رهایی از بنبست
اَدر لارا در کتاب رها و ناهشیار مینویسم مینویسد: برخی نویسندهها که هنگام خلق اثر به بن بست میرسند خیالشان راحت میشود، چرا که میدانند به بنبست رسیدن نشان میدهد راهی به قلب موضوع پیدا کردهاند. برای خلق شاهکار چنین چیزی نه تنها اجتنابناپذیر، بلکه ضروری است.
روزهایی هم در زندگی هست که دانستههای قلبی هیچ به کار آدم نمیآیند. گویی مغز نم میکشد. اینجا آدم احساس «نادانی» میکند و به خودش نهیب میزند پس این همه دانش و تجربهات چرا به کارت نمیآید؟ لحظهی سختی است. آدم به خودش شک میکند.
کاری که نویسندهها برای خروج از بنبست میکنند دو چیز است:
یک. آگاهند که توی بنبستاند و چیز بدی نیست. برای همین، پریشان نشده و آرام میگیرند.
دو. مدتی از نوشتن فاصله میگیرند و مثلا میروند پیادهروی. در واقع، دست از تلاش مستقیم برای خروج از بنبست برمیدارند.
و من پنج چیز دیگر اضافه میکنم برای رهایی از بنبستهای زندگی:
یک. به خودمان اعتماد کنیم. به دانستهها و تجربههایمان فرصت بدهیم. همانها ما را تا این مرحله رساندهاند، مگر نه؟
دو. همانطور که برای خلق شاهکار ادبی لازم است، برای بهتر زیستن هم باید وارد بنبست شد. بنبست یعنی وقت آن رسیده که نگاه تازهای به خودمان داشته باشیم و رفتاری نو پیش بگیریم. دست به قلم بردن و دروننگری در این مرحله خیلی بهکار میآید.
سه. برویم سراغ کارهای بسیار کوچکی که ازمان ساخته است، حتی اگر مبهم، ناقص و بهنظر بینتیجه باشد.
چهار. از آدمهای شایسته و دلسوز مشورت بگیرید. این را خودم تازه کشف کردهام.
و پنچ. مرغ زیرک چون به «بنبست» افتد تحمل بایدش.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
اَدر لارا در کتاب رها و ناهشیار مینویسم مینویسد: برخی نویسندهها که هنگام خلق اثر به بن بست میرسند خیالشان راحت میشود، چرا که میدانند به بنبست رسیدن نشان میدهد راهی به قلب موضوع پیدا کردهاند. برای خلق شاهکار چنین چیزی نه تنها اجتنابناپذیر، بلکه ضروری است.
روزهایی هم در زندگی هست که دانستههای قلبی هیچ به کار آدم نمیآیند. گویی مغز نم میکشد. اینجا آدم احساس «نادانی» میکند و به خودش نهیب میزند پس این همه دانش و تجربهات چرا به کارت نمیآید؟ لحظهی سختی است. آدم به خودش شک میکند.
کاری که نویسندهها برای خروج از بنبست میکنند دو چیز است:
یک. آگاهند که توی بنبستاند و چیز بدی نیست. برای همین، پریشان نشده و آرام میگیرند.
دو. مدتی از نوشتن فاصله میگیرند و مثلا میروند پیادهروی. در واقع، دست از تلاش مستقیم برای خروج از بنبست برمیدارند.
و من پنج چیز دیگر اضافه میکنم برای رهایی از بنبستهای زندگی:
یک. به خودمان اعتماد کنیم. به دانستهها و تجربههایمان فرصت بدهیم. همانها ما را تا این مرحله رساندهاند، مگر نه؟
دو. همانطور که برای خلق شاهکار ادبی لازم است، برای بهتر زیستن هم باید وارد بنبست شد. بنبست یعنی وقت آن رسیده که نگاه تازهای به خودمان داشته باشیم و رفتاری نو پیش بگیریم. دست به قلم بردن و دروننگری در این مرحله خیلی بهکار میآید.
