی پروس بود؛ در سال ۱۸۶۰ در قالب هیأتی دیپلماتیک…
❤9👎2
Forwarded from اقتصادنیوز
🔻تجارت جهانی چگونه قحطی را از بلای طبیعی به خاطره تاریخی تبدیل کرد؟
🔹️بهشکل حیرتآوری، با وجود چهار برابر شدن جمعیت طی یک قرن، قحطی که زمانی بلای همیشگی جهان بود، تقریباً ریشهکن شده است. تنها در کشورهایی که ارتباطشان با تجارت جهانی قطع است، مانند کرۀ شمالی، هنوز گاهی قحطی رخ میدهد.
🔹️جهان هرچه همبستهتر باشد، امنتر است. مضمون اصلی پیشرفت بشر در طول صدها هزار سال، گذار از خودکفایی به سوی وابستگی متقابل بوده است. ما در مقام فرد و ملت، در آنچه تولید میکنیم تخصصیتر میشویم تا بتوانیم در آنچه مصرف میکنیم تنوع بیشتری داشته باشیم. این فقط یک تدبیر بیمهای خوب نیست؛ به کیمیای تجارت، من میتوانم گندم دروشده در مزرعهام را به انبههای هند، آووکادوهای مکزیک یا نرمافزارهای چین تبدیل کنم.
🔹️آدام اسمیت، مثل همیشه، نخستین کسی بود که این نکته را دریافت: «راههای خوب، کانالها و رودهای قابل کشتیرانی، با کاستن از هزینۀ ترابری، بخشهای دورافتادۀ کشور را تقریباً همتراز نواحی پیرامون شهرها میسازند. و از این حیث، در زمرۀ بزرگترین پیشرفتها به شمار میروند.»
⬅️ مشروح گزارش
@EghtesadNews_com
🔹️بهشکل حیرتآوری، با وجود چهار برابر شدن جمعیت طی یک قرن، قحطی که زمانی بلای همیشگی جهان بود، تقریباً ریشهکن شده است. تنها در کشورهایی که ارتباطشان با تجارت جهانی قطع است، مانند کرۀ شمالی، هنوز گاهی قحطی رخ میدهد.
🔹️جهان هرچه همبستهتر باشد، امنتر است. مضمون اصلی پیشرفت بشر در طول صدها هزار سال، گذار از خودکفایی به سوی وابستگی متقابل بوده است. ما در مقام فرد و ملت، در آنچه تولید میکنیم تخصصیتر میشویم تا بتوانیم در آنچه مصرف میکنیم تنوع بیشتری داشته باشیم. این فقط یک تدبیر بیمهای خوب نیست؛ به کیمیای تجارت، من میتوانم گندم دروشده در مزرعهام را به انبههای هند، آووکادوهای مکزیک یا نرمافزارهای چین تبدیل کنم.
🔹️آدام اسمیت، مثل همیشه، نخستین کسی بود که این نکته را دریافت: «راههای خوب، کانالها و رودهای قابل کشتیرانی، با کاستن از هزینۀ ترابری، بخشهای دورافتادۀ کشور را تقریباً همتراز نواحی پیرامون شهرها میسازند. و از این حیث، در زمرۀ بزرگترین پیشرفتها به شمار میروند.»
⬅️ مشروح گزارش
@EghtesadNews_com
👌4👍2👎1
📕 تجدید چاپ
مشکل سوسیالیسم
👤 تامس دی لورنزو
✍️ ترجمه: محمدحسن وکیلی
این کتاب برای برخی به عنوان مقدمۀ آشنایی با #سوسیالیسم و #سرمایهداری عمل میکند، برای دیگران یک یادآوری تاریخی و منبعی مفید برای معرفی تمام مشکلات سوسیالیسم و چگونگی تهدید جوامع آزاد با سوسیالیسم است.
درطول این کتاب بررسی میکنیم که چگونه برابریخواهی با طبیعت انسان در جنگ است؛ چرا در نظامهای سوسیالیستی بسیاری از فاسدترین افراد به قدرت میرسند؛ چرا فاشیسم فقط شکل دیگری از سوسیالیسم است؛ چگونه موفقیت سوسیالیسم اسکاندیناوی افسانهای بیش نیست...
🔗 لینک خرید کتاب
◽️@utfinance◽️
#تامس_دیلورنزو
#مشکل_سوسیالیسم
مشکل سوسیالیسم
👤 تامس دی لورنزو
✍️ ترجمه: محمدحسن وکیلی
این کتاب برای برخی به عنوان مقدمۀ آشنایی با #سوسیالیسم و #سرمایهداری عمل میکند، برای دیگران یک یادآوری تاریخی و منبعی مفید برای معرفی تمام مشکلات سوسیالیسم و چگونگی تهدید جوامع آزاد با سوسیالیسم است.
درطول این کتاب بررسی میکنیم که چگونه برابریخواهی با طبیعت انسان در جنگ است؛ چرا در نظامهای سوسیالیستی بسیاری از فاسدترین افراد به قدرت میرسند؛ چرا فاشیسم فقط شکل دیگری از سوسیالیسم است؛ چگونه موفقیت سوسیالیسم اسکاندیناوی افسانهای بیش نیست...
🔗 لینک خرید کتاب
◽️@utfinance◽️
#تامس_دیلورنزو
#مشکل_سوسیالیسم
👍6👎1
Forwarded from انتشارات دنیای اقتصاد
روایت متفاوت غنینژاد به چاپ چهارم رسید
چاپ چهارم کتاب «اقتصاد به روایت دیگر» نوشته موسی غنینژاد از سوی انتشارات دنیای اقتصاد روانه بازار شد.
این کتاب روایتی متفاوت از تاریخ اندیشه اقتصادی است. روایتی که از قرون وسطی آغاز میشود و تا دوران معاصر ادامه پیدا میکند. غنینژاد در این اثر، در کنار بازخوانی اندیشههای چهرههای بزرگی چون آدام اسمیت، کارل مارکس و جان مینارد کینز، خواننده را با متفکرانی آشنا میکند که با وجود اهمیتشان در تاریخ اندیشه اقتصادی، کمتر در ایران شناخته شدهاند؛ از توماس آکوئینی و ریچارد کانتیون تا ساموئل بیلی و فردریک باستیا.
«اقتصاد به روایت دیگر» تلاشی است برای نگاه کردن به تاریخ اقتصاد از پنجرهای دیگر. پس برای خوانندگانی که میخواهند فراتر از روایتهای رسمی و رایج، با ریشهها و جدالهای فکری علم اقتصاد آشنا شوند، این کتاب گزینه بسیار خوبی است.
شما میتوانید با مراجعه به کتابفروشی دنیای اقتصاد، کتابهای ما را با تخفیف خریداری کنید اما امکان خرید آثار از طریق سایت هم فراهم است.
برای تهیه کتابهای ما با شماره تلفن 02152189186 تماس بگیرید.
@eco_philo_book
چاپ چهارم کتاب «اقتصاد به روایت دیگر» نوشته موسی غنینژاد از سوی انتشارات دنیای اقتصاد روانه بازار شد.
این کتاب روایتی متفاوت از تاریخ اندیشه اقتصادی است. روایتی که از قرون وسطی آغاز میشود و تا دوران معاصر ادامه پیدا میکند. غنینژاد در این اثر، در کنار بازخوانی اندیشههای چهرههای بزرگی چون آدام اسمیت، کارل مارکس و جان مینارد کینز، خواننده را با متفکرانی آشنا میکند که با وجود اهمیتشان در تاریخ اندیشه اقتصادی، کمتر در ایران شناخته شدهاند؛ از توماس آکوئینی و ریچارد کانتیون تا ساموئل بیلی و فردریک باستیا.
«اقتصاد به روایت دیگر» تلاشی است برای نگاه کردن به تاریخ اقتصاد از پنجرهای دیگر. پس برای خوانندگانی که میخواهند فراتر از روایتهای رسمی و رایج، با ریشهها و جدالهای فکری علم اقتصاد آشنا شوند، این کتاب گزینه بسیار خوبی است.
شما میتوانید با مراجعه به کتابفروشی دنیای اقتصاد، کتابهای ما را با تخفیف خریداری کنید اما امکان خرید آثار از طریق سایت هم فراهم است.
برای تهیه کتابهای ما با شماره تلفن 02152189186 تماس بگیرید.
@eco_philo_book
❤6👍2👎1
📄 مسئله دولت، داوری و ارتش خصوصی | از راهزن ساکن تا کارتلهای مافیایی : بازخوانی حدود بازار در تأمین امنیت و داوری
👤 هامون سلیمانی
افسانههای مرسوم دانشگاهی میگویند که دولت برآمده از قرارداد اجتماعی و به مثابه نماینده اراده عمومی است، اما خوانش مکتب اتریش، بهویژه موری روتبارد و دیگر متفکرانی چون فرانتس اوپنهایمر، از تاریخ بیپردهتر و واقعگرایانهتر است.
تاریخ نشان میدهد که دولتها حاصل تکامل همان راهزنان باستانی هستند. مانکور اولسون اینگونه صورتبندی کرد که چگونه راهزنان سیار فهمیدند غارت یکشبه یک روستا، منبع درآمد سال بعد را نابود میکند؛ پس ساکن شدند، نام غارت ساختاریافته را مالیات گذاشتند و برای تداوم تولید، جلوی دستاندازی دزدهای دیگر را گرفتند. دولت کنونی از تبار همان "راهزنان ساکن" است.
#روتبارد اینگونه گفت که میان منطق بنیادین یک کارتل باجگیر و دولت، تفاوت ساختاری در ابزار وجود ندارد. اگر شهروندی عادی با زور از شما پول بگیرد مجرم است، اما اگر بوروکراسی حاکم همان کار را بکند، "قانون" شمرده میشود. او در کتابش به اوج استدلال میرسد که مهار دولت از طریق قانون اساسی همواره یک توهم شکننده است؛ چرا که همان بازیگری که انحصار اسلحه را در دست دارد، خود مفسر نهایی قانون اساسی و قاضیِ اختلافات خودش با مردم نیز هست و بنا به انگیزههای درونی قدرت، در گذر زمان بزرگتر و مداخلهگرتر میشود.
#هانس_هرمان_هوپه هم تقریباً به همین شکل استدلال میکند و میپرسد چرا درباره انحصار دولت بر قضاوت و ارتش که رفتهرفته بیکیفیتتر، زورگوتر و پرهزینهتر میشود چیزی نمیگویید، اما درباره بخش خصوصی مدام درگیر ریز و درشت مونوپولی موهومی هستید؟
روتباردینها از نظر تشخیص دقیق بودند، اما نسخهشان چه بود؟ تجویز «آنارکو-کاپیتالیسم»، یعنی حذف کامل دولت، خصوصیسازی پلیس، دادگاه و ارتش، و واگذاری امنیت مطلق به سازوکار بازار. فرض آنها این است که چون جنگ پرهزینهترین کنش بشر و تخریبگر است و صلح همواره پرفایدهتر است، بنگاههای امنیتی و داوری خصوصی برای کاهش هزینههایشان همواره با یکدیگر صلح و مصالحه خواهند کرد. حتی قبلتر از آن، شرکتهای بیمه دارایی مانع جنگ بنگاههای امنیتی خواهند شد زیرا جنگ، سودآوری و ترازنامه مالی بیمهگر را نابود میکند و شهروندان هرگز حاضر نیستند حق بیمه شرکتهای متجاوز را بپردازند. اما این فرض نقطهای است که تئوری انتزاعی با واقعیتهای روی زمین تصادم پیدا میکند.
◽️@utfinance◽️
#موری_روتبارد
#آنارکوکاپیتالیسم
#هامون_سلیمانی
👤 هامون سلیمانی
افسانههای مرسوم دانشگاهی میگویند که دولت برآمده از قرارداد اجتماعی و به مثابه نماینده اراده عمومی است، اما خوانش مکتب اتریش، بهویژه موری روتبارد و دیگر متفکرانی چون فرانتس اوپنهایمر، از تاریخ بیپردهتر و واقعگرایانهتر است.
تاریخ نشان میدهد که دولتها حاصل تکامل همان راهزنان باستانی هستند. مانکور اولسون اینگونه صورتبندی کرد که چگونه راهزنان سیار فهمیدند غارت یکشبه یک روستا، منبع درآمد سال بعد را نابود میکند؛ پس ساکن شدند، نام غارت ساختاریافته را مالیات گذاشتند و برای تداوم تولید، جلوی دستاندازی دزدهای دیگر را گرفتند. دولت کنونی از تبار همان "راهزنان ساکن" است.
