نسلی تکرار نشدنی:
اسفند ماه 1362 عملیات خیبر آغاز شد و نیروهای تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که آموزش های آبی خاکی را طی نموده بودند در محور شرق بصره در روستاهای الصخره و البیضه وارد عمل شده بودند ......
فاصله خط مقدم تا عقبه پشتیبانی حدود چهل کیلومتر بود که از مرداب ها و باتلاق عظیم هورالعظیم در میان آبراهه ها می گذشت و وسیله تردد نیز قایق و در برخی موارد بالگردهای هوانیروز بود ......
هر چند در مراحل اولیه نیروها با گذر از دجله به پشت اتوبان العماره-بصره رسیده بودند ، با گذر چند روز از آغاز عملیات سرانجام بعد از ظهر هفتم اسفند 1362 دشمن توانسته بود با آتش شدید ادوات،زرهی و هوایی گام به گام نیروهای خودی را به عقب رانده و از آنجایی که نیروهای خودی فاقد پشتیبانی لجستیک و آتش بوده و حتی قایق برای انتقال مجروحین و شهدا نبود گردان های عاشورا ، سیدالشهدا و محرم دستور عقب نشینی داده شد و با بسته شدن سه راهی البیضه-العزیر-جاده خندق نیروها در محاصره قرار گرفتند که با رشادت یکی از دسته های گردان که بیشتر آنان به شهادت رسیدند سه راهی ساعتی برای انتقال نیروها باز شد و فرمانده گردان دستور خروج سریع از منطقه را صادر نمود و چون بیم بسته شدن سه راهی و محاصره مجدد وجود داشت کسی حق حمل مجروحین یا شهدا به دلیل اسارت یا شهادت خودشان را نداشت ......
عبدالحمید زحمت کش از رزمندگان و نمازگزاران مسجد باب الله که در دوران دفاع مقدس که یکی از محل های تجمع رزمندگان بود و مقید به رعایت تمام مسائل شرعی و حتی پرهیز از مکروهات و عمل به مستحبات بود ، مرتضی ساعد پور بیسیم چی گردان در این زمینه می گوید :
پاتک های دشمن شدید شده و یاران یک به یک زخمی یا به شهادت می رسیدند و بعد از ظهر روز هفتم دستور عزیمت به سمت جاده خندق صادر شد ؛ در حین عقب نشینی در حالی که نیروهای دشمن تا چند قدمی ما رسیده بودند و هر گونه تعللی منجر به شهادت یا اسیر شدن بود
لحظاتی بعد نیروهای دشمن بالای سر زخمی ها رسیدند و ........
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
اسفند ماه 1362 عملیات خیبر آغاز شد و نیروهای تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که آموزش های آبی خاکی را طی نموده بودند در محور شرق بصره در روستاهای الصخره و البیضه وارد عمل شده بودند ......
فاصله خط مقدم تا عقبه پشتیبانی حدود چهل کیلومتر بود که از مرداب ها و باتلاق عظیم هورالعظیم در میان آبراهه ها می گذشت و وسیله تردد نیز قایق و در برخی موارد بالگردهای هوانیروز بود ......
هر چند در مراحل اولیه نیروها با گذر از دجله به پشت اتوبان العماره-بصره رسیده بودند ، با گذر چند روز از آغاز عملیات سرانجام بعد از ظهر هفتم اسفند 1362 دشمن توانسته بود با آتش شدید ادوات،زرهی و هوایی گام به گام نیروهای خودی را به عقب رانده و از آنجایی که نیروهای خودی فاقد پشتیبانی لجستیک و آتش بوده و حتی قایق برای انتقال مجروحین و شهدا نبود گردان های عاشورا ، سیدالشهدا و محرم دستور عقب نشینی داده شد و با بسته شدن سه راهی البیضه-العزیر-جاده خندق نیروها در محاصره قرار گرفتند که با رشادت یکی از دسته های گردان که بیشتر آنان به شهادت رسیدند سه راهی ساعتی برای انتقال نیروها باز شد و فرمانده گردان دستور خروج سریع از منطقه را صادر نمود و چون بیم بسته شدن سه راهی و محاصره مجدد وجود داشت کسی حق حمل مجروحین یا شهدا به دلیل اسارت یا شهادت خودشان را نداشت ......
عبدالحمید زحمت کش از رزمندگان و نمازگزاران مسجد باب الله که در دوران دفاع مقدس که یکی از محل های تجمع رزمندگان بود و مقید به رعایت تمام مسائل شرعی و حتی پرهیز از مکروهات و عمل به مستحبات بود ، مرتضی ساعد پور بیسیم چی گردان در این زمینه می گوید :
"..... ظهر 6 اسفند ۶۲ یک روز قبل از شهادت با ایشان هم غذا شدم .... به دلیل بعد مسافت چهل کیلومتری و کمبود قایق غذایی از عقبه نمی رسید لذا کنسروی را باز کرده و شروع به خوردن نمودیم دیدم عبدالحمید گوشت نمیخوره !!!
گفتم : چرا گوشت نمیخوری؟؟
گفت: مکروه است....
گفتم: هی میگم نرو مسجد باب الله هی میری........ عزیزم پیامبر ص فرموده اگر ۴۰ روز نخوری از امت من نیستی..... من گوشت میخورم ولی گول مسجد باب الله را نمی خورم.... و طبق معمول عبدالحمید لبخند همیشگی را می زد......
پاتک های دشمن شدید شده و یاران یک به یک زخمی یا به شهادت می رسیدند و بعد از ظهر روز هفتم دستور عزیمت به سمت جاده خندق صادر شد ؛ در حین عقب نشینی در حالی که نیروهای دشمن تا چند قدمی ما رسیده بودند و هر گونه تعللی منجر به شهادت یا اسیر شدن بود
در کنار سیل بند متوجه عبدالحمید شدم ....
تو یه سنگر خیلی کوچک پشت سیل بند نرسیده به سه راهی دیدم زخمی شده ، کنار او رفته و غرق بوسش کردم ....
عبدالحمید گفت: برو که ماندن و کمک به زخمی ها در این شرایط اشکال داره چون از طرف فرماندهی گردان گفته بودن کسی گمک زخمی ها نکنه.....
عبدالحمید حتی آنجا هم حاضر نشد دست از شرعیات برداره و احتیاط حلال و حرام کرد و بازم با همان لبخند همیشگی ......
لحظاتی بعد نیروهای دشمن بالای سر زخمی ها رسیدند و ........
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍1
نسلی تکرار نشدنی
از راست شهیدان : نجف مواساتی ، محمدکاظم شریعتی و عبدالحمید زحمتکش
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
از راست شهیدان : نجف مواساتی ، محمدکاظم شریعتی و عبدالحمید زحمتکش
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍1
چادر داش مشتی ها
راوی:جهانگیر مرادیان
بهمن 1361 در آستانه عملیات والفجر مقدماتی بود...، غروب بود رسیدم سایت چهار (شوش) .....البته فکرکنم چندنفری بودیم که بعد از اعزام اصلی با یک مینی بوس اعزام شدیم ......گردان جای دیگری بودند که دراثر بمباران مسیر هشتاد کیلومتری از دلیجان (فکه) را پیاده دوباره برگشتند به سایت چهار .
تعدادی نیز با ماشینها آمدند.... یکی از بچه ها که فکرکنم تو بهشت بود و چطور از کِر دستان خدا افتاده رو زمین ، این بنده خدا از بس خوب وبی غش بود که اصلا جاش رو زمین نبود وباید همان بالا میبود ولی به هر صورت از کِر دستان خدا چطوری افتاده بود رو زمین را دیگه نمیدانم .او کسی نبود غیر سید مهدی موسوی علیزاده ؛ او اولین نفری بود که دیدم و جریان را سوال کردم و او هم جریان حمله هواپیماها را گفت.
کم کم بچه امدند ، عبداله رهی (عبدی رهی) ، نوراله افشار ،امیر درخشان ، حاج حمداله خوشکام ، عطا سلمان رضایی،صادق دلروشن ، منصور(حمید)مصدر،حاج حمید خوشکام ،عم منصور بهبهانی و دیگران از راه رسیدند.کم کم جمع مستان جمع میشدند وحتی احمد مستان .
یک چادری را تقریبا دوراز چادرهای گردان بپا کردیم ،.جایی آنور یک دره کوچکی بود .خب همه جمع شدیم دور هم و چادر را میزون کردیم . نفرات چادر عبارت بودند از من ،سید مهدی موسوی علیزاده، عبدی رهی ،نوراله افشار ، امیر درخشان ، صادق دلروشن ،حاج حمداله خوشکام، فکرکنم حاج حمید خوشکام ودیگر یادم نیست ، چادر ما پاتوق دوستان وبچه های اینوری بود ، تمام دوستان و بچه های اینوری راه راستشون چادر ما بود ، از عطا بگیر تا عم منصور وجعفر رنجبر و صادق مارینی گاه گاهی حاج امین شریعتی و علی برکت و احمد مستان و ناصرارجمندی ودیگردوستان که یادم نیست .
گاه گاهی بود که چادر جای سوزن انداختن نداشت و تا در چادر باز میشد ،حوج حمداله خوشکام فوراً میگفت دررا ببند که سرمون تاست ومیخندیدیم. بساطی بود فضایی بسیار شاد وشوخ ، عطا هم با ان شیرینکاریهاش چنان فضایی بوجود می اورد که اصلا خود بهشت بود ،واقعا کیف میکردیم ونمیدانستیم غم چیه غصه چیه ،. بعدا هم غلامعباس مکوندی هم به ما پیوست .
حقیقتش بگم ،من اهل نماز شب و دعا و از این بند و بساطا نبودم و اهل شوخی وشادی بودم ، سر به سر این گذاشتن ، سربسر اون گذاشتن ، نماز شب ما ، عبدی رهی بود با ان تعمرکهاش و ان خنده هاش که وقتی میخندید چشماش پیدا نبود ، عبادت من شده بود مزاح وشیرین کاریهای عطا ، البته چند تا مرغک کربلا هم داشتیم ، مثل صادق دلروشن ،امیر درخشان ، وکسی که از خود بهشت از لای دستان خدا افتاده بود رو زمین ، سید مهدی .
