سفیر
208 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
اولین زمستان جنگ (5)
راوی : یوسف متانت
نماز خواندیم و دو کنسرو ماهی برای خودم و مصطفی باز کردم. باحرص و ولع تمام کنسرو خودم را خوردم . ولی بعلت درد شدید پا ، مصطفی بیش از چند لقمه نتوانست بخورد .و کنار خاکریز دراز کشید و ناله میکرد.
فرمانده گروه مرا مخاطب قرار داد و گفت :از صبح که شما بحالت سینه خیز و نشسته بطرف دشمن میرفتید ، شما را زیر نظر گرفته بودیم .و تعجب میکردیم که چرا مستقیم وارد منطقه تحت تسلط دشمن میروید و از کار شما زمانی بیشتر متعجب شدیم که تا کجا میخواهید بروید که بتوانید با آرپی جی لودر را بزنید. و خلاصه ما فقط حواسمان به شما بود که عاقبت کارتان چه خواهد شد.
بعد دوربین را بمن داد و گفت نگاه کن ، ببینم شما هم چیزی میبینید ؟
دوربین را گرفته و به طرف نقطه ای که نشانم میداد ، نگاه کردم.
چون آفتاب از روبرو میتابید درست واضح نبود. ولی با کمی دقت میشد تشخیص داد که باید سنگر فرماندهی یا تدارکات دشمن باشد. چون نقطه مورد نظر سنگر کوچکی نبود.
ضمن صحبت کردن از من سوال کرد که:پاسداری یا ارتشی ؟
گفتم پاسدارم و تحت فرماندهی سپاه سوسنگرد.
گفت : خدمت سربازی رفته ای؟
با اشاره به مصطفی گفتم : بله .همشهری و رفیق و هم خدمتی و همرزمیم. و همه جا با هم. پادگان تیپ 3 زرهی لشکر 92 و دوره آموزشی انواع خمپاره و 106 و انواع تیربار را دیده ایم. تو سپاه هم به اتفاق هم دوره دیده بانی خمپاره را در پادگان دهکده حمیدیه گذرانده ایم قبل از جنگ.
گفت :پس بلدی به توپخانه گرا بدهی .؟
گفتم : بخوبی و دقت شما نه.
خندید و با دست زد تو کمرم و دوباره دوربین را داد دستم و گفت :حالا مختصات همون نقطه را که نشونت دادم بگو .ببینم مال کی دقیق تره.
مختصات را با قطب نما و تخمین مسافت ، بهش گفتم.گفت : به هم خیلی نزدیکیم.
بعد با بیسیم با فرمانده توپخانه که من نمیدانستم در کجا مستقر هستن ، تماس گرفت و درخواست یه گلوله آزمایشی کرد.
با دوربین نگاه کردم تا محل اصابت گلوله را بهتر ببینم. گلوله توپ نزدیک به محل مورد نظر اصابت کرد.
با مشورت با هم کمی مختصات و بردُ را جابجا کردیم و درخواست گلوله دوم را کرد.
بمحض اصابت گلوله به محل دشمن آسمان بالای سر هدف پُر شد از اجسامی که مثل کاغذ در هوا معلق و پراکنده شده باشد .
به فرمانده گفتم :به نظر میاد گلوله درست خورده توی هدف .
داشتیم با هم هدف را بررسی میکردیم که تعداد چهار دستگاه آمبولانس آژیر کشان روی جاده آسفالته سوسنگرد بستان با سرعت در حرکت بودن.
حدسمان درست بود ، گلوله در محل استقرار دستجمعی دشمن فرود آمده بود.
از فرمانده توپخانه درخواست ، نقل و نبات کرد. که منظورش ریختن آتش توپخانه بیشتری بر سر هدف بود.
بیش از ده گلوله پشت سرهم در هدف و اطراف آن فرود آمد.
صدای تکبیرمان به آسمان بلند شده بود. طوریکه مصطفی هم با پای درد به جمعمان پیوست و با دوربین منطقه را دید و خوشحال شد.صدای آژیر آمبولانسهای بیشتری در حالیکه بطرف بستان و عقبه دشمن درحال حرکت بودن شنیده میشد.
ادامه دارد..................
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
گردان لیله القدر (1)
راوی : غلامرضا دبیری
ششم یا هفتم ماه رمضان سال 1361 بود ، پاتک سنگین عراقی ها در منطقه ای به نام کوشک معروف به پیچ شهدا که منطقه بسیار حساسی بود سر و صدا ایجاد کرده بود و روزهای متمادی بود که این وضعیت ادامه داشت ، هم ایرانیها و هم عراقیها بدنبال حفظ منطقه به نفع خودشان بودند و روزی که ما وارد شدیم ، گروهانی که ما در آن عضو بودیم از گردان تازه تاسیس لیله القدر بود.
تا این زمان بهبهان دارای یک گردان بود و عملیات رمضان اولین باری بود که بهبهان دو گردان به جبهه ها اعزام کرده که یکی گردان رعد به فرماندهی خیرااله جنت شعار (شهید) و معاونت محمد شجاعی(شهید) و دیگری گردان لیله القدر به فرماندهی قدرت الله دهقان و معاونت محمدرضا اعتباری (زنده یاد) بود که گردان لیله القدر روز بعد آغاز عملیات رمضان به اهواز آمده و در مرحله اول حضور نداشت و برای مقابله با پاتک ها و پدافند از منطقه عملیاتی رمضان وارد شد که بعد دو سه روز آقای دهقان به بهبهان برگشت و برادر اعتباری فرمانده گردان شد.
