سفیر
210 subscribers
775 photos
86 videos
27 files
1.61K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
ایثار داوود (گذشتن از نفس با دادن ماسک)
راوی : وحید قدری
شهیدان : ابوالقاسم دهدارپور ، داوود دانایی و ولی الله نیکخوی
#ایثار
#بمباران شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
فرمانده ای با ویژگی های ممتاز
سردار شهید محمد شعبانی
صورتی داشت بغایت شیرین و شاداب و بی نهایت دلنشین و جذاب .. وقتی لب به سخن می گشود کلامش چون گوهری بود ناب که از صدفی پاک برون می جهید و چون شبنم لطیف صبحگاهی بر عمق دل و جان می نشست ؛ چهره ای شاد و بشاش با موهایی صاف و براق به وی ظاهری بخشیده بود . ذهنی داشت مهندسی و سیّال با هوشی هندسی و فعال و همین ویژگی های ممتاز بود که از وی فرماندهی ساخته بود ایده پرداز و خلّاق ‌‌. ترکیبی سه گانه از وی انسانی ساخته بود یگانه.*ژن اصل آبادانی، تربیت اصیل بهبهانی و تحصیلات عالیه شیرازی*.این ویژگی های ممتاز ارثی و اکتسابی از وی انسانی ساخته بود نمونه و ناب و جامع اضداد. از یک سو تحصیلات عالی و آکادمیک داشت و کاملا به روز بود و از دیگر سو‌ به سنت و سنن هم عمیقا معتقد و پایبندبود.
دیماه ۶۵ ‌پیش از شروع عملیات کربلای ۵ ، دست تقدیر پای ما دو نفر را به یک سنگر کشاند و‌ در کنار هم نشاند . قضا و قدر چه به جا و چه به وقت دست ما را در دست هم نهاد و بند بندِ سلول های ما را به هم پیوند داد طوری که انگار سالهاست دلداده و دلباخته همیم . واقعا یادش بخیر چه روزهای نورانی و شبهای مهتابی داشتیم و اینها همه از برکات وجود ذی جود مردانی بود به صلابت آهن و حدید ‌و به طراوت شبنم و حریر . سنگری پر شور و گرم در هوای بارانی و سرد فاو ام القصر به مثابه کاتالیزوری پر قدرت دلهای ما را بیش از پیش به هم گره زد و اربیتال های خالی دل های ما را یکی پس از دیگری از مهر و محبت هم پر و لبریز کرد . چندین ماه حضور مدام در کنار این جوان خوش جمال و فرمانده خوش کلام در منطقه گروهان پل و سپس فاو موهبتی بود بس گرانبها که نصیب هر کس نمی شد و این از اقبال بلند و‌ بخت ‌سعید من بود که این شانس عظیم‌ به من رو کرده بود .
بد نیست در همین جا گریزی هم بزنم به ششمین روز از حضور ما در فاو و شانزدهمین روز از دیماه ۶۵ . در این روز ، صبح اول وقت و پیش از طلوع فجر دوست دلبندم عبداله خواجه اسدی که بی سیم چی گروهان حسن نوابی بود تماس گرفت و خبر داد مهدی شاهدی دانشجوی محجوپ و سر به زیر در سنگر کمین هدف قناسه دشمن پلید قرار گرفته ‌و به شهادت رسیده است . خبری بس پر درد که صبح اول وقت کام همه ما را تلخ و تِنِ و بدن ما را تا سر در خُمره زهر فرو کرد . مهدی برادرِ شهید رضا شاهدی جوان باهوش و با استعداد دوران دبستانم بود ‌‌که با دوستان نزدیکش اسداله پور کاظم ‌‌و محمدرضا شبرو هر سه عزیز جوان سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسیدند . با این خبرِ تلخ عبداله ، محمد شعبانی که در حالتی بین خواب و بیداری دراز کشیده بود درجا از جا پرید و با تآثر شدید گفت ماشالا ! پاشو بریم سریع سمت سنگر شاهدی . منم پا شدم سریع و همراه با محمد عزیز به سنگر مهدی رفتیم .
عبداله خواجه اسدی و‌ فرمانده محجوبش حسن نوابی هم پیش از ما اونجا بودند بعلاوه عارف وارسته سید شمس اله هاشمی هم بر بالین او حاضر بود . اینم بگم مهدی تنها ‌‌و تک شهید گردان فتح در پدافندی فاو ام القصر بود و چند نفر از عزیزانی که الان بر بالین او حاضر بودند از جمله همین ثلاثه عشاق الهی *محمد شعبانی ، عبداله خواجه اسدی ‌‌و حسن نوابی* تنها ده روز بعدِ از این واقعه تلخ در شلمچه پر پرواز گشودند و ‌رفتند . آری چندین ماه حضور در گروهان پل و سپس حضور در فاو و هم سنگری با مردانی مرد از جنس حریر و مرمر چون *حاج یدالله مواساتی ، محمد شعبانی ، سید نورالله سیدی و سید صدرالله بلادی* فرصتی مغتنم و استثنایی‌‌ بود که به لطف خدا نصیب من شده بود .
آه و اندوه که به قول قیصر امین پور چه زود دیر می شود و دریغ و درد که این همه وفور دهر و مصاحبت با این همه مردان مرد دولت مستعجل بود و خیلی زود بهار سبز دوستی ‌‌و رفاقت ما جای خود را به پاییز زرد مفارقت داد و فصل جدایی ما بسیار زودتر از حد انتظار فرا رسید و چنان دل ‌و دیده ما به خون تپید که دیگر رنگ و بوی خوشی به خودش ندید ! بله عزیزان جان ! این جوان خوش مشربِ و این فرمانده بزرگ گردان نوستالژیک بدر در سال ۶۱ که اینک و در سال ۶۵ جانشین گردان قدرتمند فتح بود کسی نبود جز *راد مرد وادی نبرد و دانایی محمد شعبانی*
