سفیر
209 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
https://rizy.ir/sd2L
سفر به سرزمین وحی (11)
نجف زراعت پیشه
گروه ۵۰ نفری مردان کاروان در نمازخانه باقی مانده که با رسیدن اتوبوس ها ساعتی بعد منتقل شود و دلیل معطلی این اتوبوس‌ها که ناشی از شرایط شهر مکه در جهت انتقال چند میلیونی حجاج همه کشورها ظرف چندین ساعت محدود و ترافیک وحشتناک خیابان های مکه به سمت سرزمین عرفات بود باعث شد تا دو ساعت به حالت آماده باش در هتل به این حالت انتظار بمانیم و تنها بین اتاق‌ها ، نمازخانه و لابی هتل در تردد باشیم.
هنوز استرس و اضطراب را می شد در چهره برخی احساس نمود ، البته حق می دادم چون این جمعیت سه میلیونی در یک فضای محدود و با توجه به گرمای مرداد ماه چنین حالتی را ایجاد کرده بود و تجربه تلخ سرزمین منا و کشته شدن تعداد زیادی از حجاج در سال 1394 نیز به این امر دامن می زد. تعدادی از حجاج کاروان ما و تعدادی از رامهرمزی ها با اتوبوس های محدودی که آمده بودند عازم شدند و تنها ما مانده بودیم . هنگام غروب دستور جمع شدن مجدد در لابی هتل را دادند یعنی دقیقاً ساعت ۱۶ و ۳۰ دقیقه گروه ۳۱ نفره نفره ما به نمازخانه آمده که با ذکر تلبیه (لبیک اللهم لبیک ) آماده حرکت شدیم اما باز هم اتوبوس نیامد ؛ لحظات سختی بود و صبر و انتظار بسیاری را بی طاقت نموده بود ، مجدداً هنگام نزدیکی به غروب آفتاب بود که به لابی هتل فراخوانده شدیم اما مجددا اتوبوس نیامد ؛ با سر داده شدن اذان مغرب نماز جماعت مغرب و عشا در لابی هتل به امامت حاج آقا سجادیان برگزار شد و پس از آن سوار بر اتوبوس های مسقف شدیم زیر با فرا رسیدن شب و تاریکی هوا نیازی به اتوبوس مکشف و روباز نبود ، در اتوبوس ما تعدادی از زائران و حجاج کاروان اندیمشک نیز حضور داشتند .
به سمت سرزمین پر رمز و راز عرفات به حرکت در آمدیم مسیری که هر چند طولانی نیست اما به دلیل ترافیک سنگین ناشی از نقل و انتقال حجاج چند ساعت به طول کشید یعنی مسیر ۱۸ کیلومتری هتل تا عرفات ۱۲۰ دقیقه طی شد ، در بین راه اصلاً امکان توقف و ایستادن برای هیچ کاری نیست یعنی شما در اذحام اتوبوس ها قفل بوده و به محض حرکت باید شما هم به جلو رفته و پیاده شدن به هر دلیلی ممکن است سبب جا ماندن از کاروان شود ، یکی از حجاج در این مدت به شدت در حال استفراغ بود که شرایط سخت این لحظات واقعی نشان از در پی بودن اعمال سخت در روزهای آینده و پیشرو بود.
با ورود به منطقه عرفات مقابل ورودی یکی از فرازهای منطقه حجاج ایرانی پیاده شده و پس از کمی معطل معطلی منتظر آمدن حاج حجت الله مصفر یا مهران اسدیان خادمان کاروان برای راهنمایی به سمت محل استقرار کاروان شدیم و با حضور آنان در حالی که گرما و شرجی هوا خفه کننده بود به سمت چادر عرفات متعلق به کاروان به راه افتادیم ، در محدوده حجاج ایرانی و فضای اختصاص داده شده به دلیل محدودیت چادرها با فاصله کم برپا شده بود و مین امر تردد را کمی مشکل نموده بود و باید با دقت از راهروهای ایجاد شده عبور می نمودیم، مه دغدغه من در این شرایط سرویس های دستشویی با این همه جمعیت بود ، با رسیدن به محل استقرار کاروان مشاهده نمودیم دو چادر به کاروان ما اختصاص یافته چادر زنان کاروان که در سمت راست و چادر مردان کاروان که در سمت چپ واقع شده بود ؛ چادرهای اختصاص داده شده بزرگ و ۱۲۰ نفره بود که درون آن سیستم تهویه کننده بزرگ از نوع کاندیشن ایستاده بود تا شرایط گرمای شدید منطقه برای حجاج قابل تحمل تر شود این شرایط همه برای حجاج این سال برای گذر از شرایط روانی ناشی از حج خونین 94 ایجاد شده بود چرا ه همه سفر حج از استارت زدن ثبت ام تا لحظه پایانی آن تحت الشعاع حادثه منا قرار گرفته بود و در صورت وقوع یک اتفاق ساده دیگر می توانست به شدت این سفر حج را در ادامه و حتی برای سال های بعد دچار مشکل سازد لذا ترتیبات خاصی در طی مراسم حج و به خصوص در ایام سه روزه تشریق (عرفات ، مشعر الحرام و منا) برای جلوگیری از اتفاقات و گرمازدگی حجاج پیش‌بینی شده بود.
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_11
#ایام_تشریق_عرفات
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/VoktW
سفر به سرزمین وحی (12)
نجف زراعت پیشه
در چادر ما ۱۲۰ نفر اسکان یافته بودند که ۸۰ نفر از مردان کاروان دکتر مظفری و ۳۵ نفر از کاروان حجاج اندیمشک استقرار یافته بودند آن قدر جا کم بود که ساکها با فاصله سانتی متری در کنار هم چیده شده بود و در حقیقت با توجه به پوشش احرام و جای کم و گرما باید ۲۴ ساعت در این شرایط به سر می بریم ، شام آن شب در عرفات برنج و تن ماهی بود که با توجه به گرمای هوا به سختی و اجباری صرف شد اما بعد از آن با یک لیوان چای لیوان چای جبران شد ؛ گوشه سمت راست در ابتدای چادر به تدارکات کاروان اختصاص داده شده بود که خدمه کاروان سعی در انجام امور خود را با تمام وجود داشتند که در همین لحظات بود که که انسان به سختی کار مدیر و خدمه کاروان واقف می‌شود در زمانی که همه در حال استراحت بودند مدیران و خدمه کاروان بی وقفه در فکر آسایش و تامین نیازمندی‌های حجاج کاروان بودند و ارزشی که این تامین نیازهای حجاج برای سفر معنوی و الهی که فقط خداوند می تواند اجر آن را محاسبه نماید.
ساعتی از زمان استقرار در چادر نگذشته بود که به فکر رفتن به محوطه منطقه عرفات و همچنین بالا رفتن از کوه جبل الرحمه افتادیم لذا با هماهنگی برخی از دوستان و برای این که فضای کاروان برای رفتن یکباره ملتهب نشور یک به یک به سمت پشت چادر و دور شدن از محوطه کاروان راه افتادیم که یک دفعه دکتر مظفری روبروی ما ظاهر شد و از مقصد ما سوال کرد که گفتم : می رویم گشتی در محوطه عرفات بزنیم چرا که اگر هدف اصلی را گفته بودم حتماً از رفتن ما و سایر دوستان ممانعت می‌کرد ، به همراه برادران شهامت ، اکبری ، درویش پسند، عوضیان ، دکتر فرنیا و ... هفت هشت نفری بودیم که حرکت را آغاز کردیم ، از خیابان استقرار حجاج ایرانی گذشته و وارد مسیر چادرهای مستقر در عرفات از کشورهای دیگر شدیم ؛ گویی تمامی اقوام و نژادهای انسانی در دنیا را در یک برش مقابل خود می دیدیم ؛ یک زائر تهرانی نیز در بین راه به ما پیوست و شروع به بالا رفتن از کوه نمود.
