سفره خونین
راوی: عبدالله مرضات
فروردین سال 63 پس از عملیات خیبر ، تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) ماموريت يافت به همراه تعدادي از فرماندهان جهت پدافند به مناطق تصرف شده درجزيره مجنون رفته و آنجا مستقر شوند . بعد از شهادت "بهروز غلامی" فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع ) در عملیات خیبر، فرماندهی تیپ بر عهده برادر"عبدالعلی بهروزی" بود و تعداي از نيروها بعد از شناسايي و بازدید 48 ساعته روز جمعه از جزيره مجنون شمالي برگشته بودند .
آن روز همه فرماندهان و ديگر دوستان در آب هور رفته و غسل جمعه و شهادت كردند ؛ سپس همگی كه حدود سي نفري بوديم به قرارگاه تاکتیکی تیپ واقع در جزیره مجنون شمالی آمديم . چون چادر فرماندهی گنجایش همه ما سی نفر را نداشت به دو گروه 15 نفره جهت صرف نهار تقسیم شديم ؛ ما جزو دسته اول بوديم و بعد از صرف نهار دسته 15 نفر دوم که از فرماندهانِ تیپ بودند، وارد چادر شدند.
در این زمان هواپیماهای عراقی بمباران منطقه را شروع کردندکه با اصابت راکتی به چادر فرماندهی غوغایی به پا شد و سفره غذا آغشته به خون گشت. در آن حمله تعداد زیادی از فرماندهان و مسئولان به شهادت رسیده و یا زخمی شدند. مجروحین را سریع به عقب منتقل کرديم که برخی از آنها با توجه به شدت جراحات وارده پس از چند روز به شهادت رسیدند. ازجمله برادرانی که در آن بمباران هوایی به شهادت رسیدند می توان به شهیدان "عبدالعلی بهروزی" فرمانده تیپ، "حمید شمایلی"، "خداداد اندامی"، "عبدالخالق اولادی"، "مجید آبرومند" و "سیدسعید موسویون" اشاره کرد.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#علی_بهروزی
#ام_الشهدا
#شور_اعزام
#خیبر_هورالهویزه
#جزایر_مجنون
http://telegram.me/safeer59
راوی: عبدالله مرضات
فروردین سال 63 پس از عملیات خیبر ، تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) ماموريت يافت به همراه تعدادي از فرماندهان جهت پدافند به مناطق تصرف شده درجزيره مجنون رفته و آنجا مستقر شوند . بعد از شهادت "بهروز غلامی" فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع ) در عملیات خیبر، فرماندهی تیپ بر عهده برادر"عبدالعلی بهروزی" بود و تعداي از نيروها بعد از شناسايي و بازدید 48 ساعته روز جمعه از جزيره مجنون شمالي برگشته بودند .
آن روز همه فرماندهان و ديگر دوستان در آب هور رفته و غسل جمعه و شهادت كردند ؛ سپس همگی كه حدود سي نفري بوديم به قرارگاه تاکتیکی تیپ واقع در جزیره مجنون شمالی آمديم . چون چادر فرماندهی گنجایش همه ما سی نفر را نداشت به دو گروه 15 نفره جهت صرف نهار تقسیم شديم ؛ ما جزو دسته اول بوديم و بعد از صرف نهار دسته 15 نفر دوم که از فرماندهانِ تیپ بودند، وارد چادر شدند.
در این زمان هواپیماهای عراقی بمباران منطقه را شروع کردندکه با اصابت راکتی به چادر فرماندهی غوغایی به پا شد و سفره غذا آغشته به خون گشت. در آن حمله تعداد زیادی از فرماندهان و مسئولان به شهادت رسیده و یا زخمی شدند. مجروحین را سریع به عقب منتقل کرديم که برخی از آنها با توجه به شدت جراحات وارده پس از چند روز به شهادت رسیدند. ازجمله برادرانی که در آن بمباران هوایی به شهادت رسیدند می توان به شهیدان "عبدالعلی بهروزی" فرمانده تیپ، "حمید شمایلی"، "خداداد اندامی"، "عبدالخالق اولادی"، "مجید آبرومند" و "سیدسعید موسویون" اشاره کرد.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#علی_بهروزی
#ام_الشهدا
#شور_اعزام
#خیبر_هورالهویزه
#جزایر_مجنون
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
آمار شهدای دفاع مقدس به تفکیک استان:
ملّت ایران متشکل از قومیت های مختلف شامل ترک ، کرد ، لر ، عرب ، ترکمن ، بلوچ ، فارس و ..... با دارا بودن اعتقادات متفاوت از مسلمان شیعه تا سنی و از اقلیت های مذهبی یهود، زرتشتی ، مسیحی و .... دوشادوش یکدیگر برای این خاک مقدس جنگیدند و افتخار حفظ تمامیت ارضی و تثبیت مرزها را بعد از حدود دویست سال برای اولین بار رقم بزنند ، یاد ، نام و راهشان مستدام باد
#شهدای_دفاع_مقدس
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#نقشه_نمودار
http://telegram.me/safeer59
ملّت ایران متشکل از قومیت های مختلف شامل ترک ، کرد ، لر ، عرب ، ترکمن ، بلوچ ، فارس و ..... با دارا بودن اعتقادات متفاوت از مسلمان شیعه تا سنی و از اقلیت های مذهبی یهود، زرتشتی ، مسیحی و .... دوشادوش یکدیگر برای این خاک مقدس جنگیدند و افتخار حفظ تمامیت ارضی و تثبیت مرزها را بعد از حدود دویست سال برای اولین بار رقم بزنند ، یاد ، نام و راهشان مستدام باد
#شهدای_دفاع_مقدس
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#نقشه_نمودار
http://telegram.me/safeer59
درسی از نهضت حسینی و عاشورا :
دم زدن از حسین با شعار ، نذر ،عزاداری و صدای خوش محقق میشود
اما
پیروی از حسین ع وفاداری، اخلاص،شجاعت ،امر به معروف و نهی از منکر، از خود گذشتگی، نماز، توکل ، صداقت و راستگویی،دوری از دروغ و رذالت های اخلاقی ، راضی بودن به رضایت الهی و تسلیم به قضا الهی ،مبارزه با ظلم و نپذیرفتن ذلت می طلبد
اگر به شعار و حرف بود مردمان سال 61 هجری گلوی خویش را پاره کرده، دعوت نامه و نامه های فراوان در دعوت و یاری فرزند پیامبر ص نوشتند
اما
در میدان عمل و یاری فرزند رسول الله بهانه های بسیار تراشیدند از تطمیع با سکه های طلا و مناصب تا تهدید به شکنجه ، کشتن و ......; تا شد آنچه نباید صورت می گرفت تا تاریخ به بدی از آنها یاد کند
و در آن سو یارانی به ظاهر اندک و بعضاً گمنام که نام ماندگاری از خود به جا گذاشتند
به هوش و به گوش که:
در کجای تاریخ ایستاده و پیرو کدام جبهه هستیم حق یا باطل...؟؟
منتظران و دعوت کنندگان حسین ع او را تنها گذاشته و یا به نبرد با او برخاستند و همانگونه که گفته اند تاریخ تکرار مکررات است مبادا ما هم جبهه حق را رها و در مقابل آن جبهه بگیریم و باز هم تکرار تاریخ و روسیاهی مردودین.
همه ما آزمایش و امتحان می شویم با روش ها و موضوعات مختلف (آیه اول سوره عنکبوت) و به صرف گفتن ایمان آوردن تنها از کسی پذیرفته نمی شود.
#عبرتهای_عاشورا
#نهضت_حسینی
http://telegram.me/safeer59
دم زدن از حسین با شعار ، نذر ،عزاداری و صدای خوش محقق میشود
اما
پیروی از حسین ع وفاداری، اخلاص،شجاعت ،امر به معروف و نهی از منکر، از خود گذشتگی، نماز، توکل ، صداقت و راستگویی،دوری از دروغ و رذالت های اخلاقی ، راضی بودن به رضایت الهی و تسلیم به قضا الهی ،مبارزه با ظلم و نپذیرفتن ذلت می طلبد
اگر به شعار و حرف بود مردمان سال 61 هجری گلوی خویش را پاره کرده، دعوت نامه و نامه های فراوان در دعوت و یاری فرزند پیامبر ص نوشتند
اما
در میدان عمل و یاری فرزند رسول الله بهانه های بسیار تراشیدند از تطمیع با سکه های طلا و مناصب تا تهدید به شکنجه ، کشتن و ......; تا شد آنچه نباید صورت می گرفت تا تاریخ به بدی از آنها یاد کند
و در آن سو یارانی به ظاهر اندک و بعضاً گمنام که نام ماندگاری از خود به جا گذاشتند
به هوش و به گوش که:
در کجای تاریخ ایستاده و پیرو کدام جبهه هستیم حق یا باطل...؟؟
منتظران و دعوت کنندگان حسین ع او را تنها گذاشته و یا به نبرد با او برخاستند و همانگونه که گفته اند تاریخ تکرار مکررات است مبادا ما هم جبهه حق را رها و در مقابل آن جبهه بگیریم و باز هم تکرار تاریخ و روسیاهی مردودین.
