ناشی
راوی : نجف زراعت پیشه
يك بار برادر" حبيب الله شمايلي" تو خط مهران در منطقه عملیاتی كربلاي1 سویچ ماشين لنكروز را به من داد و گفت: آقا نجف برو ماشين را از انتهاي خط بياورتا با هم به قرارگاه برويم . در آن موقع غرور نوجواني نگذاشت بگويم رانندگي بلد نيستم. رفتم آخر خط ماشين را روشن كردم ولي به دليل وارد نبودنم به رانندگي هنگام حركت ، ماشين مرتب پت پت مي كرد و خاموش مي شد.
خلاصه با هرسختي بود حركت كردم ، يكي از نيروها "گردان سيف الله" کهگیلویه و بویراحمد كه در مسير خاکریز دو جداره حضور داشت و در وسط راه ايستاده بود مي خواست مرا نگه دارد تا گوني هاي سنگرهاي آنها را بار بزنيم ؛ من كه هول كرده بودم با صدا بلند فرياد زدم برو كنار الان زيرِت مي گیرم .
آن بنده خدا از ترس پريد كنار تا من رد شوم ، با هزار بدبختی رسيدم كنار برادر حبیب و سریع ماشين را خاموش كردم و كليد را به او تحويل دادم برادر حبيب الله گفت: چرا ماشين را خاموش كردي بايد برويم قرارگاه! گفتم تا شما بعنوان فرمانده اينجا تشريف داريد و بزرگ ما هستيد من به خودم اجازه نمي دهم رانندگي كنم . خلاصه آن روز بخير گذشت . بعد از آن به كمك ديگر برادران رانندگي را در منطقه كم كم ياد گرفتم.
#حبیب_الله_شمایلی
#تواضع_فروتنی
#عملیات_کربلای1
http://telegram.me/safeer59
راوی : نجف زراعت پیشه
يك بار برادر" حبيب الله شمايلي" تو خط مهران در منطقه عملیاتی كربلاي1 سویچ ماشين لنكروز را به من داد و گفت: آقا نجف برو ماشين را از انتهاي خط بياورتا با هم به قرارگاه برويم . در آن موقع غرور نوجواني نگذاشت بگويم رانندگي بلد نيستم. رفتم آخر خط ماشين را روشن كردم ولي به دليل وارد نبودنم به رانندگي هنگام حركت ، ماشين مرتب پت پت مي كرد و خاموش مي شد.
خلاصه با هرسختي بود حركت كردم ، يكي از نيروها "گردان سيف الله" کهگیلویه و بویراحمد كه در مسير خاکریز دو جداره حضور داشت و در وسط راه ايستاده بود مي خواست مرا نگه دارد تا گوني هاي سنگرهاي آنها را بار بزنيم ؛ من كه هول كرده بودم با صدا بلند فرياد زدم برو كنار الان زيرِت مي گیرم .
آن بنده خدا از ترس پريد كنار تا من رد شوم ، با هزار بدبختی رسيدم كنار برادر حبیب و سریع ماشين را خاموش كردم و كليد را به او تحويل دادم برادر حبيب الله گفت: چرا ماشين را خاموش كردي بايد برويم قرارگاه! گفتم تا شما بعنوان فرمانده اينجا تشريف داريد و بزرگ ما هستيد من به خودم اجازه نمي دهم رانندگي كنم . خلاصه آن روز بخير گذشت . بعد از آن به كمك ديگر برادران رانندگي را در منطقه كم كم ياد گرفتم.
#حبیب_الله_شمایلی
#تواضع_فروتنی
#عملیات_کربلای1
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کجایند مردان بی ادعا
نقبی به روزهای یکدلی و یکرنگی
روزهایی که همه برای رفتن درون خطر پیشقدم شده و
به وقت تقسیم غنایم و مسئولیت ها عقب می نشستند مگر این که تکلیف شود ...
و ماادراک التکلیف ......
#کجایند_مردان_بی_ادعا
#روزهای_یکرنگی_یکدلی
http://telegram.me/safeer59
نقبی به روزهای یکدلی و یکرنگی
روزهایی که همه برای رفتن درون خطر پیشقدم شده و
به وقت تقسیم غنایم و مسئولیت ها عقب می نشستند مگر این که تکلیف شود ...
و ماادراک التکلیف ......
#کجایند_مردان_بی_ادعا
#روزهای_یکرنگی_یکدلی
http://telegram.me/safeer59
فرمانده شجاع و روف
◄عبدالصاحب مرائی
در بهار سال 1365 دشمن با شیوه استراتژی دفاع متحرک به تعدادی از خطوط عملیاتی ما حمله کرد و چند منطقه ازجمله شهر مهران را به اشغال خود درآورد. ضرورت بازپسگیری این مناطق مورد توجه همه فرماندهان بود. لذا نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد که یگان مستقلی نداشتند و تحت امر لشکر 25 کربلا بود برای تقویت به تیپ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) ملحق کردند تا با بقیه نیروها این تیپ بتواند در عملیات کربلای 1 جهت آزادسازی شهر مهران اقدام کنند.
پس از این ادغام به همراه بقیه نیروها از پادگان شهید ناصر کاظمی در قروه کردستان به منطقه عملیاتی شهر مهران حرکت کرده و در صالحآباد در قرارگاه تیپ مستقر شدیم، در مرحله دوم عملیات در دشت فیروزآباد و مناطق مجاور ارتفاعات قلاویزان مهران با وجود گرمای شدید هوا و عبور از منطقه پوشیده از خارهای نوکتیز با ارتفاع بلند حالت دشتبان پیدا کردیم. دشمن که میدانست با از دست دادن دوباره شهر مهران شکست سنگینی متحمل میشود همه توان خود را با آتش سنگین روی نیروهای ما آغاز کرد.
در این شرایط رساندن تدارکات از جاده اصلی امکانپذیر نبود و از طرفی به خاطر گرما و نبود آب، تشنگی امان نیروها را بریده بود. برادر حسن نوابی از فرماندهان شجاع گروهان و با سابقه تیپ، که اهل بروجرد بود، با یک دَبه ۲۰ لیتری با شجاعت وصفنشدنی بهسوی نهر آبی که بین ما و دشمن قرار داشت رفت و هر طور بود آب تهیه کرده و برگشت و با اشک شوق به هر رزمنده فقط بهاندازه سر کوچک دَبه آب میداد تا فقط لبان خشکیده نیروها خیس شود و برای جنگیدن توان بهتری داشته باشند. در همین عملیات تعدادی زیادی از نیروها زخمی و چند نفر از بچههای گردان ازجمله احمد دستاویز و عبدالمجید جعفری مقدم شهید شدند.
بعد از عملیات در حین برگشت موردحمله چند هواپیمای دشمن قرار گرفتیم که برادر نورالله کاظمیان به شهادت رسید. حسن نوابی بهعنوان فرمانده که در آخر نیروها حرکت میکرد تا کسی عقب نماند وقتی به پیکر شهید کاظمیان که از دوستان بسیار صمیمیش بود رسید کنار او نشست و چنان اشک میریخت که همه را متأثر کرد. سرانجام حسن نوابی در عملیات کربلای 5 در 27 دیماه 65 درحالیکه دوست صمیمی دیگرش شهید منوچهر علئی را از دست داده بود و در حال هدایت نیروها به سمت دژ بود کنار نهر جاسم بر اثر اصابت گلوله دشمن به آرزوی دیرینه خود رسید و به دوستان شهیدش ملحق شد.
#حسن_نوابی
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59
◄عبدالصاحب مرائی
در بهار سال 1365 دشمن با شیوه استراتژی دفاع متحرک به تعدادی از خطوط عملیاتی ما حمله کرد و چند منطقه ازجمله شهر مهران را به اشغال خود درآورد. ضرورت بازپسگیری این مناطق مورد توجه همه فرماندهان بود. لذا نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد که یگان مستقلی نداشتند و تحت امر لشکر 25 کربلا بود برای تقویت به تیپ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) ملحق کردند تا با بقیه نیروها این تیپ بتواند در عملیات کربلای 1 جهت آزادسازی شهر مهران اقدام کنند.
پس از این ادغام به همراه بقیه نیروها از پادگان شهید ناصر کاظمی در قروه کردستان به منطقه عملیاتی شهر مهران حرکت کرده و در صالحآباد در قرارگاه تیپ مستقر شدیم، در مرحله دوم عملیات در دشت فیروزآباد و مناطق مجاور ارتفاعات قلاویزان مهران با وجود گرمای شدید هوا و عبور از منطقه پوشیده از خارهای نوکتیز با ارتفاع بلند حالت دشتبان پیدا کردیم. دشمن که میدانست با از دست دادن دوباره شهر مهران شکست سنگینی متحمل میشود همه توان خود را با آتش سنگین روی نیروهای ما آغاز کرد.
