شوخئ که جدئ شد.
◄جمشید دواری
غروب يك روز تابستان 1361 بعد از عملیات رمضان در پدافندی منطقه پاسگاه زید در کنار سنگر فرماندهی نشسته بودیم. یکی از بچهها وقتی جلوي در ورودي سنگر رسید به شوخی با دهانش سوتي کشید.
ما که در بیرون سنگر نشسته بودیم و فكر كردیم صدای خمپاره است، سریع روی زمین دراز کشیدیم، اما متوجه شدیم سرکاری بوده! معاون گردان که آنجا حضور داشت و شاهد این جریان بود همان موقع به همه تذکر بسیار جدی داد که با توجه اوضاع ناآرام خط دیگر کسی حق چنین شوخیهایی ندارد. هنوز حرفش تمام نشده بود که خمپارهاي در کنار سنگر به زمین خورد و چند نفر از نيروها از جمله خود او زخمی شدند و ما آنها را به عقب منتقل کردیم.
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
#طنز_جدی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄جمشید دواری
غروب يك روز تابستان 1361 بعد از عملیات رمضان در پدافندی منطقه پاسگاه زید در کنار سنگر فرماندهی نشسته بودیم. یکی از بچهها وقتی جلوي در ورودي سنگر رسید به شوخی با دهانش سوتي کشید.
ما که در بیرون سنگر نشسته بودیم و فكر كردیم صدای خمپاره است، سریع روی زمین دراز کشیدیم، اما متوجه شدیم سرکاری بوده! معاون گردان که آنجا حضور داشت و شاهد این جریان بود همان موقع به همه تذکر بسیار جدی داد که با توجه اوضاع ناآرام خط دیگر کسی حق چنین شوخیهایی ندارد. هنوز حرفش تمام نشده بود که خمپارهاي در کنار سنگر به زمین خورد و چند نفر از نيروها از جمله خود او زخمی شدند و ما آنها را به عقب منتقل کردیم.
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
#طنز_جدی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
حل کردن مسئله مرگ
راوی: مسعود اکبری
بعد از عملیات نصر چهار از شجاعت هاي شهید "محسن اكبري" بسیار سخن می گفتند . یکی از این عزیزان می گفت : بالای ارتفاعات قشن محسن پشت دوشیکا بود. نیروهای دشمن آن قدر با گلوله رسام و آرپی جی به سمت او شلیک می کردندکه من هر لحظه تصور می کردم تا چند ثانیه دیگر محسن مجروح یا شهید خواهد شد.
چند روز بعد من درباره این جریان از او سوال کردم . محسن اصولاً آدم کم حرفی بود و هرگز درباره خود چیزی نمی گفت. سرش را به زیر انداخت و درجوابم به آرامی گفت : در آن لحظه جنگ ،كه حالت تن به تن به خود گرفته بود و عراقی ها سعی می کردند هر طور شده آن تپه را پس بگیرند يك لحظه دیدم یک عراقی از پشت صخره ای بیرون آمد و با آر پی جی به سمت من شلیک کرد و گلوله آن ، طوری از کنار صورتم عبور کرد که گرمای آن را روی گونه هایم احساس کردم .
از او پرسیدم محسن تو از مرگ نمی ترسی؟ در جوابم جمله ای را گفت كه درذهنم حك شد . گفت: والله من هیچ هراسی از مرگ ندارم و اين مسئله برايم كاملا حل شده است چون مي دانم اگر خداوند توفيق شهادت را نصيبم كند به ملاقات سرورم حسين(ع) خواهم رفت و چه افتخاري بالاتر از اين كه در اين راه همه سختی ها را به جان بخريم و با افتخار به ديدار مولايمان بريم.
#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
راوی: مسعود اکبری
بعد از عملیات نصر چهار از شجاعت هاي شهید "محسن اكبري" بسیار سخن می گفتند . یکی از این عزیزان می گفت : بالای ارتفاعات قشن محسن پشت دوشیکا بود. نیروهای دشمن آن قدر با گلوله رسام و آرپی جی به سمت او شلیک می کردندکه من هر لحظه تصور می کردم تا چند ثانیه دیگر محسن مجروح یا شهید خواهد شد.
چند روز بعد من درباره این جریان از او سوال کردم . محسن اصولاً آدم کم حرفی بود و هرگز درباره خود چیزی نمی گفت. سرش را به زیر انداخت و درجوابم به آرامی گفت : در آن لحظه جنگ ،كه حالت تن به تن به خود گرفته بود و عراقی ها سعی می کردند هر طور شده آن تپه را پس بگیرند يك لحظه دیدم یک عراقی از پشت صخره ای بیرون آمد و با آر پی جی به سمت من شلیک کرد و گلوله آن ، طوری از کنار صورتم عبور کرد که گرمای آن را روی گونه هایم احساس کردم .
از او پرسیدم محسن تو از مرگ نمی ترسی؟ در جوابم جمله ای را گفت كه درذهنم حك شد . گفت: والله من هیچ هراسی از مرگ ندارم و اين مسئله برايم كاملا حل شده است چون مي دانم اگر خداوند توفيق شهادت را نصيبم كند به ملاقات سرورم حسين(ع) خواهم رفت و چه افتخاري بالاتر از اين كه در اين راه همه سختی ها را به جان بخريم و با افتخار به ديدار مولايمان بريم.
#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
ساخت پل
راوی: حبیب الله سقاوی
قبل از عملیات آزادسازی مهران در آمادگاهی در منطقه صالح آباد مهران با نیروهای گردان سیدالشهدا (ع) در کنار گرداني از بچه های کهگیلویه و بویراحمد دردو سمت رودخانه مستقر بوديم . آنها برای آمدن به این سمت رودخانه باید از داخل آب عبور می کردند و این کار باعث خیس شدن لباسهایشان می شد.
"داود دانایی" به عنوان فرمانده، بچه ها را برای ساخت یک پل موقت به ابتکار و طراحی خودش بسیج كرد. پل كه ساخته شد داود مدام به بچه ها گوشزد می کرد که هدف از ساخت اين پل فقط رضای خدا بوده است نه چیز دیگر .
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
راوی: حبیب الله سقاوی
قبل از عملیات آزادسازی مهران در آمادگاهی در منطقه صالح آباد مهران با نیروهای گردان سیدالشهدا (ع) در کنار گرداني از بچه های کهگیلویه و بویراحمد دردو سمت رودخانه مستقر بوديم . آنها برای آمدن به این سمت رودخانه باید از داخل آب عبور می کردند و این کار باعث خیس شدن لباسهایشان می شد.
"داود دانایی" به عنوان فرمانده، بچه ها را برای ساخت یک پل موقت به ابتکار و طراحی خودش بسیج كرد. پل كه ساخته شد داود مدام به بچه ها گوشزد می کرد که هدف از ساخت اين پل فقط رضای خدا بوده است نه چیز دیگر .
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
مأموریت خطرناک
◄اصغر احمدی
در عملیات نصر 4 در تیرماه 1366 من به همراه فرامرز نوریان، ایمانامینی، ابراهیمآهویی و چند نفر دیگر از گروهان امام علی (ع) که جمعا ده نفري بودیم مأموریت شکستن خط از شیار سمت چپ ارتفاعات قشن به فرماندهی عبدالصاحب غلامی به ما سپرده شد. این شیار در تسلط كامل دشمن قرار داشت و هر كسي وارد آن میشد مورد هدف قرار میگرفت لذا بهصورت ستوني حركت خود را شروع کردیم.
فرمانده و چند نفر جلو بودند و من بهعنوان تيربارچي و ايمان اميني قنواتي بهعنوان آر.پی.جی زن پشت سر هم حرکت میکردیم و هر لحظه با شليك منور زمینگیر میشدیم. دشمن تمام دامنه كوه سنگلاخی و صخرهای را بهطور نامنظم مينهاي گوجهای کاشته بود. در ادامه مسیر ساعت دو نیمهشب بود که گوشهای پناه گرفتیم و منتظر دستور حمله از طريق بيسيم بوديم كه با انفجار یک نارنجک و سیل رگبار در میان فریادهای اللهاکبر دیگر نیروهایی که از جناح راست به بالای تپه دو قشن رسیده بودند سکوت حاکم بر منطقه شکسته شد.
وظیفه ما سد كردن دشمن بود تا نتواند از این شیار عبور کرده و به نیروهای روی تپه دسترسی پیدا کند. اما با شدت آتش دشمن، عبدالصاحب به گروه دستور داد تا بالای تپه برويم، در همین لحظه پای یکی از نیروها روی مین منور رفت و کل یال و شیار مثل روز روشن شد. ایمان امینی سریع کلاه خُودش را روی مین منور انداخت و روی آن خوابید اما بیفایده بود و دشمن با دید کامل متوجه حضور ما در شیار شد و با شلیک مستقیم چندین گلوله تانک که از ارتفاعات مجاور روی ما تسلط داشتند، ستون تیم ده نفره ما هم از پاشید و ایمان اميني قنواتي اولین کسی بود که به شهادت رسید.
من و بقیه نیروها همه ترکشخورده و با بدنی مجروح مجبور به عقبنشینی شدیم. هنگام عقب رفتن چند نفر دیگر از نيروها به دلیل عدم تعادل ناشی از موج انفجار پايشان روي مينهای گوجهای در دامنه تپه رفت و به شهادت رسیدند، من با بدني مجروح و خونین بهسختی خود را عقب رساندم و از آنجا به بیمارستان مراغه منتقل شدیم. در آنجا متوجه شدم که بچههای گردان فتح ارتفاعات قشن را با شجاعت تمام به تصرف خود درآوردهاند، ارتفاعاتي كه ياد و خاطره همه همسنگران شهیدمان را در خود به يادگار داشت.
