چرا صحبت و نوشته از جنگ؟؟
چرا از جنگ می گوییم و می نویسیم؟؟
جنگ حقیقت و واقعیت تلخی می باشد سخت و دردناک است اما برای درک این واقعیات و استفاده از تجارب گرانقدر آن باید بگوییم چه شد که غافلگیر شدیم؟چه شد که دشمن تا دروازه های اهواز آمد؟ و چرا خسارات مادی و معنوی فراوان؟؟
تا بتوانیم جواب یک سری مسایل امروز و آینده خویش را بدهیم تا ضمن بهره مندی از تجربیات آن برای حل چالش های این روزهای سخت برای آینده نیز برنامه ریزی نماییم تا دچار جنگ و نتایج دهشتناک آن از لحاظ خسارات انسانی،مادی و معنوی در آینده نشویم .
#جنگ
#دلایل_چیستی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
چرا از جنگ می گوییم و می نویسیم؟؟
جنگ حقیقت و واقعیت تلخی می باشد سخت و دردناک است اما برای درک این واقعیات و استفاده از تجارب گرانقدر آن باید بگوییم چه شد که غافلگیر شدیم؟چه شد که دشمن تا دروازه های اهواز آمد؟ و چرا خسارات مادی و معنوی فراوان؟؟
تا بتوانیم جواب یک سری مسایل امروز و آینده خویش را بدهیم تا ضمن بهره مندی از تجربیات آن برای حل چالش های این روزهای سخت برای آینده نیز برنامه ریزی نماییم تا دچار جنگ و نتایج دهشتناک آن از لحاظ خسارات انسانی،مادی و معنوی در آینده نشویم .
#جنگ
#دلایل_چیستی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
ماند و ماند و ماند
راوی : نصرالدین آقا میری
در جریان عملیات والفجر هشت غروب یکی از روز های بهمن ماه سال۶۴ گردان سید الشهدا(ع) به فرماندهی زنده یاد کمال صادقی و معاونت حاج یداله مواساتی با قایق ها از آبادان به سمت فاو حرکت کردیم.در ورودی شهر فاو اسکان داده شده و قرار بود شبانه عملیات انجام دهیم ولی بنا به دلایلی به روز بعد موکول شد.
صبح زود بعد از خواندن نماز با نفربرها ،نیروهای گردان را به سمت محل عملیات در جاده فاو ام القصر حرکت دادند.بعد از طی مسیری از جاده همه بچه ها پیاده شدند تا مابقی راه را تا خط مقدم ادامه دهیم . شب قبل لشکر 27 حضرت رسول(ص) عملیات انجام داده بوده و قرار بر استقرار گردان ما در منطقه تصرف شده و دفع پاتک های دشمن بود.
گردان پیاده به صورت ستونی در دو سمت جاده امالقصر در حرکت بود ، آتش دشمن به شدت در حال شخم زدن زمین منطقه بود که ناگهان چند خمپاره به سطح جاده آسفالته فاو ام القصر برخورد کرد که تعدادی از همرزمان نظیر داوود دانایی فرمانده گروهان حضرت علی اکبر(ع) از ناحیه دست و امیر نجفی از ناحیه صورت مورد اصابت ترکش قرار گرفتند و فرماندهی گروهان را برادر اکبر دهدار به عهده گرفت.
هر چه به خط نزدیک تر می شدیم به علت انفجارات و ترکش خمپاره ها تعدادمان کمتر می شد.بالاخره ظهر حدود ساعت یازده به خط رسیدیم که فوراً از جانب فرماندهی محور و لشکر 27 دستور داده شد باید همین الان عملیات انجام شود ولی مسئولین گردان با توجه به خستگی راه و اشراف دشمن حاضر نبودند عملیات در آن زمان انجام شود.
با اعلام تکلیف بودن دستور و از دست رفتن مناطق متصرف شده در صورت عدم تک ما ، فرماندهی گردان قبول نموده و نیروها آماده هجوم و پیشروی به سمت دشمن شدند ؛ بالاخره همگی جهت پیشروی به سمت سرپل راه افتادیم ، در این موقع تانک های عراقی بر روی جاده مستقر شدند و به طرف بچه ها هجوم آورده و شلیک می کردند.ساعت ها این درگیری با نیروهای دشمن که در حمایت زرهی دشمن بودند ادامه داشت و تعداد زیادی از نیروها زخمی یا به شهادت رسیده بودند در حالی که هیچگونه پشتیبانی لجستیکی و تسلیحاتی صورت نمی گرفت و علاوه بر آن به دلیل دور بودن منطقه درگیری از منطقه امکان پشتیبانی آتش ادوات نیز نبود.
قبل از پل یک خاکریز بود که بچه ها پشت آن پناه گرفته بودند.فرمانده گروهان اکبر دهدار یک دست لباس فرم سپاه به تن داشت و بادگیری هم روی آن پوشیده بود که مشخص نباشد.به محض این که تانک ها به نزدیکی نیروها رسیده و حلقه محاصره آنها در حال شکل گیری بود اکبر به ما چند نفر که اطرافش بودیم گفت : شماها سریع عقب نشینی کنید.
به یاد دارم که به اکبر گفتم :"اکبر خودت چی؟" که با تندی به من گفت: برو می گم. و او ماند و ماند و ماند. نه تنها او بلکه بقیه عزیزانی چون عبدالله غلام فضلی،عبدالنبی قنبریان،محمد رضا وصلتی،محسن محمدجعفری و بقیه عزیزان گردان حضرت سیدالشهدا ع.
سال ها بعد پیکر مطهر اکبر دهدار و تعداد دیگری از شهدا که در منطقه فاو کنار جاده فاو ام القصر به شهادت رسیده بودند توسط برادران تفحص کشف و به شهرستان بهبهان انتقال که در میان حسرت و اندوه دوستان و همرزمان به خاک سپرده شد.