در این شرایط رساندن تدارکات از جاده اصلی امکانپذیر نبود و از طرفی به خاطر گرما و نبود آب، تشنگی امان نیروها را بریده بود. برادر حسن نوابی از فرماندهان شجاع گروهان و با سابقه تیپ، که اهل بروجرد بود، با یک دَبه ۲۰ لیتری با شجاعت وصفنشدنی بهسوی نهر آبی که بین ما و دشمن قرار داشت رفت و هر طور بود آب تهیه کرده و برگشت و با اشک شوق به هر رزمنده فقط بهاندازه سر کوچک دَبه آب میداد تا فقط لبان خشکیده نیروها خیس شود و برای جنگیدن توان بهتری داشته باشند. در همین عملیات تعدادی زیادی از نیروها زخمی و چند نفر از بچههای گردان ازجمله احمد دستاویز و عبدالمجید جعفری مقدم شهید شدند.
بعد از عملیات در حین برگشت موردحمله چند هواپیمای دشمن قرار گرفتیم که برادر نورالله کاظمیان به شهادت رسید. حسن نوابی بهعنوان فرمانده که در آخر نیروها حرکت میکرد تا کسی عقب نماند وقتی به پیکر شهید کاظمیان که از دوستان بسیار صمیمیش بود رسید کنار او نشست و چنان اشک میریخت که همه را متأثر کرد. سرانجام حسن نوابی در عملیات کربلای 5 در 27 دیماه 65 درحالیکه دوست صمیمی دیگرش شهید منوچهر علئی را از دست داده بود و در حال هدایت نیروها به سمت دژ بود کنار نهر جاسم بر اثر اصابت گلوله دشمن به آرزوی دیرینه خود رسید و به دوستان شهیدش ملحق شد.
#حسن_نوابی
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59
مراسم گردهمایی سالیانه رزمندگان شهرستان بهبهان و تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در روز تاسوعای حسینی
زمان : 10 صبح دوشنبه 25 تیرماه
مکان : حسینیه هیئت رزمندگان اسلام
#عزاداری
#تاسوعای_حسینی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
زمان : 10 صبح دوشنبه 25 تیرماه
مکان : حسینیه هیئت رزمندگان اسلام
#عزاداری
#تاسوعای_حسینی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
آتش در بیابان
عملیات رمضان تیرماه سال 1361 در محور کوشک با گردان خطشکن رعد بهبهان به فرماندهی خیرالله جنت شعار و معاونت محمد شجاعی صورت گرفت. منطقه عملیاتی که حدفاصل ما و دشمن قرار داشت حدود ۴ کیلومتر زمین کفی بود و عراق روی آن تسلط کامل داشت.
قبل از رسیدن ما نیروهای گروهان تحت امر کاظم شریعتی وارد معبر میدان مین شده که عراقیها با آتش سنگین آنها را زمینگیر کرده بودند. وضعیت آنها بهگونهای بود که بهمحض بلند شدن مورد هدف قرار میگرفتند. با عدم الحاق جناحین گردان و تمرکز آتش دشمن، تمام تلاش فرماندهان برای برونرفت از این شرایط ناموفق بود و شلیک گلولههای آر.پی.جی نیروهای ما روی استحکامات بسیار قوی دشمن اثر چندانی نداشت.
با خبر شهادت خیرالله جنت شعار فرمانده شجاع و دلیر گردان رعد روحیه بچهها بیشتر بهم ریخت. اما بلافاصله محمد شجاعی که به شدت زخمی بود کاظم شریعتی را جایگزین جنت شعار کرد تا هدایت نیروها را به عهده بگیرد.
لحظه به لحظه تعداد تلفات و مجروحان بیشتر میشود. نیمههای شب کاظم شریعتی از برادرش صادق که مجروح بود درخواست کرد هر طور شده خودش و زخمیها را به عقب بکشاند. تا صبح درگیرها ادامه داشت و پس از اعلام وضعیت بحرانی نیروها، ستاد فرماندهی دستور عقبنشینی را برای همه صادر کرد، فاصله ۴ کیلومتری در هوای روشن در منطقهای که زمین صاف و هیچ جان پناهی نداشت امکان سالم رسیدن نیروها را به عقب بسیار کم میکرد و فقط آمار تلفات بالاتر میرفت، من بهعنوان نیروی تامین کاظم برای بار سوم زخمی و زمینگیر شدم.
کاظم شریعتی بالای سرم آمد و گفت هر طور شده خودت را به عقب برسان، هنوز چند قدمی از من دور نشده بود که با اصابت یک گلوله آر.پی.جی به کمرش جلوی چشمانم پیکرش دو نیم شد و در دم به شهادت رسید. دیدن این صحنه بسیار دلخراش روحیه مرا به شدت به هم ریخت! بعد از شهادت این فرمانده شجاع که خود جایگزین فرمانده قبلی بود اوضاع برای نیروها دوچندان بهم ریخت. گرمای سوزان، تشنگی، بیخوابی و گرسنگی بخصوص خون زیادی که از مجروحین رفته بود و عدم امکان کمکرسانی، توان هر حرکتی را از همه گرفته بود. رگبارهای پیاپی تا ظهر در اوج گرمای تیرماه خوزستان ادامه داشت.
تا اینکه شیر مردی از تبار سادات سید غالب تیمار با وجود مجروحیتی که داشت نیروهای مجروح را یکی یکی بدوش میگرفت و به عقب میبرد و باز دوباره برای حمل مجروح بعدی برمیگشت.
محمد شجاعی جانشین گردان که زخمی بود در گوشه دستورات لازم را صادر میکرد، هر لحظه امکان داشت عراقیها به ما برسند، بچهها به محمد اصرار میکردند لباس سبز پاسداری را از تنش بیرون بیاورد اما محمد حاضر به این کار نشد و به عقب برنگشت و در کنار نیروها ماند. عراقیها لحظه به لحظه پیش روی میکردند و به هر مجروحی که میرسیدند تیر خلاص میزدند، به دلیل سه بار مجروحیتم و خون زیادی که از من رفته بود دیگر توانی برای حرکت نداشتم و هم آنجا زمینگیر شدم.
بعدازظهر بود که نیروهای دشمن به ما رسیدند و یک سرباز عراقی بالای سر آمد، چشمهایم را بستم و شهادتین را گفتم و منتظر تیر خلاصش شدم! اما مرا روی دوش خود انداخت و به پشت خاکریز منتقل کرد و من به اسارت درآمدم و پس از هفت سال در سال 69 با پذیرش قطعنامه 598 با تحمل سختیها و شکنجههای زیاد، آزاد شدم و به میهن باز گشتیم.
#عملیات_رمضان
#سیدغالب_تیمار
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59
عملیات رمضان تیرماه سال 1361 در محور کوشک با گردان خطشکن رعد بهبهان به فرماندهی خیرالله جنت شعار و معاونت محمد شجاعی صورت گرفت. منطقه عملیاتی که حدفاصل ما و دشمن قرار داشت حدود ۴ کیلومتر زمین کفی بود و عراق روی آن تسلط کامل داشت.
قبل از رسیدن ما نیروهای گروهان تحت امر کاظم شریعتی وارد معبر میدان مین شده که عراقیها با آتش سنگین آنها را زمینگیر کرده بودند. وضعیت آنها بهگونهای بود که بهمحض بلند شدن مورد هدف قرار میگرفتند. با عدم الحاق جناحین گردان و تمرکز آتش دشمن، تمام تلاش فرماندهان برای برونرفت از این شرایط ناموفق بود و شلیک گلولههای آر.پی.جی نیروهای ما روی استحکامات بسیار قوی دشمن اثر چندانی نداشت.
با خبر شهادت خیرالله جنت شعار فرمانده شجاع و دلیر گردان رعد روحیه بچهها بیشتر بهم ریخت. اما بلافاصله محمد شجاعی که به شدت زخمی بود کاظم شریعتی را جایگزین جنت شعار کرد تا هدایت نیروها را به عهده بگیرد.
لحظه به لحظه تعداد تلفات و مجروحان بیشتر میشود. نیمههای شب کاظم شریعتی از برادرش صادق که مجروح بود درخواست کرد هر طور شده خودش و زخمیها را به عقب بکشاند. تا صبح درگیرها ادامه داشت و پس از اعلام وضعیت بحرانی نیروها، ستاد فرماندهی دستور عقبنشینی را برای همه صادر کرد، فاصله ۴ کیلومتری در هوای روشن در منطقهای که زمین صاف و هیچ جان پناهی نداشت امکان سالم رسیدن نیروها را به عقب بسیار کم میکرد و فقط آمار تلفات بالاتر میرفت، من بهعنوان نیروی تامین کاظم برای بار سوم زخمی و زمینگیر شدم.
کاظم شریعتی بالای سرم آمد و گفت هر طور شده خودت را به عقب برسان، هنوز چند قدمی از من دور نشده بود که با اصابت یک گلوله آر.پی.جی به کمرش جلوی چشمانم پیکرش دو نیم شد و در دم به شهادت رسید. دیدن این صحنه بسیار دلخراش روحیه مرا به شدت به هم ریخت! بعد از شهادت این فرمانده شجاع که خود جایگزین فرمانده قبلی بود اوضاع برای نیروها دوچندان بهم ریخت. گرمای سوزان، تشنگی، بیخوابی و گرسنگی بخصوص خون زیادی که از مجروحین رفته بود و عدم امکان کمکرسانی، توان هر حرکتی را از همه گرفته بود. رگبارهای پیاپی تا ظهر در اوج گرمای تیرماه خوزستان ادامه داشت.