#روتبارد اینگونه گفت که میان منطق بنیادین یک کارتل باجگیر و دولت، تفاوت ساختاری در ابزار وجود ندارد. اگر شهروندی عادی با زور از شما پول بگیرد مجرم است، اما اگر بوروکراسی حاکم همان کار را بکند، "قانون" شمرده میشود. او در کتابش به اوج استدلال میرسد که مهار دولت از طریق قانون اساسی همواره یک توهم شکننده است؛ چرا که همان بازیگری که انحصار اسلحه را در دست دارد، خود مفسر نهایی قانون اساسی و قاضیِ اختلافات خودش با مردم نیز هست و بنا به انگیزههای درونی قدرت، در گذر زمان بزرگتر و مداخلهگرتر میشود.
#هانس_هرمان_هوپه هم تقریباً به همین شکل استدلال میکند و میپرسد چرا درباره انحصار دولت بر قضاوت و ارتش که رفتهرفته بیکیفیتتر، زورگوتر و پرهزینهتر میشود چیزی نمیگویید، اما درباره بخش خصوصی مدام درگیر ریز و درشت مونوپولی موهومی هستید؟
روتباردینها از نظر تشخیص دقیق بودند، اما نسخهشان چه بود؟ تجویز «آنارکو-کاپیتالیسم»، یعنی حذف کامل دولت، خصوصیسازی پلیس، دادگاه و ارتش، و واگذاری امنیت مطلق به سازوکار بازار. فرض آنها این است که چون جنگ پرهزینهترین کنش بشر و تخریبگر است و صلح همواره پرفایدهتر است، بنگاههای امنیتی و داوری خصوصی برای کاهش هزینههایشان همواره با یکدیگر صلح و مصالحه خواهند کرد. حتی قبلتر از آن، شرکتهای بیمه دارایی مانع جنگ بنگاههای امنیتی خواهند شد زیرا جنگ، سودآوری و ترازنامه مالی بیمهگر را نابود میکند و شهروندان هرگز حاضر نیستند حق بیمه شرکتهای متجاوز را بپردازند. اما این فرض نقطهای است که تئوری انتزاعی با واقعیتهای روی زمین تصادم پیدا میکند.
◽️@utfinance◽️
#موری_روتبارد
#آنارکوکاپیتالیسم
#هامون_سلیمانی
Telegraph
مسئله دولت، داوری و ارتش خصوصی | از راهزن ساکن تا کارتلهای مافیایی : بازخوانی حدود بازار در تولید امنیت و داوری
ماهیت دولت به مثابه کارتل افسانههای مرسوم دانشگاهی میگویند که دولت برآمده از قرارداد اجتماعی و به مثابه نماینده اراده عمومی است، اما خوانش مکتب اتریش، بهویژه موری روتبارد و دیگر متفکرانی چون فرانتس اوپنهایمر، از تاریخ بیپردهتر و واقعگرایانهتر است.…
👍11👎6❤2
Forwarded from اقتصادنیوز
🔻آیا دولت میتواند به بهانه خیر عمومی، «آزادی فردی» را ابطال کند؟ | پستلیبرالیسم دربارۀ «خیر عمومی» اشتباه میکند
لوگان تانتیبانچاچای، در دیلی اکونومی نوشت:
🔹هدف حیاتی پستلیبرالیسم، بازگرداندن سیاست به سمت «خیر عمومی» است. اما این صورتبندی، مشکل اصلی این جنبش را پنهان میکند: چه چیزی خیر عمومی را تشکیل میدهد؟
🔹در نظر بنیانگذاران اینطور نبود که حکومت ابتدا شکوفایی انسان را تعریف و سپس حقوق را بر اساس آن توزیع کند. اعلامیهٔ استقلال، زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی را حقوقی پیشاسیاسی میداند و حفاظت از آنها را هدف حکومت مشروع اعلام میکند و مبنای قدرت حکومت را رضایت مردم میدانست
🔹قانون اساسی آن اصل را به اختیارات محدود و احصاشده، فدرالیسم، نهادهای مجزا، روند عادلانهٔ قانونی و حمایتهای صریح از آزادی فردی ترجمه کرد. این تمهیدات، خیر عمومی را به خودمختاری اتمی تقلیل ندادند. فرض را بر این گذاشتند که آزادیِ سامانیافته به خانوادهها، کلیساها، انجمنها، بازارها و جوامع سیاسی اجازه میدهد امور واقعاً خیر انسانی را دنبال کنند
⬅️ مشروح گزارش
بله | وبسایت | اینستاگرام
@EghtesadNews_com
لوگان تانتیبانچاچای، در دیلی اکونومی نوشت:
🔹هدف حیاتی پستلیبرالیسم، بازگرداندن سیاست به سمت «خیر عمومی» است. اما این صورتبندی، مشکل اصلی این جنبش را پنهان میکند: چه چیزی خیر عمومی را تشکیل میدهد؟
🔹در نظر بنیانگذاران اینطور نبود که حکومت ابتدا شکوفایی انسان را تعریف و سپس حقوق را بر اساس آن توزیع کند. اعلامیهٔ استقلال، زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی را حقوقی پیشاسیاسی میداند و حفاظت از آنها را هدف حکومت مشروع اعلام میکند و مبنای قدرت حکومت را رضایت مردم میدانست
🔹قانون اساسی آن اصل را به اختیارات محدود و احصاشده، فدرالیسم، نهادهای مجزا، روند عادلانهٔ قانونی و حمایتهای صریح از آزادی فردی ترجمه کرد. این تمهیدات، خیر عمومی را به خودمختاری اتمی تقلیل ندادند. فرض را بر این گذاشتند که آزادیِ سامانیافته به خانوادهها، کلیساها، انجمنها، بازارها و جوامع سیاسی اجازه میدهد امور واقعاً خیر انسانی را دنبال کنند
⬅️ مشروح گزارش
بله | وبسایت | اینستاگرام
@EghtesadNews_com
👍6❤1👎1
📄 چپ ووک نیست؟
👤 مهرپویا علا
دوستی این متن را نشانم داد و پیشنهاد داد نقدی روی آن بنویسم. مطلب را خواندم و گفتم وقتی کسی حرف نادرستی میگوید شما میتوانید روی آن نقد بنویسید. استدلال بیاورید، بگویید به فلان دلیل منطقی اینجا را نادرست میگوید یا حرفش با بهمان شاهد تجربی همخوانی ندارد یا شواهدش برای ادعایی که طرح میکند، کافی نیستند.
ولی وقتی کسی تمام حرفش این باشد: فوکو چنین گفت. اشمیت چنان گفت. ادوارد سعید اینطوری گفت. هابرماس آنطوری گفت... و درنهایت: تو نفهم و فاشیستی و کتاب نخواندهای و ایلان ماسک خرت کرده و شبکههای اجتماعی خرت کردهاند و دشمن فقرا و دوست غارتگران هستی و...
چه نقدی دارم روی این حرفها بنویسم؟! اساساً چگونه میشود این حرفها را نقد کرد؟ اینها پریشانگوییاند. در ایران فردید را میتوان بهعنوان مثال دیگری از این شیوهٔ سخن گفتن ذکر کرد. ما برای مثال میگوییم مارکس در کاپیتال غلط گفته است و در فصول اولیهٔ کتاب که نظریهاش را هم در همان فصول مطرح کرده است [بخش اعظم کاپیتال روضهخوانی است]، تقریباً هیچ پاراگرافی نیست که حداقل یک حرف غلط در آن نباشد. علیرغم این موضوع، باز هیچگاه نمیگوییم مارکس هذیان گفته است؛ چون بیشتر حرفهایش، به جز آن بخشهای بسیار اندکی که سعی کرده هگلی باشد، دارای معنی و انسجام منطقیاند و گزارهها به یکدیگر ربط دارند.
شما چند خط استدلال بنویسید که از نظرتان علت اینکه در جامعه عدهای فقیرند و عدهای ثروتمند چنین است و چون تو نمیخواهی این علت را رفع کنی یا این علت را درک نکردهای، دشمن فقرا یا نفهم هستی و بعد چهار تا ناسزا هم بگویید. شخصاً با این رویکرد بهتر میتوانم کنار بیایم. من چون دستکم از نظر خودم آدم بد و نفهمی نیستم و میدانم که با ثروتمندان و فاشیستها علیه فقرا و مترقیها تبانی نکردهام، میتوانم به این حرف فکر کنم و اگر درست میگوید عقیدهام را تغییر دهم و اگر معتقد باشم علت را غلط تشخیص داده است، بگویم به این و آن دلیل حرفت غلط است و کماکان بر روی باور کنونیام پافشاری میکنم.
اما چرا این شیوهٔ حرف زدن، یعنی یک دوجین نام را ردیف کردن و از آنان نقلقول آوردن، اینقدر میان علوم اجتماعیخواندهها رایج است؟ چون خودم جزو علوم اجتماعیخواندهها هستم، فکر میکنم میتوانم دلیل این موضوع را دستکم تا حدی توضیح دهم: دلیلش این است که بخش اعظم برنامهٔ درسی این رشتهها «تاریخ نظریه» است و اغلب کتابهای تاریخ نظریه هیچ چیز به درد بخوری به شما یاد نمیدهند. فرد مذکور هم پیش از بازنشستگی در اصل استاد تاریخ نظریه بود. خودم با خواندن سطر به سطر کتابهای ریتزر و کوزر کنکور علوم اجتماعی دادم. چه چیز یاد گرفتم؟ بدون اغراق میگویم، مطلقاً هیچ چیز. حتی کتاب ریمون آرون که قدری بهتر است، باز چیز زیادی به شما یاد نمیدهد. شاید حدود صد نام فیلسوف و جامعهشناس آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، آمریکایی و ایتالیایی را یاد گرفتم و از هر کدام از چند خط گرفته تا چند پاراگراف یا بعضاً چند صفحه به روایت ریتزر خواندم. چقدر به فهمم از جامعه افزوده شد؟ صفر؟ خیر. منفی هزار!
این را زمانی فهمیدم که از دانشکده فارغالتحصیل شدم و تا سربازی بروم و قدری هم حین سربازی، زمان فراغتی یافتم. در آن دورهٔ فراغت رفتم سراغ چند متن اصلی از جمله کنش انسانی میزس. آنجا بود که تازه فهمیدم جامعه چگونه کار میکند.
حالا شاید بگویید از کجا که میزس هم یکی مثل آن دیگریها نباشد؟ ولی در اینجا فعلاً حرفم چیز دیگری است. این بحث مفصلی است که ربطی به بحث کنونی ندارد. نمیخواهم بگویم x غلط میگفت و شما بروید y را بخوانید. با اطمینان میگویم اغلب استادان علوم اجتماعی در عمرشان مثلاً یک کتاب از همان فوکو یا هابرماس را نمیخوانند. اصلاً یک نفر فرصت نمیکند که در عمرش مثلاً صد کتاب دشوار نظری بخواند. این استادان صرفاً تاریخ نظریه میخوانند و بعد یک عدهشان (اکثریت) میروند سراغ مقاله نوشتن و ارتقاء گرفتن در دانشگاه و عدهای دیگر (اقلیت که فرد مذکور هم جزو همین دسته است) سراغ گفتن حرفهای روشنفکرانه میروند. بعید میدانم نقد نوشتن ما روی این حرفها فایدهای داشته باشد. نخست به همان دلیل که گفتم و شما نمیتوانید روی حرفهای نامنسجم و بیربط به یکدیگر نقد بنویسید؛ دوم اینکه به فرض جملاتی را از لابهلای حرفها پیدا کنید و بگویید به این دلیل غلطاند (در اینجا سعی کرده بودم همین را انجام دهم)، باز برای مخاطب او اهمیتی ندارد که او چه میگوید. فرد مذکور بسیار عادت داشت که در کلاسها به دانشجویان توهین کند. بااینوجود، باز هم کلاسهایش آنچنان پر میشدند که بعضیها ناچار روی زمین مینشستند! این مخاطبان فقط زمانی میفهمند اشتباه میکنند که چند سال بعد بر میگردند و میبینند عمرشان تلف شده است!
◽️@utfinance◽️
👤 مهرپویا علا
دوستی این متن را نشانم داد و پیشنهاد داد نقدی روی آن بنویسم. مطلب را خواندم و گفتم وقتی کسی حرف نادرستی میگوید شما میتوانید روی آن نقد بنویسید. استدلال بیاورید، بگویید به فلان دلیل منطقی اینجا را نادرست میگوید یا حرفش با بهمان شاهد تجربی همخوانی ندارد یا شواهدش برای ادعایی که طرح میکند، کافی نیستند.
ولی وقتی کسی تمام حرفش این باشد: فوکو چنین گفت. اشمیت چنان گفت. ادوارد سعید اینطوری گفت. هابرماس آنطوری گفت... و درنهایت: تو نفهم و فاشیستی و کتاب نخواندهای و ایلان ماسک خرت کرده و شبکههای اجتماعی خرت کردهاند و دشمن فقرا و دوست غارتگران هستی و...
