سفیر
208 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
خالص و بی ریا

شهید مجید ابوعلی
( زراعت پیشه ، نجف ، 1398،تپه عرفان : خاطراتی از روزهای یکدلی ،مشهد ، انتشارات شاملو )
#مجید_ابوعلی
#غربت_شهید
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
جمله ای که بالای دیوار حسینیه سایت خیبر از امام خمینی ره نقش بسته بود و هنوز هم در ذهن و یاد همه رزمندگان باقی می باشد. اگر می توانستیم همین یک جمله را در زندگی روزمره عمل می کردیم سعادت دنیا و آخرت نصیب مان می شد.
#امام_خمینی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شجاع و رئوف
راوی : عبدالصاحب مرائی
در بهار سال 1365 دشمن با در پیش گرفتن استراتژی دفاع متحرک به تعدادی از خطوط عملیاتی حمله کرده و چند منطقه از جمله شهر مهران را به اشغال خود در آورد ، ضرورت بازپس گیری این مناطق از دست دشمن تمام هوش و حواس فرماندهان را به خود جلب کرده بود .
در همین زمان نیز برای تقویت و پشتیبانی از تیپ۱۵ امام حسن مجتبی ع و تبدیل آن به یک لشکر قدرتمند نیروهای استان کهگیلویه و بویراحمد را که تا کنون یگان مستقلی نداشته و تحت امر لشکر 25 کربلا بودند به آن ملحق نمودند. با پیوستن نیروهای تازه نفس جدید تیپ وارد عملیات کربلای 1 در روند آزادسازی شهر مهران در تیر ماه 1365 شد.
از پادگان شهید ناصر کاظمی در قروه کردستان به منطقه عملیاتی شهر مهران حرکت و در صالح آباد مهران مستقر و چند روزی برای سازماندهی و آمادگی نیروها در حال آماده سازی بودند ، در حالی که گرمای خشک و زمین سخت منطقه استقرار را برای ماندن مشکل کرده و نیروها را کلافه کرده بود.
با اعلام صدور دستور عملیاتی و ورود نیروها به عملیات کربلای یک گردان های تیپ شامل نیروهای قدیمی و جدید در یک تجربه عملیاتی جدید وارد شهر مهران شدند. شب با عبور از منطقه پوشیده شده از خارهای سخت و بلند را طی کرده تا به خاکریزی که تازه توسط واحد مهندسی ایجاد شده و در دشت مهران در جناح راست ارتفاعات قلاویزان حالت دشتبان پیدا کردیم.
درگیرهای پراکنده از دو طرف شروع شد و از طرفی بمباران های پیاپی دشمن بابت سقوط و از دست دادن مهران برای صدام سخت بود ، در آن گرمای شدید و تابش مستقیم آفتاب ، تشنگی و نبود آب امان نیروها را بریده بود و تسلط دشمن بر منطقه و داشتن دید و تیر روی دشت مهران و جاده مواصلاتی امکان رسیدن نیازهای تدارکاتی و لجستیکی را مشکل کرده بود.
حسن نوابی از پاسداران شجاع و دلیر شهرستان بروجرد و از فرماندهان باسابقه نیروها در تیپ 15 امام حسن مجتبی ع بود و از آنجایی که توان دیدن تشنگی نیروها را نداشت با یک بشکه ۲۰ لیتری که جلو چشم نیروها و دید دشمن با شجاعت وصف نشدنی که هیچ کس نمی توانست مانعش شود بسوی نهر آبی که بین ما و دشمن بود حرکت و زیر آتش خود را به آب رساند در حالی که همه آرزوی این کار را داشتند اما حسن تنهایی و به خاطر این که به رزمنده دیگری آسیب نرسد بشکه را از آب پر کرده و به بچه های رزمنده رساند.
حسن درب بشکه را آب پر می کرد به طوری که فقط لبان نیروها تر شود و به کل رزمندگان آب برسد و این کار را به نحو احسن و با اشک شوق و تشویق نیروها انجام داد ، در حالی که با توجه به آتش شدید دشمن تعداد زیادی از نیروها زخمی و چند نفر از بچه های گردان از جمله احمد دستاویز ، جعفری و۰۰۰ شهید شدند.
با پایان ماموریت گردان ما بحث جایگزینی پیش آمد و گردان تازه نفس جایگزین گردان ما در خط مقدم شد و حرکت را به سمت عقبه با رعایت فاصله به صورت ستونی پیاده طی می کردیم در حالی که بمباران های مداوم دشمن قطع نمی شد تا این که توسط چند هواپیمای میگ دشمن ستون نیروها در حین حرکت بمباران شدیم و چند نفر مجروح و نورالله کاظمیان با وضعیت وخیمی شهید شدند.
