سعه صدر در اوج سختی
راوی : سعید مهاجر
عملیات والفجر ۸ با تصرف شهر فاو به پایان رسید و ماموریت های نیروها به پدافندی از مناطق متصرف شده محدود شده بود و همین خاطر دانشجویان و محصلین که درس و امتحان داشتند به شهرهای خود رفته و من هم با توجه به اینکه دو سه ماهی از گردان برای امتحان و درس مرخصی گرفته بودم در شهر بسر می بردم .
بعد از گذشتن ایام امتحانات به طور اتفاقی متوجه تحرکاتی در جبهه شدم و برای اولین بار در شب عملیات کربلای ۱ در شهر مهران با ماشین تعاون که به منطقه عملیاتی اعزام میشد همراه شدنم ، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم برای اولین بار بدون زمان طولانی و گذران آموزش های طاقت فرسا در بزنگاه عملیات در خط مقدم حاضر بودم . زمانی رسیدم که گردان و نیروهای رزمی پیاده که هم همرزمان و دوستان من بودند به ستون یک به خط مقدم برای انجام خط شکنی و مأموریت اعزام بودند ؛ خودم را به فرمانده گردان معرفی کرده و به عنوان نیروی آزاد در کنارشان برای ماموریت و انجام امور محوله قرار گرفتم ، شب بسیار سختی بود و علی رغم مشکلات فراوان و به خصوص در امر الحاق با تیپ 21 امام رضا ع تا روشنایی هوا در منطقه باقی ماندیم >
در انتهای خاکریز یک رودخانه خشک در کنار آن قرار داشت ، نیروها در کنار خاکریز با وسایل ابتدایی شروع به احداث سنگر نموده و به محض روشن شدن هوا حملات و آتش تهیه شدید دشمن آغاز شد .
زمین منطقه صاف و هموار بوده و تنها تکیه گاه خاکریز و سنگرهای احداثی در آن بود ، آتش دشمن آنقدر شدید بود که علی رغم حضور نیروها در سنگرها تعدادی مجروح و ۴ شهید در منطقه داشتیم شهیدانی که در قسمتی از انتهای خاطرهای با تعدادی پتو پوشیده شده بود تا در فرصت مناسب و اعزام آمبولانس آنها به عقب منتقل شود ، تعداد مجروحین هم بالا بود و متاسفانه بهداری تیپ نتوانسته بود نسبت به انتقال آنها به معراج شهدا اقدام کند.
فرماندهی گردان به بنده مأموریت دادند که پیام شان را به فرمانده محور که حبیبالله شمایلی بود برسانم مبنی بر این که بهداری تیپ آمبولانس در اختیار گردان برا یانتقال مجروحین و شهدا قرار نمیدهد. من هم تمام مسیر تا سنگر فرمانده محور را به سرعت طی کرده و وقتی به حبیب الله رسیدم در حالی که نفس نفس میزدم با یک حالت برافروخته و ناراحت گفتم که چند شهید داریم و جنازه شهدا روی زمین باقی مانده و چون در نزدیکی نیروها قرار دارد برای حفظ روحیه هر چه زودتر باید به عقب منتقل شوند و شما به واحد بیداری دستور دهید که آمبولانس در اختیار گردان قرار دهد ؛ جانشین تیپ و فرمانده محور عملیاتی که این حالت استرس و اضطراب را در من دید ضمن دعوت به آرامش با کلام آرام و متین به بنده گفتند که نگران نباش و چون فعلاً آمبولانس موجود نیست هماهنگ خواهم کرد تا خودروی دیگری در اختیار گردان قرار دهند تا انتقال پیکر شهدا به پشت خط و معراج الشهدا انجام گردد و من از این برخورد ایشان خیلی شرمنده شدم چون با سعه صدر و آرامش عجیب پاسخم را داد ؛ نهایتاً حبیب الله شمایلی خودرویی در اختیار قرار دادند تا پیکر شهدا منتقل شود .
حبیب الله شمایلی فرماندهای که سنگ صبور نیروهای تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع بود عاقبت مزد زحمات خود را در عملیات کربلای ۵ در سمت معاونت فرماندهی لشکر ۷ ولیعصر عج در منطقه پنج ضلعی شلمچه گرفت و به قافله شهدا پیوست.
#حبیب_الله_شمایلی
#عملیات_کربلای1
#استراتژی_دفاع_متحرک
#سعید_مهاجر
#مهران
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : سعید مهاجر
عملیات والفجر ۸ با تصرف شهر فاو به پایان رسید و ماموریت های نیروها به پدافندی از مناطق متصرف شده محدود شده بود و همین خاطر دانشجویان و محصلین که درس و امتحان داشتند به شهرهای خود رفته و من هم با توجه به اینکه دو سه ماهی از گردان برای امتحان و درس مرخصی گرفته بودم در شهر بسر می بردم .
بعد از گذشتن ایام امتحانات به طور اتفاقی متوجه تحرکاتی در جبهه شدم و برای اولین بار در شب عملیات کربلای ۱ در شهر مهران با ماشین تعاون که به منطقه عملیاتی اعزام میشد همراه شدنم ، از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم برای اولین بار بدون زمان طولانی و گذران آموزش های طاقت فرسا در بزنگاه عملیات در خط مقدم حاضر بودم . زمانی رسیدم که گردان و نیروهای رزمی پیاده که هم همرزمان و دوستان من بودند به ستون یک به خط مقدم برای انجام خط شکنی و مأموریت اعزام بودند ؛ خودم را به فرمانده گردان معرفی کرده و به عنوان نیروی آزاد در کنارشان برای ماموریت و انجام امور محوله قرار گرفتم ، شب بسیار سختی بود و علی رغم مشکلات فراوان و به خصوص در امر الحاق با تیپ 21 امام رضا ع تا روشنایی هوا در منطقه باقی ماندیم >
در انتهای خاکریز یک رودخانه خشک در کنار آن قرار داشت ، نیروها در کنار خاکریز با وسایل ابتدایی شروع به احداث سنگر نموده و به محض روشن شدن هوا حملات و آتش تهیه شدید دشمن آغاز شد .
زمین منطقه صاف و هموار بوده و تنها تکیه گاه خاکریز و سنگرهای احداثی در آن بود ، آتش دشمن آنقدر شدید بود که علی رغم حضور نیروها در سنگرها تعدادی مجروح و ۴ شهید در منطقه داشتیم شهیدانی که در قسمتی از انتهای خاطرهای با تعدادی پتو پوشیده شده بود تا در فرصت مناسب و اعزام آمبولانس آنها به عقب منتقل شود ، تعداد مجروحین هم بالا بود و متاسفانه بهداری تیپ نتوانسته بود نسبت به انتقال آنها به معراج شهدا اقدام کند.
فرماندهی گردان به بنده مأموریت دادند که پیام شان را به فرمانده محور که حبیبالله شمایلی بود برسانم مبنی بر این که بهداری تیپ آمبولانس در اختیار گردان برا یانتقال مجروحین و شهدا قرار نمیدهد. من هم تمام مسیر تا سنگر فرمانده محور را به سرعت طی کرده و وقتی به حبیب الله رسیدم در حالی که نفس نفس میزدم با یک حالت برافروخته و ناراحت گفتم که چند شهید داریم و جنازه شهدا روی زمین باقی مانده و چون در نزدیکی نیروها قرار دارد برای حفظ روحیه هر چه زودتر باید به عقب منتقل شوند و شما به واحد بیداری دستور دهید که آمبولانس در اختیار گردان قرار دهد ؛ جانشین تیپ و فرمانده محور عملیاتی که این حالت استرس و اضطراب را در من دید ضمن دعوت به آرامش با کلام آرام و متین به بنده گفتند که نگران نباش و چون فعلاً آمبولانس موجود نیست هماهنگ خواهم کرد تا خودروی دیگری در اختیار گردان قرار دهند تا انتقال پیکر شهدا به پشت خط و معراج الشهدا انجام گردد و من از این برخورد ایشان خیلی شرمنده شدم چون با سعه صدر و آرامش عجیب پاسخم را داد ؛ نهایتاً حبیب الله شمایلی خودرویی در اختیار قرار دادند تا پیکر شهدا منتقل شود .