#اکبر_دهدار
#عملیات_والفجر8
#فاو_جاده_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : نصرالدین آقا میری
در جریان عملیات والفجر هشت غروب یکی از روز های بهمن ماه سال۶۴ گردان سید الشهدا(ع) به فرماندهی زنده یاد کمال صادقی و معاونت حاج یداله مواساتی با قایق ها از آبادان به سمت فاو حرکت کردیم.در ورودی شهر فاو اسکان داده شده و قرار بود شبانه عملیات انجام دهیم ولی بنا به دلایلی به روز بعد موکول شد.
صبح زود بعد از خواندن نماز با نفربرها ،نیروهای گردان را به سمت محل عملیات در جاده فاو ام القصر حرکت دادند.بعد از طی مسیری از جاده همه بچه ها پیاده شدند تا مابقی راه را تا خط مقدم ادامه دهیم . شب قبل لشکر 27 حضرت رسول(ص) عملیات انجام داده بوده و قرار بر استقرار گردان ما در منطقه تصرف شده و دفع پاتک های دشمن بود.
گردان پیاده به صورت ستونی در دو سمت جاده امالقصر در حرکت بود ، آتش دشمن به شدت در حال شخم زدن زمین منطقه بود که ناگهان چند خمپاره به سطح جاده آسفالته فاو ام القصر برخورد کرد که تعدادی از همرزمان نظیر داوود دانایی فرمانده گروهان حضرت علی اکبر(ع) از ناحیه دست و امیر نجفی از ناحیه صورت مورد اصابت ترکش قرار گرفتند و فرماندهی گروهان را برادر اکبر دهدار به عهده گرفت.
هر چه به خط نزدیک تر می شدیم به علت انفجارات و ترکش خمپاره ها تعدادمان کمتر می شد.بالاخره ظهر حدود ساعت یازده به خط رسیدیم که فوراً از جانب فرماندهی محور و لشکر 27 دستور داده شد باید همین الان عملیات انجام شود ولی مسئولین گردان با توجه به خستگی راه و اشراف دشمن حاضر نبودند عملیات در آن زمان انجام شود.
با اعلام تکلیف بودن دستور و از دست رفتن مناطق متصرف شده در صورت عدم تک ما ، فرماندهی گردان قبول نموده و نیروها آماده هجوم و پیشروی به سمت دشمن شدند ؛ بالاخره همگی جهت پیشروی به سمت سرپل راه افتادیم ، در این موقع تانک های عراقی بر روی جاده مستقر شدند و به طرف بچه ها هجوم آورده و شلیک می کردند.ساعت ها این درگیری با نیروهای دشمن که در حمایت زرهی دشمن بودند ادامه داشت و تعداد زیادی از نیروها زخمی یا به شهادت رسیده بودند در حالی که هیچگونه پشتیبانی لجستیکی و تسلیحاتی صورت نمی گرفت و علاوه بر آن به دلیل دور بودن منطقه درگیری از منطقه امکان پشتیبانی آتش ادوات نیز نبود.
قبل از پل یک خاکریز بود که بچه ها پشت آن پناه گرفته بودند.فرمانده گروهان اکبر دهدار یک دست لباس فرم سپاه به تن داشت و بادگیری هم روی آن پوشیده بود که مشخص نباشد.به محض این که تانک ها به نزدیکی نیروها رسیده و حلقه محاصره آنها در حال شکل گیری بود اکبر به ما چند نفر که اطرافش بودیم گفت : شماها سریع عقب نشینی کنید.
به یاد دارم که به اکبر گفتم :"اکبر خودت چی؟" که با تندی به من گفت: برو می گم. و او ماند و ماند و ماند. نه تنها او بلکه بقیه عزیزانی چون عبدالله غلام فضلی،عبدالنبی قنبریان،محمد رضا وصلتی،محسن محمدجعفری و بقیه عزیزان گردان حضرت سیدالشهدا ع.
سال ها بعد پیکر مطهر اکبر دهدار و تعداد دیگری از شهدا که در منطقه فاو کنار جاده فاو ام القصر به شهادت رسیده بودند توسط برادران تفحص کشف و به شهرستان بهبهان انتقال که در میان حسرت و اندوه دوستان و همرزمان به خاک سپرده شد.
#اکبر_دهدار
#عملیات_والفجر8
#فاو_جاده_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
ماند و ماند و ماند
راوی : نصرالدین آقا میری
#اکبر_دهدار
#عملیات_والفجر8
#فاو_جاده_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : نصرالدین آقا میری
#اکبر_دهدار
#عملیات_والفجر8
#فاو_جاده_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
دستاوردهای دفاع مقدس :
از جمله نتایج دفاع مقدس حفظ تمایت مرزی و ارضی کشور ایران بود ،در طول 200 سال گذشته تنها مقطعی از تاریخ ایران است که مرزهای کشور و خاک ایران دست نخورده باقی ماند و بخشی از آن از ایران جدا نشد.(تکرار قاجار2)قرار بود استان خوزستان به طور کامل از ایران جدا شود و طرح پنج ایران کوچک در دستور کار دشمن بود.ارزش این کار زمانی بیشتر می شود که با عدم اتکا به نیروی خارجی و از همه مهمتر تحریم اقتصادی و تسلیحاتی قدرت های بزرگ روبرو بودیم و در مقابل دشمن با انواع تجهیزات مدرن تجهیز و مسلح شده بودند.
#دستاوردها_نتایج_دفاع_مقدس
#حفظ_تمامیت_ارضی
#تثبیت_مرزها
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
از جمله نتایج دفاع مقدس حفظ تمایت مرزی و ارضی کشور ایران بود ،در طول 200 سال گذشته تنها مقطعی از تاریخ ایران است که مرزهای کشور و خاک ایران دست نخورده باقی ماند و بخشی از آن از ایران جدا نشد.(تکرار قاجار2)قرار بود استان خوزستان به طور کامل از ایران جدا شود و طرح پنج ایران کوچک در دستور کار دشمن بود.ارزش این کار زمانی بیشتر می شود که با عدم اتکا به نیروی خارجی و از همه مهمتر تحریم اقتصادی و تسلیحاتی قدرت های بزرگ روبرو بودیم و در مقابل دشمن با انواع تجهیزات مدرن تجهیز و مسلح شده بودند.
