عکسی گویاتر از متن :
این مردم چنین فرزندانی را فدای سرزمین اجدایشان کردند
هر سه نفر شهید شدند و
نیاز به شفاعت یکدیگر پیدا نکردند
در این سن مرگ را به
سخره گرفتن کار هر کسی نیست.
مواظب باشیم ما برای ایران خون ها داده و خون دل ها خورده ایم........................
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
این مردم چنین فرزندانی را فدای سرزمین اجدایشان کردند
هر سه نفر شهید شدند و
نیاز به شفاعت یکدیگر پیدا نکردند
در این سن مرگ را به
سخره گرفتن کار هر کسی نیست.
مواظب باشیم ما برای ایران خون ها داده و خون دل ها خورده ایم........................
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
مات و مبهوت
محمود پنجه بند
مسعود پيشبهار و سلمان حاجوی چند ماه بعد از شروع جنگ به جذب سپاه بهبهان درآمدند. سلمان حاجوی جوان خندان و مهرباني بود كه با اولين برخورد همه را جذب خود میکرد، مسعود پيشبهار هم با سلمان رابطه بسيار دوستانهای داشت و همیشه با هم بودند. در عملیات معروف به 25 فروردین 1360 در منطقه محور شوش سلمان حاجوی درحالیکه ضامن نارنجک را کشیده بود و خيز برداشت تا آن را پرتاب کند مورد هدف گلوله قرار گرفته و نارنجک از دستش افتاد و منفجر شد و در دم به شهادت رسيد.
مسعود پيشبهار كه شاهد این صحنه بود با حالتی شوک زده بالاي پيكر سلمان ایستاده بود و هیچگونه واکنشی نداشت! سريع او را هل دادم تا روی زمین افتاد و گفتم: مگر حجم بالاي آتش دشمن را نميبيني؟! و سعي كردم هر طور شده او را دلداری داده و آرام كنم، ساعتي بعد با كمك برادر شکراللهکرمیعبایی پيكر مطهر شهیدان سلمان حاجوی، یحیی هاشمی، عبدالمجید محمد جعفری و مرتضی شریعتی را به عقب منتقل کردیم.
سرانجام مسعود پيشبهار که طاقت دوري دوست صمیمی خود نداشت در مرحله سوم عملیات بیتالمقدس در ۲۱ اردیبهشت 61 در منطقه شلمچه به شهادت رسید و به خیل شهدا پیوست.
#سلمان_حاجوی
#تیپ_72_ملت
#مسعود_پیشبهار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
محمود پنجه بند
مسعود پيشبهار و سلمان حاجوی چند ماه بعد از شروع جنگ به جذب سپاه بهبهان درآمدند. سلمان حاجوی جوان خندان و مهرباني بود كه با اولين برخورد همه را جذب خود میکرد، مسعود پيشبهار هم با سلمان رابطه بسيار دوستانهای داشت و همیشه با هم بودند. در عملیات معروف به 25 فروردین 1360 در منطقه محور شوش سلمان حاجوی درحالیکه ضامن نارنجک را کشیده بود و خيز برداشت تا آن را پرتاب کند مورد هدف گلوله قرار گرفته و نارنجک از دستش افتاد و منفجر شد و در دم به شهادت رسيد.
مسعود پيشبهار كه شاهد این صحنه بود با حالتی شوک زده بالاي پيكر سلمان ایستاده بود و هیچگونه واکنشی نداشت! سريع او را هل دادم تا روی زمین افتاد و گفتم: مگر حجم بالاي آتش دشمن را نميبيني؟! و سعي كردم هر طور شده او را دلداری داده و آرام كنم، ساعتي بعد با كمك برادر شکراللهکرمیعبایی پيكر مطهر شهیدان سلمان حاجوی، یحیی هاشمی، عبدالمجید محمد جعفری و مرتضی شریعتی را به عقب منتقل کردیم.
سرانجام مسعود پيشبهار که طاقت دوري دوست صمیمی خود نداشت در مرحله سوم عملیات بیتالمقدس در ۲۱ اردیبهشت 61 در منطقه شلمچه به شهادت رسید و به خیل شهدا پیوست.
#سلمان_حاجوی
#تیپ_72_ملت
#مسعود_پیشبهار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
دوران باشکوه
امین شریعتی
بعد از عمليات شهيد مدني در سال 1360 كه باعث آزادسازي دهلاويه شد حسن باقري از من خواست تا سريعا به اهواز رفته و گزارش كامل عمليات را به ايشان ارائه داده و ستاد را در جریان امور منطقه قرار دهم. بهتنهایی با جيپ ارتشی از سمت جاده قديم دهلاویه بهطرف اهواز به راه افتادم مسئوليت سخت جنگ و بیخوابی، فشار زيادي روي من آورده بود و متاسفانه در بين راه خوابم برد و ماشین از جاده خارج و واژگون شد و من بهطور معجزهآسایی توسط مردم محلي و ماشینهای عبوري که صحنه تصادف را دیده بودند نجات پيدا كرده و به درمانگاه منتقل شدم و بعد از یک مداواي سرپايي هر طور بود خودم را جهت ارائه گزارش به ستاد فرماندهي در اهواز رساندم.
#امین_شریعتی
#تیپ_72_ملت
#حسن_باقری
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
امین شریعتی
بعد از عمليات شهيد مدني در سال 1360 كه باعث آزادسازي دهلاويه شد حسن باقري از من خواست تا سريعا به اهواز رفته و گزارش كامل عمليات را به ايشان ارائه داده و ستاد را در جریان امور منطقه قرار دهم. بهتنهایی با جيپ ارتشی از سمت جاده قديم دهلاویه بهطرف اهواز به راه افتادم مسئوليت سخت جنگ و بیخوابی، فشار زيادي روي من آورده بود و متاسفانه در بين راه خوابم برد و ماشین از جاده خارج و واژگون شد و من بهطور معجزهآسایی توسط مردم محلي و ماشینهای عبوري که صحنه تصادف را دیده بودند نجات پيدا كرده و به درمانگاه منتقل شدم و بعد از یک مداواي سرپايي هر طور بود خودم را جهت ارائه گزارش به ستاد فرماندهي در اهواز رساندم.
#امین_شریعتی
#تیپ_72_ملت
#حسن_باقری
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
اتاق عمل با سوزن قفلئ
لطفالله منادی
در عملیات طریقالقدس در سال 1360 حمدالله راد چند ترکش کوچک داخل دست و پایش خورده بود، بعد از چند روز او را با موتور به بیمارستان سوسنگرد بردم که آنها را بیرون بياورد، وقتی کادر درمان اوضاع دستش را دیدند گفتند: باید به اتاق عمل برود تا پس از بيهوشي موضعي بتوانیم ترکشها را بیرون بیاورند. حمدالله چون میدانست اين عمل زمانبر است قبول نكرد و گفت: سریع برگردیم خط که آنجا بیشتر به حضور ما نیاز دارند.
از بيمارستان که بیرون آمدیم يك سوزنقفلی از جيبش بيرون آورد به من داد و گفت: ترکشها زیرپوست هستند میتونی آنها را بیرون بیاری؟! گفتم: نه اين كار من نيست! همانجا کنار موتورسیکلت نشست و خودش تركشها را با نوک سوزن یکی یکی بیرون آورد. تا مدتها هر وقت مرا میدید با كنايه و شوخي میگفت: نه اين كار من نيست! و کلی به ما میخندید.
*** حاج لطفالله منادی پس از تحمل بیماریهای سخت ناشی از جنگ در اسفندماه 1396 به دیدار حق رهسپار شد
#حمدالله_راد
#تیپ_72_ملت
#لطف_الله_منادی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
لطفالله منادی
در عملیات طریقالقدس در سال 1360 حمدالله راد چند ترکش کوچک داخل دست و پایش خورده بود، بعد از چند روز او را با موتور به بیمارستان سوسنگرد بردم که آنها را بیرون بياورد، وقتی کادر درمان اوضاع دستش را دیدند گفتند: باید به اتاق عمل برود تا پس از بيهوشي موضعي بتوانیم ترکشها را بیرون بیاورند. حمدالله چون میدانست اين عمل زمانبر است قبول نكرد و گفت: سریع برگردیم خط که آنجا بیشتر به حضور ما نیاز دارند.