از دور کوه جبل الرحمه مثل پارچه سفیدی در دل شب نمایان بود چرا که تعداد زیادی از حجاج با لباس احرام در سرتاسر کوه آن را تبدیل به صفحه سفیدی کرده بودند که انسان از دیدن آن لذت می برد ؛ خدایا اینجا جایی است که مولا و مقتدایمان حسین بن علی ع در پایین کوه نماز گذارده و با خلوص و حالتی وصف ناپذیر دعای پررمز و راز عرفه را زمزمه نموده است ؛ چه رمز و رازی در این صحرا نهفته که ماندن در این ساعات را در آن و استغفار نمودن با پاک شدن انسان از گناهان دانسته گویی که تازه متولد شده است ؛ این زمان و مکان موهبتی است که نصیب حجاج بیت الله الحرام می شود و خدا کند بتوانیم از آن به نحو احسن محافظت نماییم .
کوه جبل الرحمه که روحانی کاروان اندیمشک من و بسیاری از حجاج را از رفتن به سمت آن منع کرده بود و ما هیچ گاه راز و علت و یا جواب قانع کننده ای دریافت نکردیم و سبب سوالات زیادی در ذهن ما شده بود ، براستی مگر اباعبدالله الحسین علیه السلام دعای عرفه را پای این کوه بیان نکردند ؟ مگر اینجا محل استجابت دعا نیست؟ مگر ...؟؟؟ به هر حال ما از کوه بالا رفته و شاید دلیل منع کردن احداث سکوی بتونی در بالای کوه باشد که طی دهه‌های اخیر در بالای کوه ساخته شده باشد و برخی حجاج از سر بی اطلاعی برای زیارت و یا بوسیدن آن به بالا می‌روند ؛ نسیم خنکی در حال وزیدن بود و به نسبت محل استقرار در چادرها شرایط بهتری داشت اما با توجه به نیاز به حضور سریع در چادرها برای توجیه شدن یا موارد دیگر بعد از گرفتن چند عکس و فیلم به سمت پایین حرکت نمودیم و متاسفانه از سر ناآگاهی و با توجه به عجله یادم رفت که دو رکعت نماز در پای کوه و در اقتدا به مولا و مقتدایمان حسین بن علی ع بخوانم و حسرت من از این کار تا ابد همراه من است. در مسیر برگشت از جبل الرحمه به سمت چادرهای استقرار ایرانی ها و کاروان به دلیل شلوغی زیاد ابتدا راه را گم کردیم که با تلاش فراوان سرانجام راه را پیدا کرده و به درون چادر آمدیم در حالی که گرما بیداد می کرد و به دلیل فشردگی جایی برای استراحت نداشتم و باید با اعمال شاقه آن شب را به سر می بردیم .
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_12
#عرفات_جبل_الرحمه
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
safavi.JPG
57.5 KB
جاده شهید صفوی که 13 کیلومتر طول داشت در شمال غربی شهر خرمشهر در کیلومتر 15 جاده خرمشهر_اهواز و سه راه وحدت قرار دارد و این جاده را به دژ مرزی و جاده شهید کاظمی متصل می کند و در واقع محور اصلی عملیات کربلای 5 ، اصلی ترین و تنها مسیر در منطقه عملیاتی کربلای 5 بود و از ترافیک بالایی برخوردار بود. قرارگاه مهندسی صراط المستقیم که مدتی پس از آغاز جنگ به منظور بهره گیری از توان وزارتخانه ها و دولت در جنگ توسط وزارت سپاه به فرماندهی برادر محسن صفوی تشکیل شده بود در کنار این جاده مستقر شد که پس از شهادت محسن صفوی نام وی بر این جاده گذاشته شد
#عملیات_کربلای_5
#شلمچه_پنج_ضلعی
#جاده_شهید_صفوی
#معبر_آسمان
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/u3Jvs
پرواز در فجر (1)
گردان فجر جزء زبده ترین یگان های رزمی شهرستان بهبهان جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر عج به شمار می رود که سابقه آن به سال1361 در عملیات های بیت المقدس و رمضان برمی گردد . سال 1365 سال سرنوشت برای ایران بود و منطقه ابوالخصیب و سرزمین های واقع در شمال فاو تا جنوب بصره به عنوان عملیات آینده انتخاب و نیروهای گردان فجر آموزش های سخت و ویژه ای را در پلاژ اندیمشک و نواحی اطراف آن گذراندند که در بین آنها آموزش شیمیایی و رزم در شرایط هوای آلوده نقش ویژه ای داشت. گردان فجر در عملیات کربلای 4 در سوم دی 1365 قرار بود به عنوان نیروهای موج دوم بعد از شکستن خط دشمن در اروندرود ، آماده عبور از جزیره سهیل و ورود به منطقه عملیاتی در منطقه ابوالخصیب شوند که به دلیل عدم الفتح بودن عملیات کربلای 4 ،گردان فجر به پلاژ برگشته و روند آموزش ها با جدیت ادامه پیدا می کند .با آمادگی نیروهای سپاه پاسداران برای انجام عملیات کربلای 5 گردان فجر به منطقه گروهان پل منتقل شده و آماده انجام عملیات در پنج ضلعی شلمچه می شوند.
در 19دی ماه 1365 یعنی روز اول عملیات کربلای 5 ساعت 30/2 نیمه شب نیروهای گردان فجر شامل گروهان های حضرت ابوالفضل ع ،علی اکبر ع و قمر بنی هاشم ع از مقر گروهان پل به طرف منطقه عملیاتی حرکت داده شدند و ساعت شش صبح به جاده شهید صفوی معبر اصلی عملیات وارد می شوند . پس از خواندن نماز صبح دستور استقرار موقت نیروها در جاده شهید صفوی با رعایت کلیه اصول ایمنی و حفاظتی صادر شد. درون دژ واقع در جاده شهید صفوی سنگر های اجتماعی موقتی شبیه سنگر تانک ایجاد شده بود که درون هر یک از این برشها یک دسته از نیروهای گردان فجر جا گرفته بودند .
به واسطه خستگی شبانه و تاخیر در آمدن وسائط نقلیه برای انتقال به خط مقدم تعداد زیادی از رزمندگان گردان فجر درون کیسه خواب ها به استراحت پرداخته و برخی دیگر نیز به قرائت قرآن ،دعا و یا نوشتن و یا تکمیل وصیت نامه خویش پرداختند. در ساعت 7:30 تا 8 صبح چند فروند هواپیمای دشمن در ارتفاع پایین ظاهر شده و عقبه و خطوط دوم و سوم را به واسطه استقرار یگان های پشتیبانی،مهندسی ، فرماندهی، رادارها، سایت موشکی و توپخانه ارتش مستقر در مجاورت جاده شهید صفوی را بمباران نمودند ؛ در این لحظات پرتلاطم هواپیماهای دشمن بمباران شیمیایی را با ده تا دوازده راکت شروع و نیروهای گردان فجر که غالباً درون کیسه خواب ها در حال استراحت بودند را غافلگیر نمودند. چهار عدد از این راکت ها دقیقاً به محل استقرار گردان و مابین سنگرها اصابت نمود