دریغ و درد مجدد که محمد دلبند بعد از حضوری سبز و پرثمر در پدافندی فاو ام القصر و پس از یک ختم کامل قرآن سرانجام شب ۲۷ دی ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۵ از هر چه درد و‌ رنج بود رهایی یافت ‌و زبان چون قند و کلام چون شهد او برای همیشه از سخن باز ماند و چه خوش شانس بود نهر جاسم و خاک شلمچه که با خون این مرد دلیر مردان همراهش رنگین شد و چه بد شانس بودم من که این بار هم ابتدا در پدافندی فاو ام القصر از ترکش کمر قِسِر در رفتم و سپس در لیلهٔ القدر شلمچه که خیلی از دوستانم پر گشودند و رفتند من بی پر و بال در نهر و نخل شلمچه موندم .
👍2
فرمانده ای با ویژگی های ممتاز :سردار شهید محمد شعبانی
#محمد_شعبانی
#گردان_فتح
#کربلای_5
#مهدی_شاهدی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
عبدی کاکا ( عبدالعلی بهروزی)
راوی: جواد افری
حدودا سال ۵۴ یا ۵۵ بود بعنوان محصل دبیرستان از سردشت زیدون امدبهبهان وبعنوان اجاره نشین دراتاقکی محقر درمحله ماساکن شد ،ما هرشب توی محل وکوچه بازی میکردیم یا گاها خونه مصطفی ارجمندی بودیم کنارهم درس میخوندیم هرچند مصطفی یه کلاس پایین تر بود ولی ما اکثر مواقع باهم بودیم وگاها شبها خونه اونا بودم کم کم باعبدالعلی اشنا شدیم وبرخی اوقاتمون تواتاقک کوچکش درس ومشقمون را مینوشتیم واگر درمسله ریاضی مشکلی پیدامیکردیم برامون حلش میکرد، محجوب بودنش مارا مجذوب خودش کرده بود وبعضی مواقع شبها با املتی که درست میکرد کنارش شام میخوردیم ،دیگه یواش یواش به زبان محلیمون اونو *عبدی* صدا میزدیم ومعروف شده بود به همین اسم ،،دوستی بین من ایشون بیشتر وبیشتر شد وکم کم همدیگر رو کا کا صدا میزدیم .
باورتون نمیشه تواین اتاقک کوچک گاهی ۶ الی ۷ نفر دورهم بودیم واخرهفته که میشد مرحوم علی برادرشهیدش ویا حاج محمد پدرش وگاهی برادرکوچکش محمود هم میومد کنارهم خوش بودیم رفیقی که باعنوان کاکا(یعنی برادر)صداش میکردم ، مدتها گذشت عبدی دیپلمشو توسال۵۶ دریافت وبعدازمدتی جهت انجام خدمت سربازی به شیراز اعزام شد ووقتی مرخصی میومد اول میومد خونه قبلیش ومصطفی را صدا میزد ومیومدن درب منزل ما تا باهم بریم باغ ملی سابق که انموقع بهترین تفریحگاه بهبهان بود و از مش عبدالرضا اختلاط بستنی بگیریم حتی قبل ازپایان سربازی یه طوطی برای من ویه جفت مرغ عشق برای اقا مصطفی بعنوان سوغات پایان خدمتش اورد.
ایام گذشت وعبدی بعد ازپایان خدمت سربازی برگشت بهبهان تازه انقلاب شده بود ودنبال کارمیگشت تاجایی که درمتینگ دیپلمهای بیکار درسال ۵۸ جلوی فرمانداری ویکبارهم درمسجد امام حسن(درویشها)شرکت کرد! اما چرخ زمانه با شروع جنگ تحمیلی چنان چرخید که ستاره اسمان وطن شد وزندگی عبدی عزیزمان از اعتصاب کننده به بالاترین مقام خدایی نظام یعنی *شهید* رسید مقام وسعادتی که نصیب هرکسی نخواهدشد، اولین حضورایشان درجبهه های شوش اغاز وخاتمه حضورش جزایرمجنون بود ، عبدی ، کاکایمان به مقام فرماندهی تیپ امام حسن رسید .
اخرین باری که ایشون رادیدم یه ماه قبل ازشهادتش بود ، با لندکروزفرماندهی اومده بهبهان ؛ حدودساعت ۱۰ الی ۱۱ شب بود صدای درمنزل ما اومد مادرم که تودالون(دالان) نشسته بود درب بازکردواحوالپرسی گرم ونرمی انجام دادبا او ......مادرم صدام زد و گفت اهای جواد بدو بیا عبدی اومده با مصطفی ........
فورا امدم بیرون و عبدی رو تو اغوش گرفتم اونو غرق بوسه کردم..... بعد از احوالپرسی هرچی تعارفشون کردم بیان داخل خونه قبول نکرد وگفت باید برگردم اهواز برم خط .......ازخوشحالی توپوست خودم نمی گنجیدم بابت دیدنش، چند دقیقه گذشت. وازش سوال کردم چرااین موقع شب اومدی؟
بالهجه زیبای بندریها گفت کارمهمی داشتم وبایدحتما میومدم.......
اصرار کردم علتش بگو .........
گفت خودم میدونم خدا بواسطه فلانی ازم راضی نیست اومدم ازش حلالیت بطلبم ......
وقتی این موضوع را گفت تمام وجودم بغض شد اما چیزی بروی خودم نیاوردم بعد از چند دقیقه گفتگو خداحافظی کرد تو راه خدا و تو مسیر الهی که انتخاب کرده بود ناپیدا شد و من موندم و مصطفی که ازحسرت جدایش مبهوت مانده و به مسیر رفتنش نگاه میکردیم......
