سفیر
209 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
دادای مهربون
راوی: عبدالصاحب مرائی
درجنگ مادران زیادی برای پختن نان محلی و کتلک و باقلا به پادگان تیپ15 امام حسن مجتبی ع معروف به سایت خیبر می آمدند ولی اگه مادر من اطلاع پیدا می کرد و همراه آنها می آمد محال بودکسی بتواند او را به شهر برگرداند
ازموقعی که به جبهه اعزام می شدم تا زمان برگشتن ما به مرخصی مادرمان نگران بود و کل خانواده هم از این نگرانی رنج می بردند و به قول معروف اوقات همه تلخ بود به طوری که پدرمان که از رفتن من به جبهه رضایت کامل داشت مرتب با مادر بگو مگو داشت.
آن موقع ما در منزل تلفن نداشتیم مادر بیرون از خانه می رفت و هرکه را سرخیابان ، کوچه یا مسجد می دید اولین سوالش این بود: پسر مرا ندیده اید؟
روی ماشین لندور قدیمی تبلیغات سپاه چند بلندگو نصب بود و برای تجمعات اعزام یا تشییع شهدا را از طریق آن اعلام می کرد ، مادر با اصرار انها را مجبور می کرد پشت میکروفن بلندگو اعلام کنند کسی پسر من را در جبهه ندیده است؟
به خاطر شرایط جبهه و همچنین ترس از ممانعت مادر از اعزام مجدد خیلی دیر به مرخصی می آمدم ، هر بار که اعزام می شدم او به طریقی بود خود را به محل اعزام در مقر بسیج یا سپاه می رساند تا موقعی که از شهر خارج می شدیم در یکی از روزهای بارانی که کوچه و خیابانها را آب فرا گرفته بود پیاده ازمنزل تا درب سپاه که مسافت زیادی هم بود پیاده به راه افتاده و چند ساعتی هم کناردرب سپاه پاسداران می نشست و همه بچه هم اور را می شناختند تا زمانی که ماشین های اعزام به راه می افتادند و او به طرف خانه برمیگشت …
خلاصه کلام این که پدران و مادران رزمندگان در جبهه اگر نگویم بیشتر ولی کمتر از فرزندان آنان که در خط مقدم به جهاد پرداختند نقش نداشتند و به خصوص در دوران موشک باران شهرها با وجود رعب و وحشت ایجاد شده اما به عشق فرزندان در منازل می ماندند تا مبادا با برگشت فرزندان از جبهه پشت در بسته بمانند ؛ یاد همه پدران و مادران به عنوان کسانی که با اخلاص و مظلومانه ثمره بوستان زندگی خویش را برای اعتلای دین و وطن به مصاف خصم فرستادند گرامی باد.
#عبدالصاحب_مرائی
#ایثارگران
#پدران_مادران_ایثارگران
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اولین زمستان جنگ (6)
راوی : یوسف متانت