همه ما آزمایش و امتحان می شویم با روش ها و موضوعات مختلف (آیه اول سوره عنکبوت) و به صرف گفتن ایمان آوردن تنها از کسی پذیرفته نمی شود.
#عبرتهای_عاشورا
#نهضت_حسینی
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
جنگ آب در راه است......
نجف زراعت پیشه
تمامی کارشناسان ژئوپلیتیک متفق القول هستند که جنگ آینده جنگ آب می باشد این مایه حیات و منشاء تمدن ها.....
منابع آبی جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا کمبود آب و تجدید ناپذیری آن در چرخه طبیعت می باشد
اما راه حلی که همه بر آن اتفاق دارند مدیریت صحیح منابع آبی می باشد امری که چشم انداز آن به نحوی عجیب تیره و تار می باشد ،
آیا تجربه جنگ های ویرانگر با تلفات زیاد و خسارات گسترده باعث می شود تا انسان ها با مدیریت صحیح منابع آبی مانع از جنگ آب شوند؟؟؟
نشانههای امر منفی است برای مثال:
کردستان عراق آب دجله را به روی بغداد میبندد؟معادله اربیل برای فشار بر دولت مرکزی عراق: آب در برابر نفت
رود نیل خط قرمز برای کشور مصر است و در صورت محدودیت آب از طریق کشورهای بالا دست رودخانه ، وارد تنش و جنگ می شود
ارتفاعات جولان و مزارع شبعا متعلق به سوریه و لبنان می باشد اما اسرائیل حاضر به دادن آن به سوریه نیست و آن را برای امنیت این کشور لازم و ضروری می داند زیرا سرچشمه منابع آبی این کشور در این ارتفاعات می باشد
سرچشمه رودهای پاکستان در ارتفاعات کشمیر می باشد و این رمز استمرار تنش و جنگ های مابین هند و پاکستان می باشد
سرچشمه رودهای دجله و فرات در ترکیه است و سه کشور ترکیه،عراق و سوریه شرایط نامناسبی را از لحاظ برخورداری آب به توجه به پروژه های عمرانی آناطولی شرقی طی می کنند
رود هیرمند و اختلافات بین ایران و افغانستان علی رغم تعیین حق آبه ایران در قرارداد امضاء شده توسط محمد شفیق و امیر عباس هویدا در سال ۱۳۵۴
پروژههای متعدد سد سازی برای ذخیره آب با توجه به افزایش جمعیت
پروسه و فرایند طبیعی و دامنه خشکسالی و کاهش بارندگی و بر هم خوردن تعادل و توازن طبیعی در جهان
و .........
#جنگ_آب
#آب_مایه_حیات
#جنگ_آینده
#ژئوپلیتیک_آب
http://telegram.me/safeer59
نجف زراعت پیشه
تمامی کارشناسان ژئوپلیتیک متفق القول هستند که جنگ آینده جنگ آب می باشد این مایه حیات و منشاء تمدن ها.....
منابع آبی جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا کمبود آب و تجدید ناپذیری آن در چرخه طبیعت می باشد
اما راه حلی که همه بر آن اتفاق دارند مدیریت صحیح منابع آبی می باشد امری که چشم انداز آن به نحوی عجیب تیره و تار می باشد ،
آیا تجربه جنگ های ویرانگر با تلفات زیاد و خسارات گسترده باعث می شود تا انسان ها با مدیریت صحیح منابع آبی مانع از جنگ آب شوند؟؟؟
نشانههای امر منفی است برای مثال:
کردستان عراق آب دجله را به روی بغداد میبندد؟معادله اربیل برای فشار بر دولت مرکزی عراق: آب در برابر نفت
رود نیل خط قرمز برای کشور مصر است و در صورت محدودیت آب از طریق کشورهای بالا دست رودخانه ، وارد تنش و جنگ می شود
ارتفاعات جولان و مزارع شبعا متعلق به سوریه و لبنان می باشد اما اسرائیل حاضر به دادن آن به سوریه نیست و آن را برای امنیت این کشور لازم و ضروری می داند زیرا سرچشمه منابع آبی این کشور در این ارتفاعات می باشد
سرچشمه رودهای پاکستان در ارتفاعات کشمیر می باشد و این رمز استمرار تنش و جنگ های مابین هند و پاکستان می باشد
سرچشمه رودهای دجله و فرات در ترکیه است و سه کشور ترکیه،عراق و سوریه شرایط نامناسبی را از لحاظ برخورداری آب به توجه به پروژه های عمرانی آناطولی شرقی طی می کنند
رود هیرمند و اختلافات بین ایران و افغانستان علی رغم تعیین حق آبه ایران در قرارداد امضاء شده توسط محمد شفیق و امیر عباس هویدا در سال ۱۳۵۴
پروژههای متعدد سد سازی برای ذخیره آب با توجه به افزایش جمعیت
پروسه و فرایند طبیعی و دامنه خشکسالی و کاهش بارندگی و بر هم خوردن تعادل و توازن طبیعی در جهان
و .........
#جنگ_آب
#آب_مایه_حیات
#جنگ_آینده
#ژئوپلیتیک_آب
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
جنگ آب در راه است......
نجف زراعت پیشه
تمامی کارشناسان ژئوپلیتیک متفق القول هستند که جنگ آینده جنگ آب می باشد این مایه حیات و منشاء تمدن ها.....
منابع آبی جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا کمبود آب و تجدید ناپذیری آن در چرخه طبیعت می باشد
اما راه حلی که همه بر آن اتفاق دارند مدیریت صحیح منابع آبی می باشد امری که چشم انداز آن به نحوی عجیب تیره و تار می باشد ،
آیا تجربه جنگ های ویرانگر با تلفات زیاد و خسارات گسترده باعث می شود تا انسان ها با مدیریت صحیح منابع آبی مانع از جنگ آب شوند؟؟نشانههای امر منفی است زیرا:
ا .........
#جنگ_آب
#آب_مایه_حیات
#جنگ_آینده
#ژئوپلیتیک_آب
http://telegram.me/safeer59
نجف زراعت پیشه
تمامی کارشناسان ژئوپلیتیک متفق القول هستند که جنگ آینده جنگ آب می باشد این مایه حیات و منشاء تمدن ها.....
منابع آبی جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا کمبود آب و تجدید ناپذیری آن در چرخه طبیعت می باشد
اما راه حلی که همه بر آن اتفاق دارند مدیریت صحیح منابع آبی می باشد امری که چشم انداز آن به نحوی عجیب تیره و تار می باشد ،
آیا تجربه جنگ های ویرانگر با تلفات زیاد و خسارات گسترده باعث می شود تا انسان ها با مدیریت صحیح منابع آبی مانع از جنگ آب شوند؟؟نشانههای امر منفی است زیرا:
ا .........
#جنگ_آب
#آب_مایه_حیات
#جنگ_آینده
#ژئوپلیتیک_آب
http://telegram.me/safeer59
شیطنت مجید:
راوی : نجف زراعت پیشه
بعد از عملیات بدر در اسفند ۶۳ پاسگاه هایی از چون پنبه با یک رویه نازک فلزی که طول آن سه متر و عرض آن یک متر و نیم بود را با پیچ و مهره به هم متصل نموده و با کشیدن آن در نی زارهای هورالعظیم که ارتفاع آنها از چند ده سانت تا پنج متر متفاوت بود به حراست از مناطق تصرف شده در هور می پرداختند ، پاسگاه ما شهید دیم نام داشت که دقیقاً در نزدیک ترین مکان به دشمن و روبروی. روستای البیضه عراق قرار داشت که در عملیات بدر محل شدیدترین نبردهای رزمندگان و به خصوص تیپ پانزده امام حسن مجتبی ع بود و بسیاری از سرداران جنگ از جمله ابراهیم نیکپور، حبیب الله دیم،محمد رضا حسنی زاده ، فطرس ، عبدالحمید گوهری،ولی الله نیکخوی ،نعمت الله سعیدی ،حسن درویش و ... به شهادت رسیدند ، فرمانده پاسگاه یونس ستونه بود و چند روزی نیز داود دانایی به پاسگاه آمدند.
در تابستان سال ۱۳۶۴ گرمای شصت درجه و رطوبت و شرجی صد در صد از اختصاصات اقلیمی هور در برخی ساعات بود و پشه های خرمگس و ماهی های سیاه دیشلمبو از موجودات موذی روز و پشه کوره ، گرزه های بزرگ، لاک پشت های سرگردان ، مار و ... همراهان ما بودند در روزهایی که به حفاظت و نگهداری پاسگاهها مشغول بودیم ضمن این که خطر غواص های نفوذی دشمن نیز هر زمان و به خصوص در شب نیروها را تهدید می کرد
نیروهای رزمنده باید از جهات مختلف در حالیکه بین نی زارها محصور بودند باید در سنگر کمین مواظب نفوذ غواصان و نیروهای دشمن می بودند .