اما با وجود اینها جو چادر ما همیشه شادوشوخ بود ، مگر میشد با عبدی رهی بود و خودت را بگیری ؟ موقع نماز بچه ها میرفتند نماز جماعت ،من زیاد اهل نماز جماعت ان هم پشت سر کسی که نمیشناختم نبودم. بیشتر تو چادر می ماندم و نماز میخواندم و زود یه چورتی میزدم ، شهید علی برکت را تا پیش از آن موقع نمیشناختم و با او ارتباطی نداشتم وبنظرم قیافه اش از اون داش مشتی ها و شوفرها بود ، ودیدی که نسبت به وی داشتم اول ،همان داش مشتی بود .
موقعی که بچه میرفتند نماز بغیراز من کسی در چادر نبود و منم سریع نماز میخواند و تا کسی نبود میخوابیدم ، دیدم که علی هم از فرصت استفاده کرده و می امد در چادر ما نماز میخواند ، منم خودم را میزدم به خواب ، و چنان در نماز حالتی زیبا داشت وحالا بگم عارفانه ،بگم عاشقانه ، نمیدانم چی بگم ، ولی خیلی فروتنانه نماز میخواند و گاه گاهی تضرعانه اشکی هم میریخت . خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم ، چندین بارخودم را بخواب میزدم تا او نماز بخواند وحالت زیبایش را ببینم . این را که میگویم واقعا برایم عجیب بود ،چون از دور که وی را میدیدم یک داش مشتی میدیدم ، اما حال که کسی نبود ومنِ خواب و او در نماز .ان تصوری که داشتم فرو میریخت .بعضی شبها که او نماز میخواند به وی اقتدا میکردم ،
می گفت: این چه کاریه میکنی؟! ،منم که اهل شوخی بودم میگفتم الکیه تو کاری نداشته باش نمازتو بخون به هیچکس هم چیزی نمیگم .
راوی:جهانگیر مرادیان
بهمن 1361 در آستانه عملیات والفجر مقدماتی بود...، غروب بود رسیدم سایت چهار (شوش) .....البته فکرکنم چندنفری بودیم که بعد از اعزام اصلی با یک مینی بوس اعزام شدیم ......گردان جای دیگری بودند که دراثر بمباران مسیر هشتاد کیلومتری از دلیجان (فکه) را پیاده دوباره برگشتند به سایت چهار .
تعدادی نیز با ماشینها آمدند.... یکی از بچه ها که فکرکنم تو بهشت بود و چطور از کِر دستان خدا افتاده رو زمین ، این بنده خدا از بس خوب وبی غش بود که اصلا جاش رو زمین نبود وباید همان بالا میبود ولی به هر صورت از کِر دستان خدا چطوری افتاده بود رو زمین را دیگه نمیدانم .او کسی نبود غیر سید مهدی موسوی علیزاده ؛ او اولین نفری بود که دیدم و جریان را سوال کردم و او هم جریان حمله هواپیماها را گفت.
کم کم بچه امدند ، عبداله رهی (عبدی رهی) ، نوراله افشار ،امیر درخشان ، حاج حمداله خوشکام ، عطا سلمان رضایی،صادق دلروشن ، منصور(حمید)مصدر،حاج حمید خوشکام ،عم منصور بهبهانی و دیگران از راه رسیدند.کم کم جمع مستان جمع میشدند وحتی احمد مستان .
یک چادری را تقریبا دوراز چادرهای گردان بپا کردیم ،.جایی آنور یک دره کوچکی بود .خب همه جمع شدیم دور هم و چادر را میزون کردیم . نفرات چادر عبارت بودند از من ،سید مهدی موسوی علیزاده، عبدی رهی ،نوراله افشار ، امیر درخشان ، صادق دلروشن ،حاج حمداله خوشکام، فکرکنم حاج حمید خوشکام ودیگر یادم نیست ، چادر ما پاتوق دوستان وبچه های اینوری بود ، تمام دوستان و بچه های اینوری راه راستشون چادر ما بود ، از عطا بگیر تا عم منصور وجعفر رنجبر و صادق مارینی گاه گاهی حاج امین شریعتی و علی برکت و احمد مستان و ناصرارجمندی ودیگردوستان که یادم نیست .
گاه گاهی بود که چادر جای سوزن انداختن نداشت و تا در چادر باز میشد ،حوج حمداله خوشکام فوراً میگفت دررا ببند که سرمون تاست ومیخندیدیم. بساطی بود فضایی بسیار شاد وشوخ ، عطا هم با ان شیرینکاریهاش چنان فضایی بوجود می اورد که اصلا خود بهشت بود ،واقعا کیف میکردیم ونمیدانستیم غم چیه غصه چیه ،. بعدا هم غلامعباس مکوندی هم به ما پیوست .
حقیقتش بگم ،من اهل نماز شب و دعا و از این بند و بساطا نبودم و اهل شوخی وشادی بودم ، سر به سر این گذاشتن ، سربسر اون گذاشتن ، نماز شب ما ، عبدی رهی بود با ان تعمرکهاش و ان خنده هاش که وقتی میخندید چشماش پیدا نبود ، عبادت من شده بود مزاح وشیرین کاریهای عطا ، البته چند تا مرغک کربلا هم داشتیم ، مثل صادق دلروشن ،امیر درخشان ، وکسی که از خود بهشت از لای دستان خدا افتاده بود رو زمین ، سید مهدی .
اما با وجود اینها جو چادر ما همیشه شادوشوخ بود ، مگر میشد با عبدی رهی بود و خودت را بگیری ؟ موقع نماز بچه ها میرفتند نماز جماعت ،من زیاد اهل نماز جماعت ان هم پشت سر کسی که نمیشناختم نبودم. بیشتر تو چادر می ماندم و نماز میخواندم و زود یه چورتی میزدم ، شهید علی برکت را تا پیش از آن موقع نمیشناختم و با او ارتباطی نداشتم وبنظرم قیافه اش از اون داش مشتی ها و شوفرها بود ، ودیدی که نسبت به وی داشتم اول ،همان داش مشتی بود .
موقعی که بچه میرفتند نماز بغیراز من کسی در چادر نبود و منم سریع نماز میخواند و تا کسی نبود میخوابیدم ، دیدم که علی هم از فرصت استفاده کرده و می امد در چادر ما نماز میخواند ، منم خودم را میزدم به خواب ، و چنان در نماز حالتی زیبا داشت وحالا بگم عارفانه ،بگم عاشقانه ، نمیدانم چی بگم ، ولی خیلی فروتنانه نماز میخواند و گاه گاهی تضرعانه اشکی هم میریخت . خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم ، چندین بارخودم را بخواب میزدم تا او نماز بخواند وحالت زیبایش را ببینم . این را که میگویم واقعا برایم عجیب بود ،چون از دور که وی را میدیدم یک داش مشتی میدیدم ، اما حال که کسی نبود ومنِ خواب و او در نماز .ان تصوری که داشتم فرو میریخت .بعضی شبها که او نماز میخواند به وی اقتدا میکردم ،
می گفت: این چه کاریه میکنی؟! ،منم که اهل شوخی بودم میگفتم الکیه تو کاری نداشته باش نمازتو بخون به هیچکس هم چیزی نمیگم .
👍2
خودرا مدیون پاکی وصداقتش میدانم وگفتم یادی از ان عزیز پاک کنیم که چه خالصانه وبی ریا در حالتی فرو میرفت که کمتر دیده بودم ؛ هرچند که معمولا اکثر بچه ها واقعا خلوص داشتند وحیف کر خلوص و خون انها این بی همه چیزها با بی لیاقتی شان وبا دزدی ها واختلاسها وچپاولها وغارتها پایکوبی ودست افشانی میکنند . هنگامی که مجید بقایی شهید شد وجعفر امد وخبر اورد ،علی بسیار غمگین شد وبرای تشییع مجید همراه پیکرش به شهر امد وپس از مراسم دوباره برگشت و پس از ان به مجید پیوست .من در نمازهایش علی را شناختم که شاید کمتر کسی باشد که اورا چنین دیده باشد . گاه گاهی هم ادم نغلی کند بد نیست ، میبینی که سبب میشود پاکترین انسانها را ببینی و بشناسی . یاد علی بخیر که من با تمام بی تقوایی ام به آن داش مشتی برای نماز اقتدا میکردم وواقعا هم کیف میکردم .
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#علی_برکت
#جهانگیر_مرادیان
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#چادر_داش_مشتی_ها
#خاطرات_بدون_ویرایش_جنگ
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#علی_برکت
#جهانگیر_مرادیان
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#چادر_داش_مشتی_ها
#خاطرات_بدون_ویرایش_جنگ
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍3
چادر داش مشتی ها
راوی:جهانگیر مرادیان
خاطراتی از دوران یکدلی و یکرنگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی:جهانگیر مرادیان
خاطراتی از دوران یکدلی و یکرنگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
ارتش واکسی
"ارتش واکسی" عبارتی مناسب برای خطاب قراردادن ارتش هایی است که حکم کفش کهنه و پوسیده ای را دارند که به واسطه زدن واکس براق و زیبا میشود اما این مسئله صرفا برای ظاهر آن صدق میکند و باطن آن پوسیده و از هم پاشیده است. واکس زدن برای این ارتش ها خرید تسلیحات مدرن یا خرید انبوه تجهیزات جهت ایجاد کمیت است در حالی که این ارتش ها در مسائل مهمتر همچون اموزش ، فرماندهی و ........... دچار ضعف مفرط و فروپاشی ساختاری هستند. ارتش واکسی با خرید تجهیزات زیبا جلوه میکند ظاهر خوبی ارائه میدهد اما در نهایت عملکرد نامناسب و تجربه تلخی در زمان عملیات در میدان رزم رقم میزند.