......از آنطرف بیسیم هم صدای تکبیر و خوشحالی افراد توپخانه شنیده می شد.
بالاخره اگه لودر منهدم نشد ، محل تجمع نیرو یا سنگرهای فرماندهی شان منهدم گردید.
آفتاب در حال غروب کردن بود.
بدستور فرمانده گروه قایق روشن شد و از ما خواست که سوار شویم. قرار بر این شد که تا محلی از رودخانه که نزدیک محل استقرار نیروهای دکتر چمران بود رفته و در آنجا نیروهای خودشان را پیاده کرده و سپس ما دو نفر را به سوسنگرد رسانده و بعداً نیروهای خودشان را به محل سنگرهای خودشان برسانند.
بعد از نیم ساعتی که حالا هوا کاملاً تاریک شده بود در محل انشعاب رودخانه کرخه به سوسنگرد و بستان ، نیروها را پیاده و ما دو نفر را بعد از چندین دقیقه در محلی که صبح سوار قایق شده بودیم ، پیاده نمود.
بعد از خدا حافظی از قایق ران و رسیدن به خشکی ، متوجه شدیم که تعدادی از نیروهای خودی ، م…
از اینکه سالم برگشته و در جمع دوستان بودیم احساس رضایت و خوشحالی می کردیم و خدا را شاکر که دیگر بار صحیح و سالم دور هم هستیم.
آن شب نیز من مثل شبهای گذشته به نوبه خودم نگهبانی دادم . ولی مصطفی به دلیل آسیب و درد پا نتوانست سر پست حاضر شود که دو ساعت نگهبانیش سر شکن شد سر بقیه دوستان.
دو روز بعد مجدداً صدای لودر لعنتی بلند شد و این بار نیز از طرف فرماندهی سپاه سوسنگرد ، من و مصطفی به همراه تعداد دیگر از نیروهای سایر شهرها ، ماموریت داده شد که لودر را شناسایی و منهدم کنیم.
ولی این بار نه از پشت سر و دور زدن نیم قوسی دشمن ، بلکه از روبرو و نفوذ به کوچه ها و منازل حدفاصل ما و عراقی ها، البته بعد از گذشتن از رودخانه و باز هم قایق و باز هم کشیدن سیم بکسل.
صبح زود صبحانه معمولی هر روز که نان و پنیر وچای بود خوردیم و به محل استقرارقایق رسیدیم…
ادامه دارد.....
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
سفیر pinned Deleted message
شجاع و بی ریا (1)
راوی : نوذر یوسفی
سال 1366روز های اول تشکیل گردان امام حسین ع در لشکر 7 حضرت ولیعصر عج بود لبه های چادر را بالا زده و داخل آن نشسته بودم ، دیدم یک نفر کنار درب چادر با یک وضعیت نا مناسب (پیراهن نظامی روی شلوار و کثیف . پوتین های خاکی با بندهای باز ، موهای سر و صورت ژولیده ) آمد و پس از سلام و علیک و احترام های معمولی اظهار داشت که من غلامعباس مرادی اصل پاسدار وظیفه هستم و به شما معرفی شده ام ؛ از لهجه شیرینش علیرغم اینکه چندین دندان در دهان نداشت متوجه شدم که بچه بهبهان است . پس از چند تا سئوال و جواب گفتم که چرا شما را به گردان های بهبهان معرفی نکردند به خاطر داشتن نیرو و پر شدن سهمیه از طرف پرسنلی به گردان شما معرفی شدم .
با تحقیق و جستجو که در زمان جبهه از ابتدایی ترین اقدامات برای پذیرش هر فرد بود متوجه نکات ارزشمندی در سابقه وی در جبهه شدیم اول این که قبل از این که به عضویت پاسدار وظیفه در بیاید با عضویت بسیجی در جبهه ها حضور داشته و در عملیات های متعددی از جمله بدر . والفجر 8 .والفجر 9 .کربلای 5 و ماموریت های پدافندی شرکت نموده و در عملیات کربلای پنج با شجاعت و شهامت این عزیز و چند تن دیگر پیکر چندین تن از شهدا که در نهر جاسم به جا مانده بود به عقب انتقال داده شدند و در طی همین عملیات کربلای 5 از ناحیه کتف مورد اصابت ترکش قرار می گیرد و پس از بهبودی نسبی به گردان بر می گردد.
ایشان به یکی از دسته ها معرفی و بکار گیری شد ، او تحت فرماندهی سردار بسیجی شهید جاوید الاثر غلامحسین سلیمانی بود و از آنجا که نسبت به نیروهای تحت امر خود شدیداً احساس مسئولیت می کرد و آنها را از لحاظ اعتقادی و اخلاقی پر بار می ساخت غلامعباس مرادی اصل نیز شدیداً مجذوب فرمانده خود شده بود و همراه دیگر نیروهای تحت امر نسبت به واجبات ، نوافل و مستحبات و پرهیز از محرمات حساسیت نشان می داد . از آنجا که رفتار خوبی با سایر نیروها داشت خیلی زود با تمام نیروها جوش خورد و رابطه صمیمی بر قرار کرد و در این مدت مورد ارزیابی قرار می گرفت . با گذشت زمان گردان در منطقه عملیاتی نصر4 تیر ماه 1366 حضور پیدا کرد و پدافندی قسمتی از منطقه را بر عهده گرفت . در این ماموریت با توجه به ارزیابی و سابقه حضور در جبهه و تجاربی که از غلامعباس حاصل شده بود پاسبخشی قسمتی مهم از منطقه پدافندی به وی واگذار گردید.
