چهار خطی
5.12K subscribers
420 photos
10 videos
125 files
1.49K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
Forwarded from محمد مرادی
این شکلک بی ارزش بی مایه منم
این شعر بدون وزن و آرایه منم
هم پای تو خاک کوچه بودم یک عمر
انگار نه انگار که این سایه منم

محمد مرادی
@drmmoradi
گویندۀ یک رباعی در ریاض الملوک شامی

گر سر برود، ترک کلاهی کم گیر
ور تن نبود، برگ گیاهی کم گیر
زآمد شد روز و شب مکن اندیشه
ای خواجه! سپیدی و سیاهی کم گیر!

ریاض الملوک، ۴۴۴
‏●
ریاض الملوک فی ریاضات السلوک، اثری است از نویسندۀ سرشناس عصر جلایری، نظام‌الدین شامی (۷۴۰ - ۸۱۰ ق) که آن را در ۲۸ سالگی پرداخته و به سلطان اویس تقدیم کرده است. این اثر، ترجمه‌ای است آزاد از سلوان المطاع فی عدوان الاتباع نوشتۀ ابن ظفر مکی (د. ۵۶۵ ق).
فاضل ارجمند، جناب بهروز ایمانی، به تازگی تصحیحی از ریاض الملوک عرضه داشته‌اند که در سلسله انتشارات بنیاد موقوفات افشار در ۹۵۳ صفحه به چاپ رسیده است. مقدمۀ مبسوط، تعلیقات پُرمایه و فهرست‌های سودمندی که مصحح محترم برای این کتاب تدارک دیده، ارزش آن را دو چندان کرده است. از ریاض الملوک، چند دستنویس کهن باقی مانده که از جملۀ آن‌ها، نسخه‌ای است به خط خود مؤلف که در ۷۸۳ ق کتابت شده است. نسخۀ دیگری از کتاب که در موزۀ بریتانیا نگهداری می‌شود، در ۸۰۳ ق در زمان حیات مؤلف کتابت شده و در بردارندۀ اصلاحات و افزوده‌های نظام‌الدین شامی پس از اتحاف کتاب به سلطان اویس است. مصحح فاضل، با وجود در داشتن اصل نسخۀ مؤلف، نسخۀ بریتانیا را که هم قدمت در خوری دارد و هم آخرین اصلاحات مؤلف را بازتاب می‌دهد، به عنوان نسخۀ اساس برگزیده است. خطرپذیری مصحح در این مورد، کاری جسورانه و ستودنی است.
‏●
تعلیقات جناب ایمانی بر متن ریاض الملوک، بسیار مفصل و راهگشا، و حاکی از جستجوهای پُر دامنۀ مصحح در متون ادب فارسی و عربی است. مصحح محترم، مأخذ اغلب اشعار فارسی و عربی متن را در منابع متعدد جُسته و در اختیار مخاطبین قرار داده است. تا آنجا که دیدم، تنها گوینده یا مأخذ معدودی از اشعار کتاب معرفی نشده است. به بهانۀ چاپ کتاب، ضمن دست مریزاد و خدا قوّت به جناب ایمانی، گویندۀ رباعی بالا را که نامش در تعلیقات ذکر نشده است، معرفی می‌کنم. این رباعی، سرودۀ جلال طبیب شیرازی (د. حدود ۷۸۰ ق)، شاعر و طبیب دربار آل اینجو و آل مظفر است. دیوان او به اهتمام دکتر نصرالله پورجوادی تصحیح و در سال ۱۳۸۴ توسط انتشارات فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شده است. جلال طبیب در رباعی‌گویی، شاعری میان‌مایه است، اما یکی از رباعیات او، مورد توجه نظام‌الدین شامی قرار گرفته و در ریاض الملوک بدون ذکر نام گوینده نقل شده است. ضبط رباعی در دیوان جلال طبیب شیرازی (ص ۳۱۰) تفاوت اندکی با ضبط ریاض الملوک دارد:

گر سر برود، ترک کلاهی کم گیر
ور جان برود، برگ گیاهی کم گیر
زآمد شد روز و شب پراکنده مشو
ای خواجه! سپیدی و سیاهی کم گیر!
‏●

پی‌نوشت.
حدود یک‌سال از نشر یادداشت بالا می‌گذرد و خوشبختانه اهتمام مصحّح دانشور کتاب ریاض الملوک، مورد توجه قرار گرفته و کتاب به عنوان کتاب سال جمهوری اسلامی شناخته شده است. به آقای ایمانی بابت این توفیق تبریک می‌گویم.
‏●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بیدل و واصف

ای درد! ز جسم لاغر ما بگذر
وی غم! ز شکست گوهر ما بگذر
ما خانه خراب اشک چشم خویشیم
ای سیل! بیا و از سر ما بگذر!