نگهبانی چند ساعته در روز و برقراری کلاسهای عقیدتی و نظامی تنها بخشی از وقت نیروها را پر می کرد و بعد از کمی استراحت هر کدام از بچهها به کاری خود را مشغول می نمودند که بنا بر سلیقه هر فرد متفاوت بود شامل:
شنا ، ماهیگیری ، ساخت صنایع دستی با نی ، قرائت قرآن ،بلم سواری، استتار پاسگاه و سنگرها با نی ها برای در امان ماندن از حملات هوایی و همچنین تابش شدید آفتاب و .........
با فرا رسیدن وقت اذان ظهر در عرض باریک پاسگاه نماز جماعت را به همراه اکثر نیروها در زیر تابش آفتاب و روی یونولیت داغ برگزار کردیم فاصله ایستادن بچه های نمازگذار تا لبه آبهای هور کمتر از ده سانت بود
در رکعت دوم نماز بودیم و حال خوش معنوی به همه دست داده بود که در همین لحظه یکی از بچه های رزمنده که در اطراف اسکله مشغول ماهیگیری و شنا بود قصد عبور از ما و رفتن به انتهای پاسگاه و یا سنگر خویش را داشت به صورتی که کمر به کمر نمازگزاران داشت آرام آرام و سانتی متری در حال عبور بود که به ناگاه تعادل خود را از دست داد و با تکان شدید به درون آبهای هور الهویزه افتاد و به. دلیل گرفتن دست و پای بچه های نمازگذار ، یکی دو تن از آنها را هم با خود به درون آبهای پیرامون پاسگاه سرازیر کرد
صف نماز جماعت از هم پاشید و با به هم خوردن نماز انفجار خنده بود که فضای پاسگاه را فرا گرفته بود و برای لحظاتی سکوت هور و باتلاق هورالعظیم در هم شکسته شد ، وی کسی نبود مگر برادر مجید بلالی .
هور با همه مظاهرش هنوز در قاب خاطرات بچه های رزمنده قرار دارد و نسیم باد باعث ورق خوردن خاطرات آنها می شود
#هورالعظیم
#پاسگاه_شهید_دیم
#عملیات_بدر
http://telegram.me/safeer59
راوی : نجف زراعت پیشه
بعد از عملیات بدر در اسفند ۶۳ پاسگاه هایی از چون پنبه با یک رویه نازک فلزی که طول آن سه متر و عرض آن یک متر و نیم بود را با پیچ و مهره به هم متصل نموده و با کشیدن آن در نی زارهای هورالعظیم که ارتفاع آنها از چند ده سانت تا پنج متر متفاوت بود به حراست از مناطق تصرف شده در هور می پرداختند ، پاسگاه ما شهید دیم نام داشت که دقیقاً در نزدیک ترین مکان به دشمن و روبروی. روستای البیضه عراق قرار داشت که در عملیات بدر محل شدیدترین نبردهای رزمندگان و به خصوص تیپ پانزده امام حسن مجتبی ع بود و بسیاری از سرداران جنگ از جمله ابراهیم نیکپور، حبیب الله دیم،محمد رضا حسنی زاده ، فطرس ، عبدالحمید گوهری،ولی الله نیکخوی ،نعمت الله سعیدی ،حسن درویش و ... به شهادت رسیدند ، فرمانده پاسگاه یونس ستونه بود و چند روزی نیز داود دانایی به پاسگاه آمدند.
در تابستان سال ۱۳۶۴ گرمای شصت درجه و رطوبت و شرجی صد در صد از اختصاصات اقلیمی هور در برخی ساعات بود و پشه های خرمگس و ماهی های سیاه دیشلمبو از موجودات موذی روز و پشه کوره ، گرزه های بزرگ، لاک پشت های سرگردان ، مار و ... همراهان ما بودند در روزهایی که به حفاظت و نگهداری پاسگاهها مشغول بودیم ضمن این که خطر غواص های نفوذی دشمن نیز هر زمان و به خصوص در شب نیروها را تهدید می کرد
نیروهای رزمنده باید از جهات مختلف در حالیکه بین نی زارها محصور بودند باید در سنگر کمین مواظب نفوذ غواصان و نیروهای دشمن می بودند .
نگهبانی چند ساعته در روز و برقراری کلاسهای عقیدتی و نظامی تنها بخشی از وقت نیروها را پر می کرد و بعد از کمی استراحت هر کدام از بچهها به کاری خود را مشغول می نمودند که بنا بر سلیقه هر فرد متفاوت بود شامل:
شنا ، ماهیگیری ، ساخت صنایع دستی با نی ، قرائت قرآن ،بلم سواری، استتار پاسگاه و سنگرها با نی ها برای در امان ماندن از حملات هوایی و همچنین تابش شدید آفتاب و .........
با فرا رسیدن وقت اذان ظهر در عرض باریک پاسگاه نماز جماعت را به همراه اکثر نیروها در زیر تابش آفتاب و روی یونولیت داغ برگزار کردیم فاصله ایستادن بچه های نمازگذار تا لبه آبهای هور کمتر از ده سانت بود
در رکعت دوم نماز بودیم و حال خوش معنوی به همه دست داده بود که در همین لحظه یکی از بچه های رزمنده که در اطراف اسکله مشغول ماهیگیری و شنا بود قصد عبور از ما و رفتن به انتهای پاسگاه و یا سنگر خویش را داشت به صورتی که کمر به کمر نمازگزاران داشت آرام آرام و سانتی متری در حال عبور بود که به ناگاه تعادل خود را از دست داد و با تکان شدید به درون آبهای هور الهویزه افتاد و به. دلیل گرفتن دست و پای بچه های نمازگذار ، یکی دو تن از آنها را هم با خود به درون آبهای پیرامون پاسگاه سرازیر کرد
صف نماز جماعت از هم پاشید و با به هم خوردن نماز انفجار خنده بود که فضای پاسگاه را فرا گرفته بود و برای لحظاتی سکوت هور و باتلاق هورالعظیم در هم شکسته شد ، وی کسی نبود مگر برادر مجید بلالی .
هور با همه مظاهرش هنوز در قاب خاطرات بچه های رزمنده قرار دارد و نسیم باد باعث ورق خوردن خاطرات آنها می شود
#هورالعظیم
#پاسگاه_شهید_دیم
#عملیات_بدر
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
وضعیت آتش بس بین ایران و عراق :(نه صلح و نه جنگ)
آیا می دانید که هنوز بین ایران و عراق وضعیت آتش بس که از 29 مرداد 1367برقرار شده است کماکان به قوت خود باقی و تبدیل به وضعیت صلح نشده است ، یگانه مرجع مورد استناد معاهده 1975 الجزایر می باشد که هنوز دو کشور بر سر توافق و تفاهم برای اجرایی کردن آن به وحدت رویه نرسیده اند ، شاید مهم ترین کار از زمان پایان جنگ تعیین تکلیف این معاهده و برطرف نمودن اختلافات که در حقیقت دلایل آغاز جنگ هشت ساله بود می باشد که به دلایل مختلف از جمله شرایط نامساعد کشور عراق و بهانه رهبران عراق مبنی بر این که معاهده توسط صدام حسین امضا شده تا کنون به جایی نرسیده است ، در صورت عدم تعیین تکلیف این اختلافات ، به عنوان استخوان لای زخم می تواند مورد بهرهبرداری توسعه طلبان در اشکال مختلف قرار گیرد.
#وضعیت_آتش_بس
#نه_صلح_نه_جنگ
#متارکه_جنگ
#معاهده_۱۹۷۵
http://telegram.me/safeer59
آیا می دانید که هنوز بین ایران و عراق وضعیت آتش بس که از 29 مرداد 1367برقرار شده است کماکان به قوت خود باقی و تبدیل به وضعیت صلح نشده است ، یگانه مرجع مورد استناد معاهده 1975 الجزایر می باشد که هنوز دو کشور بر سر توافق و تفاهم برای اجرایی کردن آن به وحدت رویه نرسیده اند ، شاید مهم ترین کار از زمان پایان جنگ تعیین تکلیف این معاهده و برطرف نمودن اختلافات که در حقیقت دلایل آغاز جنگ هشت ساله بود می باشد که به دلایل مختلف از جمله شرایط نامساعد کشور عراق و بهانه رهبران عراق مبنی بر این که معاهده توسط صدام حسین امضا شده تا کنون به جایی نرسیده است ، در صورت عدم تعیین تکلیف این اختلافات ، به عنوان استخوان لای زخم می تواند مورد بهرهبرداری توسعه طلبان در اشکال مختلف قرار گیرد.