#دستاوردها_نتایج_دفاع_مقدس
#حفظ_تمامیت_ارضی
#تثبیت_مرزها
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اسامی و نقشه های جعلی :
نقشه ترسیمی از سوی رهبران حزب بعث و چاپ آن در کتب درسی که نشان از توسعه طلبی آنها بود که با تغییر نام خوزستان به عربستان و شهرهای سوسنگرد به خفاجیه ،خرمشهر به محمره، آبادان به عبادان و .... اهداف شومی جهت جدا سازی این استان از دامان ایران را داشتند. علاوه بر آن با تغییر نام خلیج فارس به نام مجعول خلیج عربی داعیه بازگرداندن جزایر سه گانه ایرانی تنبین و ابوموسی را به دامن عربی داشتند. متاسفانه روند این توسعه طلبی هم اکنون در فضای مجازی و کتب و مقالات منتشره با پول نفت اهدایی به نویسندگان خارجی ادامه دارد...
#اسامی_نامهای_جعلی
#تحریف
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
نقشه ترسیمی از سوی رهبران حزب بعث و چاپ آن در کتب درسی که نشان از توسعه طلبی آنها بود که با تغییر نام خوزستان به عربستان و شهرهای سوسنگرد به خفاجیه ،خرمشهر به محمره، آبادان به عبادان و .... اهداف شومی جهت جدا سازی این استان از دامان ایران را داشتند. علاوه بر آن با تغییر نام خلیج فارس به نام مجعول خلیج عربی داعیه بازگرداندن جزایر سه گانه ایرانی تنبین و ابوموسی را به دامن عربی داشتند. متاسفانه روند این توسعه طلبی هم اکنون در فضای مجازی و کتب و مقالات منتشره با پول نفت اهدایی به نویسندگان خارجی ادامه دارد...
#اسامی_نامهای_جعلی
#تحریف
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
سوغات کربلا
راوی: شکراله نیک پور
آن روزهایی که مرز ایران و عراق تازه باز شده بود، قرار بود بنیاد شهید خانواده دو شهید از بهبهان را برای زیارت عتبات کربلا اعزام نماید.
حدود هشت، نه خانواده شهید با مینی بوس راهی مرز خسـروی شدیم و از آنجا هم عازم عتبات عالیات.
به کربلا که رسیدیم، برای زیارت به حرم مطهر حضرت عبـاس(ع) رفتیم. آنجا مادرم از آقا ابوالفضل ع تقاضا کرد که جنازه ی فرزند مفقود الجسدش ابراهیم را به عنوان هدیه این سفر، به او باز گرداند...
سـفر تمام شد و به ایـران برگشتیم. دو، سه ماهی از برگشتن مان، از آن سفر می گذشت. یک روز از بنیاد شهـید با من تماس گرفتند و گفتند: «جنازه برادرتان ابراهیم توسط گروه تفحص پیـدا شده و تا چند روز دیگر برای تشییع و خاکسپاری آن را به بهبهان می آورند، اما فعلاً در این رابطه با کسی حرفی نزنید.»
جنازه برادر شهـیدم را همراه با پیکرهای مطهر دیگر شهیـدان پس عبور از شهرهای مختلف ایران به بارگاه مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) برده بودند.
وقتی جنازه شهید را به بهبهان آوردند، برای دیدن آن به بنیاد شهـید رفتیم. در مدارکی که همراه پیکر مطهر شهید بود چیز عجیبی دیدم. تاریخ پیدا شدن پیکر برادرم ابراهیم، درست مصادف بود با همان ایامی که ما به زیارت کربلا رفته بودیم و این طور شد که مادرم هدیه اش را از حضرت عباس(ع) گرفت.
ابراهیم نیک پور در نوزده مهر1339 در بهبهان متولد شد و پس ازعضویت در سپاه پاسداران و شرکت درچندین عملیات در تاریخ 23 اسفند 1363 عملیات بدر در مجاور روستای البیضه عراق در شرق دجله خرقه ی شهادت پوشید و پیکر مطهرش سالها در منطقه ماند که پس ازتفحص به شهر آورده شد. برادر دیگر ابراهیم یعنی اسماعیل نیک پور نیز در سال 1361 به شهادت رسیده بود.
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تفحص_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی: شکراله نیک پور
آن روزهایی که مرز ایران و عراق تازه باز شده بود، قرار بود بنیاد شهید خانواده دو شهید از بهبهان را برای زیارت عتبات کربلا اعزام نماید.
حدود هشت، نه خانواده شهید با مینی بوس راهی مرز خسـروی شدیم و از آنجا هم عازم عتبات عالیات.
به کربلا که رسیدیم، برای زیارت به حرم مطهر حضرت عبـاس(ع) رفتیم. آنجا مادرم از آقا ابوالفضل ع تقاضا کرد که جنازه ی فرزند مفقود الجسدش ابراهیم را به عنوان هدیه این سفر، به او باز گرداند...
سـفر تمام شد و به ایـران برگشتیم. دو، سه ماهی از برگشتن مان، از آن سفر می گذشت. یک روز از بنیاد شهـید با من تماس گرفتند و گفتند: «جنازه برادرتان ابراهیم توسط گروه تفحص پیـدا شده و تا چند روز دیگر برای تشییع و خاکسپاری آن را به بهبهان می آورند، اما فعلاً در این رابطه با کسی حرفی نزنید.»
