دفترچه یادداشت
راوی: بهنام باذلی
"سید عبدالحسين رخشان" دفتري داشت كه خاطرات و نکات اخلاقي و معرفتي در آن يادداشت مي كرد. خیلی تلاش مي کردم تا اجازه دهد محتویات آن را بخوانم ، اما آن بزرگوار مانع می شد تا اينكه پس از شهادتش در عملیات والفجر ده در ارتفاعات شنام یکی از بچه ها نزدم آمد و آن دفتر را به من داد."حسین رخشان" به آن شخص گفته بود که در اين عمليات من شهيد مي شوم و پس از شهادتم این دفتر را به بهنام باذلی برسان هنوز آن دفترچه را شامل خاطرات و نكات اخلاقي بسيار ارزنده اي است به يادگار نزد خود دارم.
#عبدالحسین_رخشان
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام_حلبچه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: بهنام باذلی
"سید عبدالحسين رخشان" دفتري داشت كه خاطرات و نکات اخلاقي و معرفتي در آن يادداشت مي كرد. خیلی تلاش مي کردم تا اجازه دهد محتویات آن را بخوانم ، اما آن بزرگوار مانع می شد تا اينكه پس از شهادتش در عملیات والفجر ده در ارتفاعات شنام یکی از بچه ها نزدم آمد و آن دفتر را به من داد."حسین رخشان" به آن شخص گفته بود که در اين عمليات من شهيد مي شوم و پس از شهادتم این دفتر را به بهنام باذلی برسان هنوز آن دفترچه را شامل خاطرات و نكات اخلاقي بسيار ارزنده اي است به يادگار نزد خود دارم.
#عبدالحسین_رخشان
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام_حلبچه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
شام اعیانئ
فتح اله آبروشن
من و عليرضا آتون كه از اقوام ما بود و از كوچكي با هم بزرگ شده بوديم، سرانجام پس از خواهش و تمنای زیاد و راضی کردن خانوادههایمان توانستیم بعد از طی کردن دوره آموزشي در اسفندماه سال 1360 براي اولين بار به جبهه سوسنگرد اعزام شویم. غروب بود که به سوسنگرد رسیدیم بسیار از قسمتهای شهر ویران شده بود، بهناچار در یک ساختمانی که قسمتی از آن خمپاره خورده و نیمه ویران بود بهطور موقت اسكان يافتيم.
ساعتي از شب گذشته بود که سفرهای انداختند و يك نفر را فرستادند براي آوردن شام. ما فكر ميكرديم اينجا هم مثل خانه است كه الان بشقاب و سبزي و تداركات سفره را آماده میکنند و بعد شام میآورند!
چند دقيقه بعد همان شخصي كه براي شام رفته بود با دو کیفدستی پلاستيكي بزرگ آمد، يكي از آنها را که پر از نانهاي خشك و ضخيم و خرد شده بود وسط سفره خالي كرد و از داخل دیگری که پر از خيار سالادي بزرگ یک کیلویی بود به هر نفر یکی داد و گفت: برادرها نصف این خيار براي شام امشب. نصف دیگر هم براي صبحانه فردا ! با تعجب به عليرضا گفتم: شام همين است! آخه ما نصف خيار به این بزرگی را كجا نگه داريم؟! علیرضا هم به شوخي گفت: فکر کنم بهعنوان بالشت باید زير سرمان بگذاریم و کلی خندیدیم.
آن شب هر طور بود گذشت و برایمان عیان شد، جبههای که برای آمدنش اینهمه اصرار داشتیم آسان نیست و بايد تمام آسايش و رفاه شهر و خانواده را فراموش کرده و در اینجا خود ساخته شویم و روزهای بعد سعی کردیم هر طور شده به این وضع عادت کنیم.
چند ماه بعد خودمان را براي عمليات آزادسازي خرمشهر آماده كرديم. همان عملياتي كه ابراهیم آبروشن پسر عمويم در آن به شهادت رسيد و جاودانه شد و علیرضا آتون هم در چهارم اسفندماه 1364در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسید.
#علیرضا_آتون
#فتح_الله_آبروشن
#شام_اعیانی
#جبهه_سوسنگرد
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
فتح اله آبروشن
من و عليرضا آتون كه از اقوام ما بود و از كوچكي با هم بزرگ شده بوديم، سرانجام پس از خواهش و تمنای زیاد و راضی کردن خانوادههایمان توانستیم بعد از طی کردن دوره آموزشي در اسفندماه سال 1360 براي اولين بار به جبهه سوسنگرد اعزام شویم. غروب بود که به سوسنگرد رسیدیم بسیار از قسمتهای شهر ویران شده بود، بهناچار در یک ساختمانی که قسمتی از آن خمپاره خورده و نیمه ویران بود بهطور موقت اسكان يافتيم.
ساعتي از شب گذشته بود که سفرهای انداختند و يك نفر را فرستادند براي آوردن شام. ما فكر ميكرديم اينجا هم مثل خانه است كه الان بشقاب و سبزي و تداركات سفره را آماده میکنند و بعد شام میآورند!
چند دقيقه بعد همان شخصي كه براي شام رفته بود با دو کیفدستی پلاستيكي بزرگ آمد، يكي از آنها را که پر از نانهاي خشك و ضخيم و خرد شده بود وسط سفره خالي كرد و از داخل دیگری که پر از خيار سالادي بزرگ یک کیلویی بود به هر نفر یکی داد و گفت: برادرها نصف این خيار براي شام امشب. نصف دیگر هم براي صبحانه فردا ! با تعجب به عليرضا گفتم: شام همين است! آخه ما نصف خيار به این بزرگی را كجا نگه داريم؟! علیرضا هم به شوخي گفت: فکر کنم بهعنوان بالشت باید زير سرمان بگذاریم و کلی خندیدیم.
آن شب هر طور بود گذشت و برایمان عیان شد، جبههای که برای آمدنش اینهمه اصرار داشتیم آسان نیست و بايد تمام آسايش و رفاه شهر و خانواده را فراموش کرده و در اینجا خود ساخته شویم و روزهای بعد سعی کردیم هر طور شده به این وضع عادت کنیم.
چند ماه بعد خودمان را براي عمليات آزادسازي خرمشهر آماده كرديم. همان عملياتي كه ابراهیم آبروشن پسر عمويم در آن به شهادت رسيد و جاودانه شد و علیرضا آتون هم در چهارم اسفندماه 1364در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسید.
#علیرضا_آتون
#فتح_الله_آبروشن
#شام_اعیانی
#جبهه_سوسنگرد
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
امدادهائ غیبئ
◄ماشاالله مصدر
در اوایل جنگ با توجه به خلوص بالای رزمندگان بخشی بنام "واحدامدادهای غیبی" تشکیل شد! کار اين واحد جمعآوری خاطرات و مشاهدات عینی رزمندگان از امدادهای الهی بود. این خاطرات و مشاهدات در ابتدا بسیار کم و البته تا حدی شنیدن آنها باورپذیر بود. ولی کمکم ذکر آنها از زبان همه بسیار زیاد شد و حالتی لوث و غُلو گونه به خود گرفت، بطوریکه دشمن هم از این جریانات با خبر شده بود و رادیو عراق هر روز با کنایه و تمسخر از دستگیری و اسارت تعدادی بسیجی اسبسوار سفیدپوش خبر میداد! و همین مسائل باعث منحل شدن این واحد گردید.
#امدادهای_غیبی
#واحد_امدادهای_غیبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄ماشاالله مصدر
در اوایل جنگ با توجه به خلوص بالای رزمندگان بخشی بنام "واحدامدادهای غیبی" تشکیل شد! کار اين واحد جمعآوری خاطرات و مشاهدات عینی رزمندگان از امدادهای الهی بود. این خاطرات و مشاهدات در ابتدا بسیار کم و البته تا حدی شنیدن آنها باورپذیر بود. ولی کمکم ذکر آنها از زبان همه بسیار زیاد شد و حالتی لوث و غُلو گونه به خود گرفت، بطوریکه دشمن هم از این جریانات با خبر شده بود و رادیو عراق هر روز با کنایه و تمسخر از دستگیری و اسارت تعدادی بسیجی اسبسوار سفیدپوش خبر میداد! و همین مسائل باعث منحل شدن این واحد گردید.