رو کردم به مصطفی وگفتم ای داد ای بیداد مصطفی، احتمالا عبدی شهید میشه...... گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم شک نکن کاکامون شهید میشه ........
با ناراحتی و نگرانی جداشدیم و مدتی گذشت و عملیات خیبرشروع شد به مصطفی گفتم خدا خیربگذره هرچند خودم تازه ازخط پدافندی پاسگاه زید عراق به دلیل انفجار مین زخمی و برگشته بودم بهبهان....... تا اینکه بعد از چند روز که از عملیات خیبر می گذشت باخبرشدینم عبدالعلی(کاکا) زخمی شده برگشته زیدون........ به مصطفی خبر دادم وبا همان مجروحیتی که داشتم با موتور رفتیم دیدارش زیدون البته جاده به این همواری نبود پرازدست انداز........
کاکا عبدی تیر کمانه کرده و خورده بود پشت قلبش...... چندساعتی توراه بودیم تا رسیدیم خونه شون ..... خونه او بودیم که ازطریق تلفن ثابت بهش زنگ زدند گفتند *اقای محسن رضایی(فرمانده کل سپاه) واقای مرتضایی(فرمانده گلف اهواز)* باهات کاردارند .... بعد از پایان مکالمه مدتی گذشت و چهره او درهم شده بود به نزدیکانش گفت باید برگردم جبهه هرچی پدرش ومادرش اصرارکردند گفت دستوره باید برگردم......
با توجه به وضعیت بد ایشان ازلحاظ زخمی بودنش با توجه به به تماس تلفنی ،، بعد از یکی و دو روز دوباره برگشت خط مقدم یعنی محل مسلخ خود ان جزیره شمالی مجنون...... رفتن او و پرواز اوبسوی معبودش زمان زیادی طول نکشید و بعد چند روز خبر شهادتش رسید .....و بسوی خدایش وکنار برادرشهیدش و هم رزمش اندامی عزیز که چندروز قبلش به شهادتش رسیده بود ارام گرفت.....
#عبدالعلی_بهروزی
👍2
رودخانه‌ای که ستارگان را به آسمان پس داد
به یاد غواصان عملیات کربلای 4
جاده در دل شب، آرام و بی‌صدا، همچون آغوشی تاریک مهربانانه ما را در خود می‌کشید. من و کاظم و رضا، سه دلِ بی‌قرار، گاهی با مرور مأموریت پیش رو و تحلیل آن و گهی در سکوتی که گویی از جنس دعا بود، پیش می‌رفتیم. کمی بعد، مهدی آن رفیق شفیق نیز به ما رسید (تیپ 201 ضدزره ائمه ع) و کاروان کوچکمان کامل شد. کاظم بازگشت به اهواز جایی که تا همین چندی پیش لاشخورهای رژیمی ضحاک صفت برای سرمست کردن مارهای جهالت خویش تنها و تنها شرابی از خون جوانان آن دیار را طلب می‌کردند.
کاظم رفت و ما ماندیم و جاده‌ای که بوی نخل‌های خیس، خاک باران‌خورده و انتظار می‌داد. صبح که رسید، خورشید انگار از پشت پرده‌ای نمناک سر برآورد؛ نوری که بیشتر شبیه اشک بود تا طلوع. بچه‌های گروهان موشکی در خانه‌های خاموش آبادان جا گرفتند؛ خانه‌هایی که روحشان پیش از تن، پرواز کرده بود.
روزها تا سی‌ام آذر در سنگینیِ آوار انتظاری مبهم گذشت. شب بارانی آرام بارید؛ بارانی که انگار آسمان می‌خواست با آن خاک را برای واقعه‌ای بزرگ غسل دهد. گویا نویشا آن هاتف ایزدی از ملکوت، خبر از واقعه‌ای که در انتظار ستارگانِ مهمان زمین بود به نجوا در گوش آسمان زمزمه کرده بود... آسمان در سکوتی بی‌پایان نجواکنان از نیمه‌شب تا ظهر گریست.
عصر نقشه عملیات کربلای چهار را گشودند؛ نقشه‌ای که آن‌سوی اروند، سرزمینی وعده‌دادن را نشان می‌داد. قرار بود زمین را از نزدیک ببینیم، اما پل‌ها بسته بود و راه‌ها در پرده‌ای از حفاظت پنهان. انگار عروس عملیات هنوز نمی‌خواست چهره بگشاید.
روز اول دی، بر فراز دکلی بلند ایستادم. اروند زیر پایم؛ چون رگی نقره‌گون می‌درخشید؛ رگی که دو جهان را از هم جدا می‌کرد. در دل گفتم: ای رود، تو شاهدی بر رازهای عاشقانی که از خاک تا آسمان راه می‌پیمایند.
عصر همان روز، به زاغه مهمات ضد زره رفتیم؛ موشک‌ها خاموش و آرام، همچون فرزندانی که در انتظار فرمان بیداری هستند در بستری سرد و خشن آرامیده بودند...
دوم دی، به شهربانی آبادان رفتیم؛ جایی که دل‌های آشنا در گردان فجر می‌تپید. پس از ماه‌ها، داوود و غلامحسین را در آغوش گرفتم. شوق دیدار، هوای سنگین آنجا را سبک کرد. لحظه‌ای آرزو کردم بمانم، اما یادم آمد که مأموریت ضد زره، نگهبانی آسمان حماسه است. از داوود یادداشتی گرفتم؛ کاغذی که بوی دلتنگی می‌داد. دوباره راه بازگشت را در پیش گرفتم.
بیان سوم دی، شب عملیات نزدیک می‌شد. قرار بود نیروهای ضد زره در آغوش بالگردها رفته و در برابر اژدهایان آهنینی که زبانشان آتش بود و منطق چنگیزی بایستند. دلم لبریز از شوق بود، اما در عمق آن، پرنده‌ای بی‌قرار بال می‌زد؛ گویی دل می‌خواست چیزی بگوید که زبان از گفتنش عاجز بود. یا شاید در حال روضه‌ای مجسم که قال ما زبان قیلِ او را درک نمی‌کرد...