جنازه برادر شهـیدم را همراه با پیکرهای مطهر دیگر شهیـدان پس عبور از شهرهای مختلف ایران به بارگاه مطهر حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) برده بودند.
وقتی جنازه شهید را به بهبهان آوردند، برای دیدن آن به بنیاد شهـید رفتیم. در مدارکی که همراه پیکر مطهر شهید بود چیز عجیبی دیدم. تاریخ پیدا شدن پیکر برادرم ابراهیم، درست مصادف بود با همان ایامی که ما به زیارت کربلا رفته بودیم و این طور شد که مادرم هدیه اش را از حضرت عباس(ع) گرفت.
ابراهیم نیک پور در نوزده مهر1339 در بهبهان متولد شد و پس ازعضویت در سپاه پاسداران و شرکت درچندین عملیات در تاریخ 23 اسفند 1363 عملیات بدر در مجاور روستای البیضه عراق در شرق دجله خرقه ی شهادت پوشید و پیکر مطهرش سالها در منطقه ماند که پس ازتفحص به شهر آورده شد. برادر دیگر ابراهیم یعنی اسماعیل نیک پور نیز در سال 1361 به شهادت رسیده بود.
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تفحص_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
سوغات کربلا
راوی: شکراله نیک پور
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تفحص_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی: شکراله نیک پور
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
#تفحص_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
ابراهیم
راوی : حسن تقی زاده
شهید ابراهیم نیک پور همیشه ظاهری آراسته و مرتب داشت و همیشه با نظم و انضباط بود ، او حتی یک اتو با خودش به جبهه آورده و در پادگان لباس های نظامی را اتو می زد ؛ ابراهیم به نماز و طهارت و دیگر مسائل دینی و فرهنگی خیلی اهمیت می داد و این موضوع از خصوصیات برجسته شهید ابراهیم نیکپور بود.
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : حسن تقی زاده
شهید ابراهیم نیک پور همیشه ظاهری آراسته و مرتب داشت و همیشه با نظم و انضباط بود ، او حتی یک اتو با خودش به جبهه آورده و در پادگان لباس های نظامی را اتو می زد ؛ ابراهیم به نماز و طهارت و دیگر مسائل دینی و فرهنگی خیلی اهمیت می داد و این موضوع از خصوصیات برجسته شهید ابراهیم نیکپور بود.
#ابراهیم_نیکپور
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شهید محمد علی حری
راوی:ابراهیم گلبهار
عملیات بیت المقدس زمانی که جاده اهواز خرمشهر از چنگ دشمن آزاد شد محمد علی حری اولین نفری بود که ندای الله اکبر سر داده و در همان لحظه نیز به شهادت رسید.
#عملیات_بیت_المقدس
#محمد_علی_حری
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی:ابراهیم گلبهار
عملیات بیت المقدس زمانی که جاده اهواز خرمشهر از چنگ دشمن آزاد شد محمد علی حری اولین نفری بود که ندای الله اکبر سر داده و در همان لحظه نیز به شهادت رسید.
#عملیات_بیت_المقدس
#محمد_علی_حری
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
بی قراری
راوی : مجید شکفته دل
در عملیات والفجر هشت روی محور جاده فاو ام القصر زمانی که قرار بود گردان سیدالشهدا ع برگرده عقب و یه گردان از بچه های اهواز (امیرالمومنین ع) به فرماندهی حاج محمود محمد پور بیاد و جایگزین ما بشه اول صبح وقتی کمی هوا روشن شده بود هلیکوپترهای عراقی مثل مگس بالای سه راهی منتهی به جاده فاو بصره تو هوا پرواز می کردندو مرتب راکت شلیک می کردند.
نمی دونم شلیک راکت بود یا خمپاره که به وسط خاکریز ما خورد و حاج کمال صادقی فرمانده گردان از ناحیه پا مجروح شد. در همون لحظات قسمتی از نیروهای جدید بدون فرمانده گردان و معاونش سجادی رسیده بودند و بچه های ما تقریبا همه خاکریز را ترک کرده رفته بودند و نیروهای جدید مستقر شده بودند .حشمت حسن زاده فرمانده واحد عملیات اونجا بود گفت :فرمانده گردان یا معاون گردان که حاج یدالله بود به همراه بی سیم چی گردان برای توجیه گردان جدید تا اومدن برادرمحمدپور تو منطقه بمونه .
حاج کمال چون زخمی شده بود قرار شد بره عقب وحاج یدالله بمونه حالا انتخاب بی سیم چی بود که کی بمونه ، البته ناگفته نمونه موندن در اون شرایط که احتمال برگشتی توش نبود و یکم اوضاع رو قمر در عقرب کرده بود ابراهیم شعبانی که خواهر زاده حاج کمال بود و تنها فرزند پسر خواهر حاج کمال بود مثل بچه ای که آب نبات بخواد اصرار پشت اصرار که حاجی بزار من بمونم ،حاج کمال هم که نسب به من خیلی محبت داشت به من نگاه می کرد و به ابراهیم ؛ منم کمی فضولیم گل کرده بود و می خواستم ببینم بین من و ابراهیم حاجی چه کسی رو انتخاب می کنه .
اون لحظه حاج کمال واقعا مردد شده بود که بگه من بمونم یا خواهر زاده اش نه دلش می اومد بگه من بمونم و نه ابراهیم چون احتمال برگشت خیلی کم بود . حتی چند بار سر ابراهیم داد زد : بزار فکر کنم .حقیقت دلم بحال حاجی سوخت دیگه نتونستم این بی قراری حاجی رو تحمل کنم به ابراهیم گفتم شما برید من خودم می مونم ؛ فورا حاج کمال یه نفس راحت کشید و گفت حرف نباشه یدالله ومجید می مونن شما هم برید عقب . به حسن زارع یا شیرازی معروف هم که با لندکروز برای بردن نیروها تا اول خط مقدم اومده بود گفت سر ساعت هشت برمی گردی دنبال یدالله ومجید اما باز ابراهیم اصرار می کرد که دیگه حاج کمال با عصبانیت سر ابراهیم داد زد : برو و حرف نزن .