تا اینکه شیر مردی از تبار سادات سید غالب تیمار با وجود مجروحیتی که داشت نیروهای مجروح را یکی یکی بدوش میگرفت و به عقب میبرد و باز دوباره برای حمل مجروح بعدی برمیگشت.
محمد شجاعی جانشین گردان که زخمی بود در گوشه دستورات لازم را صادر میکرد، هر لحظه امکان داشت عراقیها به ما برسند، بچهها به محمد اصرار میکردند لباس سبز پاسداری را از تنش بیرون بیاورد اما محمد حاضر به این کار نشد و به عقب برنگشت و در کنار نیروها ماند. عراقیها لحظه به لحظه پیش روی میکردند و به هر مجروحی که میرسیدند تیر خلاص میزدند، به دلیل سه بار مجروحیتم و خون زیادی که از من رفته بود دیگر توانی برای حرکت نداشتم و هم آنجا زمینگیر شدم.
بعدازظهر بود که نیروهای دشمن به ما رسیدند و یک سرباز عراقی بالای سر آمد، چشمهایم را بستم و شهادتین را گفتم و منتظر تیر خلاصش شدم! اما مرا روی دوش خود انداخت و به پشت خاکریز منتقل کرد و من به اسارت درآمدم و پس از هفت سال در سال 69 با پذیرش قطعنامه 598 با تحمل سختیها و شکنجههای زیاد، آزاد شدم و به میهن باز گشتیم.
#عملیات_رمضان
#سیدغالب_تیمار
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59
پدر ایثارگر
◄جواد نعمت الهی
یدالله علاف بهبهانی انسان وارسته، بزرگوار، شجاع و از معدود نيروهايی بود كه با فرزند برومندش هميشه در جبهه حضور فعالي داشت و با ماشين شخصی خودش در منطقه به همه خدمترسانی میکرد تا ديگران فكر نكنند فقط به خاطر محافظت از پسرش در جبهه حضور دارد. یکی از کارهای زیبا و ماندگار این بزرگوار جمعکردن خردهنانهای اضافی از سفرهها بعد از هر وعده غذایی بود و آنها را به دامدارهای منطقه شوش میفروخت و با پولی که از فروش آنها به دست میآورد تنقلات میخرید و شخصاً بين نيروها تقسيم ميكرد.
این کار زیبای او همیشه مورد تحسین نیروها و فرماندهان بود. با وجودي كه فرزند عزيز و برومندش، در عمليات رمضان در تیرماه 1361 به شهادت رسيد اما دست از جنگ و حضور در جبهه برنداشت و سرانجام چند ماه بعد در بهمن همین سال درحالیکه همه نيروها پس از شكست عمليات والفجر مقدماتي در حال برگشت به عقب بودند با شجاعت تماموقتی با ماشین مشغول آوردن مجروحين و شهدا به عقب بود، بر اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيد و به قافله شهدا و ديدار فرزند رهسپار شد.
#یدالله_علاف_بهبهانی
#محمدتقی_علاف_بهبهانی
#ایثار
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
◄جواد نعمت الهی
یدالله علاف بهبهانی انسان وارسته، بزرگوار، شجاع و از معدود نيروهايی بود كه با فرزند برومندش هميشه در جبهه حضور فعالي داشت و با ماشين شخصی خودش در منطقه به همه خدمترسانی میکرد تا ديگران فكر نكنند فقط به خاطر محافظت از پسرش در جبهه حضور دارد. یکی از کارهای زیبا و ماندگار این بزرگوار جمعکردن خردهنانهای اضافی از سفرهها بعد از هر وعده غذایی بود و آنها را به دامدارهای منطقه شوش میفروخت و با پولی که از فروش آنها به دست میآورد تنقلات میخرید و شخصاً بين نيروها تقسيم ميكرد.
این کار زیبای او همیشه مورد تحسین نیروها و فرماندهان بود. با وجودي كه فرزند عزيز و برومندش، در عمليات رمضان در تیرماه 1361 به شهادت رسيد اما دست از جنگ و حضور در جبهه برنداشت و سرانجام چند ماه بعد در بهمن همین سال درحالیکه همه نيروها پس از شكست عمليات والفجر مقدماتي در حال برگشت به عقب بودند با شجاعت تماموقتی با ماشین مشغول آوردن مجروحين و شهدا به عقب بود، بر اثر اصابت خمپاره به شهادت رسيد و به قافله شهدا و ديدار فرزند رهسپار شد.
#یدالله_علاف_بهبهانی
#محمدتقی_علاف_بهبهانی
#ایثار
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
تاثیر لقمه حرام در کربلا
قال حسین بن علی (ع)إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى سَبِيلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِي كَانَ مِنَ الْمُرْشَدِينَ وَ مَنْ عَصَانِي كَانَ مِنَ الْمُهْلَكِينَ وَ كُلُّكُمْ عَاصٍ لِأَمْرِي غَيْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِي، فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ». (بحارالأنوار 45)
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا خطاب به دشمنان فرمودند :شما را به رستگاری هدایت میکنم و اگر بپذیرید رستگار می شوید و و اگر نشنوید، همهتان گناهکار خواهید بود. شمااز امر من سرپیچی کردید و سخنان مرا نشنیدید، زیرا شکمهایتان الآن پر از حرام است. (چون لقمه حرام خوردهاید ، چیزی نمیفهمید و هیچ عبادتی از شما اثر نمیکند و باعث نمیشود که به حرفای من گوش دهید).
#لقمه_حرام
#حق_الناس
#عاشورا
#نهضت_حسینی
http://telegram.me/safeer59
قال حسین بن علی (ع)إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى سَبِيلِ الرَّشَادِ فَمَنْ أَطَاعَنِي كَانَ مِنَ الْمُرْشَدِينَ وَ مَنْ عَصَانِي كَانَ مِنَ الْمُهْلَكِينَ وَ كُلُّكُمْ عَاصٍ لِأَمْرِي غَيْرُ مُسْتَمِعٍ قَوْلِي، فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُكُمْ مِنَ الْحَرَامِ». (بحارالأنوار 45)
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا خطاب به دشمنان فرمودند :شما را به رستگاری هدایت میکنم و اگر بپذیرید رستگار می شوید و و اگر نشنوید، همهتان گناهکار خواهید بود. شمااز امر من سرپیچی کردید و سخنان مرا نشنیدید، زیرا شکمهایتان الآن پر از حرام است. (چون لقمه حرام خوردهاید ، چیزی نمیفهمید و هیچ عبادتی از شما اثر نمیکند و باعث نمیشود که به حرفای من گوش دهید).
#لقمه_حرام
#حق_الناس
#عاشورا
#نهضت_حسینی
http://telegram.me/safeer59
نالههائ دشتئ
◄جهانشاه معماریان
اسفند 1362 عصر روز قبل از اعزام به عملیات خیبر در سایت خیبر، بچهها بهطور خودجوش دور هم جمع شدند تا بهعنوان آخرین دیدار در کنار هم باشند و آرام عزاداری کنند. امير سبكبار شروع به نواختن ني كرد و يكي از دوستان هم با نوای دشتی با اشعار جانسوزی او را همراهی میکرد. همه آرام اشك میریختند از چهرههاي نوراني و معنوی بعضی افراد میشد شهادت آنها را در این عملیات حدس زد. اما در بین دوستان نالههای جانسوز برادر خوشاخلاق و مهربان ناصر ارجمندپور تمامی نداشت!
با تلاش من و مجيد محسني و ديگر دوستان ساعتی بعد از مراسم توانستیم اين عزيز را كمي آرام کنیم. فردا صبح درهمان لحظات آغازین عملیات خیبر با انفجار خمپاره 120م.م ناصر ارجمندپور که در نزدیک من بود از شدت موج انفجار به هوا بلند شد و به شدت به زمین خورد و با كلمه آخی دا.(آخ مادر) و با اصابت ترکش به سر و سینهاش در دم به شهادت رسيد. همان لحظه یاد گریههاي عصر او افتادم که برای شهادت بیتابی میکرد و گویی از شهادت خود و رسیدن به قافله دوستان شهیدش خبر داشت و از فرط شوق وصال، گريه ميكرد.
#ناصر_ارجمندپور
#عملیات_خیبر
#شهادت
http://telegram.me/safeer59
◄جهانشاه معماریان
اسفند 1362 عصر روز قبل از اعزام به عملیات خیبر در سایت خیبر، بچهها بهطور خودجوش دور هم جمع شدند تا بهعنوان آخرین دیدار در کنار هم باشند و آرام عزاداری کنند. امير سبكبار شروع به نواختن ني كرد و يكي از دوستان هم با نوای دشتی با اشعار جانسوزی او را همراهی میکرد. همه آرام اشك میریختند از چهرههاي نوراني و معنوی بعضی افراد میشد شهادت آنها را در این عملیات حدس زد. اما در بین دوستان نالههای جانسوز برادر خوشاخلاق و مهربان ناصر ارجمندپور تمامی نداشت!