از بيمارستان که بیرون آمدیم يك سوزنقفلی از جيبش بيرون آورد به من داد و گفت: ترکشها زیرپوست هستند میتونی آنها را بیرون بیاری؟! گفتم: نه اين كار من نيست! همانجا کنار موتورسیکلت نشست و خودش تركشها را با نوک سوزن یکی یکی بیرون آورد. تا مدتها هر وقت مرا میدید با كنايه و شوخي میگفت: نه اين كار من نيست! و کلی به ما میخندید.
*** حاج لطفالله منادی پس از تحمل بیماریهای سخت ناشی از جنگ در اسفندماه 1396 به دیدار حق رهسپار شد
#حمدالله_راد
#تیپ_72_ملت
#لطف_الله_منادی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
قامت فرماندهئ
امیر فروزی
23 فروردین سال 1360 به همراه یحیی هاشمی فرمانده گروه و چند نفر دیگر برای شناسایی و آمادگی عملیاتی در منطقه زغن شوش (عملیات 25فروردین 1359 منطقه عملیاتی شوش) به سمت خط مقدم حرکت کردیم. یحیی بسیار شجاع، ورزیده و هوش سرشاری داشت. با توجه به گذراندن خدمت سربازی و شناخت کافی از محور عملیاتی مثل کسی که سالها کار نظامی انجام داده باشد، همه شیارهای مین گزاری شده، تپههای مهم، محل سنگرها و زاغههای مهمات و همچنین موقعیت استقرار دشمن را به ما نشان داد و نحوه قرار گرفتن هر کدام از نیروها را در ورودی شیارها مشخص کرد و شرح وظایف هر کسی را یادآور شد و تاکید کرد با توجه به اینکه در شناسایی هستیم نباید با عراقیها درگیر شویم.
بعد از شناسایی منطقه و توصیههای لازم به سنگرهاي خود برگشتیم تا برای عمليات آمادگي لازم را داشته باشیم. فردای آن روز با مدیریت درست برادر هاشمی توانستیم در آن عمليات پيروزی بزرگی به دست بیاوریم و به همه اهداف مشخص شده دست پیدا کنیم، اما سید يحيي هاشمي فرمانده شجاع ما، به همراه سلمان حاجوي تيربارچي، مرتضی شریعتی و عبدالمجید محمدجعفری به شهادت رسیدند و نامشان جاودانه ماند.
#عملیات_25_فروردین_شوش
#تیپ_72_ملت
#یحیی_هاشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
امیر فروزی
23 فروردین سال 1360 به همراه یحیی هاشمی فرمانده گروه و چند نفر دیگر برای شناسایی و آمادگی عملیاتی در منطقه زغن شوش (عملیات 25فروردین 1359 منطقه عملیاتی شوش) به سمت خط مقدم حرکت کردیم. یحیی بسیار شجاع، ورزیده و هوش سرشاری داشت. با توجه به گذراندن خدمت سربازی و شناخت کافی از محور عملیاتی مثل کسی که سالها کار نظامی انجام داده باشد، همه شیارهای مین گزاری شده، تپههای مهم، محل سنگرها و زاغههای مهمات و همچنین موقعیت استقرار دشمن را به ما نشان داد و نحوه قرار گرفتن هر کدام از نیروها را در ورودی شیارها مشخص کرد و شرح وظایف هر کسی را یادآور شد و تاکید کرد با توجه به اینکه در شناسایی هستیم نباید با عراقیها درگیر شویم.
بعد از شناسایی منطقه و توصیههای لازم به سنگرهاي خود برگشتیم تا برای عمليات آمادگي لازم را داشته باشیم. فردای آن روز با مدیریت درست برادر هاشمی توانستیم در آن عمليات پيروزی بزرگی به دست بیاوریم و به همه اهداف مشخص شده دست پیدا کنیم، اما سید يحيي هاشمي فرمانده شجاع ما، به همراه سلمان حاجوي تيربارچي، مرتضی شریعتی و عبدالمجید محمدجعفری به شهادت رسیدند و نامشان جاودانه ماند.
#عملیات_25_فروردین_شوش
#تیپ_72_ملت
#یحیی_هاشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
آن گاه که استراتژی غلط باشد، فداکاری ژنرال و سرباز در میدان، ره به جایی نخواهد برد.
When the strategy is wrong, the sacrifice of the general and the soldier in the field will not go anywhere.
#استراتژی
#راهبرد
#استراتژی_خوب
#استراتژی_بد
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
When the strategy is wrong, the sacrifice of the general and the soldier in the field will not go anywhere.
#استراتژی
#راهبرد
#استراتژی_خوب
#استراتژی_بد
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
آزادگی و حریت
"اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی ترسید، لااقل در دنیا آزاده و جوانمرد باشید"
"If you don't have a religion and you don't fear the Day of Judgment, at least be free and fair in the world"
روز عاشورا و پس از آنکه همه یاران و اصحاب امام به شهادت رسیده و به تنهایی مشغول نبرد بودند و تیرها و نیزهها از هر سو بدن مبارک ایشان را آماج خود قرار داده و آخرین رمق های خود را برای ادامه مبارزه و جهاد بکار بسته بودند ناگهان نگاهشان به لشکر انبوهی می افتد که به فرماندهی شمر قصد حمله به خیمههای امام را داشتند. ایشان با دیدن این صحنه رو به آنها کرده و فرمودند: «ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نمیهراسید، در دنیایتان آزاده باشید و... شمر گفت: حسین! چه می گویی!؟ امام فرمود: من با شما می جنگم و شما با من نبرد می کنید، این زنان گناهی ندارند؛ پس تا من زنده هستم از تعرض یاغیانتان به خانواده من جلوگیری نمایید و به خیمهها حمله نکنید».
#نهضت_حسینی
#آزادگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
"اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی ترسید، لااقل در دنیا آزاده و جوانمرد باشید"
"If you don't have a religion and you don't fear the Day of Judgment, at least be free and fair in the world"
روز عاشورا و پس از آنکه همه یاران و اصحاب امام به شهادت رسیده و به تنهایی مشغول نبرد بودند و تیرها و نیزهها از هر سو بدن مبارک ایشان را آماج خود قرار داده و آخرین رمق های خود را برای ادامه مبارزه و جهاد بکار بسته بودند ناگهان نگاهشان به لشکر انبوهی می افتد که به فرماندهی شمر قصد حمله به خیمههای امام را داشتند. ایشان با دیدن این صحنه رو به آنها کرده و فرمودند: «ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نمیهراسید، در دنیایتان آزاده باشید و... شمر گفت: حسین! چه می گویی!؟ امام فرمود: من با شما می جنگم و شما با من نبرد می کنید، این زنان گناهی ندارند؛ پس تا من زنده هستم از تعرض یاغیانتان به خانواده من جلوگیری نمایید و به خیمهها حمله نکنید».
#نهضت_حسینی
#آزادگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
مجاهدان روز شنبه چه کسانی بوده و هستند؟؟
ظهر جمعه بود که خبر به محمدعلی شاه رسید که کار از دست رفته و او پنهانی به سمت سفارت روسیه رفت و پناهنده شد. حوالی عصر بود که سردار اسعد ،محمدولیخان تنکابنی ،مجاهدان بختیاری و گیلانی از یک سو و ستارخان و باقرخان و مجاهدان آذربایجان از سوی دیگر به سمت میدان بهارستان رفته و ویرانههای مجلس را فتح کردند. تهران دقیقاً جمعه ۲۴ تیرماه ۱۲۸۸ به دست مجاهدان تبریز، گیلان و بختیاری فتح شد ؛ اما درست یک روز بعد بود که فتح تهران به دست مجاهدانی که در روزهای کوتاه استبداد محمدعلی شاهی در گوشهای به دعاگویی سلطان مشغول بودند، تسخیر شد. مجاهدانی که از پستوی خانهها بیرون آمده بودند و سهمشان را طلب میکردند. مجاهدانی که از ۲۵ تیر ۱۲۸۸ در تاریخ به «مجاهدان روز شنبه» معروف شدند.