#ارتش_واکسی
#ارتش_بزم
#ارتش_رژه
#روحیه_جنگی
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
"ارتش واکسی" عبارتی مناسب برای خطاب قراردادن ارتش هایی است که حکم کفش کهنه و پوسیده ای را دارند که به واسطه زدن واکس براق و زیبا میشود اما این مسئله صرفا برای ظاهر آن صدق میکند و باطن آن پوسیده و از هم پاشیده است. واکس زدن برای این ارتش ها خرید تسلیحات مدرن یا خرید انبوه تجهیزات جهت ایجاد کمیت است در حالی که این ارتش ها در مسائل مهمتر همچون اموزش ، فرماندهی و ........... دچار ضعف مفرط و فروپاشی ساختاری هستند. ارتش واکسی با خرید تجهیزات زیبا جلوه میکند ظاهر خوبی ارائه میدهد اما در نهایت عملکرد نامناسب و تجربه تلخی در زمان عملیات در میدان رزم رقم میزند.
#ارتش_واکسی
#ارتش_بزم
#ارتش_رژه
#روحیه_جنگی
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍2
اتانازی (Euthanasia)
✅ اولین اتاقهای گاز در ۱۹۳۹ برای اجرای فرمان هیتلر در یکم سپتامبر آن سال ساخته شد. چیزی که این فرمان میگفت این بود: "باید به بیماران لاعلاج مرگ ترحم آمیز اعطا شود. " ظاهر این اتاقها به شکل اتاق حمام و دوش بود که با تزریق گاز منوکسید کربن، کشتار اتفاق میافتاد.
✅ برنامه اتانازی آلمان، دقیقا از سمت خود شخص پیشوا، یعنی هیتلر بود. این دستور پیشوا، برای نابودی تمام یهودیان صادر شد. این دستور هیچ ارتباطی با جنگ نداشت و هیچگاه ضرورت های نظامی را دستاویز قرار نداد.
برنامه کشتار در کارخانههای گاز، از دل برنامه اتانازی هیتلر بیرون آمده است. این دستور روی بیماران روانی اجرا شد و در ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ حدود ۵۰ هزار آلمانی با گاز کشته شدند. اما این برنامه مخفی نماند و اعتراضات مردم را در پی داشت. اما زمانی که همین کشتارها علیه یهودیان صورت میگرفت، کسی به آن اعتراض نمیکرد. (آیشمن در اورشلیم ـ انتشارات آزرمیدخت ـ گزیدهای از صفحات ۱۲۱، ۱۲۲ و ۱۲۳)
❇️ اتانازی (Euthanasia) به معنی پایان دادن عمدی به زندگی یک فرد برای جلوگیری از ادامه رنج شدید غیر قابل تحمل اوست. اما این تعریف در آلمان نازی بهانهای شد برای ایدئولوژی نژادی و قتل عام یهود (و غیر یهود). این برنامه تحت عنوان T4 در دوران نازی جریان داشت.
#اتانازی
#اتاق_گاز
#مرگ_ترحم_آمیز
#تزریق_گازمنوکسیدکربن
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
✅ اولین اتاقهای گاز در ۱۹۳۹ برای اجرای فرمان هیتلر در یکم سپتامبر آن سال ساخته شد. چیزی که این فرمان میگفت این بود: "باید به بیماران لاعلاج مرگ ترحم آمیز اعطا شود. " ظاهر این اتاقها به شکل اتاق حمام و دوش بود که با تزریق گاز منوکسید کربن، کشتار اتفاق میافتاد.
✅ برنامه اتانازی آلمان، دقیقا از سمت خود شخص پیشوا، یعنی هیتلر بود. این دستور پیشوا، برای نابودی تمام یهودیان صادر شد. این دستور هیچ ارتباطی با جنگ نداشت و هیچگاه ضرورت های نظامی را دستاویز قرار نداد.
برنامه کشتار در کارخانههای گاز، از دل برنامه اتانازی هیتلر بیرون آمده است. این دستور روی بیماران روانی اجرا شد و در ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ حدود ۵۰ هزار آلمانی با گاز کشته شدند. اما این برنامه مخفی نماند و اعتراضات مردم را در پی داشت. اما زمانی که همین کشتارها علیه یهودیان صورت میگرفت، کسی به آن اعتراض نمیکرد. (آیشمن در اورشلیم ـ انتشارات آزرمیدخت ـ گزیدهای از صفحات ۱۲۱، ۱۲۲ و ۱۲۳)
❇️ اتانازی (Euthanasia) به معنی پایان دادن عمدی به زندگی یک فرد برای جلوگیری از ادامه رنج شدید غیر قابل تحمل اوست. اما این تعریف در آلمان نازی بهانهای شد برای ایدئولوژی نژادی و قتل عام یهود (و غیر یهود). این برنامه تحت عنوان T4 در دوران نازی جریان داشت.
#اتانازی
#اتاق_گاز
#مرگ_ترحم_آمیز
#تزریق_گازمنوکسیدکربن
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
حملات ۲۰۲۴ به دستگاههای الکترونیکی لبنان: (1)
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
پیجر (Pager) که در فارسی به آن پیججو یا بپر (Beeper) هم میگویند، یک دستگاه ارتباطی رادیویی کوچک و قابل حمل است که برای دریافت پیامهای متنی یا صوتی کوتاه و بوقهای هشداری به کار میرود. اکثر پیجرها فقط گیرنده هستند؛ یعنی پیام را دریافت میکنند اما قابلیت پاسخدهی یا ارسال پیام از خود دستگاه را ندارند. این دستگاهها به جای اینترنت یا شبکههای همراه پیچیده، با فرکانسهای رادیویی اختصاصی کار میکنند که پوششدهی بالایی دارد و حتی در زیرزمینها یا نقاط کور شبکه موبایل هم پیام را دریافت میکند. با اینکه موبایلها جای پیجر را در زندگی روزمره گرفتند، اما هنوز در بیمارستانها (برای پزشکان و کادر درمان)، نیروهای امدادی و برخی زیرساختهای امنیتی به دلیل سادگی، ماندگاری بالای باتری و نفوذپذیری سیگنال استفاده میشوند.
سازمانها و گروهها (مثل حزب الله) معمولاً برای فرار از ردیابیهای پیشرفته، شنود مکالمات و حملات سایبریِ مرتبط با گوشیهای هوشمند، به سراغ فناوریهای قدیمیتر مثل پیجر میروند که به اینترنت متصل نیستند و GPS ندارند. چند ماه پیش از انفجارها، سید حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله، از اعضا خواسته بود استفاده از گوشیهای هوشمند را متوقف کنند و به توانایی اسرائیل برای نفوذ به این دستگاهها اشاره کرده بود. در همین راستا حزبالله برند جدیدی از پیجرها به نام Gold Apollo AR-924 را خریداری کرد که اخیراً به لبنان وارد شده بود. نیویورک تایمز گزارش داد که تروریسم بیپروای اسرائیل از طریق سرویسهای اطلاعاتی محمولهها را رهگیری و مقادیر کمی مواد منفجره را در پیجرها جعل کردند.
در ۱۷ و ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۴، هزاران پیجر دستی و صدها واکی تاکی(Walkie-talkie) که برای استفاده حزبالله لبنان در نظر گرفته شده بود، بهطور همزمان در سراسر لبنان و سوریه در حمله اسرائیل منفجر شدند؛ در ۱۷ سپتامبر موساد یک عملیات پیچیده و بسیار موفق را علیه دستگاههای ارتباطی پیجر نیروهای حزبالله انجام داد ، روز بعد از انفجارهای پیجرها در لبنان، حدود ساعت ۱۷ به وقت محلی، صدها دستگاه واکیتاکی که توسط فعالان حزبالله در لبنان استفاده میشد، منفجر شدند و باعث زخمی شدن و مرگ اعضای حزبالله شدند.
واکی تاکی (Walkie-talkie) یک وسیله قابل حمل است که امواج رادیویی را بهصورت دو طرفه مخابره میکند. این وسیله در جنگ جهانی دوم توسعه یافت و توسعه آن در طول جنگ جهانی دوم بهطور متفاوت به دونالد هینگز، مهندس رادیو آلفرد جی. گراس، هنریک مگنوسکی و تیمهای مهندسی در موتورولا نسبت داده شدهاست.واکی تاکی برای اولین بار برای پیادهنظام استفاده شد، نمونههای مشابهی نیز برای توپخانه و واحدهای تانک طراحی شد و پس از جنگ، دستگاههای واکی تاکی به امنیت عمومی و در نهایت کارهای تجاری و شغلی گسترش یافت.
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
پیجر (Pager) که در فارسی به آن پیججو یا بپر (Beeper) هم میگویند، یک دستگاه ارتباطی رادیویی کوچک و قابل حمل است که برای دریافت پیامهای متنی یا صوتی کوتاه و بوقهای هشداری به کار میرود. اکثر پیجرها فقط گیرنده هستند؛ یعنی پیام را دریافت میکنند اما قابلیت پاسخدهی یا ارسال پیام از خود دستگاه را ندارند. این دستگاهها به جای اینترنت یا شبکههای همراه پیچیده، با فرکانسهای رادیویی اختصاصی کار میکنند که پوششدهی بالایی دارد و حتی در زیرزمینها یا نقاط کور شبکه موبایل هم پیام را دریافت میکند. با اینکه موبایلها جای پیجر را در زندگی روزمره گرفتند، اما هنوز در بیمارستانها (برای پزشکان و کادر درمان)، نیروهای امدادی و برخی زیرساختهای امنیتی به دلیل سادگی، ماندگاری بالای باتری و نفوذپذیری سیگنال استفاده میشوند.
سازمانها و گروهها (مثل حزب الله) معمولاً برای فرار از ردیابیهای پیشرفته، شنود مکالمات و حملات سایبریِ مرتبط با گوشیهای هوشمند، به سراغ فناوریهای قدیمیتر مثل پیجر میروند که به اینترنت متصل نیستند و GPS ندارند. چند ماه پیش از انفجارها، سید حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله، از اعضا خواسته بود استفاده از گوشیهای هوشمند را متوقف کنند و به توانایی اسرائیل برای نفوذ به این دستگاهها اشاره کرده بود. در همین راستا حزبالله برند جدیدی از پیجرها به نام Gold Apollo AR-924 را خریداری کرد که اخیراً به لبنان وارد شده بود. نیویورک تایمز گزارش داد که تروریسم بیپروای اسرائیل از طریق سرویسهای اطلاعاتی محمولهها را رهگیری و مقادیر کمی مواد منفجره را در پیجرها جعل کردند.