این گردان تازه تاسیس متشکل از سه گروهان که هر یک دارای سه دسته رزمی و یک دسته پشتیبانی بود و مجموعا از دوازده دسته تشکیل شده بود و چند روزی ازعملیات رمضان گذشته بود که گروهان ما را به منطقه کوشک ،پیچ شهدا اعزام کردند و ساعت حدود ده و نیم به خط مقدم رسیدیم تیرماه و هوا خیلی گرم بود ، این طور که متوجه شدیم قبلش بچه های تهران اینجا مستقر بودند ، ما از پد عبور کرده و کل گروهان در یک منطقه حدوداً صد و پنجاه متری در یک خاکریز شب عملیاتی مستقر شدیم و تنها یک سنگر به وسعت ده دوازده متر و به ارتفاع یک متر وجود داشت ، در سمت چپ ما نیروهای ایذه و سمت راست ما یک گروهان نیروهای ارتشی مستقر بودند.
تا ساعت دو بعد از ظهر آتش سبکی رد و بدل می شد ولی از این ساعت به بعد آتش عراقی ها سنگین شد و نیروهای پیاده و چند تانک بطرف ما در حال حرکت بودند که تقریبا حدود صد متری ما با آتش سلاح بچه های ما که فقط تیر بار و آرپی جی و کلاشینکف بود متوقف شدند اما این درگیری چند ساعتی و تا قبل از غروب آفتاب ادامه داشت ولی گروهان ما مردانه مقاومت می کرد ولی در سمت راست ما ارتش مواضع خود را از دست داد و از منطقه عقب نشینی نمودند.
با عقب نشینی جناح راست و احتمال دور خوردن وقتی ارتشی ها عقب نشستند برادر علی اکبر سبکبار که فکر کنم جانشین گردان بود یک دسته را با خود برده و پس از نیم ساعتی درگیری مواضعی که ارتش از دست داده بود باز پس گرفتند و دوباره نیروهای ارتش را در مواضع قبلی مستقر کردند و در این چند ساعت دو یا سه شهید و چند نفر زخمی داشتیم و عراقی ها قبل از غروب آفتاب مقداری عقب نشستند.
یکی از برادرانی که شهید شد شهید غلامی یا غلامپور از زیدون بود که در حال تعویض خشاب اسلحه اش بوسیله یک گلوله خمپاره به شهادت رسیده که به همراه یکی دو تا از بچه ها تا آنجا که می شد بخش های زیادی از پیکر وی را جمع آوری و به عقب فرستادیم.
درتمامی این مدت هیچ تماس بیسیمی با مقر تیپ بعثت نداشتیم و این یکی از مشکلات ما بود ودر این مدت هیچ سراغی از ما نگرفتند و تنهای تنها بدون هیچ پشتیبانی و بدون غذا و مهمات آنجا مانده بودیم،بیسیم ها هیچ تماسی ارسال یا دریافت نمی کردند
هوا کم کم تاریک وگروهان صد و پنج نفره خسته از درگیری چند ساعته هنوز محکم و استوار یک سانت از مواضع خود عقب نشینی نکرده و منتظر اتفاقات بعدی شد و بعد از تاریک شدن هوا بچه ها هر کدام به نوبت مشغول نماز و راز و نیاز شده و در همان خاکریزها به استراحت پرداختند در حالی که ارتباط با عقبه قطع بود و تقریبا تبادل آتش صورت نمی گرفت و من صحنه شهید شدن جوان خونگرم و سرحال زیدونی جلو چشمانم بود و جمع آوری پیکر پاره پاره وی فکرم را مشغول کرده بود و می گفتم خدایا خانواده اش چگونه با این بدن تکه تکه شده مطهر مواجه میشوند.
ادامه دارد......
#ماه_مبارک_رمضان
#گردان_لیله_القدر
#محور_کوشک
#پدافندی_عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
گردان لیله القدر (2)
راوی : غلامرضا دبیری
......... شب همین طور می گذشت وکماکان منتظر رسیدن خبری،غذایی ومهمات بودیم ولی هیچ خبری نشد ، تعدادی مشغول نگهبانی و هر از چند گاهی صدای رگبار ،انفجار گلوله خمپاره فضای ساکت و آرام آنجا را به هم می زد ، خیلی خسته بودم ، چند تا گودال در چند متری خاکریز بود و من در یکی از گودالها که به اندازه یک قبر بود خوابیدم و ساعتی را درخواب و بیداری بودم .
ساعت یک برادر اعتباری بیدارم کرد و به من که مسئول دسته پشتیبانی بودم گفت اصلا مهمات نداریم و فردا صبح که عراقی ها حمله کنند هیچ مهماتی برای دفاع نداریم برو عقب هرجوری هست مقداری مهمات بیار ؛ من به همراه یک بسیجی به نام برادر جعفری که همراه با استیشن قدیمی که نمونه اش در بسیج بهبهان بود شروع به حرکت کردیم و باید چراغ خاموش حرکت می کردیم چون عراقیها خیلی نزدیک بودند و مشکل دیگر میدان مینی بود که عراقی ها از قبل ایجاد که رزمندگان پس از حمله شب اول و عقب نشینی عراقی ها معبری ماشین رو را باز کرده بودند که دقیقا پشت سر ما قرار داشت.
تا از آن معبر و چند کیلو متر عقب تر نزدیک های صبح به مقری از ارتش رسیدیم که همه در سنگرهایشان خواب بودند و حتی نگهبانی هم نداشتند پس از گشتن متوجه یک ارتشی شدیم جریان را به ایشان گفتیم و در همین موقع پدر اولادی (شهید) و عیسی اژدری (زنده یاد) و یکی دو تای دیگر که متوجه شده بودند بچه های بهبهان در خط هستند برای کمک آمده بودند با ما روبرو و مواجه شدند که وقتی جریان را گفتیم آنها هم به کمک آمدند و پس از توجیه وضعیت خط برادران ارتشی راضی شدند مهمات به ما بدهند که با دو ماشینی که آنها همراه داشتند جمعاً سه ماشین را پر از مهمات که اکثرا گلوله آرپی‌جی بود کردیم و به سمت خط مقدم حرکت کردیم.