سه. برویم سراغ کارهای بسیار کوچکی که ازمان ساخته است، حتی اگر مبهم، ناقص و بهنظر بینتیجه باشد.
چهار. از آدمهای شایسته و دلسوز مشورت بگیرید. این را خودم تازه کشف کردهام.
و پنچ. مرغ زیرک چون به «بنبست» افتد تحمل بایدش.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤2
همزیستی با حسرت
ربکا سولنیت جستار درخشانی دارد به نام آبیِ دوردست، در کتاب نقشههایی برای گمشدن. سولنیت توجه ما را به آن نور آبیِ زیبایی جلب میکند که در افقهای دوردست میبینیم. اما آن نورِ آبی روی آن افق نیست، بلکه در فضای میان ما و او قرار دارد. اگر بروید به آن منظره، رنگ آبی میکوچد و میرود به افقی دیگر.
در روح و روان ما نیز افقهای آبیِ سحرآمیز لذتبخشی وجود دارند. حسرتها و تمناهایِ ناکامِ انسان همان نور آبی خیرهکنندهاند.
در رمان زوربای یونانی راوی میگوید: «انسانی ذاتی دارد ناپاک و ناهنجار.» گاهی اوقات این ما هستیم که با رسیدن به چیزی زیبا، آن را ویران میکنیم. پس بهتر است برای حفظ برخی از زیباییهای زندگی، انسان به برخی چیزها هرگز نرسد. بهقول استیو تولتز در ریگ روان: «استراتژی به حداقل رساندن حسرتها صرفا تضمینی است به رنج حداکثری.»
کمی گذشتهتان را بالا پایین کنید، دستاوردهایی را مییابید که آرزو میکنید که ای کاش هرگز محقق نمیشدند. بنابراین، نگذارید حسرتْ روی دلتان سنگینی کند. نرسیدهها و قرارنیستبرسیدها لزوما غم و اندوه نیستند، بلکه حتی میتوانند تجربهای درخشان و زیبا باشند. تمناهای ناکام همانقدر ارزشمندند که آرزوهای کامیافته.
چرا که از یک سو، ماشین تولید آرزو در انسان هرگز متوقف نمیشود. از سوی دیگر، میدانیم که آدمی نمیتواند به تمام خواستههایش برسد. این کشاکش پایانناپذیر آدم را به جنون میرساند. بهترین راهحل همانی است که بودا میگوید: صرفِ تمنا داشتن بسیار لذتبخشتر از کام گرفتن از آن است.
برای همین، در اشتیاقِ تمنایی سوختن و حسرت کشیدن مشکلاتی نیستند که باید حلشان کنید، بلکه احساسات و عواطف زیبایی هستند که باید از تماشایان لذت ببرید؛ همان لذتی که از تماشای آبیِ دوردست میبرید.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
ربکا سولنیت جستار درخشانی دارد به نام آبیِ دوردست، در کتاب نقشههایی برای گمشدن. سولنیت توجه ما را به آن نور آبیِ زیبایی جلب میکند که در افقهای دوردست میبینیم. اما آن نورِ آبی روی آن افق نیست، بلکه در فضای میان ما و او قرار دارد. اگر بروید به آن منظره، رنگ آبی میکوچد و میرود به افقی دیگر.
در روح و روان ما نیز افقهای آبیِ سحرآمیز لذتبخشی وجود دارند. حسرتها و تمناهایِ ناکامِ انسان همان نور آبی خیرهکنندهاند.
در رمان زوربای یونانی راوی میگوید: «انسانی ذاتی دارد ناپاک و ناهنجار.» گاهی اوقات این ما هستیم که با رسیدن به چیزی زیبا، آن را ویران میکنیم. پس بهتر است برای حفظ برخی از زیباییهای زندگی، انسان به برخی چیزها هرگز نرسد. بهقول استیو تولتز در ریگ روان: «استراتژی به حداقل رساندن حسرتها صرفا تضمینی است به رنج حداکثری.»