#وضعیت_آتش_بس
#نه_صلح_نه_جنگ
#متارکه_جنگ
#معاهده_۱۹۷۵
http://telegram.me/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاسگاه های آبی روی آبهای هورالعظیم یا هورالهویزه که برای حفاظت از سرزمین های تصرف شده در طی عملیاتهای خیبر و بدر احداث شده بود و رزمندگان اسلام در شرایط سخت اقلیمی گرما و شرجی و همچنین جانورانی نظیر پشه کوره، خرمگس، مار،عقرب، موش های بزرگ و .... به مدت طولانی تا تیرماه 1367 که آنها را از دست دادیم استقرار داشتند . این فیلم یک پاسگاه آبی هور را مقابل سیلبند الصخره -البیضه به روشنی نشان می دهد تعدادی از رزمندگان در فیلم به شهادت رسیده اند .#پاسگاه_هور #باتلاقهای_هورالهویزه. http://telegram.me/safeer59
خط ارتباطی
راوی: نوشاد آبداری
تابستان سال 66 درعملیات نصر هشت در ارتفاعات "گرده رش " مستقر بودیم نعمت الله دانایی هم فرمانده گروهان مان بود ، وقتی به خط عملیاتی رفتیم ، یادمان رفت دفترچه رمز و فرکانس بی سیم را همراه خود ببریم ؛ عراقیها هم مرتب روی فرکانس بی سیم می آمدند و ما را اذیت می کردند.
فرمانده گروهان هم مانده بود چگونه با ما صحبت کند ؛ در آن شرایط تنها راهی که به ذهن مان خطور کرد این بود که فرکانس بیسیم را با شماره بازیکنان تیم های پرسپولیس و استقلال عوض کنیم به این صورت که "به شماره پنجعلی دو تا اضافه و از حاجیلو یکی کم کن" و به این ترتیب ارتباطمان درست شد و توانستیم تا آوردن دفترچه های کد و رمز با همدیگر ارتباط برقرار كنيم.
منبع: زراعت پیشه، نجف،۱۳۹۸، تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی، مشهد، انتشارات شاملو)
#ابتکارات_جنگ
#مکالمات_بیسیم
#زبان_فوتبالی
#عملیات_نصر_8
#ارتفاعات_گرده_رش
http://telegram.me/safeer59
راوی: نوشاد آبداری
تابستان سال 66 درعملیات نصر هشت در ارتفاعات "گرده رش " مستقر بودیم نعمت الله دانایی هم فرمانده گروهان مان بود ، وقتی به خط عملیاتی رفتیم ، یادمان رفت دفترچه رمز و فرکانس بی سیم را همراه خود ببریم ؛ عراقیها هم مرتب روی فرکانس بی سیم می آمدند و ما را اذیت می کردند.
فرمانده گروهان هم مانده بود چگونه با ما صحبت کند ؛ در آن شرایط تنها راهی که به ذهن مان خطور کرد این بود که فرکانس بیسیم را با شماره بازیکنان تیم های پرسپولیس و استقلال عوض کنیم به این صورت که "به شماره پنجعلی دو تا اضافه و از حاجیلو یکی کم کن" و به این ترتیب ارتباطمان درست شد و توانستیم تا آوردن دفترچه های کد و رمز با همدیگر ارتباط برقرار كنيم.
منبع: زراعت پیشه، نجف،۱۳۹۸، تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی، مشهد، انتشارات شاملو)
#ابتکارات_جنگ
#مکالمات_بیسیم
#زبان_فوتبالی
#عملیات_نصر_8
#ارتفاعات_گرده_رش
http://telegram.me/safeer59
سه بار تفحص و تشییع
راوی : عبدالصاحب مرتضوی، مرتضی قربانی، غلام حسین نواب ، حجت الله سپهری مهر و حمید گنجور
شب بیست و هفتم دی ماه سال 65 به دلیل آتش شدید ، نيروهاي دسته شهید چمران در نهرجاسم در منطقه شلمچه زمین گیر شده بودند و یک به یک تیر خورده و زخمی و شهید می شدند ، بچه هايي كه سمت چپ شانه جاده براي پناه مي رفتند هدف قرار گرفته و به درون آب های اروند صغیر پرت می شدند ، روی سطح جاده هم که تیراندازی مستقیم بود و اصلا امنيت نداشت ، در اين حال برادر نصرالله رستگار از آن طرف جاده داد مي زد : بیایيد این طرف ، تقريباً چند نفر از ما سالم مانده بود ؛ ما هم به حالت نمدی به سمت راست جاده رفتيم تا درشیارهای نخلستان ها جان پناهی پيدا كنيم ، معاون گروهان عبدالصاحب غلامی بود كه باسنش تركش خورده و زخمي شده بود و مي گفت: هرکس می تواند زخمی ها را بردارد و به عقب برگردد.
برادر رستگار گفت: ما یك خط آتشی درست کنیم تا بچه ها بتواند زخمي ها را عقب ببرند ، خط آتش درست شد اما هنوز چند متری نرفته بودیم که نصرالله تیر خورد و باصدای آخ بر زمین افتاد و بنا به گفته عبدالصاحب كه شاهد ماجرا بود همان جا به شهادت رسيد ، برای پیکر اين شهيد و ديگر شهدا به دلیل وضعیت منطقه امكان انتقال به عقب فراهم نشد و همان جا باقي ماند. بعد از مدتی با تصرف دژ و وجود موانع نهر جاسم ماشين هاي سنگين واحد مهندسي براي حفاظت مناطق آزاد شده و امنیت نیروهای رزمنده بايد شب ها با چراغ خاموش خاكريز احداث مي كردند كه با بیل اين ادوات بدليل ديد كم رانندگان در شب ، بسیاری از پیکرها ي شهدا و حتي جنازه سربازان عراقي ، به دفعات درخاکریزها جابجا و دوباره دردل خاک مدفون و يا اشتباهی دست به دست مي شدند. بار اول تنها بخشی از ناحیه مچ دست راست شهید رستگار که توسط دوستان شناسایی شده بود در مزار شهيد کنار قبربرادرش که طی نبرد فاو به شهادت رسیده بود تشیع و به خاك سپرده شد.
بار دوم در جریان پدافندی کربلای 5 در نیمه دوم اسفند ماه كه با گردان فجردر همان منطقه و كنار پل آهني و نهر جاسم ماموریت پدافندی داشتيم و مقدمات آتش شبانه را آماده مي كردم متوجه شدم پوتینی بطور خاص از زیر خاکریز بیرون آمده است ؛ خواستم پوتين را بیرون بياورم كه نشد.دقت كردم پوتین تاف ساخت ایران و در پای یک جسد بود.
با بیلچه جسد را كه فقط نیم تنه و از لگن به پایین با یک شلوارکردی به رنگ قهوه ای تیره بود بيرون آوردم و مطمئن شدم بقایای پيكر يك شهيد است . هرچه لبه پوتین وجاهای دیگر را بررسی كردم موفق به تشخيص هويت او نشدم . یک مرتبه پایین شلوار کردی را که چند بار خیاطی شده بود با دقت نگاه کردم متوجه شدم نوشته"نصرالله رستگار". فورا بچه ها را صدا زدم ، رحیم روشندل اولین کسی بودکه رسید .گفتم : سریع برو پلاستیک بیاور ؛ رفت وبا همه بچه ها آمد. همان جا پیکر مطهر را در پلاستیک گذاشتیم و زیارتی آهسته خواندیم و جنازه را به بهبهان برای تشیع انتقال داديم.
بار سوم یک روز صبح با چند نفر ديگربراي يافتن پيكر شهيد مفقودالاثر"مجید نیکپور"به محل مشترك شهادت او و نصرالله رستگار رفتيم . اما وضعیت میدانی آنجا نسبت به شب عملیاتي كه اين دو شهيد به شهادت رسيده بودند بطور کلی تغییر کرده و جاده تبديل به خاکریز شده بود . از روی خاکریز که مشرف به اروند صغیر بود مشغول تفحص شديم که ناگهان چشمم به تکه پارچه سبز رنگی که قسمت عمده آن زیر خاک بود افتاد. به سمت آن رفتم و دیدم که بخشی از یک لباس باد گیر است.
وقتی که خاک های اطراف آن را كنار زدم متوجه شدم قسمتی از سر و جناغ سينه یک انسان است. آن را بطور کامل از زیر خاک بیرون آورده و پس از بررسي دقيق متوجه شديم مربوط به شهید "نصرالله رستگار" است یعنی قسمت سوم و سرمطهر او كه آخرین قسمت بدن اين شهيد بود بطور اتفاقی دربین خاک ها پيدا و شناسایی كرديم . بلافاصله او را به طرف سنگرهای نگهبانی آورده و به وسیله ماشین لندکروز که عبدالرضا مهربان راننده بود جهت انتقال به عقب اقدام کردیم.