#ایمان_امینی_قنواتی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
◄اصغر احمدی
در عملیات نصر 4 در تیرماه 1366 من به همراه فرامرز نوریان، ایمانامینی، ابراهیمآهویی و چند نفر دیگر از گروهان امام علی (ع) که جمعا ده نفري بودیم مأموریت شکستن خط از شیار سمت چپ ارتفاعات قشن به فرماندهی عبدالصاحب غلامی به ما سپرده شد. این شیار در تسلط كامل دشمن قرار داشت و هر كسي وارد آن میشد مورد هدف قرار میگرفت لذا بهصورت ستوني حركت خود را شروع کردیم.
فرمانده و چند نفر جلو بودند و من بهعنوان تيربارچي و ايمان اميني قنواتي بهعنوان آر.پی.جی زن پشت سر هم حرکت میکردیم و هر لحظه با شليك منور زمینگیر میشدیم. دشمن تمام دامنه كوه سنگلاخی و صخرهای را بهطور نامنظم مينهاي گوجهای کاشته بود. در ادامه مسیر ساعت دو نیمهشب بود که گوشهای پناه گرفتیم و منتظر دستور حمله از طريق بيسيم بوديم كه با انفجار یک نارنجک و سیل رگبار در میان فریادهای اللهاکبر دیگر نیروهایی که از جناح راست به بالای تپه دو قشن رسیده بودند سکوت حاکم بر منطقه شکسته شد.
وظیفه ما سد كردن دشمن بود تا نتواند از این شیار عبور کرده و به نیروهای روی تپه دسترسی پیدا کند. اما با شدت آتش دشمن، عبدالصاحب به گروه دستور داد تا بالای تپه برويم، در همین لحظه پای یکی از نیروها روی مین منور رفت و کل یال و شیار مثل روز روشن شد. ایمان امینی سریع کلاه خُودش را روی مین منور انداخت و روی آن خوابید اما بیفایده بود و دشمن با دید کامل متوجه حضور ما در شیار شد و با شلیک مستقیم چندین گلوله تانک که از ارتفاعات مجاور روی ما تسلط داشتند، ستون تیم ده نفره ما هم از پاشید و ایمان اميني قنواتي اولین کسی بود که به شهادت رسید.
من و بقیه نیروها همه ترکشخورده و با بدنی مجروح مجبور به عقبنشینی شدیم. هنگام عقب رفتن چند نفر دیگر از نيروها به دلیل عدم تعادل ناشی از موج انفجار پايشان روي مينهای گوجهای در دامنه تپه رفت و به شهادت رسیدند، من با بدني مجروح و خونین بهسختی خود را عقب رساندم و از آنجا به بیمارستان مراغه منتقل شدیم. در آنجا متوجه شدم که بچههای گردان فتح ارتفاعات قشن را با شجاعت تمام به تصرف خود درآوردهاند، ارتفاعاتي كه ياد و خاطره همه همسنگران شهیدمان را در خود به يادگار داشت.
#ایمان_امینی_قنواتی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
من گُنی
راوی :عزیز رنجبر
در عملیات نصر 4 خمپاره اي بین باقر اسدیان و سایر نیروها افتاد ، آمدم روی ارتفاعات قشن تا ببینم چه خبر شده ، محسن زحمتکش و بقیه که از ترکش و موج آسیب دیده بودند را توی عقب لند کروز جمع کرده بودند تا به بهداری منتقل نمایند .صورت ها از شدت انفجار خمپاره سیاه شده بود ، صورت محسن قیافه خاصی پیدا کرده بود. گفتم : یک شوخی با او بکنم یک کم روحیه بگیرد ؛ به شوخی گفتم: دلاورخسته نباشید. محسن پرید تو صورتم و گفت : مِن گُنی. خلاصه سالهاست هر وقت محسن زحمتکش را می بینم به شوخی می گویم" مِن گُنی" چطوري برادر.
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
راوی :عزیز رنجبر
در عملیات نصر 4 خمپاره اي بین باقر اسدیان و سایر نیروها افتاد ، آمدم روی ارتفاعات قشن تا ببینم چه خبر شده ، محسن زحمتکش و بقیه که از ترکش و موج آسیب دیده بودند را توی عقب لند کروز جمع کرده بودند تا به بهداری منتقل نمایند .صورت ها از شدت انفجار خمپاره سیاه شده بود ، صورت محسن قیافه خاصی پیدا کرده بود. گفتم : یک شوخی با او بکنم یک کم روحیه بگیرد ؛ به شوخی گفتم: دلاورخسته نباشید. محسن پرید تو صورتم و گفت : مِن گُنی. خلاصه سالهاست هر وقت محسن زحمتکش را می بینم به شوخی می گویم" مِن گُنی" چطوري برادر.
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
به شرط لبخند
راوی : باقر اسدیان
درست پس از رسیدن بچه ها در عملیات کربلای یک (در منطقه مهران) و مستقر شدن درپشت خاکریز پس از چند ساعت اعلام شد منتظر پاتک باشند و چند دقيقه بعد آتش سنگين دشمن شروع شد . از طرفي گرمای طاقت فرسا و استقرار درسنگرهایی که بدون سقف به دست خودمان حفر شده بود تشنگي شديد را بر ما دو چندان مي كرد و هرچه آب می خوردیم هنوز هم عطش داشتيم.
"عبدالله رنجبر" و"محسن اکبری" برای بچه ها شخصاً با ماشین لندکروز تراورس ، غذا و آب می آوردند و شرط تقسيم اقلام ، بين بچه ها آن بود که باید لبخند مي زدند و سهميه خود را دريافت مي كردند تا در آن گرما و آتش روحیه ها حفظ شود و برای دفع پاتک احتمالی دشمن آماده تر شوند. اين دو فرمانده عزيز هميشه و در شرايط سخت هم به فكر روحيه دادن به بچه ها بودند. #فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
راوی : باقر اسدیان
درست پس از رسیدن بچه ها در عملیات کربلای یک (در منطقه مهران) و مستقر شدن درپشت خاکریز پس از چند ساعت اعلام شد منتظر پاتک باشند و چند دقيقه بعد آتش سنگين دشمن شروع شد . از طرفي گرمای طاقت فرسا و استقرار درسنگرهایی که بدون سقف به دست خودمان حفر شده بود تشنگي شديد را بر ما دو چندان مي كرد و هرچه آب می خوردیم هنوز هم عطش داشتيم.
"عبدالله رنجبر" و"محسن اکبری" برای بچه ها شخصاً با ماشین لندکروز تراورس ، غذا و آب می آوردند و شرط تقسيم اقلام ، بين بچه ها آن بود که باید لبخند مي زدند و سهميه خود را دريافت مي كردند تا در آن گرما و آتش روحیه ها حفظ شود و برای دفع پاتک احتمالی دشمن آماده تر شوند. اين دو فرمانده عزيز هميشه و در شرايط سخت هم به فكر روحيه دادن به بچه ها بودند. #فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
نقشه نجات
◄حسین کرم نسب
در منطقه عملیاتی نصر چهار در تیرماه سال 1366 زمانی که گروه 30 نفره گروهان قمر بنیهاشم (ع) از گردان فجر برای تصرف تپه دو قشن در ساعت ده شب در حال حركت بودیم در میانه راه با نیروهای دشمن برخورد کردیم و با نبرد تنبهتن و تعدادي شهید و مجروح مجبور به عقبنشینی شدیم و تا ساعت 4 صبح مشغول حمل مجروحان و شهدا به عقبه بوديم چرا كه احتمال حمله مجدد دشمن بسيار قوي بود.
پس از چند ساعت کار و تلاش از فرط خستگی در حال استراحت بودم تا نفسی تازه کنم كه متوجه شدم بچهها صحبت از مهدي بركت میکنند كه در پائين دره زخمي شده بود و صدايش مدام برای درخواست كمك میآمد! گفتم: چرا كسي به كمك او نمیرود؟! گفتند: شايد عراقيها از او بهعنوان تله استفاده كرده باشند تا هر کسی برای کمک رفت او را مورد هدف قرار دهند و بايد صبر كنيم تا هوا روشن شود. اما با توجه به تجربه، میدانستم خطر هر لحظه در كمين اوست و یک لحظه هم درنگ جایز نیست.
بدون اطلاع دیگر نیروها از پشت تپه خودم را به پايين رساندم، تمام مسير پر بود از اجساد نیروهای عراقی و شهدای دیگری که شرایط برای آوردن آنها فراهم نبود. برای عدم جلب توجه دشمن در بین اجساد بهصورت چهار دسته و پا به سمت مهدي میرفتم و هرگاه منوري شليك میشد در بین آنها درازکش میشدم، و مرتب مهدی را آرام صدا میزدم با زحمت زياد او پيدا كردم. با بررسی آن مکان متوجه شدم هيچ تلهای در کار نیست، خودم را به او رساندم، به دلیل زخم عمیق پای مهدی و وزن سنگین او و شرایط منطقه، وضعیتش اصلا بهگونهای نبود که بتوانم او را حمل کنم.
به مهدی گفتم: میدانم درد زیادی داری اما مجبورم تو را روی زمین بکشم و باید تحمل کنی چون اگر عراقيها با روشن شدن هوا تو را پیدا کنند تير خلاص میزنند. قبول كرد. و من پاي سالمش را گرفتم و بهطرف خودم كشيدم و با زحمت و تلاش زياد توانستم به همین شیوه او را تا بالاي تپه بكشانم. رضا محسنی و مسعود مبشرنژاد كه متوجه ما شدند با برانكارد به كمك آمدند و مهدي را به عقب منتقل كرديم. ساعتی بعد نیروهای ویژه و کماندويی عراق برای تهاجم و تصرف مجدد تپه، حمله تازهای را آغاز کردند و در یک درگیری تنبهتن وقتی با مقاومت شدید نیروهای گردان فجر روبرو شدند مجبور به عقبنشینی شدند.