پس از پیمودن مسیر به ‌طور مقدم رسیدیم که با استقبال بچه ها روبرو شدیم وحدود ساعت هشت بود که عراق حمله کرد و جنگ سختی در گرفت ابتدا با گلوله خمپاره کل منطقه ما که حدود پانزده هزار متری بیشتر نبود را زیر آتش گرفت که تعدادی از برادران زخمی شدند و از روبرو هم با نفرات و تانک حمله کردند که با دفاع جانانه برادران روبرو شدند؛ پاسداران به همراه برادران بسیجی جانانه دفاع کردند و عراقی ها خیلی سریع عقب نشینی و حدود یک کیلومتری عقب نشستند ، حدود ساعت نه دوباره منطقه آرام شد ولی تقریبا عمده مهمات ما تمام و از صبحانه هم خبری نبود ، فقط مقداری هندوانه کوچک از روزهای قبل آنجا مانده بود که پس از آرامش موقتی که حاکم شده بود بچه ها مشغول خوردن هندوانه شدند .
با توجه به اینکه آفتاب بود و کم کم هوا در حال گرم شدن بود تعدادی از برادران داخل همان سنگری که قبلا ذکر کرده بودم شده بودند و من و برادر مسعود صالح نژاد به فاصله دومتری چپ و راست سنگر نشسته بودیم که ناگهان خمپاره شصتی جلو سنگر به زمین خورد و با کمال تعجب بدون اینکه ترکشی به ما بخورد هفده نفر افرادی را که داخل سنگر بودند ازجمله فرمانده هان اصلی گردان را زخمی که به عقب برده شدند
ادامه دارد......
#ماه_مبارک_رمضان
#گردان_لیله_القدر
#محور_کوشک
#پدافندی_عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
گردان لیله القدر (3)
راوی : غلامرضا دبیری
.......... هر لحظه نیروهایمان کم وکم تر می شد در حالی که منتظر رسیدن نیروهای کمکی بودیم و از سمت چپ و راست خودمان هم هیچ اطلاعی نداشتیم زخمی ها و شهدا را به آن طرف پد مرزی (داخل خاک ایران)منتقل می کردند و فکر کنم با نفر بر ارتشی آنها رابه پشت جبهه می بردند چون در یک مورد که چند نفردیگر با هم زخمی شده بودند و یکی از زخمی ها بنام برادر دهقان نمی شد جابجایش کرد چون دو دست و یک پایش قطع شده بود و شکمش هم زخمی بود را نمی توانستیم جابجا کنیم یکی از بچه ها رفت پشت پد ویک نفر بر ارتشی را آورد و من با کمک برادر عبدالرحمان مرارت و یکی دو تا از بچه‌ها او را داخل نفربر گذاشتیم.
شاید از صد و پنج نفر نیروهای اولیه اعزامی بیست تا سی نفر مانده بود و برادر مسعود صالح نژاد که فرمانده دسته شده بود چون همه زخمی و شهید شده بودند و مهمات خاصی هم نداشتیم ، نیروی کمکی نبود و درهمین لحظه یکی از برادران بسیجی به نام دهداری که پشت تیر بار بود بعد از یکی دوباره تیراندازی به سمت دشمن توسط تک تیرانداز عراقی مورد هدف قرار گرفت و گلوله دقیقاً به وسط پیشانیش اصابت نمود به طوریکه حتی یک آخ هم نگفت و با یک نیم چرخش به روی خاکریز افتاده و شهید شد.
یکی دو تا از بچه ها که به پشت پد رفته بودند موقعی که آمدند می گفتند نیروهای مسجد سلیمان آمده اند ولی داخل خط ما برای جایگزینی نمی آیند ، داخل خط شاید ده نفر نمانده بود هشتاد درصد گروهان زخمی و شهید شده بودند. تا آن موقع هشت نفر شهید شده تعداد زیادی زخمی و تعدادی هم خسته شده بودند و این اواخر رفته بودند.
در این لحظات آخر یه کمی خط آرام شده بود در همین موقع گلوله خمپاره ای منفجر شد محمود درخشان (شهید) از سمت چپ من در حال رفتن به عقب بود آمد، گفتم : چی شده ، گفت، زخمی شدم.گفتم: کجات خورده ، چون راه می رفت دستش بالای رانش بود روش نشد بگه و من خنده ام گرفته بود ؛ یکی دو دقیقه بعد برادر احمد انصاری را دیدم اومد گفت: مسعود صالحی میگه برگردین عقب : گفتم: چرا؟؟ گفت: عراقی ها از سمت چپ میخوان دورتون بزنند و محاصره نمایند ، برادر صالحی پشت پد بود و چون پد مرزی حالت خاکریز بسیار بلندی بود از اونجا صحنه کلی منطقه را دیده بود.
احمد انصاری رفت که به نفر بعدی بگه زخمی شد و ما هم آمدیم طرف پد به همراه برادر جوکار(شهید) ، برادر مسعود را دیدم تنها بود گفتم: بچه ها کجان ؟ دستش را کشید و خواست بگه اونجا که صدای انفجار و زخمی شدن من و شهید شدن جوکار وسالم موندن حاج مسعود رخ داد ، من از ناحیه ریه و آرنج دست چپم بشدت زخمی شده به طوریکه آرنجم بکلی آسیب دیده بود و به عقب منتقل شدیم این بود خاطره گروهان صد وپنج نفره جمعی گردان لیله القدر که تقریبا هشتاد و پنج درصد گروهان شهید و زخمی شدند وبیست و چهارساعت بی وقفه مقاومت کردند.
#ماه_مبارک_رمضان
#گردان_لیله_القدر
#محور_کوشک
#پدافندی_عملیات_رمضان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
جدایی دردناک (1)
راوی : عبدالصاحب مرائی
عملیات خیبر اولین عملیات آبی خاکی رزمندگان اسلام در دفاع مقدس بود که روز سوم اسفند ۶۲ آغاز شد ،هدف از عملیات خیبر عبارت بود از انهدام نیروهای سپاه سوم عراق،تصرف و تامین جزایر مجنون شمالی و جنوبی، ادامه تک از جزایر و محور طلائیه به سمت نشوه و الحاق به نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می کردند. در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود تا دشمن نتواند از سمت شمال سپاه سوم را تقویت کند.