میرزا امین واصف
(زنده در ۱۰۸۳ ق)
‏..
ای ضعف! ز جسم لاغرم نگذشتی
وی ناله! ز چاک جگرم نگذشتی
عمری است گداز دل به دامن دارم
ای گریه! تو نیز از سرم نگذشتی!

بیدل دهلوی
(د. ۱۱۳۳ ق)
‏..
بیدل دهلوی، جزو چند چهرۀ شاخص تاریخ رباعی فارسی است که سبک خاص شاعری‌اش، او را از سایر رباعی‌سرایان متمایز کرده است. در مقدمۀ گزیدۀ رباعیات بیدل، به زمینه‌های پدید آمدن طرز رباعی‌سرایی او اشاره کرده‌ام و شواهدی چند در این موضوع اقامه شده است. در آنجا گفته‌ام که رباعیات سحابی استرآبادی و ظهوری ترشیزی در شکل گیری رباعیات بیدل مؤثر بوده است.
هنگام مطالعۀ جواهر الخیال محمد صالح رضوی (د. ۱۰۹۸ ق) که در دوران جوانی بیدل گرد آمده و مجموعه‌ای است از رباعیات شاعران قدیم و جدید، به رباعی میرزا امین برخوردم. میرزا امین، برادر طاهر وحید قزوینی است و به نوشتۀ نصرآبادی، واصف تخلّص می‌کرد. شباهت رباعی بیدل دهلوی با رباعی او در خور توجه است. دو رباعی، هم از نظر مضمون، و هم از لحاظ فرم، شباهت‌های غیر قابل انکاری دارند.
‏..
منابع:
جواهر الخیال، ۳۴ ؛ گزیدۀ رباعیات بیدل، به کوشش محمد کاظم کاظمی، ۳۲۶؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۱۱۵
‏●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
داغ باز آوردن
(گزارش یک مقاله)

«داغ باز آوردن؛ تصحیح یک رباعی سنایی»، گزارش میراث، دوره سوم، سال دوم، شماره سوم و چهارم (ش 80 – 81)، پاییز – زمستان ۱۳۹۶ )تاریخ انتشار: تابستان ۱۳۹8)، ص 81 - 83
..
مطلب حاضر، خلاصۀ یادداشت بالاست. برای دیدن توضیحات کامل‌تر، جدول نسخه بدل‌ها و مستندات مقاله، به گرامی نامۀ گزارش میراث رجوع فرمایید.
..
حکیم سنایی غزنوی، شاعر نامدار سدۀ پنجم و ششم هجری، رباعیی دارد که به گمان من، مصحّحان دیوان سنایی صورت صحیح آن را عرضه نداشته‌اند. در این یادداشت، می‌کوشم که به کمک بعضی دستنویس‌ها و متون دیگر، قرائت پیشنهادی خود را ارائه دهم. صورت صحیح این رباعی، شاهدی تازه برای یک تمثیل کهن پارسی نیز عرضه می‌دارد.
رباعی مورد اشارۀ ما، در دیوان سنایی نسخۀ مصحّح مرحوم مدرس رضوی که رایج‌ترین متن مورد رجوع اهل تحقیق است، بدین ضبط وارد شده است (ص ۱۱۴۸):
نیکوتری از آب روان اندر باغ
زیباتری از جوانی و مال و فراغ
لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ
جویان بوده‌ست درد ما را از داغ