#امدادهای_غیبی
#واحد_امدادهای_غیبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
شیفته خدمت
◄حمید زارع
در بهار سال 1360پس از اعزام به شوش در تپههای آنجا جهت پدافند مستقر شدیم، با امكانات كمي که داشتیم به دليل فاصله زياد تا رودخانه کرخه مجبور بوديم آب مورد نیازمان را روزانه با دَبه ۲۰ لیتری به نوبت و با زحمت تهیه کنیم. اما وقتي متوجه شديم نيروهاي اصفهاني مجاور ما چاه آب زدهاند ما هم تصميم به حفر چاه گرفتيم. عبدالعلي بهروزی بهعنوان فرمانده حاضر در منطقه پیشقدم شد و گفت: كندن چاه با من و كشيدن خاک آن با شما.! به دلیل شدت آتش دشمن هر ساعت دو نفری براي كشيدن خاك بالاي چاه حاضر میشدیم و ساعتی بعد نفرات دیگر جايگزين میشدند. وقتي چاه به عمق 8 متری رسید خمپارهای نزدیک آن اصابت كرد و پدر اولادی و مهدی (اردشیر) برجسته که در حال بالا کشیدن سطل بودند زخمی شدند و سطل پر از خاک از دست آنها رها شده و بر سر عبدالعلی بهروزی که داخل چاه بود افتاد و همانجا از حال رفت، با چند نفر به كمك دو مجروح شتافتيم اما از چاهكَن غافل شديم!
عبدالعلی پس از هوشياري با سري شكسته بهسختی خود را از چاه بالا كشيده و بيرون میآید اما همان لحظه خمپاره ديگري كنار او میخورد و دوباره داخل چاه میافتد و اين بار بدشانسی میآورد و پايش شكسته ميشود. ما كه تازه متوجه او شديم به کمکش شتافتیم و با تلاش زياد او را از چاه بيرون آوردیم و به بيمارستان منتقل كرديم.
در آنجا پای او را گچ گرفته و گفتند باید چندین هفته در بیمارستان حضور داشته باشد تا بهبود یابد. اما چند روز مانده به عمليات وقتي براي ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم داشت از دكترها خواهش و تمنا ميكرد كه با مسئولیت خودش گچ پایش را باز کنند اما دکترها زير بار نمیرفتند و به او میگفتند: استخوان پایت اصلا جوش نخورده و در صورت باز شدن گچ، پای شما صدمات بدتری خواهد دید. اما عبدالعلی اصلا توجهی به این توصیهها نکرد و شب عملیات طاقت نمیآورد و گچ پایش را میشکند و از پنجرهی اتاق بیمارستان فرار كرده و خودش را به ما در خط رسانيد و با شجاعت و درايت به كار فرماندهي و پشتيباني نيروها مشغول شد.
به جرات میتوان گفت اگر مديريت ايشان در رساندن مهمات به بچهها نبود آمار تلفات ما در آن پدافندي بسيار بالا میرفت. در ادامه عملیات ناگهان چندین خمپاره در كنارش اصابت كرد و فضای اطرافش پر از گردوخاک شد، همه ما فکر کردیم بدنش تکه تکه شده، اما به لطف خدا با همان پای شكسته لنگ لنگان بدون اینکه از سرعتش کم کند از میان این فضا عبور کرد و خودش را به نيروها در جلوي خط رسانيد و با دستورات بسیار اصولی و راه گشا، ناجی جان خیلی از نيروها شد. سرانجام اين فرمانده شجاع تيپ 15 امام حسن در 10 فرودين سال 63 در جزيره مجنون به شدت زخمي شد و دو هفته بعد در بيمارستان شيراز به خيل دوستان شهيدش پيوست.
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرماندهان_بی_بدیل
#شیفته_خدمت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄حمید زارع
در بهار سال 1360پس از اعزام به شوش در تپههای آنجا جهت پدافند مستقر شدیم، با امكانات كمي که داشتیم به دليل فاصله زياد تا رودخانه کرخه مجبور بوديم آب مورد نیازمان را روزانه با دَبه ۲۰ لیتری به نوبت و با زحمت تهیه کنیم. اما وقتي متوجه شديم نيروهاي اصفهاني مجاور ما چاه آب زدهاند ما هم تصميم به حفر چاه گرفتيم. عبدالعلي بهروزی بهعنوان فرمانده حاضر در منطقه پیشقدم شد و گفت: كندن چاه با من و كشيدن خاک آن با شما.! به دلیل شدت آتش دشمن هر ساعت دو نفری براي كشيدن خاك بالاي چاه حاضر میشدیم و ساعتی بعد نفرات دیگر جايگزين میشدند. وقتي چاه به عمق 8 متری رسید خمپارهای نزدیک آن اصابت كرد و پدر اولادی و مهدی (اردشیر) برجسته که در حال بالا کشیدن سطل بودند زخمی شدند و سطل پر از خاک از دست آنها رها شده و بر سر عبدالعلی بهروزی که داخل چاه بود افتاد و همانجا از حال رفت، با چند نفر به كمك دو مجروح شتافتيم اما از چاهكَن غافل شديم!
عبدالعلی پس از هوشياري با سري شكسته بهسختی خود را از چاه بالا كشيده و بيرون میآید اما همان لحظه خمپاره ديگري كنار او میخورد و دوباره داخل چاه میافتد و اين بار بدشانسی میآورد و پايش شكسته ميشود. ما كه تازه متوجه او شديم به کمکش شتافتیم و با تلاش زياد او را از چاه بيرون آوردیم و به بيمارستان منتقل كرديم.
در آنجا پای او را گچ گرفته و گفتند باید چندین هفته در بیمارستان حضور داشته باشد تا بهبود یابد. اما چند روز مانده به عمليات وقتي براي ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم داشت از دكترها خواهش و تمنا ميكرد كه با مسئولیت خودش گچ پایش را باز کنند اما دکترها زير بار نمیرفتند و به او میگفتند: استخوان پایت اصلا جوش نخورده و در صورت باز شدن گچ، پای شما صدمات بدتری خواهد دید. اما عبدالعلی اصلا توجهی به این توصیهها نکرد و شب عملیات طاقت نمیآورد و گچ پایش را میشکند و از پنجرهی اتاق بیمارستان فرار كرده و خودش را به ما در خط رسانيد و با شجاعت و درايت به كار فرماندهي و پشتيباني نيروها مشغول شد.
به جرات میتوان گفت اگر مديريت ايشان در رساندن مهمات به بچهها نبود آمار تلفات ما در آن پدافندي بسيار بالا میرفت. در ادامه عملیات ناگهان چندین خمپاره در كنارش اصابت كرد و فضای اطرافش پر از گردوخاک شد، همه ما فکر کردیم بدنش تکه تکه شده، اما به لطف خدا با همان پای شكسته لنگ لنگان بدون اینکه از سرعتش کم کند از میان این فضا عبور کرد و خودش را به نيروها در جلوي خط رسانيد و با دستورات بسیار اصولی و راه گشا، ناجی جان خیلی از نيروها شد. سرانجام اين فرمانده شجاع تيپ 15 امام حسن در 10 فرودين سال 63 در جزيره مجنون به شدت زخمي شد و دو هفته بعد در بيمارستان شيراز به خيل دوستان شهيدش پيوست.