گرچه ضربالمثل «مجاهدان روز شنبه» بعد از فتح تهران در ادبیات فارسی مصطلح شد اما حضور چنین افرادی در تاریخ به این واقعه تاریخی منحصر نبود و این واقعه تنها لقبی برای آنها به همراه داشت. تاریخ کشورهایی که سابقه انقلابیگری و تغییرات زیربنایی مانند ایران را دارند همیشه پر از افرادی به اصطلاح ابنالوقت است که ماهی از آب گلآلوده میگیرند. افرادی که به اصطلاح دیگر حزب باد هستند و هر طرف که منفعت داشته باشد همان سمت میروند.
ادبیات فارسی پیش از فتح تهران نیز بارها به چنین افرادی اشاره کرده است. معروفترین نمونه آن شعر شیران علم مولانا است که معتقد است برخی از افراد مانند شیرهایی که روی پرچم هستند به هر سمتی که باد میآید حمله میکنند و دربارهشان میسراید:
«این همه شیران ولی شیر علم/ حملهشان از باد باشد دم بدم/ حملهشان پیداست و ناپیداست باد/ آنک ناپیداست هرگز گم مباد.»
*** در انقلاب و جنگ هشت ساله عراق علیه ایران از این مجاهدان شنبه کم دیده نمی شود ......
#مشروطه
#ابراهیم_زاده_فرزانه_سایت_تاریخ_ایرانی
#مجاهدان_روز_شب
#نون_به_نرخ_روز_خوردن
#حزب_باد
#نفاق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
ظهر جمعه بود که خبر به محمدعلی شاه رسید که کار از دست رفته و او پنهانی به سمت سفارت روسیه رفت و پناهنده شد. حوالی عصر بود که سردار اسعد ،محمدولیخان تنکابنی ،مجاهدان بختیاری و گیلانی از یک سو و ستارخان و باقرخان و مجاهدان آذربایجان از سوی دیگر به سمت میدان بهارستان رفته و ویرانههای مجلس را فتح کردند. تهران دقیقاً جمعه ۲۴ تیرماه ۱۲۸۸ به دست مجاهدان تبریز، گیلان و بختیاری فتح شد ؛ اما درست یک روز بعد بود که فتح تهران به دست مجاهدانی که در روزهای کوتاه استبداد محمدعلی شاهی در گوشهای به دعاگویی سلطان مشغول بودند، تسخیر شد. مجاهدانی که از پستوی خانهها بیرون آمده بودند و سهمشان را طلب میکردند. مجاهدانی که از ۲۵ تیر ۱۲۸۸ در تاریخ به «مجاهدان روز شنبه» معروف شدند.
گرچه ضربالمثل «مجاهدان روز شنبه» بعد از فتح تهران در ادبیات فارسی مصطلح شد اما حضور چنین افرادی در تاریخ به این واقعه تاریخی منحصر نبود و این واقعه تنها لقبی برای آنها به همراه داشت. تاریخ کشورهایی که سابقه انقلابیگری و تغییرات زیربنایی مانند ایران را دارند همیشه پر از افرادی به اصطلاح ابنالوقت است که ماهی از آب گلآلوده میگیرند. افرادی که به اصطلاح دیگر حزب باد هستند و هر طرف که منفعت داشته باشد همان سمت میروند.
ادبیات فارسی پیش از فتح تهران نیز بارها به چنین افرادی اشاره کرده است. معروفترین نمونه آن شعر شیران علم مولانا است که معتقد است برخی از افراد مانند شیرهایی که روی پرچم هستند به هر سمتی که باد میآید حمله میکنند و دربارهشان میسراید:
«این همه شیران ولی شیر علم/ حملهشان از باد باشد دم بدم/ حملهشان پیداست و ناپیداست باد/ آنک ناپیداست هرگز گم مباد.»
*** در انقلاب و جنگ هشت ساله عراق علیه ایران از این مجاهدان شنبه کم دیده نمی شود ......
#مشروطه
#ابراهیم_زاده_فرزانه_سایت_تاریخ_ایرانی
#مجاهدان_روز_شب
#نون_به_نرخ_روز_خوردن
#حزب_باد
#نفاق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
روزهخوارئ
راوی :یوسف زمانزاده
در شهریور سال ۱۳۶۰ مصادف با ماه مبارک رمضان به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام و بعد از انتقال به شهر شوش كه دكتر مجيد بقايي فرمانده سپاه آنجا را بر عهده داشت با تجهیز لباس رزم و دریافت اسلحه ژ-3 در خط پدافندی تپههاي اطراف شوش مستقر شديم.
فاصله ما با عراقیها در بعضی مناطق كمتر از 15 متر بود و گاه نبرد بهصورت تنبهتن صورت میگرفت. در آن تابستان گرم و سوزان با دماي 50درجه روزها، زیر آتش شدید مشغول كندن شیار و سنگر بودیم و شبها در سنگرهای انفرادی مشغول پست نگهبانی میشدیم. در سنگرهای تجمعی ۶ تا ۷ نفره به دلیل نبود امكانات برای فرار از گرما با کارتن پنکه دستی درست کرده بوديم و برای در امان ماندن از نیش پشهکورهها كه با خارش شديد و گاه خونريزي همراه بود مجبور به استفاده از پماد میشدیم تا شب را كمي راحتتر بخوابيم هر چند تعداد پشهکورهها آنقدر زياد بود كه هر شیوهای بکار میبستیم و حتی استفاده از پماد هم بینتیجه بود.
يك هفته بعد از ماندن در خط به همراه برادران مرتضی متذکر، محمود اسدی، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم. به خاطر موشکباران، شهر دزفول تقریباً خالی از سکنه بود. بعد حمام و ساعتها گرسنگي با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان در کوچه خلوت کم رفتوآمدی چفیهاي روی زمین پهن کردیم تا چند لقمهای بخوریم.
در همین لحظه پیرزنی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت گفت: مگر نمیدانید ماه رمضان است، چرا روزهخواری ميكنيد؟! گفتیم: مادر، ما از خط مقدم آمدهایم تا حمام کنیم، گرسنه هستيم و رزمندهایم و نمیتوانیم روزه بگیریم. بعد از خوردن چند لقمه بايد سريع به میدان جنگ برگرديم. اما پيرزن با توضيحات ما قانع نشد و با سروصدا حرفهاي خودش را تکرار میکرد. با ادامه این وضعیت و ترس از جمع شدن مردم، بساط نهار را جمع كرده و خيلي سريع آنجا را ترك كرديم و گرسنه به خط برگشتیم و لقمه نان و پنیر را با طعم آتش نوش جان کردیم.
#روزه_خواری
#تیپ_72_ملت
#جبهه_شوش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی :یوسف زمانزاده
در شهریور سال ۱۳۶۰ مصادف با ماه مبارک رمضان به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام و بعد از انتقال به شهر شوش كه دكتر مجيد بقايي فرمانده سپاه آنجا را بر عهده داشت با تجهیز لباس رزم و دریافت اسلحه ژ-3 در خط پدافندی تپههاي اطراف شوش مستقر شديم.
فاصله ما با عراقیها در بعضی مناطق كمتر از 15 متر بود و گاه نبرد بهصورت تنبهتن صورت میگرفت. در آن تابستان گرم و سوزان با دماي 50درجه روزها، زیر آتش شدید مشغول كندن شیار و سنگر بودیم و شبها در سنگرهای انفرادی مشغول پست نگهبانی میشدیم. در سنگرهای تجمعی ۶ تا ۷ نفره به دلیل نبود امكانات برای فرار از گرما با کارتن پنکه دستی درست کرده بوديم و برای در امان ماندن از نیش پشهکورهها كه با خارش شديد و گاه خونريزي همراه بود مجبور به استفاده از پماد میشدیم تا شب را كمي راحتتر بخوابيم هر چند تعداد پشهکورهها آنقدر زياد بود كه هر شیوهای بکار میبستیم و حتی استفاده از پماد هم بینتیجه بود.