در ۱۷ و ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۴، هزاران پیجر دستی و صدها واکی تاکی(Walkie-talkie) که برای استفاده حزبالله لبنان در نظر گرفته شده بود، بهطور همزمان در سراسر لبنان و سوریه در حمله اسرائیل منفجر شدند؛ در ۱۷ سپتامبر موساد یک عملیات پیچیده و بسیار موفق را علیه دستگاههای ارتباطی پیجر نیروهای حزبالله انجام داد ، روز بعد از انفجارهای پیجرها در لبنان، حدود ساعت ۱۷ به وقت محلی، صدها دستگاه واکیتاکی که توسط فعالان حزبالله در لبنان استفاده میشد، منفجر شدند و باعث زخمی شدن و مرگ اعضای حزبالله شدند.
واکی تاکی (Walkie-talkie) یک وسیله قابل حمل است که امواج رادیویی را بهصورت دو طرفه مخابره میکند. این وسیله در جنگ جهانی دوم توسعه یافت و توسعه آن در طول جنگ جهانی دوم بهطور متفاوت به دونالد هینگز، مهندس رادیو آلفرد جی. گراس، هنریک مگنوسکی و تیمهای مهندسی در موتورولا نسبت داده شدهاست.واکی تاکی برای اولین بار برای پیادهنظام استفاده شد، نمونههای مشابهی نیز برای توپخانه و واحدهای تانک طراحی شد و پس از جنگ، دستگاههای واکی تاکی به امنیت عمومی و در نهایت کارهای تجاری و شغلی گسترش یافت.
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
حملات ۲۰۲۴ به دستگاههای الکترونیکی لبنان:
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
حملات ۲۰۲۴ به دستگاههای الکترونیکی لبنان: (2)
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
هنوز خیلیها فکر میکنند حادثه انفجار تجهیزات ارتباطی در لبنان یک «حمله سایبری» یا «داغ شدن باتری» بوده است؛ اما واقعیتِ این عملیات پیچیدهتر و ترسناکتر از یک هک ساده است. زیرا باتریهای لیتیومی در صورت هک یا فشار زیاد، نهایتاً باد میکنند، آتش میگیرند و دود تولید میکنند. انفجار لحظهای و تخریب شدیدی که در ویدئوها دیدیم، نیازمند «ماده منفجره نظامی» بود، نه داغ شدن باتری!
لذا نظریه جاسازی مواد منفجره در خط تولید (Supply Chain Attack) مطرح شد ، موساد با ایجاد شرکتهای صوری در اروپا، وارد زنجیره تامین این تجهیزات شد. در مرحله ساخت، بین ۳ تا ۲۰ گرم ماده منفجره فوقالعاده قوی به نام PETN (یا RDX) به همراه یک چاشنی مینیاتوری، دقیقاً به شکل قطعات داخلی پیجرها و واکیتاکیها قالبگیری و جاسازی شد. این مقدار آنقدر دقیق جایگذاری شده بود که در دستگاههای ایکسری معمولی هم قابل تشخیص نبود.
پس دستگاهها ویروسی نشده بودند، بلکه «فیرمور» (Firmware) آنها دستکاری شده بود تا منتظر یک کد خاص بمانند. در روز عملیات، یک سیگنال رادیویی حاوی کدی مشخص ارسال شد؛ به محض دریافت کد، پردازنده دستگاه یک جریان الکتریکی ناگهانی به چاشنی فرستاد و ماده منفجره را فعال کرد.در دستگاههای بیسیم (Walkie-Talkie) بدنه و باتری بزرگتری نسبت به پیجرها دارند. این فضای بیشتر به مهاجمان اجازه داد مقدار بیشتری ماده منفجره در آنها کار بگذارند، به همین دلیل موج انفجار آنها به مراتب شدیدتر بود.
در این عملیات که به عنوان بزرگترین نقض امنیتی حزبالله، از زمان آغاز درگیری اسرائیل و حزبالله از آن یاد می شود زنجیره فرماندهی حزب الله به شدت آسیب دید هر چند در بین آسیب دیدگان غیر نظامی ها هم حضور داشتند ، طی این عملیات 300 تن کشته و 4 هزار نیرو زخمی شدند که 1500 نفر دچار اسیب به شدت جدی مانند نابینایی و قطع عضو شدند.این عملیات متحیر کننده و اتفاقات پس از آن و ترور حسن نصرلله و دهها فرمانده ارشد این سازمان مانند اوار بر روی حزبالله ریخت تا جایی که امروز بیش از 800 کیلومتر مربع از خاک لبنان در اشغال ارتش اسرائیل است و دهها شهر و روستا لبنان و زیرساخت های این سازمان ویران شدهاند.!
عملیات پیجرها نشان داد:
زنجیره تامین (Supply Chain): دستکاری ابزارها پیش از رسیدن به دست مصرفکننده میتواند کشندهتر از حملات سایبری معمول باشد.
نقطه ضعف در ابزارهای آفلاین: حتی دستگاههای غیرمتصل به اینترنت نیز در صورت وارد کردن مواد منفجره یا دستکاری سختافزاری در مرحله تولید، ایمن نیستند.
این رویداد فصل جدیدی را در مفهوم «امنیت سختافزار» و «جنگ زنجیره تامین» در دنیای مدرن باز کرد.
#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
هنوز خیلیها فکر میکنند حادثه انفجار تجهیزات ارتباطی در لبنان یک «حمله سایبری» یا «داغ شدن باتری» بوده است؛ اما واقعیتِ این عملیات پیچیدهتر و ترسناکتر از یک هک ساده است. زیرا باتریهای لیتیومی در صورت هک یا فشار زیاد، نهایتاً باد میکنند، آتش میگیرند و دود تولید میکنند. انفجار لحظهای و تخریب شدیدی که در ویدئوها دیدیم، نیازمند «ماده منفجره نظامی» بود، نه داغ شدن باتری!
لذا نظریه جاسازی مواد منفجره در خط تولید (Supply Chain Attack) مطرح شد ، موساد با ایجاد شرکتهای صوری در اروپا، وارد زنجیره تامین این تجهیزات شد. در مرحله ساخت، بین ۳ تا ۲۰ گرم ماده منفجره فوقالعاده قوی به نام PETN (یا RDX) به همراه یک چاشنی مینیاتوری، دقیقاً به شکل قطعات داخلی پیجرها و واکیتاکیها قالبگیری و جاسازی شد. این مقدار آنقدر دقیق جایگذاری شده بود که در دستگاههای ایکسری معمولی هم قابل تشخیص نبود.
پس دستگاهها ویروسی نشده بودند، بلکه «فیرمور» (Firmware) آنها دستکاری شده بود تا منتظر یک کد خاص بمانند. در روز عملیات، یک سیگنال رادیویی حاوی کدی مشخص ارسال شد؛ به محض دریافت کد، پردازنده دستگاه یک جریان الکتریکی ناگهانی به چاشنی فرستاد و ماده منفجره را فعال کرد.در دستگاههای بیسیم (Walkie-Talkie) بدنه و باتری بزرگتری نسبت به پیجرها دارند. این فضای بیشتر به مهاجمان اجازه داد مقدار بیشتری ماده منفجره در آنها کار بگذارند، به همین دلیل موج انفجار آنها به مراتب شدیدتر بود.
در این عملیات که به عنوان بزرگترین نقض امنیتی حزبالله، از زمان آغاز درگیری اسرائیل و حزبالله از آن یاد می شود زنجیره فرماندهی حزب الله به شدت آسیب دید هر چند در بین آسیب دیدگان غیر نظامی ها هم حضور داشتند ، طی این عملیات 300 تن کشته و 4 هزار نیرو زخمی شدند که 1500 نفر دچار اسیب به شدت جدی مانند نابینایی و قطع عضو شدند.این عملیات متحیر کننده و اتفاقات پس از آن و ترور حسن نصرلله و دهها فرمانده ارشد این سازمان مانند اوار بر روی حزبالله ریخت تا جایی که امروز بیش از 800 کیلومتر مربع از خاک لبنان در اشغال ارتش اسرائیل است و دهها شهر و روستا لبنان و زیرساخت های این سازمان ویران شدهاند.!
عملیات پیجرها نشان داد:
زنجیره تامین (Supply Chain): دستکاری ابزارها پیش از رسیدن به دست مصرفکننده میتواند کشندهتر از حملات سایبری معمول باشد.
نقطه ضعف در ابزارهای آفلاین: حتی دستگاههای غیرمتصل به اینترنت نیز در صورت وارد کردن مواد منفجره یا دستکاری سختافزاری در مرحله تولید، ایمن نیستند.
این رویداد فصل جدیدی را در مفهوم «امنیت سختافزار» و «جنگ زنجیره تامین» در دنیای مدرن باز کرد.
#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
حملات ۲۰۲۴ به دستگاههای الکترونیکی لبنان:
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر (1)
راوی : حاج قربان حق پرست
در دی ماه سال ۱۳۶۵ مقارن با عملیات کربلای ۵ مسئول اسکان مهاجران جنگ تحمیلی در بخشهای مختلف استان خوزستان بودم که با شنیدن خبری تلخ در بیستم دی ماه همه ما را در شوک فرو برد ، خبر به شهر بهبهان رسید که یکی از گردانهای لشکر 7 ولی عصر عج که بچههای بهبهان آن را تشکیل می دادند توسط هواپیماهای عراق در ۱۵ کیلومتری شهر خرمشهر بمباران شیمیایی شده است ؛ شهر بهبهان را گویی خاک مرده پوشانده بود ، حالت سکون و سکوت مطلق حاکم بود و حتی جرات این را نداشتیم بگوییم بچههای بهبهان شیمیایی شدهاند. از شدت ناراحتی به خود میپیچیدیم اما نمی دانستیم چه باید کرد ؟ چون اطلاعات ما از منطقه ناقص و تقریباً هیچ بود و تنها شایعه بود که رواج داشت، حتی مسئولین در تصمیم سازی چند روز آینده که در شهر چه اتفاقی خواهد افتاد حیران و سرگردان بودند ، یکی میگفت: ۷۰ نفر شهید شده و دیگری میگفت ۱۰۰ نفر .....