#مهدی_برکت
#تفحص
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
در منطقه عملیاتی نصر چهار در تیرماه سال 1366 زمانی که گروه 30 نفره گروهان قمر بنیهاشم (ع) از گردان فجر برای تصرف تپه دو قشن در ساعت ده شب در حال حركت بودیم در میانه راه با نیروهای دشمن برخورد کردیم و با نبرد تنبهتن و تعدادي شهید و مجروح مجبور به عقبنشینی شدیم و تا ساعت 4 صبح مشغول حمل مجروحان و شهدا به عقبه بوديم چرا كه احتمال حمله مجدد دشمن بسيار قوي بود.
پس از چند ساعت کار و تلاش از فرط خستگی در حال استراحت بودم تا نفسی تازه کنم كه متوجه شدم بچهها صحبت از مهدي بركت میکنند كه در پائين دره زخمي شده بود و صدايش مدام برای درخواست كمك میآمد! گفتم: چرا كسي به كمك او نمیرود؟! گفتند: شايد عراقيها از او بهعنوان تله استفاده كرده باشند تا هر کسی برای کمک رفت او را مورد هدف قرار دهند و بايد صبر كنيم تا هوا روشن شود. اما با توجه به تجربه، میدانستم خطر هر لحظه در كمين اوست و یک لحظه هم درنگ جایز نیست.
بدون اطلاع دیگر نیروها از پشت تپه خودم را به پايين رساندم، تمام مسير پر بود از اجساد نیروهای عراقی و شهدای دیگری که شرایط برای آوردن آنها فراهم نبود. برای عدم جلب توجه دشمن در بین اجساد بهصورت چهار دسته و پا به سمت مهدي میرفتم و هرگاه منوري شليك میشد در بین آنها درازکش میشدم، و مرتب مهدی را آرام صدا میزدم با زحمت زياد او پيدا كردم. با بررسی آن مکان متوجه شدم هيچ تلهای در کار نیست، خودم را به او رساندم، به دلیل زخم عمیق پای مهدی و وزن سنگین او و شرایط منطقه، وضعیتش اصلا بهگونهای نبود که بتوانم او را حمل کنم.
به مهدی گفتم: میدانم درد زیادی داری اما مجبورم تو را روی زمین بکشم و باید تحمل کنی چون اگر عراقيها با روشن شدن هوا تو را پیدا کنند تير خلاص میزنند. قبول كرد. و من پاي سالمش را گرفتم و بهطرف خودم كشيدم و با زحمت و تلاش زياد توانستم به همین شیوه او را تا بالاي تپه بكشانم. رضا محسنی و مسعود مبشرنژاد كه متوجه ما شدند با برانكارد به كمك آمدند و مهدي را به عقب منتقل كرديم. ساعتی بعد نیروهای ویژه و کماندويی عراق برای تهاجم و تصرف مجدد تپه، حمله تازهای را آغاز کردند و در یک درگیری تنبهتن وقتی با مقاومت شدید نیروهای گردان فجر روبرو شدند مجبور به عقبنشینی شدند.
#مهدی_برکت
#تفحص
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
مبارزه با نفس
◄جهانشاه معماریان
بعد از شهادت برادرم براي شركت در عملیات کربلای 4 به سايت خيبر رفتم. رحيم روشندل هم جزو نیروهای چادر ما بود اما هر شب موقع توزيع شام غیبش میزد. کمکم این موضوع برای من جای پرسش بود؟! يك شب پنهاني او را دنبال كردم و ديدم در تاريكي در گوشهای به دور چشم از همه دارد نان خشک میخورد. با اصرار و خواهش علت شام نخوردنش را پرسيدم؟! گفت: موقع شام از چادر بيرون میآیم تا شام من سهميه رزمنده دیگر شود و نانهاي خشك را میخورم تا با هوای نفسم مبارزه کنم و از من خواهش كرد تا زمانی که زنده است این جريان را جایی بازگو نکنم.
او را در آغوش گرفتم و بوسيدم و به حال او غبطه خودم كه چه گوهرهاي ناب و كم يابي در کنار ما هستند و ما كمتر از درون آنها آگاهيم. سرانجام رحيم روشندل این جوان خوشاخلاق و بزلهگو در عملیات نصر 4 ارتفاعات قشن ماووت عراق در هفتم تیر 1366 راز و رمز مبارزه با هواي نفسش را با شهادت خود تكميل کرد و به ديدار ديگر ياران و همزمان شهيدش پيوست.
#عبدالرحیم_روشندل
#فرهنگ_جبهه
#خودسازی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
◄جهانشاه معماریان
بعد از شهادت برادرم براي شركت در عملیات کربلای 4 به سايت خيبر رفتم. رحيم روشندل هم جزو نیروهای چادر ما بود اما هر شب موقع توزيع شام غیبش میزد. کمکم این موضوع برای من جای پرسش بود؟! يك شب پنهاني او را دنبال كردم و ديدم در تاريكي در گوشهای به دور چشم از همه دارد نان خشک میخورد. با اصرار و خواهش علت شام نخوردنش را پرسيدم؟! گفت: موقع شام از چادر بيرون میآیم تا شام من سهميه رزمنده دیگر شود و نانهاي خشك را میخورم تا با هوای نفسم مبارزه کنم و از من خواهش كرد تا زمانی که زنده است این جريان را جایی بازگو نکنم.
او را در آغوش گرفتم و بوسيدم و به حال او غبطه خودم كه چه گوهرهاي ناب و كم يابي در کنار ما هستند و ما كمتر از درون آنها آگاهيم. سرانجام رحيم روشندل این جوان خوشاخلاق و بزلهگو در عملیات نصر 4 ارتفاعات قشن ماووت عراق در هفتم تیر 1366 راز و رمز مبارزه با هواي نفسش را با شهادت خود تكميل کرد و به ديدار ديگر ياران و همزمان شهيدش پيوست.
#عبدالرحیم_روشندل
#فرهنگ_جبهه
#خودسازی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
تریل سفید
◄ نجف زراعتپیشه
در عملیات کربلای یک در منطقه مهران من جزو نيروهاي واحد طرح و عملیات بودم و براي سركشی نيروها و دريافت گزارشات با يك موتور 250 تريل نو سفیدرنگ مرتب در حال تردد در منطقه عملیاتی بودم. با تغییر سه بار مأموریت تیپ در منطقه مهران، ترددهای من هم در منطقه قلاویزان، شهر مهران و نقاط دیگر بیشتر شده بود. سومين روز مأموریتم باك موتور را پر از بنزين كردم و به سمت قرارگاه فرماندهی تیپ در ورودی شهر مهران حركت كردم. پس از رسيدن، موتور را بين سنگر فرماندهي و طرح عمليات گذاشتم و با چند نفر از دوستان براي انجام فريضه نماز مغرب مهيا شديم.
در بين نماز جماعت بودیم که با صدای انفجار عظیمي همه روی زمین درازکش شديم، و بعد از فرونشستن گردوخاک سراسيمه بيرون سنگر آمديم. خمپارهاي درست به باك پر از بنزين موتور اصابت كرده بود و تلاش ما برای خاموش کردن موتور بهجایی نرسید و تنها چند دقيقه بعد، از موتور صفرکیلومتری كه تنها سه روز قبل آن را تحويل گرفته بودم فقط اسكلتي بر جاي ماند! و راكب آن باز هم از شهادت و رسيدن به قافله دوستان آسماني خود جا ماند.
#تریل_250_هوندای_سفیدرنگ
#نجف_زراعت_پیشه
#عملیات_کربلای1
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄ نجف زراعتپیشه
در عملیات کربلای یک در منطقه مهران من جزو نيروهاي واحد طرح و عملیات بودم و براي سركشی نيروها و دريافت گزارشات با يك موتور 250 تريل نو سفیدرنگ مرتب در حال تردد در منطقه عملیاتی بودم. با تغییر سه بار مأموریت تیپ در منطقه مهران، ترددهای من هم در منطقه قلاویزان، شهر مهران و نقاط دیگر بیشتر شده بود. سومين روز مأموریتم باك موتور را پر از بنزين كردم و به سمت قرارگاه فرماندهی تیپ در ورودی شهر مهران حركت كردم. پس از رسيدن، موتور را بين سنگر فرماندهي و طرح عمليات گذاشتم و با چند نفر از دوستان براي انجام فريضه نماز مغرب مهيا شديم.
در بين نماز جماعت بودیم که با صدای انفجار عظیمي همه روی زمین درازکش شديم، و بعد از فرونشستن گردوخاک سراسيمه بيرون سنگر آمديم. خمپارهاي درست به باك پر از بنزين موتور اصابت كرده بود و تلاش ما برای خاموش کردن موتور بهجایی نرسید و تنها چند دقيقه بعد، از موتور صفرکیلومتری كه تنها سه روز قبل آن را تحويل گرفته بودم فقط اسكلتي بر جاي ماند! و راكب آن باز هم از شهادت و رسيدن به قافله دوستان آسماني خود جا ماند.
#تریل_250_هوندای_سفیدرنگ
#نجف_زراعت_پیشه
#عملیات_کربلای1
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
قطع حقوق
راوی: عزیز رنجبر
در عملیات بدر "حبیب الله شمایلی " با اصابت ترکش خمپاره شصت از ناحیه پا مجروح و ساق پايش کاملاً جدا شده بود . بچه ها او را به آرامی به عقب منتقل كردند. آرام بود و صبور و چیزی نمی گفت . یکی از فرماندهان ما بنام "شکرالله نخعی" مرا مأمور کرد که به تهران بروم تا هر طور شده نگذارم پای حبیب الله را قطع کنند و من خودم را سريع به بیمارستان ساسان در تهران رساندم.
وارد اتاق كه شدم "محمود کاوه" فرمانده لشكر ويژه شهداي سپاه كه از ناحيه شكم زخمي بود در همان اتاق و در كنار تخت حبيب الله بستري بود. چند روزی پزشکان روی پای حبیب الله کار کردند تا توانستند پایش را پیوند بزنند. حبیب الله هميشه دوست داشت يك بسیجی باشد و حاضر نمي شد به عضويت سپاه در آيد ؛ حتی چند بار آقای نخعی فرمانده سپاه بهبهان برای او لباس فرم سپاه فرستاد که تن کند اما او قبول نمی کرد و می گفت: ما در خدمت دوستان هستیم.