يك هفته بعد از ماندن در خط به همراه برادران مرتضی متذکر، محمود اسدی، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم. به خاطر موشکباران، شهر دزفول تقریباً خالی از سکنه بود. بعد حمام و ساعتها گرسنگي با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان در کوچه خلوت کم رفتوآمدی چفیهاي روی زمین پهن کردیم تا چند لقمهای بخوریم.
در همین لحظه پیرزنی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت گفت: مگر نمیدانید ماه رمضان است، چرا روزهخواری ميكنيد؟! گفتیم: مادر، ما از خط مقدم آمدهایم تا حمام کنیم، گرسنه هستيم و رزمندهایم و نمیتوانیم روزه بگیریم. بعد از خوردن چند لقمه بايد سريع به میدان جنگ برگرديم. اما پيرزن با توضيحات ما قانع نشد و با سروصدا حرفهاي خودش را تکرار میکرد. با ادامه این وضعیت و ترس از جمع شدن مردم، بساط نهار را جمع كرده و خيلي سريع آنجا را ترك كرديم و گرسنه به خط برگشتیم و لقمه نان و پنیر را با طعم آتش نوش جان کردیم.
#روزه_خواری
#تیپ_72_ملت
#جبهه_شوش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
پرهیز از ظلم
حضرت اباعبدالله الحسين«سلاماللهعليه» در روز عاشورا و موقعي که همۀ اصحاب و ياران به شهادت رسیده بودهاند، يعني در آن موقعیت حساس، که لازم است مهمترین و حساسترین مطالب بیان شود، آخرین وصیت خود به فرزند برومندشان که در حقیقت آخرین وصیت ایشان به شیعیان و بلکه بشریت است را چنین بیان می فرمايند:
«يا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ» [ الكافي،ج 2 ، ص 331]
ای فرزندم، از ظلم به کسی که در برابر تو ، هیچ یاری کنندهای به جز خداوند ندارد، بر حذر باش.
#ظلم_ستم
#امام_حسین_ع
#عدالت
http://telegram.me/safeer59
حضرت اباعبدالله الحسين«سلاماللهعليه» در روز عاشورا و موقعي که همۀ اصحاب و ياران به شهادت رسیده بودهاند، يعني در آن موقعیت حساس، که لازم است مهمترین و حساسترین مطالب بیان شود، آخرین وصیت خود به فرزند برومندشان که در حقیقت آخرین وصیت ایشان به شیعیان و بلکه بشریت است را چنین بیان می فرمايند:
«يا بُنَيَّ إِيَّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِراً إِلَّا اللَّهَ» [ الكافي،ج 2 ، ص 331]
ای فرزندم، از ظلم به کسی که در برابر تو ، هیچ یاری کنندهای به جز خداوند ندارد، بر حذر باش.
#ظلم_ستم
#امام_حسین_ع
#عدالت
http://telegram.me/safeer59
وصیت شهدا
راوی: باقر اسدیان
قبل ازعملیات نصر چهار هر کس وصیتی می کرد."عبدالله سپهری مهر" گفت: من یک ماه روزه بدهکارم، چه کسی قضای آن را برایم می گیرد؟ "رجب آقاجری" و "یحیی شهرویی" هم همین وصیت را کردند. من قبول کردم که به وصایای آنها عمل کنم.
هر سه با هم در یک سنگر در همان عمليات شهید شدند و من شاهد شهادت آنها در چند قدمی خودم بودم و وصیت آنها بر گردن من ماند و در همان سال اول به وصيت انها عمل كردم.
#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_سپهری_مهر
#رجب_آقاجاری
#یحیی_شهرویی
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر4
#ماووت_عراق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: باقر اسدیان
قبل ازعملیات نصر چهار هر کس وصیتی می کرد."عبدالله سپهری مهر" گفت: من یک ماه روزه بدهکارم، چه کسی قضای آن را برایم می گیرد؟ "رجب آقاجری" و "یحیی شهرویی" هم همین وصیت را کردند. من قبول کردم که به وصایای آنها عمل کنم.
هر سه با هم در یک سنگر در همان عمليات شهید شدند و من شاهد شهادت آنها در چند قدمی خودم بودم و وصیت آنها بر گردن من ماند و در همان سال اول به وصيت انها عمل كردم.
#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_سپهری_مهر
#رجب_آقاجاری
#یحیی_شهرویی
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر4
#ماووت_عراق
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
ممد بابا
عبدالصاحب مرائی
محمد درویش پسند در بین خانواده و دوستان به "ممد بابا" مشهور بود. او سرباز حاج لطفالله جهانتاب بود ولی برای حضور در عملیاتها هر طور بود خود را به جمع گردانهای بهبهان میرساند. یک روز مانده به عملیات کربلای 5 با حاج لطفالله برای پیدا کردن محمد به مقر گروهان پُل در جاده اهواز - خرمشهر آمدیم و محمد را پیدا کردیم. حاج لطفالله خیلی جدی به او گفت: مگر شما سرباز من نیستی! چرا بدون اجازه به اینجا آمدی؟!
محمد با لبخند همیشگی و با حُجب و حیای خاصی که همیشه داشت سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد که سرش را بلند کرد با چشمان پر از التماس بدون اینکه کلامی بگوید به حاج لطفالله فهماند که دوست دارد در این عملیات در کنار نیروهای بهبهان حضور داشته باشد. حاج لطفالله وقتی چهره مصمم او را دید از من خواست کولهپشتی او را که همراهمان بود تحویلش دهم، او را در آغوش گرفت و با او خدا حافظی کردیم، محمد بابا در عملیات کربلای 5 زخمی شد، اما سرانجام این جوان رعنا و دوست داشتنی که واقعا الگوی اخلاق بود در 8 تیرماه 1366 در عملیات نصر 4 در جریان آزادسازی ارتفاعات قشن، مشرف بر شهر ماووت عراق در جمع نیروهای گردان فتح به شهادت رسید و آسمانی شد.
#محمد_درویش_پسند
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59
عبدالصاحب مرائی
محمد درویش پسند در بین خانواده و دوستان به "ممد بابا" مشهور بود. او سرباز حاج لطفالله جهانتاب بود ولی برای حضور در عملیاتها هر طور بود خود را به جمع گردانهای بهبهان میرساند. یک روز مانده به عملیات کربلای 5 با حاج لطفالله برای پیدا کردن محمد به مقر گروهان پُل در جاده اهواز - خرمشهر آمدیم و محمد را پیدا کردیم. حاج لطفالله خیلی جدی به او گفت: مگر شما سرباز من نیستی! چرا بدون اجازه به اینجا آمدی؟!
محمد با لبخند همیشگی و با حُجب و حیای خاصی که همیشه داشت سرش را پایین انداخت و چند لحظه بعد که سرش را بلند کرد با چشمان پر از التماس بدون اینکه کلامی بگوید به حاج لطفالله فهماند که دوست دارد در این عملیات در کنار نیروهای بهبهان حضور داشته باشد. حاج لطفالله وقتی چهره مصمم او را دید از من خواست کولهپشتی او را که همراهمان بود تحویلش دهم، او را در آغوش گرفت و با او خدا حافظی کردیم، محمد بابا در عملیات کربلای 5 زخمی شد، اما سرانجام این جوان رعنا و دوست داشتنی که واقعا الگوی اخلاق بود در 8 تیرماه 1366 در عملیات نصر 4 در جریان آزادسازی ارتفاعات قشن، مشرف بر شهر ماووت عراق در جمع نیروهای گردان فتح به شهادت رسید و آسمانی شد.
#محمد_درویش_پسند
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59
نوار ترانه
◄اسماعیل آژ
بعد از عملیات نصر۴ در تیرماه 1366 در منطقه ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق مدتی به دنبال یافتن پیکر شهدا و انتقال به عقبه بودیم و پس از پیدا کردن تعدای از شهدا کولهپشتی شهید فرامرز نوریان را از تعاونی یگان تحویل گرفتیم و جهت برگشتن به شهرستان بهبهان سوار یک مینیبوس شخصی شدیم. نیروی دژبانی خروجی شهر بانه برای بازرسی داخل مینیبوس آمد و بعد از جستجوی وسایل شخصی و کیفهای مسافرین در کولهپشتی شهید نوریان نوار کاستی را دید گفت: این چه نواری است؟! حبیبالله طیبی که شوخطبعی او در آن موقع گل کرده بود گفت: نوار شاد ترانه است!