چه نقدی دارم روی این حرفها بنویسم؟! اساساً چگونه میشود این حرفها را نقد کرد؟ اینها پریشانگوییاند. در ایران فردید را میتوان بهعنوان مثال دیگری از این شیوهٔ سخن گفتن ذکر کرد. ما برای مثال میگوییم مارکس در کاپیتال غلط گفته است و در فصول اولیهٔ کتاب که نظریهاش را هم در همان فصول مطرح کرده است [بخش اعظم کاپیتال روضهخوانی است]، تقریباً هیچ پاراگرافی نیست که حداقل یک حرف غلط در آن نباشد. علیرغم این موضوع، باز هیچگاه نمیگوییم مارکس هذیان گفته است؛ چون بیشتر حرفهایش، به جز آن بخشهای بسیار اندکی که سعی کرده هگلی باشد، دارای معنی و انسجام منطقیاند و گزارهها به یکدیگر ربط دارند.
شما چند خط استدلال بنویسید که از نظرتان علت اینکه در جامعه عدهای فقیرند و عدهای ثروتمند چنین است و چون تو نمیخواهی این علت را رفع کنی یا این علت را درک نکردهای، دشمن فقرا یا نفهم هستی و بعد چهار تا ناسزا هم بگویید. شخصاً با این رویکرد بهتر میتوانم کنار بیایم. من چون دستکم از نظر خودم آدم بد و نفهمی نیستم و میدانم که با ثروتمندان و فاشیستها علیه فقرا و مترقیها تبانی نکردهام، میتوانم به این حرف فکر کنم و اگر درست میگوید عقیدهام را تغییر دهم و اگر معتقد باشم علت را غلط تشخیص داده است، بگویم به این و آن دلیل حرفت غلط است و کماکان بر روی باور کنونیام پافشاری میکنم.
اما چرا این شیوهٔ حرف زدن، یعنی یک دوجین نام را ردیف کردن و از آنان نقلقول آوردن، اینقدر میان علوم اجتماعیخواندهها رایج است؟ چون خودم جزو علوم اجتماعیخواندهها هستم، فکر میکنم میتوانم دلیل این موضوع را دستکم تا حدی توضیح دهم: دلیلش این است که بخش اعظم برنامهٔ درسی این رشتهها «تاریخ نظریه» است و اغلب کتابهای تاریخ نظریه هیچ چیز به درد بخوری به شما یاد نمیدهند. فرد مذکور هم پیش از بازنشستگی در اصل استاد تاریخ نظریه بود. خودم با خواندن سطر به سطر کتابهای ریتزر و کوزر کنکور علوم اجتماعی دادم. چه چیز یاد گرفتم؟ بدون اغراق میگویم، مطلقاً هیچ چیز. حتی کتاب ریمون آرون که قدری بهتر است، باز چیز زیادی به شما یاد نمیدهد. شاید حدود صد نام فیلسوف و جامعهشناس آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، آمریکایی و ایتالیایی را یاد گرفتم و از هر کدام از چند خط گرفته تا چند پاراگراف یا بعضاً چند صفحه به روایت ریتزر خواندم. چقدر به فهمم از جامعه افزوده شد؟ صفر؟ خیر. منفی هزار!
این را زمانی فهمیدم که از دانشکده فارغالتحصیل شدم و تا سربازی بروم و قدری هم حین سربازی، زمان فراغتی یافتم. در آن دورهٔ فراغت رفتم سراغ چند متن اصلی از جمله کنش انسانی میزس. آنجا بود که تازه فهمیدم جامعه چگونه کار میکند.
حالا شاید بگویید از کجا که میزس هم یکی مثل آن دیگریها نباشد؟ ولی در اینجا فعلاً حرفم چیز دیگری است. این بحث مفصلی است که ربطی به بحث کنونی ندارد. نمیخواهم بگویم x غلط میگفت و شما بروید y را بخوانید. با اطمینان میگویم اغلب استادان علوم اجتماعی در عمرشان مثلاً یک کتاب از همان فوکو یا هابرماس را نمیخوانند. اصلاً یک نفر فرصت نمیکند که در عمرش مثلاً صد کتاب دشوار نظری بخواند. این استادان صرفاً تاریخ نظریه میخوانند و بعد یک عدهشان (اکثریت) میروند سراغ مقاله نوشتن و ارتقاء گرفتن در دانشگاه و عدهای دیگر (اقلیت که فرد مذکور هم جزو همین دسته است) سراغ گفتن حرفهای روشنفکرانه میروند. بعید میدانم نقد نوشتن ما روی این حرفها فایدهای داشته باشد. نخست به همان دلیل که گفتم و شما نمیتوانید روی حرفهای نامنسجم و بیربط به یکدیگر نقد بنویسید؛ دوم اینکه به فرض جملاتی را از لابهلای حرفها پیدا کنید و بگویید به این دلیل غلطاند (در اینجا سعی کرده بودم همین را انجام دهم)، باز برای مخاطب او اهمیتی ندارد که او چه میگوید. فرد مذکور بسیار عادت داشت که در کلاسها به دانشجویان توهین کند. بااینوجود، باز هم کلاسهایش آنچنان پر میشدند که بعضیها ناچار روی زمین مینشستند! این مخاطبان فقط زمانی میفهمند اشتباه میکنند که چند سال بعد بر میگردند و میبینند عمرشان تلف شده است!
◽️@utfinance◽️
ایبنا
چپ و سرمایهداری بحرانزده
یوسف اباذری گفت: سخن من به هیات حاکمه این است، اگر میتوانید استخوانی برای ترامپ پرت کنید، پرت کنید. سرنوشت نود میلیون را به جنگ کل کل با او گره نزنید که تو این را زدی ما آن را زدیم و ... زیرا ماجرا بسیار مهمتر از یک آدم دیوانه[ترامپ] است.
👌22❤2👎2
👤 احسان عزیزی:
دفاع #یوسف_اباذری از چپها، در برابر شعار "#چپ_هرگز_نفهمید" خودش سند دیگری شد بر نفهمی چپها!
تمام استدلالشان برای اینکه مخاطب را قانع کنند که چپ فهیم است را ببینید!
استاد، وقتی میگویند چپ هرگز نفهمید، یعنی هرگز از تجربیات و واقعیتها درس نگرفت. نه اینکه ذاتا آدمهای نفهم و کمهوشی هستند.
تصویر برشی از گزارش امروز روزنامه شرق است از منبر اخیر استاد!
۱۴ شهریور ۱۴۰۵
🆔 @EhsaneAzizi
◽️@utfinance◽️
دفاع #یوسف_اباذری از چپها، در برابر شعار "#چپ_هرگز_نفهمید" خودش سند دیگری شد بر نفهمی چپها!
تمام استدلالشان برای اینکه مخاطب را قانع کنند که چپ فهیم است را ببینید!
استاد، وقتی میگویند چپ هرگز نفهمید، یعنی هرگز از تجربیات و واقعیتها درس نگرفت. نه اینکه ذاتا آدمهای نفهم و کمهوشی هستند.
تصویر برشی از گزارش امروز روزنامه شرق است از منبر اخیر استاد!
۱۴ شهریور ۱۴۰۵
🆔 @EhsaneAzizi
◽️@utfinance◽️
👍38👎6
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
عملکرد خاویر میلی رو بر اساس ۹ شاخص اقتصادی بررسی میکنیم:
پیشاپیش بگم: روی جدول در ستون سمت راست کاملاً مشخصه: جز شاخص اشتغال، در همهٔ زمینهها اوضاع بهبود چشمگیری پیدا کرده. مختصراً تکتک بررسی میکنم
▪️یک. تورم:
تورم بدون تردید قویترین دستاورد دولت میلیه. در دسامبر ۲۰۲۳: تورم ماهانه: ۲۵٫۵٪ و تورم سالانه: ۲۱۱٫۴٪ بود. در ژوئیه ۲۰۲۶: تورم ماهانه: ۲٫۱٪ و تورم ۱۲ماهه: ۳۳٫۸٪ شده. تورم از ابتدای ۲۰۲۶: ۱۹٫۳٪
▪️دو. تولید ناخالص داخلی:
از رکود به رشد. تولید ناخالص از منفی ۱/۶ در سال ۲۰۲۳ به مثبت ۴/۴ در سال ۲۰۲۵ و مثبت ۲/۳ در سال ۲۰۲۶ رسیده.
▪️سه. کسری بودجه:
در اینجا هم دستاورد بزرگی محقق شده. در ۲۰۲۳ دولت با کسری مالی بسیار بزرگی مواجه بود. دولت به اندازه ۴/۷ درصد تولید ناخالص داخلی کسری بودجه داشت. در مقابل، در ۲۰۲۵ نه تنها کسری بودجه نداشت، بلکه مازاد هم داشت! این یعنی آرژانتین از کسری مالی مزمن به مازاد مالی رسید.
▪️چهار. ذخایر ارزی
در آستانهٔ روی کار آمدن میلی، وضعیت بسیار بد بود. در ۱۱ دسامبر ۲۰۲۳ ذخایر ناخالص حدود ۲۱ میلیارد دلار و ذخایر خالص حدود ۱۱٫۲ میلیارد دلار منفی بود. اما در اوت ۲۰۲۶ ذخایر به ۴۹٫۵ میلیارد دلار رسید. یعنی ذخایر ناخالص بیش از دو برابر شده.
▪️پنج. بیکاری:
اینجا تصویر به نفع میلی نیست. در سهماههٔ چهارم ۲۰۲۳: بیکاری ۵٫۷٪ بود. در سهماههٔ اول ۲۰۲۶ بیکاری به ۷٫۸٪ رسیده. یعنی حدود ۲٫۱ واحد درصد افزایش.
▪️ شش. فقر:
در این زمینه هم دستاورد بزرگی حاصل شده. در نیمه دوم ۲۰۲۳، ۴۱٫۷٪ جمعیت زیر خط فقر بودند. و ۱۱٫۹٪ در وضعیت فقر شدید قرار داشتند. آخرین آمار رسمی موجود در حال حاضر، نیمه دوم ۲۰۲۵ نشان میدهد:
فقر: ۲۸٫۲٪
فقر شدید: ۶٫۳٪
شده، که بهبود چشمگیریه. میلیونها نفر از فقر رهیدند.
▪️هفت. دستمزد واقعی:
دستمزد اسمی در دسامبر ۲۰۲۳ نسبت به سال قبل ۱۵۲٫۷٪ افزایش یافته بود، اما تورم بسیار بیشتر بود؛ یعنی قدرت خرید بدتر شده بود. در ۲۰۲۶ نشانههای بهبود دیده میشه. در آوریل ۲۰۲۶، دستمزد واقعی متوسط کارکنان رسمی بخش خصوصی ۱٫۳٪ نسبت به ماه قبل افزایش یافت و طبق دادهٔ وزارت کار به دومین سطح بالای خود از دسامبر ۲۰۲۳ رسید.
▪️هشت. تجارت خارجی:
در پایان ۲۰۲۳ آرژانتین با بحران شدید دلار و حتی حدود ۵۸ میلیارد دلار بدهی تجاری واردکنندگان مواجه بود. امروز وضعیت خارجی بسیار بهتره.
فقط در نیمه اول ۲۰۲۶:
صادرات: ۴۹٫۴۵ میلیارد دلار
واردات: ۳۵٫۵۳ میلیارد دلار
مازاد تجاری: ۱۳٫۹۲ میلیارد دلار
ثبت شده.
▪️نُه. نرخ ارز:
اینجا مقایسه کمی پیچیدهست، چون در ۲۰۲۳ چندین نرخ ارز وجود داشت و نرخ رسمی بهشدت سرکوب شده بود. میلی در دسامبر ۲۰۲۳ نرخ رسمی رو از حدود ۳۶۴ پزو به حدود ۸۰۰ پزو برای هر دلار رسوند. این کار در کوتاهمدت یه شوک تورمی بزرگ ایجاد کرد، اما همزمان شکاف بین نرخهای مختلف ارز رو کاهش داد و بازار ارز رو به سمت یک نظام منسجمتر برد. در اوت ۲۰۲۶ نرخ عمدهفروشی حدود ۱٬۴۹۲ پزو/دلار بود.
▪️نتیجهگیری:
جز شاخص بیکاری، میلی در کمتر از سه سال اکثر شاخصهای کلان اقتصاد آرژانتین رو بهبود بخشیده. به ویژه در زمینه مهار تورم، رفع کسری بودجه، کاهش فقر و رشد اقتصادی و رشد صادرات موفقیت چشمگیر داشته. همونطور که میبینید: نئولیبرالیسم هار آرژانتینیها رو خووووورده!