حسن که مثل همیشه آخر ستون نیروهای گردان برای کنترل قرار می گرفت تا کسی عقب نماند و به افراد با با جثه ضعیف و بنیه کم توان جسمی کمک کند ، یک مرتبه چشمانش به تن پاره پاره شهید نورالله کاظمیان افتاد و توان خود را از دست داد و روی خاکها به زمین نشست و با اشاره دست و چشمان گریان نیروها را از این صحنه دور کرده تا به حرکت خود ادامه دهند و خودش بالای سر وی نشست چون علاقه زیادی به این شهید داشت.
حسن نوابی سرانجام در عملیات کربلای 5 در 27 دی ماه 65 در حالیکه نیروهای خود را به سمت دژ دشمن در جلوی نهر جاسم هدایت می کرد بر اثر اصابت گلوله دشمن به آرزوی دیرینه خود رسید و به شهادت رسید و در همین عملیات همشهری و دوست صمیمی او منوچهر علیی نیز به شهادت رسید .
#حسن_نوابی
#کربلای_5_نهر_جاسم_شلمچه
#ایثار
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (1)
راوی: عبدالصاحب مرائی
آشنایی من با داوود دانایی آبان سال۱۳۶۲ با اعزام به جبهه شروع شد و جبهه را بخاطر داوود دوست داشتم ، جاذبه عجیبی داشت ، طوری شده بودکه مرخصی ها هم باهم بودیم، درمنزل پدری با دیگر برادران وخواهرانش زندگی می کرد ؛ خانواده پر جمعیتی بوده و گاهی اوقات به منزلشان می رفتم و می دیدم درمنزل شستن لباسها و ظروف آشپزخانه و دیگر امور منزل را خودش انجام می داد و این رفتار برای من که نوجوان بودم باعث تعجب شده بود و خانواده وی هم نمی توانستند جلوی او را بگیرند.
لحظه به لحظه سایر نیروهای اعزامی و دیگر دوستانم جذب داوود شده و این مسئله سبب حسودیم می شد ، کم کم همه سعی می کردند اخلاق برجسته و پسندیده داوود را درون خویش پیاده کنند.اگر فردی از همرزمان کار سخت و دشواری را انجام می داد دوستان او می گفتند شما هم انگار داوودی شده اید!!
ما برای انجام اخلاق داوود خیلی تمرین می کردیم از جمله در آموزش های سخت ، غذاخوردن ها که نان پخته شده را به دوستان داده و خود نمی خورد، در لباس پوشیدن که همش خاکی و ساده بود ، خوابیدنی که بیشتر از ۳ ساعت نمی شد ، قرآن مداوم خواندن ، نمازشب خواندن دربیابان های پادگان و نقاط دنج جبهه ، شستن ظروف غذا و واکس زدن پوتینهای رزمندگان درنیمه های شب به صورت پنهانی ، انداختن پتو نیمه های شب هنگامی که نیروها در خواب بودند ، عدم استفاده از پتو پلنگی و نرم هنگام خواب ، علی رغم دیسک کمر در بدترین شرایط هم زیر پای خود پتو پهن نمی کرد ، نیمه شب ها حقوق دریافتی خود را درکوله پشتی و ساک بسیجی هایی که نیازمند بودند به صورت ناشناس تقسیم و قرار می داد ، زمستان در ورودی چادر که هوای سرد وارد می شد و هیچکس تمایل به خوابیدن در این مکان را نداشت می خوابید و نمی گذاشت کس دیگری بخوابد.
در ورزش های جمعی بیشتر از همه فعالیت و به خود فشارمی آورد ، همه ما با لباس غواصی وجلیقه نجات درون آب سرد رودخانه و پشت سد دز و هور برای آموزش می رفتیم اما داوود با لباس خاکی وارد می شد که هیچ کس از رزمندگان همچنین توانی نداشتند ؛ خلاصه هرچه کارسخت و مشکل بود بدون ریا و با اخلاص و ذکر خدا داوود انجام می داد و مطلع شدن امثال من از چنین اقداماتی به صورت اتفاقی و غیر منتظره بود.
بر همین اساس داوود الگوی تمام نمای همه کسانی شده بود که او را می شناختند ، همه چشم ها داوود را نگاه می کرد و همه برای دوستی با او سبقت می گرفتند و جالب است بگویم که هر کسی فکر می کرد او بهترین و نزدیک ترین دوست به داوود می باشد. درپادگان شهید غلامی معروف به سایت خیبر صبحگاه در حال شروع شدن بود ، چادر ما هم تا میدان صبحگاه فاصله ای نداشت ، دوستان قصد داشتند سر به سر داوود بگذارند لذا پوتین ما دو نفر را جلو درب چادر برداشته و دو جفت پوتین نو جایگزین نموده بودند ، اون هم داوودی که از وسایل نو به شدت پرهیز می کرد ، وقت چندانی هم نداشتیم و باید کاری می کردیم ، فکری به خاطر داوود رسید ، گفت: سریع بپوش بریم صبحگاه ؛ آنها را پوشیدیم مقداری خاک برداشته و روی پوتین ها پاشید و با آغشته شدن به خاک از حالت نو بیرون آمد در حالی که همه منتظر حضور داوود با پوتین نو و براق بودند ملاحظه نمودند که تیرشان به سنگ خورده بود.