در تمام مدت ماموریت و بنا به در خواست خودش پاسبخشی از غروب آفتاب تا طلوع آفتاب یک سره بر عهده می گرفت و در تمامی این مدت به کلیه نگهبانی ها و سنگرها و کمین سر کشی می کرد و سهم بزرگی در این ماموریت بر عهده داشت و الحق که زحمات و بی خوابی های فراونی را تحمل کرد . در منطقه عملیاتی نصر چهار پس از تثبیت خط پدافندی شهیدی کشف و شناسائی شد که با زحمات بسیار زیاد توسط غلامعباس پیکر شهید به معراج الشهدا منتقل گردید ؛ شهید تفحص شده اعزامی از مشهد مقدس بود که در عملیاتی که حدود ده ماه قبل از نصر چهار بود شهید می گردد و زمان تفحص و هنگام انتقال خون تازه ای از بدن مطهرش خارج می گردد گویی تازه به شهادت رسیده است .
#غلامعباس_مرادی_اصل
#گردان_امام_حسین_رامهرمز
#عملیات_نصر4
#عملیات_نصر8
#ارتفاعات_گرده_رش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شجاع و بی ریا (2)
راوی : نوذر یوسفی
غلامعباس در ماموریت بعدی گردان که در شهریور ماه در منطقه عمومی عملیات کربلای 5 در شلمچه حضوری موثرتر داشت و خیلی بیشتر از ماموریت گذشته فداکاری و جان فشانی نمود . شهید در این ماموریت هم پاسبخشی تمام خط را از غروب تا طلوع آفتاب به عهده داشت و سنگر استراحت خود را در محلی که ما به آن انگشتی می گفتیم و محل نیروهای کمین که کمترین فاصله با دشمن بعثی داشت قرار داد ( فاصله کمین ما تا خط مقدم دشمن حدود 25 متر بود که حد فاصل اروند صغیر بود ) و محل خواب او معمولا برانکاردی بود که کنار سنگر استراحت نیروهای کمین قرار داشت .
مرادی اصل در تمام مدتی که گردان در حال ماموریت بود خالصانه وعاشقانه و بی ریا در خط اول حضور داشت و این در صورتی بود که یکی از گروهان های گردان در عقبه بود و نیروها به صورت مداوم جهت استراحت جابجا می شدند ولی غلامعباس حاضر به جابجائی نشد تا اینکه ماموریت گردان به اتمام رسید و قرار شد گردان دیگری خط را از ما تحویل بگیرد و در این جا وی قبول کرد که یک شب دیگر برای توجیه نیروهای جدید در خط بماند . گردان پس از تحویل خط به عقبه و پادگان برگشت و نیروها به مرخصی رفتند وچند روز بعد او با یک دستگاه موتورسیکلت گردان که در خط جا مانده بود تا رامهرمز آمد ولی متاسفانه بجائی که از طرف مسئولین مورد تشویق قرار گیرد توبیخ شد .
بعد از ماموریت پدافندی گردان با سایر گردان های دیگر لشکر به سنندج و پادگان حضرت محمد رسول الله ص منتقل شدند در این زمان خدمت سربازی غلامعباس به اتمام رسیده بود و او بصورت آزاد و بسیجی در گردان حضور داشت تا اینکه به گردان حضرت امیر المومنین ع ماموریت شرکت در عملیات نصر 8 در منطقه عمومی ماووت ارتفاعات گرده رش ابلاغ و غلامعباس با چند نفر دیگر از بسیجیان شامل علی یار تاراج ، ولی الله سر مکث و غلامحسین سلیمانی از گردان امام حسین ع به گردان حضرت امیرالمومنین ع مامور و و با آنها راهی شرکت در عملیات نصر 8 می شوند .
در تاریخ1/9/66 گردان حضرت امیر وارد معرکه جنگ و عملیات شده و پس از درگیر شدن با دشمن بعثی و به نمایش در آوردن ایثار و از خودگذشتی در یک نبرد نابرابر و پس از گرفتن تلفات بسیاری از دشمن در نهایت غلامعباس مرادی اصل نیروی گردان حضرت امام حسین ع به شهادت که آرزوی هر انسان آزاده ای هست می رسد و نامش تا ابد بر تارک تاریخ به یاد گار می ماند .
#غلامعباس_مرادی_اصل
#گردان_امام_حسین_رامهرمز
#عملیات_نصر4
#عملیات_نصر8
#ارتفاعات_گرده_رش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اولین زمستان جنگ (7)
راوی : یوسف متانت