مینیبوس دستگاه پخش نداشت، نیروهای دژبانی ماشین را نگه داشتند تا وسیله نقلیه عبور کند و نوار را از روی ضبط آن چک کنند، از طرفی حبیبالله هم کوتاه نمیآمد و بیشتر سربهسر آنها میگذاشت و شک آنها را به ما بیشتر میکرد. دهدقیقهای گذشت و هیچ ماشینی رد نشد. با صدای اعتراض مسافرین و راننده نیروهای دژبان مینیبوس را، راهی کردند و ما را نگه داشتند. با رفتن ماشین، ما حرفهای تندی به دژبان زدیم، هر چه ماشاالله مصدر میخواست ما را آرام کند ما کوتاه نیامدیم. دستآخر هم کار به جای باریک کشید و آنها ما را سوار یک جیب نظامی کردند و به مکان نامعلومی برای بازپرسی و چک کردن نوار منتقل کردند.
وقتی رسیدیم و نوار را چک کردند صدای صوت قرآن عبدالباسط که بلند شد ما بیشتر معترض شدیم که چرا ما را به خاطر یک نوار قرآن نگه داشتهاید! با آنها مشغول بحث کردن بودیم که صدای اذان ظهر بلند شد، خواستیم بخوانیم، یکی از مأمورین که از رفتار ما بسیار ناراحت بود با تعجب و عصبانیت گفت: مگر شما نماز هم میخوانید و اصلاً میدانید قبله کدام طرف است؟! خلاصه با وساطت برادر مصدر و بعد از کلی جر و بحث ما را رها کردند و به سمت بهبهان راه افتادیم.
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#نوار_ترانه
#اسماعیل_آژ
http://telegram.me/safeer59
◄اسماعیل آژ
بعد از عملیات نصر۴ در تیرماه 1366 در منطقه ارتفاعات قشن مشرف به شهر ماووت عراق مدتی به دنبال یافتن پیکر شهدا و انتقال به عقبه بودیم و پس از پیدا کردن تعدای از شهدا کولهپشتی شهید فرامرز نوریان را از تعاونی یگان تحویل گرفتیم و جهت برگشتن به شهرستان بهبهان سوار یک مینیبوس شخصی شدیم. نیروی دژبانی خروجی شهر بانه برای بازرسی داخل مینیبوس آمد و بعد از جستجوی وسایل شخصی و کیفهای مسافرین در کولهپشتی شهید نوریان نوار کاستی را دید گفت: این چه نواری است؟! حبیبالله طیبی که شوخطبعی او در آن موقع گل کرده بود گفت: نوار شاد ترانه است!
مینیبوس دستگاه پخش نداشت، نیروهای دژبانی ماشین را نگه داشتند تا وسیله نقلیه عبور کند و نوار را از روی ضبط آن چک کنند، از طرفی حبیبالله هم کوتاه نمیآمد و بیشتر سربهسر آنها میگذاشت و شک آنها را به ما بیشتر میکرد. دهدقیقهای گذشت و هیچ ماشینی رد نشد. با صدای اعتراض مسافرین و راننده نیروهای دژبان مینیبوس را، راهی کردند و ما را نگه داشتند. با رفتن ماشین، ما حرفهای تندی به دژبان زدیم، هر چه ماشاالله مصدر میخواست ما را آرام کند ما کوتاه نیامدیم. دستآخر هم کار به جای باریک کشید و آنها ما را سوار یک جیب نظامی کردند و به مکان نامعلومی برای بازپرسی و چک کردن نوار منتقل کردند.
وقتی رسیدیم و نوار را چک کردند صدای صوت قرآن عبدالباسط که بلند شد ما بیشتر معترض شدیم که چرا ما را به خاطر یک نوار قرآن نگه داشتهاید! با آنها مشغول بحث کردن بودیم که صدای اذان ظهر بلند شد، خواستیم بخوانیم، یکی از مأمورین که از رفتار ما بسیار ناراحت بود با تعجب و عصبانیت گفت: مگر شما نماز هم میخوانید و اصلاً میدانید قبله کدام طرف است؟! خلاصه با وساطت برادر مصدر و بعد از کلی جر و بحث ما را رها کردند و به سمت بهبهان راه افتادیم.
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
#نوار_ترانه
#اسماعیل_آژ
http://telegram.me/safeer59
جستجو
راوی : یدالله پازند،اسماعیل آژ
روز بعد از عملیات نصر 4 در منطقه ماووت طبق آمارگیری پیکر مطهر 5 تن از شهدا هنوز پیدا نشده بود ، از تعاون لشکر پیگیر شدیم گفتند : این شهدا هم تحویل ما هم نشده است ؛ به همراه تعدادی از برادران گردان فتح شروع به گشتن در میان خیل زیادی از اجساد و نیروهای عراقی در روی ارتفاع قشن کردیم ، ولی به نتیجه نرسیدیم. اطلاع داشتیم که یک تیم ازسمت چپ دره به فرماندهی"عبدالصاحب غلامی" در هنگام عملیات قرار بود تپه را دور زده و آن را تصرف کنند و در حين عمليات در میدان مین گرفتار شده و به اجبار و بدون خنثی سازی ، از میدان مین گذشته و تپه را تصرف کرده بودند ، پیکرچهار تن از این شهدا هنوزدر میدان مین بود.
ازتخریب چی که همراهمان بود خواستیم معبر را باز که او با دیدن وضعیت میدان مین و اجساد شهدا به هیچ عنوان حاضر به همکاری نشد ؛ نعمت دانایی گفت : خودمان برویم. به همراه برادران اسماعیل آژ ، نعمت الله دانایی و محسن زحمتکش برانکاردی تهیه کردیم . از روی تخته سنگها حرکت کردیم و در یک ستون با احتیاط کامل و با پا گذاشتن جای پای همدیگر به اجساد مطهر دو تن از شهدا "ایمان امینی قنواتی" و "فرامرزنوریان" رسیدیم و پیکر یکی از آنها را روی برانکارد گذاشته و با دقت تمام از میدان مین خارج و اولین شهید را به بالای تپه آوردیم ،در آن لحظات نفس گیر که هر لحظه امکان انفجار مینی زیر پایمان بود دومین شهید را به همین ترتیب به تپه 1 آوردیم .
هنوز دو پیکردو شهید دیگر"رجب آقاجری" و " هوشنگ شهرویی" مانده بود به همراه برادر دانایی برگشتیم و شهید سوم را روی برانکارد گذاشتیم و آرام حرکت کردیم غافل از این که عراقی ها ما را زیر نظر دارند. آنها شروع به تیراندازی و شلیک آر.پی.جی به سمت ما کردند ، مجبور شدیم پيكر شهید را رها کرده و در سنگری پناه بگیریم مسیر بالا رفتن از تپه شیب تندی بود برای همین حمل شهدا در آن وضعیت بسیار سخت و با کندی صورت می گرفت. بعد از نیم ساعت دوباره با فاصله ده متری که از شهید سوم داشتیم پیکر را روی برانکارد گذاشته قسمت جلو برانكادر را بلند کردیم و آن را روی زمین کشیدیم . با توجه به شیب ارتفاع ، برانکارد را به سمت پیکر شهید چهارم پرتاب کردیم که دقیقا کنار شهید افتاد و در یک لحظه خود را به شهید رساندیم و او روی برانکارد گذاشته و مانند دفعه قبل فقط جلوی برانکارد را گرفتیم و این شهید را هم به محل سنگرهای خودمان آوردیم .
دلیل اصلی اصرار ما برای آوردن شهدا آن بود که درصورت تصرف مجدد تپه. عراقی ها اجساد شهدا را از ارتفاع سمت راست منطقه به دره عمیقی که آنجا بود پرتاب می کردند و دیگر دسترسی به آنها میسر نمی شد . اما آخرین شهید مجید محسنی بود، یادم هست به همراه محسن اکبری تمامی منطقه رازیر و رو کردیم ولی اثری از این شهید بزرگوار نیافتیم بعداز چند روزحاج مرتضی وطن خواه و تعدادی دیگر از برادران به دستور برادر دهقان فرمانده سپاه وقت بهبهان پیگیر موضوع شدند و پیکر مطهر "مجید محسنی" را در"معراج الشهدا" سنندج پیدا کردند.