ادامه دارد....
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی
راوی: عبدالصاحب مرائی
هر رزمنده‌ای فکر می کرد نزدیک ترین رفیق و دوست داوود می باشد لذا سعی می کرد اخلاق و رفتار داوود را سرلوحه و الگوی خود قرار دهد
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (2)
راوی: عبدالصاحب مرائی
.........داوود از مسئولیت و فرماندهی به شدت گریزان بود و از خدا می خواست که نیروی ساده و تک تیرانداز باشد و مسئولیت جانشینی فرماندهی گردان امام حسین ع او را عذاب می داد ، زمانی که قبل از عملیات بدر گردان غواصی به نام ذوالفقار به فرماندهی سردارعلی شیخ رباط درتیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع تاسیس کردند از بین گردان ها، نیروهای زبده را انتخاب و جهت آموزش های ویژه آبی خاکی و غواصی به پادگان شهید عبدالعلی بهروزی معروف به پِلاژ اندیمشک اعزام می کردند و همه دوست داشتند جزو این گردان خط شکن باشند که داوود ازهمه مشتاق تر بود .
فرماندهی تیپ سردار حسین کلاه کج ، داوود را برای عضویت در گردان انتخاب و دستور داد سریع خود را به گردان در پلاژ ملحق کند، داوود سر از پا نمی شناخت وهمه دور او حلقه زده و ناراحت از این که گردان امام حسین ع را ترک می کند و از دوستان خداحافظی می کرد ، من بیش از همه ناراحت و دلتنگ شده بوده ام ؛ داوود زمانی که از دژبانی تیپ خارج می شد یادداشتی برای من فرستاد که نوشته بود من دعایم مستجاب شد و خداوند ما را از بار مسئولیت رها کرد ، برو اهواز و برای بچه های تیپ شیرینی بخر. من و عبدالله رنجبر به اهواز رفته و شیرینی خریده و درحسینه تیپ بین نیروها تقسیم کرده و می گفتیم بخاطر رفتن داوود به گردان خط شکن ذوالفقار است.
روزها در حال گذران بود و در نبود داوود به سختی می گذشت و جای خالی وی درگردان و بین نیروها به شدت آزار دهنده بود خصوصاً من که با برادران اکبر دهدار ،حسن نوابی، عبدالله سپهری مهر،ولی الله نیکخوی،یونس ستونه و داوود (همگی بعدها به شهادت رسیدند) دریک چادرزندگی می کردیم خیلی سخت بود و هر لحظه یاد داوود می کردیم ؛ هنوز چند روزی نگذشته بود که خبری از داوود آمد که سریع خود را به گردان ذوالفقار در اندیمشک برسان.
از خوشحالی سر از پا نمی شناختم و روی پای خود بند نمی شدم ، با خوشحالی خود را نزد فرمانده گردان برادر یوسف حمیدی رساندم و درخواستم را دادم ، اما ایشان موافقت نمی کرد تا این که دوستان را برای راضی کردن ایشان فرستادم و بالاخره رضایت او را گرفته و خود را به جمع گردان در پلاژ رساندم. تا داوود را دیدم جا خوردم ، ناراحت و غمگین گوشه چادر نشسته بود ، دیدن داوود به این صورت بی سابقه بود باید اتفاق خاصی افتاده باشد هنگامی که از دوستان علت ناراحتی داوود را پرسیدم ، گفتند: دوباره حکم مسئولیت جانشینی فرماندهی گردان را به نام او زده و وی که تمایل به نیروی آزاد بودن در گردان را داشت مجدداً با این مسئولیت محدود شده و از این بابت زانوی غم به خود گرفته بود.
ادامه دارد...............
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (3)
راوی: عبدالصاحب مرائی
........گردان خط شکن ذوالفقار درحال آموزشهای سخت در طول شبانه روز از قبیل پاروزنی ، غواصی، حرکت درباتلاق و۰۰۰ بود و باید خود را آماده شرکت در عملیات بزرگ می کرد ، کم کم روز موعود فرا می رسید و مسئولین تیپ حساب ویژه ای روی این گردان بازکرده بودند ، از طرفی فرمانده تیپ هم به ما گفته بود شما گردان شهادت طلب و خط شکن تیپ 15 امام حسن مجتبی ع هستید ، برخی تجهیزات اختصاصی گردان از مقر پلاژ اندیمشک و باقیمانده سلاح ها را از پادگان شهید بهروز غلامی به منطقه عملیاتی بارگیری نمودند ، ما به تجهیزات اختصاصی و ویژه ای برای شکستن خط از قبیل اسلحه یوزی ، نارنجک تخم مرغی ، نارنجک انداز پلامین و وسایل غواصی کاملی در اختیار داشتیم ، حال و هوای خاصی بر نیروهای گردان در ماه اسفند 1363 حاکم بود و با برقراری مقررات منع تردد و قرنطینه گردان ذوالفقار در جهت رعایت حفاظت اطلاعات در پلاژ به حساسیت عملیات افزوده می شد.