کمی گذشتهتان را بالا پایین کنید، دستاوردهایی را مییابید که آرزو میکنید که ای کاش هرگز محقق نمیشدند. بنابراین، نگذارید حسرتْ روی دلتان سنگینی کند. نرسیدهها و قرارنیستبرسیدها لزوما غم و اندوه نیستند، بلکه حتی میتوانند تجربهای درخشان و زیبا باشند. تمناهای ناکام همانقدر ارزشمندند که آرزوهای کامیافته.
چرا که از یک سو، ماشین تولید آرزو در انسان هرگز متوقف نمیشود. از سوی دیگر، میدانیم که آدمی نمیتواند به تمام خواستههایش برسد. این کشاکش پایانناپذیر آدم را به جنون میرساند. بهترین راهحل همانی است که بودا میگوید: صرفِ تمنا داشتن بسیار لذتبخشتر از کام گرفتن از آن است.
برای همین، در اشتیاقِ تمنایی سوختن و حسرت کشیدن مشکلاتی نیستند که باید حلشان کنید، بلکه احساسات و عواطف زیبایی هستند که باید از تماشایان لذت ببرید؛ همان لذتی که از تماشای آبیِ دوردست میبرید.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
لذت بینهایتی پسِ دیدن و شنیدن این قطعه چشمانتظار شماست.
بهم اعتماد کنید!
قطعهی «زُلف»
اجرای محسن نامجو
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
شهرهی شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه
شور شیرین مَنُما تا نکُنی فرهادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
بیتهایی از حافظ
@morteza_mehraad
mehraad.com
بهم اعتماد کنید!
قطعهی «زُلف»
اجرای محسن نامجو
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
شهرهی شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه
شور شیرین مَنُما تا نکُنی فرهادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
بیتهایی از حافظ
@morteza_mehraad
mehraad.com
😍6👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عشق تو را اختراع کردم
چونان کسی که در تاریکی
تنها می خواند
تا نترسد!
غاده السمان
📍 یک نگاه:
عشقِ عمیق یعنی آسیبپذیریِ عمیق
چیزی که از عشق دستگیرم شده این است که چه میزان میتوانی در برابر دیگری خودِ اصیل و خودِ ناقصت باشی.
ناکامل بودن در برابر دیگری همان آسیبپذیری است؛ یعنی دیگران میدانند ضعف تو چیست و میتوانند از آن نقطه به تو آسیب بزنند.
بنابراین، عشق کار خطرناکی است، اما گویا به خطرش میارزد. این ارزیدن هم اینطوریست که کسی پیدا میشود تو را همانطور که واقعا هستی بپذیرد و دوست بدارد.
دوست داشته شدن با تمام دردها و زخمها و هزینههایش، طعم شیرینی است که آدم از ابتدا از در پیاش بوده؛ دیدهشدن و شنیدهشدن نیاز آدم است.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
چونان کسی که در تاریکی
تنها می خواند
تا نترسد!
غاده السمان
📍 یک نگاه:
عشقِ عمیق یعنی آسیبپذیریِ عمیق
چیزی که از عشق دستگیرم شده این است که چه میزان میتوانی در برابر دیگری خودِ اصیل و خودِ ناقصت باشی.
ناکامل بودن در برابر دیگری همان آسیبپذیری است؛ یعنی دیگران میدانند ضعف تو چیست و میتوانند از آن نقطه به تو آسیب بزنند.
بنابراین، عشق کار خطرناکی است، اما گویا به خطرش میارزد. این ارزیدن هم اینطوریست که کسی پیدا میشود تو را همانطور که واقعا هستی بپذیرد و دوست بدارد.
دوست داشته شدن با تمام دردها و زخمها و هزینههایش، طعم شیرینی است که آدم از ابتدا از در پیاش بوده؛ دیدهشدن و شنیدهشدن نیاز آدم است.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍2
تفریحِ یک کاسب
چیزی که به سمت حلقههایِ بدون تورِ بسکتبال پرتاب میکند توپ نیست، ابزار کسبوکارش است: قوطی حلب رب یا شیرخشک سیاهرنگی که سیم مفتول بلندی بهاش وصل است.