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرماندهان_بی_بدیل
#شیفته_خدمت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
نانوا یا نیروئ خط مقدم
◄حبیبالله حسین زاده
بهار سال 1360 با اولین اعزام که بهاندازه یک گروهان بودیم به سمت جبهه آبادان حرکت کردیم و در هتل آبادان مستقر شدیم. روز بعد پس از تقسیمبندی هر کس به قسمتی منتقل شد و من به واحد تدارکات به فرماندهی رضا قنبری ملحق شدم، کار ما از صبح تا شب خالی کردن اقلام اهدایی مردم برای جبهه بود.
چند هفتهای گذشت و من به موقعیت کاری اعتراض کردم. با توجه به فرم اولیه که قبل از اعزام پر کرده و تخصص خودم را به خاطر اینکه در شهر نانوایی داشتیم نانوا زده بودم، مرا بهعنوان شاطر به یک نانوایی فرستادند. اما بعد از چند هفته باز اعتراض کردم که من برای جنگیدن آمدهام نه کار در نانوایی! و به مسئولین آنجا اطلاع دادم در صورت عدم اعزام من به خط به شهرستان برخواهم گشت. خلاصه این اعتراض من نتیجه داد و به منطقه عملیاتی کارون منتقل شدم و با عزیزانی مثل حیدر رنگ بست، حاج عباس روز خوش و غلامعلی ذاکری تا پایان مأموریت در منطقه عملیاتی در کنار دیگر دوستان حضور داشتم.
#فرهنگ_جبهه
#حبیب_الله_حسین_زاده
#نیروی_عملیاتی
#اعتراض_به_رسته
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄حبیبالله حسین زاده
بهار سال 1360 با اولین اعزام که بهاندازه یک گروهان بودیم به سمت جبهه آبادان حرکت کردیم و در هتل آبادان مستقر شدیم. روز بعد پس از تقسیمبندی هر کس به قسمتی منتقل شد و من به واحد تدارکات به فرماندهی رضا قنبری ملحق شدم، کار ما از صبح تا شب خالی کردن اقلام اهدایی مردم برای جبهه بود.
چند هفتهای گذشت و من به موقعیت کاری اعتراض کردم. با توجه به فرم اولیه که قبل از اعزام پر کرده و تخصص خودم را به خاطر اینکه در شهر نانوایی داشتیم نانوا زده بودم، مرا بهعنوان شاطر به یک نانوایی فرستادند. اما بعد از چند هفته باز اعتراض کردم که من برای جنگیدن آمدهام نه کار در نانوایی! و به مسئولین آنجا اطلاع دادم در صورت عدم اعزام من به خط به شهرستان برخواهم گشت. خلاصه این اعتراض من نتیجه داد و به منطقه عملیاتی کارون منتقل شدم و با عزیزانی مثل حیدر رنگ بست، حاج عباس روز خوش و غلامعلی ذاکری تا پایان مأموریت در منطقه عملیاتی در کنار دیگر دوستان حضور داشتم.
#فرهنگ_جبهه
#حبیب_الله_حسین_زاده
#نیروی_عملیاتی
#اعتراض_به_رسته
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راز شال
راوی: سعید مهاجر
"محمدحسن صالحی مکاری" همیشه شالی به کمرش می بست؛ او یک درد قدیمی داشت و آن درد آزارش می داد ، علت درد را که جویا شدم پی بردم محمدحسن در یک عملیات بدلیل گم کردن مسیر در حال اسیر شدن بوده که برای رد گم کردن درون یک کانال بصورت دراز کش می خوابد و خود را به مُردن می زند ، یک افسرعراقی وقتی متوجه زنده بودن او می شود از بالای کانال به حالت جفت پا روی کمرش می پرد و آه از نهاد "محمدحسن" بلند می شود. افسر عراقي او را با ضرب و شتم فراوان آماده می کنند تا با يك نفر بر به پشت خط انتقال دهد پس از طی کردن چند کیلومتر افسر عراقی و نفربر به اسارت نیروهای ایرانی در می آید و محمد حسن به این شکل آزاد مي شود . سرانجام پس ازچند سال رشادت درعملیات والفجر 8 فاو به جمع یاران شهیدش پيوست.
#محمدحسن_صالحی_مکاری
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: سعید مهاجر
"محمدحسن صالحی مکاری" همیشه شالی به کمرش می بست؛ او یک درد قدیمی داشت و آن درد آزارش می داد ، علت درد را که جویا شدم پی بردم محمدحسن در یک عملیات بدلیل گم کردن مسیر در حال اسیر شدن بوده که برای رد گم کردن درون یک کانال بصورت دراز کش می خوابد و خود را به مُردن می زند ، یک افسرعراقی وقتی متوجه زنده بودن او می شود از بالای کانال به حالت جفت پا روی کمرش می پرد و آه از نهاد "محمدحسن" بلند می شود. افسر عراقي او را با ضرب و شتم فراوان آماده می کنند تا با يك نفر بر به پشت خط انتقال دهد پس از طی کردن چند کیلومتر افسر عراقی و نفربر به اسارت نیروهای ایرانی در می آید و محمد حسن به این شکل آزاد مي شود . سرانجام پس ازچند سال رشادت درعملیات والفجر 8 فاو به جمع یاران شهیدش پيوست.
#محمدحسن_صالحی_مکاری
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
آب گرم
راوی: ماشاءالله مصدر
زمستان در قروه پادگان شهید ناصر کاظمی هوا آن قدر سرد بود که مجبور بوديم با داشتن كيسه خواب شب تا صبح نيز چراغ والر را هم با شعله آخر روشن بگذاريم و گاهی اوقات صبح ها از سوز و شدت سرما حال و حوصله نداشتم برای وضو گرفتن به بیرونِ چادر برويم.
"ملاحسین حسینی بهبهانی" که سنِ بالایی داشته و از فعالان واحد تدارکات به شمار می رفت بیشتر اوقات را به عبادت و نماز شب مشغول بود ، بعد از آماده كردن آب گرم با اذان صبح ما را براي نماز صبح بيدار مي كرد و می گفت : بلند شويد و همين جا داخل چادر وضو بگیريد و نمازتان را سروقت بخوانيد.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: ماشاءالله مصدر
زمستان در قروه پادگان شهید ناصر کاظمی هوا آن قدر سرد بود که مجبور بوديم با داشتن كيسه خواب شب تا صبح نيز چراغ والر را هم با شعله آخر روشن بگذاريم و گاهی اوقات صبح ها از سوز و شدت سرما حال و حوصله نداشتم برای وضو گرفتن به بیرونِ چادر برويم.
"ملاحسین حسینی بهبهانی" که سنِ بالایی داشته و از فعالان واحد تدارکات به شمار می رفت بیشتر اوقات را به عبادت و نماز شب مشغول بود ، بعد از آماده كردن آب گرم با اذان صبح ما را براي نماز صبح بيدار مي كرد و می گفت : بلند شويد و همين جا داخل چادر وضو بگیريد و نمازتان را سروقت بخوانيد.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
مهندسِ فونیکس سوار
راوی: نجف زراعت پیشه
محسن خاکی از جمله بچه های نخبه ای بود که علی رغم قبولی در رشته مهندسی کامپیوتر قيد دانشگاه و کلاس و درس را زده و در هر اعزام بلافاصله خود را به دوستانش در مناطق عملیاتی ملحق مي كرد.هر زمان که با او روبرو می شدیم ، خنده روی لب داشت و در هر محفلی که قرار می گرفت جمع را از حالت خاموشی بیرون می آورد. ذکر مصیبت های محلی وی به سبک عزاداری بهبهانی هنوز زبان زد بسیاری از بچه های جبهه و جنگ است.