لحظه موعود فرارسید ، اتوبوس ها برای حرکت گردان آمده و نیروها را سوار نموده و در کمال استتار و اختفاء به منطقه شط علی اعزام شدیم، مسیر قبل ازحرکت برای نیروها توجیه و توضیح داده شده بود ، منطقه عملیاتی هورالعظیم ۱۰۰ کیلومتر طول و عرض آن بوده و تقریباً ۳۰کیلومتر با دشمن فاصله داشت ؛ تا پاسگاه های آبی خودی نیروها را با قایق موتوری رسانده و بعد از لحظاتی استراحت و صرف شام مختصر در پاسگاه مقداری خوراکی مناسب به عنوان جیره جنگی در گونی ها برای همراهی برداشته و هر بلم یا تراده سه نفر درون آن سوار شده و حرکت به سمت خطوط دشمن را با حرکت با پارو زدن آغاز کردیم.
مسیر طولانی بود و باید سلامتی خود را برای رسیدن تا خط دشمن حفظ می کردیم ، سعی می کردیم از خوراکی ها درطول مسیر کمتر استفاده کنیم و تا تاریکی هوا یک روز کامل مسیر را درآبراه های هور پارو زدیم ، در تراده ما دو نفرپاروزن ماهر ، داوود و من بودکه جمعاً چهار نفر می شدیم ، میسر را با رعایت کامل استتار و اختفا طی نموده در حالی که نیروهای واحد اطلاعات و عملیات تیپ اشراف کاملی روی آبراه ها و کمین های دشمن در مسیر داشتند.
نیروهای خط شکن ذوالفقار به دو گروه تقسیم شده بودند گروهی به فرماندهی سردار علی شیخ رباط در محور الصخره که مسئولیت آن با سردار محمود محمد پور بود و گروه دوم به فرماندهی داوود دانایی در محور البیضه که مسئولیت آن با سردار سعید نجار بود قرار بود خطوط مقدم دشمن را تصرف و بعد از آن موج دوم نیروها و گردان های پشتیبانی که به تناسب بین دو محور تقسیم شده بود با عملیات تعاقب و پیشروی ، سایر اهداف عملیاتی را پیگیری نمایند. با دسترسی دو محور به اهداف خود الحاق عملیاتی بین نیروهای عمل کننده تیپ بوجود می آمد.
داوود که به تازگی به علت دیسک کمر یکی از مهره های کمرش را عمل کرده بود و باعث بروز درد شدیدی در کمر برای او شده و درد امان او را بریده بود ، برای این که کسی متوجه موضوع نشده و مانع شرکت او در عملیات شوند این قضیه را پنهان نگه داشته و به کسی نگفته بود . داوود به شدت در کف تراده از درد به خود می پیچید به نحوی که تراده به تلاطم افتاده و داشت غرق می شد و من نگران و مضطرب در حال نظاره گری این لحظات بودم و اجازه نداشتم به کسی بگویم و برای مدتی بی هوش کف تراده افتاده بود و هیچ قرص دارویی هم نبود.
به هر حال دل به دریا زدم و محسن اکبری و مجید محسنی را صدا زدم ، اما در آن لحظات و شرایط خاص از دست آنها هم کاری برنمی آمد، در حالی که لحظه به لحظه به خط دشمن نزدیک می شدیم من فقط داوود را صدا می زدم تا کم کم بهوش آمد ؛ چشمانش را باز کرد و نشست انگار اصلاً اتفاقی رخ نداده بود ، داوود سریع با هماهنگی با بچه های اطلاعات دستور آمادگی عملیاتی نیروها و گرفتن حالت تاکتیک دشتبان را صادر کرد ؛ از تراده پیاده شده و خود را به آب زده و برای حمله آماده کردیم ، محوطه روبروی خط و سیلبند به فاصله سیصد متر را نیروهای دشمن با سوزاندن و بریدن نیزارها صاف و عاری از هر گونه نیزار نموده تا افق دید خود را افزایش دهد و ما مجبور بودیم این مسیر را در آب تا سیلبند در آب به پیش رویم.
ادامه دارد......