دود سفید رنگی از راکت های منفجر شده بلند شده و محوطه را پر کرده بود. به دلیل اعلام سریع حمله شیمیایی اقدامات حفاظتی و پیشگیری شروع شد ، فرماندهان گردان دستور به رعایت اقدامات لازم در هنگام حمله شیمیایی کرده و به یاری برادران آسیب دیده شتافتند.
به دستور فرماندهان گردان کمال صادقی،محمود پنجه بند،داود دانایی و سایر برادران ضمن دستور زدن ماسک و رعایت موارد ایمنی نیروها را گوشزد کرده زیرا احتمال بمباران مجدد زیاد بود. نزدیکی محل اصابت راکتهای شیمیایی به سنگر استقرار نیروها، خواب آلودگی و غیر قابل انتظار بودن بمباران شیمیایی ، پاشیده شدن مواد شیمیایی بر روی تجهیزات و ماسکهای آنها سبب شد تا به سرعت علائم و آثار شیمیایی در مجروحین پدیدار شود که در ابتدا چشمها قرمز شده و سپس پوست آنان سیاه می شد؛ در ادامه با استفراغ ، نابینایی چشمها و تاول شدید در نقاط مختلف بدن وضعیت رقت بار و تاثر برانگیزی را ایجاد کرده بود و انتقال برادران مجروح توسط سایر رزمندگان آغاز شد.
با گذشت چند ساعت دیگر کسی از گروهان حضرت ابوالفضل ع باقی نمانده بود و گروهان حضرت علی اکبر نیز تعریفی نداشت و اکثراً به عقب منتقل شده بودند اما گروهان قمر بنی هاشم ع بدلیل فاصله گرفتن از منطقه آلوده و استقرار در کنار یگان توپخانه ارتش از اثرات شیمیایی در امان ماندند.شدت عوارض شیمیایی هر لحظه بیشتر می شد و حال خیلی از برادران وخیم شده بود ، قرار شد آنهایی که حال مساعدی ندارند برای معالجه به عقب بروند اما شور و شوق ورود به عملیات کربلای پنج و تصور زودگذر بودن عوارض شیمیایی سبب مقاومت برادران رزمنده گردان جهت خروج از منطقه برای درمان شده بود .
#گردان_فجر_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#عملیات_کربلای_5
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/u3Jvs
پرواز در فجر (2)
گرچه منطقه عملیاتی جاده شهید صفوی دقایقی بعد توسط واحد ش.م.ر با محلول های ضد شیمیایی رفع آلودگی شد اما نوع خاص این مواد شیمیایی و نزدیکی صحنه انفجار باعث شده بود که بسیاری از رزمندگان گردان فجر که از بنیه جسمانی بسیار قوی و محکمی برخوردار بوده و طی آموزشهای مستمر و سخت نیز بر آمادگی آنها افزوده شده بود نتوانستند در برابر این عامل شیمیایی طاقت آورده و با بروز عوارض شیمیایی در این برادران بلافاصله همچون برگ خزان برروی زمین می افتادند. تا غروب آن روز کمال صادقی فرمانده گردان چهار بار در آن روز نیروها را سازماندهی کرد چرا که نیروهای گردان از 400 نفر به 150 تا 200 نفر کاهش یافته بود ، با ادامه این وضعیت دستور عقب رفتن نیروها به گروهان پل صادر شد.
مجروحین شیمیایی در اولین مرحله به درمانگاه صحرایی مجاور جاده شهید صفوی اقدامات اولیه درمانی را طی کرده و سپس مجروحین در اتوبوس های ویژه به نقاهتگاه مجروحین شیمیایی سیدالشهدا(ع) مجاور گلف اعزام شدند که در چهار سول بر اساس میزان مجروحیت تحت درمان قرار گرفته بودند.
صدای سرفه و ناله اورژانس را فرا گرفته بود و بدن همه برادران رزمنده به طرز وحشتناکی مملو از تاول های چرکی بود که مرتب خون آبه و چرک آن ها تخلیه می شد ، چشم های متورم و بسته(نابینایی موقت)، در آن لحظات هیچکس نمی توانست عمق فاجعه و ددمنشی نیروهای دشمن و اثرات وحشتناک بمباران شیمیایی را دریابد. در نگاه اول هیچکدام از بچه ها قابل شناسایی نبودند و تنها از روی مشخصات الصاقی به بالای سر مجروحین در نقاهتگاه می توانستی مجروحین بستری روی تخت ها شناسایی کرد. بعضی ها را از روی تن صدا می شد شناسایی کرد. برخی ذکر گفته و عده ای از درد به خود می پیچیدند اما خیلی ها با آن حالت رقت بار دست از شوخی بر نمی داشتند و با این کارشان سعی می کردند روحیه بچه ها را بالا ببرند.شرایط حاد بسیار از مجروحین سبب شد تا ضمن انتقال آنان با اتوبوس به پایگاه هوایی امیدیه آنان را با هواپیما به بیمارستانهای تهران و برخی دیگر را در ادامه درمان به آلمان اعزام نمایند.
بمباران شیمیایی گردان فجر در جاده شهید صفوی تعداد 72 شهید(شامل69 نفر در خود منطقه عملیاتی و یا نقاهتگاه و بیمارستان های عقبه در سال های 65 و 66 و سه تن دیگر در سال های بعد) به دنبال داشت و بیش از 200 نفر نیز شیمیایی شده و دچار مصدومیت ناشی از استنشاق گاز های شیمیایی شدند که اثرات آن هنوز بر پیکر رنجور این رزمندگان آنان را آزار داده، برخی طی سالیان مداوم به مراکز درمانی در خارج از کشور و بویژه آلمان برای درمان اعزام می شدند زیرا به امکانات مجهزی و داروهای خاصی نیاز داشتندکه ایران با توجه به شرایط اقتصادی،سیاسی و تحریم های همه جانبه غرب و شرق فاقد آنها بود.
باقیمانده گردان فجر در ادامه عملیات به پنج ضلعی اعزام و به مدت سه شبانه روز درون سنگرهای نونی شکل به حفاظت از دست آوردهای کربلای 5 می پردازند که تعدادی دیگر از رزمندگان نیز در این منطقه به شهادت رسیده و یا مجروح می شوند.گردان فتح نیز در محور نهر جاسم در ادامه عملیات وارد عمل شد که طی آن تعداد زیادی از فرماندهان و رزمندگان آن مجروح و یا به شهادت رسیدند که شهدای شهرستان بهبهان از مرز 110 تن گذشت.
پیش زمینه ساخت یادمان با تهیه و نصب یک تابلو در اول جاده شهید صفوی در سال 1375 شروع شد و اولین سالگرد مراسم با شرکت حدود پانصد تن از خانواده شهدای کربلای 5 برگزار شد و پس از آن با همت بازماندگان شهدا یادمان شهدای شیمیایی به همراه سنگ نوشته در محل عروج عزیزان نصب شد.پس از سال ها برگزاری مراسم سالگرد مراسم شهدای شیمیایی هم اکنون بازماندگان گردان فجر و خانواده های شهدا و رزمندگان و از همه مهمتر نسل جوان برای شرکت در این مراسم در شلمچه لحظه شماری می کنند؛ این اعتقاد قلبی برای برادران رزمنده حاصل شده که خود شهدا هستند که تمام کارهای این بزرگداشت اعم از کشف مکان،نصب ستون و یادمان و همچنین راه اندازی کاروان های سنگین سالیانه را انجام می دهند و ما هم اکنون شاهد هستیم که با تلاش و کوشش برادران در ارگان های مختلف کارهای عمرانی یادمان پیگیری شده تا یادمان از صورت بیابانی و بکر خویش خارج و با ساخت امکانات رفاهی و سرویس های بهداشتی و رسیدن دکل های برق نوید این را می دهد که مشهد این شهدا از غربت و گمنامی در آمده و در ردیف یادمان های اصلی دفاع مقدس در آید.