شب، پرده‌ای از مخمل سیاه بر زمین گسترده بود. هوا بوی خاک نم‌خورده و اشک پنهان می‌داد. غواصان، فرشتگان خاموش این شب مقدس بودند. فرشتگانی که سروش غیب آنها را از جام شرابی مست کرده بود که دل‌وجان را در حال قرار بر زمین به صاحب عرش پیشکش کرده بودند... پیش از حرکت، چهره‌هایشان را با خاک و اشک و محبت شستند. هر کدامشان انگار روضه‌ای حضرت مادر را بر چهره مصور داشت و نامه‌ای کوچکی از گمنامی در پلاک خیس خود. نگاهشان آرام بود؛ آرامیِ کسی که از مرز جنون گذشته و به آستانه رقص در خون خویش رسیده است.
وقتی وارد آب شدند، اروند انگار از دم مسیحایی آنها جان گرفت. موج‌ها آرام‌تر شدند، گویی رود می‌خواست قدم‌هایشان را در آغوش بگیرد. صدای نفس‌هایشان با صدای آب یکی شده بود؛ صدایی که شبیه ذکر بود، شبیه مناجات. هر حرکت دستشان، هر فرورفتن در آب، مثل ورق‌خوردن صفحه‌ای از کتاب عشق و جنون بود.
قرار بود سپیده‌دم لحظه رهایی باشد. اما ناگهان آسمان دشمن روشن شد منورهای چلچراغ، چون مارهای آتشین از دل هواپیماها زاده شدند. نور، بی‌رحمانه بر سطح آب ریخت. شب، به روزی مصنوعی و خشن و بی‌رحم بدل شد. اروند که تا لحظه‌ای پیش پناهگاه بود، ناگهان به آینه‌ای جورپبشه و سنگ دل تبدیل شد؛ آینه‌ای که هر سایه‌ای را لو می‌داد.
در آن روشنایی، غواصان در آستانه ساحل رهایی نمایان شدند. خطوط بدنشان در آب، همچون شمع‌هایی لرزان بود که در برابر طوفان ایستاده‌اند. تیربارهای دشمن آواز مرگ سر دادند. صدای گلوله‌ها مثل تگرگ بر سطح آب می‌خورد. اروند رنگ عوض کرد؛ از نقره‌ای به سرخی انار. هر گلوله، حبابی از خون بر سطح آب می‌نشاند و می‌ترکاند.
غواصان، با آنکه محاصره شده بودند، هنوز آرام بودند. بعضی‌ها دست در آب فروبرده بودند، انگار می‌خواستند آخرین بار، رود را لمس کنند. بعضی‌ها سرشان را بالا گرفته بودند، گویی به آسمان نگاه می‌کردند. یکی‌شان زیر لب چیزی می‌گفت؛ شاید دعا، شاید نام مادر، شاید نام معشوقی آسمانی.
👍1
آب، پیکرهایشان را آرام در آغوش گرفت. هیچ‌کس فریاد نزد. هیچ‌کس دست‌وپا نزد. مرگ، برایشان نه سقوط که پرواز بود. اروند، آن شب، معراج گاه شد؛ پلی میان خاک و آسمان. رود، پیکرهایشان را با مهربانی می‌برد مثل مادری که فرزندش را در آغوش گرفته باشد.
صبح جمعه، پنجم دی، آسمان آبادان و خرمشهر رنگی غریب داشت؛ زردی مایل‌به‌سبز، سنگین و کدر. سکوت، پیش‌درآمد حادثه بود. ناگهان ابری بی‌صدا از آسمان فرود آمد؛ بویی شیرین و تند، سوزنده و تهوع‌آور. نخست چشم‌ها می‌سوختند، انگار هزار سوزن در آن‌ها فرومی‌رفت. سپس سرفه‌های خشک از عمق سینه برمی‌خاست. فریاد زدند: «گاز! گاز شیمیایی» دنیا از پشت شیشه ماسک‌ها کوچک و تحریف‌شده بود. نفس‌ها سنگین و خفه، مثل ناله غریقی که دستش به جایی نمی‌رسد. بیرون، شهر در خفگی فرومی‌رفت. ابر زهرآگین میان کودک و پیر، میان نظامی و غیرنظامی فرقی نمی‌گذاشت.
مصدومان، چون برگ‌های پاییزی، به‌سوی بیمارستان صحرایی علی بن ابی‌طالب روان بودند. صحنه‌ای بود میان رؤیا و کابوس. مردانی که روزی کوه بودند، اکنون چون کودکان درمانده، دست بر چشمان متورم خود می‌فشردند. بوی ضدعفونی با بوی خردل در چادرها درهم می‌پیچید. این مرگی دیگر بود؛ مرگی خزنده و بی‌صدا که حتی شرافت مردن با گلوله را هم می‌ربود.
حمله شیمیایی گروهان را درهم شکست. تا شب، دو سوم بچه‌های گروهان موشکی مصدوم و عقب فرستاده شدند. من نیز باوجود ماسک، سوزش گلو و تاری دید را حس کردم. به بهداری رفتم، دوش گرفتم و تزریق کردم و دوباره به منطقه برگشتم. جای قبلی ناامن بود پس کنار کلیسایی قدیمی و سپس در مدرسه‌ای پناه گرفتیم.
دو روز در آن مدرسه ماندیم. هوا سنگین و دل‌ها پریشان بود. با اعلام پایان عملیات کربلای چهار، راهی اهواز شدیم و دهم دی به مرخصی رفتیم. جاده این بار بوی بازگشت می‌داد؛ بازگشتی با دلی سنگین از یاد شهدای اروند و روحی که هنوز در انتظار فصلی دیگر می‌تپید. (سلام بر نجواهای مقدس : متن را که مطالعه کردم جان، ز اختیار برون‌رفت و دل با زمزمه‌های کلمات چنین بر قلم جاری ساخت شرح روایت شما عزیز به‌یادگارمانده از دوران مردان بی‌ادعا)
#کربلای_5
#امیر_کنعانی_تربتی
#نجف_زراعت_پیشه