برای دومین بار بود که به جبهه اعزام می شدم ، همراه من محمد حسن درویش پسند از دوستان و بچه محلمه مان نیز بود ، دوران دبستان و راهنمایی با هم بودیم و در هر مراسم و گردهمایی در مسجد و بسیج و گشت و گذار تفریحی با هم بودیم ، هنگام تقسیم بندی نیروها هر دو در یک گردان افتاده که محل استقرار و آموزش ما در ابادان بود.
دوستی ما بسیار عمیق بود و همین امر باعث شد که در صورت شهادت یکی از ما دیگری چگونه می تواند به شهر و خانواده خود برگردد و روزهای متمادی تلاش می کردیم همدیگر را متقاعد کنیم تا یکی از ما به شهر و خانه برگردد تا اگر یکی از ما شهید شد خانوادهامون دعواشون نشود ، نه حسن قبول می کرد نه من که در عملیات نباشیم و روی خواسته خود پافشاری می کردیم ، احساسم این بود محمدحسن در این عملیات شهید می شود.
خیلی به هم احترام می گذاشتیم ، سایه به سایه با او بودم ، حتی هنگام رفتن به منطقه عملیاتی آب قمقمه، تجهیزات و اسلحه اش را خودم چک کردم ، با آغاز عملیات با بالگرد به اعماق هور در پد یا جاده خندق اعزام شدیم ، در آن لحظات می ترسیدیم همدیگر را گم کنیم شبی که خط دشمن در منطقه العزیر در پشت رودخانه دجله زدیم و در پشت سیلبند و جاده دشمن سنگر احداث کرده و درون آن پناه گرفتم ، با حسن چند سنگر بیشتر فاصله نداشتیم و برای یک لحظه هم همدیگر را رها نمی کردیم.
با آغاز روشنایی روز هواپیماهای قارقارک یا پی سی 7 شروع به بمباران نمودند که در آن بمب ها پر از میخ های نوک تیزی بود که به بدن رزمندگان فرو رفته و باعث عفونت می شد و تانک ها با شلیک مستقیم و آتش فراوان که نیروهای پیاده دشمن نیز پشت سر آنها در حرکت بودند به سمت ما در حال پیشروی بودند امان ما را بریده و با توجه به عدم حمایت چه از حیث آتش پشتیبانی و لجستیک شرایط سختی بر ما می گذشت اما رزمندگان به شدت در حال مقاومت بودند .
در این کارزار عده ای از عراقی ها از بیم کشته و اسیر شدن شبانه پشت سر ما در نیزارها پراکنده و مخفی شده بودند که برادرعزیز رنجبر رفت تا انها را جمع کند و به عقب منتقل کند که به علت بهم ریختگی خط مقدم و تبادل آتش سنگین طرفین درگیری برادر رنجبر همراه با تعدادی از اسرا که به علامت تسلیم دستان خود را بالا آورده بودند فریاد می زد :تیراندازی نکنید منم دارم اسرا را می اورم.
برادر عزیز به نام عبدالله رنجبر(شهید) نیز در آن لحظات شجاعتش بی نظیر بود و توان و روحیه رزمندگان را دو چندان کرده بود ، حجت الله قراغانی (شهید) که درگردان ۵ به فرماندهی صفر احمدی (شهید) درسمت راست ما بودند رفت آن طرف رودخانه و یک تک تیرانداز عراقی که خود را در بالای تنه درخت نخل مخفی و استتار کرده بود و با زیر نظر گرفتن تمام منطقه یکی یکی بچه ها را هدف قرار داده و شهید می کرد را اسیر و از آن طرف رودخانه دجله به خط خودی آورد ، همه بچه ها عصبانی و به خاطر شهادت دوستان و همرزمان توسط وی تمایل به کشتن وی را داشتند اما چون اسیر بود به لحاظ اسلامی و انسانی نمی شد آسیبی به او برسانیم لذا به عقبه برای تحویل به نهادهای مسئول تحویل داده شد.
ادامه دارد.....
#عملیات_خیبر
#العزیر_شرق_دجله
#محمد_حسن_درویش_پسند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
جدایی دردناک (2)
راوی : عبدالصاحب مرائی
.......در همین لحظات بود که خط مقدم و محل استقرار ما مواجه با انفجارات شدیدی شد و با کنار رفتن گرد و خاک نگران دوستم شدم و بلافاصله محمد حسن را صدا زدم........ ،کجایی ؟؟
سنگر های کناری با بیرون آمدن من در این شرایط سخت و صدا زدن دوستم متعجب شده بودند ، خبری از حسن نبود..... تا رفتم کنار سنگرش دیدم یک ترکش ریزی به سرش خورده و بی هوش در سنگر افتاده و به سختی نفس می کشید ظاهرا خونریزی داخلی کرده و قدرت تکلم نداشت ، این وضعیت تا شب به طول کشید و امکان عقب بردن محمد حسن به عقب و مداوای او با آن حجم سنگین آتش و فقدان وسائط نقلیه امکان پذیر نبود تا این که مظلومانه و غریبانه به شهادت رسیدند.
دشمن با پیشروی خود و با تکیه بر تانک های خویش بر پشت تریلرها هر لحظه بر شمار آنها افزوده می شد در حال محاصره نمودن نیروها بود و هر لحظه این دایره و حلقه تنگ تر می شد و من تمام فکر و ذکرم بیرون بردن پیکر محمدحسن به عقب بود تا این که دستور عقب نشینی صادر شد ، با دوستان کمک کردیم تا پیکر محمد حسن را تا نزدیکی سه راه البیضه،پد خندق به العزیر به عقب بردیم اما آتش شدید دشمن و جا ماندن از ستون و نیروهای گردان در حالی که فرمانده فریاد می زد حرکت کنید عقب می مانید .