حبیب الله شمایلی فرماندهای که سنگ صبور نیروهای تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع بود عاقبت مزد زحمات خود را در عملیات کربلای ۵ در سمت معاونت فرماندهی لشکر ۷ ولیعصر عج در منطقه پنج ضلعی شلمچه گرفت و به قافله شهدا پیوست.
#حبیب_الله_شمایلی
#عملیات_کربلای1
#استراتژی_دفاع_متحرک
#سعید_مهاجر
#مهران
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
روزه خواری !!!
راوی : یوسف زمانزاده
تیر ماه سال ۱۳۶۰ بود ، به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام شدیم ، این ایام مصادف بود با ماه مبارک رمضان ؛ بعد از سازماندهی به سپاه پاسداران شهرستان شوش دانیال رفتیم .
در آن موقع دکتر مجید بقایی فرمانده سپاه شوش بودند ، بعد از این که بچه ها به لباس خاکی و اسلحه ژ3 تجهیز شدند به خط پدافندی که در تپه های شوش بود اعزام شدیم و این اولین باری بود که با صحنه واقعی جنگ روبرو می شدیم.
خط پدافندی محور شوش فاصله زیادی با عراقیها نداشت و در بعضی از نقاط به 150 متر می رسید.
تابستان آن سال در گرمای بالای ۴۵ درجه سانتیگراد در روزها با بیل و کلنگ مشغول کندن شیار و سنگر بودیم و شبها در سنگرهای انفرادی نگهبانی میدادیم .در آن هوای گرم در سنگرهای تجمعی معمولاً ۶ تا ۷ نفر استراحت می گردند و با کارتن و مقوا پنکه دستی برای سنگرها درست کرده بودند و برای در امان ماندن از نیش پشه کوره ها که در بیابان های شوش در شب به وفور یافت می شد پماد زرد رنگی موقع تاریکی هوا به بدن و دست و پاها زده می شد تا بتوانیم کمی استراحت نمایم
بچههای مستقر در خط دو گروه بودند شامل بسیجی ها و پاسداران ، گروه بسیجی ها که به فرماندهی نورالله سیدی که فردی بسیار خاکی و بی ریا بود اعزام شده بودند و گروهی از برادران کار رسمی سپاه که به فرماندهی کمال صادقی و عبدالعلی بهروزی اعزام شده بودند .
بعد از مدتی ماندن در خط مقدم به همراه برادران مرتضی متذکر ، محمود اسدی ، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم شهر به خاطر موشک باران و بمباران هوایی تقریباً خالی از سکنه بوده و شهری جنگی محسوب می شد .
پس از حمام که با گرسنگی شدید ما پس از ساعت ها بود برای پر کردن شکم و خوردن نهار اقدام نمودیم و با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان در یک کوچه خلوت و بدون رفت و آمد چفیه خویش را بر روی زمین پهن کرده و با گذاشتن نان و سایر اقلام قصد حوردن نهار را داشتیم .
هنوز اولین لقمه را در دهان خویش نگذاشته بودیم که پیرزنی دزفولی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت خطاب به ما گفت : چرا غذا می خورید مگر نمی دانید ماه رمضان است شما دارید روزه می خورید؟؟
در جواب گفتیم مادر ما رزمنده ایم ، از خط مقدم آمده ایم تا حمام کنیم الان هم گرسنه بودیم و از آنجایی که مسافر محسوب می شویم و نمی توانیم روزه بگیریم قصد داریم کمی غذا خورده و بعد هم دوباره به سمت جبهه برویم .
فکر می کردیم با توضیحات ما قانع شده اما او با سر و صدا نمودن حرف خودش را می زد ، ظاهراً حرف همدیگر را متوجه نمی شدیم و با ادامه این وضعیت و بیم جمع شدن مردم و آبروریزی سبب شد تا ما بساط خویش را جمع کرده و فرار را بر قرار ترجیح دهیم .
شوش شهر شهیدان گمنام معدن خاطرات بسیار زیادی هست از برادرانی که شهید شده یا الان در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شده اند و بعد از گذشت ۳۳ سال باید خاطرات را با بغض در گلو بیان نمایند کسانی که با نثار سلامتی ، جوانی و جان خویش این کشور را بیمه نموده و نگذاشتند به این کشور و نظام لطمه ای وارد شود ، مرید و مطیع فرمانده و مولایشان بودند. یادشان گرامی باد.
#ماه_مبارک_رمضان
#روزه_خواری
#محور_جبهه_شوش
#یوسف_زمانزاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : یوسف زمانزاده
تیر ماه سال ۱۳۶۰ بود ، به همراه ۲۲ نفر از برادران بسیجی از بهبهان به گلف اهواز اعزام شدیم ، این ایام مصادف بود با ماه مبارک رمضان ؛ بعد از سازماندهی به سپاه پاسداران شهرستان شوش دانیال رفتیم .
در آن موقع دکتر مجید بقایی فرمانده سپاه شوش بودند ، بعد از این که بچه ها به لباس خاکی و اسلحه ژ3 تجهیز شدند به خط پدافندی که در تپه های شوش بود اعزام شدیم و این اولین باری بود که با صحنه واقعی جنگ روبرو می شدیم.
خط پدافندی محور شوش فاصله زیادی با عراقیها نداشت و در بعضی از نقاط به 150 متر می رسید.
تابستان آن سال در گرمای بالای ۴۵ درجه سانتیگراد در روزها با بیل و کلنگ مشغول کندن شیار و سنگر بودیم و شبها در سنگرهای انفرادی نگهبانی میدادیم .در آن هوای گرم در سنگرهای تجمعی معمولاً ۶ تا ۷ نفر استراحت می گردند و با کارتن و مقوا پنکه دستی برای سنگرها درست کرده بودند و برای در امان ماندن از نیش پشه کوره ها که در بیابان های شوش در شب به وفور یافت می شد پماد زرد رنگی موقع تاریکی هوا به بدن و دست و پاها زده می شد تا بتوانیم کمی استراحت نمایم
بچههای مستقر در خط دو گروه بودند شامل بسیجی ها و پاسداران ، گروه بسیجی ها که به فرماندهی نورالله سیدی که فردی بسیار خاکی و بی ریا بود اعزام شده بودند و گروهی از برادران کار رسمی سپاه که به فرماندهی کمال صادقی و عبدالعلی بهروزی اعزام شده بودند .
بعد از مدتی ماندن در خط مقدم به همراه برادران مرتضی متذکر ، محمود اسدی ، مهدی برکت برای مرخصی و حمام به شهر دزفول رفتیم شهر به خاطر موشک باران و بمباران هوایی تقریباً خالی از سکنه بوده و شهری جنگی محسوب می شد .
پس از حمام که با گرسنگی شدید ما پس از ساعت ها بود برای پر کردن شکم و خوردن نهار اقدام نمودیم و با خرید یک بسته پنیر و یک خربزه و چند نان در یک کوچه خلوت و بدون رفت و آمد چفیه خویش را بر روی زمین پهن کرده و با گذاشتن نان و سایر اقلام قصد حوردن نهار را داشتیم .
هنوز اولین لقمه را در دهان خویش نگذاشته بودیم که پیرزنی دزفولی از راه رسید و با لهجه دزفولی و با عصبانیت خطاب به ما گفت : چرا غذا می خورید مگر نمی دانید ماه رمضان است شما دارید روزه می خورید؟؟
در جواب گفتیم مادر ما رزمنده ایم ، از خط مقدم آمده ایم تا حمام کنیم الان هم گرسنه بودیم و از آنجایی که مسافر محسوب می شویم و نمی توانیم روزه بگیریم قصد داریم کمی غذا خورده و بعد هم دوباره به سمت جبهه برویم .
فکر می کردیم با توضیحات ما قانع شده اما او با سر و صدا نمودن حرف خودش را می زد ، ظاهراً حرف همدیگر را متوجه نمی شدیم و با ادامه این وضعیت و بیم جمع شدن مردم و آبروریزی سبب شد تا ما بساط خویش را جمع کرده و فرار را بر قرار ترجیح دهیم .