چند پرتاب از پای حلقه میاندازد. تلاش میکند از وسط زمین سه امتیازی هم بیندازد. صدای قرچقرچ مفتول و برخورد حلبی به آسفالت گوشخراش است و کشدار.
قدوقوارهاش طوری است که میشود بهاش گفت نوجوان. شلوار کتان قرمزی به پا دارد و بافتِ طوسیرنگی به تن و کولهی سبز فسفری چرکمردی انداخته پشتش.
به همسنهایش که در اطراف زمین سیگار دود میکنند، سرشان توی گوشی است و یا پشت سر سگشان قدم میزنند مرتبا دزدکی نگاه میکند. انگار میخواهد ببیند کسی حواسش بهاش هست.
اما کسی به آدمبزرگی که روزهنگام پشت چراغ قرمز کاسبی کرده و شامگاه کودکی شده که با تنها ابزار زندگیاش تفریح میکند حواسش نیست.
پینوشت:
شکارم از پیادهروی شبانه.
@morteza_mehraad
mehraad.com
چیزی که به سمت حلقههایِ بدون تورِ بسکتبال پرتاب میکند توپ نیست، ابزار کسبوکارش است: قوطی حلب رب یا شیرخشک سیاهرنگی که سیم مفتول بلندی بهاش وصل است.
چند پرتاب از پای حلقه میاندازد. تلاش میکند از وسط زمین سه امتیازی هم بیندازد. صدای قرچقرچ مفتول و برخورد حلبی به آسفالت گوشخراش است و کشدار.
قدوقوارهاش طوری است که میشود بهاش گفت نوجوان. شلوار کتان قرمزی به پا دارد و بافتِ طوسیرنگی به تن و کولهی سبز فسفری چرکمردی انداخته پشتش.
به همسنهایش که در اطراف زمین سیگار دود میکنند، سرشان توی گوشی است و یا پشت سر سگشان قدم میزنند مرتبا دزدکی نگاه میکند. انگار میخواهد ببیند کسی حواسش بهاش هست.
اما کسی به آدمبزرگی که روزهنگام پشت چراغ قرمز کاسبی کرده و شامگاه کودکی شده که با تنها ابزار زندگیاش تفریح میکند حواسش نیست.
پینوشت:
شکارم از پیادهروی شبانه.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3🔥2
شکست چیست؟ زندگی چیست؟
شکست بنیاد یادگیری است. و این یعنی شکست بنیاد زندگی است. زندگی که بدون یادگیری معنایی ندارد. همه یاد میگیرند، ولی در کیفیتهای مختلف، با نیتهای مختلف و با اشکال مختلف.
یادگیری امری انسانی است و شکست هم امری انسانی. پس انسان آنی است که شکست میخورد و میآموزد و به تعبیر ساموئل بکت بهتر تلاش میکند و بهتر شکست میخورد و نام این فرایند را میگذارد زندگی را زیستن.
یادداشت آخر شب،
از میانهی یک جُستار بلند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
شکست بنیاد یادگیری است. و این یعنی شکست بنیاد زندگی است. زندگی که بدون یادگیری معنایی ندارد. همه یاد میگیرند، ولی در کیفیتهای مختلف، با نیتهای مختلف و با اشکال مختلف.
یادگیری امری انسانی است و شکست هم امری انسانی. پس انسان آنی است که شکست میخورد و میآموزد و به تعبیر ساموئل بکت بهتر تلاش میکند و بهتر شکست میخورد و نام این فرایند را میگذارد زندگی را زیستن.
یادداشت آخر شب،
از میانهی یک جُستار بلند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤2🔥1
چطور میشود به خود دست یافت؟
«میکوشم از محاصرهی دیگران بگریزم؛ البته باید اقرار کنم بدون موفقیت چندانی. با این حال هر روز با نیرنگ به ذرهای از خود دست مییابم؛ شرفیابیِ چندثانیهای به حضور مردی که دوست داشتم باشم.»
