مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
389 subscribers
263 photos
34 videos
18 files
592 links
درباره من
mehraad.com/about

برای گفتن
@mi_mehrad
Download Telegram
که را بیشتر دوست داری، بگو ای مرد رازآلود؟
پدر، مادر، خواهر یا برادرت؟

نه پدری دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادری.

دوستانت؟
واژه‌ای بکار بردید که تا امروز برایم گنگ مانده.

وطنت؟
نمی‌دانم جغرافیایش کجاست.

زیبایی؟
الهه و نامیرا، چه دوستش می‌داشتم.

زَر؟
بیزارم، آنگونه که شما از خدایان.

دلبسته‌ی چیستی آخر، تو ای بیگانه‌ی غریب؟

ابرها…
ابرهایی که می‌گذرند،
آن بالا،
آن بالا…
ابرهای شگفت‌انگیز


شارل بودلر

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5🕊3🤩1
شورِ زندگیِ این شیرجه را دوست دارم.
می‌شنوم که می‌گوید:

به سمت زندگی وارو می‌زنم،
حتی اگر روی دُمِ مرگ،
فرود بیایم.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤3👍3🕊1
مصرف می‌کنم، پس هستم

نمی‌دانم چرا اینجا هستم. اما تقریبا مطمئنم برای خوش‌گذرانی نیست.

لودویک ویتگنشتاین


یکی از محوری‌ترین مضامین فیلم ۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی این است که انسان را موجودی ابزارساز و مصرف‌کننده معرفی می‌کند. گوشت دیگر حیوانات، آسمان بالای سرش، یا حتی خودش؛ برای انسانِ مصرف‌کننده تفاوتی ندارد.

جایی در فیلم، هوش مصنوعیِ فضاپیما علیه انسان می‌شورد. دیویدْ خارج از فضاپیماست و کلاه ایمنی به سر ندارد، برای همین رایانه تصور می‌کند بهترین فرصت برای نابود کردنش است. ولی دیوید با حبس کردن نفسش، چند ثانیه‌ای وارد فضای بی‌هوا می‌شود و خودش را نجات می‌دهد.

انسان برای زنده‌مانی مجبور است به دشوارترین آزمون‌های هستی تن بدهد. نه پشمِ ضدسرما‌ دارد، نه پنجه، و نه نای زنده ماندن در طبیعت. انسان به چیز بزرگ‌تری برای بقا نیاز دارد. و آن چیز، هرچه هست، لذت نیست. (از کاشفان دریانوردِ اسپانیایی گرفته تا فضانوردان، خوش‌گذرانی هرگز در فهرست اولویت‌هایشان جایی نداشته. چرا؟)

پس اگر لذت مبنا نباشد، تنها گزینه‌ی محتمل «زنده‌مانی معنی‌دار» است. و معنی، به زبان زیدی اسمیت، شامل سه چیز است: «درد، وحشت و وجد». و این مثلث، آدم را می‌سوزاند، تا چیزی شبیه معنا از دلش برآید. و به تعبیر بوکوفسکی، زیستن یعنی ازخودگذشتگی برای عشق آنجا که می‌گوید: «عشقت را بیاب و بگذار جانت را بگیرد.»

بنابراین، در زندگی آدمیزاد، همان‌قدر که جایی برای پیرمردها نیست*، جایی برای لذت هم نیست.

منابع تکمیلی:
نقد مفصل فیلم ۲۰۰۱: ادیسه‌ی فضایی
خوشی، لذت و معنی در نگاه زیدی اسمیت
لینک دانلود رایگان فیلم‌

* جایی برای پیرمردها نیست، فیلمی از برادران کوئن

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍5🕊1
معرفی فیلم گم‌شده در ترجمه | قطره اشکی روی لبخند

درخشان‌ترین دستاورد فیلم نمایش روابط کوتاهی است که تجربه‌ی وصلش لذت‌بخش است و طعمِ جدایی‌اش، فقدانی می‌سازند حقیقتا شایسته‌ی سوگواری.

این تجربه در زندگی واقعی به اشکال مختلف روی می‌دهد؛ عاشقانه و غیرعاشقانه، دور و نزدیک، ولی در هر حال، دو چیز همیشه ثابت است: گذرایند و عمیق.