ما هم دیگر چون امکان این که بتوانیم ایستاده حرکت کنیم نبود چون ارتفاع جاده کوتاه و تیراندازی دشمن دقیق روی حرکت نیروها قفل شده بود لذا مجبور شدیم پیکر محمد حسن را کنار جاده مخفی و با اندوه و تاثر فراوان منطقه را به سرعت ترک کنیم که لحظه بسیار غمناک و تلخی بعد از چندین سال رفاقتمان بود.
خود را شبانه به انتهای جاده خندق رساندیم در آن شب اگر کسی جا می ماند به دلیل 40 کیلومتر آب مرداب های هورالعظیم مابین ایران و خط مقدم برگشت غیر ممکن بود و اسارت یا شهادت فرد قطعی بود ، آن نیروهایی که سالم مانده بودند برای عقب نشینی روی جاده جمع شده تا توسط قایق های فرستاده شده آنها را به عقب منتقل کند. به دلیل پیشروی دشمن به سمت سه راهی و جاده و بیم محاصره و تلفات بیشتر عده ای از نیروهای داوطلب آرپی جی زن از جمله حسن نوابی(شهید)، غلامحسین بهبهانی(شهید) و .... برای ممانعت از دسترسی و ورود دشمن به جاده به سمت سه راهی رفتنند که تا چند روز از وضعیت آنها بی اطلاع و نگران بودیم.
دشمن که متوجه تمرکز نیروها در جاده خندق شده بود جاده را به شدت زیر آتش گرفته و از طرف دیگر نیز مسئولین تلاش زیادی می کردند تا انتقال نیروها به عقب را به سرعت انجام برسانند تا تلفات خودی به حداقل برسد. عبدالعلی بهروزی (شهید) جانشین تیپ ۱۵ امام حسن ع برای تعدادی ازاسرای عراقی که به دلیل کمبود قایق امکان عقب بردن آنها نبود بعد از یک صحبت و سفارش آنها به عدم جنگیدن با برادران ایرانی خویش و مخالفت با دیکتاور عراق همه اسرا را آزاد کردند.
در این زمان به دستور فرماندهان وقت به علت کمبود قایق تجهیزات اضافی و کوله پشتی های خود را به آب های هور انداخته و سوار بر قایق ها شدیم و خود را به جزیره مجنون شمالی که در این عملیات بدست نیروهای خودی افتاده بود رسیدیم ، اینجا هم باید مجدداً سوار قایق یا بالگرد شده تا خود را به سواحل خودی برسانیم، تا شب منتظر بالگردهای شنوک هوانیروز ماندیم چرا که به دلیل تسلط هوایی عراق بر فضای منطقه امکان پروازشان در روز نبود.
ما را با مجروحان در بالگرد شنوک سوار و به منطقه جفیر منتقل کرده و پس از برگشتن به سایت خیبر از طرف فرماندهی گردان به نیروها دو هفته مرخصی داده و رزمندگان برای استراحت به شهرستانهای خود رفتند. در مسیر رفتن به مرخصی و شهرستان همه اش نگران محمدحسن و خانواده او بودم و این مسئله که چگونه با آنها روبرو شوم ، شهرخلوت و از ترس موشکهای دشمن مردم به بیابان های اطراف پناه برده بودند و یکی از دوستان مرا به نزد خانواده خودم بیرون شهربرده در حالی که آنها نیز از شهادت محمدحسن اطلاع داشتند .
هنوز مدت زیادی از رسیدن من نزد خانواده نگذشته بود که برادر بزرگ محمدحسن برای کسب اطلاعات و اطمینان از خبر نزد من آمده و من نیز چون تحمل مخفی کردن خبر شهادت او را نداشتم بلافاصله تا او را دیدم بغضم ترکید و شروع به گریه نمودم. این گونه بود که در عملیات خیبر بهترین دوست صمیمی من همنشین و همراه قافله شهیدان شد و امیدوارم که دست ما را روز نیاز بگیرند.
#عملیات_خیبر
#العزیر_شرق_دجله
#محمد_حسن_درویش_پسند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
محور ملاقه یا سبیل گربه در نهر جاسم شلمچه (1)
راوی :حسن برکت
پس ازعملیات کربلای ۵ دردی ماه سال ۶۵ درمنطقه مرزی شلمچه که با پیچیدگی ها ومشکلات خود همراه بود وگردانهای فتح و فجر بهبهان جمعی لشکر۷حضرت ولی عصرعج بعد از این که تعداد زیادی از بهترین و عزیزترین نیروهایش مجروح یا به شهادت رسیدند باید ماموریت پدافندی از منطقه نهر جاسم در شلمچه را به عهده می گرفتند. نوروز سال ۶۶ را درمنطقه معروف به گروهان پل واقع درجاده اهواز- خرمشهر گذرانده و در بهار سال۶۶ هرکدام به نوبت به پدافندی منطقه شلمچه اعزام شدند و البته پدافندی برای هیچکدام راحت و بی دردسر و مشکل و بدون تلفات نبود .
گردان فتح به فرماندهی سردار حاج یداله مواساتی با سازماندهی مجدد و نیروهای حاضر و امکانات لازم برای پدافندی درمنطقه شلمچه برای جایگزینی با گردان فجر عازم شد و من هم درگروهان امام علی ع به فرماندهی حاج نعمت دانایی به عنوان بی سیم چی همراه ایشان هر چند با نیروهای کمتر و بعضاً مجروح مثل خود حاج نعمت عازم منطقه شدیم ودر خط به قول دوستان سبیل گلو ( گربه ) یا ملاقه مستقر شدیم.