با تلاش من و مجيد محسني و ديگر دوستان ساعتی بعد از مراسم توانستیم اين عزيز را كمي آرام کنیم. فردا صبح درهمان لحظات آغازین عملیات خیبر با انفجار خمپاره 120م.م ناصر ارجمندپور که در نزدیک من بود از شدت موج انفجار به هوا بلند شد و به شدت به زمین خورد و با كلمه آخی دا.(آخ مادر) و با اصابت ترکش به سر و سینهاش در دم به شهادت رسيد. همان لحظه یاد گریههاي عصر او افتادم که برای شهادت بیتابی میکرد و گویی از شهادت خود و رسیدن به قافله دوستان شهیدش خبر داشت و از فرط شوق وصال، گريه ميكرد.
#ناصر_ارجمندپور
#عملیات_خیبر
#شهادت
http://telegram.me/safeer59
رخنه دشمن
◄ابراهیم شکیبا
مردادماه سال 1361 بعد از عملیات رمضان به همراه صدرالله بخردیان، محمدرضا حقیقت و رزمنده دیگري از شهرستان آغاجاری در پدافندي منطقه پاسگاه زید در سنگر بوديم، به دلیل موقعيت نزديكی که به دشمن داشتیم تصميم گرفتيم در سنگر انفرادي روي خاكريز به نوبت نگهباني دهيم. یک شب اولين نگهبان من بودم، دقايقي از ورودم به سنگر انفرادی نگذشته بود که خمپارهاي از بالاي سرم گذشت، سریع سرم را خم كردم تا به من نخورد، در همان حالت بودم که از فرط خستگي خوابم برد و دقایقی بعد با صداي صدرالله از خواب پريدم و از من خواست براي استراحتی كوتاه با هم به سنگر پايين برگردیم.
همه به شدت گرسنه بوديم. تنها بيسكويت کوچک سهميه دريافتي براي نهار ظهر که هنوز در کولهپشتیام بود بیرون آوردم و بين چهار نفرمان تقسيم كردم. چند لحظه بعد دلشورهاي عجیب در دلم افتاد كه انگار اتفاقي بدی در حال رُخ دادن است، برای همین، نارنجكهاي ضدتانک و گلولههای آر.پی.جی و دیگر مهماتی که در سنگر بود همه را بيرون بردم تا اگر اتفاقي افتاد اين مواد منفجره داخل سنگر نباشند. موقع بیرون بردن مهمات احساس كردم دو عراقي پشت خاكريز نزديك سنگر ما در حال كمين هستند به عطاالله سلمان رضايي كه آنجا میگذشت جريان را گفتم سريع رفت بالا و پشت خاكريز را نگاهي كرد اما هوا کاملا تاريك بود و چیزی ديده نمیشد. به من گفت: شايد به دليل خستگي و بیخوابی است، اما تاکید کرد بسیار مواظب باشم كه منطقه بسیار ناامن است و هر لحظه خطر در کمین همه ماست!
وارد سنگر شدم و چند دقيقه بعد حدسم درست درآمد و دو عراقي از تاريكي شب استفاده كرده و خود را جلوي سنگر ما رسانده و بدون اینکه فرصت حرکتی به ما بدهند نارنجکي وسط ما چهار نفر پرتاب كردند! یک لحظه نگاهم به نارنجک افتاد که زمين و زمان مقابلم چشمانم تير و تار شد و بیهوش شدم. چند لحظه بعد با حالت تهوع و سردرد شديد و بدنی خونی و زخمی کمی به هوش آمدم، محمدرضا حقیقت در بغل من افتاده بود و بهسختی نفس میکشید دستم را دور کمر و گردنش انداختم تا او را از روي خودم کنار بزنم و بلند شوم اما دستم پرخون شد، صورتش روی صورتم بود و دهانش كنار گوشم و نفسهای آخرش را بهسختی کشید و با سه بار " اللهاکبر " گفتن به شهادت رسيد.
صدرالله بخردیان و یک رزمنده اهل آغاجري هم با اصابت تركش به سر و قلبشان دردم به شهادت رسيده بودند احساس میکردم در این دنيا نيستم تمام بدنم پر از تركش شده بود و میسوخت، ناي بلند شدن نداشتم سوزش بدی تمام بدنم را فرا گرفته بود و خوني كه داشت از بدنم میرفت.!
لحظات آخر عمرم را کاملا حس ميكردم! شروع كردم به ذكر گفتن، چند دقيقه در حالت نیم اغماء بودم که صداي عدهاي نامفهوم میآمد كه فرياد میزدند عراقيها حمله كردند. یکی داد زد آمبولانس بياوريد و اين چهار شهيد را به عقب منتقل كنيد و من دوباره بیهوش شدم. حمدالله مواساتی میگفت: با چفیه سینهات را بستم و به همراه چند نفر دیگر تو را داخل آمبولانس گذاشتيم، با فریاد حركت كن. حرکت کن آمبولانس که در سرم پيچيد، دوباره کمی هوشیاریام برگشت.
آمبولانس زير آتش شديد هنوز 200 متر نرفته بود كه خمپارهاي جلوي آن خورد و راننده در دم به شهادت رسيد و ماشین آتش گرفت، گرماي آتشي كه از جلوي آمبولانس شروع شده بود لحظهبهلحظه داشت به عقب سرايت ميكرد و من در حالت نيم بیهوشی خودم را براي انفجاری سخت مهيا كرده بودم. اما هيچ كاري از من ساخته نبود، شهادتين را گفتم و دیگر چيزي نفهميدم و دوباره بیهوش شدم.
بچههایی كه صحنه را ديده بودند سريع خود را آمبولانس رسانده و هر چهار نفر ما را بهعنوان شهید با ماشين ديگري به عقب منتقل كرده بودند. در بیمارستان اهواز متوجه زنده بودن من میشوند، و سریع مرا منتقل میکنند، چند روز بعد وقتي به هوش آمدم خودم را در بیمارستانی در منطقه سعادتآباد تهران ديدم و چند هفته بعد پس از درمان نسبي مرخص شدم و مجددا به مناطق عملياتي برگشتم. ياد و نام همه شهداي گرانقدر عمليات رمضان تا ابد ماندگار باد.
#صدرالله_بخردیان
#محمدرضا_حقیقت
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
◄ابراهیم شکیبا
مردادماه سال 1361 بعد از عملیات رمضان به همراه صدرالله بخردیان، محمدرضا حقیقت و رزمنده دیگري از شهرستان آغاجاری در پدافندي منطقه پاسگاه زید در سنگر بوديم، به دلیل موقعيت نزديكی که به دشمن داشتیم تصميم گرفتيم در سنگر انفرادي روي خاكريز به نوبت نگهباني دهيم. یک شب اولين نگهبان من بودم، دقايقي از ورودم به سنگر انفرادی نگذشته بود که خمپارهاي از بالاي سرم گذشت، سریع سرم را خم كردم تا به من نخورد، در همان حالت بودم که از فرط خستگي خوابم برد و دقایقی بعد با صداي صدرالله از خواب پريدم و از من خواست براي استراحتی كوتاه با هم به سنگر پايين برگردیم.
همه به شدت گرسنه بوديم. تنها بيسكويت کوچک سهميه دريافتي براي نهار ظهر که هنوز در کولهپشتیام بود بیرون آوردم و بين چهار نفرمان تقسيم كردم. چند لحظه بعد دلشورهاي عجیب در دلم افتاد كه انگار اتفاقي بدی در حال رُخ دادن است، برای همین، نارنجكهاي ضدتانک و گلولههای آر.پی.جی و دیگر مهماتی که در سنگر بود همه را بيرون بردم تا اگر اتفاقي افتاد اين مواد منفجره داخل سنگر نباشند. موقع بیرون بردن مهمات احساس كردم دو عراقي پشت خاكريز نزديك سنگر ما در حال كمين هستند به عطاالله سلمان رضايي كه آنجا میگذشت جريان را گفتم سريع رفت بالا و پشت خاكريز را نگاهي كرد اما هوا کاملا تاريك بود و چیزی ديده نمیشد. به من گفت: شايد به دليل خستگي و بیخوابی است، اما تاکید کرد بسیار مواظب باشم كه منطقه بسیار ناامن است و هر لحظه خطر در کمین همه ماست!
وارد سنگر شدم و چند دقيقه بعد حدسم درست درآمد و دو عراقي از تاريكي شب استفاده كرده و خود را جلوي سنگر ما رسانده و بدون اینکه فرصت حرکتی به ما بدهند نارنجکي وسط ما چهار نفر پرتاب كردند! یک لحظه نگاهم به نارنجک افتاد که زمين و زمان مقابلم چشمانم تير و تار شد و بیهوش شدم. چند لحظه بعد با حالت تهوع و سردرد شديد و بدنی خونی و زخمی کمی به هوش آمدم، محمدرضا حقیقت در بغل من افتاده بود و بهسختی نفس میکشید دستم را دور کمر و گردنش انداختم تا او را از روي خودم کنار بزنم و بلند شوم اما دستم پرخون شد، صورتش روی صورتم بود و دهانش كنار گوشم و نفسهای آخرش را بهسختی کشید و با سه بار " اللهاکبر " گفتن به شهادت رسيد.