این را امیل چوران گفته در کتاب دردسر متولد شدن. عاشق این کتابم. تقریبا روزی نیست که حکمتی کوتاه ازش نخواهم.
واقعا چطور میشود به خود دست یافت؟
با نوشتن. تنها با برون ریختن خودمان در قالب کلمات است که فرصت نزدیک شدن به خودمان را مییابیم. گویی نوشتن مهِ میان ما و خودمان را رقیقتر کند.
وگرنه زندگی در میان آدمها یعنی آن آدمها بودن. آن جملهی معروف را احتمالا شنیدهاید که شما میانگین چند نفر اطرافتان هستید.
هر چه بیشتر ذوب اطرافمان باشیم، هویت ما هم چندپارهتر است و آن مه غلیظتر. اینجا دیگر من وجود ندارد، هر چه هست دیگرانند.
ولی با نورِ مهشکنِ نوشتن میتوانیم بیشتر خودمان را ببینیم.
«مردی که دوست دارد باشد» کیست؟
دقیقا نمیتوان مختصاتش را رسم کرد، آن هم با کلمات، خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم تجربی است و خیلی کوتاه و گذرا میشود احساسش کرد، ولی همان چند لحظه گویی شور و هیجان زندگی را به بالاترین اوجِ ممکنش میرساند.
شراب و شعر فارسی، شرفیابیِ به حضور خود
اول خیام بخوانیم:
برخیز و میان ببند ای ساقی چُست
کاندوهِ جهان به مِیْ فرو خواهم شست
هرودوت، تاریخنگار یونان باستان، مینویسد:
«نوشیدن برای ایرانیان راهی بوده برای رسیدن به خرد، آگاهی و رازهای زندگی.»
به صحت تاریخی این گفته کاری ندارم. مسئلهی مهم برای ما این است که بدانیم بزرگان ما دنیا را چگونه میدیدند و چگونه با هستی خود مواجه میشدند و اینکه برای ما چه تحفهای دارند؟
می و شراب و هر آن چیزی که هشیاری را از انسان بگیرد در ادبیات فارسی نماد آگاهی، دانش، خرد و حکمت است.
خیام با می، یا همان آگاهی و خرد، چه میکند؟ «کاندوهِ جهان به میْ فرو خواهم شست.» وقتی با میْ اندوهش را شست و تمیز کرد، تبدیل به چه کسی میشود؟
بله، همان مردی که امیل چوران دوست دارد باشد، آن هم برای لحظاتی بسیار کوتاه (میدانید که، الکل زود میپرد).
جستاری در باب خیام:
خوشی در نگاه خیام
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
«میکوشم از محاصرهی دیگران بگریزم؛ البته باید اقرار کنم بدون موفقیت چندانی. با این حال هر روز با نیرنگ به ذرهای از خود دست مییابم؛ شرفیابیِ چندثانیهای به حضور مردی که دوست داشتم باشم.»
این را امیل چوران گفته در کتاب دردسر متولد شدن. عاشق این کتابم. تقریبا روزی نیست که حکمتی کوتاه ازش نخواهم.
واقعا چطور میشود به خود دست یافت؟
با نوشتن. تنها با برون ریختن خودمان در قالب کلمات است که فرصت نزدیک شدن به خودمان را مییابیم. گویی نوشتن مهِ میان ما و خودمان را رقیقتر کند.
وگرنه زندگی در میان آدمها یعنی آن آدمها بودن. آن جملهی معروف را احتمالا شنیدهاید که شما میانگین چند نفر اطرافتان هستید.
هر چه بیشتر ذوب اطرافمان باشیم، هویت ما هم چندپارهتر است و آن مه غلیظتر. اینجا دیگر من وجود ندارد، هر چه هست دیگرانند.
ولی با نورِ مهشکنِ نوشتن میتوانیم بیشتر خودمان را ببینیم.