#بازار_آزاد
@Garajetadayoni | گاراژ
پیشاپیش بگم: روی جدول در ستون سمت راست کاملاً مشخصه: جز شاخص اشتغال، در همهٔ زمینهها اوضاع بهبود چشمگیری پیدا کرده. مختصراً تکتک بررسی میکنم
▪️یک. تورم:
تورم بدون تردید قویترین دستاورد دولت میلیه. در دسامبر ۲۰۲۳: تورم ماهانه: ۲۵٫۵٪ و تورم سالانه: ۲۱۱٫۴٪ بود. در ژوئیه ۲۰۲۶: تورم ماهانه: ۲٫۱٪ و تورم ۱۲ماهه: ۳۳٫۸٪ شده. تورم از ابتدای ۲۰۲۶: ۱۹٫۳٪
▪️دو. تولید ناخالص داخلی:
از رکود به رشد. تولید ناخالص از منفی ۱/۶ در سال ۲۰۲۳ به مثبت ۴/۴ در سال ۲۰۲۵ و مثبت ۲/۳ در سال ۲۰۲۶ رسیده.
▪️سه. کسری بودجه:
در اینجا هم دستاورد بزرگی محقق شده. در ۲۰۲۳ دولت با کسری مالی بسیار بزرگی مواجه بود. دولت به اندازه ۴/۷ درصد تولید ناخالص داخلی کسری بودجه داشت. در مقابل، در ۲۰۲۵ نه تنها کسری بودجه نداشت، بلکه مازاد هم داشت! این یعنی آرژانتین از کسری مالی مزمن به مازاد مالی رسید.
▪️چهار. ذخایر ارزی
در آستانهٔ روی کار آمدن میلی، وضعیت بسیار بد بود. در ۱۱ دسامبر ۲۰۲۳ ذخایر ناخالص حدود ۲۱ میلیارد دلار و ذخایر خالص حدود ۱۱٫۲ میلیارد دلار منفی بود. اما در اوت ۲۰۲۶ ذخایر به ۴۹٫۵ میلیارد دلار رسید. یعنی ذخایر ناخالص بیش از دو برابر شده.
▪️پنج. بیکاری:
اینجا تصویر به نفع میلی نیست. در سهماههٔ چهارم ۲۰۲۳: بیکاری ۵٫۷٪ بود. در سهماههٔ اول ۲۰۲۶ بیکاری به ۷٫۸٪ رسیده. یعنی حدود ۲٫۱ واحد درصد افزایش.
▪️ شش. فقر:
در این زمینه هم دستاورد بزرگی حاصل شده. در نیمه دوم ۲۰۲۳، ۴۱٫۷٪ جمعیت زیر خط فقر بودند. و ۱۱٫۹٪ در وضعیت فقر شدید قرار داشتند. آخرین آمار رسمی موجود در حال حاضر، نیمه دوم ۲۰۲۵ نشان میدهد:
فقر: ۲۸٫۲٪
فقر شدید: ۶٫۳٪
شده، که بهبود چشمگیریه. میلیونها نفر از فقر رهیدند.
▪️هفت. دستمزد واقعی:
دستمزد اسمی در دسامبر ۲۰۲۳ نسبت به سال قبل ۱۵۲٫۷٪ افزایش یافته بود، اما تورم بسیار بیشتر بود؛ یعنی قدرت خرید بدتر شده بود. در ۲۰۲۶ نشانههای بهبود دیده میشه. در آوریل ۲۰۲۶، دستمزد واقعی متوسط کارکنان رسمی بخش خصوصی ۱٫۳٪ نسبت به ماه قبل افزایش یافت و طبق دادهٔ وزارت کار به دومین سطح بالای خود از دسامبر ۲۰۲۳ رسید.
▪️هشت. تجارت خارجی:
در پایان ۲۰۲۳ آرژانتین با بحران شدید دلار و حتی حدود ۵۸ میلیارد دلار بدهی تجاری واردکنندگان مواجه بود. امروز وضعیت خارجی بسیار بهتره.
فقط در نیمه اول ۲۰۲۶:
صادرات: ۴۹٫۴۵ میلیارد دلار
واردات: ۳۵٫۵۳ میلیارد دلار
مازاد تجاری: ۱۳٫۹۲ میلیارد دلار
ثبت شده.
▪️نُه. نرخ ارز:
اینجا مقایسه کمی پیچیدهست، چون در ۲۰۲۳ چندین نرخ ارز وجود داشت و نرخ رسمی بهشدت سرکوب شده بود. میلی در دسامبر ۲۰۲۳ نرخ رسمی رو از حدود ۳۶۴ پزو به حدود ۸۰۰ پزو برای هر دلار رسوند. این کار در کوتاهمدت یه شوک تورمی بزرگ ایجاد کرد، اما همزمان شکاف بین نرخهای مختلف ارز رو کاهش داد و بازار ارز رو به سمت یک نظام منسجمتر برد. در اوت ۲۰۲۶ نرخ عمدهفروشی حدود ۱٬۴۹۲ پزو/دلار بود.
▪️نتیجهگیری:
جز شاخص بیکاری، میلی در کمتر از سه سال اکثر شاخصهای کلان اقتصاد آرژانتین رو بهبود بخشیده. به ویژه در زمینه مهار تورم، رفع کسری بودجه، کاهش فقر و رشد اقتصادی و رشد صادرات موفقیت چشمگیر داشته. همونطور که میبینید: نئولیبرالیسم هار آرژانتینیها رو خووووورده!
#بازار_آزاد
@Garajetadayoni | گاراژ
👍30👎8❤6
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
آدرسِ غلطِ برابری و انحراف به چپ
▪️مقدمه: در باب حسادت
مقایسه، مقایسه، مقایسه... میدونید مقایسه خود با دیگران و انتظاراتی که در نتیجۀ مقایسه به وجود میاد چقدر میتونه انسان رو از یک شناخت مفید به بیراهه بکشونه؟ شاید شما در حالت عادی واقعاً زندگی خوبی داشته باشید و امیدوار هم باشید زندگیتون به طور کلی رو به بهبوده، اما با مقایسۀ خودتون با کسانی که وضعیت بهتری از شما دارند، به جای لذت بردن از زندگیتون، بابت کمبودهای زندگیتون در مقایسه با زندگی دیگران غصه بخورید و حالتون بد باشه.
میدونم... میدونم... این پاراگراف خیلی شبیه روانشناسیهای زرد شد و فقط این رو کم داشت که آخرش بگم «پس باورهات رو باور کن!». کمی صبر کنید تا بگم میخوام از اینجا به کجا برم. هلموت شوک، جامعهشناس آلمانی، کتاب جالبی داره با عنوان «حسادت: نظریهای اجتماعی» و در این اثر سعی میکنه تأثیر حسادت رو در شکلگیری روابط اجتماعی توضیح بده. یکی از نکات جالبی که شوک میگه اینهکه انسانها فقط به این فکر نمیکنند که خودشون چقدر دارند، بلکه دائماً خودشون رو با دیگران مقایسه میکنند و وقتی کسی فکر میکنه فرد دیگهای بیش از حد موفق یا ثروتمند شده، ممکنه به جای تلاش برای بهبود زندگی خودش و رسیدن به موفقترها، بخواد موفقیت افراد موفقتر رو محدود یا خراب کنه.
با شنیدن این حرف اولش حس ناخوشایندی بهتون دست میده... فکر میکنید چقدر بده که آدم به جای کسب موفقیت بخواد مسیر موفقیت دیگران رو مسدود کنه. ولی بعید نیست بعدش با خودتون بگید: آره، خیلی بده، ولی چنین چیزی امکانپذیر نیست، فقط یک ویژگی اخلاقیِ بده. اما نه، قضیه به همین سادگی نیست. خیلی راحت میشه همین تفکرِ زشت رو در یک زرورق نظری موجه، اخلاقی و جذاب پیچید؛ جوری که چنین عقیدهای نهتنها دیگه زشت به نظر نرسه، بلکه برعکس! انکارش زشت و غیراخلاقی باشه. خیلی از نظریههای بسیار موجه اجتماعی در نهایت هدفشون چیزی جز مسدود کردن مسیرهای موفقیت دیگران نیست. و اگر هم خیلی طرفدار پیدا میکنه، به همین دلیله که با یک حس غریزی انسان همپوشانی داره. مخلص کلام اینکه، همین حسادت مخرب رو میشه جوری تئوریزه کرد که کاملاً موجه و اخلاقی به نظر برسه. حالا از اینجا و با این مقدمه بریم سر اصل مطلب:
▪️پرسش کلیدی
شما ترجیح میدید در کدوم یک از این دو کشور یا جامعه زندگی کنید؟ در کشور «الف» یا در کشور «ب»؟
ــ در کشور الف وضعیت زندگی شما بهتر از الانه، اما نابرابری از کشور ب بیشتره.
ــ در کشور ب وضعیت زندگی شما بدتر از الانه، اما برابری از کشور الف بیشتره.
سوال کلیدی:
بذارید ملموستر دربارهش صحبت کنیم: در کشور الف شما میتونید خودرو شخصی خیلی بهتری داشته باشید (به نسبت الان)، با زحمت کمتری درآمد بیشتری داشته باشید، سفر هوایی بیشتری در سال داشته باشید، تهیۀ مایحتاج زندگی براتون راحتتر باشه و به طور کلی زندگی راحتتر و مرفهتری داشته باشید. اما در همین کشور کسانی هستند که جت شخصی و قایقهای شخصی بسیار گرون دارند. کسانی هستند که ثروت عظیمی دارند و این زندگی مرفه و راحت شما در برابر ثروت اونها هیچه!
اما یک انتخاب دیگه هم دارید. میتونید برید به کشور ب. اونجا خودروی شخصی ندارید. بیشتر باید کار کنید و درآمد کمتری دارید و قدرت خریدتون هم پایینه و تنوع و کیفیت کالاهایی که میتونید بخرید کمه. اما در عوض اکثر جامعه مثل شما هستند و برخی امکانات زندگی به طور مساوی در اختیار همه قرار گرفته. یعنی بقیه هم اکثراً خودروی شخصی ندارند، خیلی به ندرت سفر هوایی دارند، زندگی محقری دارند و از ثروتهای عجیب و غریب هم خبری نیست، اما برابری بیشتره.
خب... انتخاب شما کدومه؟ زندگی مرفهتر اما برابری کمتر، یا زندگی فقیرانهتر اما برابری بیشتر؟
▪️آدرس غلطِ نابرابری
واقعیت اینهکه شما وقتی قراره دربارۀ نظم کلان زندگی اجتماعی قضاوت کنید، با این دو گزینه روبرو میشید. شاید کسانی باشند که گزینۀ دوم رو انتخاب کنند: زندگی فقیرانه، اما برابر. ولی تمایل به زندگی بهتر در ذات انسانه و سرکوب این میل در بلندمدت امکانپذیر نیست. اگر سرکوب این میل امکانپذیر بود، اصلاً بشر از مناسبات قرونوسطایی خارج نمیشد. سرشت انسان در تمنای وضعیت بهتره.
اما در نهایت هدفم رسیدن به یک مسئلۀ دیگهست، نه واکاوی ذات انسان. حرف نهاییم اینهکه «برابری» یک آدرس غلط اجتماعیه. باور به برابری بحث دربارۀ زندگی بهتر رو به بیراهه میبره. مسئله این نیست که مردمِ یک جامعه سطح برابری داشته باشند، بلکه مسئله اینهکه چطور میشه کاری کرد هر کسی — چه فقیر، چه متوسط و چه ثروتمند — در کل بتونه زندگی باکیفیتتری داشته باشه. وقتی هدفِ تأملات اجتماعی به سمت مسئلهٔ برابری منحرف میشه، یک اولویت نادرست بر تمام تفکرات سایه میاندازه و اولویت درست که داشتن زندگی بهتره فدای این تفکر انحرافی میشه. هدف نهایی از تأمل دربارۀ زندگی اجتماعی قاعدتاً باید این باشه که همه زندگی بهتری داشته باشند. اما در اینجا یک اختلال در مسیر تفکر ایجاد میشه و یهو به خودتون میایید میبینید دغدغهتون به جای رفاهِ بیشتر شده «برابریِ» بیشتر.
وقتی اولویتِ تفکر از «زندگی بهتر برای همه» تبدیل بشه به «زندگیِ برابر برای همه»، شما آگاهانه یا ناآگاهانه به سمت چپ منحرف شدید. در اینجا باید پرسید اصلاً آیا برابری یک ارزشه که بخواد معیار تأملات و نظریههای ما قرار بگیره؟ چه مرجع مطمئنی حکم کرده زندگی انسانها باید برابر باشه؟ حالا در نظر بگیرید به خاطر این ارزش مشکوک ارزشهای واقعی و حیاتی زندگی اجتماعی رو تخریب کنیم: مثل رفاه و توسعه... به خاطر یک ارزش مشکوک، ارزشهای مطمئن و مطلق رو تخریب میکنیم.