#گردان_فجر_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#عملیات_کربلای_5
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/m6SACa
شیطنت های نوجوانی :
راوی: نجف زراعت پیشه
آبان و آذر 64 دسته ما به فرماندهی اکبر دهدار را برای آموزش های ویژه ویژه به هورالهویزه برده تا در یک فضا و صحنه واقعی در کنار دشمن اموزش های آبی خاکی را طی نماییم و مربیان نیز علاوه بر واحد آموزش ، نیروهای واحد اطلاعات و عملیات تیپ 15 امام حسن مجتبی ع بودند ، همراه و رفیق من در پارو زنی و طراده رانی رضا علی پور بود که در طول آموزش لحظات خوبی را با هم طی نمودیم . در برنامه آموزش قایق رانی که با پارو زدن و در طراده صورت می گرفت باید ساعتها از ابتدای صبح در آبراهه های هور عبور نموده و تا نزدیک ظهر و برای ادای نماز جماعت برمی گشتیم که همین امر علاوه بر قوی شدن بازوها در امر راندن قایق و تعیین جهت آن مهارت خوبی پیدا می کردیم و انصافاً تکرار این کار در روزهای متمادی کمی خسته کننده بود و ما باید برای رهایی از آن راهی پیدا می کردیم اما نقش کاریزماتیک اکبر و فرماندهی بر قلوب آنها باعث شده بود کسی نتواند به راحتی از زیر بار آموزش ها فرار کند و باید این افکار را متمرکز شاید بتوانیم راه حلی پیدا نماییم.
سرانجام نوجوانی و شیطنت های ناشی از آن کار خودش را کرد و بعد از چند روز پارو زدن و عبور از آبراهه های هور یک پیچ و انحراف به راست را نشان کرده و نقشه خویش را برای روز بعد طراحی نموده و آماده اجرا شدیم ، روز بعد سوار قایق و طراده شده و شروع به پارو زدن نمودیم ، آفتابی دلنواز آبها و نیزارهای هور را پوشانده و برای شنا و تفریح چشمک می زد ، به مکان تیین شده رسیدیم در این لحظات من و رضا با هماهنگی کامل و در یک جوی که ظن و گمان کسی را جلب ننماید سعی می کردیم در انتهای ستون قرار بگیریم و در یک فرصت و با غافلگیری کامل که از دروس نظامی یاد گرفته بودیم ، باهماهنگی و در غیبت نگاه اکبر بلم را با یکی دو تکان غرق می کردیم و زمانی که اکبر یا سایر دوستان قصد کمک به ما را می کردند به آنها می گفتیم ما خودمان توانایی را داریم و شما بروید و ما خودمان را به شما می رسانیم و دسته به حرکت خویش ادامه داده و در اولین پیچ به راست که از نگاهها دور می شد ما نیز از تلاش برای بیرون آوردن بلم خودداری کرده و به شنای دلپذیر در هور می پرداختیم و لحظات شادی را می گذراندیم و اصلاً متوجه گذران زمان نمی شدیم چرا که دیگر از پارو زدن و .... خلاص شده بودیم ؛ البته امروز که یاد این خاطره می افتم خوف و ترس از عوارض ناشی از نیروهای شناسایی و غواص های دشمن ، موجودات عجیب و غریب هور ، بمباران های مکرر دشمن در منطق ، انفجار ادوات و توپخانه دشمن و ..... تمام وجودم را فرا می گیرد.
دسته چند ساعت به پارو زنی ادامه و ظهر در مسیر برگشت با مشاهده سر ستون از دوردست ها و یا شنیدن صدای آنان در منطقه ، هر دوی ما با گفتن یک، دو و سه یا علی گفته و طراده را از آب بیرون آورده و درون آن قرار می گرفتیم و با رسیدن آنها به ما در ستون دسته قرار می گرفتیم ؛ چندین بار دیگر این کار و اقدام را در نقاط دیگر امتحان نمودیم و ساعاتی از زیر بار آموزش طاقت فرسای پاروزدن در آبهای هورالهویزه رها شدیم هر چند می دانم اکبر متوجه شیطنت ما شده بود ولی هیچگاه به روی ما نیاورد و ما هم ساعاتی را از آموزش های سخت رهایی پیدا می کردیم اصلاً دلیل محبوبیت اکبر ، داود دانایی و یونس ستونه راهبری و فرماندهی بر قلوب بود نه فرامین خشک نظامی.
شنا،طراده رانی در مسیرهای طولانی در آبراهه های هور و جهت یابی به همراه خطرات آن در منطقه مجاور دشمن از جمله مقاطع مهمی بود که نقش زیادی در ساخت شخصیت من داشت ضمن این که همجواری در کنار فرماندهان و نیروهای واحد اطلاعات و عملیات و برنامه های انسان ساز جسمی و روحی آن در شط علی و هورالعظیم بیاد ماندنی می باشد ؛ قرار بود که این نیروهای تیپ 15 در عملیاتی که قرار بود در خرابه بستان اجرا شود شرکت کنند که به دلایل مختلف و از جمله کمین خوردن نیروهای واحد اطلاعات تیپ و شهادت تعدادی از آنها این عملیات بهم خورده و کنسل شد.
#هورالعظیم
#پاروزنی_طراده
#خرابه_بستان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
سال سرنوشت و تلاش در بکار گیری همه توان:
اعزام سپاهیان محمد ص
سال 65 با توجه به این که سال سرنوشت نام‌ گذاری شده بود تا وضعیت جنگ به نوعی تعیین شود تسهیلاتی برای حضور دانشجویان، کارمندان، معلمان و.... گذاشته شده بود تا با حضور آنان نیروهای مورد نیاز فراهم شود و این نیروها در قالب سپاهیان حضرت محمد ع در پاییز 65 عازم جبهه ها شده تا با آموزش های لازم و سازماندهی در یگان های رزم آماده عملیات سرنوشت ساز شوند
دانشجویان که غالباً از رشته های فنی و مهندسی و... بودند در واحدهای تخصصی نظیر دیدبان توپخانه، موشکی ضد زره و سایر امور تخصصی بکار گیری شدند
اما بسیاری نیز در نیروهای پیاده سازماندهی شدند بر اساس دیدگاه برخی فرماندهان نظامی که خود شاهد بودم این دانشجویان ذخایر آينده بودند و نباید بدون برنامه ریزی دقیق بسان نیروی عادی از آنها استفاده نمود
اما عزیزان بهتر می دانند برخی اوقات آتش دشمن و بمباران های هوایی بر عقبه متمرکز می شد تا خط مقدم
چرا که در صورت اختلال در مسیر تدارکات و لجستیک، مقاومت رزمندگان در خط مقدم نیز مختل می شد