.......از آنطرف بیسیم هم صدای تکبیر و خوشحالی افراد توپخانه شنیده میشد.
بلاخره اگه لودر منهدم نشد ، محل تجمع نیرو یا سنگرهای فرماندهیشان منهدم گردید.

آفتاب در حال غروب کردن بود.
بدستور فرمانده گروه قایق روشن شد و از ما خواست که سوار شویم. قرار بر این شد که تا محلی از رودخانه که نزدیک محل استقرار نیروهای دکتر چمران بود رفته و در آنجا نیروهای خودشان را پیاده کرده و سپس ما دو نفر را به سوسنگرد رسانده و بعداً نیروهای خودشان را به محل سنگرهای خودشان برسانند.

بعد از نیم ساعتی که حالا هوا کاملاً تاریک شده بود در محل انشعاب رودخانه کرخه به سوسنگرد و بستان ، نیروها را پیاده و ما دونفر را بعد از چندین دقیقه در محلی که صبح سوار قایق شده بودیم ، پیاده نمود.
بعد از خدا حافظی از قایق ران و رسیدن به خشکی ، متوجه شدیم که تعدادی از نیروهای خودی ، منجمله فرمانده سپاه سوسنگرد در ساحل رودخانه حضور دارند. و از پیاده شدن ما از قایق تعجب کردند.

فرمانده گفت : ما همه اش نگران وضعیت شما دونفر بودیم .زیرا که آن شش نفر همراه شما عصر به مقر برگشته و احتمال کشتن شدن شما را در اثر گلوله های خمپاره دادند. و ما فقط احتمال کمی برای زنده ماندنتان میدادیم .و فقط ساحل روبرو را نگاه میکردیم که شما را پیاده ببینیم.

بعد از روبوسی و ابراز خوشحالی از زنده بودنمان توسط فرمانده ، از طرف دیگر دوستان حاضر در ساحل رودخانه نیز مورد تشویق و خوشامد گویی قرار گرفتیم.

وقتی که گزارش هدف قرار دادن نیروهای دشمن را توسط گروه دکتر چمران به فرمانده دادم ، ایشان هم ضمن تایید شنیدن صدای آمبولانسها و گزارش دیده بانها مستقر در آن سمت رودخانه ، با تشویق
ابراز خوشحالی از این اتفاق از بچه های بهبهان با گرمی و حرارت خاصی یاد کرد .

یکی دو نفر از همراهان صبح هم آمده بودند. و وقتیکه که ما را زنده دیدند تعجب کردند، که با اینهمه آتش تیربار و خمپاره هنوز زنده ایم.

از او راجع به کار خودشان سوال کردم که :
شما وقتی از ما جدا شدید کجا رفتید و چه کار کردید؟
گفت:
بعد از طی مسافتی که بحالت سینه خیز و نشسته به جلو حرکت کردیم ، در وسط زمینهای کشاورزی کانال آب بزرگ و عمیقی پیدا شد. وارد کانال که شدیم ، از دید و تیر عراقیها در امان ماندیم . ولی دیگر حال و رمقی برایمان جهت جلو رفتن باقی نمانده بود. و از طرفی آفتاب هم داشت غروب میکرد ، با دوستان مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم که به سمت سوسنگرد برگردیم.

بعد از خدا حافظی از فرمانده و سایر برادران حاضر در ساحل به سمت سنگرهای خودمان به راه افتادیم.

به محض رسیدن به سنگرها، چنان از طرف بچه های گروه مورد استقبال و گریه و زاری قرار گرفتیم که خستگی آن روز را کلاً فراموش کردیم.