و من ماندم و حاج یدالله و یه گردان بی صاحب با پاتک های مکرر عراقی ها . پاتک و آتش دشمن بی وقفه ادامه داشت و تلاش برای حفظ خط و محور هدف ما بود ، یدالله مواساتی هم که آرام و قرار نداشت و مرتب از اینور خط به اونور خط می رفت و می اومد ، در اون لحظات من شده بودم به عبارتی فرمانده گردان چون بی سیم چی های گروهان هاشون فقط با من در تماس بودند و از اون طرف هم با قرارگاه و حاج یدالله هم که وقت ملاقات نمی داد فقط بعضی از موقع ها از جلوی ما که رد می شد یه سلامی می کرد.
حاج محمود محمد پور و برادر سجادی هم دم دمای ظهر بود که رسیدند ولی حشمت می گفت شما بمونید بهتره چون من با تیپ در تماس بودم و حبیب الله شمایلی جانشین تیپ هم تو قرار گاه مرتب از وضعیت خط می پرسید. وضعیت خیلی بدی بود نیروهای عراقی مثل مور و ملخ تو دشت پهن شده بودند کسی حوصله زدنشون هم نداشت . یکم که سرم خلوت شد رفتم دنبال حاج یدالله بگردم که ابراهیم گلبهار و مرتضی یار قدیمش رو دیدم و کمی هم اون طرف تر نورالله کرم نسب ، هم خیلی خوشحال شدم وهم متعجب بچه های ما با گردان اهواز چکار می کنن.
ساعاتی بعد با غروب آفتاب من و حاج یدالله نیز به سمت شهر فاو محل استقرار گردان به راه افتادیم در حالی که آتش ادوات دشمن جاده را سانت به سانت در حال زدن بود .....
#عملیات_والفجر8
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#جاده_فاو_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : مجید شکفته دل
در عملیات والفجر هشت روی محور جاده فاو ام القصر زمانی که قرار بود گردان سیدالشهدا ع برگرده عقب و یه گردان از بچه های اهواز (امیرالمومنین ع) به فرماندهی حاج محمود محمد پور بیاد و جایگزین ما بشه اول صبح وقتی کمی هوا روشن شده بود هلیکوپترهای عراقی مثل مگس بالای سه راهی منتهی به جاده فاو بصره تو هوا پرواز می کردندو مرتب راکت شلیک می کردند.
نمی دونم شلیک راکت بود یا خمپاره که به وسط خاکریز ما خورد و حاج کمال صادقی فرمانده گردان از ناحیه پا مجروح شد. در همون لحظات قسمتی از نیروهای جدید بدون فرمانده گردان و معاونش سجادی رسیده بودند و بچه های ما تقریبا همه خاکریز را ترک کرده رفته بودند و نیروهای جدید مستقر شده بودند .حشمت حسن زاده فرمانده واحد عملیات اونجا بود گفت :فرمانده گردان یا معاون گردان که حاج یدالله بود به همراه بی سیم چی گردان برای توجیه گردان جدید تا اومدن برادرمحمدپور تو منطقه بمونه .
حاج کمال چون زخمی شده بود قرار شد بره عقب وحاج یدالله بمونه حالا انتخاب بی سیم چی بود که کی بمونه ، البته ناگفته نمونه موندن در اون شرایط که احتمال برگشتی توش نبود و یکم اوضاع رو قمر در عقرب کرده بود ابراهیم شعبانی که خواهر زاده حاج کمال بود و تنها فرزند پسر خواهر حاج کمال بود مثل بچه ای که آب نبات بخواد اصرار پشت اصرار که حاجی بزار من بمونم ،حاج کمال هم که نسب به من خیلی محبت داشت به من نگاه می کرد و به ابراهیم ؛ منم کمی فضولیم گل کرده بود و می خواستم ببینم بین من و ابراهیم حاجی چه کسی رو انتخاب می کنه .
اون لحظه حاج کمال واقعا مردد شده بود که بگه من بمونم یا خواهر زاده اش نه دلش می اومد بگه من بمونم و نه ابراهیم چون احتمال برگشت خیلی کم بود . حتی چند بار سر ابراهیم داد زد : بزار فکر کنم .حقیقت دلم بحال حاجی سوخت دیگه نتونستم این بی قراری حاجی رو تحمل کنم به ابراهیم گفتم شما برید من خودم می مونم ؛ فورا حاج کمال یه نفس راحت کشید و گفت حرف نباشه یدالله ومجید می مونن شما هم برید عقب . به حسن زارع یا شیرازی معروف هم که با لندکروز برای بردن نیروها تا اول خط مقدم اومده بود گفت سر ساعت هشت برمی گردی دنبال یدالله ومجید اما باز ابراهیم اصرار می کرد که دیگه حاج کمال با عصبانیت سر ابراهیم داد زد : برو و حرف نزن .
و من ماندم و حاج یدالله و یه گردان بی صاحب با پاتک های مکرر عراقی ها . پاتک و آتش دشمن بی وقفه ادامه داشت و تلاش برای حفظ خط و محور هدف ما بود ، یدالله مواساتی هم که آرام و قرار نداشت و مرتب از اینور خط به اونور خط می رفت و می اومد ، در اون لحظات من شده بودم به عبارتی فرمانده گردان چون بی سیم چی های گروهان هاشون فقط با من در تماس بودند و از اون طرف هم با قرارگاه و حاج یدالله هم که وقت ملاقات نمی داد فقط بعضی از موقع ها از جلوی ما که رد می شد یه سلامی می کرد.