#تفحص_شهدا
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
راوی : یدالله پازند،اسماعیل آژ
روز بعد از عملیات نصر 4 در منطقه ماووت طبق آمارگیری پیکر مطهر 5 تن از شهدا هنوز پیدا نشده بود ، از تعاون لشکر پیگیر شدیم گفتند : این شهدا هم تحویل ما هم نشده است ؛ به همراه تعدادی از برادران گردان فتح شروع به گشتن در میان خیل زیادی از اجساد و نیروهای عراقی در روی ارتفاع قشن کردیم ، ولی به نتیجه نرسیدیم. اطلاع داشتیم که یک تیم ازسمت چپ دره به فرماندهی"عبدالصاحب غلامی" در هنگام عملیات قرار بود تپه را دور زده و آن را تصرف کنند و در حين عمليات در میدان مین گرفتار شده و به اجبار و بدون خنثی سازی ، از میدان مین گذشته و تپه را تصرف کرده بودند ، پیکرچهار تن از این شهدا هنوزدر میدان مین بود.
ازتخریب چی که همراهمان بود خواستیم معبر را باز که او با دیدن وضعیت میدان مین و اجساد شهدا به هیچ عنوان حاضر به همکاری نشد ؛ نعمت دانایی گفت : خودمان برویم. به همراه برادران اسماعیل آژ ، نعمت الله دانایی و محسن زحمتکش برانکاردی تهیه کردیم . از روی تخته سنگها حرکت کردیم و در یک ستون با احتیاط کامل و با پا گذاشتن جای پای همدیگر به اجساد مطهر دو تن از شهدا "ایمان امینی قنواتی" و "فرامرزنوریان" رسیدیم و پیکر یکی از آنها را روی برانکارد گذاشته و با دقت تمام از میدان مین خارج و اولین شهید را به بالای تپه آوردیم ،در آن لحظات نفس گیر که هر لحظه امکان انفجار مینی زیر پایمان بود دومین شهید را به همین ترتیب به تپه 1 آوردیم .
هنوز دو پیکردو شهید دیگر"رجب آقاجری" و " هوشنگ شهرویی" مانده بود به همراه برادر دانایی برگشتیم و شهید سوم را روی برانکارد گذاشتیم و آرام حرکت کردیم غافل از این که عراقی ها ما را زیر نظر دارند. آنها شروع به تیراندازی و شلیک آر.پی.جی به سمت ما کردند ، مجبور شدیم پيكر شهید را رها کرده و در سنگری پناه بگیریم مسیر بالا رفتن از تپه شیب تندی بود برای همین حمل شهدا در آن وضعیت بسیار سخت و با کندی صورت می گرفت. بعد از نیم ساعت دوباره با فاصله ده متری که از شهید سوم داشتیم پیکر را روی برانکارد گذاشته قسمت جلو برانكادر را بلند کردیم و آن را روی زمین کشیدیم . با توجه به شیب ارتفاع ، برانکارد را به سمت پیکر شهید چهارم پرتاب کردیم که دقیقا کنار شهید افتاد و در یک لحظه خود را به شهید رساندیم و او روی برانکارد گذاشته و مانند دفعه قبل فقط جلوی برانکارد را گرفتیم و این شهید را هم به محل سنگرهای خودمان آوردیم .
دلیل اصلی اصرار ما برای آوردن شهدا آن بود که درصورت تصرف مجدد تپه. عراقی ها اجساد شهدا را از ارتفاع سمت راست منطقه به دره عمیقی که آنجا بود پرتاب می کردند و دیگر دسترسی به آنها میسر نمی شد . اما آخرین شهید مجید محسنی بود، یادم هست به همراه محسن اکبری تمامی منطقه رازیر و رو کردیم ولی اثری از این شهید بزرگوار نیافتیم بعداز چند روزحاج مرتضی وطن خواه و تعدادی دیگر از برادران به دستور برادر دهقان فرمانده سپاه وقت بهبهان پیگیر موضوع شدند و پیکر مطهر "مجید محسنی" را در"معراج الشهدا" سنندج پیدا کردند.
#تفحص_شهدا
#عملیات_نصر4
#ارتفاعات_قشن
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
غیرمنتظره
◄زریر ظهیرنژاد
در عملیات کربلای یک در تیر 1365 با نیروهای تیپ پس از استراحتی کوتاه وارد شهر مهران شدیم. شدت آتش دشمن روی مهران، باغملک شاهی و ارتفاعات قلاویزان متمرکز بود پس از درگیری زیاد سرانجام دشمن عقبنشینی کرد. با آزادی ارتفاعات قلاویزان ساختمان فرماندهی عراقی به دست ما افتاد و ما از آن بهعنوان مقر تاکتیکی فرماندهی، طرح و اطلاعات مخابرات تیپ استفاده میکردیم.
غروب یک از روزها مرتضی روحیان جانشین واحد طرح و عملیات تیپ در گوشه سنگر مشغول نماز خواندن بود، من بیرون ساختمان آمدم و یکی از نیروها را به واحد تدارکات فرستادم تا برای همه شام و آب و یخ بیاورد. ساعتی بعد ماشین با شام و یخ برگشت مایحتاج سنگر فرماندهی را تحویل گرفتم و شام را آماده کردم اما هر چه گشتم از مرتضی خبری نبود و او را پیدا نکردم.
با یزدان مویدنیا (حشم فیروز) فرمانده تیپ و سایر بچهها شام خوردیم، نیم ساعتی گذشته بود که یکی از بچهها با ماشین جلوی سنگر فرماندهی رسید و مرا صدا زد وقتی بیرون رفتم خبر شهادت مرتضی را به من داد، مات و مبهوت شدم، چطور امکان داشت کمتر از یک ساعت قبل، او داخل سنگر داشت نماز میخواند! گفتم باید او را ببینم، قاصد مرا به سمت لندکروزی برد که پیکر مرتضی را پشت آن روی پتو گذاشته بودند. چهره نورانی او زیر نور چراغدستی که همراهم بود دو چندان میدرخشید، با وجودی که به شهادت رسیده بود اما هنوز خونریزی زخمش قطع نشده بود.
بسیار بهم ریختم و مانده بودم چطور این خبر را به برادر یزدان که علاقه بسیار زیادی به مرتضی داشت بدهم! با سردرگمی و پر از تشویش و استرس به سنگر برگشتم و با حالت پریشان در سنگر قدم میزدم، یزدان که به حرکاتم مشکوک شد پرسید: چرا نگرانی؟! چیزی شده؟! سعی کردم از جواب دادن طفره بروم اما ناراحتی از سر و رویم میبارید و او هم دست بردار نبود و مدام علت ناراحتیم را میپرسید!
در همین لحظه نیروی پیک گردان وارد سنگر شد و یزدان از اوضاع خط و منطقه پرسید و پیک بیمقدمه گفت: مرتضی روحیان به شهادت رسیده. یزدان مات و مبهوت به من نگاه کرد، هول کرد و بیتاب شد! با ناراحتی از پیک پرسید، کی و کجا؟! مرتضی که ساعتی پیش اینجا بود، با اجازه چه کسی به خط درگیری رفته؟! پیک گفت: همراه بچههای شناسایی رفته بود که با انفجار خمپاره و اصابت ترکش در دم به شهادت میرسد.
ماشینی که پیکر مرتضی در آن بود هنوز حرکت نکرده بود یزدان از سنگر بیرون دوید و بهطرف ماشین رفت، لحظات وداع با آه و اشک جانسوز یزدان و همه ما همراه بود و بسیار سخت گذشت و تا پایان عملیات و مأموریتمان در آن منطقه حس و حالی برایمان باقی نماند. یاد و نام مرتضی روحیان همچون همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.