#دلنوشته
#فرهنگ_جبهه
#اروندرود
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
👍1
عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ منطقه شوش دانیال
راوی:امیر فروزی
در صبح روز۲۳ فروردین سال ۱۳۶۰ به من و جهانگیر مرادیان گفتند به همراه برادر عباس که دانشجوی رشته مهندسی بود برای دیده بانی شیار و سنگر بزنیم، وقتی به موضع مورد نظر رسیدیم آنجا تعداد دیگری نیرو هم بودند،شروع به کندن زمین و ایجاد کانال برای حفر سنگر روی قله مورد نظر می‌نمودیم ، خاک تپه های شوش گل رس نرم بود ، با توجه به فصل بهار هوا هم تقریباً خوب بود، منطقه بکر و دست نخورده بود،دامنه‌ی تپه هاسرسبز و بعضاً گلها خودنمایی میکردند، در وجود نیروها عشق، ایثار،جانفشانی،تلاش کوشش و شجاعت موج میزد، خستگی، ترس،ناامیدی، پژمردگی،دیده نمی‌شد،جزءانجام تکلیف و اطاعت از فرماندهی و ادای دین، شجاعت و شهادت طلبی چیز دیگری در وجود نیروها دیده نمی شد
تپه ای مانند کله ی قند روبروی ما بود که مشرف بر منطقه و محور شوش بود و ما باید شیار میزدیم،تا به قله آن میرسیدیم، البته قبلاً روی آن کار شده بود و ما باید کار حفر شیار را ادامه داده وکار را به پایان میرساندیم، همه بادل و جان کار و تلاش میکردند،درهمین موقع نیروهای عراقی چندخمپاره شصت زدند که کمی با ما فاصله داشت، ولی برادران توجهی نمیکردند و همه یک نفس،یک صدا،یک دل،و یک هدف شیار میزدند،
مدتی در آنجا کارکردیم و مدتی بعد متوجه شدیم فردی پیش ما می اید و بعدازسلام واحوالپرسی،به من گفت باید بیایی با گروه برویم شناسایی؛ با برادرعباس که مسئول ما بود هماهنگ کرده و همراه او به سنگرها رفتیم ،وقتی رسیدیم دیدم گروه تقریباً ۱۲ نفره همه مجهز و آماده در انتظار دستور برای حرکت به سمت ماموریت محوله بودند و من هم به گروه فوق اضافه شدم، فرمانده گروه فوق یحیی هاشمی و معاون وی سلمان حاجوی بود از دیگر اعضای گروه می توانم به مسعودپیشبهار ، ، لطف الله حسینی ،علی آذرگه، غلام سپیده دم، شکراله کرمی، یدالله محمدرضایی،محمود پنجه بند و ..... اشاره نمایم.
همه به خط شده و فرمانده گروه یحیی هاشمی هدف از ماموریت و شناسایی را برای ما توضیح داد،آشنایی با منطقه برای عملیات (عملیاتی ایذایی) ، شناسایی شیارها، راه های نفوذ دشمن و دیگر موارد مورد نیاز که لازم بود در مسیر آگاهی داشته باشیم ؛ بصورت ستون با فاصله به سمت دشمن حرکت کردیم ، هر کجا که لازم بود برادر یحیی هاشمی با اشاره و آرام راهنمایی میکرد تا اینکه به منطقه مورد نظر عملیاتی رسیدیم ، یحیی هاشمی منطقه را مانند کف دست میشناخت،آشنایی و آگاهی کامل از شیارها، نحوه نفوذ دشمن، و نیروهای گشتی عراق را داشت، وقتی به شیار مورد نظر رسیدیم ،یک به یک وارد شیار شدیم،چون در شیار حرکت کردن امنیت بیشتری داشت، یک نفر را به عنوان دیده ور جلو فرستاد و بقیه پشت سرهم آرام و بدون سروصدا حرکت می کردیم، من تقریباً من نفر آخر بودم، پشت سر ما شیار ادامه داشت وگشتی های عراقی، از آنجا می آمدند،
یحیی هاشمی به من گفت در این شیار کوچک کمین کن و مواظب باش عراقیها ما را غافلگیر نکنند، اوبه من گفت ،معمولاً گشتی های عراقی دو یا سه نفرند، دقت کن اجازه بده خوب در تیررس باشند ،البته ادامه شیار پیچی داشت، که باید در صورت آمدن گشتی های عراقی از آن پیچ رد میشدند و بعداً من با آنها درگیر می شدم ؛ من وارد شیار شدم و تفنگ ژ۳ را روی رگبار گذاشته و آماده برای شلیک بودم،روی لبه شیار هم بوته‌ای بودکه خوب توانستم خود را استتار که عراقیها اصلاً مرا نمی‌دیدند و انتخاب این شیار دلالت بر ذکاوت ، هوش نظامی و درایت فرماندهی یحیی هاشمی بود، او توصیه های لازم را کرد و بطرف نیروها رفت،من هم در آنجا کمین کردم، و منتظر گشتی های عراقی به هوش و به گوش بودم، آن لحظه ها،لحظات خاصی بود که الحمدالله گشتی های عراقی نیامدند ، تا اینکه به من اشاره کردند که بیا،من از شیار بیرون آمده و بطرف نیروها آمدم، شیار بعد از من حاج لطف الله حسینی کمین نشسته بود که من با سر سلامی کردم و رد شدم.