دوچرخه 28 فونیکس ، مرکبِ وی برای حضور در جلسات و تجمعات رزمندگان جبهه و جنگ بود و به محض پیدا شدنش از دور بچه ها یک صدا می گفتند: مهندس آمد ، علی رغم جثه لاغرش از شجاعت و شهامت و اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود.سرانجام "محسن خاکی" در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه آسمانی شد و به دوستان شهیدش پیوست.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: نجف زراعت پیشه
محسن خاکی از جمله بچه های نخبه ای بود که علی رغم قبولی در رشته مهندسی کامپیوتر قيد دانشگاه و کلاس و درس را زده و در هر اعزام بلافاصله خود را به دوستانش در مناطق عملیاتی ملحق مي كرد.هر زمان که با او روبرو می شدیم ، خنده روی لب داشت و در هر محفلی که قرار می گرفت جمع را از حالت خاموشی بیرون می آورد. ذکر مصیبت های محلی وی به سبک عزاداری بهبهانی هنوز زبان زد بسیاری از بچه های جبهه و جنگ است.
دوچرخه 28 فونیکس ، مرکبِ وی برای حضور در جلسات و تجمعات رزمندگان جبهه و جنگ بود و به محض پیدا شدنش از دور بچه ها یک صدا می گفتند: مهندس آمد ، علی رغم جثه لاغرش از شجاعت و شهامت و اعتماد به نفس بالایی برخوردار بود.سرانجام "محسن خاکی" در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه آسمانی شد و به دوستان شهیدش پیوست.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
مادر
راوی : ماشاالله مصدر، غلامحسین نواب،اسماعیل دهدشتیان،فتح الله آبروشن،سعید مهاجر
"جابرخندانی" جوانی سرحال،پرانرژی ، پرجنب وجوش ، شوخ طبع و مایه نشاط و دلگرمی جمع دوستان بود ، هنوز آخرین لطیفه ها و بذله گویی هاي او را پیش از عملیات خیبر به یاد دارم. روحیه شاد و با نشاط او همچون همه هم محلي هايش درمحله امامزاده میر عالی حسین(ع) مانند: عمو علی مواساتی،عین الله مکاری و ابوالقاسم دهدار پور بود. بعد از مفقود الاثر شدنش ، مادر او تا آخرین لحظات عمر چشم انتظارش بود و هر روز چندين ساعت بر سر مزار خالي او مي نشست و قرآن تلاوت مي كرد و نغمههای فراق سرمي داد.
هروقت براي قرائت فاتحه بر سرمزارش مي رفتيم برايمان ازخاطرات جابرمی گفت ، الحق مادرش هم بی ریا و صادق بود ؛ هميشه به مادران شهیدی كه بر سر مزار فرزندان شان مدام بی تابی مي كردند دلداری مي داد و می گفت: چرا این قدر بی تابی می کنيد پسرم جابر رفت و نه بدنش آمد و نه حتي ساک وسايلش.سرانجام مادر شهيد مفقود الاثر "جابرخنداني" بعد از سالها چشم انتظاري به او پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی : ماشاالله مصدر، غلامحسین نواب،اسماعیل دهدشتیان،فتح الله آبروشن،سعید مهاجر
"جابرخندانی" جوانی سرحال،پرانرژی ، پرجنب وجوش ، شوخ طبع و مایه نشاط و دلگرمی جمع دوستان بود ، هنوز آخرین لطیفه ها و بذله گویی هاي او را پیش از عملیات خیبر به یاد دارم. روحیه شاد و با نشاط او همچون همه هم محلي هايش درمحله امامزاده میر عالی حسین(ع) مانند: عمو علی مواساتی،عین الله مکاری و ابوالقاسم دهدار پور بود. بعد از مفقود الاثر شدنش ، مادر او تا آخرین لحظات عمر چشم انتظارش بود و هر روز چندين ساعت بر سر مزار خالي او مي نشست و قرآن تلاوت مي كرد و نغمههای فراق سرمي داد.
هروقت براي قرائت فاتحه بر سرمزارش مي رفتيم برايمان ازخاطرات جابرمی گفت ، الحق مادرش هم بی ریا و صادق بود ؛ هميشه به مادران شهیدی كه بر سر مزار فرزندان شان مدام بی تابی مي كردند دلداری مي داد و می گفت: چرا این قدر بی تابی می کنيد پسرم جابر رفت و نه بدنش آمد و نه حتي ساک وسايلش.سرانجام مادر شهيد مفقود الاثر "جابرخنداني" بعد از سالها چشم انتظاري به او پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تست غذا برای سلامت
راوی : حمید خوشکام
مسئولیت سخت و سنگین تغذیه تیپ امام حسن مجتبی (ع) بر عهده او بود. بسيار دقيق وكار بلد ، استادي بود براي خودش. هر روز برای آماده شدن سه وعده غذای صبحانه ، نهار و شام نیروها که در حدود 4500 وعده بود باید برنامه ریزی و تدارک می دید. روزی برای وعده نهار1500 نیرو ماهی تدارک دیده بود. ماهی های طبغ شده آماده توزيع بودند ، برای اطمینان از سالم بودن ماهی ها که احساس کرده بود شاید مشکلی داشته باشند ، خودش آنها را تست كرد .
بیست دقيقه بعد عوارض دل پيچه ، استفراغ و سردرد بر او مستولي شد . مسئوليت را بر گردن گرفت و همه ماهي هاي طبغ شده را كه زماني زيادي براي آماده كردن آنها صرف شده بود دور ريخت و آن روز به همه كنسرو داد و همه نيروها را از خطر مسموميت قطعي با تدبير و از خودگذشگي برحذر داشت. زنده ياد"حاج لطف الله منادي" سرانجام پس از سالها تحمل درد ناشي ازصدمات جنگ در سال 96 با مرگ شهادت گونه اش به جمع دوستان خود پيوست و آسماني شد.
#لطف_الله_منادی
#ایثار
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی : حمید خوشکام
مسئولیت سخت و سنگین تغذیه تیپ امام حسن مجتبی (ع) بر عهده او بود. بسيار دقيق وكار بلد ، استادي بود براي خودش. هر روز برای آماده شدن سه وعده غذای صبحانه ، نهار و شام نیروها که در حدود 4500 وعده بود باید برنامه ریزی و تدارک می دید. روزی برای وعده نهار1500 نیرو ماهی تدارک دیده بود. ماهی های طبغ شده آماده توزيع بودند ، برای اطمینان از سالم بودن ماهی ها که احساس کرده بود شاید مشکلی داشته باشند ، خودش آنها را تست كرد .
بیست دقيقه بعد عوارض دل پيچه ، استفراغ و سردرد بر او مستولي شد . مسئوليت را بر گردن گرفت و همه ماهي هاي طبغ شده را كه زماني زيادي براي آماده كردن آنها صرف شده بود دور ريخت و آن روز به همه كنسرو داد و همه نيروها را از خطر مسموميت قطعي با تدبير و از خودگذشگي برحذر داشت. زنده ياد"حاج لطف الله منادي" سرانجام پس از سالها تحمل درد ناشي ازصدمات جنگ در سال 96 با مرگ شهادت گونه اش به جمع دوستان خود پيوست و آسماني شد.
#لطف_الله_منادی
#ایثار
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
رقص شهادت
حمید زارع، جواد قنبریان و محمود پنجه بند
چندین ماه بعد از شروع جنگ در محور عملیاتی شوش به دلیل آتش سنگین دشمن و فقدان امکانات برای احداث سنگر، یحیی هاشمی با بیل و کلنگ شخصاً برای همه، بخصوص نیروهایی تازهواردی که فاقد تجربه نظامی بودند سنگر حفر میکرد و با تذکرات نظامی تاکید میکرد، تا نیروها بدون کلاه نظامی، و بیجهت در خط تردد نداشته باشند و برای کار ضروری فقط در شیارهای مشخص شده حرکت کنند تا برای کسی مشکلی پیش نیاید.
دریکی از روزها وقتی دو تکتیرانداز عراقی توسط عبدالعلی بهروزی و سلیمان یدکام از بالای یک درخت مورد هدف قرار گرفتند، موقعیت حساس آنجا و تشخیص درست یحیی هاشمی برای همه ما عیان شد. چند ساعت قبل از عملیات 25 فروردینماه سال 1360 یحیی همه نیروها را در روستای زُغن جمع کرد و گفت: امکانات ما بسیار کم است و در حمله امشب احتمال به شهادت رسیدن هر نیرویی دور از انتظار نیست و از همه میخواست با هوشیاری و آمادگی کامل در عملیات حضور یابند.