حاج محمود محمد پور و برادر سجادی هم دم دمای ظهر بود که رسیدند ولی حشمت می گفت شما بمونید بهتره چون من با تیپ در تماس بودم و حبیب الله شمایلی جانشین تیپ هم تو قرار گاه مرتب از وضعیت خط می پرسید. وضعیت خیلی بدی بود نیروهای عراقی مثل مور و ملخ تو دشت پهن شده بودند کسی حوصله زدنشون هم نداشت . یکم که سرم خلوت شد رفتم دنبال حاج یدالله بگردم که ابراهیم گلبهار و مرتضی یار قدیمش رو دیدم و کمی هم اون طرف تر نورالله کرم نسب ، هم خیلی خوشحال شدم وهم متعجب بچه های ما با گردان اهواز چکار می کنن.
ساعاتی بعد با غروب آفتاب من و حاج یدالله نیز به سمت شهر فاو محل استقرار گردان به راه افتادیم در حالی که آتش ادوات دشمن جاده را سانت به سانت در حال زدن بود .....
#عملیات_والفجر8
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#جاده_فاو_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
بی قراری
راوی : مجید شکفته دل
محور درگیری گردان سیدالشهدا ع در روی جاده فاو ام القصر
#عملیات_والفجر8
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#جاده_فاو_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : مجید شکفته دل
محور درگیری گردان سیدالشهدا ع در روی جاده فاو ام القصر
#عملیات_والفجر8
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#جاده_فاو_ام_القصر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
فرماندهان دلسوز
راوی : جهانشاه معماریان
آنقدر خاکی و مهربان و افتاده بود، که گاهی یادت می رفت فرمانده است ، آنقدر به نیروهایش علاقه نشان می داد که احساس برادری در تو زنده می شد. به شدت به فکر سلامتی و جان رزمندگان بود. خواب و قرار نداشت اصلاً بفکر مطرح شدن خود بنام فرمانده نبود. خیلی بفکر تدارکات نیروها بود. به بچه های بهبهان خیلی علاقه نشان می داد.
قبل از عملیات والفجر مقدماتی و در هنگام امادگی نیروها ، با جیپ ارتشی با خواست او و علاقه ای که به حقیر داشت ، گفت: برویم یه سر پهلو بچه های واحد اطلاعات و عملیات سر بزنیم. در راه از هر دری صحبت کردیم تا رسیدیم به امدادهای غیبی در جبهه ها . قسم خورد اکثر اوقات اگر خودم تنها باشم برای رانندگی قبلش یه ایه الکرسی می خوانم . می گفت بعضی وقتها پشت فرمون خوابم می برد . چشم باز می کردم می دیدم نزدیک ۳ دقیقه و بعضی وقت ها ۵ دقیقه در حال رانندگی خواب بوده ام. بعد می گفت احساس می کنم یک نیرویی از من حفاظت می کنه ؛ ضمن اینکه معتقد بود اخرش به شهادت می رسد .
خلاصه اخلاص ابوذر، شجاعت مالک اشتر، صبوری موسی ابن جعفر ع،محبت علی را به دوستانش، خشم مقداد به دشمنان و خاکی بودن ابوتراب در وجودش موج می زد . علاقه بسیار به امام خمینی ره داشت . می گفت هرچه برای امام خمینی کار کنی باز هم کمه.حتی بعضی وقتها می گفت اگر امام ره از ما راضی باشه دیگ هیچ غمی ندارم.
این تربیت شده مکتب روح الله عبدالعلی بهروزی بود که پس از سالیان حضور در جبهه های نبرد سرانجام در فروردین 1363 زمانی که فرماندهی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع پس از شهادت بهروز غلامی بر دوش او قرار گرفته بود در جزیره مجنون شمالی هدف بمباران هوایی دشمن قرار گرفت و به همراه تعدادی از همرزمان به شهادت رسید.
او تربیت شده اسلام، فرزند امام خمینی ره، و دوستدار شهدا و شهادت بود. با بودن او در میان ما احساس ترس در منطقه جنگی نداشتیم، بلکه بر عکس از بس شوخی می کرد و خاکی و با محبت بود ، ترس ما هم ریخته می شد.خدایا خدای مهربانم می دانی که یاران دینت را یکی یکی بردی . ما مانده ایم و این کوتاهی عمر .ما مانده ایم و این چشمهای منتظر برای دیدار انها. اما تو خودت میدانی لیاقت دیدار انها کجا و ما کجا. به حق مهربانیت که در کتار دوستان شهیدمان متجلی بود، ما را هم پس از مرگ یا شهادت به انها ملحق کن.
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me /safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : جهانشاه معماریان
آنقدر خاکی و مهربان و افتاده بود، که گاهی یادت می رفت فرمانده است ، آنقدر به نیروهایش علاقه نشان می داد که احساس برادری در تو زنده می شد. به شدت به فکر سلامتی و جان رزمندگان بود. خواب و قرار نداشت اصلاً بفکر مطرح شدن خود بنام فرمانده نبود. خیلی بفکر تدارکات نیروها بود. به بچه های بهبهان خیلی علاقه نشان می داد.
قبل از عملیات والفجر مقدماتی و در هنگام امادگی نیروها ، با جیپ ارتشی با خواست او و علاقه ای که به حقیر داشت ، گفت: برویم یه سر پهلو بچه های واحد اطلاعات و عملیات سر بزنیم. در راه از هر دری صحبت کردیم تا رسیدیم به امدادهای غیبی در جبهه ها . قسم خورد اکثر اوقات اگر خودم تنها باشم برای رانندگی قبلش یه ایه الکرسی می خوانم . می گفت بعضی وقتها پشت فرمون خوابم می برد . چشم باز می کردم می دیدم نزدیک ۳ دقیقه و بعضی وقت ها ۵ دقیقه در حال رانندگی خواب بوده ام. بعد می گفت احساس می کنم یک نیرویی از من حفاظت می کنه ؛ ضمن اینکه معتقد بود اخرش به شهادت می رسد .