اما در حین حرکت به طرف عقب درسه راهي معروف به مرگ ناگهان خمپاره شصتی به سمت چپ بدنه لندکروز اصابت کرد و ضمن زخمي شدن ما ، چهار چرخ لندکروز هم با ترکش های خمپاره پنچر شد، به دليل آتش زياد مجبور به ترك ماشين شده و ساعتی بعد مجداً به سمت ماشين آمديم و با سختي زياد سرانجام پيكر نازنین اين شهید را ابتدا به معراج شهدا در اهواز و بعد شهرستان بهبهان منتقل گردیده و آخرين بقايای پیکر اين شهيد توسط مردم وفادار تشییع و در كنار بقيه پيكر او تدفين شد. منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شهید_نصرالله_رستگار
#عملیات_کربلای_5
#گردان_فتح
#نهر_جاسم_شلمچه
http://telegram.me/safeer59
راوی : عبدالصاحب مرتضوی، مرتضی قربانی، غلام حسین نواب ، حجت الله سپهری مهر و حمید گنجور
شب بیست و هفتم دی ماه سال 65 به دلیل آتش شدید ، نيروهاي دسته شهید چمران در نهرجاسم در منطقه شلمچه زمین گیر شده بودند و یک به یک تیر خورده و زخمی و شهید می شدند ، بچه هايي كه سمت چپ شانه جاده براي پناه مي رفتند هدف قرار گرفته و به درون آب های اروند صغیر پرت می شدند ، روی سطح جاده هم که تیراندازی مستقیم بود و اصلا امنيت نداشت ، در اين حال برادر نصرالله رستگار از آن طرف جاده داد مي زد : بیایيد این طرف ، تقريباً چند نفر از ما سالم مانده بود ؛ ما هم به حالت نمدی به سمت راست جاده رفتيم تا درشیارهای نخلستان ها جان پناهی پيدا كنيم ، معاون گروهان عبدالصاحب غلامی بود كه باسنش تركش خورده و زخمي شده بود و مي گفت: هرکس می تواند زخمی ها را بردارد و به عقب برگردد.
برادر رستگار گفت: ما یك خط آتشی درست کنیم تا بچه ها بتواند زخمي ها را عقب ببرند ، خط آتش درست شد اما هنوز چند متری نرفته بودیم که نصرالله تیر خورد و باصدای آخ بر زمین افتاد و بنا به گفته عبدالصاحب كه شاهد ماجرا بود همان جا به شهادت رسيد ، برای پیکر اين شهيد و ديگر شهدا به دلیل وضعیت منطقه امكان انتقال به عقب فراهم نشد و همان جا باقي ماند. بعد از مدتی با تصرف دژ و وجود موانع نهر جاسم ماشين هاي سنگين واحد مهندسي براي حفاظت مناطق آزاد شده و امنیت نیروهای رزمنده بايد شب ها با چراغ خاموش خاكريز احداث مي كردند كه با بیل اين ادوات بدليل ديد كم رانندگان در شب ، بسیاری از پیکرها ي شهدا و حتي جنازه سربازان عراقي ، به دفعات درخاکریزها جابجا و دوباره دردل خاک مدفون و يا اشتباهی دست به دست مي شدند. بار اول تنها بخشی از ناحیه مچ دست راست شهید رستگار که توسط دوستان شناسایی شده بود در مزار شهيد کنار قبربرادرش که طی نبرد فاو به شهادت رسیده بود تشیع و به خاك سپرده شد.
بار دوم در جریان پدافندی کربلای 5 در نیمه دوم اسفند ماه كه با گردان فجردر همان منطقه و كنار پل آهني و نهر جاسم ماموریت پدافندی داشتيم و مقدمات آتش شبانه را آماده مي كردم متوجه شدم پوتینی بطور خاص از زیر خاکریز بیرون آمده است ؛ خواستم پوتين را بیرون بياورم كه نشد.دقت كردم پوتین تاف ساخت ایران و در پای یک جسد بود.
با بیلچه جسد را كه فقط نیم تنه و از لگن به پایین با یک شلوارکردی به رنگ قهوه ای تیره بود بيرون آوردم و مطمئن شدم بقایای پيكر يك شهيد است . هرچه لبه پوتین وجاهای دیگر را بررسی كردم موفق به تشخيص هويت او نشدم . یک مرتبه پایین شلوار کردی را که چند بار خیاطی شده بود با دقت نگاه کردم متوجه شدم نوشته"نصرالله رستگار". فورا بچه ها را صدا زدم ، رحیم روشندل اولین کسی بودکه رسید .گفتم : سریع برو پلاستیک بیاور ؛ رفت وبا همه بچه ها آمد. همان جا پیکر مطهر را در پلاستیک گذاشتیم و زیارتی آهسته خواندیم و جنازه را به بهبهان برای تشیع انتقال داديم.
بار سوم یک روز صبح با چند نفر ديگربراي يافتن پيكر شهيد مفقودالاثر"مجید نیکپور"به محل مشترك شهادت او و نصرالله رستگار رفتيم . اما وضعیت میدانی آنجا نسبت به شب عملیاتي كه اين دو شهيد به شهادت رسيده بودند بطور کلی تغییر کرده و جاده تبديل به خاکریز شده بود . از روی خاکریز که مشرف به اروند صغیر بود مشغول تفحص شديم که ناگهان چشمم به تکه پارچه سبز رنگی که قسمت عمده آن زیر خاک بود افتاد. به سمت آن رفتم و دیدم که بخشی از یک لباس باد گیر است.
وقتی که خاک های اطراف آن را كنار زدم متوجه شدم قسمتی از سر و جناغ سينه یک انسان است. آن را بطور کامل از زیر خاک بیرون آورده و پس از بررسي دقيق متوجه شديم مربوط به شهید "نصرالله رستگار" است یعنی قسمت سوم و سرمطهر او كه آخرین قسمت بدن اين شهيد بود بطور اتفاقی دربین خاک ها پيدا و شناسایی كرديم . بلافاصله او را به طرف سنگرهای نگهبانی آورده و به وسیله ماشین لندکروز که عبدالرضا مهربان راننده بود جهت انتقال به عقب اقدام کردیم.
اما در حین حرکت به طرف عقب درسه راهي معروف به مرگ ناگهان خمپاره شصتی به سمت چپ بدنه لندکروز اصابت کرد و ضمن زخمي شدن ما ، چهار چرخ لندکروز هم با ترکش های خمپاره پنچر شد، به دليل آتش زياد مجبور به ترك ماشين شده و ساعتی بعد مجداً به سمت ماشين آمديم و با سختي زياد سرانجام پيكر نازنین اين شهید را ابتدا به معراج شهدا در اهواز و بعد شهرستان بهبهان منتقل گردیده و آخرين بقايای پیکر اين شهيد توسط مردم وفادار تشییع و در كنار بقيه پيكر او تدفين شد. منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شهید_نصرالله_رستگار
#عملیات_کربلای_5
#گردان_فتح
#نهر_جاسم_شلمچه
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
شهیدان نصرالله رستگار و علی رضا نمدساز: نصرالله رستگار در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده و پیکر وی در کنار نهر جاسم در منطقه شلمچه به جا ماند و در مراحل بعدی بخش هایی از پیکر مطهر وی کشف و طی سه مرحله تشییع و به خاک سپرده شد
#شهید_نصرالله_رستگار
#عملیات_کربلای_5
#گردان_فتح
#نهر_جاسم_شلمچه
http://telegram.me/safeer59
#شهید_نصرالله_رستگار
#عملیات_کربلای_5
#گردان_فتح
#نهر_جاسم_شلمچه
http://telegram.me/safeer59
بسیجی عاشق چتر منور
طلبه آزاده رحمان سلطانی
لابد خیلی وقتا شنیدید بسیجیا عاشق چتر منور بودند. کی این حرفارو بهتون گفته؟ بُهتونه بابا. میگن هر وقت دشمن منور مینداخت بچه ها دنبالش می دویدند و بعنوان یادگاری و سوغات جبهه تو ایام مرخصی به خونواده هاشون هدیه می دادند. حالا ولش کن اصلا به من چی! هنوز بدون سلاح و مهمّات بودم و هر آن احتمال داشت ما رو برای عملیات حرکت بدن. نوبرش بود که با دست خالی میرفتیم با کماندوهای گارد ریاست جمهوری میجنگیدیم.
خلاصه یه شب برای پیدا کردن اسلحه و مهمات از سنگر زدم بیرون و گشتی تو مقر زدم. چشمم به چند تا تانک غنیمتی خورد که تو محوطه بودند. قبلا هم سابقه داشت یه همچین جاهایی اسلحه و مهمات پیدا کنم. باید شانسمو امتحان میکردم. از یکی از تانکا رفتم بالا و از دریچه پریدم پایین. داخل تاریک بود و چیزی پیدا نبود. به زحمت و مثل کورا همه جا رو با دستم وارسی کردم تا اینکه دستم به یه اسحله خورد، آره یه کلاش بود ورش داشتمو اومدم بیرون.