مجید محمد جعفری همان لحظه بلند شد و گفت: بچهها فردا تیری به پیشانی من میخورد و به شهادت میرسم و همانجا از همه حلالیت طلبید. یحیی هاشمی بعد از صحبتهای خود، پاهایش را برهنه کرد و در میان خار و خاشاک جبهه شوش شبیه گود زورخانه دور خود میچرخید و برای نیروهای دشمن رجز میخواند و با رقص حماسی خود سعی داشت روحیه افراد را بالاتر میبرد.
هنگام شروع عملیات نیروهای مشهدی در سمت راست و نیروهای اصفهانی از سمت چپ و ما که نیروهای تحت فرمان یحیی بودیم با همان اسلحه ژ-۳ و تجهیزات ابتدایی از وسط به سمت دشمن یورش بردیم. تیربارهای دشمن مدام در حال شلیک بودند و ما باید تلاش میکردیم تا هر طور شده آنها را خاموش کنیم. یحیی هاشمی برادر حمید زارع و عبدالعلیهاشمزاده را مأمور کرد تا با تفنگ کالبیر۵۰ خط آتش درست کنند تا ما و نیروهای تحت امر سلمان حاجوی از طریق شیار خودمان را به تپه رسانده و هر طور شده تیربارچی دشمن را خاموش کنیم.
همزمان با آتش پشتیبان با یحیی و سلمان به همراه سایر نیروها وارد شیار شدیم و به مواضع دشمن یورش بردیم. اما در ادامه درگیری یحیی هاشمی، سلمان حاجوی، مجید محمد جعفری و مرتضی شریعتی به شهادت رسیدند و عبدالخالق اولادی، عبدالعلی بهروزی، عبدالرسول تبریزی، مهدی برجسته، مصطفی جعفرنیا، رحیم ادراکی و سید نورالله سیدی هم مجروح شدند که با کمک شکرالله عبایی و دیگر دوستان زیر آتش شدید دشمن بهسختی پیکر شهدا و مجروحان را به عقب منتقل کردیم. یاد نام همه شهدای بیادعای اول جنگ، بخصوص عملیات 25 فرودین که مردانه برای آزادسازی این سرزمین جنگیدند همیشه جاودانه است.
#حمید_زارع
#محمود_پنجه_بند
#جواد_قنبریان
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#عملیات_25_فروردین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
حمید زارع، جواد قنبریان و محمود پنجه بند
چندین ماه بعد از شروع جنگ در محور عملیاتی شوش به دلیل آتش سنگین دشمن و فقدان امکانات برای احداث سنگر، یحیی هاشمی با بیل و کلنگ شخصاً برای همه، بخصوص نیروهایی تازهواردی که فاقد تجربه نظامی بودند سنگر حفر میکرد و با تذکرات نظامی تاکید میکرد، تا نیروها بدون کلاه نظامی، و بیجهت در خط تردد نداشته باشند و برای کار ضروری فقط در شیارهای مشخص شده حرکت کنند تا برای کسی مشکلی پیش نیاید.
دریکی از روزها وقتی دو تکتیرانداز عراقی توسط عبدالعلی بهروزی و سلیمان یدکام از بالای یک درخت مورد هدف قرار گرفتند، موقعیت حساس آنجا و تشخیص درست یحیی هاشمی برای همه ما عیان شد. چند ساعت قبل از عملیات 25 فروردینماه سال 1360 یحیی همه نیروها را در روستای زُغن جمع کرد و گفت: امکانات ما بسیار کم است و در حمله امشب احتمال به شهادت رسیدن هر نیرویی دور از انتظار نیست و از همه میخواست با هوشیاری و آمادگی کامل در عملیات حضور یابند.
مجید محمد جعفری همان لحظه بلند شد و گفت: بچهها فردا تیری به پیشانی من میخورد و به شهادت میرسم و همانجا از همه حلالیت طلبید. یحیی هاشمی بعد از صحبتهای خود، پاهایش را برهنه کرد و در میان خار و خاشاک جبهه شوش شبیه گود زورخانه دور خود میچرخید و برای نیروهای دشمن رجز میخواند و با رقص حماسی خود سعی داشت روحیه افراد را بالاتر میبرد.
هنگام شروع عملیات نیروهای مشهدی در سمت راست و نیروهای اصفهانی از سمت چپ و ما که نیروهای تحت فرمان یحیی بودیم با همان اسلحه ژ-۳ و تجهیزات ابتدایی از وسط به سمت دشمن یورش بردیم. تیربارهای دشمن مدام در حال شلیک بودند و ما باید تلاش میکردیم تا هر طور شده آنها را خاموش کنیم. یحیی هاشمی برادر حمید زارع و عبدالعلیهاشمزاده را مأمور کرد تا با تفنگ کالبیر۵۰ خط آتش درست کنند تا ما و نیروهای تحت امر سلمان حاجوی از طریق شیار خودمان را به تپه رسانده و هر طور شده تیربارچی دشمن را خاموش کنیم.
همزمان با آتش پشتیبان با یحیی و سلمان به همراه سایر نیروها وارد شیار شدیم و به مواضع دشمن یورش بردیم. اما در ادامه درگیری یحیی هاشمی، سلمان حاجوی، مجید محمد جعفری و مرتضی شریعتی به شهادت رسیدند و عبدالخالق اولادی، عبدالعلی بهروزی، عبدالرسول تبریزی، مهدی برجسته، مصطفی جعفرنیا، رحیم ادراکی و سید نورالله سیدی هم مجروح شدند که با کمک شکرالله عبایی و دیگر دوستان زیر آتش شدید دشمن بهسختی پیکر شهدا و مجروحان را به عقب منتقل کردیم. یاد نام همه شهدای بیادعای اول جنگ، بخصوص عملیات 25 فرودین که مردانه برای آزادسازی این سرزمین جنگیدند همیشه جاودانه است.
#حمید_زارع
#محمود_پنجه_بند
#جواد_قنبریان
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#عملیات_25_فروردین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
پیش بهار سردار گمنام
امین شریعتی
با آغاز جنگ مسعود پیشبهار به سپاه ملحق شد و دوره طرح و عملیات را با حضور تعدادی اندکی از نیروهای دیگر، تحت مدیریت سرهنگ صیاد شیرازی در تهران گذراند. استعداد بسیار عالی او سبب جلب توجه فرماندهان جنگ بخصوص حسن باقری شد. مسعود با سن کم خود و هوش و ذکاوتی که داشت توانست به یکی از نیروهای بسیار زبده اطلاعات و شناسایی و طراح عملیاتهای مهم جنگ در منطقه تبدیل شود. از عملیات ثامنالائمه که شکستن حصر آبادان را در پی داشت تا طراحی عملیات طریقالقدس که بسیار مورد تشویق فرماندهان ارشد جنگ قرار گرفت و منجر به آزادی بستان و رسیدن دشمن به مرزهای بینالمللی و همچنین منجر به آزادی سرزمینهای اشغالی غرب دزفول و سایتهای 4و 5 گردید. اینها گوشهای از تلاشها و طرحهای عملیاتی ماندگار او تا قبل از شهادت بود. مسعود با توانمندی بالای نظامی توانست بهعنوان فرمانده طرح و عملیات قرارگاه نصر مشغول بکار شود. حالا دیگر همه او را بهعنوان یک فرمانده کم سن سال و طراح اصلی عملیاتها میشناختند.