بعد از عمليات خيبر پس از شهادت "عبدالعلی بهروزی" و "خداداد اندامی" كه به عنوان فرماندهان بسيار مجرب جبهه بودند ، یک شب من و برادر نخعی و شخص دیگری به منزل او رفتیم. برادرنخعی از او خواست تا با توجه به شهادت برادران "بهروزی" و"اندامی" و به منظور جلوگیری از تجزیه تیپ و تفرق بچه ها عضویت درسپاه را بپذیرند. حبیب الله هم به اصرار قبول کرد و قرار شد تا من مقدمات عضویت او را فراهم کنم. ظرف یکی دو روز با پذیرش سپاه هماهنگ شد و او پاسدار رسمی شد . یک روز بعد از آمدنش از جبهه وقتی برای دیدار با او به منزلش رفتم ، خانم حبیب الله كه مشغول پذیرایی از ما بود گفت: الان هشت ماهي است که حقوق حبيب الله از بانک قطع شده و بانك درخواست مراجعت به محل خدمتش را مطرح كرده وتداوم حقوق و برقراری مجدد آن را منوط به برگشت او به محل خدمت كرده است. اما با وجودی که چندین ماه از قطع حقوق او می گذشت و فشار بسیاری روی زندگیش بود حبيب الله با خنده گفت: چيز مهمي نیست انشاالله درست مي شود. فردای آن روز موضوع را به برادر نخعی اطلاع دادم. ایشان هم پیگیری سفت و سختی کرد ولی مسئولین بانک مرکزی تهران زیر بار نمی رفتند و شرط برقراری حقوق را برگشت به کارشمایلی گذاشتند.
زمانی که حبیب الله در عملیات بدر مجروح شده بود و در بیمارستان ساسان بستری بود، مسئولین بانک مرکزی تهران به اين موضوع پي بردند ، یک روز عصر با تاج گل و شیرینی به ملاقات او آمدند. هر کس به نحوی به او عرض ارادت می کرد و قربان صدقه اش می رفت و زبان به تمجید او می گشود. آخر سر مسئولین بانک از حبیب الله درخواست کردند که اگر کاری دارد بگوید تا با کمال میل برایش انجام بدهند. حبیب الله که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: فقط اگر زحمتي نيست دستور دهید تا مأموریت مرا در سپاه تمدید و حقوقم که ۸ ماه است آن را قطع کرده اند پرداخت آن به جريان بيفتد. مسئولین بانک به پَتُ مَت افتادند و قول دادند که این کار، انجام خواهد شد . سرانجام پس از پیگیری فروان چند ماه بعد حقوق حبیب الله وصل شد.
اين سردار بزرگ اصلاً در قيد بند مال دنيا نبود و حتي عدم دريافت حقوق ماهيانه به مدت تقريبا يك سال براي امرار و معاش خانواده هم هيچگاه باعث نشد كه كوچكترين خللي از تلاش او براي دفاع از سرزمين و وطنش كم كند و در اين راه جان را هم در كف اخلاص گذاشت و سرانجام این فرمانده شجاع درتاریخ ۷ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
#حبیب_الله_شمایلی
#سنگ_صبور_رزمندگان_بهبهان
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
راوی: عزیز رنجبر
در عملیات بدر "حبیب الله شمایلی " با اصابت ترکش خمپاره شصت از ناحیه پا مجروح و ساق پايش کاملاً جدا شده بود . بچه ها او را به آرامی به عقب منتقل كردند. آرام بود و صبور و چیزی نمی گفت . یکی از فرماندهان ما بنام "شکرالله نخعی" مرا مأمور کرد که به تهران بروم تا هر طور شده نگذارم پای حبیب الله را قطع کنند و من خودم را سريع به بیمارستان ساسان در تهران رساندم.
وارد اتاق كه شدم "محمود کاوه" فرمانده لشكر ويژه شهداي سپاه كه از ناحيه شكم زخمي بود در همان اتاق و در كنار تخت حبيب الله بستري بود. چند روزی پزشکان روی پای حبیب الله کار کردند تا توانستند پایش را پیوند بزنند. حبیب الله هميشه دوست داشت يك بسیجی باشد و حاضر نمي شد به عضويت سپاه در آيد ؛ حتی چند بار آقای نخعی فرمانده سپاه بهبهان برای او لباس فرم سپاه فرستاد که تن کند اما او قبول نمی کرد و می گفت: ما در خدمت دوستان هستیم.
بعد از عمليات خيبر پس از شهادت "عبدالعلی بهروزی" و "خداداد اندامی" كه به عنوان فرماندهان بسيار مجرب جبهه بودند ، یک شب من و برادر نخعی و شخص دیگری به منزل او رفتیم. برادرنخعی از او خواست تا با توجه به شهادت برادران "بهروزی" و"اندامی" و به منظور جلوگیری از تجزیه تیپ و تفرق بچه ها عضویت درسپاه را بپذیرند. حبیب الله هم به اصرار قبول کرد و قرار شد تا من مقدمات عضویت او را فراهم کنم. ظرف یکی دو روز با پذیرش سپاه هماهنگ شد و او پاسدار رسمی شد . یک روز بعد از آمدنش از جبهه وقتی برای دیدار با او به منزلش رفتم ، خانم حبیب الله كه مشغول پذیرایی از ما بود گفت: الان هشت ماهي است که حقوق حبيب الله از بانک قطع شده و بانك درخواست مراجعت به محل خدمتش را مطرح كرده وتداوم حقوق و برقراری مجدد آن را منوط به برگشت او به محل خدمت كرده است. اما با وجودی که چندین ماه از قطع حقوق او می گذشت و فشار بسیاری روی زندگیش بود حبيب الله با خنده گفت: چيز مهمي نیست انشاالله درست مي شود. فردای آن روز موضوع را به برادر نخعی اطلاع دادم. ایشان هم پیگیری سفت و سختی کرد ولی مسئولین بانک مرکزی تهران زیر بار نمی رفتند و شرط برقراری حقوق را برگشت به کارشمایلی گذاشتند.
زمانی که حبیب الله در عملیات بدر مجروح شده بود و در بیمارستان ساسان بستری بود، مسئولین بانک مرکزی تهران به اين موضوع پي بردند ، یک روز عصر با تاج گل و شیرینی به ملاقات او آمدند. هر کس به نحوی به او عرض ارادت می کرد و قربان صدقه اش می رفت و زبان به تمجید او می گشود. آخر سر مسئولین بانک از حبیب الله درخواست کردند که اگر کاری دارد بگوید تا با کمال میل برایش انجام بدهند. حبیب الله که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: فقط اگر زحمتي نيست دستور دهید تا مأموریت مرا در سپاه تمدید و حقوقم که ۸ ماه است آن را قطع کرده اند پرداخت آن به جريان بيفتد. مسئولین بانک به پَتُ مَت افتادند و قول دادند که این کار، انجام خواهد شد . سرانجام پس از پیگیری فروان چند ماه بعد حقوق حبیب الله وصل شد.
اين سردار بزرگ اصلاً در قيد بند مال دنيا نبود و حتي عدم دريافت حقوق ماهيانه به مدت تقريبا يك سال براي امرار و معاش خانواده هم هيچگاه باعث نشد كه كوچكترين خللي از تلاش او براي دفاع از سرزمين و وطنش كم كند و در اين راه جان را هم در كف اخلاص گذاشت و سرانجام این فرمانده شجاع درتاریخ ۷ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
#حبیب_الله_شمایلی
#سنگ_صبور_رزمندگان_بهبهان
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
خط زدن اسامی از لیست شهدا
راوی: یدالله پازند
بعد ازعملیات خیبر برادران سکانی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) که برادرم "سیف الله پازند" هم جزو آنها بود براي ماموريت به اسکله شهید بقایی درهورالهویزه رفتند. اکثر نیروها را بعد از عملیات تعویض كرده و نیروهای دیگری جایگزین آنها كردند و سيف الله چون جزو نیروهای تخصصی بود همانجا ماند.
من به مرخصی آمدم خانواده و بخصوص مادرم مرتب سراغ برادرم را مي گرفت ؟ من هم مي گفتم اجازه مرخصي به او نمي دهند. دو ماه از آخرين ديدار من با او مي گذشت و من كاملا از او بي خبر بودم از طرفي بنياد شهيد هم از هر كسي بي خبر بود نام او را در ليست شهدا قرار مي داد . سرانجام سيف الله آمد و اسباب خوشحالي ما شد. فردای آن روز با هم به بنياد شهيد رفته و اسامي خودمان را از ليست شهدا خط زديم.
#سیف_الله_پازند
#یدالله_پازند
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
راوی: یدالله پازند
بعد ازعملیات خیبر برادران سکانی تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) که برادرم "سیف الله پازند" هم جزو آنها بود براي ماموريت به اسکله شهید بقایی درهورالهویزه رفتند. اکثر نیروها را بعد از عملیات تعویض كرده و نیروهای دیگری جایگزین آنها كردند و سيف الله چون جزو نیروهای تخصصی بود همانجا ماند.
من به مرخصی آمدم خانواده و بخصوص مادرم مرتب سراغ برادرم را مي گرفت ؟ من هم مي گفتم اجازه مرخصي به او نمي دهند. دو ماه از آخرين ديدار من با او مي گذشت و من كاملا از او بي خبر بودم از طرفي بنياد شهيد هم از هر كسي بي خبر بود نام او را در ليست شهدا قرار مي داد . سرانجام سيف الله آمد و اسباب خوشحالي ما شد. فردای آن روز با هم به بنياد شهيد رفته و اسامي خودمان را از ليست شهدا خط زديم.