در این روابط، آدم‌ها یکدیگر را فراتر از آنچه می‌شنوند، درک می‌کنند. در گفت‌وگوها، واکنش شنونده نه‌تنها معنای تازه‌ای به سخن گوینده می‌افزاید، بلکه روان و احساسش را هم شفاف‌تر می‌کند.

و چرا گذرا بودن مهم است؟ چون این اطمینان‌خاطر که این رابطه نخواهند ماند، سبب می‌شود آدم آسیب‌پذیرتر باشد. آدم‌ها در این روابط صداقت و خودبودگی بیشتری خرج می‌کنند.

باب و شارلوت، در طول دوستی کوتاه‌شان، فضایی می‌یابند برای گفتگو درباره‌ی عمیق‌ترین زخم‌هایشان. جایی که مهم‌ترین چیز برای تمام آدم‌ها برجسته و محترم شمرده می‌شود: دیدن و پذیرش خودِ واقعی انسان، و هر آن احساس و نگاهی که درونش است، بی‎هیچ قضاوتی!

پی‌نوشت:
نقد مفصل گم‌شده در ترجمه
دانلود رایگان فیلم

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍3❤1
بعد از شش ماه، فصل اول وبینارهای «لذت کشف» تموم شد.
چند هفته‌ای می‌ریم برای بازیابی نیرو و تازه‌نفس برمی‌گردیم.

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4🕊2❤1👏1
پایان سینما؟

خیر!
چون دغدغه‌ی سینما بازتولیدِ نعل‌به‌نعل‌ واقعیت نیست.

برعکس، فیلم درباره‌ی ساختنِ دنیایی است که هنوز وجود ندارد؛ و تنها انسان قادر به خلق حقیقتی تازه و مستقل است، آن هم از دلِ هیچ!

(ماشین در بهترین حالت می‌تواند تقلیدی یک‌دست و بی‌مزه از چیزهای موجود به‌دست دهد.)

ضمن این‌که، در کاری مثل هنر، لغزش‌های انسانی ممکن است مهم باشند و چیزی بنیادین از ناخودآگاه بشری را بازیابی کنند، اما خطای ماشین، نقص چند خط کد محسوب می‌شود.

به زبان سوزان سانتاگ، منتقد چیره‌دست سینما و ادبیات: «عناصر مبهم و ناقض درونی باعث زنده ماندن آثار در طول دهه‌ها می‌شود و سال‌ها پس از زمانِ رویداد، ما را به تلاش برای درک آن وا می‌دارد.»

منبع: روشی در نقد، از کتاب دیالکتیک نقد

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5😢2🕊1
این همانی‌ست که تو همانی

این نقاشی را رِنه ماگریت کشیده و زیرش به فرانسوی نوشته: «این یک چپق نیست.» حرفش این است که این صرفا تصویر و ایماژی است از یک چپق؛ تصویر ذهنی منی است که آن را کشیده‌ام و تصویر ذهنی تویی که می‌بینی‌اش.

اما به هیچ‌وجه این چپق (یا حتی این چیز) واجد حقیقت یا معنایِ ازلی-ابدی نیست. بلکه به تعداد تماشاگرهایش معنی دارد و دلالت‌مند است. اگر بخواهیم جمله‌ی ماگریت را کامل کنیم، چنین چیزی می‌شود: «این یک چپق نیست؛ هر آن چیزی است که تو فکر می‌کنی هست.»

این تفکر انسان مدرن است که حقیقت و معنا را از امری بیرونی و ایستا، به امری ذهنی و سیال بدل کرده است.

پی‌نوشت:
این یادداشت خودبسنده است، ولی اگر نسخه‌ی کاملش را خواستید، اینجاست.
از کلاسیسم تا پست‌مدرنیسم: تعاریف و تفاوت‌ها

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نزدیک‌ترین صحنه به روزگارِ امروز، سقوط ون در فیلم تلقین است. کش‌دار، پادرهوا و محتوم.

فلسفه‌ی این ضربه‌ها در فیلم بیدار شدن است. سقوط امروز ما هم بی‌بازگشت است، و سیلی‌اش از «خواب‌پَراننده».

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍3🕊1
روزهای دشواری است. از اولین روز جنگ تا همین یکی دو روز پیش مشاعرم از کار افتاده بود. چیزی که کمی سرحال‌ترم کرده، رمان خواندن است.