گره کار، در مصراع چهارم رباعی است که هیچ معنای محصّلی از آن بر نمی‌آید. در چاپ استاد مصفا هم رباعی عیناً به همین ترتیب نقل شده است (ص ۵۹۵). رباعی، در چندین دستنویس مختلف دیوان سنایی نقل شده است و در یادداشت خود، مهم‌ترین دستنویس‌ها را بررسی کرده‌ام. اغلب نسخه‌ها، در بخش آخر مصراع، با هم توافق دارند: زود باز آرَد داغ. «داغ باز آوردن» عبارت آشنایی است که ما را به یاد شعری از ابوالمظفر جُمَحی بیهقی در تاریخ بیهق می‌اندازد (ص ۳۰۹):
هر آن مملکت کآن به سوری دهی
چو چوپان بد، داغ باز آوَرَد.
این شعر، گرهِ بخش نخست مصراع مورد اشاره را نیز باز می‌کند. کلمات جویان/ چونان/ جوبان/ خوبان/ حوبان، همگی تصحیف کلمۀ «چوپان» هستند و کاتبان دیوان سنایی، به دلیل ناآشنایی با اصطلاح کنایی موجود در این رباعی، کلمۀ «چوپان» را به‌جا نیاورده‌اند. جزء دوم این مصراع یعنی «بد است» نیز همین حالت را دارد و به «بُدَست» و «بوده‌ست» تغییر یافته است. تصحیح پیشنهادی من برای مصراع چهارم رباعی این است:
چوپانِ بد است، زود باز آرَد داغ.
داغ باز آوردن چوپان بد، یک تعبیر کنایی است که ریشه در تاریخ اقتصادی این سرزمین دارد و در مورد آن در اصل یادداشت بیشتر توضیح داده‌ام.
شعر ابوالمظفر جُمَحی، در تاریخ بیهقی نیز نقل شده است. در اغلب نسخه‌های به‌جا مانده از این کتاب که هیچ کدام قدمتی هم ندارند، به جای «داغ»، «دوغ» ثبت شده و استادان محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی همین ضبط را برگزیده‌اند (ص ۴۰۷).
رباعی سنایی، مؤید کلمۀ «داغ» است و شاهد ارزنده‌ای برای این تمثیل کهن پارسی به شمار می‌آید. به نظر من، کاتبان تاریخ بیهقی نیز به دلیل نا آشنایی با این اصطلاح، در اصل مثل تصرّف کرده‌ و داغ را به دوغ بدل ساخته‌اند. فاضل ارجمند آقای علی صفری آق قلعه، در یادداشت سودمندی که نوشته‌اند، از کتاب المرشد فی الحساب که در ۶۹۱ ق به زبان فارسی تألیف شده، نقلی در باب شیوۀ حسابرسی از گلۀ گوسفندان پادشاهان آورده‌اند که کیفیت داغ باز آوردن از احشام سقط شده را به روشنی نشان می‌دهد و تردید را در مورد واژۀ «داغ» کاملاً بر طرف می‌کند. ایشان همچنین یادآور شده‌اند که بیت ابوالمظفر، در ذیل نفصة المصدور هم هست (ص ۶۲) و در آنجا به درستی، «داغ» قید شده نه «دوغ». آن گونه که از شعر ابوالمظفر جُمَحی و سنایی مشخص می‌شود، این مثل را جایی به کار می‌برند که فردی قابل اعتماد نباشد و کارهای او به آسیب و خرابیِ جبران ناپذیر بینجامد.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
داغ باز آوردن.pdf
1.2 MB
▫️«داغ باز آوردن؛ تصحیح یک رباعی سنایی»، گزارش میراث، دوره سوم، سال دوم، شماره سوم و چهارم (ش 80 – 81)، پاییز – زمستان ۱۳۹۶) تاریخ انتشار: تابستان ۱۳۹8)، ص 81 - 83
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حفظ سلسلۀ جنون

مجنون که غم سلسلۀ هامون داشت
روزی که ودیعۀ جهان را بگذاشت
زنجیر جنون خود به پایم افکند
کین سلسله را به‌پای می‌باید داشت

شیخ شاه نظر قمشه‌ای
(د. 1055 ق)
●
مجنون که چو او کسی غم عشق نخورد
روزی که ودیعت جهان را بسپرد
زنجیر جنون به پایم انداخته، گفت:
این سلسله را به راه می‌باید بُرد!