یحیی هاشمی مانند فرماندهی دوره دیده که در آکادمی های نظامی آموزش دیده باشد تمام شیارها و موقعیت عراقیها را توضیح داده و می گفت: این شیار بن بست است، آن شیار مین گذاری شده ، این شیار به خط عراقیها راه دارد و پشت این تپه عراقیها چه ادواتی دارند، سلمان حاجوی معاون فرمانده گروه نیز بی بدیل بود و جنب جوش خاصی داشت،چندین بار از اول تا آخر ستون رفت آمد کرد و با رعایت اصول اطلاعاتی در ساماندهی و ماموریت نیروها تلاش میکرد،تا این که به محل مورد نظر برای عملیات رسیدیم یعنی جایی که باید در روز عملیات عمل می کردیم،
از قبل مهمات را در جاهایی تعبیه کرده بودند ،سنگر نارنجک تفنگی ژ۳ را آماده نموده بودند، جای تیربار را مشخص نمودند،یحیی هاشمی تمامی اطلاعات لازم مربوط به عملیات،مهمات،سلاح،موقعیت عراقیها، را توضیح دادند و نیروها را توجیه نمودند،وقتی شناسایی کامل انجام گرفت،ازهمان مسیری که رفته بودیم ،با همان روش و همان ساز و کارها وخلاقیتها،به سلامت به سنگرها بازگشتیم و آماده می شدیم برای عملیات آینده ؛ قراربود ۲۴ فروردین عملیات صورت بگیرد ولی به دلایلی صورت نپذیرفت در حالی که نیروها همه در حالت آمادگی کامل بسر می بردند.
در ۲۵ فروردین ۱۳۶۰سحرگان بیدار باش زده و نیروها برای نماز صبح آماده شدند،نماز عاشقانه و عارفانه را بجای آورده و تجهیزات را برداشته و به صف بطرف سنگر فرماندهی محور شوش مرتضی صفار به راه افتادند و بعد از هماهنگی های لازم به سمت دشمن به راه افتادند ، یحیی هاشمی،آخرین توصیه و سفارشات را در رابطه با عملیات انجام داد وگفت: گروه ما ماموریت عملیات ایذایی بر عهده دارد یعنی زودتر از نیروها باید با دشمن با شدت تمام وحجم آتش فوق العاده درگیرشویم تا دشمن خیال کند عملیات اصلی در این منطقه است و کل توجه نیروهای عراقی به سمت گروه ما جلب شده و از سایر شیارها و محورهای شش گانه غافل شود و نیروهای خودی راحتر بتوانند در دیگر محور ها نفوذ کنند و نیروهای عراقی را دور بزنند و سنگرهای آنها را فتح نمایند و عملیات اصلی با فریب دادن دشمن انجام و مناطق مورد نظر را آزاد سازند .
در گروه مسئولیت برادران به شرح زیر بود : تیربارچی علی آذرگه و شکرالله کرمی ، نارنجک انداز تفنگی ژ۳ مسعودپیشبهار، مامور انتقال مهمات برای نفرات (مهمات بیار) حاج لطف الله حسینی و برادران یدالله محمدرضایی و امیرفروزی و چند نفر دیگر هم تک تیرانداز بودند، وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک بود و نیروها در جای خودشان مستقر شدند تا اینکه فرمانده دستورآتش داد،همه شروع به ریختن آتش روی دشمن نمودند و حجم آتش قابل توجهی ایجاد شد،تیربارچی،نارنجک تفنگی انداز ، تک تیراندازها ، آر پی چی زن مرتب شلیک میکردند،چیزی که مهم بود این بودکه ما نیروهای عراقی را بطرف خودمان بکشانیم ، عراقیها هم تبادل آتش کرده و با انواع سلاحها خصوصاً پرتاب خمپاره ۶۰ به آتش ما جواب می دادند و منطقه پر از دود، بوی باروت و گرد وخاک شده بود ، حجم آتش عراقیها بگونه ای شدید بود که ما بعضی از نیروهای خودی را نمی دیدیم،
فرمانده در تکاپو و تلاش بود و از آن تپه بالا میرفت و وارد آن شیار میشد تا راهی پیدا کند تا تیربارچی عراقی که بچه هارا اذیت می کرد خاموش کند،دو بار به او سر زدم ببینم کاری نداره، از تپه رفت بالا و نگاهی کرد، و برگشت،دوباره درجایی دیگر رفت بالا و دنبال راهی بودکه تیربارچی را خاموش کند،وبه من گفت برو درآن سنگر ؛ معاون گروه سلمان حاجوی نیز یک لحظه آرام و قرار نداشت و نیروها را هدایت میکرد،وقتی می رفتم به برادر لطف الله حسینی و مسعود پیشبهار سر بزنم ببینم مهمات نمی خواهند چنان گردوخاکی روی آنها نشسته بود که فقط دو چشم آنها پیدا بود و نارنجک تفنگی پرتاب می کردند،با دست و کمک پاها حجم آتش را زیاد میکردند،مسعود پیشبهار تلاش میکرد،نارنجک تفنگی ژ۳ را وارد سنگر تیربارچی عراقی کند،در همین موقع فریاد زدند گلوله آر پی جی، با یداله محمدرضایی رفتیم عقب خط درگیری و گلوله آوردیم ولی کم بود،موضوع را با فرمانده یحیی هاشمی درمیان گذاشتیم اوگفت: بروید و از عقبه بیاورید،با هم بصورت بدو رو با سرعت بدون اینکه، در شیارها برویم آمدیم بطرف سنگر برادر مرتضی صفار، که دیدیم آنجا هم غوغاست و نیروها در تلاش، و تکاپویند ، زخمی ها را سامان دهی کرده و اسرای عراقی رابه عقب میبرند در حالی که رزمندگان، شوش که به زبان عربی تسلط داشتند از عراقیهای اسیر اطلاعات کسب می کنند ؛ پیدا بود با تلاش عملیات ایذایی ما عملیات اصلی در محور دیگر موفقیت آمیز و مناطق مورد نظر آزاد شده است .