#سیف_الله_پازند
#یدالله_پازند
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
فرمانده محجوب
راوی: حجت الله اخلاص نیا
بعد از عملیات والفجر هشت با تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) براي ماموريت به شمال غرب دركردستان رفتيم. شب ها در پادگان شهید ناصر کاظمی حد فاصل قروه و سنندج با وجود سرما و یخبندان در چادر می خوابیدیم. يك شب هنگام سحر که از چادر براي سركشي بیرون آمدم ، دیدم لندکروزی کنار چادر ما پارک کرده و در آن سرمای شدید یک نفر هم درون آن خوابیده است .
از دیدن این صحنه ناراحت شدم ، به شیشه لنكروز زدم و آن شخص را بیدار کردم ؛ با كمال تعجب دیدم سردار "صدرالله فنی " است. او را به چادر بردم و جایی برایش آماده کردم ، از فرطِ خستگی زود خوابش برد ؛ صبح وقتي علت را از او پرسيدم گفت: براي ديدار بچه هاي بهبهان آمدم اما دير وقت رسيدم دلم نيامد كسي را بيدار كنم داخل ماشين خوابيدم. با وجودي كه مسئوليت بسيار سنگين و خطير فرماندهي قرارگاه رمضان را بر عهده داشت اما بسيار افتاده و بي ادعا بود و همه وجودش را وقف دفاع از اين مرز و بوم كرد و سرانجام در حين انجام ماموريت به دوستان و همرزمانش پيوست.
#صدرالله_فنی
#عملیات_برون_مرزی
#قرارگاه_رمضان
#قرارگاه_فجر
http://telegram.me/safeer59
راوی: حجت الله اخلاص نیا
بعد از عملیات والفجر هشت با تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) براي ماموريت به شمال غرب دركردستان رفتيم. شب ها در پادگان شهید ناصر کاظمی حد فاصل قروه و سنندج با وجود سرما و یخبندان در چادر می خوابیدیم. يك شب هنگام سحر که از چادر براي سركشي بیرون آمدم ، دیدم لندکروزی کنار چادر ما پارک کرده و در آن سرمای شدید یک نفر هم درون آن خوابیده است .
از دیدن این صحنه ناراحت شدم ، به شیشه لنكروز زدم و آن شخص را بیدار کردم ؛ با كمال تعجب دیدم سردار "صدرالله فنی " است. او را به چادر بردم و جایی برایش آماده کردم ، از فرطِ خستگی زود خوابش برد ؛ صبح وقتي علت را از او پرسيدم گفت: براي ديدار بچه هاي بهبهان آمدم اما دير وقت رسيدم دلم نيامد كسي را بيدار كنم داخل ماشين خوابيدم. با وجودي كه مسئوليت بسيار سنگين و خطير فرماندهي قرارگاه رمضان را بر عهده داشت اما بسيار افتاده و بي ادعا بود و همه وجودش را وقف دفاع از اين مرز و بوم كرد و سرانجام در حين انجام ماموريت به دوستان و همرزمانش پيوست.
#صدرالله_فنی
#عملیات_برون_مرزی
#قرارگاه_رمضان
#قرارگاه_فجر
http://telegram.me/safeer59
دل دل کردن
راوی: ماشاءالله مصدر
سال 1364 در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، دوست بسیار نزدیک و عزیزم "محمدرضا بقایی" به جبهه رفته و در پاسگاه شهید دیم مستقرشده بود. ماه رمضان بود و من چون نمي خواستم روزه ام خراب شود برای رفتن به جبهه امروز و فردا می کردم . یک شب خواب دیدم "محمد رضا " و شهید "حبیب الله دیم" کنار هم نشسته اند و خیلی شاد و خوشحالند و من کمی آنطرف تر آنها خيلي پكر نشسته و داشتم نگاهشان می کردم.
چند روزی ازاین خواب نگذشته بود که هنگام سحر ماه رمضان ، سيد صدرالله بلادی با من تماس گرفت و گفت: روبروی خانه محمدرضا شلو غ است . گفتم: خوابم تعبیر شد و خوابی که دیده بودم را برای او تعریف کردم. با گذشت سال ها از آن روز هنوز افسوس می خورم که چرا برای آن اعزام این قدر این دل و آن دل کردم.
#محمدرضا_بقایی
#حبیب_الله_دیم
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
راوی: ماشاءالله مصدر
سال 1364 در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان، دوست بسیار نزدیک و عزیزم "محمدرضا بقایی" به جبهه رفته و در پاسگاه شهید دیم مستقرشده بود. ماه رمضان بود و من چون نمي خواستم روزه ام خراب شود برای رفتن به جبهه امروز و فردا می کردم . یک شب خواب دیدم "محمد رضا " و شهید "حبیب الله دیم" کنار هم نشسته اند و خیلی شاد و خوشحالند و من کمی آنطرف تر آنها خيلي پكر نشسته و داشتم نگاهشان می کردم.
چند روزی ازاین خواب نگذشته بود که هنگام سحر ماه رمضان ، سيد صدرالله بلادی با من تماس گرفت و گفت: روبروی خانه محمدرضا شلو غ است . گفتم: خوابم تعبیر شد و خوابی که دیده بودم را برای او تعریف کردم. با گذشت سال ها از آن روز هنوز افسوس می خورم که چرا برای آن اعزام این قدر این دل و آن دل کردم.
#محمدرضا_بقایی
#حبیب_الله_دیم
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
رافت اسلامئ
◄عبدالله محمدی آملی
ساعتي بعد از عملیات فتحالمبین در منطقه شوش در فرودين سال 1361 مشغول جابجائی زخمیها و شهدا بوديم، که دیديم رزمندهاي کوتاه قدي پیراهن يك اسیر عراقی رو گرفته و به عقب میکشید و داد میزند: بايد تیربارانت کنم! با مشاهده این صحنه با يكي از دوستان به سمت او رفتیم و از او خواهش کردیم آزادش کند تا با بقیه اسرا او را به عقب منتقل کنیم. اما هر چه خواهش كرديم و حکم شرعی گناه کشتن اسیر را برايش توضيح داديم قبول نكرد و اصرار بر كُشتن او داشت! ناراحت شدم و سرش داد كشيدم و گفتم: اگر خیلی هنر داری، میدان جنگ و زمان عملیات وقت کشتن نیروی دشمن است و اگر او را بکشی هیچ فرقی با دشمن نداری که چنین رفتاری با اسرای ما میکنند! اما آن رزمنده که ظاهرا از شهادت دوستانش بسیار ناراحت بود، باز هم قبول نكرد و اسلحه خود را مسلح کرد و بهطرف ما گرفت و گفت: اگر مزاحم من شويد شليك میکنم! اسلحه مسلح در دستش بود و اعصابش هم بشدت بهم ریخته بود. دیدم اگر باز هم بخواهیم حرفی بزنیم اوضاع بدتر از این میشود. از طرفي جوان اسير عراقي داشت با چشمانش التماس ميكرد و از وحشت رنگش سفيد شده بود! در آنموقع كاري از دست ما برنمیآمد. رهايش كردیم و بهطرف پُل آمديم.
و در آنجا روحانی بلندقدی ديديم و جريان را برايش گفتيم و خواهش كرديم پادرمیانی كند و هر طور میتواند جلو کشتن اين اسیر جوان عراقي را بگيرد، با او سريع برگشتیم و درست موقعی که آن رزمنده میخواست به او شلیک کند رسیدیم! خلاصه آن رزمنده در مقابل صحبتها و خواهشهای آن روحانی كوتاه آمد. و آن جوان اسیر را رها کرد و ما آن جوان عراقي را روي زمين بلند کردیم تا او را به عقب بفرستيم.
اسير عراقي كه از شدت ترس از دهنش كف میآمد پريد و همه را در آغوش گرفت و بوسيد! اما مرا مثل یک مادر از شدت خوشحالي بهنوعی لیس میزد! و مدام با اشك و زبان عربی تشكر ميكرد! همه ما حتي همان رزمنده که میخواست او را بُکشد از رفتارش منقلب شده بوديم و خداي را شكر كرديم كه اتفاق ناگواري رُخ نداد و ساعتی بعد او را با بقیه اسرا به عقب فرستادیم.
#اخلاق_اسلامی
#فرهنگ_جبهه
#اسیر
#عبدالله_محمدی_آملی
http://telegram.me/safeer59
◄عبدالله محمدی آملی
ساعتي بعد از عملیات فتحالمبین در منطقه شوش در فرودين سال 1361 مشغول جابجائی زخمیها و شهدا بوديم، که دیديم رزمندهاي کوتاه قدي پیراهن يك اسیر عراقی رو گرفته و به عقب میکشید و داد میزند: بايد تیربارانت کنم! با مشاهده این صحنه با يكي از دوستان به سمت او رفتیم و از او خواهش کردیم آزادش کند تا با بقیه اسرا او را به عقب منتقل کنیم. اما هر چه خواهش كرديم و حکم شرعی گناه کشتن اسیر را برايش توضيح داديم قبول نكرد و اصرار بر كُشتن او داشت! ناراحت شدم و سرش داد كشيدم و گفتم: اگر خیلی هنر داری، میدان جنگ و زمان عملیات وقت کشتن نیروی دشمن است و اگر او را بکشی هیچ فرقی با دشمن نداری که چنین رفتاری با اسرای ما میکنند! اما آن رزمنده که ظاهرا از شهادت دوستانش بسیار ناراحت بود، باز هم قبول نكرد و اسلحه خود را مسلح کرد و بهطرف ما گرفت و گفت: اگر مزاحم من شويد شليك میکنم! اسلحه مسلح در دستش بود و اعصابش هم بشدت بهم ریخته بود. دیدم اگر باز هم بخواهیم حرفی بزنیم اوضاع بدتر از این میشود. از طرفي جوان اسير عراقي داشت با چشمانش التماس ميكرد و از وحشت رنگش سفيد شده بود! در آنموقع كاري از دست ما برنمیآمد. رهايش كردیم و بهطرف پُل آمديم.