با توجه به امکاناتی که از ستاد جنگ زدگان داشتیم تصمیم گرفتیم حداقل کاری انجام دهیم چون ماندن ما در شهر هیچ کاری را حل نمی کرد با یکی از دوستان همراه با یک دستگاه آمبولانس و دو عدد اتوبوس جهت حمل مصدومان به اهواز اعزام شدیم و بلافاصله به منطقه عملیاتی کربلای 5 در جاده شهید صفوی حرکت نمودیم ، عراق به غیر از گردان بهبهان چند نقطه در منطقه را بمباران شیمیایی کرده بود ، به منطقه که رسیدیم واقعاً وحشتناک بود ، گردان فجر که جزء زبده ترین یگان های رزمی شهرستان بهبهان به فرماندهی حاج کمال صادقی بود و آموزش های سخت و ویژه ای را در پلاژ اندیمشک و نواحی اطراف آن گذرانده بودند آماج راکت های شیمیایی قرار گرفته بودند.
عملیات انتقال برادران مجروح توسط سایر رزمندگان آغاز شد. ، عوارض شیمیایی هر لحظه بیشتر می شد و حال خیلی از برادران وخیم شده بود ، قرار شد آنهایی که حال مساعدی ندارند برای معالجه به عقب بروند اما شور و شوق ورود به عملیات کربلای پنج و تصور زودگذر بودن عوارض شیمیایی سبب مقاومت برادران رزمنده گردان جهت خروج از منطقه برای درمان شده بود . در دو مرحله چند مجروح به عقب در بیمارستان امام خمینی اهواز آوردیم ، تعداد مجروحین آنقدر بود که اتاق های بیمارستان پر شده و راهرو و حیاط بیمارستان نیز مملو از برانکارهای مجروحین بود که در جریان نقل و انتقال مجروحین و رسیدگی به آنها ساعت ها به طول می کشید به گونه ای که وقتی به سمت خرمشهر برای آوردن سایر مجروحین عزیمت نمودم بعد از طی دویست کیلومتر و برگشت به بیمارستان متوجه حضور این مجروحین در حیاط و راهرو بیمارستان شدم اما الحق و الانصاف پرستاران بیمارستان مثل پروانه دور این مجروحان سرم و سوزن پانسمان و کمکهای اولیه استفاده میکردند و نقش حیاتی و حساسی را در آن لحظات ایفا می نمودند.
وقتی مرحله دوم مجروحان را با آمبولانس از منطقه عملیاتی به بیمارستان امام آوردیم دستور دادند مصدومان شیمیایی را باید به نقاهتگاه سیدالشهدا ع در آمادگاه شهید مسعودیان مجاور گلف ببریم چون نوع رسیدگی به مجروحین ناشی از تیر و ترکش نسبت به شیمیایی بسیار متفاوت بود ، درون نقاهتگاه سوله های بزرگ سه گانه ای را بر اساس شرایط جسمی مصدومین آماده کرده بودند و تختها برای مجروحان آماده شده بود ، واقعاً صحنه عجیبی بود تعدادی از رزمندگان که وضعیتشان وخیم بود از شدت درد فریاد می کشیدند ، تاول های بزرگ اولین شاخصه شیمیایی بود که بعد از مدتی ترکیده و چرکین می شد ، چشمان مصدومین جایی را نمی دید و برای انجام امور درمان یا هر کار دیگر یک نفر بینا جلو ایستاده و باقی مصدومین به صورت ستونی دست روی شانه نفر جلویی می گذاشتند ضمن این که استفراغ های سبز رنگ بین مصدومین عمومیت داشت.
من به دوستم گفتم اینکه ما با آمبولانس یک 200 کیلومتر رفت و برگشت رفته و یکی دو مجروح بیاوریم با توجه به اینکه آماری که از دو گردان بهبهان داده شده بود بالای یکصد نفر یا بیشتر شده بود و ما باید برویم بهبهان شاید بتوانیم کارهایی که مهمتر است انجام دهیم ، چند روز بعد در 27/10/65 در نهر جاسم وارد عمل شده بودند که با توجه به شرایط سخت منطقه گردان فتح نیز تعدادی شهید داده بود اما آمار مشخص نبود.
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
در دی ماه سال ۱۳۶۵ مقارن با عملیات کربلای ۵ مسئول اسکان مهاجران جنگ تحمیلی در بخشهای مختلف استان خوزستان بودم که با شنیدن خبری تلخ در بیستم دی ماه همه ما را در شوک فرو برد ، خبر به شهر بهبهان رسید که یکی از گردانهای لشکر 7 ولی عصر عج که بچههای بهبهان آن را تشکیل می دادند توسط هواپیماهای عراق در ۱۵ کیلومتری شهر خرمشهر بمباران شیمیایی شده است ؛ شهر بهبهان را گویی خاک مرده پوشانده بود ، حالت سکون و سکوت مطلق حاکم بود و حتی جرات این را نداشتیم بگوییم بچههای بهبهان شیمیایی شدهاند. از شدت ناراحتی به خود میپیچیدیم اما نمی دانستیم چه باید کرد ؟ چون اطلاعات ما از منطقه ناقص و تقریباً هیچ بود و تنها شایعه بود که رواج داشت، حتی مسئولین در تصمیم سازی چند روز آینده که در شهر چه اتفاقی خواهد افتاد حیران و سرگردان بودند ، یکی میگفت: ۷۰ نفر شهید شده و دیگری میگفت ۱۰۰ نفر .....
با توجه به امکاناتی که از ستاد جنگ زدگان داشتیم تصمیم گرفتیم حداقل کاری انجام دهیم چون ماندن ما در شهر هیچ کاری را حل نمی کرد با یکی از دوستان همراه با یک دستگاه آمبولانس و دو عدد اتوبوس جهت حمل مصدومان به اهواز اعزام شدیم و بلافاصله به منطقه عملیاتی کربلای 5 در جاده شهید صفوی حرکت نمودیم ، عراق به غیر از گردان بهبهان چند نقطه در منطقه را بمباران شیمیایی کرده بود ، به منطقه که رسیدیم واقعاً وحشتناک بود ، گردان فجر که جزء زبده ترین یگان های رزمی شهرستان بهبهان به فرماندهی حاج کمال صادقی بود و آموزش های سخت و ویژه ای را در پلاژ اندیمشک و نواحی اطراف آن گذرانده بودند آماج راکت های شیمیایی قرار گرفته بودند.
عملیات انتقال برادران مجروح توسط سایر رزمندگان آغاز شد. ، عوارض شیمیایی هر لحظه بیشتر می شد و حال خیلی از برادران وخیم شده بود ، قرار شد آنهایی که حال مساعدی ندارند برای معالجه به عقب بروند اما شور و شوق ورود به عملیات کربلای پنج و تصور زودگذر بودن عوارض شیمیایی سبب مقاومت برادران رزمنده گردان جهت خروج از منطقه برای درمان شده بود . در دو مرحله چند مجروح به عقب در بیمارستان امام خمینی اهواز آوردیم ، تعداد مجروحین آنقدر بود که اتاق های بیمارستان پر شده و راهرو و حیاط بیمارستان نیز مملو از برانکارهای مجروحین بود که در جریان نقل و انتقال مجروحین و رسیدگی به آنها ساعت ها به طول می کشید به گونه ای که وقتی به سمت خرمشهر برای آوردن سایر مجروحین عزیمت نمودم بعد از طی دویست کیلومتر و برگشت به بیمارستان متوجه حضور این مجروحین در حیاط و راهرو بیمارستان شدم اما الحق و الانصاف پرستاران بیمارستان مثل پروانه دور این مجروحان سرم و سوزن پانسمان و کمکهای اولیه استفاده میکردند و نقش حیاتی و حساسی را در آن لحظات ایفا می نمودند.
وقتی مرحله دوم مجروحان را با آمبولانس از منطقه عملیاتی به بیمارستان امام آوردیم دستور دادند مصدومان شیمیایی را باید به نقاهتگاه سیدالشهدا ع در آمادگاه شهید مسعودیان مجاور گلف ببریم چون نوع رسیدگی به مجروحین ناشی از تیر و ترکش نسبت به شیمیایی بسیار متفاوت بود ، درون نقاهتگاه سوله های بزرگ سه گانه ای را بر اساس شرایط جسمی مصدومین آماده کرده بودند و تختها برای مجروحان آماده شده بود ، واقعاً صحنه عجیبی بود تعدادی از رزمندگان که وضعیتشان وخیم بود از شدت درد فریاد می کشیدند ، تاول های بزرگ اولین شاخصه شیمیایی بود که بعد از مدتی ترکیده و چرکین می شد ، چشمان مصدومین جایی را نمی دید و برای انجام امور درمان یا هر کار دیگر یک نفر بینا جلو ایستاده و باقی مصدومین به صورت ستونی دست روی شانه نفر جلویی می گذاشتند ضمن این که استفراغ های سبز رنگ بین مصدومین عمومیت داشت.
من به دوستم گفتم اینکه ما با آمبولانس یک 200 کیلومتر رفت و برگشت رفته و یکی دو مجروح بیاوریم با توجه به اینکه آماری که از دو گردان بهبهان داده شده بود بالای یکصد نفر یا بیشتر شده بود و ما باید برویم بهبهان شاید بتوانیم کارهایی که مهمتر است انجام دهیم ، چند روز بعد در 27/10/65 در نهر جاسم وارد عمل شده بودند که با توجه به شرایط سخت منطقه گردان فتح نیز تعدادی شهید داده بود اما آمار مشخص نبود.