#مرتضی_روحیان
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59
◄زریر ظهیرنژاد
در عملیات کربلای یک در تیر 1365 با نیروهای تیپ پس از استراحتی کوتاه وارد شهر مهران شدیم. شدت آتش دشمن روی مهران، باغملک شاهی و ارتفاعات قلاویزان متمرکز بود پس از درگیری زیاد سرانجام دشمن عقبنشینی کرد. با آزادی ارتفاعات قلاویزان ساختمان فرماندهی عراقی به دست ما افتاد و ما از آن بهعنوان مقر تاکتیکی فرماندهی، طرح و اطلاعات مخابرات تیپ استفاده میکردیم.
غروب یک از روزها مرتضی روحیان جانشین واحد طرح و عملیات تیپ در گوشه سنگر مشغول نماز خواندن بود، من بیرون ساختمان آمدم و یکی از نیروها را به واحد تدارکات فرستادم تا برای همه شام و آب و یخ بیاورد. ساعتی بعد ماشین با شام و یخ برگشت مایحتاج سنگر فرماندهی را تحویل گرفتم و شام را آماده کردم اما هر چه گشتم از مرتضی خبری نبود و او را پیدا نکردم.
با یزدان مویدنیا (حشم فیروز) فرمانده تیپ و سایر بچهها شام خوردیم، نیم ساعتی گذشته بود که یکی از بچهها با ماشین جلوی سنگر فرماندهی رسید و مرا صدا زد وقتی بیرون رفتم خبر شهادت مرتضی را به من داد، مات و مبهوت شدم، چطور امکان داشت کمتر از یک ساعت قبل، او داخل سنگر داشت نماز میخواند! گفتم باید او را ببینم، قاصد مرا به سمت لندکروزی برد که پیکر مرتضی را پشت آن روی پتو گذاشته بودند. چهره نورانی او زیر نور چراغدستی که همراهم بود دو چندان میدرخشید، با وجودی که به شهادت رسیده بود اما هنوز خونریزی زخمش قطع نشده بود.
بسیار بهم ریختم و مانده بودم چطور این خبر را به برادر یزدان که علاقه بسیار زیادی به مرتضی داشت بدهم! با سردرگمی و پر از تشویش و استرس به سنگر برگشتم و با حالت پریشان در سنگر قدم میزدم، یزدان که به حرکاتم مشکوک شد پرسید: چرا نگرانی؟! چیزی شده؟! سعی کردم از جواب دادن طفره بروم اما ناراحتی از سر و رویم میبارید و او هم دست بردار نبود و مدام علت ناراحتیم را میپرسید!
در همین لحظه نیروی پیک گردان وارد سنگر شد و یزدان از اوضاع خط و منطقه پرسید و پیک بیمقدمه گفت: مرتضی روحیان به شهادت رسیده. یزدان مات و مبهوت به من نگاه کرد، هول کرد و بیتاب شد! با ناراحتی از پیک پرسید، کی و کجا؟! مرتضی که ساعتی پیش اینجا بود، با اجازه چه کسی به خط درگیری رفته؟! پیک گفت: همراه بچههای شناسایی رفته بود که با انفجار خمپاره و اصابت ترکش در دم به شهادت میرسد.
ماشینی که پیکر مرتضی در آن بود هنوز حرکت نکرده بود یزدان از سنگر بیرون دوید و بهطرف ماشین رفت، لحظات وداع با آه و اشک جانسوز یزدان و همه ما همراه بود و بسیار سخت گذشت و تا پایان عملیات و مأموریتمان در آن منطقه حس و حالی برایمان باقی نماند. یاد و نام مرتضی روحیان همچون همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.
#مرتضی_روحیان
#عملیات_کربلای1
#مهران
http://telegram.me/safeer59
نسل عجیب
◄گمنام
برای آمدنش به جبهه ما را کلافه کرده بود و به همه التماس میکرد وقتی با اعزامش موافقت شد به خاطره علاقهای که داشت او را به دوره مخابرات فرستادم، تا بیسیمچی شود.
پایان دوره که برگشت، بهعنوان بیسیمچی به دسته خودم ملحق شد. در یکی از درگیریها به دلیل شدت آتش سنگین دشمن وقتی همه ما زمینگیر شده بودیم، دیدم این نوجوان بیسیم روی دوشش نیست! فکر کردم از ترس آن را در مسیر انداخته است، گفتم: آقا مهدی پس بیسیم را چیکار کردی؟! با دست به زیر بدنش که روی آن خوابیده بود اشاره کرد و گفت: اینجاست! خواستم اگر زخمی و یا شهید شوم بیسیم سالم بماند و کس دیگری بتواند آن را بردارد تا کار عملیات دچار مشکل نشود.
زبانم بند آمده بود، از این اندیشه و نگاه بلندی که با این سن و سال کم به امور جنگ داشت و اینچنین روی اموال بیتالمال حساس بود. سرانجام مهدی سحررو این نوجوان شجاع، مهربان و دوست داشتنی در عملیات رمضان در محور کوشک در 23 تیرماه 1361 به خیل دوستان شهیدش پیوست و جاودانه شد.
#مهدی_سحررو
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
◄گمنام
برای آمدنش به جبهه ما را کلافه کرده بود و به همه التماس میکرد وقتی با اعزامش موافقت شد به خاطره علاقهای که داشت او را به دوره مخابرات فرستادم، تا بیسیمچی شود.
پایان دوره که برگشت، بهعنوان بیسیمچی به دسته خودم ملحق شد. در یکی از درگیریها به دلیل شدت آتش سنگین دشمن وقتی همه ما زمینگیر شده بودیم، دیدم این نوجوان بیسیم روی دوشش نیست! فکر کردم از ترس آن را در مسیر انداخته است، گفتم: آقا مهدی پس بیسیم را چیکار کردی؟! با دست به زیر بدنش که روی آن خوابیده بود اشاره کرد و گفت: اینجاست! خواستم اگر زخمی و یا شهید شوم بیسیم سالم بماند و کس دیگری بتواند آن را بردارد تا کار عملیات دچار مشکل نشود.
زبانم بند آمده بود، از این اندیشه و نگاه بلندی که با این سن و سال کم به امور جنگ داشت و اینچنین روی اموال بیتالمال حساس بود. سرانجام مهدی سحررو این نوجوان شجاع، مهربان و دوست داشتنی در عملیات رمضان در محور کوشک در 23 تیرماه 1361 به خیل دوستان شهیدش پیوست و جاودانه شد.
#مهدی_سحررو
#گردان_رعد_بهبهان
#تیپ_22_بعثت
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
الإمامُ الحسينُ عليه السلام : إنَّ الناسَ عَبيدُ الدُّنيا و الدِّينُ لَعقٌ على ألسِنَتِهِم يَحوطُونَهُ ما دَرَّت مَعائشُهُم ، فإذا مُحِّصُوا بالبلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ .[تحف العقول : 245 .]
امام حسين عليه السلام : همانا مردمان بنده دنيايند و دين لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان [به وسيله دين ]بيشتر تأمين شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دين داران اندكند.
#دین_داران_واقعی
#بندگان_دنیا
#امام_حسین_ع
http://telegram.me/safeer59
امام حسين عليه السلام : همانا مردمان بنده دنيايند و دين لقلقه زبان آنهاست و هر جا منافعشان [به وسيله دين ]بيشتر تأمين شود زبان مى چرخانند و چون به بلا آزموده شوند آنگاه دين داران اندكند.
#دین_داران_واقعی
#بندگان_دنیا
#امام_حسین_ع
http://telegram.me/safeer59
فیلد مارشال کارل فون مولتکه، بزرگ استراتژیست پیشین تر پروس، گزاره ای تکان دهنده دارد: "ارتشی که اسیر تاکتیک ها شد و فرمانده اش استراتژی را به فراموشخانه برد، درماندگیش گریزناپذیر است".