بعضی از همرزمان چنان ما را در آغوش گرفته و گریه میکردند که قلم از توصیف آن لحظات عاجز است.
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
واقعیتی به نام جنگ

جنگ پدیده ای است به قدمت تاریخ حیات بشر؛تا هنگامی که گروههای مخالف با هدف ها و سیاست های متضاد وجود دارد و تا هنگامی که نیروهای مسلح وسیله تامین سودمندی و ابزار پیشبرد مقاصد سیاسی باشد جنگ وجود دارد .
جنگ برای هر دولتی اهمیت دارد و نه تنها به عنوان یک سلاح مطلوب به شمار میآید بلکه در آخرین مرحله به عنوان تنها سلاح استفاده میشود به عبارتی جنگ وسیله ای است نهایی که دولت ها با کمک آن خواسته های خود را عملی می کنند. تاریخ جنگ با تاریخ تسلط انسان بر زمین برابر است و هدف آن غالبا گسترش ارضی بوده و تا نابودی دشمن ادامه می یافته است.(جنگ پدیده ای است به قدمت تاریخ حیات بشر)
تا زمانی که ملتها وجود دارند به تنظیم قوائد و قوانین در روابط بین الملل خود و دیگرانند که این همان سیاست است.اگرجنگ ادامه این روابط متقابل باشد پس چیزی طبیعی است و در آن صورت دیگرجنگ در مقابل صلح نخواهد آمد بلکه به مثابه تداوم سیاست خودنمایی خواهد کرد اگر چه در طول تاریخ از بیان جنگ به عنوان یک عمل مستقیم احتراز جسته اند.
#هنر_جنگ
#جنگ
#جنگ_سیاست
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Forwarded from اتچ بات
‍ به هم خوردن توازن قوا در جنگ عراق علیه ایران : (6)
چهار ماه نفس گیر و جهنمی
نجف زراعت پیشه

#سقوط #هواپیمای مسافری #ایرباس ایران و خواب خرگوشی نهادهای حقوق بشری :
در تاریخ 12/04/1367 به ناگاه خبر از محو شدن هواپیمای ایرباس ایرانی که از فرودگاه بندرعباس به آسمان به مقصد دوبی برخاسته بود همه را شوکه کرد ، لحظاتی بعد ابعاد فاجعه روشن شد که ناو هواپیما بر وینسنس به عنوان گران ترین کشتی جنگی جهان با قابلیت هدف گیری 200 شی و برخورداری از بهترین تجهیزات و تکنولوژی روز با موشک آن را هدف قرار داده و و به همراه 290 مسافر بین المللی گناه به اعماق خلیج فارس فرستاد و باعث شد که شوک قوی به مردم و مسئولین ایران وارد شود.
همه در تعجب بودند چرا ؟؟؟؟
اما سکوت سازمان ملل و بسنده نمودن به اظهار تاسف از این حادثه بیشتر وجدان های بیدار را به درد می آورد اما ظاهراً آمریکا از این حربه و ضربات احتمالی در آینده قصد پایان دادن به جنگ عراق و ایران و تامین امنیت خلیج فارس و امنیت انرژی را داشت چرا که هنگامی که دکتر ولایتی وزیر خارجه ایران در جلسه شورای امنیت حضور داشت ، بوش معاون رئیس جمهور آمریکا خطاب به ولایتی در تاریخ 23/4/67 گفت :
آقای وزیر به شما می گویم بین پایان جنگ یا تقابل با ما باید یکی را انتخاب کنید ؛ اگر شما جنگ را ادامه نداده بودید این اتفاق ها نمی افتاد و ادامه داده بود.

تشکیل #دادگاه #تخلفات #جنگی :
در 12/5/67 حکم امام برای آقای #رازینی مبنی بر تشکیل دادگاه تخلفات جنگی و برخورد قاطع با متخلفین و اجرای اشد مجازات صادر شد امری که ضرورت آن به شدت احساس می شد.