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر (2)
راوی : حاج قربان حق پرست
نزدیکی غروب بود که به بهبهان رسیدیم و پس از استراحتی دو ساعته به هر مسئولی و شخصی که مراجعه میکردیم مات و مبهوت بود ، پس از پیگیریهایی که از طریق بنیاد شهید و سپاه پاسداران که میگفتند نزدیک بالای یکصد نفر از دو گردان فتح و فجر شهید شدهاند ، شب ساعت ۹ شب به سردخانه ای که روبروی پایگاه سپاه پاسداران بهبهان بود با هزار خواهش و التماس برای دیدن پیکر مطهر شهدایی که به شهر انتقال داده شده اند رفتیم ، داخل کشوهای سردخانه را یکی یکی نگاه کردیم از شدت سوختگی و تاول های بزرگ در صورت بعضیها را نمیشناختیم ، صحنه های تلخ و غیر قابل باوری بود ، از شدت ناراحتی و از آنجایی که تمام وجودمان از ناراحتی میلرزید به فکر فرو رفتم چه کاری از دست من در این شرایط بر می آید ؟
به فکر فرو رفتم بیش از 100 شهید نیاز به صد قبر داشته و کندن قبور شهدا با کارگر و بیل و کلنگ کار آسانی نیست و دردسر ساز می شد و در آن زمان آماده سازی قبور از قبل باب نبوده و از دید عرف مردم شهرهای کوچک و به خصوص بهبهان قابل پذیرش نبوده و بد می دانستند . اگر فردا یا پس فردا تشییع شهدا باشد با این تعداد پیکر مطهر شهدا و نبود ساختار آماده برای دفن چه باید می شد ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد به دوستم گفتم در حال حاضر با توجه به مراجعات خانواده شهدا به سپاه و بنیاد شهید فکر نکنم کسی به این فکر بیفتند که این همه قبر چگونه و با چه امکاناتی قابل انجام است ؛ خلاصه من و دوستم تنها مشورت کرده و گفتیم این کار خود خودمان است .
ساعت ۱۰ شب رفتیم ، یک دستگاه بیل میکانیکی متعلق به بنیاد مهاجرین جنگ را از شهرک وحدت به گلزار شهدا آوردیم ، در آن زمان بسیاری از همرزمان شهدا و یا مردم عادی تا ساعت ۱۱ تا ۱۲ به صورت تکی یا جمعی با موتورسیکلت به شهید آباد آمده و بعد از قرائت فاتحه و ارتباط معنوی با قبور شهدا به سمت شهر بهبهان برمی گشتند و ساعت ۱۲ شب دیگر کسی در شهیدآباد حضور نداشت. زمانی که محوطه شهیدآباد از جمعیت تخلیه شد و دیگر کسی نبود با ریسمان که حکم خط کش را داشت با فاصله منظم و در نظر گرفتن راهروها چهار ردیف ردیف قبر را مشخص و سپس با بیل میکانیکی شروع به کندن قبور تا صبح نمودیم . تا روشنایی صبح باید کار تمام می شد ، راننده بیل بعد از ساعتی که خسته شد و من علی رغم عدم تجربه کار با دستگاههای مهندسی با رفتن روی دستگاه و یادگیری آموزش اولیه با آن کمک راننده دستگاه بیل میکانیکی شدم و قبل از پایان تاریکی هوا کار حفر یکصد قبر در شهیدآباد بهبهان تمام شده بود.بلافاصله با شهرک وحدت تماس گرفته و درخواست بارگیری و ارسال سریع ۱۵۰۰ بلوک سیمانی و چهار تا ماشین ماسه و یکصد کیسه سیمان را تا ساعت ۹ صبح نمودم ، با آماده شدن قبور و همچنین مصالح مورد نیاز به مسئولین بنیاد شهید و سپاه جریان ماوقع گفته شده که همه امور ردیف شده و فقط باید ۴ الی ۵ کارگر محلی باقی امور را انجام دهند.
روزهای تلخی بر بهبهان گذشت و پیکر مطهر شده به صورت جمعی در چند نوبت تشییع می شد ، سرتاسر شهر بهبهان در اندوه این شهدا یکپارچه عزادار بود ، در حین تشییع شهدا اعلام شده بود از بردن شهدا به منازل خود جلوگیری و در صفوف منظم به سمت شهید آباد در میان جمعیت تشییع شود ، یک روز از این روزها که شهید مجید بهادری نیز از جمله شهدای تشییع شونده بود و جمعیت از فلکه جوانمردی به سمت شهیدآباد در حال حرکت بود به خاطر دوستی و علاقه ای که به مجید داشتم علی رغم اینکه اعلام کرده بودند با توجه به ازدحام جمعیت و تعداد شهدا خواهش میکنیم شهید را به سمت منازل نبرند اما من آمبولانس حامل شهید مجید بهادری که خودم راننده اش بودم را به سمت خانه ایشان برده و در اتاق وی طواف داده و بعد از آن به سرعت به سمت شهید آباد به راه افتادیم امیدوارم شهدا دست ما را در روزی که محتاج دستگیری آنها هستیم بگیرند و شفاعت کننده ما در روز قیامت باشند .
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
نزدیکی غروب بود که به بهبهان رسیدیم و پس از استراحتی دو ساعته به هر مسئولی و شخصی که مراجعه میکردیم مات و مبهوت بود ، پس از پیگیریهایی که از طریق بنیاد شهید و سپاه پاسداران که میگفتند نزدیک بالای یکصد نفر از دو گردان فتح و فجر شهید شدهاند ، شب ساعت ۹ شب به سردخانه ای که روبروی پایگاه سپاه پاسداران بهبهان بود با هزار خواهش و التماس برای دیدن پیکر مطهر شهدایی که به شهر انتقال داده شده اند رفتیم ، داخل کشوهای سردخانه را یکی یکی نگاه کردیم از شدت سوختگی و تاول های بزرگ در صورت بعضیها را نمیشناختیم ، صحنه های تلخ و غیر قابل باوری بود ، از شدت ناراحتی و از آنجایی که تمام وجودمان از ناراحتی میلرزید به فکر فرو رفتم چه کاری از دست من در این شرایط بر می آید ؟
به فکر فرو رفتم بیش از 100 شهید نیاز به صد قبر داشته و کندن قبور شهدا با کارگر و بیل و کلنگ کار آسانی نیست و دردسر ساز می شد و در آن زمان آماده سازی قبور از قبل باب نبوده و از دید عرف مردم شهرهای کوچک و به خصوص بهبهان قابل پذیرش نبوده و بد می دانستند . اگر فردا یا پس فردا تشییع شهدا باشد با این تعداد پیکر مطهر شهدا و نبود ساختار آماده برای دفن چه باید می شد ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد به دوستم گفتم در حال حاضر با توجه به مراجعات خانواده شهدا به سپاه و بنیاد شهید فکر نکنم کسی به این فکر بیفتند که این همه قبر چگونه و با چه امکاناتی قابل انجام است ؛ خلاصه من و دوستم تنها مشورت کرده و گفتیم این کار خود خودمان است .
ساعت ۱۰ شب رفتیم ، یک دستگاه بیل میکانیکی متعلق به بنیاد مهاجرین جنگ را از شهرک وحدت به گلزار شهدا آوردیم ، در آن زمان بسیاری از همرزمان شهدا و یا مردم عادی تا ساعت ۱۱ تا ۱۲ به صورت تکی یا جمعی با موتورسیکلت به شهید آباد آمده و بعد از قرائت فاتحه و ارتباط معنوی با قبور شهدا به سمت شهر بهبهان برمی گشتند و ساعت ۱۲ شب دیگر کسی در شهیدآباد حضور نداشت. زمانی که محوطه شهیدآباد از جمعیت تخلیه شد و دیگر کسی نبود با ریسمان که حکم خط کش را داشت با فاصله منظم و در نظر گرفتن راهروها چهار ردیف ردیف قبر را مشخص و سپس با بیل میکانیکی شروع به کندن قبور تا صبح نمودیم . تا روشنایی صبح باید کار تمام می شد ، راننده بیل بعد از ساعتی که خسته شد و من علی رغم عدم تجربه کار با دستگاههای مهندسی با رفتن روی دستگاه و یادگیری آموزش اولیه با آن کمک راننده دستگاه بیل میکانیکی شدم و قبل از پایان تاریکی هوا کار حفر یکصد قبر در شهیدآباد بهبهان تمام شده بود.بلافاصله با شهرک وحدت تماس گرفته و درخواست بارگیری و ارسال سریع ۱۵۰۰ بلوک سیمانی و چهار تا ماشین ماسه و یکصد کیسه سیمان را تا ساعت ۹ صبح نمودم ، با آماده شدن قبور و همچنین مصالح مورد نیاز به مسئولین بنیاد شهید و سپاه جریان ماوقع گفته شده که همه امور ردیف شده و فقط باید ۴ الی ۵ کارگر محلی باقی امور را انجام دهند.
روزهای تلخی بر بهبهان گذشت و پیکر مطهر شده به صورت جمعی در چند نوبت تشییع می شد ، سرتاسر شهر بهبهان در اندوه این شهدا یکپارچه عزادار بود ، در حین تشییع شهدا اعلام شده بود از بردن شهدا به منازل خود جلوگیری و در صفوف منظم به سمت شهید آباد در میان جمعیت تشییع شود ، یک روز از این روزها که شهید مجید بهادری نیز از جمله شهدای تشییع شونده بود و جمعیت از فلکه جوانمردی به سمت شهیدآباد در حال حرکت بود به خاطر دوستی و علاقه ای که به مجید داشتم علی رغم اینکه اعلام کرده بودند با توجه به ازدحام جمعیت و تعداد شهدا خواهش میکنیم شهید را به سمت منازل نبرند اما من آمبولانس حامل شهید مجید بهادری که خودم راننده اش بودم را به سمت خانه ایشان برده و در اتاق وی طواف داده و بعد از آن به سرعت به سمت شهید آباد به راه افتادیم امیدوارم شهدا دست ما را در روزی که محتاج دستگیری آنها هستیم بگیرند و شفاعت کننده ما در روز قیامت باشند .
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
به رنگ ارغوان :قایِقِکِ غلوم
راوی: ماشالله مصدر
استاد غلامرضا مروج معروف به *اس غلوم* مدیری بود بغایت کار درست و کار بلد . مدیری کاریزماتیک که گرچه از دانش آکادمیک بهره ای نبرده بود اما از هوش اجتماعی عالی و روابط عمومی بسیار بالا برخوردار بود . داشتن جسارت زبان ، صراحت بیان و صلابت کلام سبب شده بود که همیشه به روز باشد . اس غلوم مدیر توانمند تدارکات گردان بزرگ امام حسین به فرماندهی یوسف خان حمیدی و بعدتر مسئول قدرتمند گردان نوستالژیک فتح به فرماندهی برادر ارجمند حاج یداله مواساتی بود .