و
بسیاری از این دانشجویان عزیز ما از عملیات کربلای4 تا مقطع پایانی جنگ به شهادت رسیدند خداوند آنها را با شهدای کربلا محشور نماید با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد
#سال_سرنوشت
#سپاهیان_محمد_ص
#اعزام_به_جبهه
#دانشجویان_معلمان
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/UnYkx6
شعر و دفاع مقدس
درک اتفاقات تنها در صحنه رویدادها رخ می‌دهد و انقلاب اسلامی و دفاع مقدس هشت ساله به عنوان مهمترین واقعه در تاریخ معاصر ایران اسلامی اتفاق افتاد سبب حضور همه مردم ایران از نظامیان ، پزشکان ، کسبه ، مهندسان و از جمله شاعران شده و از این رهگذر با ارائه مهارت و تخصص خویش ضمن اثرگذاری مهم نقش های ماندگاری از خود به جا گذارند ؛ به همین دلیل ادبیات دفاع مقدس با هدف بیان وجوه مهم ، دلایل ، اهمیت و انتقال ارزش ها جایگاه ویژه‌ای را در صحنه تاریخ ایفا می کند و شاعران و نویسندگانی که به دلیل اقتضای زمان در این حوزه قلم زده‌اند نیز از جامعه رزمندگان در مقابله با دشمن محسوب می‌شوند؛ ما از شعر به‌عنوان ثروت ملی یاد می‌کنیم و همه ما حداقل چند بیتی را حفظ و زیر لب زمزمه می کنیم، از این رو می‌توان گفت که شعر ابزار خوبی برای بیان اتفاقات است تا آیندگان شرایط و وضعیت سخت و طاقت فرسای ملت را در دوران مقاومت و مبارز بدانند.
اما کسانی که به شعر دفاع مقدس روی آورده خود جنگ را لمس کرده‌ و یا به آن اعتقاد دارند ،‌ ادبیات ظرفیتی دارد که می‌تواند شما را در زمان جابجا کند ، شعر در صحنه جنگ وسیله تهییج و روحیه و یک نیاز واقعی برای رزمندگانی است که سلامتی ، جوانی و همه وجود خویش را برای دفاع از دین و سرزمین خویش به میدان آورده بودند.مهم ترین خصلت اشعار شاعران دفاع مقدس در غیر سفارشی بودن آنها بوده و به صورت خودجوش به مناسبت های مختلف و در عرصه های حساس و مورد نیاز خود را در عرصه فرهنگی این مرزو بوم عرضه نموده اند هر چند قدر و ارزش آنها شناخته نشده و آنها را جدی نمی گیریم اما در گذر تاریخ تنها این نوشتارها ، شعر و ادبیات است که در حافظه ها می ماند و قادر به روایت این روزهای افتخار و مقاومت مردم غیور ایران در مقابل دشمن تا دندان مسلح با حمایت های گسترده جهانی بود.
اکبر معمار بهبهانی از جمله این شاعران شوریده می باشد که شغل اصلی وی خدمتگذار آموزش و پرورش بهبهان بوده و با پیروزی انقلاب اسلامی با طبع شعر خویش رسالت عظیمی را در به نظم درآوردن حماسه مردم ایران و شهدا ایفا نمود . اولین دفتر شعر شاعر به یادنامه شهدای خونین کفن در مبارزه با رژیم ستم شاهی تحت نام میثاق خون می پردازد.دومین دفتر شعر به رسالت انقلابی و مبارزه با ابعاد ظلم و ستم تحت نام اسلام نسیم سعادت می پردازد و در اثر بعدی تحت عنوان لاله های سرخ سنگر و فاتحان سنگر به لاله های سرخ وطن در کربلای ایران می پردازد و همزمان با رزم رزمندگان در جبهه های جنگ او نیز با سلاح شعر آنان را همراهی کرده ضمن این که دو فرزند وی نیز در جبهه های نبرد با خصم و متجاوزان حضور پیدا نموده و جهانسوز معماریان در 19/1/1365 در ارتفاعات لری کردستان در همین راه به شهادت می رسد. نگاهی به اشعار زنده یاد معماری در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس نشان از بزرگداشت ، تهییج، ایجاد روحیه و زنده نگاه داشتن یاد و راه این مقطع مهم و استثنایی در تاریخ معاصر ایران می باشد.
#اکبر_معمار_بهبهانی
#شاعران_انقلابی
#جهانسوز_معماریان
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/HWIS
سفر به سرزمین وحی (13)
نجف زراعت پیشه
در بین راه کاروان‌های دیگر حجاج ایرانی مراسم دعا و مناجات برقرار بود اما با رسیدن به کاروان خویش متوجه شدیم که همه یا خوابیده و یا مشغول صحبت های متفرقه هستند که با بیان این مسئله تعدادی تلاش نمودند مراسم دعا و مناجات را برقرار کنند برخی هم در چادر و برخی نیز زیراندازی برداشته و در گرمای بیرون در محوطه و خیابان مشغول راز و نیاز شدند ؛ماشین کامیون گازوئیلی در محوطه بود که روشن بود و راننده با روشن کردن کولر درون کابین استراحت می‌کرد اما دود ناشی از آن همه ما را آزار می‌داد و برخی زائران از جمله دکتر مظفری و حاج مهران خیاط در مجاور آن مشغول دعا و مناجات بوده و گرما و آلودگی منطقه خارج از وصف می باشد ، ساعتی بعد حجاج کم کم به استراحت پرداختند ، من هم در این لحظات از طریق هدفون و موبایل به دعاهای وارده گوشی گوش داده و زمانی که دیدم شرایط در چادر مناسب نیست به بیرون چادر آمده که با توجه به شرایط گرمای شدید و همچنین دود ناشی از اگزوز ماشین ماشین کامیون مجدداً به چادر برگشتم اما به هر حال ساعاتی عجیب بود که به سرعت برق و باد می گذشت و خوشا به حال کسانی که توشه برچیدند.
با فرارسیدن روشنایی روز هر کسی به کاری مشغول بود و چون وظیفه واجبی نداشتیم و باید تا غروب آفتاب در سرزمین عرفات می ماندیم تنها دعای عرفه بود که می توانست سختی این لحظات را برای ما در این سرزمین سوزان قابل تحمل سازد ، درست است که در چادر کولر گذاشته بودند اما گنجایش تهویه هوا برای این همه حاجی درون چادر را نداشت ، پس از برگزاری نماز جماعت روحانی اندیمشکی به ایراد سخنرانی طولانی و ذکر مصیبت پرداخت که با اعتراض من و برخی حجاج مواجه شد چرا که بعد از این همه نشستن در گرما و سخنرانی و مصیبت دیگر حالی برای دعای عرفه که تا ساعتی بعد برگزار می شود وجود نداشت و همه خسته و ناتوان می شدند ؛ با خوردن نهار و کمی استراحت به سمت چادر بعثه براه افتادم شاید در آن مکان شرایط محیطی بهتری برای دعای عرفه وجود داشته باشد اما به محض رسیدن مشاهده نمودم جایی برای نشستن وجود ندارد و ناچار در مقابل خیابان روبروی بعثه کنار فنس ها تکه مقوایی پیدا کرده و روی آن نشسته و به دعای عرفه همگام با نوای پخش شد از بلندگو پرداختم .
هنوز باور نمی کردم که خدا ما را به سرزمین خویش دعوت نموده و اینک در صحرای عرفات زیر آفتاب سوزان در حال زمزمه دعای مولا و مقتدایمان حسین به علی بودیم ، سوز دعا و روان شدن اشک ها بی وقفه در این لحظات گرمای سوزان و بی امان را کنار می زد که یک لحظه داغ شدن قفسه سینه شده و بدون اغراق بگویم گرمای باطری در قلب را با تمام وجودم حس می کردم ، در حقیقت در آن لحظات هیچ امیدی به ادامه حیات بابت این وضعیت نداشتم در حالی که سیل اشک سرازیر بود و چفیه را به سر و صورت خویش کشیده بودن متوجه ماشینی در لاین خیابان شدم که بسته بندی های آب را حمل می کرد و اگر کسی هم به سمت آن می رفت دست خالی برنمی گشت ؛ من حتی توان بلند شدن و درخواست آب را نداشتم در ناامیدی دست راستم را به جانب ماشین دراز نمودم و در همین فضا مشاهده نمودم یک بطری آب معدنی کوچک به سمتم غلطان می آید ...... با نوشیدن آب هر چند گرم بود رمقی به جسمم برگشت و با توجه به شرایط سختی که برایم ایجاد شده بود ماندن در آفتاب گرم و کنار خیابان را جایز ندانسته و به چادر کاروان برگشته و همگام با سایر حاجیان دعای عرفه را به پایان سپرده و استراحت پرداختیم. در همین زمان نیز با توجه به انجام مراسم برائت از مشرکین درون چادر بعثه شعار ها هم از آنجا و توسط بلندگوها در محوطه چادرهای ایرانیان به گوش می رسید.
با فراسیدن غروب آفتاب در حالی که وسایل را جمع کرده بودیم آماده اتقال به مشعر الحرام شدیم در حالی که خانم ها و افراد ناتوان ، مسن و مریض مقدم بودند چرا که تنها توقف کوتاهی در مشعر نموده و شبانه آنها به چادرهای منی منتقل می شوند اما ما باید شب تا طلوع آفتاب صبح فردا را بیتوته نماییم . نماز مغرب و عشا را به جا آورده و شام مختصری صرف شد چرا که مشعر بیابانی خشک و خالی و دارای امکانات اندکی می باشد و باید از هر حیث آمادگی داشت ؛ در همین زمان ناراحت و غمگین کنار بلوار به سیل جمعیت در تکاپوی حرکت به سمت مشعرالحرام می نگریستم و در این فکر غوطه ور بودم که اگر کسی در عرفات فکر کند که بخشیده نشده به خدا جفا نموده است و ادامه آن حفظ این موهبت که در آینده از رفتار کردار و گفتار خویش دقت بیشتر داشته باشم مبادا این سرمایه عظیم را با متاع های ناچیز دنیوی از دست دهیم .
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_13
#دعای_عرفه
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/8cg6
وداع با عرفات
چقدر زود دیر می شود......
شب وداع با صحرای عرفات ...ساعاتی عجیب و تاثیر گذار به درازای عمر انسان.....
جایی که شک در بخشش و عفو الهی گناهی نابخشودنی است.....
خوشا به حال آنان که بخشوده شدند ......
و خوشا آنان که این دستاورد گرانبها را حفظ نمودند.....
در همین لحظات نیز پیامکی از دوست عزیزی به دستم رسید.....
نجف ..... مشعر را دریاب ..... شب رویایی در انتظار است....
خدایا چه رمز و رازی در این سرزمین است.....
به ظاهر خشک و برهوت است اما میراث دار بشریت برای گذر از جهل و نادانی و رسیدن به نور و قله های سعادت می باشد........
باشد که مورد مهر و عنایت صاحب عرفات واقع شویم.....................
کنار بلوار نشسته بودم و در انتظار .......
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز جمعه 19 دی ماه 1399 مراسم بزرگداشت شهدای شیمیایی گردان فجر در عملیات کربلای 5 جاده‌ شهید صفوی شلمچه در 19 دی ماه 1365
http://telegram.me/safeer59
در رسای دوستان شهید
ماشاالله مصدر
۶۵/۱۰/۲۸