«مردی که دوست دارد باشد» کیست؟
دقیقا نمیتوان مختصاتش را رسم کرد، آن هم با کلمات، خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم تجربی است و خیلی کوتاه و گذرا میشود احساسش کرد، ولی همان چند لحظه گویی شور و هیجان زندگی را به بالاترین اوجِ ممکنش میرساند.
شراب و شعر فارسی، شرفیابیِ به حضور خود
اول خیام بخوانیم:
برخیز و میان ببند ای ساقی چُست
کاندوهِ جهان به مِیْ فرو خواهم شست
هرودوت، تاریخنگار یونان باستان، مینویسد:
«نوشیدن برای ایرانیان راهی بوده برای رسیدن به خرد، آگاهی و رازهای زندگی.»
به صحت تاریخی این گفته کاری ندارم. مسئلهی مهم برای ما این است که بدانیم بزرگان ما دنیا را چگونه میدیدند و چگونه با هستی خود مواجه میشدند و اینکه برای ما چه تحفهای دارند؟
می و شراب و هر آن چیزی که هشیاری را از انسان بگیرد در ادبیات فارسی نماد آگاهی، دانش، خرد و حکمت است.
خیام با می، یا همان آگاهی و خرد، چه میکند؟ «کاندوهِ جهان به میْ فرو خواهم شست.» وقتی با میْ اندوهش را شست و تمیز کرد، تبدیل به چه کسی میشود؟
بله، همان مردی که امیل چوران دوست دارد باشد، آن هم برای لحظاتی بسیار کوتاه (میدانید که، الکل زود میپرد).
جستاری در باب خیام:
خوشی در نگاه خیام
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
مرتضی مهراد
امیل چوران: اندیشهورزِ وحشی
من هرگز کسی را به تمامی تحسین نخواهم کرد، مگر فردی رسوا و شادان را؛ کسی که تسلا و شادمانی را تنها در خود مییابد. دردسر متولد شدن امیل چوران
👍3❤2
«وظیفهی من آمادهسازی بشریت است برای لحظهی اندیشیدن به خویشتن.»
نیچه
🔨🗿 تلنگر:
چه جملهی هراسانگیزی است، انگار هشدار رخداد عظیمی را میدهد که ما هنوز ازش بیخبریم.
البته که خوداندیشی ترسناک است. خوداندیشی لخت کردن خودمان است در برابر خودمان. اینکه فکر کنیم چه کسی هستیم، با تمام کاستیهایی که داریم، و با تمام اجتنابی که ما انسانها از کاستیهایمان داریم، قطعا کار وحشتناکی است.
پس چرا میرویم سراغ این کار ترسناک؟
بهخاطر تغییر. خوداندیشی تنها چیزی است که آدم را تغییر میدهد و اگر آدمی تغییر نکند، مرگش قطعی است، خواه مرگ جسمی، خواه روحی و روانی.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
نیچه
🔨🗿 تلنگر:
چه جملهی هراسانگیزی است، انگار هشدار رخداد عظیمی را میدهد که ما هنوز ازش بیخبریم.
البته که خوداندیشی ترسناک است. خوداندیشی لخت کردن خودمان است در برابر خودمان. اینکه فکر کنیم چه کسی هستیم، با تمام کاستیهایی که داریم، و با تمام اجتنابی که ما انسانها از کاستیهایمان داریم، قطعا کار وحشتناکی است.
پس چرا میرویم سراغ این کار ترسناک؟
بهخاطر تغییر. خوداندیشی تنها چیزی است که آدم را تغییر میدهد و اگر آدمی تغییر نکند، مرگش قطعی است، خواه مرگ جسمی، خواه روحی و روانی.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤1🔥1
مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
شکست چیست؟ زندگی چیست؟ شکست بنیاد یادگیری است. و این یعنی شکست بنیاد زندگی است. زندگی که بدون یادگیری معنایی ندارد. همه یاد میگیرند، ولی در کیفیتهای مختلف، با نیتهای مختلف و با اشکال مختلف. یادگیری امری انسانی است و شکست هم امری انسانی. پس انسان آنی است…
شکست چیست؟ خرد چیست؟
دوستی دارم که باور ندارد شکست میخورد و همه را تجربه میداند. به نظرم درست میداند، چرا که هیچ دو اشتباهی را دو بار پشت هم تکرار نمیکند و هر اشتباه را مبدل به ابزار و مهارتی بسیار موثر میکند که نه تنها در آن حوزه میزان اشتباه و شکستش را به طرز محسوسی کاهش میدهد، بلکه در دیگر ساحتهای زندگی نیز چیرهدستتر و خردمندتر عمل میکند.