محمدرضا مسگر
(سدۀ یازدهم ق)
●
این دو رباعی که تقریباً در یک زمان سروده شده‌ است، برای کسانی که درگیر سرودن رباعی هستند، نکته‌های آموزشی زیادی دارد. اجرای یک مضمون تازه (چگونه گفتن)، به اندازۀ پیدا کردن آن (چه گفتن) اهمیت دارد. البته، هیچ کدام از این دو رباعی، نتوانسته کمال اجرا را به نمایش بگذارد و هر کدام نقاط قوت و ضعف خودش را دارد.
رباعی دوم، تا مصراع سوم، تا حدودی موفق‌تر از رباعی اول است؛ اما مصراع چهارم آن به قوت مصراع چهارم رباعی اول نیست. شیخ شاه نظر، از ظرفیت ایهامی کلمۀ سلسله، یکی به معنی زنجیر و دیگری به معنی خاندان بهتر استفاده کرده است. و در پی آن، با آوردن تعبیر «به پای داشتن سلسله»، توانسته است قوت ایهام را تشدید کند: حفظ سلسلۀ جنون. در رباعی شیخ شاه نظر، مصراع اول، باری به‌هر جهت برگزار شده و آوردن کلمۀ «سلسله» در آن، از لطف ایهام مصراع چهارم کاسته و این خطا، گناهی نابخشوده در سرودن رباعی است. انگار بازیکنی در اول بازی، دست خودش را رو کرده باشد.
●
منابع: جُنگ رباعی، 818؛ جواهر الخیال، 165
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دیوار و درش

ای باد صبا ببوس خاک گذرش
وآن گاه ز دور ماندگان ده خبرش
دانی که نشان کوچۀ جانان چیست؟
آغشته به خون ماست دیوار و درش

مؤمن یزدی
(د. 1018 ق)
●
این چشم، به‌جز گریه نباشد کارش
وین جسم، به‌جز داغ نباشد بارش
ای آنکه ز منزلم نشان می‌پرسی
آغشته به خون است در و دیوارش

میر عین‌علی گلپایگانی
(سدۀ 11 ق)
●
در مورد تشابهاتی که در رباعیات یک دوره پیدا می‌شود پیش از این بارها سخن گفتیم. در یادداشت قبلی، به درس‌های عملیی که از اجراهای متفاوت یک مضمون می‌شود گرفت، اشاره کردیم.
در این یادداشت نیز ما با دو رباعی از شاعران دورۀ صفوی سر و کار داریم. یکی در نیمۀ اول قرن یازدهم می‌زیست و دیگری در نیمۀ دوم آن. به عبارت دیگر، میر عین‌علی، رباعی مؤمن را پیش رو داشته است. بنده در مجموع، رباعی مؤمن یزدی را موفق‌تر می‌دانم. اما میر عین‌علی، با تغییری که در حرف رویّ قافیه به وجود آورده و آن را به هجای بلند تبدیل کرده، شأن و شکوه بیشتری به وزن رباعی داده است. یعنی وقتی «در و دیوارش» را با «دیوار و درش» مقایسه می‌کنیم، حس می‌کنیم که با موسیقی بلند مرتبه‌تری سر وکار داریم. این، نقطۀ قوت رباعی میر عین‌علی است. مؤمن یزدی، نشان کوچۀ جانان را داده، و میر عین علی، آدرس خانۀ خودش را. به نظر شما، در حادثۀ عشق، کدام نشانی، نشانی درست‌تری است؟
●
منابع: رباعیات مؤمن یزدی، 131؛ جُنگ رباعی، 723
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جانی دوباره با یک رباعی

روزی شاهِ گردون‌اساس، شاه‌عباس در آیین‌بندی شهرِ صفاهان بدو تکلیفِ مِی‌خوردن نمود، عتابی از غرورِ زُهد و خودنمایی و تقوای ریائی، خودرا از تجرّع بازداشت، در آن زمان یکی از حاضران بعرضِ خدیوِ ایران رسانید که وی خود را قطب میگوید، و دَم از ولایت میزند، شاهِ اَنجُم سپاه بعد از استماعِ این سخن فرمود که من تیری بِجانبِ او می‌اندازم، اگر کارگر نیاید قطب خواهد بود، والافلان، خانِ عظیم‌الشان فرهادخان و اكثرِ اعیان که حاضر بودند بِعرض رسانیدند که زندگانی پادشاهِ ایران دراز باد، اسلحه‌ی جنگی بِانبیاء و ائمه هدی مضرت رسانده، چه جای اقطاب، احتياج بِامتحان نیست، و از کجا معلوم که عتابی خود را قطب خوانده، شاید که گوینده‌ی این کلام غرضی در ضمن این تقریر داشته باشد، و جهان‌پناه انتظارِ تیر و کمان داشت، که بدست آورده، کارِ حسن‌بیگ را بِاتمام رساند، در آن‌وقت فرهادخان به عتابی گفت که اگر میل استخلاص داری، باید که بجهتِ عذرِ تقصیرِ خود بینی بگویی که مشتمل باشد بر رفعِ حرمتِ شرابِ این خسروِ کامیاب، و صفتِ بزمِ این سلطانِ گردون‌جناب، چنانچه درینباب تکاهل ورزیدی، و فکرِ بکری از دل بر زبان نیاوردی، حرمانِ زندگانی اختیار کردی، آن فریدِ زمان و منتخبِ دورانِ خود در همچنان وقتی این رباعی بدیهه انشاء فرمود.