تو مقر هم فشنگ و نارنجک زیاد بود. مقداری فشنگ و نارنجک و وسایل مربوطه رو جور کردم. حالا دیگه روحانی گردان مسلح شده بود. همه برید کنار. دیگه باکم از ماهر عبدالرشید و عدنان خیرالله نبود. مدیونی اگه فک می کنی پیاز داغشو زیاد می کنم. دشمن بی هدف چند تا منور انداخت. یکیشون چشمک زنان داشت نزدیکیای من میومد پایین. اولش بیخیال شدم و راهمو کشیدم و رفتم ولی یه چیزی منو وسوسه می کرد. داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. انگار می گفت حاجی بیا من اینجام. بی اراده دنبالش راه افتادم. من می رفتم و اونم عشوه می کرد و سوار بر باد سلانه سلانه هی دور میشد. لامصب وایسا دیگه. تا آخرش پنجا متری تلپی افتاد زمین و گرفتمش. کجا داشتی درمی رفتی با معرفت؟
حالا جدا کردن چتر از قسمت فلزیش کار حضرت فیل بود. نه سرنیزه و نه انبر دستی. با چه زحمتی تونستم جداش کنم که نگو. نوک انگشتام سوخت. حالا دیگه با دست کاملا پر ، شاد و شنگول انگار یه تانکو غنیمت گرفته بودم راه افتادم سمت سنگرم .خب حالا کدوم سنگر بود؟ کجا بود. کدوماشون بود. برقام که همشون خاموشن. کدوم برق اونم نزدیک خط ؟ همون چراغای دستی تو سنگرا منظورمه دیگه. ای داد بیداد .اما سنگرها همه شبیه همند.از کی بپرسم همه خوابن. فقط حاج آقا خیر سرش رفته بود تهجد و شب زنده داری ! تازه اگه کسی منو می دید نمی گفت حاجی این نیمه شب داری چکار می کنی؟
هر سنگری که سرک می کشیدم، بچه های گروهان ما نبود.خجالتم می کشیدم بپرسم. با خودم گفتم بکش این سزای نافرمانی و راه افتادن دنبال یه چتر منوره. ناسلامتی تو روحانی گردان هستی و باید به دیگران یاد بدی نه اینکه مثل بچه ها نصفه شب دنبال یک چتر بدوی اگر شهید یا زخمی می شدی، اون وقت تکلیفت چه بود؟ لابد منتظر بودی چهل تا حوری با هم بیان و تا دم در بهشت تمشیتت بکنن. واقعا هم از یه روحانی که تبلیغ و عمامه را بهانه قرار داده تا به عملیات برسه بیشتر از اینم انتظار نمی رفت، با خودم می گفتم علامه دهرم بشی، بسیجی هستی و عاشق چتر منور!
بالاخره با هر زحمتی بود سنگرمو پیدا کردم و با اسلحه ایی که تو دستم داشتم و چتر منور، وارد سنگر شدم. بچه ها بعضی خواب بودند و بعضیم بیدار و به سرنوشت خودشونو و عملیات فِک می کردند. حالا اون طفلکیا لابد پیش خودشون می گفتند عجب حاج آقایی عابد و زاهدی داریم. رفته بیرون رو خاکا نماز شبشو خونده که ریا نشه. آخه کی فک می کرد من در تعقیب و گریز چتر رؤیایی ام بودم. رفتم یواشکی خوابیدم و انگشتامو که سوخته بود رو فوت میکردم.
منبع: پایگاه خبری طیبه
#بسیجی_عاشق_چتر_منور
#سپاهی_عاشق_آرم_مخمل
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
طلبه آزاده رحمان سلطانی
لابد خیلی وقتا شنیدید بسیجیا عاشق چتر منور بودند. کی این حرفارو بهتون گفته؟ بُهتونه بابا. میگن هر وقت دشمن منور مینداخت بچه ها دنبالش می دویدند و بعنوان یادگاری و سوغات جبهه تو ایام مرخصی به خونواده هاشون هدیه می دادند. حالا ولش کن اصلا به من چی! هنوز بدون سلاح و مهمّات بودم و هر آن احتمال داشت ما رو برای عملیات حرکت بدن. نوبرش بود که با دست خالی میرفتیم با کماندوهای گارد ریاست جمهوری میجنگیدیم.
خلاصه یه شب برای پیدا کردن اسلحه و مهمات از سنگر زدم بیرون و گشتی تو مقر زدم. چشمم به چند تا تانک غنیمتی خورد که تو محوطه بودند. قبلا هم سابقه داشت یه همچین جاهایی اسلحه و مهمات پیدا کنم. باید شانسمو امتحان میکردم. از یکی از تانکا رفتم بالا و از دریچه پریدم پایین. داخل تاریک بود و چیزی پیدا نبود. به زحمت و مثل کورا همه جا رو با دستم وارسی کردم تا اینکه دستم به یه اسحله خورد، آره یه کلاش بود ورش داشتمو اومدم بیرون.
تو مقر هم فشنگ و نارنجک زیاد بود. مقداری فشنگ و نارنجک و وسایل مربوطه رو جور کردم. حالا دیگه روحانی گردان مسلح شده بود. همه برید کنار. دیگه باکم از ماهر عبدالرشید و عدنان خیرالله نبود. مدیونی اگه فک می کنی پیاز داغشو زیاد می کنم. دشمن بی هدف چند تا منور انداخت. یکیشون چشمک زنان داشت نزدیکیای من میومد پایین. اولش بیخیال شدم و راهمو کشیدم و رفتم ولی یه چیزی منو وسوسه می کرد. داشت نزدیک و نزدیکتر می شد. انگار می گفت حاجی بیا من اینجام. بی اراده دنبالش راه افتادم. من می رفتم و اونم عشوه می کرد و سوار بر باد سلانه سلانه هی دور میشد. لامصب وایسا دیگه. تا آخرش پنجا متری تلپی افتاد زمین و گرفتمش. کجا داشتی درمی رفتی با معرفت؟
حالا جدا کردن چتر از قسمت فلزیش کار حضرت فیل بود. نه سرنیزه و نه انبر دستی. با چه زحمتی تونستم جداش کنم که نگو. نوک انگشتام سوخت. حالا دیگه با دست کاملا پر ، شاد و شنگول انگار یه تانکو غنیمت گرفته بودم راه افتادم سمت سنگرم .خب حالا کدوم سنگر بود؟ کجا بود. کدوماشون بود. برقام که همشون خاموشن. کدوم برق اونم نزدیک خط ؟ همون چراغای دستی تو سنگرا منظورمه دیگه. ای داد بیداد .اما سنگرها همه شبیه همند.از کی بپرسم همه خوابن. فقط حاج آقا خیر سرش رفته بود تهجد و شب زنده داری ! تازه اگه کسی منو می دید نمی گفت حاجی این نیمه شب داری چکار می کنی؟
هر سنگری که سرک می کشیدم، بچه های گروهان ما نبود.خجالتم می کشیدم بپرسم. با خودم گفتم بکش این سزای نافرمانی و راه افتادن دنبال یه چتر منوره. ناسلامتی تو روحانی گردان هستی و باید به دیگران یاد بدی نه اینکه مثل بچه ها نصفه شب دنبال یک چتر بدوی اگر شهید یا زخمی می شدی، اون وقت تکلیفت چه بود؟ لابد منتظر بودی چهل تا حوری با هم بیان و تا دم در بهشت تمشیتت بکنن. واقعا هم از یه روحانی که تبلیغ و عمامه را بهانه قرار داده تا به عملیات برسه بیشتر از اینم انتظار نمی رفت، با خودم می گفتم علامه دهرم بشی، بسیجی هستی و عاشق چتر منور!
بالاخره با هر زحمتی بود سنگرمو پیدا کردم و با اسلحه ایی که تو دستم داشتم و چتر منور، وارد سنگر شدم. بچه ها بعضی خواب بودند و بعضیم بیدار و به سرنوشت خودشونو و عملیات فِک می کردند. حالا اون طفلکیا لابد پیش خودشون می گفتند عجب حاج آقایی عابد و زاهدی داریم. رفته بیرون رو خاکا نماز شبشو خونده که ریا نشه. آخه کی فک می کرد من در تعقیب و گریز چتر رؤیایی ام بودم. رفتم یواشکی خوابیدم و انگشتامو که سوخته بود رو فوت میکردم.
منبع: پایگاه خبری طیبه
#بسیجی_عاشق_چتر_منور
#سپاهی_عاشق_آرم_مخمل
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تابلو نوشته های جنگ :
تابلو نوشته ها و برخی شعارهای جبهه روی کلاه،پیراهن و ...