حرف این است که من و شما هم باید بیشتر شکست بخوریم، اما شکست ننامیمش. بخوانیمش فرصتی برای یک زندگی تازه. باید بیشتر تجربه کنیم و بیشتر شکست بخوریم، و باز بیشتر تلاش کنیم. این اسمش میشود پویایی و کمال مطلوب انسان بودن.
یادداشت شب،
این جستار دارد سروشکل میگیرد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دوستی دارم که باور ندارد شکست میخورد و همه را تجربه میداند. به نظرم درست میداند، چرا که هیچ دو اشتباهی را دو بار پشت هم تکرار نمیکند و هر اشتباه را مبدل به ابزار و مهارتی بسیار موثر میکند که نه تنها در آن حوزه میزان اشتباه و شکستش را به طرز محسوسی کاهش میدهد، بلکه در دیگر ساحتهای زندگی نیز چیرهدستتر و خردمندتر عمل میکند.
حرف این است که من و شما هم باید بیشتر شکست بخوریم، اما شکست ننامیمش. بخوانیمش فرصتی برای یک زندگی تازه. باید بیشتر تجربه کنیم و بیشتر شکست بخوریم، و باز بیشتر تلاش کنیم. این اسمش میشود پویایی و کمال مطلوب انسان بودن.
یادداشت شب،
این جستار دارد سروشکل میگیرد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤3👍3🔥1
زنده باد دعوا
معرفی و نقد سریال بِئْر (The Bear)*
یکی از این عاشقانهترین دیالوگهایی است که شنیدهام. این دیالوگی است میان یک جفت خواهر و برادر، شوگِر و بِئْر (Bear).
پس از خودکشی برادر بزرگشان هر دو در شوک و سوگاند. برای کنار آمدن با سوگ، بِئْر خودش را درگیر کار کرده؛ درگیر زنده کردنِ رستورانِ بردارِ مردهاش. تمام مدت خودش را در رستورانِ موروثی حبس کرده تا شاید دوباره نه تن برادر را، که روحش را در رستورانی که از رونق افتاده و زهواردررفتگی در همه جایش رسوخ کرده، زنده کند. این کنکاش بیمارگونه برایش بهانهای شده تا از دیدار خواهر و کل خانواده فرار کند. پاسخ تماسهای شوگر را نمیدهد و مادر را هم دیرزمانیست که ندیده.
کِی این دیالوگ را ردوبدل میکنند؟ زمانی که بالاجبار در یک اتاق قرار میگیرند و دعوایی شدید میانشان بالا میگیرد. هنگام خداحافظی خواهر به برادر میگوید:
و بِئْر جواب میدهد:
سینما جادو است، ولی مواد خامش را از جادوی زندگی برمیدارد. این آدمها واقعیاند، احساس دارند و زندهاند. برادر و خواهرهای واقعی، اغلب چشمی و چریکی و بیصدا، وعده میکنند هر روز با هم دعوا کنند و این دعوا را عشق میدانند و ترجیح میدهند به انزوا.
زخمِ دعوا سطحیتر است. زنده باد دعوا.
پینوشت ستارهها:
* معنی Bear میشود خرس، اما چون در این سریال اسم خاص و لقب شخصیت اصلی است، بنابراین، همان بِئْر بهتر است.
** شعری از پُل اِلوار، ترجمهی احمد شاملو
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
معرفی و نقد سریال بِئْر (The Bear)*
- فردا باهام دعوا میکنی؟
- آره.