خلاصه اخلاص ابوذر، شجاعت مالک اشتر، صبوری موسی ابن جعفر ع،محبت علی را به دوستانش، خشم مقداد به دشمنان و خاکی بودن ابوتراب در وجودش موج می زد . علاقه بسیار به امام خمینی ره داشت . می گفت هرچه برای امام خمینی کار کنی باز هم کمه.حتی بعضی وقتها می گفت اگر امام ره از ما راضی باشه دیگ هیچ غمی ندارم.
این تربیت شده مکتب روح الله عبدالعلی بهروزی بود که پس از سالیان حضور در جبهه های نبرد سرانجام در فروردین 1363 زمانی که فرماندهی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع پس از شهادت بهروز غلامی بر دوش او قرار گرفته بود در جزیره مجنون شمالی هدف بمباران هوایی دشمن قرار گرفت و به همراه تعدادی از همرزمان به شهادت رسید.
او تربیت شده اسلام، فرزند امام خمینی ره، و دوستدار شهدا و شهادت بود. با بودن او در میان ما احساس ترس در منطقه جنگی نداشتیم، بلکه بر عکس از بس شوخی می کرد و خاکی و با محبت بود ، ترس ما هم ریخته می شد.خدایا خدای مهربانم می دانی که یاران دینت را یکی یکی بردی . ما مانده ایم و این کوتاهی عمر .ما مانده ایم و این چشمهای منتظر برای دیدار انها. اما تو خودت میدانی لیاقت دیدار انها کجا و ما کجا. به حق مهربانیت که در کتار دوستان شهیدمان متجلی بود، ما را هم پس از مرگ یا شهادت به انها ملحق کن.
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me /safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
فرماندهان دلسوز
راوی : جهانشاه معماریان
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : جهانشاه معماریان
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
بی تکلف
راوی : حسین کرم نسب و حسن تقی زاده
شهید عبدالعلی بهروزی مثل خود نیروها حاضر می شد و عادت به معرفی خود نداشت ، قبل از عملیات خیبر در اسفند 1362 در منطقه شط علی روی اسکله لباس کار بسیجی پوشیده بود ، خیلی ها نمی دونستند که بهروزی جانشین فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی ع هست . یکی از بسیجیان از دستور بهروزی سر پیچی می کرد و با صدای بلند داد سر بهروزی می زد و حتی خواست با بهروزی درگیر شود که بچه هایی که بهروزی را می شناختن جلو گیری نمودند .
بعد که بچه ها آنها را جدا کردند و به او یادآوری نمودند که ایشون جانشین ثیپ هستند رزمنده خجالت کشید و با معذرت خواهی صورت بهروزی را بوسید .
عبدالعلی بهروزی در طی عملیات خیبر به شدت در حال فعالیت بود و لحظات اندکی چشم بر هم نهاد و در عقب نشینی عملیات خیبر مظلومانه سر راه بچهها ایستاده بود و بچهها را نگاه می کرد و منتظر بود تا نیروهایش همه برگردند چرا که قایق به اندازه کافی برای برگرداندن آنها در اختیار نداشت و بسیاری از آنها شنا کنان و پس از مرارت زیاد توانستند خود را به خط خودی برسانند . عبدالعلی در طی این مدت با گشت زنی با قایق در اعماق هور سعی می کرد رزمندگانی که در پهنه هور پراکنده بودند را به خط خودی انتقال دهد.
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : حسین کرم نسب و حسن تقی زاده
شهید عبدالعلی بهروزی مثل خود نیروها حاضر می شد و عادت به معرفی خود نداشت ، قبل از عملیات خیبر در اسفند 1362 در منطقه شط علی روی اسکله لباس کار بسیجی پوشیده بود ، خیلی ها نمی دونستند که بهروزی جانشین فرمانده تیپ 15 امام حسن مجتبی ع هست . یکی از بسیجیان از دستور بهروزی سر پیچی می کرد و با صدای بلند داد سر بهروزی می زد و حتی خواست با بهروزی درگیر شود که بچه هایی که بهروزی را می شناختن جلو گیری نمودند .
بعد که بچه ها آنها را جدا کردند و به او یادآوری نمودند که ایشون جانشین ثیپ هستند رزمنده خجالت کشید و با معذرت خواهی صورت بهروزی را بوسید .
عبدالعلی بهروزی در طی عملیات خیبر به شدت در حال فعالیت بود و لحظات اندکی چشم بر هم نهاد و در عقب نشینی عملیات خیبر مظلومانه سر راه بچهها ایستاده بود و بچهها را نگاه می کرد و منتظر بود تا نیروهایش همه برگردند چرا که قایق به اندازه کافی برای برگرداندن آنها در اختیار نداشت و بسیاری از آنها شنا کنان و پس از مرارت زیاد توانستند خود را به خط خودی برسانند . عبدالعلی در طی این مدت با گشت زنی با قایق در اعماق هور سعی می کرد رزمندگانی که در پهنه هور پراکنده بودند را به خط خودی انتقال دهد.
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
بی تکلف
راوی : حسین کرم نسب و حسن تقی زاده
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : حسین کرم نسب و حسن تقی زاده
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شهید محسن عوضیان
راوی : حیدر رنگبست
محسن عوضیان پس از شکسته شدن دژ مستحکم عراقی هابر روی جاده ی اهوازخرمشهر از خاکریز پایین رفت و به تعقیب عراقی ها پرداخت و در نزدیکی یک آمبولانس عراقی که در حال سوختن بود و به شهادت رسید
#عملیات_بیت_المقدس
#محسن_عوضیان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : حیدر رنگبست
محسن عوضیان پس از شکسته شدن دژ مستحکم عراقی هابر روی جاده ی اهوازخرمشهر از خاکریز پایین رفت و به تعقیب عراقی ها پرداخت و در نزدیکی یک آمبولانس عراقی که در حال سوختن بود و به شهادت رسید
#عملیات_بیت_المقدس
#محسن_عوضیان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
کوکو سبزی یا کاته زخم ؟!