صدرالله بخردیان و یک رزمنده اهل آغاجري هم با اصابت تركش به سر و قلبشان دردم به شهادت رسيده بودند احساس میکردم در این دنيا نيستم تمام بدنم پر از تركش شده بود و میسوخت، ناي بلند شدن نداشتم سوزش بدی تمام بدنم را فرا گرفته بود و خوني كه داشت از بدنم میرفت.!
لحظات آخر عمرم را کاملا حس ميكردم! شروع كردم به ذكر گفتن، چند دقيقه در حالت نیم اغماء بودم که صداي عدهاي نامفهوم میآمد كه فرياد میزدند عراقيها حمله كردند. یکی داد زد آمبولانس بياوريد و اين چهار شهيد را به عقب منتقل كنيد و من دوباره بیهوش شدم. حمدالله مواساتی میگفت: با چفیه سینهات را بستم و به همراه چند نفر دیگر تو را داخل آمبولانس گذاشتيم، با فریاد حركت كن. حرکت کن آمبولانس که در سرم پيچيد، دوباره کمی هوشیاریام برگشت.
آمبولانس زير آتش شديد هنوز 200 متر نرفته بود كه خمپارهاي جلوي آن خورد و راننده در دم به شهادت رسيد و ماشین آتش گرفت، گرماي آتشي كه از جلوي آمبولانس شروع شده بود لحظهبهلحظه داشت به عقب سرايت ميكرد و من در حالت نيم بیهوشی خودم را براي انفجاری سخت مهيا كرده بودم. اما هيچ كاري از من ساخته نبود، شهادتين را گفتم و دیگر چيزي نفهميدم و دوباره بیهوش شدم.
بچههایی كه صحنه را ديده بودند سريع خود را آمبولانس رسانده و هر چهار نفر ما را بهعنوان شهید با ماشين ديگري به عقب منتقل كرده بودند. در بیمارستان اهواز متوجه زنده بودن من میشوند، و سریع مرا منتقل میکنند، چند روز بعد وقتي به هوش آمدم خودم را در بیمارستانی در منطقه سعادتآباد تهران ديدم و چند هفته بعد پس از درمان نسبي مرخص شدم و مجددا به مناطق عملياتي برگشتم. ياد و نام همه شهداي گرانقدر عمليات رمضان تا ابد ماندگار باد.
#صدرالله_بخردیان
#محمدرضا_حقیقت
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
کربلا و صحنه های نبرد.mkv
10.6 MB
حسین بن علی ع مظهر :
شجاعت ، آزادگی ، اخلاص ، امر به معروف و نهی از منکر ، ایثار ، بصیرت و آگاهی ، توکل ، خطر پذیری ، دشمن ستیزی ، دشمن شناسی ، صبر و پایداری ، صداقت ، عزت ، عمل به تکلیف ، غیرت ، فداکاری ، کرامت انسان ، مبارزه ، محبت و عشق ، موقعیت شناسی ، نماز و راز و نیاز با خدا ، وفاداری می باشد و نهضت حسینی از این مصادیق موج می زند .
آیا شیعه و پیروان حسین ع تا چه اندازه به این صفات و خصوصیات آراسته است ؟؟
http://telegram.me/safeer59
شجاعت ، آزادگی ، اخلاص ، امر به معروف و نهی از منکر ، ایثار ، بصیرت و آگاهی ، توکل ، خطر پذیری ، دشمن ستیزی ، دشمن شناسی ، صبر و پایداری ، صداقت ، عزت ، عمل به تکلیف ، غیرت ، فداکاری ، کرامت انسان ، مبارزه ، محبت و عشق ، موقعیت شناسی ، نماز و راز و نیاز با خدا ، وفاداری می باشد و نهضت حسینی از این مصادیق موج می زند .
آیا شیعه و پیروان حسین ع تا چه اندازه به این صفات و خصوصیات آراسته است ؟؟
http://telegram.me/safeer59
دعای مستجاب
راوی: اسماعیل آژ ، سعید مهاجر
"مجید محسنی" براي عمل جراحي غده ای در سرش بود به اتاق عمل برده بودند. دکتر قبل از عمل به او گفته بود: چند درصد احتمال زنده ماندنش وجود ندارد. مجید برایم تعریف کرد که با شنیدن حرف دکتر دلم شکست و گفتم: خدایا این همه مدت در جبهه ها بودم و شهید نشدم ،حالا باید زیر عمل از دنیا بروم و همان جا از خدا خواستم تا سالم از زیر عمل بیرون بیایم و در جبهه به شهادت برسم.
قبل از عملیات کربلای چهار مجید محسنی چند ماهی دراطلاعات عملیات قرارگاه کربلا مشغول بکار شد . بدليل رضايت از عملکرد او با حضورش درگردان های رزم مخالفت می کردند و مي گفتند بايد همان جا بماند. در عملیات کربلای پنج پايش به دليل مجروحيت درگچ بود و عصا زیر بغل می گرفت. روزی او را دیدم و گفتم: از محل کار جدیدت راضی هستی؟ برایت آنجا جذابیت دارد؟ درجوابم سریعاً گفت: من آر پی جی و بودن درخط مقدم دركنار بسیجیان را با ماندن درصد قرارگاه عوض نمی کنم . سرانجام مجید محسنی بی ادعا در عملیات نصر چهار در ارتفاعات قشن بر فراز ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.
#مجید_محسنی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
http://telegram.me/safeer59
راوی: اسماعیل آژ ، سعید مهاجر
"مجید محسنی" براي عمل جراحي غده ای در سرش بود به اتاق عمل برده بودند. دکتر قبل از عمل به او گفته بود: چند درصد احتمال زنده ماندنش وجود ندارد. مجید برایم تعریف کرد که با شنیدن حرف دکتر دلم شکست و گفتم: خدایا این همه مدت در جبهه ها بودم و شهید نشدم ،حالا باید زیر عمل از دنیا بروم و همان جا از خدا خواستم تا سالم از زیر عمل بیرون بیایم و در جبهه به شهادت برسم.
قبل از عملیات کربلای چهار مجید محسنی چند ماهی دراطلاعات عملیات قرارگاه کربلا مشغول بکار شد . بدليل رضايت از عملکرد او با حضورش درگردان های رزم مخالفت می کردند و مي گفتند بايد همان جا بماند. در عملیات کربلای پنج پايش به دليل مجروحيت درگچ بود و عصا زیر بغل می گرفت. روزی او را دیدم و گفتم: از محل کار جدیدت راضی هستی؟ برایت آنجا جذابیت دارد؟ درجوابم سریعاً گفت: من آر پی جی و بودن درخط مقدم دركنار بسیجیان را با ماندن درصد قرارگاه عوض نمی کنم . سرانجام مجید محسنی بی ادعا در عملیات نصر چهار در ارتفاعات قشن بر فراز ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.
#مجید_محسنی
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
http://telegram.me/safeer59
نارنجک
◄شمس الله جوانمردی
عبدالرحیم روشندل در پدافندی بعد از عملیات کربلای 5 از خودش چنان شور و شوق و شجاعتی نشان داد که در گردان فجر به فرماندهی دسته انتخاب شد. در جریان عملیات نصر ۴ در تیرماه 1366در ارتفاعات قشن مشرف بر شهر ماووت عراق در مصافی تنبهتن وقتی نیروی عراقی نارنجک دستی خود را به سنگر آنها پرتاب میکند برای حفاظت جان همرزمانی که در کنارش بودند سریع کلاهخُود را روی نارنجک میاندازد و خود روی آن میخوابد و با انفجار نارنجک و شدت جراحات زیاد به شهادت میرسد و با شهادت خود درس ایثار و شجاعت را در بین همرزمانش برای خود به ثبت رسانید و نام و یادش برای همیشه در کنار مردان بیادعا و دلاور جنگ ماندگار شد.
#عبدالرحیم_روشندل
#گردان_فجر
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#شجاعت
http://telegram.me/safeer59
◄شمس الله جوانمردی
عبدالرحیم روشندل در پدافندی بعد از عملیات کربلای 5 از خودش چنان شور و شوق و شجاعتی نشان داد که در گردان فجر به فرماندهی دسته انتخاب شد. در جریان عملیات نصر ۴ در تیرماه 1366در ارتفاعات قشن مشرف بر شهر ماووت عراق در مصافی تنبهتن وقتی نیروی عراقی نارنجک دستی خود را به سنگر آنها پرتاب میکند برای حفاظت جان همرزمانی که در کنارش بودند سریع کلاهخُود را روی نارنجک میاندازد و خود روی آن میخوابد و با انفجار نارنجک و شدت جراحات زیاد به شهادت میرسد و با شهادت خود درس ایثار و شجاعت را در بین همرزمانش برای خود به ثبت رسانید و نام و یادش برای همیشه در کنار مردان بیادعا و دلاور جنگ ماندگار شد.