دارم قطار شبانه‌ی لیسبون را می‌خوانم.
اگر آدم درون‌گرایی هستید و زندگی ذهنی و خیال‌پردازی‌تان پُروپیمان است و درگیر پرسشِ «معنیِ زندگی» هستید و «درک و دریافت شهودی» و «آزادی اراده» برایتان دغدغه است، این رمان مناسب‌تان است.

من نیز در این لینک به‌تدریج و مرتب تحلیل‌هایی روی جمله‌ها و بخش‌های مختلفش می‌نویسم. دوست داشتید همراه من باشید.
نقد و بررسی قطار شبانه‌ی لیسبون

🧧دو
بعدی زوربای یونانی است. صوتی‌اش با صدای آرمان سطان‌زاده بسیار شنیدنی است. ترجمه‌ی محمود مصاحب را پیشنهاد می‌کنم.

اگر اهل مراقبه‌ و آموزه‌های بودا هستید و دوست دارید ببینید یک آدم چطور می‌تواند در لحظه زندگی کند، این رمان مناسب شماست.

🧧سه
پیشنهاد سومم دُن کیشوت است. این را هم رضا عمرانی خوانده که شنیدنی است. ترجمه‌ی محمد قاضی را توصیه می‌کنم.

بسیار سرگرم‌کننده است و حسابی هم طنزآمیز (البته دو تای قبلی هم سرگرم‌کننده‌اند). خواندن این کتاب، به زبان والت ویتمنِ شاعر، «سفری‌ست بر فراز هستی، ولی از درون»

نکته‌ی بسیار مهم:
درک می‌کنم که تمرکز در این روزها بسیار پایین و آشفته است و کتاب خواندن کاری سخت به‌نظر می‌رسد. ولی اگر یکی دو ساعتِ اول را تحمل کنیم، بعدش تمرکز هم کم‌کم شکل می‌گیرد، چرا که حالا درگیر لذتِ خواندن شده‌ایم و ادامه دادن راحت‌تر می‌شود.

با تمرکز روی خواندن، آشفته‌حالی و روان‌رنجوری‌مان به‌مراتب کمتر می‌شود.

برای من شادی‌بخش بود. گفتم به شما هم پیشنهاد بدهم.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10👍1🕊1
خشم از کجا می‌آید؟

یکی از مضامین محوری سریال خانواده‌ی سوپرانو این است که نشان می‌دهد خشم نتیجه‌ی از دست دادن تسلط بر شرایط است.

این خشم یا به شکل ناسالم در دنیای بیرون خودش را نشان می‌دهد (از خُرد و خاکشیر کردن گوشی تلفن بگیرید تا گلوله خالی کردن در کاسه‌ی زانوی بدهکار)، یا سرکوب می‌شود، به سوی درون برمی‌گردد، و اندوه و افسردگی به بار می‌آورد. دو اختلالی که تونی سوپرانو به هر دو مبتلاست.

اغلب ما امروز عصبانی هستیم و باید منتظر نمودهای عجیب‌وغریب این احساسِ سرکش در خودمان و آدم‌های پیرامون‌مان باشیم، چرا که تا حد زیادی کنترل از دست‌مان خارج شده، و به دست گرفتن مهار اوضاع، اگر نگویم محال، سخت به‌نظر می‌رسد.

تونی کم‌کم یاد می‌گیرد که تسلط کامل بر زندگی‌اش نخواهد یافت و بهتر است با ابهام کنار بیاید. ما هم، با آگاهی از ماجرایی که درگیرش هستیم و بلایی که سرمان می‌آید، شاید بتوانیم روزنه‌ی امیدی برای آرامش و تسلط بگشاییم. دست‌کم شاید بتوانیم با خودآگاهی، خشمگین و افسرده باشیم.

پی‌نوشت:
از دو ماه پیش شروع کرده‌ام به تماشای این سریال و برای هر قسمت نقد مستقلی می‌نویسم.

تا الان یک و نیم فصل (۱۶ قسمت) دیده و نوشته‌ام. به‌تدریج و مرتب به‌روزش می‌کنم.
اگر دوست دارید همراهِ من تماشا کنید و بخوانید.
نقد قسمت به قسمت سریال سوپرانوز

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊1
زیستن زیر آفتابِ ادبیات

اگر واقعیت کافی بود، ادبیات به وجود نمی‌آمد.

ژاک دریدا

واقعیت یعنی مواجهه‌ با حالتِ خامِ زندگی که سروته‌اش معلوم نیست. مثل کسی که در اعماق تاریک اقیانوس و در خلاء زندگی می‌کند. کسی که نه درک درستی از زمان و مکان دارد و نه لنگرگاهی برای دست انداختن.