و در آنجا روحانی بلندقدی ديديم و جريان را برايش گفتيم و خواهش كرديم پادرمیانی كند و هر طور میتواند جلو کشتن اين اسیر جوان عراقي را بگيرد، با او سريع برگشتیم و درست موقعی که آن رزمنده میخواست به او شلیک کند رسیدیم! خلاصه آن رزمنده در مقابل صحبتها و خواهشهای آن روحانی كوتاه آمد. و آن جوان اسیر را رها کرد و ما آن جوان عراقي را روي زمين بلند کردیم تا او را به عقب بفرستيم.
اسير عراقي كه از شدت ترس از دهنش كف میآمد پريد و همه را در آغوش گرفت و بوسيد! اما مرا مثل یک مادر از شدت خوشحالي بهنوعی لیس میزد! و مدام با اشك و زبان عربی تشكر ميكرد! همه ما حتي همان رزمنده که میخواست او را بُکشد از رفتارش منقلب شده بوديم و خداي را شكر كرديم كه اتفاق ناگواري رُخ نداد و ساعتی بعد او را با بقیه اسرا به عقب فرستادیم.
#اخلاق_اسلامی
#فرهنگ_جبهه
#اسیر
#عبدالله_محمدی_آملی
http://telegram.me/safeer59
محبت شهید
◄ بهنام باذلی
يك شب در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی در جنگل امقر داخل چادر محل استقرارمان دستم به بخاري نفتي خورد و سوخت و تاول زد و بدجور اذیتم میکرد. غلامرضا مظفری کنارم نشست و تا اذان صبح بیدار ماند و دستم را فوت میکرد تا از شدت دردم کمی کاسته شود. و تنها چند روز بعد این برادر خوشاخلاق، در جریان عملیات منطقه العماره عراق در بهمنماه سال 1361 به شهادت رسید و به قافله دوستان شهیدش پیوست.
#غلامرضا_مظفری
#فرهنگ_جبهه
#اخلاق_اسلامی
http://telegram.me/safeer59
◄ بهنام باذلی
يك شب در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی در جنگل امقر داخل چادر محل استقرارمان دستم به بخاري نفتي خورد و سوخت و تاول زد و بدجور اذیتم میکرد. غلامرضا مظفری کنارم نشست و تا اذان صبح بیدار ماند و دستم را فوت میکرد تا از شدت دردم کمی کاسته شود. و تنها چند روز بعد این برادر خوشاخلاق، در جریان عملیات منطقه العماره عراق در بهمنماه سال 1361 به شهادت رسید و به قافله دوستان شهیدش پیوست.
#غلامرضا_مظفری
#فرهنگ_جبهه
#اخلاق_اسلامی
http://telegram.me/safeer59
پدرانئ که الگو بودند
◄جهانشاه معماریان
مرحوم پدرم انسان بزرگ و صبوری بود و عادت داشت موقع اعزام نیروها با یک جعبه دو کیلویی شیرینی به بسیج میآمد و آن را به من میداد و خیلی زود میرفت. همیشه دلم میخواست موقع حرکت مثل دیگر پدران کنارم باشد، اما همینقدر كه رضايت میداد به جبهه اعزام شوم و مخالفتی نمیکرد برایم دنیایی ارزش داشت. موقع اعزام عملیات بیتالمقدس در اردیبهشت سال 1361 طبق معمول زندهیاد پدرم با یک جعبه شیرینی به بسیج آمد و آن را به دستم داد و صورتم را بوسید و بعد از خداحافظی از بسیج خارج شد و ما هم سوار شدیم و اتوبوسها از محوطه بسیج خارج شدند اما به دلیل جمعیت زیاد آهسته حرکت میکردند.
از پنجره اتوبوس چشمم به مرد میانسالی افتاد که با دستمال صورتش را گرفته و گوشهی پیادهرو به دیوار تكيه داده و شانههایش از شدت گریه و اشک ریختن تکان میخورد. خیلی دلم گرفت و پیش خودم گفتم، خدا میداند این پدر کدام یک از این بچههاست که اینچنین برای دور ماندن از فرزندش ناله جانسوز سر میدهد! یک لحظه بعد که دستمالش را برداشت و صورتش را برگردانید، خشکم زد و قبلم به یکباره فرو ریخت! باورم نمیشد او پدرم باشد! تازه فهمیدم چرا موقع اعزامها پدرم تا انتها در کنارم نمیماند، حتما نمیخواست گریههای او باعث نرفتن فرزندش براي دفاع از كشور شود.
اشک در چشمانم حلقه زده بود، خواستم از ماشین پیاده شوم و او را در آغوش گرفته و سیر ببوسم اما اتوبوس حرکت کرد و مجال این کار از من گرفته شد! تا رسیدن به منطقه عملیاتی مدام این صحنه جلوی چشمان خیس پراشکم بود. قطعا همه پدران ايثارگر در حق فرزندان خود اینچنین صبوری کرده و سختی کشیدهاند. بخصوص پدران شهدا که سالها سنگ صبور خانواده و مادران شهید بودند.
#جهانشاه_معماریان
#جهانسوز_معماریان
#پدر_شهید
http://telegram.me/safeer59
◄جهانشاه معماریان
مرحوم پدرم انسان بزرگ و صبوری بود و عادت داشت موقع اعزام نیروها با یک جعبه دو کیلویی شیرینی به بسیج میآمد و آن را به من میداد و خیلی زود میرفت. همیشه دلم میخواست موقع حرکت مثل دیگر پدران کنارم باشد، اما همینقدر كه رضايت میداد به جبهه اعزام شوم و مخالفتی نمیکرد برایم دنیایی ارزش داشت. موقع اعزام عملیات بیتالمقدس در اردیبهشت سال 1361 طبق معمول زندهیاد پدرم با یک جعبه شیرینی به بسیج آمد و آن را به دستم داد و صورتم را بوسید و بعد از خداحافظی از بسیج خارج شد و ما هم سوار شدیم و اتوبوسها از محوطه بسیج خارج شدند اما به دلیل جمعیت زیاد آهسته حرکت میکردند.
از پنجره اتوبوس چشمم به مرد میانسالی افتاد که با دستمال صورتش را گرفته و گوشهی پیادهرو به دیوار تكيه داده و شانههایش از شدت گریه و اشک ریختن تکان میخورد. خیلی دلم گرفت و پیش خودم گفتم، خدا میداند این پدر کدام یک از این بچههاست که اینچنین برای دور ماندن از فرزندش ناله جانسوز سر میدهد! یک لحظه بعد که دستمالش را برداشت و صورتش را برگردانید، خشکم زد و قبلم به یکباره فرو ریخت! باورم نمیشد او پدرم باشد! تازه فهمیدم چرا موقع اعزامها پدرم تا انتها در کنارم نمیماند، حتما نمیخواست گریههای او باعث نرفتن فرزندش براي دفاع از كشور شود.
اشک در چشمانم حلقه زده بود، خواستم از ماشین پیاده شوم و او را در آغوش گرفته و سیر ببوسم اما اتوبوس حرکت کرد و مجال این کار از من گرفته شد! تا رسیدن به منطقه عملیاتی مدام این صحنه جلوی چشمان خیس پراشکم بود. قطعا همه پدران ايثارگر در حق فرزندان خود اینچنین صبوری کرده و سختی کشیدهاند. بخصوص پدران شهدا که سالها سنگ صبور خانواده و مادران شهید بودند.
#جهانشاه_معماریان
#جهانسوز_معماریان
#پدر_شهید
http://telegram.me/safeer59
شیرزنان
◄اسماعیل دهدشتیان و لطف الله منادی
قبل از عملیات فتحالمبین در سال 1361برای اعزام در محوطه بسیج حاضر شدیم. من و غلامرضا فضلی نژاد داخل اتوبوس آبیرنگ پدر شمایلی کنار هم نشسته بودیم شیرزنی که بهشت برین جایش باد با غیرت خاصی فریاد میزد: فرزند من مال خداست، خدا داد به دست من. منم دادم به رضای خدا. برود به امید خدا. از غلامرضا پرسیدم این شیرزن و این مادر را میشناسی؟! گفت: مادر من است! به او گفتم: خوشا به حالت که چنین مادری داری و اینچنین تو را راهی جبهه میکند.
وقتی غلامرضا شهید شد، مادرش موقع تدفین با روحیه بالا جمعیت را کنار زد و وارد مزار او شد و پیشانی فرزندش را بوسید و با همان غیرت روز اعزام و با صدای بلند میگفت: خدا را شكر که فداي حسينت شدي. توکه از علیاکبر حسین بالاتر نیستی و مدام میگفت: شهادتت مبارك مادرجان. و با چنین جملات پرصلابتی فرزندش را به خاك سپرد و اینچنین برای دیگر مادرانی که آنجا بودند خود را الگو و جاودانه کرد.
#غلامرضا_فضلی_نژاد
#مادر_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄اسماعیل دهدشتیان و لطف الله منادی
قبل از عملیات فتحالمبین در سال 1361برای اعزام در محوطه بسیج حاضر شدیم. من و غلامرضا فضلی نژاد داخل اتوبوس آبیرنگ پدر شمایلی کنار هم نشسته بودیم شیرزنی که بهشت برین جایش باد با غیرت خاصی فریاد میزد: فرزند من مال خداست، خدا داد به دست من. منم دادم به رضای خدا. برود به امید خدا. از غلامرضا پرسیدم این شیرزن و این مادر را میشناسی؟! گفت: مادر من است! به او گفتم: خوشا به حالت که چنین مادری داری و اینچنین تو را راهی جبهه میکند.