اوایل صبح بود که با نیروهای گردان قبلی تعویض شدیم که به خاطر حساسیت و تسلط دشمن از شرایط سختی برخوردار بود به هرحال در خط خاکریزی درسنگرها جاسازی شده که از نزدیک ترین جاهای خط در طول محور عملیاتی به سنگرهای عراقی بود و روز با گسترش افتاب گرم بهارخوزستان عراقی ها تسلط بیشتری از لحاظ دید و تیر بر محور عملیاتی پیدا می کردند ، ویژگی برجسته دیگر این خط پدافندی شلیک های مداوم خمپاره ۶۰ میلی متری انها بود که جسم و جان همرزمان را به خوبی نوازش می داد و گاهی هم شرمنده
عراقی ها می شدیم که تحویلشان نمی گرفتیم.
البته این کمترین لطف عراقی ها بود وگرنه هواپیماها و خمپاره های 80 و 120 م م هم گاهی سرکشی می کردند و رعب و هیجان و موجی ایجاد می کردند. در مدت حدود کمتر از یک ماه حضورگردان در پدافندی شلمچه چند موضوع به عنوان خاطره در ذهنم باقی مانده که الان بیان می کنم .
همان گونه که ذکر کردم از ویژگی های این خط فرود امدن سریع و زیاد خمپاره های ۶۰ و ۸۰ میلی متری بود به طوری که گاهی فرصت خیز رفتن هم به کسی نمی داد و مرتب از طرف فرماندهی گردان و مسوول محور دستور می رسید که خط شلوغ و رفت و آمد زیاد است و تردد را ممنوع کنید. در این اوضاع سنگر ما که فرماندهی گروهان بود دستگاه مرکز تلفن صحرایی که به تلفن قورباغه ای معروف بود برای ارتباط معمولی و راحت تر از بیسیم با فرماندهی گردان و گروهان ها و دسته ها وجود داشت و البته پر دردسر چون با سیمهای نازک روکش مشکی کنار خاکریز روی زمین یا کمی زیر زمین یا زیر گونی خاک بود. اما روزی چند بار پیش می امد که این سیم ها بوسیله همان مهمان های ناخوانده و خیلی سرزده تیکه و پاره و بدنبال آن ارتباط با دیگر سنگرها قطع می شد.چون این نوع ارتباط سنگرها با هم خیلی حیاتی و لازم بود و بی سیم احتمال شنود داشت و باید با رمز و کد صحبت می شد هر چند برای این کار هم جدول کد،رمز و کشف برای بی سیم چی دسته ها تهیه و آموزش داده شده بود و استفاده می شد و هر روز7:30 صبح فرکانس عدد ۴رقمی جدید روی بی سیم نصب می شد و گاهی عراقی ها روی همان فرکانس بودندکه مجبورمی شدیم روزی دو سه بار آن را عوض کنیم. با پارگی سیم ها تازه کار من شروع می شد و باید مسیرسیم را رفته تا به پارگی برسم و بدون سیم چین و چسب دو سر سیم را اماده و بهم وصل کنم و مقداری گل وخاک یاگونی خاک روی آن می ریختم تا ببینم این اتصال چقدردوام می آورد و یا سالم به سنگر برمی گردم یا.... چون همه این ها بین شلیک خمپاره و سیمینوف ها انجام می شد.
#نهر_جاسم
#گردان_فتح
#ملاقه
#پدافندی_کربلای5
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
محور ملاقه یا سبیل گربه در نهر جاسم شلمچه (2)
راوی :حسن برکت
همه این ها به کنار یک گروه ازمعاودین یا مجاهدین عراقی در راستای جنگ روانی و برای تاثیرگذاری روی نیروهای دشمن فکر کنم دو سه مرتبه با بوق بلندگو و سیم طولانی نزدیک سنگرمان امده و می خواستند برای عراقی های مقابل نوار پرشده یا گفتن زنده جملات حماسی برای ترغیب به تسلیم شدن پخش کنند و قبل از شروع فعالیت خویش حاج نعمت به بچه ها هشدار داده که سریع به سنگرها رفته و بیرون نیایید چون با شروع تبلیغات از طریق بلندگو باران خمپاره ها و تیربارها بود که به خط سرازیر می شد و اگر تلفات انسانی نداشت ولی پارگی سیم تلفن ها را با خد همراه داشت و روز از نو روزی از نو برای بی سیم چی ها که باید برای اتصال سیم ها عازم خط می شدند و دیگه اعصابی برای ما نمانده بود ، دیگر هم ما و هم نیروهای عراقی در جبهه روبرو مخالف این مجاهدین برای انجام جنگ روانی بودند ....سنگر نگهبانی واستراحت ۳۰ متر تا سنگر عراقی ها در خط پدافندی ملاقه بود و فاصله خط خاکریز ما تا خط خاکریز عراقیها به یک اندازه و یکنواخت نبود وکج و معوج بود یعنی وسط خط که بودیم اگر شب با دوربین مادون قرمز نگاه می کردیم فاصله حدود۱۰۰ متر یا بیشتر بود و حتی رفت وامد عراقی ها هم مشاهده می شد اما پایین خط خاکریز در منطقه معروف به سبیل گربه یا ملاقه چنین نبود و درسکوت آخرشب یا صبح زود
صدای نیروهای انها هم می آمد.