خورشید مثل هر روز تابید ، بی دریغ ولی بی رمق و بی امید ، مانند همیشه نبود ، او هم انگار دل و دماغی برای آمدن نداشت ، گرمایش توان ‌‌و زور هر روز را نداشت و فروغش کم نور تر از همیشه بود.

دیشب ، شبی بر ما گذشت که یک شب نبود عمری بود که با دریغ و درد و افسوس سپری گشت ، شبی سرد با نم بارانی ریز و تیز که سر و صورتت را چون شلاق نهیب میزد و نوازش میداد.

من و سید فاضل و نورانی ، سید نورالله ‌سیدی ، جانشین امین گردان نام اور فتح در یک سنگر با هم بودیم . قرار بود سر پناه ما باشد این سنگر، اما نبود ، چون سنگر نبود .

دیشب من و سید از شدت سرما تا صبح لرزیدیم و به هم چسبیدیم و گاهی صدای دندان قروجه یکدیگر را شنیدیم .
تنها چیزی که برای محافظت داشتیم یک تکه پلاستیک بود که حداکثر سر ‌‌و گردنمان را نیم بند پوشش میداد ، طوری بود که هر قسمتی از بدن را پوشش می دادی قسمت دیگر سوز و آهش به هوا برمیخاست .

مشکل اصلی ما آن شب سوز سرما و نم باران نبود که اگر این بود یک شب که سهل است صد شب را میشد تاب آورد و تحمل کرد.

مصیبت اصلی ما سوز هجران و غم یاران بود که هزاران بار گزنده تر و پر سوز تر از سوز سرما و نم باران بود ، مصیبتی بزرگ که مانند سیلی عظیم جانهای عزیز تر از جان ما را از خانه دل ما شست و برد و اینک آسوده تر از همیشه به خوابی ناز ‌و ابدی فرو رفته بودند ، بی خیال از همه جا و بی نیاز از همه کس ، چون یاس و شبنم و شقایق خفته بودند در دشت خونین شلمچه ، آرام و بی دغدغه ، بدون هم و غم و بدور از جفا و جولان دوران ،

آن شب ،شب قدر ما و شب قتل یاران ما بود در این سنگری که ما دو تن پناه گرفته بودیم کمی آن طرف تر ، نهر جاسم بود که مقتل دهها جوان ناب همچون اکبر و قاسم بود.

در آن شب ظلمانی ، من ‌و سید نورانی، انیس و مونس هم بودیم ، کنار هم ماندیم و‌ پناه هم شدیم و تا صبح در گوش هم نجوا نمودیم.

اما
آن شب فراموش نشدنی و بیاد ماندنی ، هر دوی ما شش دانگ دلمان کمی آنور تر نزدیک نهر جاسم بود ، گویی پاره های تن ما را از پیکرمان جدا کرده و کمی آن طرفتر کاشته بودند

محمد شعبانی معاون شجاع گردان ،
حسن نوابی فرمانده نجیب لرستانی ،
محید نگاهداری ، عبدالله خواجه اسدی ، مجید نیکپور ، محمد حسین زاده و دهها شهید سرو قامت و آزاده ،
اینک ، تنها و بی کس با بدنی سرد و بی جان بر زمین خیس و خونین شلمچه مانده بودند ، آرام ، زیر نم باران و آتش بی امان دشمن جاهل و نادان .