جوانی تیز و بز ، زبر و زرنگ ، همیشه پای کار و بسیار کم خواب و کم خوراک . شوخ طبع و بذله گو و تیکه اندازی صریح و سریع مانند اغلب بچه های امامزاده شاه میر عالی حسین از جمله زنده یاد فضل اله نظری معروف به چیپو و شهید علی مواساتی گل همیشه بهار خاندان بزرگ مواساتی . غلوم رک و راست مانند اب زلال و شفاف و روان عین باران بهار بود . از غل و غش بری و از زهد و ریا به دور بود . او با سکوت و سکون قهر و با رخوت و رکود بیگانه بود . فکر و ذکرش در تمام شبانه روز حتی در صوم و صلاة و لیل و نهار تنها یک چیز بود ، کار و تلاش برای آسایش بچه ها .
همین نیروی مضاعف بود که توی عملیات کربلای یک در چله تابستان مهران ماشین یخچال داری تهیه کرد و به نیروهای خسته از رزم و درگیر با خصم در دل خط مقدم آب یخ و بستنی سرد رساند که به گمونم تا پایان جنگ نظیری برایش پیدا نشد و باز با همین روحیه نترس بود که در عملیات نصر 4 با حضور در خط مقدم به همراه یک غلام نام دیگر هر دو بشدت مجروح شدند . غلام اول همین غلام مروج بود که در این عملیات یک پایش را بطور کامل از دست داد و غلام دوم ، غلام زمانی یک دستش را . یک کلام بگم و تمام ! غلوم موجی بود که آسودگی او عدمش بود .
با این هیستوری برم سراغ جریان این خاطره با نام *قایقک غلوم* . اون روزای ناب که بسان ابر بهار گذشت و اون یاران ناز که دیر زمانی عطر نابشان مانند گلاب قمصر کاشان در کوچه پس کوچه های شهر پیچید و با سرعت برق و باد رفت مرا در این روزگار وانفسا و غریب به یاد ظرفی انداخت مستطیل شکل و مسی با دو دسته در عرض شبیه منقل . دوستان غلوم از این ظرف که تا حدی شبیه قایق بود با نام قایقک و بعد ها از ان بطور اختصاصی با نام *قایقک غلوم* یاد می کردند . اون روزای نوستالژیک وقت شام و ناهار که میشد هر غذایی بود که معمولا یه نوع هم بیشتر نبود بچه ها هر آنچه بود تمام و کمال داخل این قایقک می ریختن و با سلام و ثنا می خوردن و با سپاس و دعا پا میشدن .
اینم بگم تا همه بویژه جوونای این دوره زمونه بدونن غذایی که او روزا در سراسر تیپ ِسِرو میشد کاملا یکسان و یکی بود و از نگهبان ساده درب دژبانی تا حبیب شمایلی فرمانده معزز تیپ و احمد باعثی مدیر مقتدر تدارکات تیپ و لطف اله منادی از مسئولین درجه اول تدارکات همگی از همون غذا می خوردن و کمترین فرقی بین غذای فرمانده هان ارشد لشکر و بسیجیان صفر کیلومتر تو سنگر نبود . چیزی که باورش برای نسل امروز و حتی تصورش با اوضاع و احوال امروز برای خودِ ما هم سخت و ثقیل و صعب و سنگین است لذا پا بر دل بنهم و سر بر گِل بگذارم و بگذرم که هر چه بیشتر بگم هضمش سنگین تر و باورش سخت تر میشه . بله عزیزان جان ! همونطور که گفتم شام و ناهار هر چه بود تو این قایقک ریخته میشد و همه یاران غلوم در نهایت سادگی و صمیمیت دورش می نشستن و مشغول خوردن می شدن .
عزیزانی چون *استاد حبیب حاجی نژاد ، حبیب طیبی ، رضا تمامی ، اسماعیل آژ ، پرویز اسماعیلی ، غلام زمانی ، غلام حسین نظری ، پدر علوان ، ملا حسین حسینی ، فرزام و فرامرز نوریان* غالبا از حواریون ثابت و دوره ای تدارکات غلوم بودن و مثل پروانه گرد شمع او می چرخیدن . تو این سفره بغایت ساده ، اس غلوم خودش آخرین نفری بود که می نشست و اولین نفری بود که برمیخاست . گویی مادر یا پدر خانه ست و بیشتر به فکر خوراندن بچه هاست تا خوردن خودش . به این جمع تقریبا ثابت گاهی مهمونای ناخونده و سر زده ای نیز اضافه میشدن و بر صفا و غنای جمع می افزودن ! از جمله خود من بارها تنها و گاها به همراه *شهید محمد شعبانی . شهید عبدالحسین ستونه ، زنده یاد علی حسینی پور ، شهید امیر درخشان ، شهید عبداله خواجه اسدی ، شهید کمال سلیمی ، شهید محمد حسین زاده و جناب مهدی پوراسماعیل ، سید صدراله بلادی و فرزام حسین زاده* بر سر این سفره ساده حاضر می شدیم و چند لقمه ای مهمون قایقک غلوم می شدیم . گاهیم که شلوغ می شد و جا نمی شدیم همون نیم خیز یکی دو لقمه می خوردیم و تو ای مابین شاید شانس بامون یاری میکرد و یه تیکه گوشتی هم از قایقک صید می کردیم که خودش غنیمت بود و صد البته مهم غذا نبود مهم حضور تو این جمع بی ریا بود که خودش بهشت با صفا بود . غلوم گاهیم سر سفره توپ و تشری به کم کاری برخی دوستان میزد .
راوی: ماشالله مصدر
استاد غلامرضا مروج معروف به *اس غلوم* مدیری بود بغایت کار درست و کار بلد . مدیری کاریزماتیک که گرچه از دانش آکادمیک بهره ای نبرده بود اما از هوش اجتماعی عالی و روابط عمومی بسیار بالا برخوردار بود . داشتن جسارت زبان ، صراحت بیان و صلابت کلام سبب شده بود که همیشه به روز باشد . اس غلوم مدیر توانمند تدارکات گردان بزرگ امام حسین به فرماندهی یوسف خان حمیدی و بعدتر مسئول قدرتمند گردان نوستالژیک فتح به فرماندهی برادر ارجمند حاج یداله مواساتی بود .
جوانی تیز و بز ، زبر و زرنگ ، همیشه پای کار و بسیار کم خواب و کم خوراک . شوخ طبع و بذله گو و تیکه اندازی صریح و سریع مانند اغلب بچه های امامزاده شاه میر عالی حسین از جمله زنده یاد فضل اله نظری معروف به چیپو و شهید علی مواساتی گل همیشه بهار خاندان بزرگ مواساتی . غلوم رک و راست مانند اب زلال و شفاف و روان عین باران بهار بود . از غل و غش بری و از زهد و ریا به دور بود . او با سکوت و سکون قهر و با رخوت و رکود بیگانه بود . فکر و ذکرش در تمام شبانه روز حتی در صوم و صلاة و لیل و نهار تنها یک چیز بود ، کار و تلاش برای آسایش بچه ها .
همین نیروی مضاعف بود که توی عملیات کربلای یک در چله تابستان مهران ماشین یخچال داری تهیه کرد و به نیروهای خسته از رزم و درگیر با خصم در دل خط مقدم آب یخ و بستنی سرد رساند که به گمونم تا پایان جنگ نظیری برایش پیدا نشد و باز با همین روحیه نترس بود که در عملیات نصر 4 با حضور در خط مقدم به همراه یک غلام نام دیگر هر دو بشدت مجروح شدند . غلام اول همین غلام مروج بود که در این عملیات یک پایش را بطور کامل از دست داد و غلام دوم ، غلام زمانی یک دستش را . یک کلام بگم و تمام ! غلوم موجی بود که آسودگی او عدمش بود .
با این هیستوری برم سراغ جریان این خاطره با نام *قایقک غلوم* . اون روزای ناب که بسان ابر بهار گذشت و اون یاران ناز که دیر زمانی عطر نابشان مانند گلاب قمصر کاشان در کوچه پس کوچه های شهر پیچید و با سرعت برق و باد رفت مرا در این روزگار وانفسا و غریب به یاد ظرفی انداخت مستطیل شکل و مسی با دو دسته در عرض شبیه منقل . دوستان غلوم از این ظرف که تا حدی شبیه قایق بود با نام قایقک و بعد ها از ان بطور اختصاصی با نام *قایقک غلوم* یاد می کردند . اون روزای نوستالژیک وقت شام و ناهار که میشد هر غذایی بود که معمولا یه نوع هم بیشتر نبود بچه ها هر آنچه بود تمام و کمال داخل این قایقک می ریختن و با سلام و ثنا می خوردن و با سپاس و دعا پا میشدن .
اینم بگم تا همه بویژه جوونای این دوره زمونه بدونن غذایی که او روزا در سراسر تیپ ِسِرو میشد کاملا یکسان و یکی بود و از نگهبان ساده درب دژبانی تا حبیب شمایلی فرمانده معزز تیپ و احمد باعثی مدیر مقتدر تدارکات تیپ و لطف اله منادی از مسئولین درجه اول تدارکات همگی از همون غذا می خوردن و کمترین فرقی بین غذای فرمانده هان ارشد لشکر و بسیجیان صفر کیلومتر تو سنگر نبود . چیزی که باورش برای نسل امروز و حتی تصورش با اوضاع و احوال امروز برای خودِ ما هم سخت و ثقیل و صعب و سنگین است لذا پا بر دل بنهم و سر بر گِل بگذارم و بگذرم که هر چه بیشتر بگم هضمش سنگین تر و باورش سخت تر میشه . بله عزیزان جان ! همونطور که گفتم شام و ناهار هر چه بود تو این قایقک ریخته میشد و همه یاران غلوم در نهایت سادگی و صمیمیت دورش می نشستن و مشغول خوردن می شدن .