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی
راوی: عبدالصاحب مرائی
رزمندگان خط شکن گردان ذوالفقار در پلاژ اندیمشک آموزش های آبی خاکی را برای حضور در عملیات بدر می گذرانند
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (4)
راوی: عبدالصاحب مرائی
.......... نیروهای دشمن با چشم غیرمسلح قابل رویت بودند ، یک لحظه دشمن متوجه حضور غواص ها شده و شروع به تیراندازی نمود ، جلو خط دشمن مملو از سیم خاردار و موانع خورشیدی کار گذاشته شده بود ، با آموزش هایی که دیده و با سرعت عمل قوی و نیروهای زبده ای که داشتیم از موانع عبور و خط اول دشمن را تصرف کردیم ، و داوود مثل همیشه پیشاپیش بچه ها و یکه تاز میدان نبرد بود و گویی داوود چند دقیقه قبل نبود که از درد به خودش پیچیده و کف قایق دراز کشیده بود ، سریع به پاکسازی سنگرها مشغول شده و سنگرها و استحکامات دشمن را یکی یکی به تصرف در می آوردیم ، اسلحه کلاش داوود بر اثر تیراندازی زیاد قرمز و لوله آن منفجر شد ، سریع اسلحه مرا گرفته و من هم برای او خشاب و گلوله می رساندم ،پنجره سنگرهای عراقی ها برای درامان ماندن از ورود نارنجک دستی با تور فلزی پوشانده شده بود و به همین خاطر داوود فریاد می زد نارنجک پرتاب نکنید که به سمت خودتان برگشت می خورد ، با تصرف خط اول وظیفه گردان خط شکن ذوالفقار تمام شده و نیروهای پشتیبان باید عملیات تعاقب را برای تصرف سایر مواضع و تصرف روستای البیضه و الحاق با نیروهای عمل کننده در الصخره انجام می دادند.
کم کم داشت هوا روشن می شد و باید خود را برای پاتک های دشمن آماده می کردیم، برای خود و داوود سنگر کوچک دو نفره ای حفر کردم اما مگر داوود راضی به آمدن داخل سنگر می شد ، ازخستگی پارو زدن مسیر ۲۴ ساعته و شکستن خط آرزوی یک چرت کوتاه و پلک بر هم نهادن را داشتیم ، یک کمپوت گیلاس با سرنیزه بازکردم ، برادران محسن اکبری و مجیدمحسنی و عبدالرضا مهربان میل کرده اما هر چه به داوود تعارف کردم نخورد چرا که مرتب در حرکت بود و یک لحظه یک جا نمی ایستاد ؛ چیزی از طلوع آفتاب نگذشته بود که دشمن با تمام توان شروع به ریختن آتش خمپاره روی سیلبند نموده و با پدافند دولول و تیربار به صورت تیرتراش سیلبند و جاده در محدوه 400 متری روستای البیضه را هدف قرار داده بود .
متاسفانه نیروهای پشتیبانی در محور البیضه بر اثر گم شدن در مسیر نتوانستند به موقع خود را منطقه برسانند و زمانی وارد عمل شدند که دیگر دیر شده بود و با هوشیاری دشمن امکان حرکت و پیشروی به سمت روستای البیضه از ما گرفته شده بود ؛ نیروهای گردان عاشورا ، محرم ، سیدالشهدا ع و امام حسین ع پی در پی به سمت روستای البیضه رفته اما به دلیل شرایط سخت موقعیتی ، هوشیاری و آتش شدید دشمن با تلفات زیاد نتوانستند موفق به تصرف آن شوند .
منتظر نیروهای کمکی و تازه نفس بودیم که خبری نشد چند نفر از دوستان نظیر برادر عظیم یوسفوند معلم الشتری روبروی ما شهید شدند ، عظیم یوسفوند قد رشیدی با موهای بور که در مدت حضور در تیپ 15 امام حسن از حجب و حیای بالایی برخوردار و نمازشب وی فراموش نمی شد در این آتش شدید از پشت سیلبند بلند شد تا آتش تیربار دشمن را خاموش کند اما شدت آتش دشمن بسیار شدید بود و دشمن او را به رگبار بسته و پیکر او بین ما و دشمن افتاده بود. دیگر مهماتی برایمان باقی نمانده بود و مهمات غنیمتی از دشمن هم در حال تمام شدن بود. بی سیم های ارتباطی ازکار افتاد بود و تلاش من برای اتصال با فرماندهی تیپ و محور که داوود اصرار بر آن داشت به جایی نرسید و پاسخی دریافت نشد.
ادامه دارد.............
#داوود_دانایی
#عظیم_یوسفوند_الشتر
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی
راوی: عبدالصاحب مرائی
عظیم یوسفوند دلاور الشتری با آن حجب و حیای خاص برای خاموش نمودن تیربار دشمن جلو رفت اما آتش دشمن آن قدر شدید بود که هدف قرار گرفت و شهید شد،
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (5)
راوی: عبدالصاحب مرائی
......... حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ تر می شد و روشنایی روز هم به نفع دشمن بود و ما تنها سعی می کردیم کمتر تلفات داده چون هم انتقال آنها به عقب سخت بود و هم امکانات پزشکی رو به اتمام بود ، نیروهایی که ازما عبور کرده و به سمت روستای البیضه رفته بودند با تلفات زیاد در حال عقب نشینی بودند ، زمان بدون ارتباط با عقبه و الحاق با یگان های همجوار به سختی و بلا تکلیفی می گذشت که خبر آمد سریع عقب نشینی کنید ، این خبر برای ما که خط شکن بودیم و با زحمات فراوان موفق به تصرف منطقه شده بودیم خیلی سخت و شکننده بود ، نه داوود حاضر به عقب نشینی بود و نه ما که تحت فرمانش بودیم ، اما اطاعت از فرماندهی واجب بود و در صورت ماندن و مقاومت همه نیروها شهید شده یا به اسارت در می آمدند.