او با تلاش شبانهروزی خود توانست نقش بسیار برجستهای در طراحی عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس از خود به جای بگذارد. در عملیات «بیتالمقدس» من فرمانده تیپ عاشورا بودم. به دلیل پاتکهای زیادی که به یگان ما و تیپ حضرت رسول (ص) در مرحله سوم عملیات قبل از آزادسازی خرمشهر وارد شده بود مسعود از طرف «قرارگاه نصر» پیش ما آمد و ضمن بررسی اوضاع قرار شد از طرف من و احمد متوسلیان وضعیت منطقه و طرح برون رفتی که برای این وضعیت پیدا کرده بود به حسن باقری و دیگر فرماندهان ارشد جنگ که منتظر او بودند حضوری ارائه دهد. لذا از منطقه شلمچه با یک جیب بهتنهایی و بهسرعت به سمت قرارگاه حرکت کرد. همان زمان با بیسیم حرکت مسعود را به حسن باقری اطلاع دادم. اما ساعتی بعد حسن باقری تماس گرفت و از نرسیدن مسعود گفت و خیلی بر نگرانی ما افزود!
من چند نفر را مأمور کردم تا پیگیری وضعیت او باشند، اما متاسفانه خبر آوردند مسعود بر اثر اصابت خمپاره در کنار جیب به شدت زخمی شده و او را به بیمارستان امام خمینی ماهشهر منتقل کردهاند و ساعتی بعد بر اثر شدت جراحات و خونریزی زیاد این فرمانده ۱۹ ساله که میتوانست آینده بسیار درخشان و منشأ خدمات بسیار مهمی در ادامه جنگ باشد بعد از ۱۸ ماه حضور فعالش در جبههها در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۱ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خبر شهادت مسعود در آن شرایط بحرانی برای همه فرماندهان ارشد جنگ بخصوص حسن باقری و صیاد شیرازی بسیار تکان دهنده و تلخ بود. بعد از انتقال او در یک مراسم بسیار باشکوه تشییع شد و همانگونه که وصیت کرده بود مادرش بر پیکر او حضور یافت و او را حلال کرد و تقاضا میکرد تا در قیامت دستش را بگیرد و شفیع او باشد. با حضور و سخنرانی صیاد شیرازی و سردار رشید و سایر فرماندهان عالیرتبه جنگ در مراسمی که به یاد او در بهبهان برگزار شد. مسئولیت و جایگاه بسیار خطیر مسعود پیشبهار بر همگان بهتر آشکار گردید.
#مسعود_پیشبهار
#طرح_و_عملیات_قرارگاه_نصر
#عملیات_بیت_المقدس
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
امین شریعتی
با آغاز جنگ مسعود پیشبهار به سپاه ملحق شد و دوره طرح و عملیات را با حضور تعدادی اندکی از نیروهای دیگر، تحت مدیریت سرهنگ صیاد شیرازی در تهران گذراند. استعداد بسیار عالی او سبب جلب توجه فرماندهان جنگ بخصوص حسن باقری شد. مسعود با سن کم خود و هوش و ذکاوتی که داشت توانست به یکی از نیروهای بسیار زبده اطلاعات و شناسایی و طراح عملیاتهای مهم جنگ در منطقه تبدیل شود. از عملیات ثامنالائمه که شکستن حصر آبادان را در پی داشت تا طراحی عملیات طریقالقدس که بسیار مورد تشویق فرماندهان ارشد جنگ قرار گرفت و منجر به آزادی بستان و رسیدن دشمن به مرزهای بینالمللی و همچنین منجر به آزادی سرزمینهای اشغالی غرب دزفول و سایتهای 4و 5 گردید. اینها گوشهای از تلاشها و طرحهای عملیاتی ماندگار او تا قبل از شهادت بود. مسعود با توانمندی بالای نظامی توانست بهعنوان فرمانده طرح و عملیات قرارگاه نصر مشغول بکار شود. حالا دیگر همه او را بهعنوان یک فرمانده کم سن سال و طراح اصلی عملیاتها میشناختند.
او با تلاش شبانهروزی خود توانست نقش بسیار برجستهای در طراحی عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس از خود به جای بگذارد. در عملیات «بیتالمقدس» من فرمانده تیپ عاشورا بودم. به دلیل پاتکهای زیادی که به یگان ما و تیپ حضرت رسول (ص) در مرحله سوم عملیات قبل از آزادسازی خرمشهر وارد شده بود مسعود از طرف «قرارگاه نصر» پیش ما آمد و ضمن بررسی اوضاع قرار شد از طرف من و احمد متوسلیان وضعیت منطقه و طرح برون رفتی که برای این وضعیت پیدا کرده بود به حسن باقری و دیگر فرماندهان ارشد جنگ که منتظر او بودند حضوری ارائه دهد. لذا از منطقه شلمچه با یک جیب بهتنهایی و بهسرعت به سمت قرارگاه حرکت کرد. همان زمان با بیسیم حرکت مسعود را به حسن باقری اطلاع دادم. اما ساعتی بعد حسن باقری تماس گرفت و از نرسیدن مسعود گفت و خیلی بر نگرانی ما افزود!
من چند نفر را مأمور کردم تا پیگیری وضعیت او باشند، اما متاسفانه خبر آوردند مسعود بر اثر اصابت خمپاره در کنار جیب به شدت زخمی شده و او را به بیمارستان امام خمینی ماهشهر منتقل کردهاند و ساعتی بعد بر اثر شدت جراحات و خونریزی زیاد این فرمانده ۱۹ ساله که میتوانست آینده بسیار درخشان و منشأ خدمات بسیار مهمی در ادامه جنگ باشد بعد از ۱۸ ماه حضور فعالش در جبههها در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۶۱ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خبر شهادت مسعود در آن شرایط بحرانی برای همه فرماندهان ارشد جنگ بخصوص حسن باقری و صیاد شیرازی بسیار تکان دهنده و تلخ بود. بعد از انتقال او در یک مراسم بسیار باشکوه تشییع شد و همانگونه که وصیت کرده بود مادرش بر پیکر او حضور یافت و او را حلال کرد و تقاضا میکرد تا در قیامت دستش را بگیرد و شفیع او باشد. با حضور و سخنرانی صیاد شیرازی و سردار رشید و سایر فرماندهان عالیرتبه جنگ در مراسمی که به یاد او در بهبهان برگزار شد. مسئولیت و جایگاه بسیار خطیر مسعود پیشبهار بر همگان بهتر آشکار گردید.
#مسعود_پیشبهار
#طرح_و_عملیات_قرارگاه_نصر
#عملیات_بیت_المقدس
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تِکه مُهر
راوی: اسدالله مواساتی قنواتی
رحمت الله مواساتی قنواتی که برادرش "نجف مواساتي" در عملیات خیبر به شهادت رسیده بود، در عملیات کربلای پنج به همراه برادرش حمدالله و عمویش علیرضا مواساتی قنواتی حضورداشت در آن عملیات نیز مجروح شیمیایی شد و او را براي مداوا به آلمان اعزام کردند.
طی تماس تلفنی که من و زنده ياد شیخ سلیمان امین با او داشتیم به جای صحبت در مورد وضعیت خود و نحوه درمانش ، ازاحكام فرایض دیني و از تکه و اندازه مهری که تهیه کرده بود برای صحت سجده بر آن سئوال مي كرد . این عظمت روح اين بزرگ مردان و کوچک شمردن مظاهر مادی در مقابل آنها بود .چند روز بعد "رحمت الله مواساتي" نیز به خیل قافله شهدا و برادر شهیدش پيوست. (رحمت الله مواساتی و برادرش حمدالله و عمویش علی جمعی گردان فجر لشکر 7 حضرت ولی عصر عج بودند که در کربلای 5 بر اثر بمباران شیمیایی دشمن وی و عمویش به شهادت رسیده و حمدالله به سختی مصدوم شد.)
#فرهنگ_نماز
#رحمت_الله_مواساتی
#اسدالله_مواساتی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: اسدالله مواساتی قنواتی
رحمت الله مواساتی قنواتی که برادرش "نجف مواساتي" در عملیات خیبر به شهادت رسیده بود، در عملیات کربلای پنج به همراه برادرش حمدالله و عمویش علیرضا مواساتی قنواتی حضورداشت در آن عملیات نیز مجروح شیمیایی شد و او را براي مداوا به آلمان اعزام کردند.