وقتی غلامرضا شهید شد، مادرش موقع تدفین با روحیه بالا جمعیت را کنار زد و وارد مزار او شد و پیشانی فرزندش را بوسید و با همان غیرت روز اعزام و با صدای بلند میگفت: خدا را شكر که فداي حسينت شدي. توکه از علیاکبر حسین بالاتر نیستی و مدام میگفت: شهادتت مبارك مادرجان. و با چنین جملات پرصلابتی فرزندش را به خاك سپرد و اینچنین برای دیگر مادرانی که آنجا بودند خود را الگو و جاودانه کرد.
#غلامرضا_فضلی_نژاد
#مادر_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
اف کروزهای سرکش جبهه
راوی : کاکا فتح الله آبروشن ،نبی ابوعلی و نجف زراعت پیشه
با پایان مامورین گردان امام حسین در فاو عملیات والفجر 8 نیروها را با قایق به آن سوی اروندرود برده بودند و ما آخرین نفرات باقیمانده از گردان بودیم .نه نفری می شدیم شامل برادران جعفر عاکف"،علی رضا نمد ساز،"صدرالله قدری"،"کاظم ضیاقمی"،"رضا زارع اصل"، "پرویز قربانی" ، "نجف زراعت پیشه" و" فتح الله آبروشن"و نبی ابوعلی که با قایق عرض اروندرود را طی نموده و در روستای گسوه پیاده شدیم.
اتوبوس ها همه نیروهای گردان را به عقب در سایت خیبر منتقل نموده و قرار شد ما با لندکروز برگردیم . تقریبا ده کیلومتری آبادان را رد کرده بودیم و لندکروز (اف کروز) با سرعت 130 کیلومتر و بالاتر به سمت آبادان و اهواز در حرکت بود ، از فرط خستگی در حالی که سینه بند خشاب و نارنجک ها همراه ما بود روی جای تایر لندکروز که به حالت سکویی بود اسلحه را بین پاها و سینه گذاشته و در حالی سر را بر دست های خود روی زانوها گذاشته بودم به خواب رفتم ؛ نمی دانم چقدر از مسیر را طی کرده بودیم اما خیالمان از راننده بابت این که کاکا فتح الله و نبی در کابین جلو نزد راننده آسوده بود. کاکا فتح الله تعریف می کند :
ناگهان به یک باره گویی دنیا کن فیکون شد ، چرخ عقب لندکروز از جا کنده شد و پشتک واروهای ماشین از جاده به سمت حاشیه سمت راست شروع شد ، خلاصه هر پشتکی كه می زد چند نفر مثل گونی و کیسه به بيرون پرت مي شدند و بالاخره پشتک آخری را زد و روی چرخها فرود آمد. شانس آوردیم زمین حاشیه جاده رملی و نرم بود و همین باعث کاهش ضربات وارده شد.
صحنه دلخراشی و در عین حال خنده داری ایجاد شده بود ، صدای آه وناله بچه ها از همه طرف بلند بود ، جعفرعاکف از ناحیه شکم به اگزوز ماشین چسبیده بود ، دیگری از ناحیه سر و گردن زیر لاستیک جلو بود . چون زمین ماسه زار بود اتفاق ناگواري براي بچه ها نيفتاد . زمانی که ماشین متوقف شد راننده مثل بید می لرزید و نمي توانست از ترس پیاده شود. تنها نفر سالم من بودم و" نبی ابوعلی" .
نبی ابوعلی به کمکم آمد داشتیم یکی یکی بچه های زخمی را افتان و خیزان می بردیم سر جاده که تقریباً بیست متری از ماشین فاصله داشت تا بتوانیم فکری کنیم و در صورت نیاز انتقال دهیم. در آخرین رفت و آمدها با دیدن یک صحنه ناگهان از تعجب خشکمان زد ، تن بی سری كه پاهايش به سمت بالا بود را نزدیک ماشین دیدیم.
نبی ابوعلی می گوید از وحشت داشتم می مُردم با عجله رفتم و پاهاش را به سمت بالا کشیدم ، دیدم سر دارد ولی سرش زیر ماسه ها و رمل ها بود ؛ صورتش را بر گرداندم نجف بود . دیدم آب کف مانندی از دهانش بیرون ریخت . آثاری از حیات در او نبود! بینی، دهان وگوش های او پر از شن و ماسه بود و صحنه وحشتناکی نظیر زامبی ها ایجاد کرده بود.
داشتم دیوانه مي شدم نمی دانستم چکار می کنم ،اسلحه را برداشتم پريدم وسط جاده و همان جا ایستادم ، ماشین اولی رد شد و نايستاد ، ماشین دومي یک جیپ ارتشی بود و با رگبار نیمه هوایی من ایستاد ؛ یك سرگرد ارتش با راننده داخل آن سراسيمه پياده شدند .گفتم : دوستم را بايد بیمارستان برسانید ، با روی گشاده پذیرفتند؛ همه چیز را فراموش کرده بودم فقط به فکر به هوش آمدنش بودم سرش در آغوشم بود مدام اشکهایم بر صورتش سرازیر مي شد. مدام به راننده پرخاش می کردم که فقط تندتر.
چند کیلومتری رفتیم متوجه شدم از پشت سر آمبولانسی درحركت است، با علامت دادن و اشاره آن را متوقف و مجروح را به آمبولانس منتقل کردیم ، آمبولانس آژیر كشان به سمت اهواز رفت . زمانی که به در اورژانس بیمارستان شهید بقایی اهواز نزدیک شدیم ؛ مجروح به یکباره نفسی کشید و به هوش آمد . در لحظات اول فراموشی به وی دست داده و کسی را نمی شناخت و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.
به دستور پزشک کشیک او را برای عکسبرداری و برخی اقدامات درمانی بردیم ؛ در ظاهر مشکلی نداشت اما گفتند باید 48 ساعت در بیمارستان مانده و تحت نظر باشد اما فکر رفتن بچه ها به شهرستان و پیچیدن شایعه حادثه و اخبار ضد و نقیض باعث شد که به صلاحدید خود و درخواست نبی تقاضای ترخیص کنیم . می خواستیم بیمارستان را ترک کنیم که دکتر درمانگاه من را صدا کرد. گفت: بیا که خودت هم نیاز به معاینه داری ؛ دیدم صورت و دستم خون آلود است اما متوجه نبودم ، زیر چانه و پیشانیم را چند بخیه زدند ، آرنج دستم و سر و صورت را حسابی بند و بست کردند ؛ صدای اذان ظهر آمد و من با صورت باند پیچی شده تیمم کرده و پشت سر همان مجروح که وضو گرفته بود "نجف زراعت پیشه" نماز خواندم .زمانی که به سایت خیبر رسیدیم با شایعات و اخبار شهادت و زخمی شدن خودمان روبرو شدیم که .....
#اف_کروز_لندکروز
#گردان_امام_حسین
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_8_فاو
http://telegram.me/safeer59
راوی : کاکا فتح الله آبروشن ،نبی ابوعلی و نجف زراعت پیشه
با پایان مامورین گردان امام حسین در فاو عملیات والفجر 8 نیروها را با قایق به آن سوی اروندرود برده بودند و ما آخرین نفرات باقیمانده از گردان بودیم .نه نفری می شدیم شامل برادران جعفر عاکف"،علی رضا نمد ساز،"صدرالله قدری"،"کاظم ضیاقمی"،"رضا زارع اصل"، "پرویز قربانی" ، "نجف زراعت پیشه" و" فتح الله آبروشن"و نبی ابوعلی که با قایق عرض اروندرود را طی نموده و در روستای گسوه پیاده شدیم.
اتوبوس ها همه نیروهای گردان را به عقب در سایت خیبر منتقل نموده و قرار شد ما با لندکروز برگردیم . تقریبا ده کیلومتری آبادان را رد کرده بودیم و لندکروز (اف کروز) با سرعت 130 کیلومتر و بالاتر به سمت آبادان و اهواز در حرکت بود ، از فرط خستگی در حالی که سینه بند خشاب و نارنجک ها همراه ما بود روی جای تایر لندکروز که به حالت سکویی بود اسلحه را بین پاها و سینه گذاشته و در حالی سر را بر دست های خود روی زانوها گذاشته بودم به خواب رفتم ؛ نمی دانم چقدر از مسیر را طی کرده بودیم اما خیالمان از راننده بابت این که کاکا فتح الله و نبی در کابین جلو نزد راننده آسوده بود. کاکا فتح الله تعریف می کند :
ناگهان به یک باره گویی دنیا کن فیکون شد ، چرخ عقب لندکروز از جا کنده شد و پشتک واروهای ماشین از جاده به سمت حاشیه سمت راست شروع شد ، خلاصه هر پشتکی كه می زد چند نفر مثل گونی و کیسه به بيرون پرت مي شدند و بالاخره پشتک آخری را زد و روی چرخها فرود آمد. شانس آوردیم زمین حاشیه جاده رملی و نرم بود و همین باعث کاهش ضربات وارده شد.
صحنه دلخراشی و در عین حال خنده داری ایجاد شده بود ، صدای آه وناله بچه ها از همه طرف بلند بود ، جعفرعاکف از ناحیه شکم به اگزوز ماشین چسبیده بود ، دیگری از ناحیه سر و گردن زیر لاستیک جلو بود . چون زمین ماسه زار بود اتفاق ناگواري براي بچه ها نيفتاد . زمانی که ماشین متوقف شد راننده مثل بید می لرزید و نمي توانست از ترس پیاده شود. تنها نفر سالم من بودم و" نبی ابوعلی" .
نبی ابوعلی به کمکم آمد داشتیم یکی یکی بچه های زخمی را افتان و خیزان می بردیم سر جاده که تقریباً بیست متری از ماشین فاصله داشت تا بتوانیم فکری کنیم و در صورت نیاز انتقال دهیم. در آخرین رفت و آمدها با دیدن یک صحنه ناگهان از تعجب خشکمان زد ، تن بی سری كه پاهايش به سمت بالا بود را نزدیک ماشین دیدیم.