#عبدالرحیم_روشندل
#گردان_فجر
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#شجاعت
http://telegram.me/safeer59
هوش سرشار
◄سید وحید بلادی
سال 1361 در دبیرستان مطهری با برادر مسعود آبرومند در اول دبیرستان همکلاس بودم، هوش سرشار درسی به همراه تبسم و آرامشی که هميشه در چهره داشت باعث دوستی عمیقی بين ما شد. خيلي وقتها به منزل ما میآمد و علاوه بر دروس در يادگيري موتورسواری به من کمک ميكرد. پس از امتحانات نوبت دوم با ديگر نيروها براي عملیات رمضان اعزام شد و از من خواهش كرد نتيجه امتحانات را برايش بفرستم با اعلام نتيجه و کسب معدل 75/19رتبه اول دبیرستان شد. كارنامه را با نامهاي به مقر نيروها در سپنتا اهواز برایش فرستادم تا به دستش برسد.
با وجودی که میتوانست با ادامه تحصیل جزو شاگردان رتبه اول کنکور سراسری و حتی جزو دانشجویان اعزام به خارج از کشور باشد، اما به همه این موفقیتهای پشت کرد و برای دفاع از سرزمین و کشورش جبهه و جنگ را رها نکرد. سرانجام اين بزرگوار در اولین روز عملیات برونمرزی رمضان در 22 تیر 61 به شهادت رسيد و كمتر از يك سال بعد برادرش مجید آبرومند نیز در پدافندی عملیات خیبر در 10 فروردین 63 به شهادت رسید.
#عملیات_رمضان
#مسعود_آبرومند
#گردان_رعد
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59
◄سید وحید بلادی
سال 1361 در دبیرستان مطهری با برادر مسعود آبرومند در اول دبیرستان همکلاس بودم، هوش سرشار درسی به همراه تبسم و آرامشی که هميشه در چهره داشت باعث دوستی عمیقی بين ما شد. خيلي وقتها به منزل ما میآمد و علاوه بر دروس در يادگيري موتورسواری به من کمک ميكرد. پس از امتحانات نوبت دوم با ديگر نيروها براي عملیات رمضان اعزام شد و از من خواهش كرد نتيجه امتحانات را برايش بفرستم با اعلام نتيجه و کسب معدل 75/19رتبه اول دبیرستان شد. كارنامه را با نامهاي به مقر نيروها در سپنتا اهواز برایش فرستادم تا به دستش برسد.
با وجودی که میتوانست با ادامه تحصیل جزو شاگردان رتبه اول کنکور سراسری و حتی جزو دانشجویان اعزام به خارج از کشور باشد، اما به همه این موفقیتهای پشت کرد و برای دفاع از سرزمین و کشورش جبهه و جنگ را رها نکرد. سرانجام اين بزرگوار در اولین روز عملیات برونمرزی رمضان در 22 تیر 61 به شهادت رسيد و كمتر از يك سال بعد برادرش مجید آبرومند نیز در پدافندی عملیات خیبر در 10 فروردین 63 به شهادت رسید.
#عملیات_رمضان
#مسعود_آبرومند
#گردان_رعد
#تیپ_22_بعثت
http://telegram.me/safeer59
توصیف حضرت امام حسین ع از حکومت اسلامی معاویه
در هر شهری، به اسم حکومت اسلامی ، خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن میگوید...
تمام سرزمین، بیپناه مانده...
در همه جا دست خطیبان باز است..
و مردم بردگان آنانند و نمیتوانند ظلمشان را دفع کنند.
آنها برخی زورگو و معاندند..
و برخی بر ناتوانان سلطه یافته، زورگویی میکنند...
فرمانروایانی که نه خدا میشناسند و نه معاد را قبول دارند ...
فى کُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرهِ خَطیبٌ یَصْقَعُ؛ فَالْأَرْضُ لَهُمْ شاغِرَةٌ؛ وَ أَیْدیهِمْ فیها مَبْسُوطَةٌ. وَ النّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ، لا یَدْفَعُونَ یَدَ لامِسٍ؛ فَمِنْ بَیْنِ جَبّارٍ عَنیدٍ، وَ ذی سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَدید، مُطاعٍ لا یَعْرِفُ الْمُبْدِئ الْمُعیدَ.
برگرفته از کتاب: « تحف العقول» صفحه ۱۶۸ ؛ خطبه مِنا
#نهضت_حسینی
#اوضاع_زمانه
#امام_حسین
#خطبه_منا
#وظایف_عالمان
http://telegram.me/safeer59
در هر شهری، به اسم حکومت اسلامی ، خطیبی سخنور بر منبر دارند که به سود آنان سخن میگوید...
تمام سرزمین، بیپناه مانده...
در همه جا دست خطیبان باز است..
و مردم بردگان آنانند و نمیتوانند ظلمشان را دفع کنند.
آنها برخی زورگو و معاندند..
و برخی بر ناتوانان سلطه یافته، زورگویی میکنند...
فرمانروایانی که نه خدا میشناسند و نه معاد را قبول دارند ...
فى کُلِّ بَلَدٍ مِنْهُمْ عَلَى مِنْبَرهِ خَطیبٌ یَصْقَعُ؛ فَالْأَرْضُ لَهُمْ شاغِرَةٌ؛ وَ أَیْدیهِمْ فیها مَبْسُوطَةٌ. وَ النّاسُ لَهُمْ خَوَلٌ، لا یَدْفَعُونَ یَدَ لامِسٍ؛ فَمِنْ بَیْنِ جَبّارٍ عَنیدٍ، وَ ذی سَطْوَةٍ عَلَى الضَّعَفَةِ شَدید، مُطاعٍ لا یَعْرِفُ الْمُبْدِئ الْمُعیدَ.
برگرفته از کتاب: « تحف العقول» صفحه ۱۶۸ ؛ خطبه مِنا
#نهضت_حسینی
#اوضاع_زمانه
#امام_حسین
#خطبه_منا
#وظایف_عالمان
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/Dyqj5D
پذیرش قطعنامه 598 : 27/4/1367
مقطع پایانی جنگ:
خروج عراق از فاز پدافندی به آفندی
پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران:عراق با درک ضرر در قبول 598 و عدم کسب امتیاز پس از هشت سال کارشکنی بر طبل جنگ می کوبید صدام معتقد بود که اگر ایران 598 را نمی پذیرفت حداکثر تا دو سال پس از آن هر چیزی که ما روی کاغذ می نوشتیم ایران آن را می پذیرفت.
ایران در 27 تیر ماه سال ۶۷ قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت. در این زمان ایران در وضعیت بسیار بدی از حیث نیرو و تجهیزات ناشی از تحریم های گسترده قرار داشت در حالیکه صدام با تبدیل عراق به یک پادگان نظامی علی رغم تلفات و خسارات فراوان ناشی از جنگ اینک ضمن نو نمودن تجهیزات و امکانات جنگی خویش با آخرین جنگ افزارهای پیشرفته جهانی و همچنین برخورداری از سلاحههای ممنوعه شیمیایی و بیم تجهیز به سلاح هسته ای از جانب فرانسه اینک دارای 57 لشکر آماده رزم بود که روز به روز به تعداد آن افزوده می شد.
به عقیده محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران شرایط تیر ماه سال ۶۷ نسبت به قبل و بعد از آن تاریخ، بهترین زمان برای پذیرش قطعنامه بود. او میگوید:
«اگر قطعنامه پذیرفته نمیشد، عراق به کرمانشاه و خرمشهر وارد میشد و هیچوقت قطعنامه ۵۹۸ را نمیپذیرفت و آنها قطعنامه ۵۹۹ را به ایران تحمیل میکردند که در آن قطعنامه امتیازات بزرگی را از ایران میگرفتند.»
#پذیرش_قطعنامه_598
#مقطع_پایانی_جنگ
#آسیب_شناسی
http://Www.Safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
پذیرش قطعنامه 598 : 27/4/1367
مقطع پایانی جنگ:
خروج عراق از فاز پدافندی به آفندی
پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران:عراق با درک ضرر در قبول 598 و عدم کسب امتیاز پس از هشت سال کارشکنی بر طبل جنگ می کوبید صدام معتقد بود که اگر ایران 598 را نمی پذیرفت حداکثر تا دو سال پس از آن هر چیزی که ما روی کاغذ می نوشتیم ایران آن را می پذیرفت.
ایران در 27 تیر ماه سال ۶۷ قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت. در این زمان ایران در وضعیت بسیار بدی از حیث نیرو و تجهیزات ناشی از تحریم های گسترده قرار داشت در حالیکه صدام با تبدیل عراق به یک پادگان نظامی علی رغم تلفات و خسارات فراوان ناشی از جنگ اینک ضمن نو نمودن تجهیزات و امکانات جنگی خویش با آخرین جنگ افزارهای پیشرفته جهانی و همچنین برخورداری از سلاحههای ممنوعه شیمیایی و بیم تجهیز به سلاح هسته ای از جانب فرانسه اینک دارای 57 لشکر آماده رزم بود که روز به روز به تعداد آن افزوده می شد.