✓لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
✓ لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر)
این جمله درب سنگرها نوشته می شد و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند
✓مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
✓مسافر بغداد
(روی خمپاره قبل از شلیک نوشته شده بود)
✓معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (روی کلاه و سربند خطاب به تیر و ترکشها نوشته شده بود)
✓ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در ابتدای میادین مین می نوشتند )
✓ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع
✓ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)
✓ ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.
(خمی یعنی خمپاره و کاتی یعنی کاتیوشا )
✓مرگ بر صدام موجی
#فرهنگ_نوشته
#تابلو_نوشته
http://telegram.me/safeer59
تابلو نوشته ها و برخی شعارهای جبهه روی کلاه،پیراهن و ...
✓لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!
✓ لطفا سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر)
این جمله درب سنگرها نوشته می شد و خطابش موشها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند
✓مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفا اطاعت کنید.
✓مسافر بغداد
(روی خمپاره قبل از شلیک نوشته شده بود)
✓معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (روی کلاه و سربند خطاب به تیر و ترکشها نوشته شده بود)
✓ورود اکیدا ممنوع حتی شما برادر عزیز (در ابتدای میادین مین می نوشتند )
✓ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیدا ممنوع
✓ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)
✓ ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.
(خمی یعنی خمپاره و کاتی یعنی کاتیوشا )
✓مرگ بر صدام موجی
#فرهنگ_نوشته
#تابلو_نوشته
http://telegram.me/safeer59
شعار عوضی
راوی : جواد نعمت الهی
در یکی از اعزام ها قرار شد بچه ها از بسيج تا مقر سپاه با عبور از مركز شهر بهبهان راهپیمایی کنند . تو خیابان شهید پیروز که رسیدیم دیدیم تعداد زیادی دختر بچه دانش آموز از مدرسه بیرون آمده و با شوق و هیجان برای ما شعارمي دادند و با ابراز احساسات کودکانه سعی در تقویت روحیه رزمندگان مي كردند ؛ اما شعارشان كمي عجیب بود و می گفتند : برای دفن شهدا ، مهدی بیا مهدی بیا .
یکی از دوستان به من گفت: جواد خدا رحم کند! این شعار هنگام اعزامه، خدا به فریاد آخر و عاقبت این اعزام و عملیات برسد.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#اعزام_به_جبهه
#کتاب_تپه_عرفان
#جواد_نعمت_الهی
http://telegram.me/safeer59
راوی : جواد نعمت الهی
در یکی از اعزام ها قرار شد بچه ها از بسيج تا مقر سپاه با عبور از مركز شهر بهبهان راهپیمایی کنند . تو خیابان شهید پیروز که رسیدیم دیدیم تعداد زیادی دختر بچه دانش آموز از مدرسه بیرون آمده و با شوق و هیجان برای ما شعارمي دادند و با ابراز احساسات کودکانه سعی در تقویت روحیه رزمندگان مي كردند ؛ اما شعارشان كمي عجیب بود و می گفتند : برای دفن شهدا ، مهدی بیا مهدی بیا .
یکی از دوستان به من گفت: جواد خدا رحم کند! این شعار هنگام اعزامه، خدا به فریاد آخر و عاقبت این اعزام و عملیات برسد.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#اعزام_به_جبهه
#کتاب_تپه_عرفان
#جواد_نعمت_الهی
http://telegram.me/safeer59
شلمچه پررمز و راز : راز دو جدایی (1)
راوی : فتح الله آبروشن
بعد از عملیات کربلای 5 و تخلیه شهدا و اتفاقات تلخ و شیرین برای استراحت به بهبهان برگشتیم ،یک روز "عبدالصاحب غلامی" و"فرشاد درویشی" و"عليرضا نمد ساز" براي سركشي از خانواده شهيدي آنها را همراهي كنم. با آنها به سمت شهرستان دهدشت حركت كرديم ،تعجب کردم . چرا دهدشت؟ گفتند: علی رغم وصیت شهيد، پدرش اجازه دفن وی را در بهبهان را نداده و آن جا دفنش کرده اند ؛ حقیقتاً فکر نمی کردم که نیرویی از دهدشت در بین نیروهای بهبهاني داشته باشیم .ساعتي بعد به خانه شهيد رسيده و بعد از تعارف اهل منزل در اطاق پذیرایی نشستیم ؛ جمعيت زيادي از مردم در چند اتاقي كه به پذيرايي ديد داشت نشسته بودند.
من مي ديديم هر چند لحظه بعضی با انگشت من را نشان می دهند ، اين رفتار مردم حاضر برایم جای سئوال بود تا این که پدر شهید آمد و بعد از خوش آمدگویی گفت : ببخشید كدام يك از شما علی نام دارد؟ همه سکوت کردند ، علی نمدساز سرش را پایین انداخته بود و چيزي نمی گفت ،تمام اطاق مملو بود از برادران رزمنده ،یك دفعه یکی از بچه ها که متوجه موضوع شده بود گفت: آقا من علی هستم ، یکی دیگه گفت : نه من علی هستم. خلاصه همه ما چند نفر خودمان را علي معرفي كرديم.
پدر شهید"کمال سلیمی" با آن قد دو متري و سبیل پر پشت و پهلوانی كه داشت آشفته شد نگاهش كه به من افتاد آمد دستم را گرفت و با خودش به اطاق مجاور برد ، در آن اتاق برای کمال حجله دامادی درست کرده بودند و بیشتر عکسهای من و شهید كه در جبهه با هم گرفته بوديم آنجا به چشم می خورد ؛ به خاطر همین بود که من را بین بقیه بچه ها شناخته بود. پدرش گفت: من آدم خشنی نیستم ولی برای چه علی پسرم کمال را وسوسه کرد که عملیات داریم و او را به جبهه برد ، منم هرکاری کردم نتوانستم جلو رفتن پسرم را بگیرم ،گفتم: حتما قسمت بوده .گفت: چه قسمتی؟ که بچه من شهید شود وعلی زنده باشد و شروع کرد به گریه کردن من سعي كردم او دلداري و آرام كنم.
ادامه دارد...................
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
راوی : فتح الله آبروشن
بعد از عملیات کربلای 5 و تخلیه شهدا و اتفاقات تلخ و شیرین برای استراحت به بهبهان برگشتیم ،یک روز "عبدالصاحب غلامی" و"فرشاد درویشی" و"عليرضا نمد ساز" براي سركشي از خانواده شهيدي آنها را همراهي كنم. با آنها به سمت شهرستان دهدشت حركت كرديم ،تعجب کردم . چرا دهدشت؟ گفتند: علی رغم وصیت شهيد، پدرش اجازه دفن وی را در بهبهان را نداده و آن جا دفنش کرده اند ؛ حقیقتاً فکر نمی کردم که نیرویی از دهدشت در بین نیروهای بهبهاني داشته باشیم .ساعتي بعد به خانه شهيد رسيده و بعد از تعارف اهل منزل در اطاق پذیرایی نشستیم ؛ جمعيت زيادي از مردم در چند اتاقي كه به پذيرايي ديد داشت نشسته بودند.
من مي ديديم هر چند لحظه بعضی با انگشت من را نشان می دهند ، اين رفتار مردم حاضر برایم جای سئوال بود تا این که پدر شهید آمد و بعد از خوش آمدگویی گفت : ببخشید كدام يك از شما علی نام دارد؟ همه سکوت کردند ، علی نمدساز سرش را پایین انداخته بود و چيزي نمی گفت ،تمام اطاق مملو بود از برادران رزمنده ،یك دفعه یکی از بچه ها که متوجه موضوع شده بود گفت: آقا من علی هستم ، یکی دیگه گفت : نه من علی هستم. خلاصه همه ما چند نفر خودمان را علي معرفي كرديم.
پدر شهید"کمال سلیمی" با آن قد دو متري و سبیل پر پشت و پهلوانی كه داشت آشفته شد نگاهش كه به من افتاد آمد دستم را گرفت و با خودش به اطاق مجاور برد ، در آن اتاق برای کمال حجله دامادی درست کرده بودند و بیشتر عکسهای من و شهید كه در جبهه با هم گرفته بوديم آنجا به چشم می خورد ؛ به خاطر همین بود که من را بین بقیه بچه ها شناخته بود. پدرش گفت: من آدم خشنی نیستم ولی برای چه علی پسرم کمال را وسوسه کرد که عملیات داریم و او را به جبهه برد ، منم هرکاری کردم نتوانستم جلو رفتن پسرم را بگیرم ،گفتم: حتما قسمت بوده .گفت: چه قسمتی؟ که بچه من شهید شود وعلی زنده باشد و شروع کرد به گریه کردن من سعي كردم او دلداري و آرام كنم.
ادامه دارد...................