در روحیه نیروها ذره ای ناامیدی و ترس نبود چون داوود پیشقراول و جلو دار همه بود و تنها صدای توهین و سر و صدای دشمن همه را کلافه کرده بود ، بالاخره دستور عقب نشینی اجرایی شد قایق ها محدود و فرصت هم اندک بود ، داوود در حال هدایت نیروها برای سوار شدن به قایق بودند اما گویی خود قصد این کار را نداشت ، ما هم می گفتیم یا داوود باید همراهمان باشد یا ما هم روی سیلبند می مانیم ، در این لحظه محسن اکبری عصبانی شده و در حالی که اسلحه خود را روبروی بچه ها گرفته بود گفتند: هرکه اطاعت نکنه و عقب نره خودم خلاصش می کنم ، چهره اش خیلی جدی و غضبناک بود ، حتی کنار بعضی از بچه تیر شلیک می کرد و می گفت بی انصافها عراقی ها به ما رسیدند بروید سوار قایق بشوید و ما با مشاهده این وضعیت راضی به عقب رفتن شدیم .
چند قایق موتوری لگنی معروف به چینکو بیشتر نبود ، ظرفیت قایق 7 نفر بود اما ما ۱۴ نفر در یکی از آنها سوار شده و در حالی که عراقی ها به نزدیکی ما رسیده بودند سریع خود را به نیزار زده و به حرکت در آمدیم در حالی که همه ما داوود را صدا می زدیم ، این لحظه هیچ وقت از ذهنم فراموش نمی شود و فقط همیشه درفیلم ها نظیرش را می بینم ، داوود ، ولی الله و یکی از نیروهای واحد اطلاعات به نام مهران با نیروهای زیاد دشمن تنها مانده بودند تا با مقاومت خویش مانع رسیدن آنها به کناره هور و هدف قرار دادن قایق ها شوند ، ما کم کم از دید عراقی ها دور می شدیم و یه نفس راحتی کشیدیم در حالی که نگران داوود و همراهان بودیم.
آسمان ابری بود گاهی اوقات خورشید از پشت ابرها کمی خودنمایی می کرد و آفتاب ضعیفی دراسمان گسترده می شد، نه مسیر را بلد بودیم نه آبراهی مشخص و نه ارتفاع بلند نیزار اجازه دید و شناسایی را نسبت به منطقه پیش رو به ما می داد ، درون قایق برنامه ریزی کرده یکی مسئول تدارکات و بقیه افراد در حرکت قایق که موتور آن هم مرتب از کار می افتاد کمک کنیم ، از سیم کلاه آهنی برای پیم ارتباطی موتور قایق که مرتب شکسته می شد استفاده می کردیم ، چند عدد پرتقال ویک کنسرو ماهی تنها موجودی قایق بود و به هر نفر یک قاچ پرتقال و اندازه یک انگشت تن ماهی سهمیه تعلق می گرفت.
حرکت را در جهت خورشید تعیین کردیم ، هیچ امیدی نداشتیم که خود را به نیروهای خودی در عقبه برسانیم قدرت الله نظری از بچه های لرستان جلو قایق روی شکم دراز کشیده و نی ها را با دست گرفته و با کشیدن آن به عقب سبب جلو رفتن قایق می شد و دو نفر از عقب با پارو و چوب قایق را به سمت جلو به حرکت در می آوردند و نوبتی جای نفرات فوق عوض می کردیم. یکی از نیروها جراحت شدیدی شده و شرایط سختی را می گذراند که به ناگاه با آبراهی روبرو شدیم که صدای قایق موتوری درون آن بگوش می رسید ، درنیزار کنار آبرا مخفی شده و همه آماده شدیم ببینم قایق عراقی است یا ایرانی؟
ادامه دارد..........
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اخلاق داوودی (6)
راوی: عبدالصاحب مرائی
........... ما موقعیت خودمان را هنوز پیدا نکرده که الان کجا واقع شده ایم و باید احتیاط می کردیم ،قایق در حالی که از کنارمان رد می شد متوجه شدیم قایق خودی می باشد ، سکانی و فرمانده محور برادر سعید نجار درون یک قایق دوموتوره ذوالفقار دوشکا دار بودند ؛ سریع خود را به درون آبراه کشانده و شروع به داد و فریاد زدن کردیم ، به علت صدای زیاد موتور آنها ابتدا صدای ما را نشنیده و به حرکت خود ادامه دادند که با شلیک هوایی ما متوجه شده و به عقب برگشتند. مسیر اصلی برگشت را به ما نشان داده و چون قصد رفتن به جلو را داشتند مجروح را با خود نبردند، به حرکت درآمدیم و نزدیکی غروب بود که خود را به خشکی و عقبه خودی رساندیم.