شوش شهر شهیدان گمنام معدن خاطرات بسیار زیادی هست از برادرانی که شهید شده یا الان در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شده اند و بعد از گذشت ۳۳ سال باید خاطرات را با بغض در گلو بیان نمایند کسانی که با نثار سلامتی ، جوانی و جان خویش این کشور را بیمه نموده و نگذاشتند به این کشور و نظام لطمه ای وارد شود ، مرید و مطیع فرمانده و مولایشان بودند. یادشان گرامی باد.
#ماه_مبارک_رمضان
#روزه_خواری
#محور_جبهه_شوش
#یوسف_زمانزاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
روزه طاقت فرسا
راوی :عبدالصاحب مرایی و حمید خوشکام
عملیات بدر به اتمام رسید و خیلی سریع گرمای آزاردهنده و طاقت فرسا سرتاسر منطقه را بپوشاند ، پاسگاه های آبی در جایجای باتلاق های هورالهویزه ایجاد و نیروها به حفاظت از دستاوردهای عملیات بدر پرداختند .
نوبت به گردان سیدالشهدا از تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام رسید گرما ، شرجی، پشه کوره، خرمگس ،موش های بزرگ، ماهی های دیشلمبو ، از رویدادهای عادی درون پاسگاه های آبی بوده و زمان در این مناطق به سختی می گذشت .
با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رزمندگان با توجه به نامشخص بودن زمان ماموریت و دارا بودن حکم مسافر ، حملات دشمن و از آن مهمتر حکم فرماندهی مجاز به گرفتن روزه نبودند چرا که ساعتها ماندن در گرما و شرجی و حیوانات موذی باعث عدم تحمل و طاقت آدمی می شد اما در این میان مهیار برفر در این شرایط برای روزه گرفتن پشت سر هم به این و آن رو می زد و در آخرین مرحله به فرمانده گردان کمال صادقی رو آورد.
از مهیار اصرار و از فرمانده گردان با ممانعت و جواب نه و مخالفت بود ،سماجت زیادی به خرج داد و هرچه فرمانده گردان از اشکال داشتن روزه ، مأموریت نامشخص و شرایط ناجور و آمادگی نیروها می گفت مهیار بر درخواست خود پافشاری میکرد و از خواسته خود دست برنمی داشت تا سرانجام توانست موافقت فرماندهی را برای گرفتن روزه بدون کاستن از فعالیت های خویش به دست آورد.
مهیار درون گرما و شرجی هوا شروع به روزه گرفتن کرد در حالی که اندکی هم از کارهای موظفی خویش کم نکرد و به دیگران نیز کمک می کرد ،او حتی از مستحبات هم غافل نمی شد و از لحاظ معنوی کسی به پای او نمی رسید ؛ همه ما مات و حیران مانده بودیم ، مهیار زبانزد همه شده بود ، گروه اخراجی های جنگ خیلی سر به سرش گذاشته و میگفتند قرآن به دستش دوخته شده و از او جدا نمی شود .
بعد از ماموریت پدافندی در تمام اوقات بیکاری به عبادت و نماز شب و روزه مشغول بود در آسایشگاه گروهان ذوالفقار واقع در سایت خیبر مجاور یک بخاری نفتی در این سرمای شبانه سرتاسر شب را مشغول به عبادت بود به طوریکه امان همه را بریده بود.
سرانجام مهیار برفر همراه گردان ذوالفقار در عملیات والفجر ۸ شرکت کرد و در ماموریت شهر فاو به آرزوی خود رسیده و به شهادت رسید پیکر مطهر وی برای مدت ها در منطقه عملیاتی ماند و بعد از چند ماه پیدا شد ، هنوز پیکر سالم بود ، همه مات و مبهوت شده بودند بعد از تشییع در زادگاهش روستای تشان بهبهان به خاک سپرده شد ، نام و یاد و راهش مستدام باد.
#مهیار_برفر
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#حمید_خوشکام
#عبدالصاحب_مرایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی :عبدالصاحب مرایی و حمید خوشکام
عملیات بدر به اتمام رسید و خیلی سریع گرمای آزاردهنده و طاقت فرسا سرتاسر منطقه را بپوشاند ، پاسگاه های آبی در جایجای باتلاق های هورالهویزه ایجاد و نیروها به حفاظت از دستاوردهای عملیات بدر پرداختند .
نوبت به گردان سیدالشهدا از تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی علیه السلام رسید گرما ، شرجی، پشه کوره، خرمگس ،موش های بزرگ، ماهی های دیشلمبو ، از رویدادهای عادی درون پاسگاه های آبی بوده و زمان در این مناطق به سختی می گذشت .
با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رزمندگان با توجه به نامشخص بودن زمان ماموریت و دارا بودن حکم مسافر ، حملات دشمن و از آن مهمتر حکم فرماندهی مجاز به گرفتن روزه نبودند چرا که ساعتها ماندن در گرما و شرجی و حیوانات موذی باعث عدم تحمل و طاقت آدمی می شد اما در این میان مهیار برفر در این شرایط برای روزه گرفتن پشت سر هم به این و آن رو می زد و در آخرین مرحله به فرمانده گردان کمال صادقی رو آورد.
از مهیار اصرار و از فرمانده گردان با ممانعت و جواب نه و مخالفت بود ،سماجت زیادی به خرج داد و هرچه فرمانده گردان از اشکال داشتن روزه ، مأموریت نامشخص و شرایط ناجور و آمادگی نیروها می گفت مهیار بر درخواست خود پافشاری میکرد و از خواسته خود دست برنمی داشت تا سرانجام توانست موافقت فرماندهی را برای گرفتن روزه بدون کاستن از فعالیت های خویش به دست آورد.
مهیار درون گرما و شرجی هوا شروع به روزه گرفتن کرد در حالی که اندکی هم از کارهای موظفی خویش کم نکرد و به دیگران نیز کمک می کرد ،او حتی از مستحبات هم غافل نمی شد و از لحاظ معنوی کسی به پای او نمی رسید ؛ همه ما مات و حیران مانده بودیم ، مهیار زبانزد همه شده بود ، گروه اخراجی های جنگ خیلی سر به سرش گذاشته و میگفتند قرآن به دستش دوخته شده و از او جدا نمی شود .
بعد از ماموریت پدافندی در تمام اوقات بیکاری به عبادت و نماز شب و روزه مشغول بود در آسایشگاه گروهان ذوالفقار واقع در سایت خیبر مجاور یک بخاری نفتی در این سرمای شبانه سرتاسر شب را مشغول به عبادت بود به طوریکه امان همه را بریده بود.
سرانجام مهیار برفر همراه گردان ذوالفقار در عملیات والفجر ۸ شرکت کرد و در ماموریت شهر فاو به آرزوی خود رسیده و به شهادت رسید پیکر مطهر وی برای مدت ها در منطقه عملیاتی ماند و بعد از چند ماه پیدا شد ، هنوز پیکر سالم بود ، همه مات و مبهوت شده بودند بعد از تشییع در زادگاهش روستای تشان بهبهان به خاک سپرده شد ، نام و یاد و راهش مستدام باد.
#مهیار_برفر
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#حمید_خوشکام
#عبدالصاحب_مرایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
شهید مهیار برفر نفر سوم از راست
#مهیار_برفر
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#حمید_خوشکام
#عبدالصاحب_مرایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#مهیار_برفر
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#حمید_خوشکام
#عبدالصاحب_مرایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سوره واقعه
راوی: اسدالله گله دار زاده
برادر مصطفی بصری از جمله آن جوانان بود که با وجود سرمایه و مکنت خانوادگی می توانست در ناز و نعمت زندگی کند ولی همراهی با مدافعان کشور و حضور در دفاع مقدس را برگزید
یکی از امتیازات مصطفی بصری باور و اعتقاد و عمل به آموزه های دینی بود که در خانواده مذهبی ایشان از پدر به عینه دیده و جامع عمل پوشیده بود ، چند روزی از آشنایی من با مصطفی نگذشته بود که با سجایای اخلاقی و تربیتی ایشان بهتر آشنا شدم و بیشتر وقت خود را در جبهه با هم می گذراندیم و بارها به اتفاق برادران اکبر دهدار ، رستگار و محسنی نماز جماعت را به امامت وی برگزار می کردیم
مصطفی می گفت پدرم همیشه قبل از خواب سوره واقعه را تلاوت می کرد و من نیز از بچگی سوره را حفظ کرده و قبل خواب آن را تلاوت می کنم و به ما دوستان توصیه می کرد قران را حفظ و سوره واقعه را تلاوت کنیم
چند روزی از حفظ و تلاوت سوره توسط ما نگذشته بود که نیمه های شب در چادر گروهی دسته با صدای تلاوت سوره واقعه از خواب بیدار شدم ، کنجکاو شدم خدایا این کیست که تلاوت می کند ؛ متوجه شدم مصطفی می باشد .