البته شک نکنید وقتی بحث به اینجا میرسه کسانی که معیارشون «برابری» بوده ادعا میکنند هدف اونها هم همینه که رفاه بیشتر بشه. میگن چون هدفشون زندگی بهتره، بر برابری تأکید میکنند. منتها اینجا باید مچشون رو گرفت: اول باید اثبات کرد سازوکارها برای ایجاد یک جامعۀ برابرتر «واقعاً و قطعاً» سطح زندگی عموم مردم رو بالاتر میاره. اگر کسی این رو قبلش اثبات نکرده باشه، نمیتونه ادعا کنه هدفش از تأکید بر برابری رسیدن به رفاه بیشتره. و اگر تلاش برای برابری سطح عموم مردم رو پایین بیاره که دیگه هیچ حرفی در دفاع از چنین تفکری نمیشه زد.
▪️نتیجه
اینجاست که بحث واقعی تازه شروع میشه! مدافعان کاپیتالیسم و بازار آزاد معتقدند نظم کاپیتالیستی زندگی بهتری برای عموم مردم به ارمغان میاره، بدون اینکه نابرابری رو از بین ببره؛ در حالی که مخالفان کاپیتالیسم و بازار آزاد با تلاش برای ایجاد برابری در نهایت سطح رفاه عموم مردم رو پایین میارن. اینجاست که مشخص میشه چطور یک نامسئله، یعنی برابری، مسئلۀ اصلی، یعنی «رفاه»، رو تخریب میکنه.
وجود نابرابری اقتصادی و رفاهِ بیشتر دو روی یک سکهست؛ نمیشه اینها رو از هم جدا کرد. این نابرابری زایاست و بهرهوریِ کل جامعه رو افزایش میده و در نهایت به زندگی بهتری برای عموم مردم منجر میشه ــ اینجاست که مشخص میشه کسانی که میخوان به هر ضرب و زوری و با فدا کردن رفاه نابرابری رو کم کنند، مسئلهشون رفاه نیست، بلکه دغدغهشون یک اصلِ اخلاقیِ مشکوکه: اینکه انسانها الزاماً باید زندگی برابری داشته باشند — بله، دغدغهشون اینه، وگرنه داشتن زندگی بهتر هرگز و هرگز منوط به برابری نیست.
همچنین بنگرید به این پست: نابرابری درآمدی — مسئله یا نامسئله
#کاپیتالیسم #بازار_آزاد #سوسیالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
▪️مقدمه: در باب حسادت
مقایسه، مقایسه، مقایسه... میدونید مقایسه خود با دیگران و انتظاراتی که در نتیجۀ مقایسه به وجود میاد چقدر میتونه انسان رو از یک شناخت مفید به بیراهه بکشونه؟ شاید شما در حالت عادی واقعاً زندگی خوبی داشته باشید و امیدوار هم باشید زندگیتون به طور کلی رو به بهبوده، اما با مقایسۀ خودتون با کسانی که وضعیت بهتری از شما دارند، به جای لذت بردن از زندگیتون، بابت کمبودهای زندگیتون در مقایسه با زندگی دیگران غصه بخورید و حالتون بد باشه.
میدونم... میدونم... این پاراگراف خیلی شبیه روانشناسیهای زرد شد و فقط این رو کم داشت که آخرش بگم «پس باورهات رو باور کن!». کمی صبر کنید تا بگم میخوام از اینجا به کجا برم. هلموت شوک، جامعهشناس آلمانی، کتاب جالبی داره با عنوان «حسادت: نظریهای اجتماعی» و در این اثر سعی میکنه تأثیر حسادت رو در شکلگیری روابط اجتماعی توضیح بده. یکی از نکات جالبی که شوک میگه اینهکه انسانها فقط به این فکر نمیکنند که خودشون چقدر دارند، بلکه دائماً خودشون رو با دیگران مقایسه میکنند و وقتی کسی فکر میکنه فرد دیگهای بیش از حد موفق یا ثروتمند شده، ممکنه به جای تلاش برای بهبود زندگی خودش و رسیدن به موفقترها، بخواد موفقیت افراد موفقتر رو محدود یا خراب کنه.
با شنیدن این حرف اولش حس ناخوشایندی بهتون دست میده... فکر میکنید چقدر بده که آدم به جای کسب موفقیت بخواد مسیر موفقیت دیگران رو مسدود کنه. ولی بعید نیست بعدش با خودتون بگید: آره، خیلی بده، ولی چنین چیزی امکانپذیر نیست، فقط یک ویژگی اخلاقیِ بده. اما نه، قضیه به همین سادگی نیست. خیلی راحت میشه همین تفکرِ زشت رو در یک زرورق نظری موجه، اخلاقی و جذاب پیچید؛ جوری که چنین عقیدهای نهتنها دیگه زشت به نظر نرسه، بلکه برعکس! انکارش زشت و غیراخلاقی باشه. خیلی از نظریههای بسیار موجه اجتماعی در نهایت هدفشون چیزی جز مسدود کردن مسیرهای موفقیت دیگران نیست. و اگر هم خیلی طرفدار پیدا میکنه، به همین دلیله که با یک حس غریزی انسان همپوشانی داره. مخلص کلام اینکه، همین حسادت مخرب رو میشه جوری تئوریزه کرد که کاملاً موجه و اخلاقی به نظر برسه. حالا از اینجا و با این مقدمه بریم سر اصل مطلب:
▪️پرسش کلیدی
شما ترجیح میدید در کدوم یک از این دو کشور یا جامعه زندگی کنید؟ در کشور «الف» یا در کشور «ب»؟
ــ در کشور الف وضعیت زندگی شما بهتر از الانه، اما نابرابری از کشور ب بیشتره.
ــ در کشور ب وضعیت زندگی شما بدتر از الانه، اما برابری از کشور الف بیشتره.
سوال کلیدی:
شما کدوم رو ترجیح میدید؟ زندگی بهتر در جایی که نابرابری بیشتره، یا زندگی بدتر در جایی که نابرابری کمتره؟
بذارید ملموستر دربارهش صحبت کنیم: در کشور الف شما میتونید خودرو شخصی خیلی بهتری داشته باشید (به نسبت الان)، با زحمت کمتری درآمد بیشتری داشته باشید، سفر هوایی بیشتری در سال داشته باشید، تهیۀ مایحتاج زندگی براتون راحتتر باشه و به طور کلی زندگی راحتتر و مرفهتری داشته باشید. اما در همین کشور کسانی هستند که جت شخصی و قایقهای شخصی بسیار گرون دارند. کسانی هستند که ثروت عظیمی دارند و این زندگی مرفه و راحت شما در برابر ثروت اونها هیچه!
اما یک انتخاب دیگه هم دارید. میتونید برید به کشور ب. اونجا خودروی شخصی ندارید. بیشتر باید کار کنید و درآمد کمتری دارید و قدرت خریدتون هم پایینه و تنوع و کیفیت کالاهایی که میتونید بخرید کمه. اما در عوض اکثر جامعه مثل شما هستند و برخی امکانات زندگی به طور مساوی در اختیار همه قرار گرفته. یعنی بقیه هم اکثراً خودروی شخصی ندارند، خیلی به ندرت سفر هوایی دارند، زندگی محقری دارند و از ثروتهای عجیب و غریب هم خبری نیست، اما برابری بیشتره.
خب... انتخاب شما کدومه؟ زندگی مرفهتر اما برابری کمتر، یا زندگی فقیرانهتر اما برابری بیشتر؟
▪️آدرس غلطِ نابرابری
واقعیت اینهکه شما وقتی قراره دربارۀ نظم کلان زندگی اجتماعی قضاوت کنید، با این دو گزینه روبرو میشید. شاید کسانی باشند که گزینۀ دوم رو انتخاب کنند: زندگی فقیرانه، اما برابر. ولی تمایل به زندگی بهتر در ذات انسانه و سرکوب این میل در بلندمدت امکانپذیر نیست. اگر سرکوب این میل امکانپذیر بود، اصلاً بشر از مناسبات قرونوسطایی خارج نمیشد. سرشت انسان در تمنای وضعیت بهتره.
اما در نهایت هدفم رسیدن به یک مسئلۀ دیگهست، نه واکاوی ذات انسان. حرف نهاییم اینهکه «برابری» یک آدرس غلط اجتماعیه. باور به برابری بحث دربارۀ زندگی بهتر رو به بیراهه میبره. مسئله این نیست که مردمِ یک جامعه سطح برابری داشته باشند، بلکه مسئله اینهکه چطور میشه کاری کرد هر کسی — چه فقیر، چه متوسط و چه ثروتمند — در کل بتونه زندگی باکیفیتتری داشته باشه. وقتی هدفِ تأملات اجتماعی به سمت مسئلهٔ برابری منحرف میشه، یک اولویت نادرست بر تمام تفکرات سایه میاندازه و اولویت درست که داشتن زندگی بهتره فدای این تفکر انحرافی میشه. هدف نهایی از تأمل دربارۀ زندگی اجتماعی قاعدتاً باید این باشه که همه زندگی بهتری داشته باشند. اما در اینجا یک اختلال در مسیر تفکر ایجاد میشه و یهو به خودتون میایید میبینید دغدغهتون به جای رفاهِ بیشتر شده «برابریِ» بیشتر.
وقتی اولویتِ تفکر از «زندگی بهتر برای همه» تبدیل بشه به «زندگیِ برابر برای همه»، شما آگاهانه یا ناآگاهانه به سمت چپ منحرف شدید. در اینجا باید پرسید اصلاً آیا برابری یک ارزشه که بخواد معیار تأملات و نظریههای ما قرار بگیره؟ چه مرجع مطمئنی حکم کرده زندگی انسانها باید برابر باشه؟ حالا در نظر بگیرید به خاطر این ارزش مشکوک ارزشهای واقعی و حیاتی زندگی اجتماعی رو تخریب کنیم: مثل رفاه و توسعه... به خاطر یک ارزش مشکوک، ارزشهای مطمئن و مطلق رو تخریب میکنیم.
البته شک نکنید وقتی بحث به اینجا میرسه کسانی که معیارشون «برابری» بوده ادعا میکنند هدف اونها هم همینه که رفاه بیشتر بشه. میگن چون هدفشون زندگی بهتره، بر برابری تأکید میکنند. منتها اینجا باید مچشون رو گرفت: اول باید اثبات کرد سازوکارها برای ایجاد یک جامعۀ برابرتر «واقعاً و قطعاً» سطح زندگی عموم مردم رو بالاتر میاره. اگر کسی این رو قبلش اثبات نکرده باشه، نمیتونه ادعا کنه هدفش از تأکید بر برابری رسیدن به رفاه بیشتره. و اگر تلاش برای برابری سطح عموم مردم رو پایین بیاره که دیگه هیچ حرفی در دفاع از چنین تفکری نمیشه زد.
▪️نتیجه
اینجاست که بحث واقعی تازه شروع میشه! مدافعان کاپیتالیسم و بازار آزاد معتقدند نظم کاپیتالیستی زندگی بهتری برای عموم مردم به ارمغان میاره، بدون اینکه نابرابری رو از بین ببره؛ در حالی که مخالفان کاپیتالیسم و بازار آزاد با تلاش برای ایجاد برابری در نهایت سطح رفاه عموم مردم رو پایین میارن. اینجاست که مشخص میشه چطور یک نامسئله، یعنی برابری، مسئلۀ اصلی، یعنی «رفاه»، رو تخریب میکنه.
وجود نابرابری اقتصادی و رفاهِ بیشتر دو روی یک سکهست؛ نمیشه اینها رو از هم جدا کرد. این نابرابری زایاست و بهرهوریِ کل جامعه رو افزایش میده و در نهایت به زندگی بهتری برای عموم مردم منجر میشه ــ اینجاست که مشخص میشه کسانی که میخوان به هر ضرب و زوری و با فدا کردن رفاه نابرابری رو کم کنند، مسئلهشون رفاه نیست، بلکه دغدغهشون یک اصلِ اخلاقیِ مشکوکه: اینکه انسانها الزاماً باید زندگی برابری داشته باشند — بله، دغدغهشون اینه، وگرنه داشتن زندگی بهتر هرگز و هرگز منوط به برابری نیست.