اما کسی خوشحال نبود ، وضعیت داوود در هاله ای از ابهام بود مسئول ستاد تیپ 15 امام حسن مجتبی ع محمد دزفولی در اسکله به استقبال مان آمده و ما را به مقر تیپ درپادگان شهیدغلامی (سایت خیبر) رساندند ، کسی حاضر نبود به مرخصی برود و تقاضای همگی ما این بودکه دنبال داوود برویم اما مسئولین تیپ ممانعت می کردند و ما مضطرب و نگران بودیم که روز بعد خبر سلامتی داوود را به ما داده و آرامشی بین بچه حکم فرما شد. ظاهراً تراده داوود و همراهان زمانی که در حال پارو زدن به سمت عقب بودند توسط نیروهای دشمن که اینک به اسکله رسیده بودند هدف گلوله قرار می گیرد و ولی الله نیکخوی بااصابت گلوله به شهادت می رسند و داوود و نیروی اطلاعات که درون آب پریده بودند با هدایت قایق درون نیزارها و استتار آن شنا کنان به سمت پاسگاه ها و عقبه خودی به راه می افتد. از میزان مسیر شنای داوود اطلاعی در دسترس نیست چون بالغ بر سی کیلومتر می شد تنها می توان گفت با ملاحظه قایق عبوری داوود سوار آن شده و به سایت خیبر برگشت.
سرانجام داوود بعد از سال ها جهاد و فراتر از آن خودسازی معنوی و الگو شدن در بین بسیجیان از حیث اخلاق و رفتار اسلامی درعملیات کربلای ۵ در جاده شهید صفوی در حالی که معاون گردان فجر بهبهان جمعی لشکر ۷ ولیعصر عج را به عهده داشته و ماموریت عمل در پنج ضلعی را به عهده داشتند قبل از رسیدن به منطقه عملیاتی مورد هجوم هواپیماهای دشمن قرار گرفته و بر اثر بمباران شیمیایی تعداد زیادی از نیروهای گردان مصدم یا به شهادت رسیدند ، رفتار داوود در آخرین ساعت های عمر دنیوی خویش تماشایی بود ، ماسک خود را به یک بسیجی که لوازم خویش را گم کرده بود داده و خود با چفیه خیس مشغول هدایت نیروها به خروج از منطقه آلوده شد و لحظاتی بعد چفیه خویش را نیز به فرد مصدوم دیگر داد و با این رفتار خویش فرهنگ ایثار ، فداکاری و از خود گذشتن را برای نسل جدید و فرزندان ما برای الگو شدن به یادگار گذاشت و چند روز بعد داوود بر اثر استنشاق عوامل شیمیایی که تمام وجودش را در بر گرفته بود و سرتاسر بدنش مملو از تاول های شیمیایی بود و ریه های وی توان نفس کشیدن را نداشت به بیمارستان شهید لبافی نژاد تهران منتقل شد اما شدت آثار شیمیایی چنان بالا بود که در تاریخ 23/10/1365 به آرزوی دیرینه خود رسیده و به شهادت رسید.
#داوود_دانایی
#عبدالصاحب_مرائی
#عملیات_بدر
#گردان_ذوالفقار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
غیر منتظره
راوی : زریر ظهیر نژاد
نیروهای تیپ 15 امام حسن مجتبی ( ع ) پس از استراحتی کوتاه، وارد مهران شدند. شدت آتش تهیه دشمن روی شهر مهران، باغ ملک شاهی و ارتفاعات قلاویزان متمرکز بود. درگیری شدت یافت.پیش روی ادامه یافت و با آزادی ارتفاعات قلاویزان و عقب نشینی دشمن ساختمان فرماندهی عراقی ها به عنوان مقر تاکتیکی مخابرات انتخاب کردیم. غروب شد.
مرتضی روحیان جانشین واحد طرح و عملیات تیپ گوشه ای ایستاده و نماز می خواند. گرمای مهران بیداد می کرد ، یکی از بچه ها را فرستادم که شام و آب و یخ بیاورد. با یزدان فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی ع سرگرم صحبت بودیم. تویوتایی حامل بار یخ و کنسرو جلوی مقر یگان توقف کرد. مایحتاج سنگر فرماندهی را تحویل گرفتم و شام آماده شد.