http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
نوحه سرایی برای شهید زنده
راوی : عبدالصاحب مرائی
درجبهه های حق علیه باطل عزاداری خامس آل عبا و اهل بیت جایگاه ویژه ای داشت و بعد از فراغت از آموزش های نظامی و عقیدتی بخش زیادی از زمان به مناسک معنوی شامل نماز جماعت ، ادعیه و زیارت های وارده و در ادامه آن به برپایی عزاداری می گذشت که نقش بالایی در تقویت روحی و آمادگی بچه های رزمنده داشت.
رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که اغلب از بهبهان ، آقاجاری ، امیدیه و سایر شهرهای جنوب بودند از نوع خاصی عزاداری سنتی دایره وار با حس و حال خاص خود داشتند که هنگام برپایی آن رزمندگان سایر استان های جمعی یگان به دور آنها جمع شده و برخی نیز به درون صف های عزاداری می پیوستند .
شیوه عزاداری به این گونه بود که رزمندگان تیپ از محل استقرار گردانها و واحدها به صورت صفوف چهار نفره منظم در حالی که با دست چپ کمر نفر مجاور خود را می گرفت به صورت حرکت تند در حال که با دست راست به سینه می زدند و جواب نوحه ها را می دادند با هماهنگی جلو دارهای دسته عزا وارد حسینیه و محل تعیین شده برای عزاداری شده و آماده اجرای مراسم اصلی عزاداری در آنجا می شدند .
مداحان اهل بیت نیز به نوبت نوحه هایشان را خوانده و شور و احساساتی وصف ناپذیر در این برنامه ایجاد می شد که دیدن صوت و تصویر آن پس از سه دهه از گذشت دفاع مقدس هنوز اشک را بر چهره یادگاران آن مراسم ها جاری می سازد ؛ در حقیقت شور و انرژی خود را در عزاداری تخلیه نموده و در پایان نیز همه دور هم نشسته و نوحه (سه سنگ و روح الله صل الله) توسط میدان دار عزاداری خوانده و در اینجا شدت وسنگسنی سینه زنی و جواب نوحه ها باعث تکان خوردن در و دیوار حسینیه و رسیدن نوای آن تا دور دست ها می شد و چه رزمندگانی که در گوشه و کنار تا زمان طولانی بعد از پایان برنامه عزاداری در گوشه و کنار از شدت تاثر و گریه و ناله بر روی زمین مشاهده می شد که در شب های منتهی به عملیات به اوج خود می رسید.
تیر ماه 1365 بود و عراق در راستای استراتژی دفاع متحرک به دلیل ناکامی در بازپس گیری فاو به نقاطی از جبهه ها حمله نموه و برخی مناطق را به تصرف خویش درآورده بود یکی از این مناطق شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان بود و برای بازپس گیری شهر مهران بلافاصله برخی یگان ها از جمله تیپ 15 امام حسن مجتبی ع را به منطقه عملیاتی انتقال داده و در عملیات آزاد سازی مهران و مناطق پیرامونی آن شرکت داشتند و در این بین تعدادی از نیروها نیز به شهادت رسیده یا زخمی شده بودند.
وقتی از خط مقدم به عقبه تیپ در منطقه صالح آباد برگشته و در چادرها مستقر شدیم به خاطر شهادت تعدادی از همرزمان همه مغموم و ناراحت بودیم و یکی ازدوستان به نام امیرکریمی که از ناحیه پیشانی و ناحیه گیجگاهی ترکش خورده و او را به عقب و مراکز درمانی منتقل کرده بودند و لحظاتی بعد خبر شهادت او را به جمع بچه رساندند ؛ وقتی همه یقین پیدا کرده که او شهید شده در همان شب مراسم عزاداری برای شهدا برگزار شد که در آن مراسم زنده یاد مهدی حق پرست و من نوحه خوان مراسم بودیم که در آن نوحه ای برای ذکر یاد دوست شهیدمان خوانده و همه در فراق وی گریسته و عزاداری نمودیم و بعد از نیزشام غریبان برای شهدا برپا نمودیم.
به دلیل تثبیت وضعیت شهر مهران و نیاز نیروها به تجدید قوا و استراحت چند روز به نیروها مرخصی داده که در آنجا با ناباوری خبر سلامتی دوست عزیمان را شنیدیم و از صمیم دل بابت این اتفاق خدای بزرگ را سپاس گفتیم در عین این که از بابت نوحه خوانی و عزاداری برای زنده شهید یا شهید زنده خندان و نقل مجالس شده بود .