برای شب اول به کسی چیزی نگفتم تا اینکه در شبهای بعد نیز متوجه قرائت قران در نیمه های شب ان هم در حالی که مصطفی در خواب بود می شدم این شد که شب قبل از عملیات مقدماتی والفجر به مصطفی موضوع را گفتم و معلوم شد من اولین کسی نیستم که متوجه موضوع شده ام.
مصطفی تعریف کرد چند سال پیش وقتی جهت عمل سینوس پیشانی وی را بیهوش نموده بودند در اطاق عمل بیمارستان تلاوت سوره واقعه را انجام داده و باعث تعجب کادر اتاق عمل شده بود .
سرانجام مصطفی بصری در عملیات کربلای 5 در شلمچه نهر جاسم به آرزوی خویش رسیده و به قافله شهیدان پیوست.
#مصطفی_بصری
#سوره_واقعه
#اسدالله_گله_دارزاده
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: اسدالله گله دار زاده
برادر مصطفی بصری از جمله آن جوانان بود که با وجود سرمایه و مکنت خانوادگی می توانست در ناز و نعمت زندگی کند ولی همراهی با مدافعان کشور و حضور در دفاع مقدس را برگزید
یکی از امتیازات مصطفی بصری باور و اعتقاد و عمل به آموزه های دینی بود که در خانواده مذهبی ایشان از پدر به عینه دیده و جامع عمل پوشیده بود ، چند روزی از آشنایی من با مصطفی نگذشته بود که با سجایای اخلاقی و تربیتی ایشان بهتر آشنا شدم و بیشتر وقت خود را در جبهه با هم می گذراندیم و بارها به اتفاق برادران اکبر دهدار ، رستگار و محسنی نماز جماعت را به امامت وی برگزار می کردیم
مصطفی می گفت پدرم همیشه قبل از خواب سوره واقعه را تلاوت می کرد و من نیز از بچگی سوره را حفظ کرده و قبل خواب آن را تلاوت می کنم و به ما دوستان توصیه می کرد قران را حفظ و سوره واقعه را تلاوت کنیم
چند روزی از حفظ و تلاوت سوره توسط ما نگذشته بود که نیمه های شب در چادر گروهی دسته با صدای تلاوت سوره واقعه از خواب بیدار شدم ، کنجکاو شدم خدایا این کیست که تلاوت می کند ؛ متوجه شدم مصطفی می باشد .
برای شب اول به کسی چیزی نگفتم تا اینکه در شبهای بعد نیز متوجه قرائت قران در نیمه های شب ان هم در حالی که مصطفی در خواب بود می شدم این شد که شب قبل از عملیات مقدماتی والفجر به مصطفی موضوع را گفتم و معلوم شد من اولین کسی نیستم که متوجه موضوع شده ام.
مصطفی تعریف کرد چند سال پیش وقتی جهت عمل سینوس پیشانی وی را بیهوش نموده بودند در اطاق عمل بیمارستان تلاوت سوره واقعه را انجام داده و باعث تعجب کادر اتاق عمل شده بود .
سرانجام مصطفی بصری در عملیات کربلای 5 در شلمچه نهر جاسم به آرزوی خویش رسیده و به قافله شهیدان پیوست.
#مصطفی_بصری
#سوره_واقعه
#اسدالله_گله_دارزاده
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
در جستجوی سردار هور (1)
راوی : عبدالصاحب مرایی
آخرین ماه های جنگ بود و من در قرارگاه نصرت تحت امر سردار سیامک بمان در واحد عملیات قرارگاه مشغول به کار بودم ،اسفند سال ۶۶ زمزمه عملیات سالیانه ایران به گوش میرسید اما این بار دیگر جنوب نبود و جهت عملیات شمال غرب کشور محور حلبچه تغییر یافته بود .
با اجازه مسئول خویش به سمت کردستان به راه افتاده و به همراه تیپ ۲۰۱ ضد زره ائمه ع که اکثراً از دوستان قدیمی ما بودند در عملیات والفجر ۱۰ شرکت کردیم ،اصلاً شکل و نحوه عمل جنگیدن در کردستان با جنوب زمین تا آسمان فرق می کرد و تحرک زیادی وجود نداشت و ما کار عمده ای نداشتیم .
اواخر فروردین ماه بود که ارتش عراق با تکیه بر بمباران شیمیایی و حملات شدید هوایی بعد از ۳۶ ساعت فاو را از دست نیروهای ما گرفت یعنی سیاست نیروهای ما برای فریب ارتش عراق برای کشاندن آنان به مقابله در کردستان و حلبچه و جلوگیری از تمرکز توجه آنان به محورهای عملیاتی جنوب با شکست روبرو شده بود ، چهارم خرداد نیز با هجوم به شلمچه به همان شیوه توانست این منطقه را که حاصل عملیات کربلای ۵ بود در مدت زمان کمتری علیرغم آمادگی نیروهای خودی به تصرف خود در آورد یعنی در حقیقت ارادهای برای جنگیدن نبود و جبهههای ما از یک آشفتگی و فقدان نظم و پشتیبانی به شدت رنج می برد و سرانجام در چهارم تیرماه ۶۷ نیز با یک عملیات گسترده هلی برن و با پشتیبانی آتش سنگین جزایر مجنون را به تصرف خویش درآورد و در پی این حمله قرارگاه تاکتیکی خاتم4 واقع در جاده شهید همت به تصرف ارتش عراق در آمده بود .
من تازه از ماموریت و عملیات برون مرزی قرارگاه رمضان در منطقه حلبچه در یگان ضدزره به مرخصی شهرستان آمده بودم که با شنیدن خبر حمله عراق به مقر قرارگاه نصرت و جزایر مجنون شبانه به سمت جزایر حرکت نمودم و به دلیل نبود وسیله نقلیه به سختی راه را ادامه داده تا به جمع نیروهای قرارگاه خاتم 3 خارج از جزایر و در خاک خودی مستقر بودند پیوستم ؛ فضای یاس آور و ناراحتکنندهای حاکم بود خصوصاً که از سرنوشت فرمانده قرارگاه خاتم و سپاه ششم سردار علی هاشمی نیز خبری در دست نبود و گروههای اطلاعاتی مختلفی در منطقه به دنبال او می گشتند در این زمان دشمن جاده شهید همت را شکافته و آب در حال گسترش به سطح گستردهای از منطقه بود .
عملیات جستجو برای یافتن سردار در اطراف قرارگاه ذهن همه را درگیر نموده و به دنبال تحقق آن بودند ،با هماهنگی های انجام شده یک سگ آموزش دیده از نیروی هوایی ارتش برای عملیات جستجو در اختیار نیروهای قرارگاه گذاشته شد ؛ بعد از طی مراحل مقدماتی شام مخصوص به سگ داده شد و بعد از آن سردار حاج عباس هواشمی و من به عنوان همراهان و جستجوگران آماده حرکت به سمت مقر تصرف شده قرارگاه خاتم شدیم همزمان با ما سردارقنبری جانشین عملیات قرارگاه نصرت نیز از یک جناح دیگر با دو قلاده سگ کار جستجو را آغاز نمودند
ابتدا لباس های حاج علی را آورده و پس از بوییده شدن توسط سگ آموزش دیده راس ساعت ۹ شب به سمت مقر قرارگاه به حرکت درآمدیم ، سربازی از نیروی هوایی ارتش به عنوان مسئول سگ که او را به اسم تینی صدا می کرد همراه ما بود به علت آتش سوزی های فراوان در هور و سوخته شدن نیزارها حالتی کچلی بر منطقه حاکم و نی های کوتاه سوخته شده بدن سگ را اذیت کرده و حرکت را با کندی روبرو کرده بود ، از طرف دیگر زمین منطقه دارای خاک خاکی نرم و پفکی بود که سریع فرو می رفت و مشکل بزرگتر اعتیاد سگ به مواد مخدر بود که حرکت را به سختی امکان پذیر نموده بود علیرغم همه مشکلات فوق به راه خود ادامه داده تا به نزدیکی نیروهای دشمن روی جاده شهید همت و سیدالشهدا ع واقع در جزیره مجنون رسیدیم.