عزیزانی چون *استاد حبیب حاجی نژاد ، حبیب طیبی ، رضا تمامی ، اسماعیل آژ ، پرویز اسماعیلی ، غلام زمانی ، غلام حسین نظری ، پدر علوان ، ملا حسین حسینی ، فرزام و فرامرز نوریان* غالبا از حواریون ثابت و دوره ای تدارکات غلوم بودن و مثل پروانه گرد شمع او می چرخیدن . تو این سفره بغایت ساده ، اس غلوم خودش آخرین نفری بود که می نشست و اولین نفری بود که برمیخاست . گویی مادر یا پدر خانه ست و بیشتر به فکر خوراندن بچه هاست تا خوردن خودش . به این جمع تقریبا ثابت گاهی مهمونای ناخونده و سر زده ای نیز اضافه میشدن و بر صفا و غنای جمع می افزودن ! از جمله خود من بارها تنها و گاها به همراه *شهید محمد شعبانی . شهید عبدالحسین ستونه ، زنده یاد علی حسینی پور ، شهید امیر درخشان ، شهید عبداله خواجه اسدی ، شهید کمال سلیمی ، شهید محمد حسین زاده و جناب مهدی پوراسماعیل ، سید صدراله بلادی و فرزام حسین زاده* بر سر این سفره ساده حاضر می شدیم و چند لقمه ای مهمون قایقک غلوم می شدیم . گاهیم که شلوغ می شد و جا نمی شدیم همون نیم خیز یکی دو لقمه می خوردیم و تو ای مابین شاید شانس بامون یاری میکرد و یه تیکه گوشتی هم از قایقک صید می کردیم که خودش غنیمت بود و صد البته مهم غذا نبود مهم حضور تو این جمع بی ریا بود که خودش بهشت با صفا بود . غلوم گاهیم سر سفره توپ و تشری به کم کاری برخی دوستان میزد .
👍4
بویژه رضا تمامی و اس حبیب حاجی نژاد در این مواقع تو تیررس مستقیم غلوم بودن، اسماعیل آژ و حبیب طیبی هم بعضا از عتاب و خطاب غلوم بی بهره نبودن . در این میون تنها کسی که از تیررس غرولند غلوم به دور بود بزرگمرد مکینه نمازی ملا حسین حسینی بود که بزرگمرد جمع بود .
اس غلوم !
خوشا به حال تو و دوستان شهیدت که رفتین و نموندین ببینین امروز بجای قایقک کوچک تو و یاران بزرگ تو ، کشتی های عظیم نفتی با آقا زاده های حقیر رانتی …
بگذارم و بگذرم و دل دوستان را در این روزهای پر ملال بیش از این بلال نکنم .
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
اس غلوم !
خوشا به حال تو و دوستان شهیدت که رفتین و نموندین ببینین امروز بجای قایقک کوچک تو و یاران بزرگ تو ، کشتی های عظیم نفتی با آقا زاده های حقیر رانتی …
بگذارم و بگذرم و دل دوستان را در این روزهای پر ملال بیش از این بلال نکنم .
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
به رنگ ارغوان :قایِقِکِ غلوم
راوی: ماشالله مصدر
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: ماشالله مصدر
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
ایثار داوود (گذشتن از نفس با دادن ماسک)
راوی : وحید قدری
صبحدم بیستم دی ماه 1365 گردان فجر بهبهان جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر عج با کمپرسی از گروهان پل به جاده شهید صفوی در چهار کیلومتری پنج ضلعی شلمچه منتقل تا بعد از آن با ماشین های لندکروز به سمت خط مقدم برای انجام ماموریت عملیاتی عازم شوند ، هنوز ساعتی نگذشته بود که هواپیماهای دشمن جاده و محیط پیرامون را هدف راکت های شیمیایی خود قرار دادند ؛ هنگام بمباران شیمیایی من خودم جزو اولین نفراتی بودم که چند ثانیه بعد از اصابت راکت ها به زمین ماسکم رو به صورت زدم و از بچه ها می خواستم که سریع این کار رو انجام بدند. چند بار از سنگرهای تانکی که در کناره دژ روی جاده شهید صفوی زده بودند و نیروها شب رو موقتا اونجا بسر بردیم اومدم بیرون تا بقیه رو راهنمایی کنم که داوود دانایی رو با سید حجت الله امینی فر که هر دوتاشون از بچه های مسجد امام حسین ع بودند دیدم که روی جاده قدم میزدند و بچه ها رو کنترل میکردند تا از خودشون محافظت کنند.
شرایط جوری بود که خیلی از بچه ها از اصابت راکت های شیمیایی شوکه شده بودند و ماسکهای خودشون رو با تأخیر زیاد میزدند و بعضی دیگه هم از بچه های دسته ما دنبال لباس ها(بادگیرهای پلاستیکی) و ماسکهای شیمیاییشون میگشتند ولی نمیدیدند که همون لحظه داوود و سید حجت از کنار سنگر ما رد شدند.
داوود که اوضاع بچه ها رو خیلی وخیم میدید ماسک خودش رو در آوُرد و به یکی از بچه های ما دادند. یادم میاد با توجه به صمیمیتی که بین من و داوود و سید بود فریاد میزدم و ازشون میخواستم که ماسک بزنند که با نهایت خونسردی و تبسُّم گفتند مراقب خودمون هستیم و به مدت نیم ساعت بدون ماسک روی جاده قدم میزدند که بچه ها مشکلی نداشته باشند.
مرتب می دیدمشون که در حال گشت و مراقبت بودند ولی بعد از مدتی چون حال عمومیشون خراب شد سید حجت دوتا چفیه رو برای خودشون خیس کرده و یکیش رو به داوود دادند اما چون آب موجود در منطقه هم آلوده شده بود خیلی زود هردوتاشون از نظر تنفسی به مشکل خوردند.
این قضیه هم با دیدن جسد شهید داوود بخوبی مشخص بود که پوست صورتشون در اطراف بینی و دهن آسیب کمتری دیده بود ولی چون بمدت زیادی بطور مستقیم و بدون ماسک در معرض گاز شیمایی قرار گرفته بودند چند روز بیشتر در بیمارستان دوام نیاوردند و به خیل دوستان شهیدش پیوست.
این بود حکایت واقعی کمال ایثار بچه های جبهه و جنگ که نمونه عینی اون رو روز بمباران شیمیایی از شهید داوود به چشم دیدم و میتونه درس عبرت بزرگی باشه برای همگان بویژه در این دوران وانفسای منفعت طلبی و زیاده خواهی اغلب افراد جامعه...
داوود ماسکش را داد تا با رفتنش، امروزه شاهد ماسک تظاهر و ریاکاری بر چهره مردم جامعه نباشیم ولی افسوس و صد افسوس که...!!!
#ایثار
#بمباران_شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : وحید قدری
صبحدم بیستم دی ماه 1365 گردان فجر بهبهان جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر عج با کمپرسی از گروهان پل به جاده شهید صفوی در چهار کیلومتری پنج ضلعی شلمچه منتقل تا بعد از آن با ماشین های لندکروز به سمت خط مقدم برای انجام ماموریت عملیاتی عازم شوند ، هنوز ساعتی نگذشته بود که هواپیماهای دشمن جاده و محیط پیرامون را هدف راکت های شیمیایی خود قرار دادند ؛ هنگام بمباران شیمیایی من خودم جزو اولین نفراتی بودم که چند ثانیه بعد از اصابت راکت ها به زمین ماسکم رو به صورت زدم و از بچه ها می خواستم که سریع این کار رو انجام بدند. چند بار از سنگرهای تانکی که در کناره دژ روی جاده شهید صفوی زده بودند و نیروها شب رو موقتا اونجا بسر بردیم اومدم بیرون تا بقیه رو راهنمایی کنم که داوود دانایی رو با سید حجت الله امینی فر که هر دوتاشون از بچه های مسجد امام حسین ع بودند دیدم که روی جاده قدم میزدند و بچه ها رو کنترل میکردند تا از خودشون محافظت کنند.
شرایط جوری بود که خیلی از بچه ها از اصابت راکت های شیمیایی شوکه شده بودند و ماسکهای خودشون رو با تأخیر زیاد میزدند و بعضی دیگه هم از بچه های دسته ما دنبال لباس ها(بادگیرهای پلاستیکی) و ماسکهای شیمیاییشون میگشتند ولی نمیدیدند که همون لحظه داوود و سید حجت از کنار سنگر ما رد شدند.
داوود که اوضاع بچه ها رو خیلی وخیم میدید ماسک خودش رو در آوُرد و به یکی از بچه های ما دادند. یادم میاد با توجه به صمیمیتی که بین من و داوود و سید بود فریاد میزدم و ازشون میخواستم که ماسک بزنند که با نهایت خونسردی و تبسُّم گفتند مراقب خودمون هستیم و به مدت نیم ساعت بدون ماسک روی جاده قدم میزدند که بچه ها مشکلی نداشته باشند.
مرتب می دیدمشون که در حال گشت و مراقبت بودند ولی بعد از مدتی چون حال عمومیشون خراب شد سید حجت دوتا چفیه رو برای خودشون خیس کرده و یکیش رو به داوود دادند اما چون آب موجود در منطقه هم آلوده شده بود خیلی زود هردوتاشون از نظر تنفسی به مشکل خوردند.
این قضیه هم با دیدن جسد شهید داوود بخوبی مشخص بود که پوست صورتشون در اطراف بینی و دهن آسیب کمتری دیده بود ولی چون بمدت زیادی بطور مستقیم و بدون ماسک در معرض گاز شیمایی قرار گرفته بودند چند روز بیشتر در بیمارستان دوام نیاوردند و به خیل دوستان شهیدش پیوست.
این بود حکایت واقعی کمال ایثار بچه های جبهه و جنگ که نمونه عینی اون رو روز بمباران شیمیایی از شهید داوود به چشم دیدم و میتونه درس عبرت بزرگی باشه برای همگان بویژه در این دوران وانفسای منفعت طلبی و زیاده خواهی اغلب افراد جامعه...
داوود ماسکش را داد تا با رفتنش، امروزه شاهد ماسک تظاهر و ریاکاری بر چهره مردم جامعه نباشیم ولی افسوس و صد افسوس که...!!!
#ایثار
#بمباران_شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46