#عزاداری
#فرهنگ_جبهه
#عملیات_کربلای1
#امیر_کریمی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
خاطره ای ماندگار از ایستاده در غبار
راوی : جهانگیر مرادیان
مدتی قبل از عملیات فتح المبین در آخرین اعزام از شهرستان بهبهان نیرویی به استعداد یک گروهان ازبهبهان به سمت اهواز انجام شد .
غروب بود درخوابگاه گلستان جای گیر شدیم.
اتاقها شامل تخت های دوطبقه بود.شب نادر درخشنده (شهید) روی تخت طبقه بالا خوابید ؛ نصف شب بود که با صدای مهیبی ازخواب پریدیم فکر کردیم بمباران دشمن بوده یا زلزله شدید......
اما دیدیم نادر درخشنده از طبقه بالای تخت به روی زمین افتاده و جالب این بود که از خواب هم بیدار نشد. .
آن شب بخیرگذشت ....
فردا بعد از ظهر به سمت جبهه شوش معروف به شهر شهیدان گمنام حرکت کردیم .
نیروها را به چند دسته تقسیم نمودند. دسته ما عبارت بود از پاسدارروشن بین فرمانده دسته ، شهید نورا...مسیح پور، زنده یاد احمد خیرخواه ، زنده یاد قدرت بابایی ، زنده یاد سیدغالب تیمار، قدرت ا...دهدشت(اخلاص نیا) ، حمیدرضا فرح بخش، نادردرخشنده ، یوسف زمانزاده ،یکی بود بچه بندر به اسم نوبخت و تعدادی دیگرکه نامشان را فراموش کرده ام. من هم معاون اقای روشن بین بودم .
شب در شهر شوش بودیم شبی که آتش توپخانه زیادی روی شهر ریخته شد.
روز بعد هر دسته ای را به یک تیپی فرستادند و دسته ما هم به تیپ 27 محمدرسول ا... ص مامور شد.
دسته خوبی بود با وجود نورا.. مسیح پور و زنده یاد قدرت بابایی. لحظات تکرار نشدنی بود با شوخی های قدرت و نورالله.
صبح به سمت محور علی گره زد رفتیم ، تیپ 27 محمدرسول ا... در آن محور بود. .......
بعداز انجام ماموریت محوله در محور به پادگان دو کوهه برگشته و در آن جا معاون حاج احمد متوسلیان فردی بود بنام دستواره که با بچه های بهبهان بسیار صمیمی و خوش رو بود و به همین سبب دژبانی پادگان دوکوهه را به ما سپرد .در این زمان غنایم و امکانات تیپ بسیار زیاد بود و ماموریت بچه های ما سخت و حساس بود اما ما طبق دستورالعمل ایشان به نحو احسن ماموریتشان را انجام می دادند. در این زمان برادر روشن بین را هم برای انجام کاری به ماموریتی دیگر فرستادند و ما بودیم پادگان دو کوهه و چند هفته ای که درآنجا ماموریت داشتیم و فرماندهان تیپ نیز رضایت کامل داشتند .
در طی این مدت چند برخورد کاری نیز با حاج احمد متوسلیان فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله ص داشتم آدم خوش برخورد ، جدی و مصممی بود و با روی گشاده تحویل می گرفت و در پایان ماوریت حاج احمد شخصا از نیروهای اعزامی بهبهان به سبب انجام درست ماموریت قدردانی کرده و حتی دربرگ پایان ماموریت بنام اینجانب قدردانی و موردتشویق قرار داد و از تک تک بچه های بهبهان صمیمانه سپاسگزاری کرد.
#احمد_متوسلیان
#جبهه_شوش
#رزمندگان_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شهادت یا زنده در اسارت : چرا این مشکل تا کنون حل نشده است؟
روزی که آقای متوسلیان با یک فروند هواپیمای ۷۴۷ بدون صندلی، پر از نیرو به فرودگاه دمشق آمد، من در دمشق بودم و از آن‌ها استقبال کردم و تا ساعتی که می‌خواست برای بازدید به جنوب لبنان برود همراهش بودم. من در سفارت کنار آقای [علی‌اکبر محتشمی‌پور] نشسته بودم که آقای متوسلیان به آن‌جا آمد؛ تقی رستگار هم همراهش بود. آقای سید محسن موسوی، کاردار ما در بیروت، هنوز نیامده بود. آقای متوسلیان گفت؛ «من می‌خواهم به اتفاق آقای موسوی به بیروت بروم.»