#استراتژی
#تاکتیک
#فیلد_مارشال_کارل_فون_مولتکه
http://telegram.me/safeer59
#استراتژی
#تاکتیک
#فیلد_مارشال_کارل_فون_مولتکه
http://telegram.me/safeer59
اذان
راوی : غلامرضا دبیری
عملیات رمضان در تیرماه 61 ، درآخرین لحظات یک جنگ تمام عیار 24 ساعته ساعت ده صبح بود که جنگ تن به تن بين ما و نيروهاي بعثي شروع شد ، عراقی ها کمی عقب می رفتند و بعد از لحظه ای بر می گشتند . از 110 نفر گروهان ما فقط حدود 20 نفر زنده ماند و بقیه یا زخمی یا شهید شده بودند. درهمان لحظه خمپاره ای در 15 قدمی من منفجر شد ؛ دود و خاک سیاهی فضا را پر کرد و جایی دیده نمی شد.
درآن هنگام میان دود و خاک صدای نوای خوش اذان به گوشم رسید . دقت کردم دیدم يكي از همرزمان با وجود جراحات زیاد و خون ريزي اذان می گوید و تا "اشهد ان محمداً رسول الله (ص)" را ادامه داد و بعد خاموش شد. با کمک دوستان او را كه به شدت زخمي بود به عقب منتقل كرديم . بعد ازهشت ماه که به ملاقات برادر "نصرالله دهقان" که هر دو دست و یک پایش در آن عمليات قطع و پای دیگرش از ناحیه زانو خم نمی شد رفتيم ، وقتي جریان اذان گفتنش را سوال کردم گفت : وقتي به "اشهد ان محمدا رسول الله (ص)" رسیدم کسی بمن گفت اذان را قطع کن که زنده می مانی و من ادامه اذان را قطع كردم.
#نصرالله_دهقان
#عملیات_رمضان
#گردان_لیله_القدر
http://telegram.me/safeer59
راوی : غلامرضا دبیری
عملیات رمضان در تیرماه 61 ، درآخرین لحظات یک جنگ تمام عیار 24 ساعته ساعت ده صبح بود که جنگ تن به تن بين ما و نيروهاي بعثي شروع شد ، عراقی ها کمی عقب می رفتند و بعد از لحظه ای بر می گشتند . از 110 نفر گروهان ما فقط حدود 20 نفر زنده ماند و بقیه یا زخمی یا شهید شده بودند. درهمان لحظه خمپاره ای در 15 قدمی من منفجر شد ؛ دود و خاک سیاهی فضا را پر کرد و جایی دیده نمی شد.
درآن هنگام میان دود و خاک صدای نوای خوش اذان به گوشم رسید . دقت کردم دیدم يكي از همرزمان با وجود جراحات زیاد و خون ريزي اذان می گوید و تا "اشهد ان محمداً رسول الله (ص)" را ادامه داد و بعد خاموش شد. با کمک دوستان او را كه به شدت زخمي بود به عقب منتقل كرديم . بعد ازهشت ماه که به ملاقات برادر "نصرالله دهقان" که هر دو دست و یک پایش در آن عمليات قطع و پای دیگرش از ناحیه زانو خم نمی شد رفتيم ، وقتي جریان اذان گفتنش را سوال کردم گفت : وقتي به "اشهد ان محمدا رسول الله (ص)" رسیدم کسی بمن گفت اذان را قطع کن که زنده می مانی و من ادامه اذان را قطع كردم.
#نصرالله_دهقان
#عملیات_رمضان
#گردان_لیله_القدر
http://telegram.me/safeer59
سردار گمنام
◄امیر فروزی
بعد از عملیات رمضان جهت انجام مأموریتی با ماشینی که با گِل مالی استتار شده بود تنهایی بهطرف خط پدافندی در منطقه عملیاتی میرفتم. وقتی به نزدیک دژ عراق و پیچ شهدا و یا همان پیچ معروف ابرویی رسیدم، به دلیل تسلط عراق روی این منطقه، آماج آتش گلولههای خمپاره دشمن قرار گرفتم و مجبور شدم فوراً ماشین را گوشهای خاموش کرده و هر طور بود خودم را به اولین سنگر رساندم و داخل شدم. نیروهایی که از دور شاهد این حملات به سمت من بودند از زنده بودنم متعجب شدند.
با دیدن حاج لطفالله جهانتاب در آنجا بسیار خوشحال شدم، بخصوص وقتی متوجه شدم آن سنگر واحد دیدهبانی توپخانه است و مسئولیت آن بر عهده حاج لطفالله قرار داشت. اوضاع منطقه که آرام شد به همراه ایشان از سنگر بیرون رفتیم و این بزرگوار بسیار جویای احوال نیروهای بهبهان بود و به آنها ابراز محبت میکرد. در حین صحبت متوجه دوربین خرگوشی شدم که نزدیک سنگر بود با کنجکاوی از حاجی اجازه گرفتم و داخل آن را نگاه کردم، منطقه و خاکریز عراق بهخوبی پیدا بود، خوب که دقت کردم یک نیروی عراقی را دیدم، فورا به حاجی گفتم تا او را مورد هدف قرار دهند، حاجی با آرامش و خونسردی تمام و چهره خندان گفت: ما با یک گلوله یک عراقی هدف قرار نمیدهیم، صبر میکنیم تا تعداد آنها به ده تا بیست نفر برسند آنوقت یک گلوله سمت آنها شلیک میکنیم.
میگفت: این مهمات که در اختیار آنهاست همه اموال بیتالمال است و باید بهگونهای از آن استفاده کرد که بیشترین کاربرد و تاثیر را داشته باشد. سرانجام این سردار نامی و بیادعا در تاریخ 13 اردیبهشت 1369 مزد همه شجاعت، مردانگی و وارستگی خود را در جاده سوسنگرد روستای ابوحمیظه در حین مأموریت با تصادف شهادت گونه خود گرفت و به خیل دوستان و همرزمانش پیوست و آسمانی شد.
#لطف_الله_جهانتاب
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
◄امیر فروزی
بعد از عملیات رمضان جهت انجام مأموریتی با ماشینی که با گِل مالی استتار شده بود تنهایی بهطرف خط پدافندی در منطقه عملیاتی میرفتم. وقتی به نزدیک دژ عراق و پیچ شهدا و یا همان پیچ معروف ابرویی رسیدم، به دلیل تسلط عراق روی این منطقه، آماج آتش گلولههای خمپاره دشمن قرار گرفتم و مجبور شدم فوراً ماشین را گوشهای خاموش کرده و هر طور بود خودم را به اولین سنگر رساندم و داخل شدم. نیروهایی که از دور شاهد این حملات به سمت من بودند از زنده بودنم متعجب شدند.
با دیدن حاج لطفالله جهانتاب در آنجا بسیار خوشحال شدم، بخصوص وقتی متوجه شدم آن سنگر واحد دیدهبانی توپخانه است و مسئولیت آن بر عهده حاج لطفالله قرار داشت. اوضاع منطقه که آرام شد به همراه ایشان از سنگر بیرون رفتیم و این بزرگوار بسیار جویای احوال نیروهای بهبهان بود و به آنها ابراز محبت میکرد. در حین صحبت متوجه دوربین خرگوشی شدم که نزدیک سنگر بود با کنجکاوی از حاجی اجازه گرفتم و داخل آن را نگاه کردم، منطقه و خاکریز عراق بهخوبی پیدا بود، خوب که دقت کردم یک نیروی عراقی را دیدم، فورا به حاجی گفتم تا او را مورد هدف قرار دهند، حاجی با آرامش و خونسردی تمام و چهره خندان گفت: ما با یک گلوله یک عراقی هدف قرار نمیدهیم، صبر میکنیم تا تعداد آنها به ده تا بیست نفر برسند آنوقت یک گلوله سمت آنها شلیک میکنیم.
میگفت: این مهمات که در اختیار آنهاست همه اموال بیتالمال است و باید بهگونهای از آن استفاده کرد که بیشترین کاربرد و تاثیر را داشته باشد. سرانجام این سردار نامی و بیادعا در تاریخ 13 اردیبهشت 1369 مزد همه شجاعت، مردانگی و وارستگی خود را در جاده سوسنگرد روستای ابوحمیظه در حین مأموریت با تصادف شهادت گونه خود گرفت و به خیل دوستان و همرزمانش پیوست و آسمانی شد.
#لطف_الله_جهانتاب
#عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59