ادبیات برای این به وجود آمده تا نوری باشد بر عمق تاریکِ واقعیت. برای اینکه بتوانیم درک، معنا و برداشتی از خودِ واقعیت داشته باشیم. مواجهه‌ی خامِ ما با هستی بی‌معنی است. یا در بهترین حالت، گیج‌کننده است.

این ادبیات است که با سروسامان دادن و غنی کردن زندگی ذهنی و درونی، اندیشه را شفاف، احساسات را تیز و درکِ شهودی را نیرومند می‌کند. چنین سبک زندگی‌ای یعنی زیستن روی زمین و زیر نورِ آفتاب.

تک خطِ سفید واقعیت از منشور ادبیات عبور می‌کند و سپس معانیِ رنگ‌به‌رنگ‌شونده‌ی مختلف پدید می‌آید. بنابراین، برای فهمیدن واقعیت و حقیقت زندگی‌مان، باید برویم سراغ داستان‌هایِ ساختگی ادبیات.

@morteza_mehraad
mehraad.com
👏7❤2🕊1
رستاخیز

والدینت تجربه‌ی لذت بردن را برای تو غیرممکن کرده‌اند.

جنیفر ملفی
سریال سوپرانوز

آدم اول که می‌شنود باورش نمی‌شود چنین چیزی شدنی است. این‌که لذت بردن یک توانایی است و ممکن است به‌دست خانواده نابود شده باشد.

برای نقش‌های مختلف، از پدر و مادر تا فرزند، این مفهوم پیامدها و برداشت‌های متفاوتی در پی دارد.

من پدر نیستم ولی فرزندی هستم دچار این زخم. سال‌های طولانی به اشکال مختلف تلاش کرده‌ام تجربه‌ی دوباره لذت بردن را زنده‌ کنم، حتی زمانی که آگاه نبودم چنین می‌کنم.

و امروز به همان نتیجه‌ای رسید‌ه‌ام که کامو پیش از من رسیده بود:
بالاخره آدم یک چیزی پیدا می‌کند که دلش را خوش کند.


و منظور از دل‌خوش‌کن، کاری است که جایی خانه کند میان معنی‌دار بودن، استعداد و (تا حدی) شرایط و توانش را داشتن، همراه با این باورِ تزلزل‌ناپذیر که زندگی‌مان هر طور که باشد، همواره امکان تجربه‌ی معنی و لذت وجود دارد. تصور می‌کنم این شاید مرهمی باشد بر دردِ «لذت‌مرگی».

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍3👏1🕊1
پادشاهِ بیگانه

گاهی زندگی تبدیل می‌شود به تقلایی کش‌دار و غم‌بار برای به‌دست آوردن چیزهایی که زنده نگه‌مان می‌دارد.

کارسون مک‌کالرز
آوازِ کافه‌ی غم‌بار

گاهی آدم‌ها از خودشان می‌پرسند «برای چه باید ادامه بدهم؟» و از آنجایی که میل به زیستن در اغلب اوقات می‌چربد، آدم مبدل می‌شود به جستجوگر چیزهایی که هنوز برایش مهم‌اند و می‌توانند شوقی در دلش زنده کنند.

تامینو در ترانه‌ی «Dissolve» می‌گوید:
«پادشاهِ کشوری بیگانه
در شهرِ [ما] خرده‌نان گدایی می‌کند»

این حکایت آدم‌هایی است که هستیْ هویت‌شان را انکار و موهبت‌های زندگی را ازشان دریغ کرده و اکنون تنها چیزی که برایشان مانده، یافتن بهانه‌هایی برای ادامه دادن است؛ انگیزه‌ای برای بازیافتن «گرمایِ خانه و آسودگیِ کودکی» — چه در روزگاری دور زیسته‌ باشی‌شان، چه تنها خیال‌شان را پرورده باشی.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5🕊2
امسال تنها درآمدمان
پدرمان بود.

عمران صلاحی

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9🕊2
این اولین پوستر رسمی فیلم «اُدیسه»، اثر کریستوفر نولان است که تیر ماه ۱۴۰۵ اکران می‌شود.

آن جمله‌ی قرمز ترجمه‌اش چنین است:
«با خدایان ستیز کن»
کاری که اولیس (یا همان اودیسئوس) می‌کند.