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
فتح الله آبروشن راوی خاطره و سمت چپ شهید کمال سلیمی منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
شلمچه پررمز و راز : راز دو جدایی (2)
راوی : فتح الله آبروشن
آرام كه شد.گفت: من از افراد مبارزکُرد گروه "ملامصطفی بارزانی"درعراق بودم وسالها درکردستان با حزب بعث عراق جنگیديم. چند سال به پاسگاهها و نیروهای عراقي حمله کرده و تلفات زیادی به حزب بعث وارد می کردیم و بعد از عملیات ها درکوههای منطقه قایم می شدیم تا اينكه با ايجاد يك پایگاه بزرگ آن جا را مرکز نیروهای مخالف دولت و حزب بعث کردیم ، تمام مشکل صدام ما بودیم ؛ تا اين كه ارتش عراق با یك نيروي نفوذی توانست با تمام قوا و گارد ویژه ریاست جمهوری به ما حمله کند ، ما خیلی مقاومت کردیم و تعداد زیادی کشته و زخمی دادیم اما پس از چند روز محاصره و اتمام مهمات و آذوقه به ناچار تسلیم شدیم . نيروهاي حزب بعث همه ما را به مرز ایران آوردند وگفتند یا شما را می کشیم یا باید از عراق به ایران تبعيد شوید ، خلاصه با قنداق اسلحه و چماق ما را از مرز عراق اخراج و درمرز ايران رها کردند.
تمام فکرم پیش همسر و دو فرزند دختر و پسرم بود که به آنها آسیبی نرسانند ، به هر سختی بود آمديم اهواز. كاك احمد دوست و همراهم بود و چون مي دانست من تعمیرکار ماشین سنگین هستم گفت: برویم بهبهان آنجا کار خوب پیدا می شود. هر دو آمدیم بهبهان و درتعمیرگاهی مشغول شديم ، تا اينكه متوجه شديم کارخانه سیمان نیرو می خواهد و به آنجا رفتيم وچند سال آنجا کارکرديم و در طول این مدت مدام به سازمان های جهانی نامه نگاری کردیم و خواستار دیدار با خانواده هاي خود بوديم تا این که سازمان صلیب سرخ موافقت کرد یک روز ما با خانواده هايمان ملاقات داشته باشیم حکومت بعث عراق پس از کارشکنی های زیاد موافقت کرد تا در بهار سال 57 اين ملاقات صورت پذيرد .
روز موعود فرا رسید ، دوست خوبی داشتم که با ماشین پیکانش از بهبهان به همراه من آمد. ، خلاصه پس از سال ها مثل صدها خانواده كرد ديگر از صبح تا عصر در كنار خانواده ام بودم ، عراقی ها لحظه لحظه نفرات را شمارش و کنترل می کردند ؛ موقع خداحافظي فرزندم کمال كه هفت سال داشت گریه می کرد و می گفت : مرا با خود ببر، دوستم وقتي اصرار و گريه هاي پسرم را دید گفت: می خواهی کمال را برايت بیارم ،گفتم : از خدامه و رفت یک كسيه آورد و به بهانه گذاشتن وسیله ای کمال را انداخت داخل كيسه و گذاشت صندوق عقب پیکان و گاز ماشین راگرفتیم و آمدیم.
دیگر نفهمیدم چی به سر زن و دخترم آمد. به بهبهان که برگشتم با خانواده خوبی ازدواج کردم وکمال دردامن همسرمن بزرگ شد، طوری که در چهارده سالگی قدش مثل آدم بیست ساله ای بود ؛ تا این که یك آقایی به اسم علی آمد و میوه دل من را گرفت . صحبت های پدرکمال تا به اینجا رسید گفتم: شما به تقدیر اعتماد دارید ، می دانی بی اذن خدا برگی از درخت نمی ریزد ،اشک تمام صورتم را گرفت و به او گفتم : می دانی پسرت کمال کجا شهید شده ؟ گفت: نه!
گفتم: همان منطقه شلمچه محل ملاقات شما با خانواده در سال 57.
یک دفعه پدر کمال زد زیر گریه و ناله کُردی و گریه او فضای منزل را فرا گرفت و بعد آمد علی نمدساز را در آغوش گرفت و او را بخشید و بدین سان دو جدایی براي "کمال سلیمی" صورت گرفت يكي از مادر و ديگري در نهر جاسم درمنطقه شلمچه در 27 دی ماه 1365 از اين جهان خاکی.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
راوی : فتح الله آبروشن
آرام كه شد.گفت: من از افراد مبارزکُرد گروه "ملامصطفی بارزانی"درعراق بودم وسالها درکردستان با حزب بعث عراق جنگیديم. چند سال به پاسگاهها و نیروهای عراقي حمله کرده و تلفات زیادی به حزب بعث وارد می کردیم و بعد از عملیات ها درکوههای منطقه قایم می شدیم تا اينكه با ايجاد يك پایگاه بزرگ آن جا را مرکز نیروهای مخالف دولت و حزب بعث کردیم ، تمام مشکل صدام ما بودیم ؛ تا اين كه ارتش عراق با یك نيروي نفوذی توانست با تمام قوا و گارد ویژه ریاست جمهوری به ما حمله کند ، ما خیلی مقاومت کردیم و تعداد زیادی کشته و زخمی دادیم اما پس از چند روز محاصره و اتمام مهمات و آذوقه به ناچار تسلیم شدیم . نيروهاي حزب بعث همه ما را به مرز ایران آوردند وگفتند یا شما را می کشیم یا باید از عراق به ایران تبعيد شوید ، خلاصه با قنداق اسلحه و چماق ما را از مرز عراق اخراج و درمرز ايران رها کردند.
تمام فکرم پیش همسر و دو فرزند دختر و پسرم بود که به آنها آسیبی نرسانند ، به هر سختی بود آمديم اهواز. كاك احمد دوست و همراهم بود و چون مي دانست من تعمیرکار ماشین سنگین هستم گفت: برویم بهبهان آنجا کار خوب پیدا می شود. هر دو آمدیم بهبهان و درتعمیرگاهی مشغول شديم ، تا اينكه متوجه شديم کارخانه سیمان نیرو می خواهد و به آنجا رفتيم وچند سال آنجا کارکرديم و در طول این مدت مدام به سازمان های جهانی نامه نگاری کردیم و خواستار دیدار با خانواده هاي خود بوديم تا این که سازمان صلیب سرخ موافقت کرد یک روز ما با خانواده هايمان ملاقات داشته باشیم حکومت بعث عراق پس از کارشکنی های زیاد موافقت کرد تا در بهار سال 57 اين ملاقات صورت پذيرد .
روز موعود فرا رسید ، دوست خوبی داشتم که با ماشین پیکانش از بهبهان به همراه من آمد. ، خلاصه پس از سال ها مثل صدها خانواده كرد ديگر از صبح تا عصر در كنار خانواده ام بودم ، عراقی ها لحظه لحظه نفرات را شمارش و کنترل می کردند ؛ موقع خداحافظي فرزندم کمال كه هفت سال داشت گریه می کرد و می گفت : مرا با خود ببر، دوستم وقتي اصرار و گريه هاي پسرم را دید گفت: می خواهی کمال را برايت بیارم ،گفتم : از خدامه و رفت یک كسيه آورد و به بهانه گذاشتن وسیله ای کمال را انداخت داخل كيسه و گذاشت صندوق عقب پیکان و گاز ماشین راگرفتیم و آمدیم.
دیگر نفهمیدم چی به سر زن و دخترم آمد. به بهبهان که برگشتم با خانواده خوبی ازدواج کردم وکمال دردامن همسرمن بزرگ شد، طوری که در چهارده سالگی قدش مثل آدم بیست ساله ای بود ؛ تا این که یك آقایی به اسم علی آمد و میوه دل من را گرفت . صحبت های پدرکمال تا به اینجا رسید گفتم: شما به تقدیر اعتماد دارید ، می دانی بی اذن خدا برگی از درخت نمی ریزد ،اشک تمام صورتم را گرفت و به او گفتم : می دانی پسرت کمال کجا شهید شده ؟ گفت: نه!
گفتم: همان منطقه شلمچه محل ملاقات شما با خانواده در سال 57.
یک دفعه پدر کمال زد زیر گریه و ناله کُردی و گریه او فضای منزل را فرا گرفت و بعد آمد علی نمدساز را در آغوش گرفت و او را بخشید و بدین سان دو جدایی براي "کمال سلیمی" صورت گرفت يكي از مادر و ديگري در نهر جاسم درمنطقه شلمچه در 27 دی ماه 1365 از اين جهان خاکی.
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
ایستاده در وسط علیرضا نمدساز که کمال را برای عملیات خبر می نمود در 7 تیر ماه 1366 در ارتفاعات قشن به شهادت رسید
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59
منبع : ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#شلمچه_نهرجاسم
#کربلای5
#کمال_سلیمی
http://telegram.me/safeer59