به ایشان گفتم: «نرو.» ایشان گفت: «نه، می‌خواهم بروم.» گفتم: «حاج احمد، من این‌جا فرمانده توام و به تو تکلیف می‌کنم نرو.» گفت: «خواهش می‌کنم این حرف را نزن. من می‌خواهم بروم. اجازه بدهید بروم!» گفتم: «من الان مصلحت نمی‌دانم. من اوضاع منطقه را می‌شناسم.» گفت: «برایم دعا کنید، من رفتم.»

رفتن همانا و گرفتار شدن همانا. تلاش بسیاری کردیم که از آن‌ها خبری به دست آوریم. اولین خبری که به دست آوردیم این بود که آن‌ها به دست گروه ایوی هبیقه و سمیر جع‌جع دستگیر شده‌اند. خبرهایی که اوایل می‌رسید این بود که وقتی جلوی آن‌ها را گرفته‌اند، دو نفرشان درجا کشته شده‌اند. ما می‌‌گفتیم اگر از بین آن‌ها کسی مقاومت کرده و شهید شده باشد، حتما اولی‌اش حاج احمد است. برای این‌که او آدم خاصی است که زیر بار زور نمی‌رود؛ ولی هیچ دلیلی پیدا نمی‌کردیم که آن‌ها شهید شده باشند. سال‌های اول، اتفاقا در مقطعی، یک آمریکایی را گرفته و به ایران آورده بودند. دولت سوریه به شدت فشار می‌آورد که ما نمی‌توانیم در مقابل آمریکا مقاومت بکنیم. زیرا این موضوع، که این آمریکایی از لبنان به سوریه و از سوریه به ایران منتقل شده، لو رفته است.

حافظ اسد، با توجه به کمک‌هایی که به ما می‌کرد، اصرار داشت این شخص را پس بدهیم. من نزد حافظ اسد رفتم و گفتم: «ما حاضریم این آمریکایی را با چهار اسیر خودمان مبادله کنیم.» تقریبا چهار ماه طول کشید. آقای حافظ اسد همه اطلاعات امنیتی سوریه را در اختیار من گذاشت؛ در آن‌جا چند استخبارات وجود داشت: استخبارات عسگری، استخبارات مدنی، استخبارات قومی، استخبارات کل. در راس همه آن‌ها شخصی به نام احمد دیاب از رده‌های بالا بود. ایشان در ارتباط با من قرار گرفت. او بعد از چهار ماه آمد و گفت: «هر چهار نفر کشته شده‌اند و دیگر وجود ندارند.»... به همان حرف قانع نشدیم.

دیپلمات های اسیر در چنگال فالانژهای لبنان

در موارد دیگری هم که در لبنان معاوضه می‌شدند، تا جاهایی رفتیم، ولی خبرهایی که درباره زنده بودن آن‌ها آمده مستند نیست. مثلا از قول چهار اسیر لبنانی که آزاد شده بودند، خبر آوردند که آن چهار اسیر آن‌ها را دیده‌اند. وقتی رفتیم و با آن اسرای لبنانی آزادشده صحبت کردیم، گفتند: «ما چنین حرفی نزده‌ایم.» یا مثلا می‌گویند که صدایی از سلول بغلی شنیدیم؛ وقتی می‌پرسیم که آیا دیده‌اید؟ : «نه، ندیده‌ایم.» لذا با شناختی که از روحیه حاج احمد داشتیم، اطمینان داشتیم که ایشان حتما مقاومت می‌کرده. همچنین مدرکی نداریم که آن‌ها را به اسرائیلی‌ها تحویل داده باشند. وقتی سمیر جع‌جع آزاد شد، به سراغش رفتند. او هم گفت که گروگان‌ها همان موقع کشته شده‌اند. اما این حرف هم قابل اعتماد نیست. بنابراین ما اطلاعات دقیقی نداریم.

تاکنون هم در تلاشیم و هم در مذاکرات موضوع را مطرح می‌کنیم، ولی هنوز اطلاعاتی به دست‌مان نرسیده. دعا می‌کنیم که ان‌شاءالله آن‌ها زنده باشند.

منبع: برای تاریخ می‌گویم؛ خاطرات محسن رفیق‌دوست، به کوشش سعید علامیان، تهران: سوره مهر، چاپ اول، ۱۳۹۲، صص ۲۲۷-۲۲۹
#احمد_متوسلیان
#صلح_برای_جلیله
#محسن_رفیقدوست
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46