در مسیر برگشتن هم عراقی ها خمپاره ۶۰ میزدند که خیز می رفتیم و دوّباره بلند می شدیم و حرکت می کردیم،دوگونی گلوله آرپی چی گرفتیم و پشت کول انداختیم و برگشتیم پیش نیروها، وقتی رسیدیم متوجه شدیم نیروها ناراحتند،آشفته اند،نگرانند،وقتی علت را از آنها جویا شدیم،گفتند فرمانده یحیی هاشمی و معاون او سلمان حاجوی شهید شده اند ،در همین موقع بود که برادر مسعود پیشبهار فریاد زد زدمش، نابود شان کردم و منظورش سنگرتیربارعراقی بوده که با نارنجک تفنگی ژ۳ نابود کرده بود و از شدت آتش دشمن کاسته شد.
👍2
تقریباً نزدیک ظهر شده بود،آتش بازی ما و عراقیها هم کم شده بود،خودمان را جمع و جور کردیم و فرصتی پیدا کردیم رفتیم بطرف شیاری که دو شهید والامقام آرمیده بودند ، جلو رفتیم،دیدیم فرمانده شهید یحیی هاشمی به پشت دراز کشیده در حالی که لباس پلنگی به تن دارد، و صورت و بدنش ترکش یا تیر خورده و آرام خوابیده بود و دو متر جلوتر شهید سلمان حاجوی، به پشت خوابیده،پاها بطرف جلو دست راست تامچ قطع شده و ترکشهایی در بدن و صورت دارد و ساعت سیکو ۵ روی دست چپ او هنوز داشت کار میکرد، احتمالاً شهید حاجوی با نارنجک دستی رفته بطرف سنگر عراقی، یا سنگر تیربارچی که هدف قرار گرفته بود و شهیدهاشمی برای کمک به او رفته که او هم مورداصابت قرارگرفته بود البته این تصور من است شاید چنین چیزی نبوده است.
با غم و اندوه جانکاه و نفرت از عراقیها، فرمانده و معاون شهیدمان را چهار نفری به پشت تپه جای امنی آوردیم، در همین موقع ماشین جیپی که توپ ۱۰۶ روی آن سوار بود آمد و چرخی زد و دنبال موقعیتی بود که بطرف عراقیها شلیک کند،که موقعیت براش جور نشد و برگشتند،چون ما فرمانده و معاون هم نداشتیم سردرگم بودیم نمی دانستم چکار کنیم تجربه هم نداشتیم ،یکی از نیروها بچه ها را دلداری میداد، ما را جمع جورکرد و گفت آنها به آرزوی خودشان که شهادت بود رسیدندو ما باید راه آنها را ادامه دهیم و به من گفت برو به فرماندهی اطلاع بده دو پتو هم با خودت بیاور،من سریع رفتم و اطلاع دادم و جریان شهادت عزیزان را اعلام کردم ،آنها هم برادر مهدی مجتهدی فرستادند برای ساماندهی نیروها، مهدی مجتهدی بازوی سمت چپش ترکش خورده بود، ولی اصلاً اعتنا نمی کرد،دو پتو را گرفتم و با برادر مهدی مجتهدی پیش نیروها برگشتیم. چهارنفره پیکر پاک و مطهر شهیدان یحیی هاشمی و سلمان حاجوی را به عقب آوردیم و تحویل دادیم .
بعد از موفقیت آمیز بودن عملیات در خطوط و محورهای دیگر جبهه شوش و تصرف اهداف مورد نظر عملیات اصلی برادر مهدی مجتهدی با نیروها تقریباً تا ساعت ۱ یا ۲ بعد از ظهر کمتر یا بیشتر به عقب برگشتند،وقتی نیروهابه سنگرها برگشتند چقدر گریه کردند،ناراحت بودند،به حال شهدا (غبطه) می خوردند، و همانجا هم قسم شدند تا انتقام شهیدان را نگیرند از پای ننشیند.(فروزی امیر)
#عملیات_25فروردین_شوش
#امیر_فروزی
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
#یحیی_هاشمی
#سلمان_حاجوی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
کارت تردد لازم حتی شما
راوی:حبیب الله عباداریان
سال 1362  در هنگام تشکیل قرارگاه سری نصرت  مجبور شدیم کارت ترددی را چاپ کنیم که هنوز دارم چون قبلش خود فرماندهی سپاه بخاطر حفظ امنیت درخواست اینو داشت که تردد بغیر افراد کارت دار صورت نگیرد و حتی نیروهای بیرون از خود قرارگاه هم رفت و آمد نمی‌توانستند بکنند .
یک شب حدود ساعت ۱۲ شب از نگهبانی ورود به مقر قرارگاه که حدود ۳ کیلومتر فاصله داشت با تلفن قارقارکی تماس گرفتند ؛ نگهبان از بچه های عرب زبان بودند .......
گفتند: برادر حبیب ماشینی اومده و کارت تردد ندارند...... ولی میگه محسن رضایی هستم گفتم باشه اجازه بدهید بیاد .......
چون قبلش بهشون تذکر داده بودم که هر کسی حتی فرمانده سپاه هم بدون کارت نمیتونه وارد بشه....  
وقتی اومد قرارگاه گفت: فکر نمی کردم اینقدر سختگیری بشه  .....
گفتم: بخاطر شرایط ویژه مجبوریم سخت تر بگیریم و این موارد هم بهشون گفتیم که فرق نمیکنه چه کسی باشه حتی شما هم.........
همون موقع تشکر کرد و گفت تشویق کنید که وظیفه شون را درست انجام دادند......
#قرارگاه_سری_نصرت
#کارت_تردد
#محسن_رضایی
#حفاظت_اطلاعات
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
درس هایی از جنگ مدرن:
جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران (1)
نبرد شبکه ای