رباعی:

ای شاهِ ستاره خیلِ خورشید اقبال
وی از پی سجده‌ی تو گردون چو هلال
ایام تو عیدست، دَرو روزه حرام
بزم تو بهشتست، دَرو باده حلال.


خسرو جمشیدشان بعد از استماع این دو بیت بغایت خندان شده و بصله‌ی این بدیهه‌گویی، جانِ عتابی را با صد تومان و اسب، مَعَ زينِ نقره بِدو مرحمت فرمود.

#عتابی #عتابی‌تکلو #حسن‌بیگ #شاه‌عباس‌صفوی

تذکره‌ی میخانه؛ملاعبدالنبی فخرالزمانی قزوینی؛ تصحیح و تنقیح و تکمیل تراجم باهتمام احمد گلچین‌معانی؛ اقبال؛ ۱۳۶۷: ۴۳۸تا۴۳۹.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
من شب -همه شب- ز هجرِ یارم تا روز،
از دیده سرشک می‌ببارم تا روز
تو با دگران بوسه شماری تا شب
من بی تو ستاره می‌شمارم تا روز

(انوری، جنگ رباعی، سیدعلی میرافضلی، ص۱۸۴)

تصویر اینکه معشوقِ از دست رفته، با عاشقِ جدید نشسته‌اند و تعداد بوسه‌هایشان را حساب می‌کنند، خیلی رمانتیک و نو به نظر می‌آید. آن هم در حالی که عاشق بیچاره دارد از بیکاری ستاره می‌شمارد!

«همه‌شب»، یعنی تمامِ طول شب. الان ما به معنیِ «هر شب» به کار می‌بریم.
Forwarded from روشنایی بی‌پایان (Reza Nikoo)
رباعی های مشروطه

از خویش برون در شب دلسوته زدیم
در روشنی سپیده‌دم غوطه زدیم
زان پیش که شرق خفته بیدار شود
بر بام سحر پرچم مشروطه زدیم

شب‌های پس از تو، صبح خونین بلند
بگذشت به خواب‌های سنگین بلند
نادیدنت ای باغ دل‌انگیز شگفت
کوتاهی ما بود نه پرچین بلند

با خشت گذشتگان چه می خواهی ساخت
پوسیده‌تر است آنچه می خواهی ساخت
ویرانه فروریز ولی پیش از آن
بنگر که به جای آن چه می خواهی ساخت

این زخم ز تیغ آبگون خود ماست
شب تیره ز بخت قیرگون خود ماست
ما زخمی دشمنیم آری آری
آن دشمن دیرین که درون خود ماست

آنجا که قلمرو جهالت باشد
در بند و بلا علم و اصالت باشد
مشتش به دهان زنند و تیرش به شکم
هر کس که گرسنۀ عدالت باشد

رنجور ز گنج‌های قارون بودیم
از بلعم باعور جگرخون بودیم
اما سخن از حقیقتی برتر بود
ما تشنۀ آزادی و قانون بودیم

محمدرضا محمدی نیکو
Forwarded from زهیر توکلی
هو

من نام نمی‌گذارم و می‌گذرم
چشمی به تو می‌گُمارم و می‌گذرم
من رفتنی‌ام، مراقبم باش، عزیز!
خود را به تو می‌سپارم و می‌گذرم