به عقیده محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران شرایط تیر ماه سال ۶۷ نسبت به قبل و بعد از آن تاریخ، بهترین زمان برای پذیرش قطعنامه بود. او میگوید:
«اگر قطعنامه پذیرفته نمیشد، عراق به کرمانشاه و خرمشهر وارد میشد و هیچوقت قطعنامه ۵۹۸ را نمیپذیرفت و آنها قطعنامه ۵۹۹ را به ایران تحمیل میکردند که در آن قطعنامه امتیازات بزرگی را از ایران میگرفتند.»
#پذیرش_قطعنامه_598
#مقطع_پایانی_جنگ
#آسیب_شناسی
http://Www.Safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
تفحص شهدا در میدان نبرد
◄نوشاد آبداري
نيروهاي گردان فتح بعد از عملیات کربلای پنج و تثبیت اوضاع محور نهرجاسم کمکم آماده میشدند تا برای استراحت به بهبهان برگردند اما جا ماندن پیکر شهدا در منطقه روی دوش همه سنگینی میکرد. روز آخر كه آماده برگشت بودیم يك مرتبه دستي روي شانهام نشست، برگشتم و دیدم نگاههای جعفر عاکف كه با هم مثل دو برادر بوديم حكم به ماندن ميكرد. به همراه فرشاد درویشی، حسن زارع، مهران کرم نسب با اجازه حاج يدالله مواساتي برای برگرداندن پیکر شهدا مانديم و صبح زود به سمت شلمچه و شهرك دوعیجی و از آنجا خود را به منطقه نهر جاسم رساندیم.
عراق مجدد پاتک کرده بود و با بالگردهاي جنگي از همه طرف دژ را میکوبید، از شهرک دوعیجی تا پشت نهرجاسم پر از پيكر نیروهای عراقي و ايراني بود. براي فرمانده گردان حاضر در میدان، علت حضورمان را بازگو كرديم، اشك در چشمانش نشست و با بغض در گلو گفت: پیکر شهدای گردان ما هم چندین روز است در منطقه باقی مانده و نمیتوانیم آنها به عقب بیاوریم. شما دل شیری دارید که چنین مسئولیتی را قبول کردهاید اما الان شرايط بهگونهای است که اگر بخواهید قدمي برداريد تکتیراندازهای دشمن به شما امان نمیدهند و شهادتان حتمي است. هر چه اصرار كرديم بیفایده بود و برای حفظ جانمان اصلا اجازه جلو رفتن را به ما نداد و ما با نااميدي به مقر برگشتيم.
چند روز بعد با آرام شدن نسبی منطقه به اتفاق جعفر عاکف، بهرام روزه و عبدالله آقاجری به منطقه برگشتيم و تا آنجا که توانستيم پيكرهاي شهدا که هنوز در منطقه بودند همچون شهید فریدون مندنیپور را به عقب آوردیم. جستجوی ما در روزهای بعد هم ادامه داشت و با وجودی که 50 روز از عملیات اصلی گذشته بود جعفر عاکف، چهره شهید منوچهر علیی را شناخت و این بزرگوار و دیگر شهدای دیگر را با مشخصاتی که داشتند به ستاد معراج شهدا (سپنتای اهواز) تحویل دادیم اما هنوز رضایت کامل در چهره جعفر نبود، وقتی علت را جویا شدیم گفت: شهید نصرالله رستگار هنوز پیدا نشده!
یکدفعه همه ساکت شدیم. حال ما را كه ديد گفت: ناراحت نباشید بعداً دنبال نصرالله میرویم! سرانجام نصرالله رستگار طی سه مرحله در زمانهای مختلف قطعات بدنش توسط نیروهای پدافندی گردان فتح و فجر پیدا شد و جعفر عاکف که طاقت دوري همرزمانش را نداشت در عملیات نصر 4 در تیرماه سال 66 در جریان آزادسازی ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق در کردستان به آرزوی دیرینه خود رسید و آسماني شد.
#جعفر_عاکف
#تفحص_شهید
#عملیات_نصر4
#عملیات_کربلای5
http://telegram.me/safeer59
◄نوشاد آبداري
نيروهاي گردان فتح بعد از عملیات کربلای پنج و تثبیت اوضاع محور نهرجاسم کمکم آماده میشدند تا برای استراحت به بهبهان برگردند اما جا ماندن پیکر شهدا در منطقه روی دوش همه سنگینی میکرد. روز آخر كه آماده برگشت بودیم يك مرتبه دستي روي شانهام نشست، برگشتم و دیدم نگاههای جعفر عاکف كه با هم مثل دو برادر بوديم حكم به ماندن ميكرد. به همراه فرشاد درویشی، حسن زارع، مهران کرم نسب با اجازه حاج يدالله مواساتي برای برگرداندن پیکر شهدا مانديم و صبح زود به سمت شلمچه و شهرك دوعیجی و از آنجا خود را به منطقه نهر جاسم رساندیم.
عراق مجدد پاتک کرده بود و با بالگردهاي جنگي از همه طرف دژ را میکوبید، از شهرک دوعیجی تا پشت نهرجاسم پر از پيكر نیروهای عراقي و ايراني بود. براي فرمانده گردان حاضر در میدان، علت حضورمان را بازگو كرديم، اشك در چشمانش نشست و با بغض در گلو گفت: پیکر شهدای گردان ما هم چندین روز است در منطقه باقی مانده و نمیتوانیم آنها به عقب بیاوریم. شما دل شیری دارید که چنین مسئولیتی را قبول کردهاید اما الان شرايط بهگونهای است که اگر بخواهید قدمي برداريد تکتیراندازهای دشمن به شما امان نمیدهند و شهادتان حتمي است. هر چه اصرار كرديم بیفایده بود و برای حفظ جانمان اصلا اجازه جلو رفتن را به ما نداد و ما با نااميدي به مقر برگشتيم.
چند روز بعد با آرام شدن نسبی منطقه به اتفاق جعفر عاکف، بهرام روزه و عبدالله آقاجری به منطقه برگشتيم و تا آنجا که توانستيم پيكرهاي شهدا که هنوز در منطقه بودند همچون شهید فریدون مندنیپور را به عقب آوردیم. جستجوی ما در روزهای بعد هم ادامه داشت و با وجودی که 50 روز از عملیات اصلی گذشته بود جعفر عاکف، چهره شهید منوچهر علیی را شناخت و این بزرگوار و دیگر شهدای دیگر را با مشخصاتی که داشتند به ستاد معراج شهدا (سپنتای اهواز) تحویل دادیم اما هنوز رضایت کامل در چهره جعفر نبود، وقتی علت را جویا شدیم گفت: شهید نصرالله رستگار هنوز پیدا نشده!
یکدفعه همه ساکت شدیم. حال ما را كه ديد گفت: ناراحت نباشید بعداً دنبال نصرالله میرویم! سرانجام نصرالله رستگار طی سه مرحله در زمانهای مختلف قطعات بدنش توسط نیروهای پدافندی گردان فتح و فجر پیدا شد و جعفر عاکف که طاقت دوري همرزمانش را نداشت در عملیات نصر 4 در تیرماه سال 66 در جریان آزادسازی ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق در کردستان به آرزوی دیرینه خود رسید و آسماني شد.
#جعفر_عاکف
#تفحص_شهید
#عملیات_نصر4
#عملیات_کربلای5
http://telegram.me/safeer59
اتوئ بدون برق
◄ عبدالصاحب مرائی،نجف زراعت پیشه و حسن برکت
علی جوادی نژاد و فرشاد درویشی به دلیل اندام تنومندی که داشتند، شبها موقع خواب به بچهها میگفتند: هر کس میخواد لباسهایش را اتو کند آنها را تحویل ما دهد. اين دو بزرگوار لباسهای بچهها را میگرفتند کمی به آنها آب میزدند و بعد از تا زدن آنها را زیر پتوی میگذاشتند و تا صبح روی آن میخوابیدند، صبح لباسها را صاف و اتوکشیده به بچهها تحویل میدادند. شوخطبعی و خندهرویی این دو بزرگوار همیشه زبانزده بچههای رزمنده بود. سرانجام علی جوادی نژاد در عملیات بازپسگیری پاسگاهها در هورالهویزه در تابستان 1364 و فرشاد درویشی در عملیات نصر 4 و فتح تپه 2 قشن در تیرماه سال 1366 به شهادت رسیدند و هر دو آسمانی شدند.
#فرشاد_درویشی
#علی_جوادی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄ عبدالصاحب مرائی،نجف زراعت پیشه و حسن برکت
علی جوادی نژاد و فرشاد درویشی به دلیل اندام تنومندی که داشتند، شبها موقع خواب به بچهها میگفتند: هر کس میخواد لباسهایش را اتو کند آنها را تحویل ما دهد. اين دو بزرگوار لباسهای بچهها را میگرفتند کمی به آنها آب میزدند و بعد از تا زدن آنها را زیر پتوی میگذاشتند و تا صبح روی آن میخوابیدند، صبح لباسها را صاف و اتوکشیده به بچهها تحویل میدادند. شوخطبعی و خندهرویی این دو بزرگوار همیشه زبانزده بچههای رزمنده بود. سرانجام علی جوادی نژاد در عملیات بازپسگیری پاسگاهها در هورالهویزه در تابستان 1364 و فرشاد درویشی در عملیات نصر 4 و فتح تپه 2 قشن در تیرماه سال 1366 به شهادت رسیدند و هر دو آسمانی شدند.