مهمترین شاخص جنگ، نبرد «سلاح‌ها» نبود بلکه نبرد «شبکه‌ها» بود یعنی این که مرکز ثقل جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران را نمی‌توان صرفاً در کمیت تجهیزات و به عبارت دیگر تعداد هواپیما، موشک، پهپاد یا پدافند جست‌وجو کرد بلکه مرکز ثقل واقعی عبارت بود از:

✔️اطلاعات

✔️فرماندهی

✔️ارتباطات

✔️پدافند

✔️قدرت هوایی

✔️موشک و پهپاد

✔️لجستیک

✔️تاب‌آوری


هرجا این زنجیره منسجم‌تر عمل کند، تجهیزات موجود ارزش عملیاتی بیشتری پیدا می‌کنند. به عبارت بهتر تاکید کارآمدی در این جنگ بر اصول هدف، تمرکز قوا، تأمین، امنیت، سادگی، سرعت، ارتباطات و مانور که اصول جنگ می باشد تأکید دارد.

بنابراین می‌توان گفت:

در جنگ مدرن، برتری یک سامانه به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست؛ برتری شبکه‌ای تعیین‌کننده‌تر است.

#تحلیل_جنگ
#جنگ_آمریکا_اسرائیل_علیه_ایران
#جنگ_12_روزه
#جنگ_رمضان
#نبرد_شبکه_ای
#نجف_زراعت_پیشه

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
متفکر و خلاق: شهید رضا داستار
راوی : امیر فروزی
محور شوش در کنار رودخانه کرخه از مهم ترین خطوط عملیاتی دوران دفاع مقدس بود ، رزمندگان خوزستان ، لرستان و بخصوص بهبهان در این محور خط پدافندی را نگهداری می نمودند و واحد خمپاره (ادوات) نیز به عنوان پشتیبان محور در مجاورت آنان بود ؛ در اوایل سال۱۳۶۰ در جبهه شوش بودیم سنگرتجمعی ما نزدیک (تقریباًیک تپه فاصله داشت)سنگرخمپاره شهیدرضا داستار بود، رضا داستار همیشه به ما و حتی دیگرنیروها سرکشی ،ابرازمحبت،و ابرازعلاقه میکرد،آنچه که میدانست درطبق اخلاص میگذاشت و دراختیار نیروها قرار میداد،او اعتقاد داشت رزمندگان باید آگاه و با اطلاع باشند،تا آسیب پذیری به حداقل برسد،
او خوش فکر و اعتقاد به اصل آموزش داشت و معتقد بود همه رزمندگان باید تمامی سلاحها را آموزش ببینند و حتی در جبهه بهترین زمان برای آموزشهای مختلف است تا رزمندگان اسلام افرادی ورزیده ، قوی ، متفکر و خلاق، با ایمان و ایثارگر بار آیند،
یه روز صبح آمد به سنگر ما و طرح آموزش خمپاره را مطرح کرد و گفت انشاالله وقتی عملیات شد بتوانیم ازسلاحهای عراقیها استفاده کنیم،یعنی سلاحهای خودشان را برعلیه خودشان استفاده کنیم و نسبت به سلاحهای عراقی بیگانه نباشیم ( این پیشنهاد مربوط به زمانی است که تقریباً ۷ ماه از جنگ گذشته و این تفکر ناب از آن یک بسیجی نوجوان بنام رضا داستار است "به عظمت وتفکرژرف،عمیق و آینده نگری این مجاهدخستگی ناپذیر ورزمنده دلاور نیک بنگرید"،
آموزش تخصصی درجبهه جنگ،این خود یک روش، راهکار، متد و استراتژی نوین نظامی است که باید این تفکر را ستود و توسعه و گسترش داد.
وی پبشنهاد داد نیروهای رزمنده دو نفر،دو نفر،روزانه به واحد خمپاره بیایند و آموزش ببینند، و بر همین اساس هر روز دو نفر در اوقات فراغت به واحد خمپاره نزد رضا داستار میرفت و او آنها را آموزش میداد ، رضا داستار با صبر و حوصله و با متانت و اخلاق نیکو و البته با دقت نحوه گلوله گذاری ،گرابندی ،ثبت گلوله،خرج گذاری،درجه بندی، تمیزکردن خمپاره، روغن کاری و دیگر مسایل مربوط به خمپاره را به ما آموزش داد، چنان وقت میگذاشت و آموزش میداد که همانند یک کارشناس نظامی با تجربه بود، اما او دارای سن کم و بسیجی وارسته، با قلبی مهربان، فعال، دلسوز  و او آرام و قرار نداشت، مرتب در تکاپو و درفکرآموزش نیروها و ابتکار و طرح نو و جدید بود برای پیروزی رزمندگان اسلام و آسیب رساندن و ازبین بردن دشمن بعثی بود.
وقتی همه ما را آموزش داد، چون عملیات ۲۵ فروردین ۱۳۶۰ شوش در پیش بود و نیروها در عملیات شرکت کردند، بعد از عملیات خود من به دلیل اینکه آموزش خمپاره را دیده بودم به واحدخمپاره رضا داستارآمده و مدتی در آنجا مشغول بکارشدم و تجربیات ذی قیمت و گران سنگ زیادی آموختم و خود را یکی از شاگردان این استادگرانمایه نظامی می دانم .
بسیار متواضع،فکور،ایثارگر(درآوردن آب روی چاه،غذا،کارهای روزمره، جانفشانی،موقع خطرو........ایثارگری نمونه بود) خوش فکر،خوش قلب،مهربان،خوش عبادت ،هنگام راز و نیاز با خدا عبادتش خالصانه ، عجیب پایبند درست مصرف کردن بود و از اسراف به هر نوعش دوری می جست . نسبت به بیت المال احساس مسئولیت میکرد. هرچه دررابطه بااین مجاهدفی سبیل الله بگویم کم گفته ام ،قطره ای ایست، ازآب دریای بی کران، رضا داستار خدمات شایان ذکری به جبهه وجنگ ودفاع مقدس ورزمنده گان  نمود، او رضا بود به رضای خدا و خدا هم از او راضی شد.
سرانجام رضا داستار در 15 اردیبهشت 1361 در عملیات بیت المقدس که  منجر به آزادی خرمشهر شد به شهادت رسید.
#رضا_داستار
#خلاق_فکور
#محور_شوش
#شوش_شهر_شهیدان_گمنام
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
👍2
درس هایی از جنگ مدرن:
جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران (2)
آسیب های وارده:
اساسی ترین ضربات و مهم‌ترین آسیب ایران در طی جنگ آمریکا_اسرائیل علیه ایران به زنجیره «اطلاعات ـ فرماندهی ـ پدافند» بر می گردد که در نگاهی دقیق تر شامل ضعف‌هایی در شاخص های زیر می شود :

✔️شناسایی و مراقبت؛

✔️حفاظت اطلاعات؛

✔️ارتباطات؛

✔️فرماندهی؛

✔️یکپارچگی پدافند؛

✔️حفاظت از مراکز حساس؛

✔️مقابله با نفوذ

اما از نظر علمی باید بین «ادعای وجود ضعف» و «اثبات میزان ضعف» تفاوت بگذاریم.


شواهد مستقل درباره جنگ نیز نشان می‌دهند که اسرائیل حملات اولیه را علیه فرماندهان ارشد، پدافند هوایی و زیرساخت‌های موشکی متمرکز کرد و پس از تضعیف پدافند، آزادی عمل هوایی بیشتری به دست آورد.

پس نتیجه قابل دفاع این است:

آسیب اصلی زمانی ایجاد شد که برخی حلقه‌های شبکه دفاعی و فرماندهی نتوانستند با سرعت لازم یکدیگر را پشتیبانی کنند.


#تحلیل_جنگ
#جنگ_آمریکا_اسرائیل_علیه_ایران
#جنگ_12_روزه
#جنگ_رمضان
#آسیبهای_وارده
#نجف_زراعت_پیشه

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2