آن عزیزان و نامداران دیشب یک بار جان دادند اما ما دو تن تا صبح دهها بار جان دادیم از جان دادن آنان ...
دیشب شب وصل و هجران و‌ درد و‌ حرمان بود

دیشب
تا صبح پلک بر هم نگذاشتم نه از سوز سرما بلکه از سوز هجران ،
دمی بخواب نرفتم نه از نم باران بلکه از غم یاران ،
لحظه ای نیاسودم نه از شدت و حدت خطرات بلکه از غرق شدن در خاطرات
دمی چشم بر هم نزدم نه از بیم تیر و ترکش بلکه از بخاطر آوردن یاران دلکش و سرکش

خدایا مگر میشود پلک بر هم نهاد در حالیکه محمد شعبانی نازنین کمی آن سو تر برای همیشه پلک هایش را بسته و بار سفر بسته

خدایا مگر میتوان دمی بخواب رفت در حالیکه عبدالله عزیز این یار مهربان و دوست دیرین برای همیشه به خوابی شیرین رفته است

خدایا مگر میشود دمی آسود و چشم بر هم نهاد در حالیکه محمد حسین زاده عزیز برای همیشه چشمان زیبایش را بر هم نهاده و به خوابی ابدی فرو رفته است

آن شب اگر شهید می شدم اصلا غم و غصه نداشت و این همه قصه هم نداشت اما خدایا تو شاهد باش زندگی بدون شهیدان و دوستان هزاران بار تلخ تر از مرگ است ......