یکی از این عاشقانهترین دیالوگهایی است که شنیدهام. این دیالوگی است میان یک جفت خواهر و برادر، شوگِر و بِئْر (Bear).
پس از خودکشی برادر بزرگشان هر دو در شوک و سوگاند. برای کنار آمدن با سوگ، بِئْر خودش را درگیر کار کرده؛ درگیر زنده کردنِ رستورانِ بردارِ مردهاش. تمام مدت خودش را در رستورانِ موروثی حبس کرده تا شاید دوباره نه تن برادر را، که روحش را در رستورانی که از رونق افتاده و زهواردررفتگی در همه جایش رسوخ کرده، زنده کند. این کنکاش بیمارگونه برایش بهانهای شده تا از دیدار خواهر و کل خانواده فرار کند. پاسخ تماسهای شوگر را نمیدهد و مادر را هم دیرزمانیست که ندیده.
کِی این دیالوگ را ردوبدل میکنند؟ زمانی که بالاجبار در یک اتاق قرار میگیرند و دعوایی شدید میانشان بالا میگیرد. هنگام خداحافظی خواهر به برادر میگوید:
فردا باهام دعوا میکنی؟
و بِئْر جواب میدهد:
آره.
سینما جادو است، ولی مواد خامش را از جادوی زندگی برمیدارد. این آدمها واقعیاند، احساس دارند و زندهاند. برادر و خواهرهای واقعی، اغلب چشمی و چریکی و بیصدا، وعده میکنند هر روز با هم دعوا کنند و این دعوا را عشق میدانند و ترجیح میدهند به انزوا.
زخمی به او بزن
عمیقتر از انزوا**
زخمِ دعوا سطحیتر است. زنده باد دعوا.
پینوشت ستارهها:
* معنی Bear میشود خرس، اما چون در این سریال اسم خاص و لقب شخصیت اصلی است، بنابراین، همان بِئْر بهتر است.
** شعری از پُل اِلوار، ترجمهی احمد شاملو
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍3
زیستن با زخم
حفرهها برای همیشه حفره نمیمانند. روزی میرسد که دیگر تروما و روانزخمها اندازهی قبل عمیق و وحشتناک نیستند. وقتی بپذیری حفره داری و بروی سراغ جوانه زدن در دیگر جاهایی که امکانش هست، آن اتفاقی رخ میدهد که فروید میگوید:
و جالب آنکه ژاک لکان هم جملهای مشابه دارد:
بنابراین، ابتدا باید خوب کم و کیف حفرهها و تروماها و روانزخمها را دید و بعد بهتدریج نگاه ازشان برداشت.
این برداشتن برای هر کسی میتواند شکل متفاوتی داشته باشد، اما مقصد نهایی عبور و زیستن کنار دستِ روانزخم است.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
حفرههای زندگیات همیشگیاند. تو باید در اطرافش رشد کنی، مثل ریشههای درخت که از اطراف بیرون میزنند، باید خودت را از لابهلای شیارها بیرون بکشی.پائولا هاوکیز
حفرهها برای همیشه حفره نمیمانند. روزی میرسد که دیگر تروما و روانزخمها اندازهی قبل عمیق و وحشتناک نیستند. وقتی بپذیری حفره داری و بروی سراغ جوانه زدن در دیگر جاهایی که امکانش هست، آن اتفاقی رخ میدهد که فروید میگوید:
درمان نه از فراموشی، بلکه از یادآوری بدون درد حاصل نمیشود.
و جالب آنکه ژاک لکان هم جملهای مشابه دارد:
برای آنکه بتوانی فراموش کنی، ابتدا باید خوب به یاد بیاوری.
بنابراین، ابتدا باید خوب کم و کیف حفرهها و تروماها و روانزخمها را دید و بعد بهتدریج نگاه ازشان برداشت.
این برداشتن برای هر کسی میتواند شکل متفاوتی داشته باشد، اما مقصد نهایی عبور و زیستن کنار دستِ روانزخم است.
مرتضی مهراد
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7❤1