#زهیر_توکلی
مقرمط: رباعیات محمد قائدی

این راه، اگرچه دور، معنایش چیست؟
این کوچۀ بی عبور، معنایش چیست؟
این‌جا «سگ ولگرد» فقط می‌داند
جان کندن «بوف کور» معنایش چیست
..
چرخیدن مأیوس زمان، دایره است...
بی شکل‌ترین شکل جهان، دایره است...
یک صفر بزرگ از تولد تا مرگ
این زندگی سگی همان دایره است!
..
دندانۀ آب‌دیدۀ یک داسند
آمیزه‌ای از تحیّر و وسواسند
از کوچۀ این جماعت دشنه به دست
آن‌گونه گذر کن که تو را نشناسند!
..
گرگند، چه گریان و چه خندان گرگند
های! از نوک پای تا به دندان گرگند
هان با توام! احتیاط کن ای سگ خوب!
برگرد! تمام گوسفندان گرگند!
..
در کورۀ خود گداختی آدم را
رسوای زمانه ساختی آدم را
این راوی مرگ، در خور سجده نبود
شیطان! تو فقط شناختی آدم را!
..
از دفتر مرگ، فال باید بزنیم
خوابیم و دم از خیال باید بزنیم
انگار شکنجه‌ای از این بدتر نیست
ما در قفسیم و بال باید بزنیم.
..
از دید شما جهان پُر از فلسفه است
بی رنگی آسمان پُر از فلسفه است
از چشم گرسنه‌های این شهر، ولی
این‌ها هیچند و نان پُر از فلسفه است!
●
مقرمط، محمد قائدی، تهران، فصل پنجم، 1398
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Hamshahri.14.8.98.pdf
4.3 MB
گفتگوی جناب مرتضی کاردر با بنده پیرامون شعر نیمایی روزگار ما/ تآثیر فضای مجازی/ و مجموعه شعر اخیرم با عنوان «روزهایی که جز شب»
روزنامه همشهری/ سه شنبه 14 آبان 98/ ص 20
Forwarded from همشهری
🔘دوره دوم شاعری‌ام مدیون فضای مجازی است

⬅️سیدعلی میرافضلی، شاعر در گفت‌وگو با همشهری: شعر نیمایی روزگار ما، جرأت و جسارت خودش را از دست داده و وارد فاز محافظه‌کاری شده است. این شامل شعرهای خود من هم می‌شود.

🔺کسی را که دغدغه راستین یا پشتکار جدی و یا اهتمام تمام‌وقت در این حوزه داشته باشد نمی‌شناسم.

🔺اینکه شعر بلند، وقت و دقت بیشتری از مخاطب طلب می‌کند یک واقعیت انکارناپذیر است، اما با این حکم کلی که شعرهای کوتاه من نیاز به درنگ و تأنی ندارند یا لقمه آماده‌تری برای ذهن مخاطبان هستند، مخالفم.

🔺بسیاری از شاعران مطرح سه‌دهه اخیر، نسبتی با شعر نیمایی ندارند و می‌شود گفت که شعر نیمایی کاملا مهجور افتاده است.

bit.ly/2qj7aGC
📌متن کامل گفت‌وگو را اینجا بخوانید:
newspaper.hamshahrionline.ir/id/87029
زیر «درخت چه کنم» نشستن

«کاسۀ چه کنم» دست گرفتن را از کودکی در افواه بسیار شنیده بودم اما زیر درخت چه کنم نشستن را نه. جستجویی کردم و دانستم که در روزگار نه‌چندان‌دور، به مسجد نو شیراز، چناری کهنسال بوده و کسانی که گرهی در کارشان می‌افتاده کنارش گرد آمده با هم سخن می‌گفته‌اند، گاهی هم جوانمردی پیدا می‌شده، دستشان را می‌گرفته و گره از کارشان می‌گشوده. همچنین دانستم که شیرازیان هنگامی که می‌خواهند کسی را لعن کنند می‌گویند «الهی زیر درخت چه کنم بنشینی» و البته دعایی دارند که «الهی زیر درخت چه کنم ننشینی» سیمین دانشور نویسندۀ شیرازی هم در رمان جزیرۀ سرگردانی از این درخت یاد کرده است.