برای اینکه ببینیم خود نولان هم توانسته در برابر خدایان قیام کند، باید منتظر بمانیم، ولی تا آن زمان، اگر وقت و حوصله‌اش را دارید، پیشنهاد می‌کنم کتابش را بخوانید.

خواندنِ اثر، پیش از تماشای فیلمِ اقتباسی‌اش، تجربه‌ی شگفتی است.

فایل بهترین ترجمه‌اش را این پایین گذاشته‌ام.

خیلی مهم:
اصلا تصور نکنید متن این کتاب کهن، سخت و کسالت‌بار است. کافی است ده صفحه‌اش را بخوانید، بعد نخواندنش سخت می‌شود. چرا که اثری است شفاف، خوش‌زبان و پرکشش. مثل یک رُمان خوب.

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍5❤2🕊2
اصلا پایه‌اید اُدیسه رو با هم بخونیم؟

منم گاهی برداشت‌ها و تحلیل‌هایی درباره‌ی خود کتاب می‌نویسم.
Anonymous Poll
77%
بزن بریم 😍
14%
دودل‌ام 🧐
9%
ول‌مون کن کاکووو 🫠
می‌خواهی؟

انسان می‌تواند آنچه را می‌خواهد انجام دهد، اما نمی‌تواند آنچه را می‌خواهد بخواهد.

شوپنهاور

حرف شوپنهاور این است که خواسته‌های ما صرفا محصول خودآگاه و اراده‌ی ما نیستند، بلکه همزمان ریشه در ناخودآگاه جمعی و فردی ما دارند.

ناخودآگاه جمعی از لحظه‌ی خلقت هستی متولد شده و هنوز بر ما اثر دارد (مثلا اضطرابِ بی‌دلیل تو، فقط مال تو نیست، شاید از پدربزرگت به‌ت ارث رسیده). ناخودآگاه فردی هم خودِ ماییم و هر آنچه بر ما گذشته.

بنابراین، دفعه‌ی بعد که خواستیم خواسته‌ها ‌و آرزوهامان را حلاجی کنیم، سهم و اثرگذاری شُرکای پنهان‌مان را نیز باید در نظر بگیریم.

در سریالِ درخشان و امروزیِ خرس هم شخصیت‌ها در رویاهایشان تردید می‌کنند و خوشبختانه سریال این انتخاب را به رسمیت می‌شناسد که گشودگی در برابر خواسته‌ها و تمایل به تغییرشان - برخلاف تمام هزینه‌هایی که داده‌ایم و دلبستگی‌هایی که داریم - امری طبیعی و انسانی است و هیچ ایرادی ندارد آدم چیزی را که دیروز دوست داشت، امروز دوست نداشته باشد.

نقد تمام قسمت‌های فصل چهارش را اینجا می‌توانید بخوانید.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍4
یک روز کاملا عادی در میدان آتن

آن کسی که بداند کار درست چیست، کار غلط را نمی‌کند.

سقراط

شاید تصورش سخت نباشد که در گرمای طاقت‌فرسایِ میدان آتن، سقراط خِرمان را بگیرد و با گفتنِ جمله‌ی بالا برآشفته‌مان کند (کاری که زیاد با اهالی آتن می‌کرد).

و واکنش ما این باشد: کسی که دزدی می‌کند، یا به خودش و دیگران آسیب می‌زند، «نمی‌داند» کار غلطی می‌کند؟ و سقراط لجوجانه پاسخ دهد که نه، نمی‌داند.

و اگر پاپیچش شویم، به‌مان بگوید باید برگردیم به تعریف دانستن. وقتی می‌گوییم «دانستم»، دقیقا منظورمان چیست؟ یعنی شده است؟ چه «تغییری» کرده‌ایم؟

و تا آخر بحث بچسبد به همین کلمه‌ی تغییر و مدام تاکید کند که دانستن یعنی لز‌وما تغییر رفتار، و رفتار ما، نشان می‌دهد ما چه می‌دانیم.

و ما را با این خوره‌ی روانی تنها بگذارد که «واقعا زین‌پس باید جور دیگری رفتار کنم؟ هزینه‌ها و تاوان‌هایش چه می‌شود؟ چه کسی می‌پردازد؟ من؟»

و خودمان را ببینیم که گریبان‌دریده در صحرای آتن آواره‌ایم.

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍6🕊3❤2