همچنین بنگرید به این پست: نابرابری درآمدی — مسئله یا نامسئله
#کاپیتالیسم #بازار_آزاد #سوسیالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
👍16👌6❤4👎3
🖥 Ethical Consumers and Sustainable Capitalism
👤 Kimberlee Josephson
©️ Competitive Enterprise Institute
◽️@utfinance◽️
👤 Kimberlee Josephson
©️ Competitive Enterprise Institute
◽️@utfinance◽️
YouTube
Ethical Consumers and Sustainable Capitalism with Kimberlee Josephson
July 16, 2026 - Our guest for Episode 183 of the Free the Economy podcast is Kimberlee Josephson, Associate Professor of Business Administration at Lebanon Valley College. We talk about fair trade coffee, carbon offsets, dolphin-safe tuna, and how retail…
◽️ دو اظهارنظر از چپ ایرانی
اکبر معصوم بیگی، مترجم، عضو کانون نویسندگان ایران و یکی از به اصطلاح روشنفکران سوسیالیست.
این جمله شاذ؛ «#فاشیسم چهره ژانوسی #لیبرالیسم است»، را #نشر_چرخ، وابسته به #نشر_چشمه، در اینستاگرام منتشر کرده است.
◽️@utfinance◽️
اکبر معصوم بیگی، مترجم، عضو کانون نویسندگان ایران و یکی از به اصطلاح روشنفکران سوسیالیست.
این جمله شاذ؛ «#فاشیسم چهره ژانوسی #لیبرالیسم است»، را #نشر_چرخ، وابسته به #نشر_چشمه، در اینستاگرام منتشر کرده است.
◽️@utfinance◽️
🤬40👎3👍1
📄 جنگ روایتها و شکلدهی به حافظهٔ خیالی: چپ نو و طاعون نوین انکار
👤 اشکان زارع
تاریخ گاه نه در میدانهای نبرد، بلکه در پستوهای تاریک ایدئولوژی، تردید و جعل بازنویسی میشود.
در جهانی که دود فجایع تروریستی پس از دههها هنوز چشم جامعه را میسوزاند، مهیبترین رویارویی در جغرافیای مادی رخ نمیدهد؛ بلکه کارزاری فرسایشی بر سر تصاحب ذهنها، چیستی حقیقت و بازتعریفِ رویدادهای سرنوشتساز در جریان است.
نبردی خاموش که در آن، واقعیتهای عینی ذبح میشوند تا «حافظهای خیالی» جایگزین حافظهٔ جمعی و تاریخی شود. این مسخِ سیستماتیک، پیوندی ارگانیک با آبشخور فکری «#چپ_نو» (New Left) و میراث پسامدرن آن دارد. جریانی که با تقدسزدایی از حقیقت عینی، نسبیگرایی افراطی و تقلیل تمام پدیدههای جهان به دوگانهٔ سادهانگارانهٔ «سلطهگر غربی / فرودستِ ذاتاً محق»، زمینه را برای فرسایش واقعیت فراهم ساخت.
در منطق این خوانش ایدئولوژیک، جهان آزاد همواره متهم ردیف اول است؛ پیشفرضی صلب که حتی ارتجاعیترین نیروهای تمامیتخواه و بنیادگرا را به چشم «پاسخی به زخم #امپریالیسم» میبیند و با تئوریزه کردن #ترور، قبح خشونت را میزداید.
همین پوچگرایی معرفتی و بدبینی کور به ساختار دولتهای دموکراتیک، پل ارتباطی غریبی میان چپهای رادیکال و راستگرایان افراطی ساخت. امروز شومنهای رسانهای و مروجان تئوریهای توطئه از هر دو جناح، تریبونهای میلیونی را به تکرار داستانهای مالیخولیایی دربارهٔ «توطئههای شوم داخلی» و «دستهای پشتپردهٔ حکومت برای کشتار شهروندان خود» اختصاص میدهند. این ادعاها چیزی جز بازتولید عامهپسند همان انگارههایی نیست که دههها پیش در دپارتمانهای نظریهٔ انتقادی تدریس میشد: نفی فکتها به نفع خشم ایدئولوژیک.
هدف اصلی این صنعتِ تردیدپراکنی، نسلهای تازهنفسی هستند که فجایع را با گوشت و پوست خود لمس نکردهاند. آنها در معرض بمباران روایتهای گزینشی و کلیپهای زرد مجازی، تاریخی تحریفشده را بهمثابه حافظهٔ دستاول خود درونی میکنند.
جنگ روایتها در اصل بر سر همین غارتِ آگاهی است؛ تلاشی برای تهی کردن فاجعه از عاملان واقعی آن و تحمیل یک توهم سازمانیافته. دفاع از حقیقت عینی و مستندات تاریخی، امروز تنها یک وظیفهٔ فکری نیست، بلکه سنگری اخلاقی در برابر جریانی است که میخواهد عقلانیت و قطبنمای اخلاقی جامعه را در توهمات خودساخته بسوزاند.
◽️@utfinance◽️
👤 اشکان زارع
تاریخ گاه نه در میدانهای نبرد، بلکه در پستوهای تاریک ایدئولوژی، تردید و جعل بازنویسی میشود.
در جهانی که دود فجایع تروریستی پس از دههها هنوز چشم جامعه را میسوزاند، مهیبترین رویارویی در جغرافیای مادی رخ نمیدهد؛ بلکه کارزاری فرسایشی بر سر تصاحب ذهنها، چیستی حقیقت و بازتعریفِ رویدادهای سرنوشتساز در جریان است.
نبردی خاموش که در آن، واقعیتهای عینی ذبح میشوند تا «حافظهای خیالی» جایگزین حافظهٔ جمعی و تاریخی شود. این مسخِ سیستماتیک، پیوندی ارگانیک با آبشخور فکری «#چپ_نو» (New Left) و میراث پسامدرن آن دارد. جریانی که با تقدسزدایی از حقیقت عینی، نسبیگرایی افراطی و تقلیل تمام پدیدههای جهان به دوگانهٔ سادهانگارانهٔ «سلطهگر غربی / فرودستِ ذاتاً محق»، زمینه را برای فرسایش واقعیت فراهم ساخت.
در منطق این خوانش ایدئولوژیک، جهان آزاد همواره متهم ردیف اول است؛ پیشفرضی صلب که حتی ارتجاعیترین نیروهای تمامیتخواه و بنیادگرا را به چشم «پاسخی به زخم #امپریالیسم» میبیند و با تئوریزه کردن #ترور، قبح خشونت را میزداید.
همین پوچگرایی معرفتی و بدبینی کور به ساختار دولتهای دموکراتیک، پل ارتباطی غریبی میان چپهای رادیکال و راستگرایان افراطی ساخت. امروز شومنهای رسانهای و مروجان تئوریهای توطئه از هر دو جناح، تریبونهای میلیونی را به تکرار داستانهای مالیخولیایی دربارهٔ «توطئههای شوم داخلی» و «دستهای پشتپردهٔ حکومت برای کشتار شهروندان خود» اختصاص میدهند. این ادعاها چیزی جز بازتولید عامهپسند همان انگارههایی نیست که دههها پیش در دپارتمانهای نظریهٔ انتقادی تدریس میشد: نفی فکتها به نفع خشم ایدئولوژیک.
هدف اصلی این صنعتِ تردیدپراکنی، نسلهای تازهنفسی هستند که فجایع را با گوشت و پوست خود لمس نکردهاند. آنها در معرض بمباران روایتهای گزینشی و کلیپهای زرد مجازی، تاریخی تحریفشده را بهمثابه حافظهٔ دستاول خود درونی میکنند.
جنگ روایتها در اصل بر سر همین غارتِ آگاهی است؛ تلاشی برای تهی کردن فاجعه از عاملان واقعی آن و تحمیل یک توهم سازمانیافته. دفاع از حقیقت عینی و مستندات تاریخی، امروز تنها یک وظیفهٔ فکری نیست، بلکه سنگری اخلاقی در برابر جریانی است که میخواهد عقلانیت و قطبنمای اخلاقی جامعه را در توهمات خودساخته بسوزاند.
◽️@utfinance◽️
❤13👎2
محافظهکاری فقهی - VER 45.pdf
731.1 KB
📄 شاخهی اقتصادی محافظهکاری فقهی
نقدی بر موسی غنینژاد
👤 شهرام اتفاق
از رسانهی ایران امروز
@YekGamPish
@ArchiveOfLiberalism
#موسی_غنینژاد
#شهرام_اتفاق
◽️@utfinance◽️
نقدی بر موسی غنینژاد
👤 شهرام اتفاق
از رسانهی ایران امروز
@YekGamPish
@ArchiveOfLiberalism
#موسی_غنینژاد
#شهرام_اتفاق
◽️@utfinance◽️
👍18👎4❤2🔥1
📄 تبارشناسی فاشیسم چپ
👤 شاهین کارخانه
شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی
فاشیسم چپ، در واقع یک وسوسهی فکری بود که در آن، بخشهایی از روشنفکران چپ، بهویژه در دوران پساساختارگرایی و در فرانسه به بازتولید و ترویج مفاهیمی پرداختهاند که ریشههای مستقیم در سنت ضدروشنگری و تفکر فاشیستی دارد.
فاشیسم چپ، یک جنبش سیاسی سازمانیافته با یونیفرم و رژه نبود اما گفتمان و گفتار آن همچنان و در قرن بیست و یکم نیز در میان چپگرایان دیده میشود، به طوری که میتوان از شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی سخن گفت.
◽️@utfinance◽️
#فاشیسم
#فاشیسم_چپ
#کارل_اشمیت
#ژرژ_باتای
#هایدگر
#فوکو
#دریدا
👤 شاهین کارخانه
شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی
فاشیسم چپ، در واقع یک وسوسهی فکری بود که در آن، بخشهایی از روشنفکران چپ، بهویژه در دوران پساساختارگرایی و در فرانسه به بازتولید و ترویج مفاهیمی پرداختهاند که ریشههای مستقیم در سنت ضدروشنگری و تفکر فاشیستی دارد.
فاشیسم چپ، یک جنبش سیاسی سازمانیافته با یونیفرم و رژه نبود اما گفتمان و گفتار آن همچنان و در قرن بیست و یکم نیز در میان چپگرایان دیده میشود، به طوری که میتوان از شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی سخن گفت.
◽️@utfinance◽️
#فاشیسم
#فاشیسم_چپ
#کارل_اشمیت
#ژرژ_باتای
#هایدگر
#فوکو
#دریدا
Telegraph
تبارشناسی فاشیسم چپ
شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی فاشیسم چپ، یک جنبش سیاسی سازمانیافته با یونیفرم و رژه نبود اما گفتمان و گفتار آن همچنان و در قرن بیست و یکم نیز در میان چپگرایان دیده میشود، به طوری که میتوان از شبح فاشیسم چپ بر فراز چپ قرن بیست و یکمی سخن گفت.
👍17👎1🔥1
Forwarded from مانی بشرزاد
چرا میلیونرها در حال ترک بریتانیا هستند؟
✍️مانی بشرزاد
📝 Foundation for Economic Education
فیلسوف انگلیسی ساموئل جانسون زمانی نوشت: «وقتی مردی از لندن خسته میشود، از زندگی خسته شده است.» اما امروز به نظر میرسد گروهی وجود دارند که از لندن خسته شدهاند: میلیونرها.
بریتانیا اخیراً از چین پیشی گرفته و به کشور پیشرو جهان در زمینه مهاجرت میلیونرها تبدیل شده است. در سال ۲۰۲۵، حدود ۱۶٬۵۰۰ میلیونر این کشور را ترک کردند.
هنگامی که دولت حزب کارگر در سال ۲۰۲۴ روی کار آمد، دیدگاه روشنی درباره مدل حکمرانی مورد نظر خود داشت: «دولت مأموریتمحور».
این دولت با پیروی از دیدگاههای ماریانا ماتزوکاتو (استاد اقتصاد نوآوری و ارزش عمومی در دانشگاه کالج لندن)، این ایده را پذیرفت که دولت باید کارآفرینانهتر عمل کند، دیگر هزینههای عمومی را صرفاً بهعنوان یک هزینه نبیند و برای حمایت از بخشهای کلیدی، یارانه اختصاص دهد تا اقتصادی مبتنی بر اهداف و مأموریتهای مشخص ایجاد شود.
پس از نزدیک به دو سال، یک درس کاملاً روشن شده است:
هیچچیز برای کارآفرینان بدتر از یک دولت کارآفرین نیست.
لینک مقاله:
https://fee.org/articles/why-are-millionaires-leaving-the-uk/
✍️مانی بشرزاد
📝 Foundation for Economic Education
فیلسوف انگلیسی ساموئل جانسون زمانی نوشت: «وقتی مردی از لندن خسته میشود، از زندگی خسته شده است.» اما امروز به نظر میرسد گروهی وجود دارند که از لندن خسته شدهاند: میلیونرها.