مشخصه دیگر ان نقطه خط پایین شیب و خاکریز کوتاه بود و براحتی نمی شد رفت و آمد کرد و باید با سرعت
انجام می شد که طعمه خمپاره ۶۰ نشد. در روز با گسترش آفتاب عراقیها برخط شیب مانند کاملا مسلط بودند و دید خوبی داشتند.حالا جای مشکلتر پایین خط بود و دشمن با آرپی جی به خاکریز می زد و گل و لای به هوا
می رفت وخاکریز کوتاهتر می شد. چند نفراز بچه ها بعضی شبها چند گونی پر ازخاک را روی خاکریز می گذاشتند تا ارتفاع آن بیشتر شود ولی عراقیها صبح که می دیدند ابتدا با سیمینوف و قناسه جفت جفت هم به کناره گونی ها می زدند انگار که با سرنیزه گونی ها را پاره پاره کنند سپس با آرپی جی همه آنها را به هوا می فرستادند و زحمت و تلاش بچه ها هم به باد فنا می رفت البته ان نقطه به این بدی هم نبود و می شد حس کرد که نزدیکترین مکان به ذات اقدس الهی هست و کارها و ذکرها و نمازها خالصانه تربود و قلبها رقیقتر و حالات و روحیات عرفانی رزمندگان جان برکف نهاده بیشتر و نقطه اتصال با قادرمتعال نزدیکتر بود بودوبعضیا آرزو می کردند لااقل یک شب آنجا نگهبان بوده یا در سنگر بخوابند و آرام و یواش حرف بزنند.اگردرجاهای دیگر خطر۵۰ درصدبود اینجا بیش از۹۰ درصد بود بویژه شبهاکه سمت دیگرش نخلهای سوخته و جنگلی بود خلاصه آنجا آخرخط بود و هرلحظه باید شهادتین آماده برزبان می بود و یادی کنیم ازحاج آقا سید شمس اله هاشمی روحانی گروهان که چند ماهی می شد ازاستقراردرپادگان کرخه تا پدافندی فاو تا عملیات کربلای ۵ وگروهان پل و در ان پدافندی هم حضور داشت و با جملات وکلمات مذهبی و عرفانی و رفتارهای بیادماندنی اش باعث روحیه بخشی و صلابت بیشتر رزمندگان می شد و نیز شهید عزیز و مظلوم شاهرخ انصاف که انجا بود و عکسی بر مزارمنورش با تیشرت ورزشی زردرنگ هست و درکنارش آقا سید شمس اله و اقا اسماعیل آژ و من حقیر در کنار سنگر گروهان امام علی ع درآن خط بودیم که برش داده شده و برای بالای قبرش تهیه شده چون با
آن همه جنب وجوشی و گرمی که داشت چندان عکسی نداشت.
در یکی ازروزهای پدافندی درشلمچه حدود ظهر بود که به حاج نعمت دانایی اطلاع دادند کسی درمحوطه خاکریز و خط نباشد و همه داخل سنگرها باشند،چنین شد ؛ کم کم متوجه صدایی شدیم که ازعقب خط می آمد. بله یک شی پرنده یا هواپیمای کوچک با صدای زیاد و مجهز به دوربین فیلمبرداری که گفته شد کاربچه های اصفهان و ازعقبه کنترل می شد به بالای خط و منطقه امد و رزمندگان همه درسنگرها ولی سرها بیرون برای تماشای ان وکارکرد وسرنوشتش که چه میشود؟
کم کم خیلی اوج گرفت اما خیلی زود آنطرف خط عراقیها متوجه شدند و با انواع سلاحها ازتیربار گرفته تا تک لول و دو لول بسوی آن تیراندازی کردند و ان هم تاعمق و ارتفاع بیشتری درسمت عراقیها پیش رفت . اوایل مقداری پیدا بود ولی دیگر چندان دیده نمی شد و فقط صدای ضعیفی می آمد و پس از انجام ماموریت شناسایی منطقه بسلامت به عقبه بازگشت. این هم یکی از سرگرمیهای هیجانی آنروز رزمندگان شد ولی
دیگر چندان خبری از آنش دشمن نبود و آن کار هم تازمانی که در منطقه بودیم تکرارنشد.
#نهر_جاسم
#گردان_فتح
#ملاقه
#پدافندی_کربلای5
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مسئله را مطرح نمایند که ثمره خونها و شهادتها و ایثارها چه شد. اینها یقیناً از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بیخبرند و نمی ‏دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه ‏ای وارد نمی ‏سازد. و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو نماییم. مسلّم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است. و خدا می ‏داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند! صحیفه امام؛ ج 21، ص 92-93 #امام_خمینی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
........خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‌های معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده‌ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده‌ام، و در برابر عظمت و فداکاری این ملت بزرگ احساس شرمساری می‌کنم.
و بدا به حال آنانی که در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگِ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساکت و بی‌تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند!.....
... آنهایی که در این چند سالِ مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده‌اند مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته‌اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده‌اند که حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجدداً به همه مردم و مسئولین عرض می‌کنم که حساب اینگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند؛ و نگذارند این مدعیان بی‌هنر امروز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه‌ها برگردند.
من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می‌کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتانِ شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.
صحیفه امام خمینی جلد21 صفحه 93
#امام_خمینی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
رزمنده پانکی
راوی : عبدالصاحب مرائی
مجید ابوعلی را سال ۶۳ با او آشنا شدم ، بچه آبادان و ساکن بهبهان بود ، خیلی شیک پوش و هیج چیز را جدی نمی گرفت و با لحجه آبادانی سربه سر همه می گذاشت ، رفیق زیادی نداشته و رفت و آمد چندانی هم با بچه های بهبهان نداشت ؛ آغاز آشنایی و رفاقت ما به عملیات بدر برمی گردد .
مجید خیلی اوقات ازخانواده اش برام تعریف می کرد ، وقتی به بهبهان می رفت با قشرغیرجبهه بیشتر رفت و آمد داشت و زیاد بهبهان نمی ماند و به منزل خواهرش شیراز می رفت تا مرخصیش تمام بشه.
در دهه شصت تیپ مجید یه جورایی خاص بود و نوع شانه کردن موها و پوشش او در آن زمان مرسوم نبوده و مورد پسند واقع نمی شد به همین خاطر بعضی از بچه حزب اللهی ها بابت وضع لباس پوشیدنش او را اذیت کرده و به او تیکه و کنایه می زدند چون آن زمان پوشش ساده رواج داشت و مد پیراهن گشاد و شلوار تنگ نبود و اکثر بچه های جنگ لباس ساده و خاکی می پوشیدند.