در تذکرۀ بی‌نظیر، از غلامعلی واسطی بلگرامی (آزاد بلگرامی)، متوفی ۱۱۶۵ قمری، یک رباعی خواندم که در آن از درخت چه کنم سخن رفته است:

ای یار بگو حلقه به آب که زنم
خود را به چه جا به این ضعیفی فکنم
دستی داری ثمر بچین از شاخی
حیران منشین زیر «درخت چه کنم»
(ص ۱۱)*

این رباعی شاید نشان بدهد که استفاده از این تعبیر محدود به شیراز نمی‌شده‌ و دامنۀ کاربردش تا هند رفته بوده، شاید هم نشان‌دهندۀ این باشد که در هندوستان و جاهای دیگر نیز درخت چه کنمی بوده که مردم دردمند، مردمی که به گرداب‌های بی‌پایاب زندگی گرفتار می‌شده‌اند به خنکای موهومش پناه می‌‌جسته‌اند.

*تذکرۀ بی‌نظیر، تألیف میرسیدعبدالوهاب، افتخار بخاری دولت‌آبادی، تصحیح امید سروری، انتشارات مجلس شورای اسلامی ۱۳۹۰

#عاطفه_طیه

@atefeh_tayyeh
💠

اوضاعِ زمانه لایق دیدن نیست
وضعی خوشتر ز چشم پوشیدن نیست
دانی ز چه پا کشیده‌ام در دامان؟
دنیا تنگ است جای جُنبیدن نیست

#حزین_لاهیجی

🔻شاعری در هجوم منتقدان، نقد ادبی در سبک هندی پیرامون شعر حزین لاهیجی، محمدرضا شفیعی کدکنی، نشر آگاه، ص۴۹۸

💠 @charaaneh
زان خوبتری، که کس خیالِ تو کُنَد
یا همچو منی فکرِ وصالِ تو کُنَد
شاید که به آفرینشِ خود نازَد
ایزد که تماشای جمالِ تو کُنَد.

#میرزافصیحی #فصیحی

تذکره‌ی میخانه؛ ملاعبدالنبی فخرالزمانی قزوینی؛ تصحیح و تنقیح و تکمیل تراجم باهتمام احمد گلچین معانی؛ اقبال؛ ۱۳۶۷: ۵۸۰، زیرنویس.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
ریش و پرچم


رباعی زیر از اثیر اخسیکتی است.

ای حمزه نشانت ز جهان گم بادا
مرگ تو به طبع خر، نه مردم بادا
از ریش بزان بر زنخت «پرچم» هست
وز ریش تو بر ک...ن بزان دُم بادا
(جنگ رباعی، پژوهش سیدعلی میرافضلی، ص ۲۱۰)

خدا می‌داند این حمزۀ بیچاره چه خبطی کرده بوده که مستوجب چنین هجوی شده. هر چه بوده موجب گشته به لطف غضبِ شاعر مخلّد شود! اما آنچه باعث شد این رباعی را نقل کنم کلمۀ «پرچم» بود. گویا برای استاد میرافضلی هم ابهامی وجود داشته که در یادداشت‌ مربوط به این رباعی (ص ۳۰۲) پس از کلمۀ «پرچم» علامت سؤال گذاشته‌اند.

در فرهنگها پرچم را منگوله و گوی مدوّری دانسته‌اند که رشته‌هایی از موی اسب و بز و گاو به آن آویخته. به این رشته‌ها، ریش/ ریشۀ پرچم هم می‌گفته‌اند. شواهدی هم هست که این رشته‌های پرچم به زلف و گیسو مانند شده است. همچنین پرچم را به سر علم و رمح/نیزه و سنان می‌بسته‌اند.
بنابراین پرچم در مصرع «از ریش بزان بر زنخت پرچم هست» اشاره دارد به چانه و ریش بزی جناب حمزه. در واقع چانه ایشان به منگوله‌ای تشبیه شده که از آن ریش آویزان است. ای بسا خود او هم تلویحا به نیزه‌ای دراز تشبیه شده باشد و ضرب‌المثلی هم هست که هر درازقدی احمق است.