نبی ابوعلی می گوید از وحشت داشتم می مُردم با عجله رفتم و پاهاش را به سمت بالا کشیدم ، دیدم سر دارد ولی سرش زیر ماسه ها و رمل ها بود ؛ صورتش را بر گرداندم نجف بود . دیدم آب کف مانندی از دهانش بیرون ریخت . آثاری از حیات در او نبود! بینی، دهان وگوش های او پر از شن و ماسه بود و صحنه وحشتناکی نظیر زامبی ها ایجاد کرده بود.
داشتم دیوانه مي شدم نمی دانستم چکار می کنم ،اسلحه را برداشتم پريدم وسط جاده و همان جا ایستادم ، ماشین اولی رد شد و نايستاد ، ماشین دومي یک جیپ ارتشی بود و با رگبار نیمه هوایی من ایستاد ؛ یك سرگرد ارتش با راننده داخل آن سراسيمه پياده شدند .گفتم : دوستم را بايد بیمارستان برسانید ، با روی گشاده پذیرفتند؛ همه چیز را فراموش کرده بودم فقط به فکر به هوش آمدنش بودم سرش در آغوشم بود مدام اشکهایم بر صورتش سرازیر مي شد. مدام به راننده پرخاش می کردم که فقط تندتر.
چند کیلومتری رفتیم متوجه شدم از پشت سر آمبولانسی درحركت است، با علامت دادن و اشاره آن را متوقف و مجروح را به آمبولانس منتقل کردیم ، آمبولانس آژیر كشان به سمت اهواز رفت . زمانی که به در اورژانس بیمارستان شهید بقایی اهواز نزدیک شدیم ؛ مجروح به یکباره نفسی کشید و به هوش آمد . در لحظات اول فراموشی به وی دست داده و کسی را نمی شناخت و نمی دانست چه اتفاقی افتاده است.
به دستور پزشک کشیک او را برای عکسبرداری و برخی اقدامات درمانی بردیم ؛ در ظاهر مشکلی نداشت اما گفتند باید 48 ساعت در بیمارستان مانده و تحت نظر باشد اما فکر رفتن بچه ها به شهرستان و پیچیدن شایعه حادثه و اخبار ضد و نقیض باعث شد که به صلاحدید خود و درخواست نبی تقاضای ترخیص کنیم . می خواستیم بیمارستان را ترک کنیم که دکتر درمانگاه من را صدا کرد. گفت: بیا که خودت هم نیاز به معاینه داری ؛ دیدم صورت و دستم خون آلود است اما متوجه نبودم ، زیر چانه و پیشانیم را چند بخیه زدند ، آرنج دستم و سر و صورت را حسابی بند و بست کردند ؛ صدای اذان ظهر آمد و من با صورت باند پیچی شده تیمم کرده و پشت سر همان مجروح که وضو گرفته بود "نجف زراعت پیشه" نماز خواندم .زمانی که به سایت خیبر رسیدیم با شایعات و اخبار شهادت و زخمی شدن خودمان روبرو شدیم که .....
#اف_کروز_لندکروز
#گردان_امام_حسین
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_8_فاو
http://telegram.me/safeer59
خلیل
◄حبیبالله حسینزاده
در یکی از روزهای تابستان 1361 وقتی در خط پدافندی زبیدات در منطقه دهلران مستقر بودیم حجم بالای آتش دشمن شروع شد و مقاومت را برای ما بسیار سخت کرده بود، شرایط تپهای بودن منطقه هم امکان کمکرسانی و پشتیبانی را کاهش میداد و ما مجبور شدیم با همان تعداد بیل و کلنگ کم، هر طور شده برای خودمان سنگر دست کنیم.
با مشقّات زياد تا غروب توانستيم با دستانی تاولزده و زخمی در زمین سفت و سنگلاخی سنگری در حد یک جانپناه حفر کنیم، به دلیل محاصره گردان صف که قرار بود ابتدا به سمت تپه حمله کند و بعد از آن گردان انشراح وارد عمل شود و همچنین هجوم گسترده تانکهای دشمن و تسلط آنها بر ما، روز بعد سریعاً دستور تخلیه و عقبنشینی صادر شد.
نزديك ظهر من و خلیل مقبلی جهت وضو گرفتن بهطرف منبع آب و دستشویی كه در نزديك سنگر بود رفتیم خلیل به من تعارف کرد و من جلوتر از او وارد دستشویی شدم چند دقیقه بعد وقتي در حال بیرون آمدن بودم، ناگهان صدای انفجاری شدیدی مرا ميخكوب كرد و چند کیسه پر از خاک از بالای دیوار دستشویی روی سر من افتاد. هر طور بود بیرون پریدم اما خليل مقبلی در خون خود غوطهور بود، شدت جراحاتش به حدی بود که من فقط شاهد شهادت او بودم.
یکی ديگر از برادران نیروی هوایی بهبهان هم که برای وضو گرفتن در کنار منبع آب بود در این انفجار یک پایش قطع شده بود و مرتب درخواست کمک میکرد هر طور بود به کمکش شتافتیم و بهسختی او و خلیل را به عقب منتقل کردیم، اوضاع منطقه به دلیل پیشروی دشمن با تمام قوا، لحظهبهلحظه تنگتر میشد و ما مجبور شديم با رها کردن همه وسايل، سریعاً عقبنشینی کنیم. اما ياد شهدا بهخصوص شهيد خلیل مقبلی برای همه ما بسیار تلخ بود. اگرچه آنها به دیدار حق و دیگر شهدا نائل میشدند اما در حسرت رفتنشان ما سوگوار میشدیم.
#خلیل_مقبلی
#گردان_صف
#چم_هندی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄حبیبالله حسینزاده
در یکی از روزهای تابستان 1361 وقتی در خط پدافندی زبیدات در منطقه دهلران مستقر بودیم حجم بالای آتش دشمن شروع شد و مقاومت را برای ما بسیار سخت کرده بود، شرایط تپهای بودن منطقه هم امکان کمکرسانی و پشتیبانی را کاهش میداد و ما مجبور شدیم با همان تعداد بیل و کلنگ کم، هر طور شده برای خودمان سنگر دست کنیم.
با مشقّات زياد تا غروب توانستيم با دستانی تاولزده و زخمی در زمین سفت و سنگلاخی سنگری در حد یک جانپناه حفر کنیم، به دلیل محاصره گردان صف که قرار بود ابتدا به سمت تپه حمله کند و بعد از آن گردان انشراح وارد عمل شود و همچنین هجوم گسترده تانکهای دشمن و تسلط آنها بر ما، روز بعد سریعاً دستور تخلیه و عقبنشینی صادر شد.
نزديك ظهر من و خلیل مقبلی جهت وضو گرفتن بهطرف منبع آب و دستشویی كه در نزديك سنگر بود رفتیم خلیل به من تعارف کرد و من جلوتر از او وارد دستشویی شدم چند دقیقه بعد وقتي در حال بیرون آمدن بودم، ناگهان صدای انفجاری شدیدی مرا ميخكوب كرد و چند کیسه پر از خاک از بالای دیوار دستشویی روی سر من افتاد. هر طور بود بیرون پریدم اما خليل مقبلی در خون خود غوطهور بود، شدت جراحاتش به حدی بود که من فقط شاهد شهادت او بودم.
یکی ديگر از برادران نیروی هوایی بهبهان هم که برای وضو گرفتن در کنار منبع آب بود در این انفجار یک پایش قطع شده بود و مرتب درخواست کمک میکرد هر طور بود به کمکش شتافتیم و بهسختی او و خلیل را به عقب منتقل کردیم، اوضاع منطقه به دلیل پیشروی دشمن با تمام قوا، لحظهبهلحظه تنگتر میشد و ما مجبور شديم با رها کردن همه وسايل، سریعاً عقبنشینی کنیم. اما ياد شهدا بهخصوص شهيد خلیل مقبلی برای همه ما بسیار تلخ بود. اگرچه آنها به دیدار حق و دیگر شهدا نائل میشدند اما در حسرت رفتنشان ما سوگوار میشدیم.
#خلیل_مقبلی
#گردان_صف
#چم_هندی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
آرزوئ شهادت
◄ بهروز سرحدی
خانواده اردشیر محمدی بهواسطه شغل پدرش در شرکت نفت، ساکن آبادان بودند اردشیر همیشه میگفت: آرزو دارم اگر به شهادت برسم بدنم را در خرمشهر به خاک بسپارند. وقتی در سال 1361 در عملیات بیتالمقدس براثر اصابت خمپاره به شهادت رسید، اعضای بدنش از هم جدا شد! به اصرار خانواده همان قسمت از بدنش كه پيدا شده بود برای تدفین به بهبهان آوردند. چند وقت بعد در جریان تفحص شهدا وقتی قسمت دیگر پيكر مباركش پیدا شد همانجا در خرمشهر به خاک سپردند و اینگونه به آرزویش رسید.
#فرهنگ_جبهه
#ابراهیم_محمدی
#آرزوی_شهادت
#وصیت
http://telegram.me/safeer59
◄ بهروز سرحدی
خانواده اردشیر محمدی بهواسطه شغل پدرش در شرکت نفت، ساکن آبادان بودند اردشیر همیشه میگفت: آرزو دارم اگر به شهادت برسم بدنم را در خرمشهر به خاک بسپارند. وقتی در سال 1361 در عملیات بیتالمقدس براثر اصابت خمپاره به شهادت رسید، اعضای بدنش از هم جدا شد! به اصرار خانواده همان قسمت از بدنش كه پيدا شده بود برای تدفین به بهبهان آوردند. چند وقت بعد در جریان تفحص شهدا وقتی قسمت دیگر پيكر مباركش پیدا شد همانجا در خرمشهر به خاک سپردند و اینگونه به آرزویش رسید.
#فرهنگ_جبهه
#ابراهیم_محمدی
#آرزوی_شهادت
#وصیت
http://telegram.me/safeer59