#فرشاد_درویشی
#علی_جوادی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
مسئول بئادعائ تدارکات
◄ غلامحسین نواب
غُلام مروج (معروف به اِس غُلوم) یکی از نیروهای سختکوش و زحمتکش و بیادعای جنگ بود، که مسئولیت تدارکات گردان امام حسین(ع) تیپ امام حسن (ع) را برعهده داشت و با افراد زیرمجموعه خود همچون، حمید شفائیان، مجید محسنی، سید غلامحسین نظری، رضا تمامی و اسماعیل آژ سعي در ارائه خدمات عالي به نیروها را داشتند. او مرتب با مسئولين ردهبالای تيپ و لشكر براي گرفتن امكانات بهتر در تماس بود و ميگفت: فرزندان مردم امانت خانوادهها به ما هستند و ما بايد بهترينها را براي آنها فراهم كنيم. هرگاه وسیلهای نیاز داشتیم همه تلاش خود را ميكرد تا دست خالي برنگرديم. در عمليات فاو زير آتش شديد دشمن با ماشين انجاموظیفه میکرد و جيره غذايي را به دست ما میرساند.
برادر مروج بهشدت نسبت به بینظمی و بیدقتی در نگه داشتن وسایل شخصی حساس بود. یک شب در مقر نیروهای گردان فتح در شهر نقده، بعد از نماز مغرب و عشا در حین سخنرانی احمد باعثی، مسئول تدارکات تیپ امام حسن (ع) با یک كيسه پر از لباس زير و زیرپوش جلو آمد و همه را روی زمین ریخت و بیمقدمه فریاد کشید: چرا وقتی به حمام میروید لباسهای خود را در محوطه رها میکنید و دوبار درخواست لباس زیر میکنید؟! بابا امکانات نیست، نداریم! باید درست مصرف کنید.
همه بچهها سرشان از خجالت پایین بود اما یک باره مراسم سخنرانی بهم خورد و مثل دستفروشان جمعهبازار هر کس دنبال لباس زیر خود میگشت که واقعا صحنههای خندهداری بود! سرانجام برادر مروج در تیرماه سال 1366 در ارتفاعات قشن ماووت عراق هنگام کمکرسانی به نیروها بر اثر اصابت خمپاره در کنار ماشین تدارکات زخمی شد و یک پای خود را از دست داد اما باز هم دست از حضور در جبهه برنداشت و با وجودی که یک پایش را کامل از دست داده بود تا پایان جنگ در میدانهای نبرد حضور بسیار فعالی داشت و به نیروها خدمترسانی میکرد. سرانجام این مرد بزرگ، پس از سالها تحمل مجروحیت ناشی از جنگ در سال 1390 بر اثر حمله قلبی به دیار دوستان شهیدش رهسپار شد.
#اس_غلوم
#استاد_غلام_مروج
#تدارکات
#بیت_المال
http://telegram.me/safeer59
◄ غلامحسین نواب
غُلام مروج (معروف به اِس غُلوم) یکی از نیروهای سختکوش و زحمتکش و بیادعای جنگ بود، که مسئولیت تدارکات گردان امام حسین(ع) تیپ امام حسن (ع) را برعهده داشت و با افراد زیرمجموعه خود همچون، حمید شفائیان، مجید محسنی، سید غلامحسین نظری، رضا تمامی و اسماعیل آژ سعي در ارائه خدمات عالي به نیروها را داشتند. او مرتب با مسئولين ردهبالای تيپ و لشكر براي گرفتن امكانات بهتر در تماس بود و ميگفت: فرزندان مردم امانت خانوادهها به ما هستند و ما بايد بهترينها را براي آنها فراهم كنيم. هرگاه وسیلهای نیاز داشتیم همه تلاش خود را ميكرد تا دست خالي برنگرديم. در عمليات فاو زير آتش شديد دشمن با ماشين انجاموظیفه میکرد و جيره غذايي را به دست ما میرساند.
برادر مروج بهشدت نسبت به بینظمی و بیدقتی در نگه داشتن وسایل شخصی حساس بود. یک شب در مقر نیروهای گردان فتح در شهر نقده، بعد از نماز مغرب و عشا در حین سخنرانی احمد باعثی، مسئول تدارکات تیپ امام حسن (ع) با یک كيسه پر از لباس زير و زیرپوش جلو آمد و همه را روی زمین ریخت و بیمقدمه فریاد کشید: چرا وقتی به حمام میروید لباسهای خود را در محوطه رها میکنید و دوبار درخواست لباس زیر میکنید؟! بابا امکانات نیست، نداریم! باید درست مصرف کنید.
همه بچهها سرشان از خجالت پایین بود اما یک باره مراسم سخنرانی بهم خورد و مثل دستفروشان جمعهبازار هر کس دنبال لباس زیر خود میگشت که واقعا صحنههای خندهداری بود! سرانجام برادر مروج در تیرماه سال 1366 در ارتفاعات قشن ماووت عراق هنگام کمکرسانی به نیروها بر اثر اصابت خمپاره در کنار ماشین تدارکات زخمی شد و یک پای خود را از دست داد اما باز هم دست از حضور در جبهه برنداشت و با وجودی که یک پایش را کامل از دست داده بود تا پایان جنگ در میدانهای نبرد حضور بسیار فعالی داشت و به نیروها خدمترسانی میکرد. سرانجام این مرد بزرگ، پس از سالها تحمل مجروحیت ناشی از جنگ در سال 1390 بر اثر حمله قلبی به دیار دوستان شهیدش رهسپار شد.
#اس_غلوم
#استاد_غلام_مروج
#تدارکات
#بیت_المال
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
عملیات بدر پادگان شهید بهروز غلامی(سایت خیبر) : رجز خوانی و لحظه عزیمت گردان ها از میدان صبحگاه و عبور از زیر طاق نصرت به شط علی جهت شکست خط دشمن در شرق دجله محورهای الصخره و البیضه اسفند 1363
#عملیات_بدر
#سایت_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
#عملیات_بدر
#سایت_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
پیشبینئ
◄مجید آموزگاران
دو هفته قبل از عملیات نصر 4 در تیرماه سال 1366 جهت آزادسازی ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق در مقر بوالحسن نزدیک بانه کردستان مستقر شدیم. برای آمادگی لازم در عملیات هر روز با نیروهای گردان چندین ساعت کوهپیمایی داشتیم، چند روز مانده به عملیات، بعد از برگشت از کوه به دلیل نبود آب گرم، مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم که دچار گرفتگی شدید عضلات شدم. پس از مراجعه به درمانگاه و تزریق چندین آمپول، مهدی شادروان هر شب با پماد بدن مرا با شوخیهای خاص خودش ماساژ میداد.
هنوز کاملا بهبود پیدا نکرده بودم که دستور حرکت برای عملیات صادر شد. من و مهدی به دلیل مشکلی که داشتیم جلو ماشین نشستیم، مهدی در مسیر به من گفت: در این عملیات به من الهام شده به شهادت میرسم. فکر کردم مثل همیشه این حرف او هم یک شوخی ست. اما در ادامه عملیات یک خمپاره در جمع چهارنفره ما افتاد و مصطفی شبانه و مهدی شادروان به شهادت رسیدند و من زخمی شدم و گویی همان الهامی که به او شده بود این بار شوخی نبود و حقیقت داشت.
#الهام
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#مهدی_روشندل
#کمال_شبانه
http://telegram.me/safeer59
◄مجید آموزگاران
دو هفته قبل از عملیات نصر 4 در تیرماه سال 1366 جهت آزادسازی ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق در مقر بوالحسن نزدیک بانه کردستان مستقر شدیم. برای آمادگی لازم در عملیات هر روز با نیروهای گردان چندین ساعت کوهپیمایی داشتیم، چند روز مانده به عملیات، بعد از برگشت از کوه به دلیل نبود آب گرم، مجبور شدم با آب سرد دوش بگیرم که دچار گرفتگی شدید عضلات شدم. پس از مراجعه به درمانگاه و تزریق چندین آمپول، مهدی شادروان هر شب با پماد بدن مرا با شوخیهای خاص خودش ماساژ میداد.
هنوز کاملا بهبود پیدا نکرده بودم که دستور حرکت برای عملیات صادر شد. من و مهدی به دلیل مشکلی که داشتیم جلو ماشین نشستیم، مهدی در مسیر به من گفت: در این عملیات به من الهام شده به شهادت میرسم. فکر کردم مثل همیشه این حرف او هم یک شوخی ست. اما در ادامه عملیات یک خمپاره در جمع چهارنفره ما افتاد و مصطفی شبانه و مهدی شادروان به شهادت رسیدند و من زخمی شدم و گویی همان الهامی که به او شده بود این بار شوخی نبود و حقیقت داشت.
#الهام
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#مهدی_روشندل
#کمال_شبانه
http://telegram.me/safeer59