حال در همین زمینه شاهدی از سعدی ببینیم که بسیار روشن‌گر است:
اگر مردم همین بالا و ریشند
به نیزه نیز بربسته‌است پرچم.
(کلیات سعدی، طبع فروغی، به کوشش بهاءالدین خرمشاهی، ص ۶۷۵)

همچنین بیت جالبی بخوانیم از خود اثیر اخسیکتی:
کلک تو ز مرتبت بخندد
بر قامت رمح و ریش پرچم
(دیوان اثیر اخسیکتی، طبع همایون فرخ، ص۲۱۸)
که شاعر در آن بسیار خوب «به ریش خندیدن» را به کار برده است.
تقریبا شبیه به همین کار را شاعر نکته‌سنجِ کاربلد، کمال‌اسمعیل در بیت زیر انجام داده و ریشی که در ریشخند هست با پرچم تناسب دارد.
تا زد صریر خامۀ تو خنده بر سنان
بس طنزها که پرچم از آن ریشخند کرد.
(چاپ بحرالعلومی، ص ۳۱۲)

#عاطفه_طیه

@atefeh_tayyeh
امروز نشسته بود تنها ، گنجشک
بر شاخه ی خشکِ دار* ، زیبا گنجشک

می گفت: اگر چنین بماند ، فردا
در شهر نمی کنید پیدا ، گنجشک

#سعید_عندلیب
* دار : درخت
ننگ: یک اصطلاح کرمانی
در رباعیات اوحد کرمانی

در گویش مردم کرمان، «آدم ننگ» به کسی می‌گویند که فرومایه و خسیس باشد. گاهی به جای آدم ننگ، کلمۀ «ننگ» را به تنهایی به کار می‌برند و همین معنی را افاده می‌کنند؛ مثلاً به طرف می‌گویند: ننگ شدی! ننگ بازی در آوردن، هم در گفتار عامه زیاد به کار می‌رود و این وصف آدم‌های لئیم و پست است. صفت «خوار» تقریباً معادل ننگ است. وقتی می‌گویند: چه آدم خواری! یا خودت را خوار نکن! منظورشان این است که ننگ بازی در نیار!
جالب اینجاست که هر دو اصطلاح با همة رواجش در گفتار روزمرۀ مردم کرمان، در فرهنگ‌های چاپ شده، از قبیل: فرهنگ لغات و اصطلاحات مردم کرمان (دکتر ابوالقاسم پورحسینی) و فرهنگ گویش کرمانی (محمود صرّافی) نیامده است و گویا مؤلفین این کتاب‌ها، این کلمات را محلیِ مردم کرمان ندانسته‌اند یا از فرط آشنایی، از آن غافل شده‌اند.
در رباعیات اوحدالدین کرمانی، دو جا دیده‌ام که اصطلاح «ننگ» به همین معنی یا نزدیک به آن به کار رفته است. اوحد، تا 16 سالگی در کرمان بود و بعد از آن، تا پایان عمرش به کرمان بازنگشت و در شهرهای عراق و سوریه و ترکیه زندگی کرد و در سال 635 ق در بغداد ار دنیا رفت. با این حال، گویا ته مانده‌هایی از فرهنگ پدری (و شاید هم مادری!)، در گنجۀ ذهنش باقی مانده بوده است. در امالی امین‌الدین تبریزی، این رباعی به اسم اوحد کرمانی نقل شده است (سفینۀ تبریز، 519):
گر من ز می مغانه مستم، هستم
گر کافر و گبر و بت‌پرستم هستم
هر ننگ، به نام دگرم می‌خوانند
مرد خودم، آن‌چنان‌که هستم، هستم.

مصراع سوم، در بعضی منابع چنین است: هر طایفه‌ای به من گمانی دارند (رباعیات اوحد کرمانی، چاپ ترکیه، 347). در مصراعی که نقل شد، شاعر با کلمات ننگ و نام بازی کرده است. اوحد، رباعی دیگری هم دارد که این اصطلاح در آن با وضوح بیشتری به کار رفته است (دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، 126):
گر کس دارد ز ننگ و بدخواه، امید
شاید که من از تو دارم - ای ماه! - امید
گفتی که: تو را چرا امید از من نیست؟
خوی تو و بخت من و آن‌گاه امید؟!

مصحح محترم کتاب، مرحوم احمد ابومحبوب، از آنجا که این اصطلاح را نمی‌شناخته، آن را به «نیک» تغییر داده است که در اینجا کاملاً خلاف منظور شاعر را می‌رساند. اوحد، ننگ و بدخواه را معادل هم گرفته یا در ردیف یکدیگر قرار داده است.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4