به بیرون سنگر نگاه کردم. از مرتضی خبری نبود. با یزدان و سایر بچه ها سر سفره نشسته و شام خوردیم ، نیم ساعتی گذشت. یکی از بچه ها جلوی سنگر فرماندهی آمد و صدایم زد. بیرون رفتم. از شهادت مرتضی گفت. باورم نمی شد ؛ او که سالم و سر حال کنار خاکریز مشغول نماز بود. باید حتماً می دیدمش. قاصد مرا به سمت تویوتایی برد که به واحد تعاون شهداء می رفت. مرتضی پشت ماشین آرام خوابیده بود. چراغ قوه را از جیبم در آورده و روشنش کردم. پیکر شهید زیر نور چراغ نمایان شد. مثل همیشه لباس خاکی کره ای به تن داشت. قوی هیکل و زیبا رو . روی پتویی دراز کشیده بود و خون از عقب ماشین می ریخت و زمین را سرخ گون می ساخت. دنیا دور سرم می چرخید. به هیچ جا بند نمی شدم. وای اگر فرمانده تیپ بفهمد!
بزدان حشم فیروز فرمانده تیپ علاقه خاصی به مرتضی داشت ، نمی توانستم او را از این راز با خبر کنم. با خودم کلنجار می رفتم ، سرشار از سردرگمی پنهانی سنگر را قدم می زدم. یزدان به حرکاتم مشکوک شد. پرسید : نگرانی، چی شده زریر؟ ناراحتی از سر و رویم می بارید. مِن مِن کنان جواب دادم: ه... ی ... هی... هیچیم نیس. نه ! خوب خوبم.
یزدان این بار با قاطعیت گفت: اگه دروغ بگی پای خودت. اما قیافه ات که داد می زنه یه خبرایی هس. دست بردار نبود. با بی سیم ور می رفتم و با بی سیم چی یکی از یگان ها مشغول صحبت شدم. در همین حین پیک گردان رسید. یزدان از اوضاع خط و منطقه درگیری سوال کرد. پیک هم نگذاشت و نه برداشت، رُک و پوست کنده خبر شهادت مرتضی را به یزدان داد. روحیان شهید شده... همین.

فرمانده هول شده بود. بی تابی می کرد. یزدان از پیک پرسیده بود که مرتضی به دستور و با اجازه چه کسی به خط درگیری رفت. پیک هم جواب داد : همراه گردان شناسایی عملیات پیش روی می کرد که یک باره خمپاره ای به زمین اصابت می کند او هم در جا شهید می شود.
لحظات به سختی و کندی در حرکت بود ، پس از وداع با پیکر شهید، تویوتا به طرف واحد تعاون و معراج شهداء حرکت کرد.
#مرتضی_روحیان
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_کربلای_یک_مهران
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
پاهای حنایی
راوی : حسن تقی زاده
بهار یا تابستان 1364 بود در پدافندی عملیات بدر در هورالهویزه سردار یدالله مواساتی فرمانده گروهان*** و من معاونش بودم و باتوجه به استقرار پاسگاه های مختلف روبروی دشمن و داشتن فواصل زیاد نیاز به سرکشی و بازدید مستمر از جانب مسئولان برای رفع نیازمندی ها و مدیریت بهتر محور عملیاتی بود.
در یکی از روزها که برای سرکشی به پاسگاه های پدافندی خط مقدم با قایق جلو رفته بودم در آبراه اصلی هور حین سرکشی یک جفت پای حنایی را مشاهده نمودم که مانند ضد هوایی دو لول به سمت اسمان جلوی قایقی که از روبرو می آمد و به سرعت از مقابل ما رد شد و فرصت شناسایی فرد فوق با پاهای حنایی که کف قایق خوابیده بود نشدم .
به سرکشی از پاسگاه ها ادامه داده و در آخر به محل پاسگاه فرماندهی برگشتم ، وقتی رسیدم متوجه شدم که انگاری اوضاع مقر فرماندهی عادی نیست،به جواد مرنیا که پرسنلی گروهان بود گفتم: چی شده؟ یدالله کجاست؟ گفت: یه خمپاره کنار پاسگاه اصابت و بر اثر انفجار ترکش به ران یدالله فرمانده زخمی شده و او را برای درمان به عقب فرستادیم ،گفتم : پس آن پاهای حنایی که از قایق مثل ضد هوایی زده بود بیرون مال یدالله بود؟
جواد گفت: آره ، بعد گفت: به زیر پوش و تی شرت شخصی که روی طناب برای خشک شدن انداختی نگاه کن، نگاه کردم ، سوراخ سوراخ شده بود ،گفت: خوب شد تنت نبود و گرنه خودت هم آبکش شده بودی و کلی خندیدیم ، خمپاره صد و بیست کنار پاسگاه خورده و کچلی بزرگی در نیزارهای کنار پاسگاه ایجاد کرده بود .


*** در راستای تخصصی شدن تیپ و جایگزینی کیفیت و مهارت نیروها به جای کمیت زیاد ، ساختار گردان های رزمی تیپ از گردان به گروهان تغییر یافته بود.
#هورالعظیم
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#حسن_تقی_زاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46