بریتانیا اخیراً از چین پیشی گرفته و به کشور پیشرو جهان در زمینه مهاجرت میلیونرها تبدیل شده است. در سال ۲۰۲۵، حدود ۱۶٬۵۰۰ میلیونر این کشور را ترک کردند.
هنگامی که دولت حزب کارگر در سال ۲۰۲۴ روی کار آمد، دیدگاه روشنی درباره مدل حکمرانی مورد نظر خود داشت: «دولت مأموریتمحور».
این دولت با پیروی از دیدگاههای ماریانا ماتزوکاتو (استاد اقتصاد نوآوری و ارزش عمومی در دانشگاه کالج لندن)، این ایده را پذیرفت که دولت باید کارآفرینانهتر عمل کند، دیگر هزینههای عمومی را صرفاً بهعنوان یک هزینه نبیند و برای حمایت از بخشهای کلیدی، یارانه اختصاص دهد تا اقتصادی مبتنی بر اهداف و مأموریتهای مشخص ایجاد شود.
پس از نزدیک به دو سال، یک درس کاملاً روشن شده است:
هیچچیز برای کارآفرینان بدتر از یک دولت کارآفرین نیست.
لینک مقاله:
https://fee.org/articles/why-are-millionaires-leaving-the-uk/
Foundation for Economic Education
Why Are Millionaires Leaving the UK? - FEE
Samuel Johnson once wrote that “when a man is tired of London, he is tired of life.” Today, however, there seems to be one group that is tired of London:
👍27❤2👎1
📄 شیرینعقلیهای زیدآبادی تمامی ندارد؛ وقتی «ژورنالیسم مشعشع» به میدان «خاله بازی» میرود!
👤 اشکان زارع
تقلیل دادن پروژه روشمند شادروان جواد طباطبایی به یک «سوءتفاهمِ ناشی از جدی گرفتن یک داستاننویس»، پیش و بیش از آنکه نقد طباطبایی باشد، سند رسمی بیاطلاعی نویسنده از الفبای فلسفهٔ سیاسی و تاریخنگاری اندیشه است.
#احمد_زیدآبادی بار دیگر نشان داد که چگونه این «ژورنالیسم خالهانگاری» میتواند با اعتمادبهنفسی حیرتانگیز، مفاهیم کلان فکری را در حد یک یادداشت شتابزدهٔ تلگرامی ذبح کند.
تطهیر #جلال با تنزل دادن او به یک «قصهنویس بیخطر» اگر از سر شیرین عقلی نباشد، ناشی از خرده شیشههای یک اهل قلم است.
#زیدآبادی مدعی شده که #طباطبایی خطا کرد که جلال را جدی گرفت، چرا که او صرفاً «داستاننویس و اهل مشاهدهٔ فرهنگ عامه» بود. این مضحکترین قرائت ممکن از تاریخ معاصر ایران است.
وانگهی، #جلال_آلاحمد صرفاً در اتاقش رمان نمینوشت؛ او با جعل مفاهیمی چون «#غربزدگی» و رسالهٔ «خدمت و خیانت روشنفکران»، مانیفستِ بومیگرایی کور و غربستیزیِ ایدئولوژیک یک نسل را تدوین کرد.
صدایی که احتمالا در زیدآباد هم شنیده شد و گرنه زیدآبادی این ترهات را در چند دهه نمینوشت.
چرخدندههای #بنیادگرایی که دههها ایران را درنوردید، روغنکاریشدهٔ قلم شتابزدهٔ همین جلال بود.
طباطبایی هرگز آلاحمد را «فیلسوف» ندانست، بلکه او را در قامت یک «متوهم متفکر» و مهرهٔ اصلیِ «سقوط آگاهی ملی به گرداب #ایدئولوژی» شلاق نقد نواخت.
نقد طباطبایی، جراحی آن تومور فکری بود که امکان تعقل سیاسی را در ایران به تعلیق درآورد؛ اما ظاهراً درک تفاوت میان «نقد بنیادین یک جریان غالب» با «جدی گرفتن یک داستاننویس»، از بضاعت این سنخ قلمفرساییها فراتر است.
زیدآبادی، با تقلیل فجایع فکری به خُلقیات فردی، قصد دریپل کردن مخالفان اصلاحات طلبان و جمهوری سوم خواهان را دارد.
#کپیکار_اهل_قلم، فقر تئوریک و عوارض مخرب #آلاحمد را به «عصبیمزاج بودن» و «ارزیابیهای شتابزده» نسبت میدهد.
این مضحکترین شیوهٔ تبرئه در تاریخ است؛ تقلیل دادن انحرافات عظیم فکریِ یک جریانسازِ پر سر و صدا به خصلتهای روانشناختی شخصی!
اگر جلال صرفاً مردی بدقلق بود که به همه چیز سرک میکشید، چرا دانشگاهها، محافل روشنفکری و مطبوعات ایران دههها تاوان همین «سرک کشیدنهای شتابزده» را دادند؟
طباطبایی دقیقاً دست روی همین فریب تاریخی میگذارد؛ جایی که لفاظیِ احساسی جایگزین استدلال منطقی میشود.
قیاسهای گزاف و رسواییِ روسو و آگوستین خبر میدهد که قلم زیدآبادی هنوز مدنی نشده است.
اوج شیرینعقلیِ متن اما در قیاس ادبی و فلسفی آن رقم میخورد؛ جایی که نویسنده با جسارتی بیبدیل، یادداشتهای روزمره و غرولندهای خصوصیِ جلال را برتر از اعترافات سنت آگوستین و ژان ژاک روسو میداند و آن شاهکارهای جاودانهٔ فلسفی-الهیاتی را «تکلفِ ملالآور» مینامد!
آگوستین با اعترافاتش روانشناسی و الهیات مسیحی را بازتعریف کرد و روسو با اثر خود سنگبنای فردیت مدرن و سوژهٔ خودمختار غربی را ریخت؛ اما در این تحلیلِ بهغایت مشعشع، افشای عریان خشمهای خانوادگی و دعواهای ژورنالیستی جلال، از شاهکارهای تاریخ اندیشه برتر است!
زیدآبادی خیال کرده اعترافات آگوستین خاطره نویسی است!
این قیاس کاریکاتوری، پرده از نگاه سطحینگری برمیدارد که حتی فرق میان «تأملات فلسفی در قالب حدیث نفس» (شاید زیدآبادی بداند حدیث نفس چیست) و «دفترچه خاطرات یک فرد پرخاشگر» را تمییز نمیدهد.
#سیدجواد_طباطبایی برای فهمیده شدن به هواداری این و آن نیازی ندارد؛ پروژهٔ «امتناع اندیشه» او متنی منسجم و تاریخمند است. خشم از طباطبایی نه نتیجهٔ سوءتفاهم، بلکه محصول خشم حزبی است؛ کسانی است که هنوز عیار تفکر را با لفاظیهای مطبوعاتی میسنجند و خیال میکنند با چند سطر قضاوت عامیانه، میتوان یک دستگاه نظری منسجم را بیاعتبار کرد و برای جمهوری خیالی سوم حزب خویش مشروعیت نظری ببافند.
◽️@utfinance◽️
👤 اشکان زارع
تقلیل دادن پروژه روشمند شادروان جواد طباطبایی به یک «سوءتفاهمِ ناشی از جدی گرفتن یک داستاننویس»، پیش و بیش از آنکه نقد طباطبایی باشد، سند رسمی بیاطلاعی نویسنده از الفبای فلسفهٔ سیاسی و تاریخنگاری اندیشه است.
#احمد_زیدآبادی بار دیگر نشان داد که چگونه این «ژورنالیسم خالهانگاری» میتواند با اعتمادبهنفسی حیرتانگیز، مفاهیم کلان فکری را در حد یک یادداشت شتابزدهٔ تلگرامی ذبح کند.
تطهیر #جلال با تنزل دادن او به یک «قصهنویس بیخطر» اگر از سر شیرین عقلی نباشد، ناشی از خرده شیشههای یک اهل قلم است.
#زیدآبادی مدعی شده که #طباطبایی خطا کرد که جلال را جدی گرفت، چرا که او صرفاً «داستاننویس و اهل مشاهدهٔ فرهنگ عامه» بود. این مضحکترین قرائت ممکن از تاریخ معاصر ایران است.
وانگهی، #جلال_آلاحمد صرفاً در اتاقش رمان نمینوشت؛ او با جعل مفاهیمی چون «#غربزدگی» و رسالهٔ «خدمت و خیانت روشنفکران»، مانیفستِ بومیگرایی کور و غربستیزیِ ایدئولوژیک یک نسل را تدوین کرد.
صدایی که احتمالا در زیدآباد هم شنیده شد و گرنه زیدآبادی این ترهات را در چند دهه نمینوشت.
چرخدندههای #بنیادگرایی که دههها ایران را درنوردید، روغنکاریشدهٔ قلم شتابزدهٔ همین جلال بود.
طباطبایی هرگز آلاحمد را «فیلسوف» ندانست، بلکه او را در قامت یک «متوهم متفکر» و مهرهٔ اصلیِ «سقوط آگاهی ملی به گرداب #ایدئولوژی» شلاق نقد نواخت.
نقد طباطبایی، جراحی آن تومور فکری بود که امکان تعقل سیاسی را در ایران به تعلیق درآورد؛ اما ظاهراً درک تفاوت میان «نقد بنیادین یک جریان غالب» با «جدی گرفتن یک داستاننویس»، از بضاعت این سنخ قلمفرساییها فراتر است.
زیدآبادی، با تقلیل فجایع فکری به خُلقیات فردی، قصد دریپل کردن مخالفان اصلاحات طلبان و جمهوری سوم خواهان را دارد.
#کپیکار_اهل_قلم، فقر تئوریک و عوارض مخرب #آلاحمد را به «عصبیمزاج بودن» و «ارزیابیهای شتابزده» نسبت میدهد.
این مضحکترین شیوهٔ تبرئه در تاریخ است؛ تقلیل دادن انحرافات عظیم فکریِ یک جریانسازِ پر سر و صدا به خصلتهای روانشناختی شخصی!
اگر جلال صرفاً مردی بدقلق بود که به همه چیز سرک میکشید، چرا دانشگاهها، محافل روشنفکری و مطبوعات ایران دههها تاوان همین «سرک کشیدنهای شتابزده» را دادند؟
طباطبایی دقیقاً دست روی همین فریب تاریخی میگذارد؛ جایی که لفاظیِ احساسی جایگزین استدلال منطقی میشود.
قیاسهای گزاف و رسواییِ روسو و آگوستین خبر میدهد که قلم زیدآبادی هنوز مدنی نشده است.
اوج شیرینعقلیِ متن اما در قیاس ادبی و فلسفی آن رقم میخورد؛ جایی که نویسنده با جسارتی بیبدیل، یادداشتهای روزمره و غرولندهای خصوصیِ جلال را برتر از اعترافات سنت آگوستین و ژان ژاک روسو میداند و آن شاهکارهای جاودانهٔ فلسفی-الهیاتی را «تکلفِ ملالآور» مینامد!
آگوستین با اعترافاتش روانشناسی و الهیات مسیحی را بازتعریف کرد و روسو با اثر خود سنگبنای فردیت مدرن و سوژهٔ خودمختار غربی را ریخت؛ اما در این تحلیلِ بهغایت مشعشع، افشای عریان خشمهای خانوادگی و دعواهای ژورنالیستی جلال، از شاهکارهای تاریخ اندیشه برتر است!
زیدآبادی خیال کرده اعترافات آگوستین خاطره نویسی است!
این قیاس کاریکاتوری، پرده از نگاه سطحینگری برمیدارد که حتی فرق میان «تأملات فلسفی در قالب حدیث نفس» (شاید زیدآبادی بداند حدیث نفس چیست) و «دفترچه خاطرات یک فرد پرخاشگر» را تمییز نمیدهد.
#سیدجواد_طباطبایی برای فهمیده شدن به هواداری این و آن نیازی ندارد؛ پروژهٔ «امتناع اندیشه» او متنی منسجم و تاریخمند است. خشم از طباطبایی نه نتیجهٔ سوءتفاهم، بلکه محصول خشم حزبی است؛ کسانی است که هنوز عیار تفکر را با لفاظیهای مطبوعاتی میسنجند و خیال میکنند با چند سطر قضاوت عامیانه، میتوان یک دستگاه نظری منسجم را بیاعتبار کرد و برای جمهوری خیالی سوم حزب خویش مشروعیت نظری ببافند.
◽️@utfinance◽️
👍32❤5👎3👏2👌2
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
یکسانانگاری لیبرالیسم و فاشیسم — شعبدهبازی مارکسیستی
اول بگم «چهرۀ ژانوسی» یعنی چی... یعنی آن روی سکه؛ نیمۀ دیگرِ ذات یک چیز.