طی تماس تلفنی که من و زنده ياد شیخ سلیمان امین با او داشتیم به جای صحبت در مورد وضعیت خود و نحوه درمانش ، ازاحكام فرایض دیني و از تکه و اندازه مهری که تهیه کرده بود برای صحت سجده بر آن سئوال مي كرد . این عظمت روح اين بزرگ مردان و کوچک شمردن مظاهر مادی در مقابل آنها بود .چند روز بعد "رحمت الله مواساتي" نیز به خیل قافله شهدا و برادر شهیدش پيوست. (رحمت الله مواساتی و برادرش حمدالله و عمویش علی جمعی گردان فجر لشکر 7 حضرت ولی عصر عج بودند که در کربلای 5 بر اثر بمباران شیمیایی دشمن وی و عمویش به شهادت رسیده و حمدالله به سختی مصدوم شد.)
#فرهنگ_نماز
#رحمت_الله_مواساتی
#اسدالله_مواساتی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تجربه و شجاعت
راوی: سعید مهاجر
"محمدعلی قنادی" به دلیل تجربه و توان جسمانی بالا، در عملیات والفجر8 در جاده ام القصر شهر فاو مورد توجه فرمانده گردان سیدالشهدا (ع) بود. حاج کمال صادقی مسئوليت جناح چپ خط خود را با یک قبضه سلاح دوشکا به او سپرد. ثابت بودن اين اسلحه سنگین و آتش بالاي آن در یک نقطه آن هم به مدت طولانی موجب شد که دشمن را تحت فشار قرار دهد . دشمن تلاش می کرد هرطور شده آن راهدف قرار دهد . سرانجام ظهر روز 27 بهمن 1364 "محمد علی قنادی" پس از مقاومتی جانانه به یاران شهیدش پيوست .
#محمدعلی_قنادی
#عملیات_والفجر8_فاو
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: سعید مهاجر
"محمدعلی قنادی" به دلیل تجربه و توان جسمانی بالا، در عملیات والفجر8 در جاده ام القصر شهر فاو مورد توجه فرمانده گردان سیدالشهدا (ع) بود. حاج کمال صادقی مسئوليت جناح چپ خط خود را با یک قبضه سلاح دوشکا به او سپرد. ثابت بودن اين اسلحه سنگین و آتش بالاي آن در یک نقطه آن هم به مدت طولانی موجب شد که دشمن را تحت فشار قرار دهد . دشمن تلاش می کرد هرطور شده آن راهدف قرار دهد . سرانجام ظهر روز 27 بهمن 1364 "محمد علی قنادی" پس از مقاومتی جانانه به یاران شهیدش پيوست .
#محمدعلی_قنادی
#عملیات_والفجر8_فاو
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تفحص شهید
راوی: مسعود وصلتی
بعد از شهادت "نجف مواساتی قنواتی" در عملیات خیبردرهورالهویزه من ماندم تا پیکر او را از آب بگیرم و به عقب منتقل كنم ، دراین هنگام نیروهای کادر فرماندهی تیپ 15امام حسن(ع) و سردار عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ درحال برگشت به عقب بودند. وقتی مرا ديدند و از موضوع با خبر شدند با کمک من شروع به جستجو کردند و حتی "عبدالعلي بهروزي" خود را با لباس در هور انداخت و قایق خرابی را که در بین نی زار ها بود به قسمت عمیق آب هدایت كرد و موفق شدیم پیکر شهید را پیدا کرده و به عقب منتقل كنيم.
#نجف_مواساتی
#عملیات_خیبر
#تفحص_شهید
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: مسعود وصلتی
بعد از شهادت "نجف مواساتی قنواتی" در عملیات خیبردرهورالهویزه من ماندم تا پیکر او را از آب بگیرم و به عقب منتقل كنم ، دراین هنگام نیروهای کادر فرماندهی تیپ 15امام حسن(ع) و سردار عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ درحال برگشت به عقب بودند. وقتی مرا ديدند و از موضوع با خبر شدند با کمک من شروع به جستجو کردند و حتی "عبدالعلي بهروزي" خود را با لباس در هور انداخت و قایق خرابی را که در بین نی زار ها بود به قسمت عمیق آب هدایت كرد و موفق شدیم پیکر شهید را پیدا کرده و به عقب منتقل كنيم.
#نجف_مواساتی
#عملیات_خیبر
#تفحص_شهید
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تقدیر خدا
راوی: فریدون دهدارابراهیمی
قبل ازعملیات خیبردر زمستان سال62 درگردان محرم به فرماندهی سردار پرویز رمضانی در یکی از مدارس آبادان مستقر شديم ، بعدازظهرها به همراه تعداد زیادی از بچه ها از جمله "خداداد اندامي " برای بازی والیبال درزمین ورزش تجمع می کردیم ؛ یک روز توپ والیبال بر اثر برخورد با شیئ تیزی پاره شد و تا چند روز بازی ما تعطیل شد. دقیقاً فردای همان روز و درست درهمان ساعتی که بچه ها در زمین ورزش جمع می شدند خمپاره 60 عراقی به زمین مدرسه اصابت کرد که خوشبختانه به دلیل تعطیل شدن بازی هیچ تلفاتی نداشتیم.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: فریدون دهدارابراهیمی
قبل ازعملیات خیبردر زمستان سال62 درگردان محرم به فرماندهی سردار پرویز رمضانی در یکی از مدارس آبادان مستقر شديم ، بعدازظهرها به همراه تعداد زیادی از بچه ها از جمله "خداداد اندامي " برای بازی والیبال درزمین ورزش تجمع می کردیم ؛ یک روز توپ والیبال بر اثر برخورد با شیئ تیزی پاره شد و تا چند روز بازی ما تعطیل شد. دقیقاً فردای همان روز و درست درهمان ساعتی که بچه ها در زمین ورزش جمع می شدند خمپاره 60 عراقی به زمین مدرسه اصابت کرد که خوشبختانه به دلیل تعطیل شدن بازی هیچ تلفاتی نداشتیم.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
نشانه عملیات
◄محمدجواد افرا
آذرماه 1360 چند روز مانده به عملیات طریقالقدس (آزادسازی بستان)، تردد نیروها و ادوات زرهی در سوسنگرد زیاد شده بود، حضور حاجصادقآهنگران براي نوحهسرایی به همراه دكتر مجید بقایی و دکتر مسعودصفاییمقدم در بين نيروها بخصوص براي ما كه اولين بار بود به جبهه اعزام میشدیم خاطرهانگیز بود. دو روز قبل از عمليات با تعدادي از نیروهای دور برادر حاج لطفالله جهانتاب حلقه زده بوديم و صحبت از زمان عمليات شد
حاج لطفالله ميگفت: هر موقع یکي از افراد نظامی مطرح را داخل منطقه و یا شهر سوسنگرد دیدید يكي دو شب بعد عمليات شروع ميشود و شرط گذاشت هر کدام از ما بتواند حدس بزند آن شخص كیست يک حلقه فيلم عكاسي كه آن زمان خيلي ارزش داشت جایزه بگیرد. بعضی بچهها نام کسانی مثل محسن رضایي، دکتر چمران، و چند نفر دیگر را به حاج لطفالله گفتند اما او همه را رد كرد.
روز بعد که براي آوردن غذای گروهان با ماشين به آشپزخانه رفته بودم يك لحظه حاجيدالله شمايلي از همسايگان قديمی که قبل از انقلاب با وجود سن بالاتر در مسابقات فوتبال، هم بازی ما بود، در سوسنگرد ديديم! آن زمان حاجیداللهشمایلی مسئولیت جهاد سازندگی قرارگاه كربلا را بر عهده داشت. عصر كه مجدد دور هم جمع شديم و حاج لطفالله دو بار پرسش را مطرح کرد من گفتم: فکر کنم فرد موردنظر حاج یدالله شمایلی باشد! یکمرتبه حاجلطفالله بلند شد صورتم را بوسيد و گفت: هرچند اولین بار است به جبهه آمدي ولی حدست كاملا درست است و در حضور بچهها طبق قولی که داده بود يك حلقه فيلم عکاسی به من جایزه داد.