راوی : عبدالصاحب مرائی
زنده یاد استاد غلام مروج جوان پرکار و همه فن حریفی بود ،تمام تلاشش تامین وسایل موردنیاز بچه ها بود ، سال ها مسئول تدارکات گردان امام حسین ع بهبهان ازتیپ امام حسن ع بود و مسئولین گردان هیچ دغدغه ای برای تامین مایحتاج گردان نداشتند.
اس غلوم نه اهل جلسه و نه از کار اداری سررشته داشت ، سواد چندانی هم نداشت ولی در تدارکات کسی به گرد پایش هم نمی رسید برای تامین ملزومات و نیازهای نیروها روز و شب نمی شناخت و حتی با ارتباط با افراد در یگان های دیگر و با شگردهای خاص موارد مورد نیاز را تامین می کرد.
یک شب درپادگان شهید بهروز غلامی تیپ ۱۵امام حسن ع معروف به سایت خیبر در کیلومتر 15جاده اهواز حمیدیه برای تحویل شام گردان به آشپزخانه مرکزی تیپ رفته بود ، معمولا بعد از پایان عملیات ها کیفیت غذاها پایین و سهمیه نیز کاهش می یافت ولی اس غلوم براش فرقی نمی کرد باید نیروها را با بهترین امکانات سرویس دهی کند.
نماز مغرب و عشا در حسینیه تیپ تمام شده بود و همه نمازگزاران در حال خروج از حسینیه بودند و معنویت ناشی از عبادت و دعا در افراد موج می زد ، اس غلوم به حالت خیلی به هم ریخته و عصبی سرش را باند پیچی کرده وکنار دیوارحسینیه منتظر نشسته بود.
کسی جرات سوال و جواب از او را نداشت ، تا این که حاج احمد باعثی مسئول تدارکات و پشتیبانی تیپ که با وقار و حیای خاص به عنوان آخرین نفرات نمازگزار در حال خروج از حسینیه در تیررس نگاه تیزبین اس غلوم قرار گرفت.
با مشاهده حاج احمد اس غلوم که مدت طولانی منتظر این لحظه بود از جای خویش برخاست در حالی که عده زیادی از نیروها در محوطه سایت خیبر او را می نگریستند ، با عصبانیت جلو حاج احمد را گرفت و در حالی که در یک دست کوکو سبزی در دست داشت با دست دیگرش به سرش می زد با صدای بلند فریاد می زد : این کوکو سبزی است که برای شام بچه های مردم درست کرده ای ؟
یا کاته زخم است....(مخلوط داروهای گیاهی و خانگی که روی زخم برای بهبودی می گذارند)
همه با تعجب و خنده در حال نگریستن ماجرا بودند و عصبانیت حاج احمد باعثی و .........
#اس_غلوم
#تدارکات_ندارکات
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : عبدالصاحب مرائی
زنده یاد استاد غلام مروج جوان پرکار و همه فن حریفی بود ،تمام تلاشش تامین وسایل موردنیاز بچه ها بود ، سال ها مسئول تدارکات گردان امام حسین ع بهبهان ازتیپ امام حسن ع بود و مسئولین گردان هیچ دغدغه ای برای تامین مایحتاج گردان نداشتند.
اس غلوم نه اهل جلسه و نه از کار اداری سررشته داشت ، سواد چندانی هم نداشت ولی در تدارکات کسی به گرد پایش هم نمی رسید برای تامین ملزومات و نیازهای نیروها روز و شب نمی شناخت و حتی با ارتباط با افراد در یگان های دیگر و با شگردهای خاص موارد مورد نیاز را تامین می کرد.
یک شب درپادگان شهید بهروز غلامی تیپ ۱۵امام حسن ع معروف به سایت خیبر در کیلومتر 15جاده اهواز حمیدیه برای تحویل شام گردان به آشپزخانه مرکزی تیپ رفته بود ، معمولا بعد از پایان عملیات ها کیفیت غذاها پایین و سهمیه نیز کاهش می یافت ولی اس غلوم براش فرقی نمی کرد باید نیروها را با بهترین امکانات سرویس دهی کند.
نماز مغرب و عشا در حسینیه تیپ تمام شده بود و همه نمازگزاران در حال خروج از حسینیه بودند و معنویت ناشی از عبادت و دعا در افراد موج می زد ، اس غلوم به حالت خیلی به هم ریخته و عصبی سرش را باند پیچی کرده وکنار دیوارحسینیه منتظر نشسته بود.
کسی جرات سوال و جواب از او را نداشت ، تا این که حاج احمد باعثی مسئول تدارکات و پشتیبانی تیپ که با وقار و حیای خاص به عنوان آخرین نفرات نمازگزار در حال خروج از حسینیه در تیررس نگاه تیزبین اس غلوم قرار گرفت.
با مشاهده حاج احمد اس غلوم که مدت طولانی منتظر این لحظه بود از جای خویش برخاست در حالی که عده زیادی از نیروها در محوطه سایت خیبر او را می نگریستند ، با عصبانیت جلو حاج احمد را گرفت و در حالی که در یک دست کوکو سبزی در دست داشت با دست دیگرش به سرش می زد با صدای بلند فریاد می زد : این کوکو سبزی است که برای شام بچه های مردم درست کرده ای ؟
یا کاته زخم است....(مخلوط داروهای گیاهی و خانگی که روی زخم برای بهبودی می گذارند)
همه با تعجب و خنده در حال نگریستن ماجرا بودند و عصبانیت حاج احمد باعثی و .........
#اس_غلوم
#تدارکات_ندارکات
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
کوکو سبزی یا کاته زخم ؟!
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اس_غلوم
#تدارکات_ندارکات
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : عبدالصاحب مرائی
#اس_غلوم
#تدارکات_ندارکات
#تیپ15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46