یک راهنمای کنکوری ساده: هر جا دیدید کسی فاشیسم رو به لیبرالیسم ربط میده، با یک مارکسیست طرفید (مگر اینکه خلافش ثابت بشه، که بعیده).
وقتی پدیدۀ فاشیسم ظهور کرد، به شدت ضدمارکسیستی بود و با مارکسیستها (چه مارکسیستهای انقلابی، یعنی کمونیستها، و چه مارکسیستهای اصلاحطلب، یعنی سوسیالدموکراتها) درگیر زدوخورد شدید میشد. این نیروی جدید خیلی قلدر بود و در زدوخورد خیابانی و در کار تشکیلاتی از خود مارکسیستها بهتر عمل میکرد و در نهایت حریف مارکسیستها میشد. حالا مارکسیستها باید این پدیده رو به لحاظ نظری توضیح میدادند.
منتها مارکسیستها یک مشکل داشتند! حدود هفتاد سال بود که مارکسیستها با اطمینانِ مطلق گفته بودند پس از کاپیتالیسم (یعنی پس از جامعۀ بورژوایی) سوسیالیسم به شکل خودکار ظهور خواهد کرد. این گذار اتوماتیک از کاپیتالیسم به سوسیالیسم از نظریههای اصلی و اساسی مارکسیسم بود. حالا این وسط یک نیروی جدیدی ظهور کرده بود که این گذار مطمئن به سوسیالیسم (کمونیسم) رو مختل کرده بود.
نظریهپردازان مارکسیست شروع کردند به تبیین این پدیدۀ جدید ــ یا به عبارت بهتر، توضیح این «اختلال موقت» در مسیرِ طبیعی و حتمیِ سوسیالیسم. نتیجۀ این تأملات از قبل مشخص بود: هر کدوم از مارکسیستها به نحوی میخواست توضیح بده چه ربطی بین کاپیتالیسم/لیبرالیسم و فاشیسم وجود داره. جوابها کمی با هم فرق داشت، اما ماهیتاً همهشون سرشت فاشیسم رو به کاپیتالیسم و لیبرالیسم و جامعۀ بورژوایی ربط میدادند. حالا کسانی مثل استالین و کمونیستهای تابع شوروی فاشیسم رو عروسک دست کاپیتالیسم معرفی میکردند، بقیه سطحی از استقلال رو برای فاشیسم قائل بودند. این توضیحات چی میشد؟ میشد «نظریۀ فاشیسم»؛ یعنی نظریهای مارکسیستی که میخواست بگه فاشیسم چیه ــ و طبعاً جواب درون دستگاه فکری مارکسیسم پیشاپیش مستتر بود.
مارکسیستهای نسلهای بعدی هم ــ از جمله هربرت مارکوزهای که در تصویر بالا اسمش آمده، و سایر متفکران فرانکفورتی ــ همین خطفکری رو ادامه دادند و توضیح میدادند لیبرالیسم الزاماً به فاشیسم منجر میشه. خلاصۀ این دعوای نظری همین بود که در این چند سطر توضیح دادم: مارکسیستها فاشیسم رو ماهیتاً برآمده، فرزند، همخانواده یا نهایتاً همدست لیبرالیسم معرفی میکردند.
اگر بقیۀ دیدگاههای مارکسیستی درسته، این هم درسته. اگر بقیۀ دیدگاههای مارکسیستی درک درستی از اقتصاد، جامعه، تاریخ و پدیدههای سیاسی داشته، این هم در درستیه ــ که البته اگر درک مارکسیستی درست بود، پس از خرج کردن توانِ نصف ملتهای جهان به اون شکست مفتضح نمیرسید.
لیبرالیسم در هر شکلش، چه در شکل کلاسیک و چه در اشکال مدرنترش، ماهیتاً ضدفاشیستیه. لیبرالیسم در پی کوچک کردن دولت و کوتاه کردن دست سیاستمدارانه، فاشیسم در پی ایجاد دولتهای بزرگ و توتالیتر؛ لیبرالیسم در پی بسط حق رأیه، فاشیسم در پی محدود کردن دموکراسی؛ لیبرالیسم تکثرگراست، فاشیسم وحدتگرا. لیبرالیسم نگهبان آزادیهای فردیه، فاشیسم نگهبان اختیارات حکومته... خلاصه لیبرالیسم باطلالسحرِ فاشیسمه، مُبطلِ فاشیسمه؛ سرشت اینها با هم فرق داره.
در اینجا، مارکسیستها بحث رو میبرند روی چیزی تحت عنوان «لیبرالیسم اقتصادی» ــ منظورشون بازار آزاد یا کاپیتالیسمه، چون فکر میکنند از این زاویه راحتتر میتونند ربطی بین فاشیسم و لیبرالیسم کشف کنند. اما در اینجا هم تضادی آشتیناپذیر بین فاشیسم و لیبرالیسم وجود داره. حکومتهای فاشیستی سیاستهای سوسیالیستی دارند و به شدت در اقتصاد مداخله میکنند. مالکیت خصوصی رو اسماً برنمیدارند، اما ماهیتاً با دخالت گستردهٔ دولت در اقتصاد چیزی از مالکیت خصوصی باقی نمیگذارند. در فاشیسم «سیاست بر اقتصاد اولویت مطلق» داره، و در لیبرالیسم «اقتصاد بر سیاست اولویت مطلق» داره. فاشیسم میخواد دائم در اقتصاد دخالت کنه و به کارآفرین امر و نهی کنه، لیبرالیسم میخواد دست دولت رو از هر گونه مداخله در اقتصاد کوتاه کنه. این دو ماهیتاً ضد هم و ناسازگاند.
خلاصه اینکه فقط باید مارکسیست باشید تا این دو پدیدۀ متضاد رو همخانواده («دو چهرۀ ژانوسی») ببینید. البته نه نیازی هست اثبات کنیم آقای معصومبیگی مارکسیسته و نه انتشارات چرخ ــ با لوگویِ شبیه داس و چکشش ــ ناراحت میشه اگر بگیم افکار مارکسیستی رو دنبال میکنند؛ بلکه قطعاً مفتخرند به این سوگیری. خوش و تندرست هم باشند.
فقط لازم بود کسانی که این روابط نظری رو نمیدونند، در جریان قرار بگیرند.
#فاشیسم #لیبرالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
اول بگم «چهرۀ ژانوسی» یعنی چی... یعنی آن روی سکه؛ نیمۀ دیگرِ ذات یک چیز.
یک راهنمای کنکوری ساده: هر جا دیدید کسی فاشیسم رو به لیبرالیسم ربط میده، با یک مارکسیست طرفید (مگر اینکه خلافش ثابت بشه، که بعیده).
وقتی پدیدۀ فاشیسم ظهور کرد، به شدت ضدمارکسیستی بود و با مارکسیستها (چه مارکسیستهای انقلابی، یعنی کمونیستها، و چه مارکسیستهای اصلاحطلب، یعنی سوسیالدموکراتها) درگیر زدوخورد شدید میشد. این نیروی جدید خیلی قلدر بود و در زدوخورد خیابانی و در کار تشکیلاتی از خود مارکسیستها بهتر عمل میکرد و در نهایت حریف مارکسیستها میشد. حالا مارکسیستها باید این پدیده رو به لحاظ نظری توضیح میدادند.
منتها مارکسیستها یک مشکل داشتند! حدود هفتاد سال بود که مارکسیستها با اطمینانِ مطلق گفته بودند پس از کاپیتالیسم (یعنی پس از جامعۀ بورژوایی) سوسیالیسم به شکل خودکار ظهور خواهد کرد. این گذار اتوماتیک از کاپیتالیسم به سوسیالیسم از نظریههای اصلی و اساسی مارکسیسم بود. حالا این وسط یک نیروی جدیدی ظهور کرده بود که این گذار مطمئن به سوسیالیسم (کمونیسم) رو مختل کرده بود.
نظریهپردازان مارکسیست شروع کردند به تبیین این پدیدۀ جدید ــ یا به عبارت بهتر، توضیح این «اختلال موقت» در مسیرِ طبیعی و حتمیِ سوسیالیسم. نتیجۀ این تأملات از قبل مشخص بود: هر کدوم از مارکسیستها به نحوی میخواست توضیح بده چه ربطی بین کاپیتالیسم/لیبرالیسم و فاشیسم وجود داره. جوابها کمی با هم فرق داشت، اما ماهیتاً همهشون سرشت فاشیسم رو به کاپیتالیسم و لیبرالیسم و جامعۀ بورژوایی ربط میدادند. حالا کسانی مثل استالین و کمونیستهای تابع شوروی فاشیسم رو عروسک دست کاپیتالیسم معرفی میکردند، بقیه سطحی از استقلال رو برای فاشیسم قائل بودند. این توضیحات چی میشد؟ میشد «نظریۀ فاشیسم»؛ یعنی نظریهای مارکسیستی که میخواست بگه فاشیسم چیه ــ و طبعاً جواب درون دستگاه فکری مارکسیسم پیشاپیش مستتر بود.
مارکسیستهای نسلهای بعدی هم ــ از جمله هربرت مارکوزهای که در تصویر بالا اسمش آمده، و سایر متفکران فرانکفورتی ــ همین خطفکری رو ادامه دادند و توضیح میدادند لیبرالیسم الزاماً به فاشیسم منجر میشه. خلاصۀ این دعوای نظری همین بود که در این چند سطر توضیح دادم: مارکسیستها فاشیسم رو ماهیتاً برآمده، فرزند، همخانواده یا نهایتاً همدست لیبرالیسم معرفی میکردند.
اگر بقیۀ دیدگاههای مارکسیستی درسته، این هم درسته. اگر بقیۀ دیدگاههای مارکسیستی درک درستی از اقتصاد، جامعه، تاریخ و پدیدههای سیاسی داشته، این هم در درستیه ــ که البته اگر درک مارکسیستی درست بود، پس از خرج کردن توانِ نصف ملتهای جهان به اون شکست مفتضح نمیرسید.
لیبرالیسم در هر شکلش، چه در شکل کلاسیک و چه در اشکال مدرنترش، ماهیتاً ضدفاشیستیه. لیبرالیسم در پی کوچک کردن دولت و کوتاه کردن دست سیاستمدارانه، فاشیسم در پی ایجاد دولتهای بزرگ و توتالیتر؛ لیبرالیسم در پی بسط حق رأیه، فاشیسم در پی محدود کردن دموکراسی؛ لیبرالیسم تکثرگراست، فاشیسم وحدتگرا. لیبرالیسم نگهبان آزادیهای فردیه، فاشیسم نگهبان اختیارات حکومته... خلاصه لیبرالیسم باطلالسحرِ فاشیسمه، مُبطلِ فاشیسمه؛ سرشت اینها با هم فرق داره.
در اینجا، مارکسیستها بحث رو میبرند روی چیزی تحت عنوان «لیبرالیسم اقتصادی» ــ منظورشون بازار آزاد یا کاپیتالیسمه، چون فکر میکنند از این زاویه راحتتر میتونند ربطی بین فاشیسم و لیبرالیسم کشف کنند. اما در اینجا هم تضادی آشتیناپذیر بین فاشیسم و لیبرالیسم وجود داره. حکومتهای فاشیستی سیاستهای سوسیالیستی دارند و به شدت در اقتصاد مداخله میکنند. مالکیت خصوصی رو اسماً برنمیدارند، اما ماهیتاً با دخالت گستردهٔ دولت در اقتصاد چیزی از مالکیت خصوصی باقی نمیگذارند. در فاشیسم «سیاست بر اقتصاد اولویت مطلق» داره، و در لیبرالیسم «اقتصاد بر سیاست اولویت مطلق» داره. فاشیسم میخواد دائم در اقتصاد دخالت کنه و به کارآفرین امر و نهی کنه، لیبرالیسم میخواد دست دولت رو از هر گونه مداخله در اقتصاد کوتاه کنه. این دو ماهیتاً ضد هم و ناسازگاند.
خلاصه اینکه فقط باید مارکسیست باشید تا این دو پدیدۀ متضاد رو همخانواده («دو چهرۀ ژانوسی») ببینید. البته نه نیازی هست اثبات کنیم آقای معصومبیگی مارکسیسته و نه انتشارات چرخ ــ با لوگویِ شبیه داس و چکشش ــ ناراحت میشه اگر بگیم افکار مارکسیستی رو دنبال میکنند؛ بلکه قطعاً مفتخرند به این سوگیری. خوش و تندرست هم باشند.
فقط لازم بود کسانی که این روابط نظری رو نمیدونند، در جریان قرار بگیرند.
#فاشیسم #لیبرالیسم
@Garajetadayoni | گاراژ
❤22👍3