با سفارش ایشان به حاج کمال صادقی فرمانده گروهان ما، استخدام من در سپاه صورت گرفت. بعد از پایان جنگ آخرین باری که حاج لطفالله را دیدم سال ۶۸ بود و دوباره خاطرات سالهای جنگ و عملیات را با هم مرور كرديم. سرانجام حاج لطفالله جهانتاب بعد از جنگ در سال 69 در منطقه عملیاتی چذابه درحالیکه معاونت عملیات تیپ 85 موسی بن جعفر (ع) را بر عهده داشت در حین مأموریت بازدید از خطوط پدافندی در جاده سوسنگرد در سانحه تصادف به اوج آمال و آرزویش رسید و دیدار دوستان شهیدش نائل شد.
#حاج_لطف_الله_جهانتاب
#نشانه_های_عملیات
#یدالله_شمایلی
#مهندسی_رزمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄محمدجواد افرا
آذرماه 1360 چند روز مانده به عملیات طریقالقدس (آزادسازی بستان)، تردد نیروها و ادوات زرهی در سوسنگرد زیاد شده بود، حضور حاجصادقآهنگران براي نوحهسرایی به همراه دكتر مجید بقایی و دکتر مسعودصفاییمقدم در بين نيروها بخصوص براي ما كه اولين بار بود به جبهه اعزام میشدیم خاطرهانگیز بود. دو روز قبل از عمليات با تعدادي از نیروهای دور برادر حاج لطفالله جهانتاب حلقه زده بوديم و صحبت از زمان عمليات شد
حاج لطفالله ميگفت: هر موقع یکي از افراد نظامی مطرح را داخل منطقه و یا شهر سوسنگرد دیدید يكي دو شب بعد عمليات شروع ميشود و شرط گذاشت هر کدام از ما بتواند حدس بزند آن شخص كیست يک حلقه فيلم عكاسي كه آن زمان خيلي ارزش داشت جایزه بگیرد. بعضی بچهها نام کسانی مثل محسن رضایي، دکتر چمران، و چند نفر دیگر را به حاج لطفالله گفتند اما او همه را رد كرد.
روز بعد که براي آوردن غذای گروهان با ماشين به آشپزخانه رفته بودم يك لحظه حاجيدالله شمايلي از همسايگان قديمی که قبل از انقلاب با وجود سن بالاتر در مسابقات فوتبال، هم بازی ما بود، در سوسنگرد ديديم! آن زمان حاجیداللهشمایلی مسئولیت جهاد سازندگی قرارگاه كربلا را بر عهده داشت. عصر كه مجدد دور هم جمع شديم و حاج لطفالله دو بار پرسش را مطرح کرد من گفتم: فکر کنم فرد موردنظر حاج یدالله شمایلی باشد! یکمرتبه حاجلطفالله بلند شد صورتم را بوسيد و گفت: هرچند اولین بار است به جبهه آمدي ولی حدست كاملا درست است و در حضور بچهها طبق قولی که داده بود يك حلقه فيلم عکاسی به من جایزه داد.
با سفارش ایشان به حاج کمال صادقی فرمانده گروهان ما، استخدام من در سپاه صورت گرفت. بعد از پایان جنگ آخرین باری که حاج لطفالله را دیدم سال ۶۸ بود و دوباره خاطرات سالهای جنگ و عملیات را با هم مرور كرديم. سرانجام حاج لطفالله جهانتاب بعد از جنگ در سال 69 در منطقه عملیاتی چذابه درحالیکه معاونت عملیات تیپ 85 موسی بن جعفر (ع) را بر عهده داشت در حین مأموریت بازدید از خطوط پدافندی در جاده سوسنگرد در سانحه تصادف به اوج آمال و آرزویش رسید و دیدار دوستان شهیدش نائل شد.
#حاج_لطف_الله_جهانتاب
#نشانه_های_عملیات
#یدالله_شمایلی
#مهندسی_رزمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تعویض لباس
◄ منصور ملکوتیفر
تابستان سال ۱۳۶۱ که در واحد تدارکات ساختمان «سپنتای اهواز» مشغول به خدمت بودم. گردان رعد بهبهان جمعی تیپ 22 بعثت که برای انجام عملیات رمضان عازم منطقه عملیاتی بود با نیروهایش به سپنتای اهواز آمدند. عبدالحمید متولی قبل از حرکت پیشم آمد و گفت: این لباس فرم نظامی برایم بزرگ است و خواهش کرد تا لباسش را با لباس من عوض کند. لباسهایمان را عوض کردیم اما هر دو فراموش کردیم کارت و پلاک شناسایی را از جیبمان بیرون بیاوریم. عبدالحمید از من حلالیت طلبید و رفت و در همان عملیات به شهادت رسید و پیکرش در منطقه باقی ماند.
ده سال بعد در اردیبهشتماه سال ۷۰ وقتی بهعنوان مربی در پادگان شهید محلاتی مسجدسلیمان خدمت میکردم چند روزی بود برای مرخصی به بهبهان آمده بودم. یک روز برادر اسلامی مسئول تعاون سپاه بهبهان به منزل ما آمد و پس از احوالپرسی گفت: «شهیدی را به بهبهان آوردهاند که اسم و مشخصات شما را دارد و در عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسیده است! گفتم: حتماً اشتباهی پیش آمده است! یک روز ذهنم درگیر این موضوع بود که به یکباره خاطره آن عملیات و تعویض لباسها به خاطرم آمد، با مراجعه به سپاه جریان را به آنها گفتم و اینچنین بعد از ده سال پیکر مطهر شهید عبدالحمید متولی شناسایی و در کنار همزمان شهیدش به خاک سپرده شد.
#عبدالحمید_متولی
#عملیات_رمضان
#منصور_ملکوتی_فر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄ منصور ملکوتیفر
تابستان سال ۱۳۶۱ که در واحد تدارکات ساختمان «سپنتای اهواز» مشغول به خدمت بودم. گردان رعد بهبهان جمعی تیپ 22 بعثت که برای انجام عملیات رمضان عازم منطقه عملیاتی بود با نیروهایش به سپنتای اهواز آمدند. عبدالحمید متولی قبل از حرکت پیشم آمد و گفت: این لباس فرم نظامی برایم بزرگ است و خواهش کرد تا لباسش را با لباس من عوض کند. لباسهایمان را عوض کردیم اما هر دو فراموش کردیم کارت و پلاک شناسایی را از جیبمان بیرون بیاوریم. عبدالحمید از من حلالیت طلبید و رفت و در همان عملیات به شهادت رسید و پیکرش در منطقه باقی ماند.
ده سال بعد در اردیبهشتماه سال ۷۰ وقتی بهعنوان مربی در پادگان شهید محلاتی مسجدسلیمان خدمت میکردم چند روزی بود برای مرخصی به بهبهان آمده بودم. یک روز برادر اسلامی مسئول تعاون سپاه بهبهان به منزل ما آمد و پس از احوالپرسی گفت: «شهیدی را به بهبهان آوردهاند که اسم و مشخصات شما را دارد و در عملیات رمضان در سال ۱۳۶۱ به شهادت رسیده است! گفتم: حتماً اشتباهی پیش آمده است! یک روز ذهنم درگیر این موضوع بود که به یکباره خاطره آن عملیات و تعویض لباسها به خاطرم آمد، با مراجعه به سپاه جریان را به آنها گفتم و اینچنین بعد از ده سال پیکر مطهر شهید عبدالحمید متولی شناسایی و در کنار همزمان شهیدش به خاک سپرده شد.
#عبدالحمید_متولی
#عملیات_رمضان
#منصور_ملکوتی_فر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46