ادامه دارد......
#سردار_هور
#علی_هاشمی
#تصرف_جزایر_مجنون
#قرارگاه_خاتم4
#عباس_هواشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرایی
آخرین ماه های جنگ بود و من در قرارگاه نصرت تحت امر سردار سیامک بمان در واحد عملیات قرارگاه مشغول به کار بودم ،اسفند سال ۶۶ زمزمه عملیات سالیانه ایران به گوش میرسید اما این بار دیگر جنوب نبود و جهت عملیات شمال غرب کشور محور حلبچه تغییر یافته بود .
با اجازه مسئول خویش به سمت کردستان به راه افتاده و به همراه تیپ ۲۰۱ ضد زره ائمه ع که اکثراً از دوستان قدیمی ما بودند در عملیات والفجر ۱۰ شرکت کردیم ،اصلاً شکل و نحوه عمل جنگیدن در کردستان با جنوب زمین تا آسمان فرق می کرد و تحرک زیادی وجود نداشت و ما کار عمده ای نداشتیم .
اواخر فروردین ماه بود که ارتش عراق با تکیه بر بمباران شیمیایی و حملات شدید هوایی بعد از ۳۶ ساعت فاو را از دست نیروهای ما گرفت یعنی سیاست نیروهای ما برای فریب ارتش عراق برای کشاندن آنان به مقابله در کردستان و حلبچه و جلوگیری از تمرکز توجه آنان به محورهای عملیاتی جنوب با شکست روبرو شده بود ، چهارم خرداد نیز با هجوم به شلمچه به همان شیوه توانست این منطقه را که حاصل عملیات کربلای ۵ بود در مدت زمان کمتری علیرغم آمادگی نیروهای خودی به تصرف خود در آورد یعنی در حقیقت ارادهای برای جنگیدن نبود و جبهههای ما از یک آشفتگی و فقدان نظم و پشتیبانی به شدت رنج می برد و سرانجام در چهارم تیرماه ۶۷ نیز با یک عملیات گسترده هلی برن و با پشتیبانی آتش سنگین جزایر مجنون را به تصرف خویش درآورد و در پی این حمله قرارگاه تاکتیکی خاتم4 واقع در جاده شهید همت به تصرف ارتش عراق در آمده بود .
من تازه از ماموریت و عملیات برون مرزی قرارگاه رمضان در منطقه حلبچه در یگان ضدزره به مرخصی شهرستان آمده بودم که با شنیدن خبر حمله عراق به مقر قرارگاه نصرت و جزایر مجنون شبانه به سمت جزایر حرکت نمودم و به دلیل نبود وسیله نقلیه به سختی راه را ادامه داده تا به جمع نیروهای قرارگاه خاتم 3 خارج از جزایر و در خاک خودی مستقر بودند پیوستم ؛ فضای یاس آور و ناراحتکنندهای حاکم بود خصوصاً که از سرنوشت فرمانده قرارگاه خاتم و سپاه ششم سردار علی هاشمی نیز خبری در دست نبود و گروههای اطلاعاتی مختلفی در منطقه به دنبال او می گشتند در این زمان دشمن جاده شهید همت را شکافته و آب در حال گسترش به سطح گستردهای از منطقه بود .
عملیات جستجو برای یافتن سردار در اطراف قرارگاه ذهن همه را درگیر نموده و به دنبال تحقق آن بودند ،با هماهنگی های انجام شده یک سگ آموزش دیده از نیروی هوایی ارتش برای عملیات جستجو در اختیار نیروهای قرارگاه گذاشته شد ؛ بعد از طی مراحل مقدماتی شام مخصوص به سگ داده شد و بعد از آن سردار حاج عباس هواشمی و من به عنوان همراهان و جستجوگران آماده حرکت به سمت مقر تصرف شده قرارگاه خاتم شدیم همزمان با ما سردارقنبری جانشین عملیات قرارگاه نصرت نیز از یک جناح دیگر با دو قلاده سگ کار جستجو را آغاز نمودند
ابتدا لباس های حاج علی را آورده و پس از بوییده شدن توسط سگ آموزش دیده راس ساعت ۹ شب به سمت مقر قرارگاه به حرکت درآمدیم ، سربازی از نیروی هوایی ارتش به عنوان مسئول سگ که او را به اسم تینی صدا می کرد همراه ما بود به علت آتش سوزی های فراوان در هور و سوخته شدن نیزارها حالتی کچلی بر منطقه حاکم و نی های کوتاه سوخته شده بدن سگ را اذیت کرده و حرکت را با کندی روبرو کرده بود ، از طرف دیگر زمین منطقه دارای خاک خاکی نرم و پفکی بود که سریع فرو می رفت و مشکل بزرگتر اعتیاد سگ به مواد مخدر بود که حرکت را به سختی امکان پذیر نموده بود علیرغم همه مشکلات فوق به راه خود ادامه داده تا به نزدیکی نیروهای دشمن روی جاده شهید همت و سیدالشهدا ع واقع در جزیره مجنون رسیدیم.
ادامه دارد......
#سردار_هور
#علی_هاشمی
#تصرف_جزایر_مجنون
#قرارگاه_خاتم4
#عباس_هواشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
در جستجوی سردار هور (2)
راوی : عبدالصاحب مرایی
.......نیروهای دشمن به دلیل اینکه تازه منطقه را تصرف کرده و تثبیت نشده بودند از ترس به اطراف خویش تیراندازی می کردند سگ توان حرکت را از دست داده بود بود و بنابراین به دستور حاج عباس به همراه سرباز در چاله ای که حاصل انفجار خمپاره بود پناه گرفته و مستقر شدهاند و من و حاج عباس به صورت آهسته و با روش جهت یابی با قطب نما و قدم شمار به سمت جلو به حرکت در آمدیم ؛ دیگر آنچنان به نیروهای دشمن در نزدیکی مقر قرارگاه نزدیک شده بودیم که صدای صحبت کردن سربازان عراقی را به راحتی می شنیدیم .
خطر اسارت و کشته شدن در یک قدمی ما بود ، در این لحظات بود که رو به حاج عباس هواشمی نموده و گفتم بیا برگردیم و در ادامه استدلال نمودم که در خطر قرار داشته و هیچگونه امنیتی نداریم و از سوی دیگر شما جانشین قرارگاه و آدم سرشناسی هستید و اگر خدای نکرده اتفاقی برای شما بیفتد کار از این بدتر می شود .
در آن لحظات اصلاً فکر خود را نمی کردم ، آخه من مجرد بودم و شش ماه به شش ماه اصلا به مرخصی نمی رفتم ، با هر زحمتی بود حاج عباس را راضی کردم اما چشمان او پر از اشک و ناراحت بود چون دست خالی باید به عقب برمی گشتم و خبری از سردار حاج علی هاشمی به دست نیاورده بودیم .
به سمت محل استقرار سرباز نیروی هوایی و سگ آموزش دیده به حرکت در آمدیم و پس از رسیدن به چاله همراه آنان به سمت عقب و خاک ایران به راه افتادیم ، اما سگ از حرکت ایستاده و صدا زدن ها و التماس و خواهش های سرباز از تینی(سگ) برای حرکت کردن نیز کارساز نبود و قدم از قدم بر نمی داشت ؛ هوا در حال روشن شدن بود و در صورت مشاهده ما توسط دشمن اسارت و کشته شدن مان حتمی بود .