مجید حتی چند مرتبه از دست بچه های حزب الهی کتک خورد ولی خنده رویی او و جدی نگرفتن مسایل باعث شرمندگی طرف مقابل می شد ، دوستان وی در شهر که بعضی هاشون اهل تیپ زدن بودند از طریق دیگه اذیتش کرده و می گفتند که شما حزب اللهی و ....... ؛ آنها هم از جبهه رفتن مجید اطلاعی نداشتند و وقتی از او سوالی می کردند کجا بودی یا هستی ؟ می گفت : خونه خواهرم شیراز هستم.
عملیات بدر درگردان ذولفقار تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به فرماندهی سردار علی شیخ رباط که غواص و خط شکن بودند حین درگیری و تصرف خط و سیلبند دشمن شوخیش گرفته بود به طوری که اصلاً حرف جدی و شوخیش مشخص نبود یعنی در لحظاتی که هر آن امکان اصابت گلوله یا ترکش وجود داشت باز هم دست از شوخی و خنده برنمی داشت ، وقتی با کسی صحبت می کرد طرف مقابل جزء اینکه خنده تحویلش بدهد حرفی برای گفتن نداشت.
می گفت : راستی صاحب هرکه ذکر بگه تو بهشت یه درخت براش درنظر می گیرند و در همین حالت هم ذکر می گفت و همزمان تعداد درختها را هم می شمرد ، در خفا قرآن خوانده و عبادت می کرد و در مراسم جمعی کمتر خودش را نشون می داد ، آنهایی که با او رفیق بودند را لحظه ای تنها نمی گذاشت به عبارت بهتر حق رفقا و دوستان را به خوبی ادا می کرد ، هرچه هم داشت به رفقاش می داد.
مجید حسابی سر به سر بچه های نماز شب خون می گذاشت در صورتی که خودش هم از آنها جلوتر بود اما کسی هم این مسئله را باور نمی کرد ، قبل ازعملیات والفجر۸ در فاو حال و هوای دیگری داشت ، بهش می گفتن مجید نورانی شدی ، داری نور بالا می زنی و۰۰۰
با همون لهجه خاص آبادانی می گفت : خودوم دارم باورم میشه....اگه شهیدشدم روی سنگ قبرم این شعر را ۰۰۰۰۰۰بنویسید :
دل به این دنیا مبند کین خاکدان هیچ است و هیچ
همرهان رفتند و ما هم می رویم همچو سیل کاروان اندر رهیم
ولی اگه شهید نشدم ، سعی می کنم هم بچه حزب اللهی ها و هم دوستان شیک پوش (پانکی) را با پوشیدن لباس مناسب راضی کنم.......
می گفت : فلان پیراهن که مارک فلان داره۰۰۰۰و فلان شلوار مارک فلان دمپا تنگ راکمی گشاد کنم و۰۰۰
این قدر از این مدل حرفها می زد ..... مثل این که ما اطلاعات زیادی دراین خصوص داریم.....
فقط دوست داشت روی لبان بچه ها در آن لحظات لبخند و خنده باشه ..... تا این که در عملیات والفجر 8 شهر فاو شهید شد...
وقتی باقیمانده نیروهای گردان ذوالفقار را بعد از انجام ماموریت با کامیون از فاو به اهواز می آوردند ..همه حرفشون این بود: دیدید مجید شهید شد
خدارحمتش کنه...... و من هم شعرش را روی سنگ قبرش حک کردم.
خیلی حرفه ..... مجید هم رفقای جبهه ای داشت هم پانکی .... هم می خواست بچه جبهه ای ها را از دست نده
هم بچه پانکی ها.... و طعنه و کنایه ها بود که از برخی افراد دو گروه فوق مجید را در بر می گرفت.....
#مجید_ابوعلی
#غربت_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
رزمنده پانکی
راوی:عبدالصاحب مرائی
شهید مجید ابوعلی نشسته از چپ اولی
#مجید_ابوعلی
#غربت_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
خالص و بی ریا
راوی : حسن برکت، شفیعی جمشید،حیدر رنگبست،فتح الله آبروشن،مهران معماری،بهروز سرحدی،مجید شکفته دل، ماشاالله مصدر
"مجید ابوعلی" از بسیجیانی بود که از لحاظ ظاهر و پوشش با بقیه بچه ها متفاوت بود ، يادم مي آيد در دوره مارد روزی که طوفان سقف حسینیه پادگان را برده بود بهروز سرحدی برايش اين گونه شعر می خواند : این مجید ابوعلی با شلوار تنگ ، موهای او بالا زده و کمی کم رنگ ، بچه آبادانم ، فرزند طوفانم و...
از دوره آبی خاکی که برمی گشتیم از جیبش برس موي انگشتیشو در می آورد و با آینه جیبیش به موهاش ور مي رفت و رو اعصاب بعضیا بود و ما كلي مي خنديديم. مجید ابوعلی قبل از عملیات بدر دردسته شهید یونس ستونه و در چادر ما بود . هر وقت مي خواست برای مرخصی ساعتی به اهواز برود فوری لباس اتو كشيده نظامي خود را از ساکش درمی آورد و موهايش راصاف می کرد و با بعضی دوستان راهی می شد . مجید ابوعلی یك روحیه منحصربه فردی داشت وهیچگاه زیر بارحرفهای دیگران نرفت و از روز اول ورودش به جبهه تا زمان شهادت یک رنگ ماند ، همیشه در بین بقیه رزمندگان تیپ مجید چشمک می زد ، خدایی بچه خوبی بود .
نسبت به انجام فرایض دینی کوتاهی نداشت. سرانجام درعملیات والفجر۸ درمنطقه فاو تو پاتک عراقی ها به شهادت رسید و دو هفته بعد پیکر او رو به عقب منتقل كردند. او همه را مشغول خودش کرده بود و همین آلان هم همه را مشغول خودش کرده ، درست مثل گذشته . الان هم شاد و خوشحال پيش بقيه دوستان دارد از بالا به همه ما لبخند مي زند. ( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#مجید_ابوعلی
#غربت_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46