در این لحظات سرباز نیروی هوایی سگ را بلند نموده و بر پشت خویش گذاشته و به دنبال ما به تندی به راه افتاد ، لحظه ای درنگ جایز نبود ، حتی نماز صبح را هم در حین حرکت به جا آوردیم ؛ هوا روشن شده بود که به جمع نیروهای قرارگاه در خاک ایران رسیدیم اما از جستجوی ما برای یافتن سردار هور علی هاشمی هیچ خبری حاصل نشد.
ابهام در سرنوشت سردار هور سال ها به طول کشید و هم ایران و عراق به دنبال تعیین سرنوشت وی بودند و تا زمان سقوط صدام در سال 1383کسی نمی توانست و یا نمی خواست در مورد وی صحبتی نماید ؛ پس از سقوط صدام و جستجو در زندان های عراق باز هم خبری از سردار نشد تا نهایتاً در 19 اردیبهشت 1389 پیکر وی به همراه سه تن از یارانش پس از آزمایش DNA شناسایی و یوسف گمگشته هور رازش هویدا گشت.
#سردار_هور
#علی_هاشمی
#تصرف_جزایر_مجنون
#قرارگاه_خاتم4
#عباس_هواشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : عبدالصاحب مرایی
.......نیروهای دشمن به دلیل اینکه تازه منطقه را تصرف کرده و تثبیت نشده بودند از ترس به اطراف خویش تیراندازی می کردند سگ توان حرکت را از دست داده بود بود و بنابراین به دستور حاج عباس به همراه سرباز در چاله ای که حاصل انفجار خمپاره بود پناه گرفته و مستقر شدهاند و من و حاج عباس به صورت آهسته و با روش جهت یابی با قطب نما و قدم شمار به سمت جلو به حرکت در آمدیم ؛ دیگر آنچنان به نیروهای دشمن در نزدیکی مقر قرارگاه نزدیک شده بودیم که صدای صحبت کردن سربازان عراقی را به راحتی می شنیدیم .
خطر اسارت و کشته شدن در یک قدمی ما بود ، در این لحظات بود که رو به حاج عباس هواشمی نموده و گفتم بیا برگردیم و در ادامه استدلال نمودم که در خطر قرار داشته و هیچگونه امنیتی نداریم و از سوی دیگر شما جانشین قرارگاه و آدم سرشناسی هستید و اگر خدای نکرده اتفاقی برای شما بیفتد کار از این بدتر می شود .
در آن لحظات اصلاً فکر خود را نمی کردم ، آخه من مجرد بودم و شش ماه به شش ماه اصلا به مرخصی نمی رفتم ، با هر زحمتی بود حاج عباس را راضی کردم اما چشمان او پر از اشک و ناراحت بود چون دست خالی باید به عقب برمی گشتم و خبری از سردار حاج علی هاشمی به دست نیاورده بودیم .
به سمت محل استقرار سرباز نیروی هوایی و سگ آموزش دیده به حرکت در آمدیم و پس از رسیدن به چاله همراه آنان به سمت عقب و خاک ایران به راه افتادیم ، اما سگ از حرکت ایستاده و صدا زدن ها و التماس و خواهش های سرباز از تینی(سگ) برای حرکت کردن نیز کارساز نبود و قدم از قدم بر نمی داشت ؛ هوا در حال روشن شدن بود و در صورت مشاهده ما توسط دشمن اسارت و کشته شدن مان حتمی بود .
در این لحظات سرباز نیروی هوایی سگ را بلند نموده و بر پشت خویش گذاشته و به دنبال ما به تندی به راه افتاد ، لحظه ای درنگ جایز نبود ، حتی نماز صبح را هم در حین حرکت به جا آوردیم ؛ هوا روشن شده بود که به جمع نیروهای قرارگاه در خاک ایران رسیدیم اما از جستجوی ما برای یافتن سردار هور علی هاشمی هیچ خبری حاصل نشد.
ابهام در سرنوشت سردار هور سال ها به طول کشید و هم ایران و عراق به دنبال تعیین سرنوشت وی بودند و تا زمان سقوط صدام در سال 1383کسی نمی توانست و یا نمی خواست در مورد وی صحبتی نماید ؛ پس از سقوط صدام و جستجو در زندان های عراق باز هم خبری از سردار نشد تا نهایتاً در 19 اردیبهشت 1389 پیکر وی به همراه سه تن از یارانش پس از آزمایش DNA شناسایی و یوسف گمگشته هور رازش هویدا گشت.
#سردار_هور
#علی_هاشمی
#تصرف_جزایر_مجنون
#قرارگاه_خاتم4
#عباس_هواشمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
خروس یوسف
راوی: عبدالصاحب مرایی و نجف زراعت پیشه
در دوران دفاع مقدس کمک های مردمی زیادی به جبهه ها ارسال می شد ، از کمک های نقدی، طلا و جواهرات ، خوراکی ، پوشاک گرفته تا اقلام دیگر که یکی از این کمک ها خروسی بود که به برادر #یوسف_حمیدی فرمانده گردان_امام_حسین ع سپرده شده تا آن را به جبهه ببرد. آن زمان مقر نیروها ، دبستان شهید قاضی طباطبایی در شهر آبادان بود و به دلیل قرار داشتن اتاق فرماندهی در مجاورت اتاق بچه ها حرکات آن خروس در هنگام راه رفتن بسيار متکبرانه بود و حرص بعضی ها را در می آورد. هر روز خروس بسان یک بازدید کننده در حالی که سینه خود را به جلو داده و سرش برافراشته بود از میان صفوف نیروها عبور کرده و گویی سان می دید و این امر باعث درآوردن حرص برخی نیروها شده بود ، تعدادي از نیروهای گردان نقشه های زیادی را برای شکار آن داشتند اما به دلیل تعلق #خروس به فرمانده گردان ، کسی جرات تعرض به آن را نداشت. محل استراحت خروس در شب کنار پنجره اتاقی بود که نیروها دو ردیفه در آن خوابیده و برای دسترسی به آن باید از بین آنها گذشته و اقدامی بسیار سخت بود تازه اگر خروس سر و صدا می کرد همه بیدار شده و نقشه لو می رفت.
بالاخره طراحان دست به کار شدند و در يك شب که نیروها مشغول استراحت بودند با هماهنگی برادران داود دانایی، مجید بلالی ،محمد باقر عابدنژاد ، محمد رضا چهاب آر و با شریک كردن نگهبان و نیمه های شب که همه خواب بودند ، عملیات آغاز شد ،مجید و من مامور دزیدن خروس از اتاق شدیم من مامور ایستادن در اتاق برای مواظبت اوضاع و احوال اطراف و مجید مامور بیرون آوردن خروس از اتاق شد. مجید بلالی که در این موارد جرات بیشتری داشت پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفته و در حالی که همه در اتاق خوابیده بودند با گذشتن از بین نیروها خود را به نزدیک پنجره رسانید ؛ برای جلوگیری از سر و صدای خروس بلافاصله مجید بیخ گلوی وی را گرفته و مانع سر و صدای او شد و خروس را به گوشه ای دنج برده و ذبح نمودند.
در اتاق کوچک تدارکات گروهان محمد باقر اوضاعی برقرار بود ، همه چیز طبق برنامه پیش میرفت به دنبال ترکیب اعضای خورنده خروس بودند داوود میگفت حسن نواب مثل برادرم می باشد و باید او را صدا بزنم و با رسیدن نفرات و تکمیل شدن جمع همه به دنبال آماده سازی خروس برای خوردن در دل شب بودند. خروس پرهایش کنده و پس از جدا سازی بخش های زائد برای بار گذاشتن روی آتش گذاشته شد اما مگر گوشت خروس پخته می شد به عبارتی بحث خوشمزه بودن گوشت خروس نبود بلکه به نوعی شکستن اقتدار خروس مغرور بود و انداختن آن به گردن نیروهای تدارکات؛ پوست و آشغال های خروس نیز به جلوی مقر تدارکات گردان برده شد و روی زمین پخش شد ، آخه یک رقابت جدی همیشگی بین تدارکاتی ها و نیروها بود چون تدارکاتی ها به صبحگاه نمیومدن به آنها تنبل گفته میشد هر چند نیروهای زحمتکشی بودند اما همین نیامدن به صبحگاه حرص بچه ها رو در آورده بود و انداختن این پوست و آشغال های خروس جلوی تدارکات باعث میشد که انگشت اتهام به سمت تدارکات گرفته شود و به نوعی رفع اتهام از سایر نیروها و عاملان این کار شود.
صبح نیروها برای دو صبحگاهی در خیابان های آبادان رفتند صفوف منظم چهار تایی گردان با نظم دقیق پاها را روی زمین می کوبیدند و سوت های ممتد و شمارش های یوسف حمیدی فضا را می لرزانید. جریان گم شدن خروس فرماندهي به صورت مخفیانه و خوردن آن با زمزمه ها و اشعاری که "امیر درخشان" در ورزش صبحگاهی سر داد لو رفت. بناگاه زمزمه ای دربین اشعار صبحگاهی پیچید که با تکرار آن قصه خروس برملا شد و نظم صبحگاه به هم ریخت .به ناگاه زمزمه ای در بین نیروهای گردان سر داده شد: خروس چی شد؟ خروس چی شد؟ و صدای ضعیفی در وسط صفوف مي گفت :کشته شد. مجدداً شعار ندا در دو صبگاهی تکرارمي شد و این بار تعداد بيشتري هم صدا مي گفتند کشته شد. كشته شد. این ندا سکوت صبحگاهی منطقه را در هم شکسته و هر لحظه که می گذشت بر رسا شدن این ندا افزوده می شد ؛ غوغایی به پا شد و یوسف حمیدی فرمانده گردان دستور توقف نیروها را داد و از موضوع سوال نمود و با هویدا شدن جریان به شدت خشمگین شد و با عصبانیت گردان را به مقر برگرداند و در حالیکه به شدت عصبانی بود در اتاق فرماندهی را به هم کوبید و داخل شد. در آن ساعات و در اوج عصبانیت یوسف در حالی که همه به نوعی از تهدیدات یوسف می ترسیدند اما در ورای آن نیز هم خنده بر لبان آنها ظاهر می شد و این امر بر عصبانیت یوسف می افزود و ضمن تلاش برای پیدا نمودن مقصرین گفت که عاملان آن را حلال ننموده و نمی بخشد. بعد از گذشت سالها از آن حادثه، در دیداری که با یوسف داشتیم او با لبخند و نگاهی به دوردست ها گفت در صورتی عوامل آن جریان را حلال می کند که در آن دنیا او را شفاعت کنند به خصوص شهیدان عزیز،داود دانایی. و امیر درخشان .
http://telegram.me/safeer59
راوی: عبدالصاحب مرایی و نجف زراعت پیشه
در دوران دفاع مقدس کمک های مردمی زیادی به جبهه ها ارسال می شد ، از کمک های نقدی، طلا و جواهرات ، خوراکی ، پوشاک گرفته تا اقلام دیگر که یکی از این کمک ها خروسی بود که به برادر #یوسف_حمیدی فرمانده گردان_امام_حسین ع سپرده شده تا آن را به جبهه ببرد. آن زمان مقر نیروها ، دبستان شهید قاضی طباطبایی در شهر آبادان بود و به دلیل قرار داشتن اتاق فرماندهی در مجاورت اتاق بچه ها حرکات آن خروس در هنگام راه رفتن بسيار متکبرانه بود و حرص بعضی ها را در می آورد. هر روز خروس بسان یک بازدید کننده در حالی که سینه خود را به جلو داده و سرش برافراشته بود از میان صفوف نیروها عبور کرده و گویی سان می دید و این امر باعث درآوردن حرص برخی نیروها شده بود ، تعدادي از نیروهای گردان نقشه های زیادی را برای شکار آن داشتند اما به دلیل تعلق #خروس به فرمانده گردان ، کسی جرات تعرض به آن را نداشت. محل استراحت خروس در شب کنار پنجره اتاقی بود که نیروها دو ردیفه در آن خوابیده و برای دسترسی به آن باید از بین آنها گذشته و اقدامی بسیار سخت بود تازه اگر خروس سر و صدا می کرد همه بیدار شده و نقشه لو می رفت.
بالاخره طراحان دست به کار شدند و در يك شب که نیروها مشغول استراحت بودند با هماهنگی برادران داود دانایی، مجید بلالی ،محمد باقر عابدنژاد ، محمد رضا چهاب آر و با شریک كردن نگهبان و نیمه های شب که همه خواب بودند ، عملیات آغاز شد ،مجید و من مامور دزیدن خروس از اتاق شدیم من مامور ایستادن در اتاق برای مواظبت اوضاع و احوال اطراف و مجید مامور بیرون آوردن خروس از اتاق شد. مجید بلالی که در این موارد جرات بیشتری داشت پاورچین پاورچین به سمت اتاق رفته و در حالی که همه در اتاق خوابیده بودند با گذشتن از بین نیروها خود را به نزدیک پنجره رسانید ؛ برای جلوگیری از سر و صدای خروس بلافاصله مجید بیخ گلوی وی را گرفته و مانع سر و صدای او شد و خروس را به گوشه ای دنج برده و ذبح نمودند.
در اتاق کوچک تدارکات گروهان محمد باقر اوضاعی برقرار بود ، همه چیز طبق برنامه پیش میرفت به دنبال ترکیب اعضای خورنده خروس بودند داوود میگفت حسن نواب مثل برادرم می باشد و باید او را صدا بزنم و با رسیدن نفرات و تکمیل شدن جمع همه به دنبال آماده سازی خروس برای خوردن در دل شب بودند. خروس پرهایش کنده و پس از جدا سازی بخش های زائد برای بار گذاشتن روی آتش گذاشته شد اما مگر گوشت خروس پخته می شد به عبارتی بحث خوشمزه بودن گوشت خروس نبود بلکه به نوعی شکستن اقتدار خروس مغرور بود و انداختن آن به گردن نیروهای تدارکات؛ پوست و آشغال های خروس نیز به جلوی مقر تدارکات گردان برده شد و روی زمین پخش شد ، آخه یک رقابت جدی همیشگی بین تدارکاتی ها و نیروها بود چون تدارکاتی ها به صبحگاه نمیومدن به آنها تنبل گفته میشد هر چند نیروهای زحمتکشی بودند اما همین نیامدن به صبحگاه حرص بچه ها رو در آورده بود و انداختن این پوست و آشغال های خروس جلوی تدارکات باعث میشد که انگشت اتهام به سمت تدارکات گرفته شود و به نوعی رفع اتهام از سایر نیروها و عاملان این کار شود.
صبح نیروها برای دو صبحگاهی در خیابان های آبادان رفتند صفوف منظم چهار تایی گردان با نظم دقیق پاها را روی زمین می کوبیدند و سوت های ممتد و شمارش های یوسف حمیدی فضا را می لرزانید. جریان گم شدن خروس فرماندهي به صورت مخفیانه و خوردن آن با زمزمه ها و اشعاری که "امیر درخشان" در ورزش صبحگاهی سر داد لو رفت. بناگاه زمزمه ای دربین اشعار صبحگاهی پیچید که با تکرار آن قصه خروس برملا شد و نظم صبحگاه به هم ریخت .به ناگاه زمزمه ای در بین نیروهای گردان سر داده شد: خروس چی شد؟ خروس چی شد؟ و صدای ضعیفی در وسط صفوف مي گفت :کشته شد. مجدداً شعار ندا در دو صبگاهی تکرارمي شد و این بار تعداد بيشتري هم صدا مي گفتند کشته شد. كشته شد. این ندا سکوت صبحگاهی منطقه را در هم شکسته و هر لحظه که می گذشت بر رسا شدن این ندا افزوده می شد ؛ غوغایی به پا شد و یوسف حمیدی فرمانده گردان دستور توقف نیروها را داد و از موضوع سوال نمود و با هویدا شدن جریان به شدت خشمگین شد و با عصبانیت گردان را به مقر برگرداند و در حالیکه به شدت عصبانی بود در اتاق فرماندهی را به هم کوبید و داخل شد. در آن ساعات و در اوج عصبانیت یوسف در حالی که همه به نوعی از تهدیدات یوسف می ترسیدند اما در ورای آن نیز هم خنده بر لبان آنها ظاهر می شد و این امر بر عصبانیت یوسف می افزود و ضمن تلاش برای پیدا نمودن مقصرین گفت که عاملان آن را حلال ننموده و نمی بخشد. بعد از گذشت سالها از آن حادثه، در دیداری که با یوسف داشتیم او با لبخند و نگاهی به دوردست ها گفت در صورتی عوامل آن جریان را حلال می کند که در آن دنیا او را شفاعت کنند به خصوص شهیدان عزیز،داود دانایی. و امیر درخشان .
http://telegram.me/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
خروس یوسف : مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان محل وقوع خاطره در اتاق های اول (تدارکات) و دومی محل نیروهای دسته اول به فرماندهی شهید حسن نواب
#فرهنگ_جبهه
#طنز
#گردان_امام_حسین
#یوسف_حمیدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#فرهنگ_جبهه
#طنز
#گردان_امام_حسین
#یوسف_حمیدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
گذشتن از خود
راوی :محمد امین پور کنی
ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۵ به همراه گردان امام حسین ع در روستای راهدانه نقده بودیم استراتژی دفاع متحرک عراق باعث شده بود که هر از چندگاهی به محورهای مختلف عملیاتی از شمالیترین نقطه جبهه تا جنوبی ترین نقطه نقل و انتقال نمایم، روزی در ارتفاعات سلیمانیه، زمانی دیگر در ارتفاعات حاج عمران و بار دیگر در مهران یا نقاط دیگر....
در شب های ماه مبارکه رمضان با هماهنگی سید نورالله سیدی از فرماندهان گردان موافقت شده بود تا بین دو نماز مغرب و عشا هر شب یکی از بچهها صحبت نماید شب های اول تا سوم را من، نادر فرحبخش و نصرالله رستگار پیرامون مسائل اخلاقی و معنوی دقایقی برای نمازگزاران رزمنده صحبت نمودیم.
شب چهارم قرار شد حسن نواب جوان محجوب و رشید بروجردی و از فرماندهان گردان صحبت کند ابتدا راضی نمی شد، اصرار کرده و تلاش بسیار زیادی انجام دادیم تا بتوانیم او را راضی کنیم و نهایتاً موافقت وی را جلب نمودیم بعد از نماز مغرب همه منتظر شنیدن سخنان حسن بودند، وی بلند شده و شروع به صحبت نمود خیلی طولانی صحبت نکرد خلاصه و مفید، اما سخنانی گفت که همه را به فکر فرو برد و ماندگار شد. حسن نواب با اون حجب و حیای همیشگی گفت اگر می خواهید از خاکریز دشمن بگذرید باید اول از خاکریز خودتان بگذارید وگرنه پشت خاکریز می مانیم و در سیم خاردارهای نفس گرفتار شده و گیر می کنیم.
همه به فکر فرو رفتم و این تفکر تاثیر زیادی به جا گذاشت، شب های قدر که فرا رسید در محوطه استقرار نیروها که یک مدرسه بود تدارکات گردان برادران اس غلوم مروج و رضا تمامی از شهر شیرینی زولبیا و بامیه تهیه کرده و احیای به یادماندنی و خاطره انگیز تا اذان صبح برپا شد که قرائت دعای جوشن کبیر توسط شهیدان داوود دانایی حسن نواب و نصرالله رستگار بر شکوه و ماندگاری آن در خاطره رزمندگان افزود.
هنوز سوز و گداز و ناله دوستان شهیدان مان و ندای العفو العفو آنها در گوش زمانه طنینانداز است نام و یادشان گرامی باد
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#گردان_امام_حسین
#حسن_نواب
#داوود_دانایی
#نصرالله_رستگار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی :محمد امین پور کنی
ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۵ به همراه گردان امام حسین ع در روستای راهدانه نقده بودیم استراتژی دفاع متحرک عراق باعث شده بود که هر از چندگاهی به محورهای مختلف عملیاتی از شمالیترین نقطه جبهه تا جنوبی ترین نقطه نقل و انتقال نمایم، روزی در ارتفاعات سلیمانیه، زمانی دیگر در ارتفاعات حاج عمران و بار دیگر در مهران یا نقاط دیگر....
در شب های ماه مبارکه رمضان با هماهنگی سید نورالله سیدی از فرماندهان گردان موافقت شده بود تا بین دو نماز مغرب و عشا هر شب یکی از بچهها صحبت نماید شب های اول تا سوم را من، نادر فرحبخش و نصرالله رستگار پیرامون مسائل اخلاقی و معنوی دقایقی برای نمازگزاران رزمنده صحبت نمودیم.
شب چهارم قرار شد حسن نواب جوان محجوب و رشید بروجردی و از فرماندهان گردان صحبت کند ابتدا راضی نمی شد، اصرار کرده و تلاش بسیار زیادی انجام دادیم تا بتوانیم او را راضی کنیم و نهایتاً موافقت وی را جلب نمودیم بعد از نماز مغرب همه منتظر شنیدن سخنان حسن بودند، وی بلند شده و شروع به صحبت نمود خیلی طولانی صحبت نکرد خلاصه و مفید، اما سخنانی گفت که همه را به فکر فرو برد و ماندگار شد. حسن نواب با اون حجب و حیای همیشگی گفت اگر می خواهید از خاکریز دشمن بگذرید باید اول از خاکریز خودتان بگذارید وگرنه پشت خاکریز می مانیم و در سیم خاردارهای نفس گرفتار شده و گیر می کنیم.
همه به فکر فرو رفتم و این تفکر تاثیر زیادی به جا گذاشت، شب های قدر که فرا رسید در محوطه استقرار نیروها که یک مدرسه بود تدارکات گردان برادران اس غلوم مروج و رضا تمامی از شهر شیرینی زولبیا و بامیه تهیه کرده و احیای به یادماندنی و خاطره انگیز تا اذان صبح برپا شد که قرائت دعای جوشن کبیر توسط شهیدان داوود دانایی حسن نواب و نصرالله رستگار بر شکوه و ماندگاری آن در خاطره رزمندگان افزود.
هنوز سوز و گداز و ناله دوستان شهیدان مان و ندای العفو العفو آنها در گوش زمانه طنینانداز است نام و یادشان گرامی باد
#فرهنگ_جبهه
#ماه_مبارک_رمضان
#گردان_امام_حسین
#حسن_نواب
#داوود_دانایی
#نصرالله_رستگار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
گپی خودمانی با شهدا
راوی :نجف زراعت پیشه
سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...
فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما اینجا خبری نيست جز شرمندگي . جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم. این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم . این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.
اینجا بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم . این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين به گوشمان عادی شده . اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد. این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان جانباز درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است.
اينجا به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند. این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرای کشورچه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که ما بودیم که دفاع مقدس را به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود . این جا خبری نیست مگر این که چفیه ما وسیله سوء استفاده برخی افراد شده و زینت فریب دیگران؛ خبری نیست مگر این که هر روز به یاد شما می افتیم و می گوییم خوشا به حالتان ؛ رفتید و ندید این روزهای تلخ را ؛ راستی یادم رفت بگویم تعدادی از رفقا هم غریبه شدند همانهایی که ..... بگذرم خودتان بهتر می دانید.
این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود. این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....این جا خبری نیست مگر ...........
#فرهنگ_جبهه
#میراث_شهدا
#دلتنگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی :نجف زراعت پیشه
سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...
فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما اینجا خبری نيست جز شرمندگي . جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم. این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم . این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.
اینجا بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم . این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين به گوشمان عادی شده . اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد. این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان جانباز درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است.
اينجا به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند. این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرای کشورچه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که ما بودیم که دفاع مقدس را به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود . این جا خبری نیست مگر این که چفیه ما وسیله سوء استفاده برخی افراد شده و زینت فریب دیگران؛ خبری نیست مگر این که هر روز به یاد شما می افتیم و می گوییم خوشا به حالتان ؛ رفتید و ندید این روزهای تلخ را ؛ راستی یادم رفت بگویم تعدادی از رفقا هم غریبه شدند همانهایی که ..... بگذرم خودتان بهتر می دانید.
این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود. این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....این جا خبری نیست مگر ...........
#فرهنگ_جبهه
#میراث_شهدا
#دلتنگی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46