۹۹/۱۰/۲۸
اهواز
نزدیکتر از همیشه به شلمچه
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/NSp04q
سفر به سرزمین وحی (14)
نجف زراعت پیشه
سوار بر اتوبوس شده و به سمت مشعرالحرام رفتیم ، مسیر شلوغ و سرعت کم بود در حقیقت آن ساعت باید بیش از سه میلیون حاجی را به مشعر انتقال می دادند هرچند اتوبوس ابتدا مسیر را اشتباه رفته اما بلافاصله مجدداً به محل اسکان ایرانیان برگشته و طبق توصیه روحانی کاروان در کنار مجموعه سرویس های بهداشتی جای مناسبی روی زمین و کنار فنس انتخاب و با زیراندازهای کوچک که در اختیار ما گذاشته بودند زمین را فرش و مستقر شدیم ، جای عجیبیست ، بیابانی برهوت ، فاقد امکانات و تنها مناظر موجود در این بیابان سرویس های بهداشتی و فنس های پیرامون برای مشخص نمودن محدوده و خطرات احتمالی ناشی از عبور ماشین ها با سرعت می باشد.
دوربین را به خدمت گرفتم ، عکس ها و فیلم های تهیه شده به هیچ وجه نمی تواند احساسات حاجیان در آن لحظات ناب را بیان کند ، گویی صحرای محشر است همه در کنار هم برای اطاعت امر پروردگار و لبیک گفتن به دستور وی برای وقوف در این صحرای سیاه باید تا صبحگاهان حضور داشته باشند.هر کس به چیزی مشغول بود ، برخی استراحت را برای آمادگی صبح فردا انتخاب کرده و بیشتر افراد راز نیاز و عبادت معبود بی همتا را برگزیده که تا نیمه های شب طول کشید ، صحنه های زیبایی در زیر نور آبی چراغ های آویزان در منطقه در حال خلق شدن بود اما نمی توانستم به خلوت آنها با گرفت عکس و فیلم ورود نمایم و ترجیح دادم کناری تماشاگر باشم ، لحظات روحانی و معنوی که تنها در آن شب در بیابان های مشعر الحرام در حال خلق شدن بود که قابل وصف نیست و باید به عینه تجربه کرد و تایید حرف برادر و دوست عزیزم حاج کاظم که رویایی ترین شب زندگی بیتوته در مشعر است و بس.
صبح روز دهم ذی الحجه مصادف با دهم شهریور ماه ۹۶ فرارسید ، قبل از اذان صبح از خواب برخاسته و پس از گرفتن وضو نماز جماعت صبح را به جماعت خواندیم و کاروان حاجیان در تاریکی صبحگاهان به سان قطره ای میان اقیانوس چند میلیونی حاجیان به سمت منی به صورت پیاده راه افتاده است درنگ لحظه ای جایز نبود و هر گونه تعلل موجب جا ماندن از کاروان و دردسر های آن برای مدیریت و کل کاروان بود ، هر کاروان تلاش می نمود هر چه سریعتر مشعر را ترک نموده و به سمت منی برود اما باید تا اولین اشعه های طلایی آفتاب صبر نمود ، تراکم جمعیت در مسیر به نهایت خود رسیده بود با نگاهی به اطراف خود را در میان گونه ای مختلف نژادی و قومی مشاهده می نمودی که نقطه مشترک آنها دین ، خدا،کتاب و پیامبر واحد بود و براستی چه ملاتی محکم تر از این می توانست آنها را به هم پیوند دهد ، خدا کند که اختلافات سیاسی روزی کنار رفته و عظمت از دست رفته جهان اسلام با تکیه بر منابع و ارزش های بیشمار آن سبب اعتبار و سربلندی آنان شود.
در میانه راه باید از وادی محسر بگذریم حجاج با گذشتن از این وادی مُحَسِّر و بدون اینکه در آن توقف کنند وارد منا می‌شوند. بر اساس روایات تاریخی، اصحاب فیل و سپاهیان ابرهه در وادی مُحَسِّر هلاک شدند و بنا بر توصیه های مذهبی باید اینجا توقف نموده و سریع رد می شدیم. با طی نمودن این تنگه چادرهای منی و به عبارت بهتر شهر چادرها در حال پدیدار شدن بود هر گروهی باید به سمت چادرهای تعیین شده خود می رفتند که جایگاه هر کشور نیز خود مشخص شده بود ولی آنقدر چادرها در کنار هم احداث و کوچه وار و تنگاتنگ ایجاد شده که در صورت عدم توجه حاجی گم شده و تلاش زیادی با کمک راهنمایان ایرانی که در این سال به وفور یافت می شدند باید برای پیدا نمودن مکان خویش انجام می دادند.
سرانجام با رسیدن به محل استقرار در دو چادر اختصاص یافته ، مردان در یک چادر و زنان نیز در چادر دیگر مستقر شدند ضمن این که یک چادر کوچک نیز برای مسئول و خدمه بود که برخی در آن جای گرفتند ؛ چادر نمور و فوق العاده گرم بود و با توجه به فضای کم جهت استقرار سبب کلافه نمودن حجاج شده بود، با صرف صبحانه با همکاری چند تن از حجاج تلاش نمودم سر و سامانی به نحوه اسکان در چادر و در چهار ردیف منظم بدهم اما برخی مخالفت ها و .... سبب شد تا عطای آن را به لقایش بخشیده و به صورت یک آواره به سمت بیرون از فضای چادرها بروم ؛ این روزها و ساعت ها به سرعت در حال گذر بود و عدم بهره برداری از آنها مایه پشیمانی در آینده می باشد.
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_14
#منی_جمرات_حلق
#عید_قربان
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/tp8B2t
سفر به سرزمین وحی (15)
نجف زراعت پیشه
ساعت یازده اولین مراسم رجم شیطان بود که باید طبق تقویم بعثه و مسئولین عمل می کردیم و تخطی از آن موجب تکرار واقعه تلخ دیگری می شد ، برای در امان ماندن از گرما و شرجی تعداد زیادی با خود آب معدنی برداشته و قمقمه خود را نیز پر از آب می نمودیم ، از چادرها بیرون زده در حالی که سعی می کردیم نظم را رعایت نماییم ، مسئولین حج ایران و عربستان الحق و الانصاف همکاری تنگاتنگی داشته و همه تلاش می نمودند تا سر ساعت و به ردیف پشت سر هم طبق تقویم ارائه شده راهی جمرات شویم ؛ اشعه آفتاب مستقیم به سر و صورت ما می تابید ، آب بود که حجاج روی سر و صورت خویش می ریختند و زمین به شدت خیس و به دلیل تبخیر و بخار حاصله تنفس را مشکل ساخته بود ، با گذر از زیر گذرها در خیابان سوق العرب رسیدیم که کشتار منی در آن صورت گرفته بود ، در آن لحظات که همه شرایط و عوامل برای ایجاد شرایط مناسب برای انجام اعمال با ضریب اطمینان سلامتی بالا در جریان بود باز در این مسیر تشنگی ، گرما ، شرجی و ... امان همه را بریده بود و در آن شرایط من به این نتیجه رسیدم که واقعه منی با توجه به نبود آب ، فشار جمعیت ، عدم هماهنگی بین عوامل حج ایران و عربستان و تنش بابت تعارض دیدگاه های عربستان و ایران در یمن ، عراق و سوریه و نهایتاً عدم رعایت برنامه مدون جهت حضور در جمرات اجتناب ناپذیر بود با عبور از طول خیابان سوق العرب که برخی خدمه عربستان در حال توزیع آب معدنی و آب میوه در میان حجاج بوده و همچنین از حضور سایر حجاج به مسیر ایرانی ها جلوگیری می کردند به فضای بازی رسیدیم که هوای آزادی صورت و بدن ما را نوازش می داد و ساختمان چند طبقه جمرات هویدا شد که بر اساس فقه اهل سنت برای آنها بالا یا پایین بودن زدن سنگ به سمت جمرات اشکالی ندارد اما شیعیان باید از طبقه همکف به سمت اجرای برنامه می رفتند.
سالن به شدت مملو از جمعیت بود و با قرار گذاشتن جهت جمع شدن به سمت اولین جایگاه رفته و شروع به پرتاب هفت سنگ به جمره نمودیم و بعد از آن در کنار ستون کناری جمع شدیم ، از ابتدا تا انتهای برنامه من سعی نمودم عکس و فیلم های متنوعی از این اعمال در جمرات بگیرم که این روزها با نگاه به آنها هر صحنه آن خاطره انگیز و غرورآفرین است . با پایان عمل زده سنگ در روز اول که فقط هفت عدد به یکی از ستون ها بود به سمت چادرهای محل استقرار کاروان به حرکت درآمدیم ؛ هوای درون سالن نسبت به بیرون از زمین تا آسمان تفاوت داشت آنقدر هوا گرم و شرجی بود که دو تن از حجاج کاروان گرمازده شده و دکتر و معاون وی برای روبراه نمودن آنها مانده و ما بدون راهبر به سمت عقب برگشتیم که متاسفانه با گم کردن مسیر اصلی مدتی را در هوای جهنمی منطقه سرگردان بودیم ؛ همه کلافه شده بودند و راهی برون رفت وجود نداشت سرانجام از یک شکاف در بین فنس ها استفاده و با قرار گرفتن در مسیر اصلی و راهرو مسقف صدای رسای راهنمایان ایرانی بود که حجاج را به سمت کاروان های خویش هدایت می کردند و به سمت خیمه ها براه افتادیم ساعت 13 بود که به چادرها رسیدیم و هم روی زمین افتاده در حالی که رمقی در بدن نداشتند و در این جا حجاج خواهری که باید شبانه برای رجم می رفتند با زدن شربت خاک شیر در کتری ها به فریاد ما رسیدند که توانست نیروی از دست رفته حاجیان را به آنها برگرداند و ساعتی بعد این خستگی رفع شد اما خاطره آن در ذهن برخی حجاج و ترس از گرمازدگی و تکرار منای ۹۶ در اعمال بعدی سبب چنان هراس و ترسی شد که برای بار دوم و سوم رجم برخی تمایل به آمدن به جمرات نداشته و می‌خواستند کسی به نیابت از آنها عمل سنگ زدن به شیطان را انجام دهد. شرایط سخت جمرات و همچنین ادامه گرما و کمبود جا باعث خلق صحنه‌های ناپسندی در جهت دستیابی به آب پرتقال مشابه غذا که به صورت پرخاش و جدل مشاهده می نمودند که من به عنوان یک حاجی نمی‌توانستم در ذهنم حلاجی نمایم اما اینجا حج است و باید گذشت.نماز ظهر و عصر را به جماعت به جا آوردیم و بعد از آن هنگامی که قصد صرف نهار را داشتیم با اعلام این که گوسفندهای خریداری شده به نیت هر کدام از حجاج در کشتارگاه با نظارت معاون کاروان حاجی مهران خیاط قربانی شده است باید عمل سوم در این روز که حلق و تراشیدن سر بود را انجام می دادیم تا بتوانیم حوله های احرام را بیرون آورده و لباس عادی بپوشیم .
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_15
#منی_جمرات_حلق
#عید_قربان
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/MerYf2
سفر به سرزمین وحی (16)
نجف زراعت پیشه
با اعلام قربانی گوسفندان توسط حاج آقا دستور حلق نمودن سر به عنوان حاجی شدن همه حاجیان صادر شد و دلهره همیشگی من از قبل از مراسم حج تا الان فرا رسید شاید تنها دلمشغولی من از قبل از آمدن تا کنون تراشیدن سر با تیغ و چگونگی آن بود ؛ حاج‌آقا سجادیان از وقتی دلهره من را دید گفته بود خودم سرت را حلق می کنم اما در آن هنگامه که همه در تکاپو برای انجام این عمل بودند شلوغی خارج از وصفی در تمام کاروان ها ایجاد شد و من هم کمی عجله نمودم ، با وجود استرس و اضطراب من یکی از حجاج عزیز با تکیه بر مهارت خود خلاصه من را به سمت خویش برد و به همراه یکی دیگر از حجاج عزیز به سمت کاروان اصفهانی ها رفته در حالی که پریز برای زدن ماشین موذر به سختی گیر می آمد و موهای سر را باید یکجا با تیغ می تراشید ؛ در گوشه ای از خیمه ها تعدادی آرایشگر آفریقایی نیز با اخذ ۱۰ ریال سعودی سرهای حاجیان را حلق می نمودند.
ابتدا سر حاجی همراه را حلق نموده و من هم با آوردن آب در این کار کمک نمودم و زمانی که نوبت به من رسید حلاق سرش گیج می رفت و همان شد که از آن می ترسیدم با هر بار لمس تیغ به سر من با اون بالا رفته و پایین می آمدم و باعث خون آلود شدن سر من شد ، البته وی می گفت پوست سر شما ظریف و حساس است و علت خون آمدن همین امر است.سوزش سر و خون الود شدن آن باعث شد تا ...... حلق سر من با اعمال شاقه به پایان رسید و سخت ترین لحظات عمر را در آن لحظات به چشم خود دیدم (در ذهنم آمد در توصیه به حجاج آینده پیشنهاد آوردن ماشین اصلاح شارژی آورده تا قبل از کاربرد تیغ با آن موها را کوتاه و بعد تیغ زده شود چرا که در آن شلوغی آب و صابون و ... به سختی تهیه می شود)؛ بلافاصله به حمام رفته و پس از استحمام نیز هنگام برگشتن به کاروان پیش دکتر محمد حسنی در چادر مجاور رفته و با گذاشتن چندین گاز و باند در سر مجبور به تحمل این وضعیت شدم. با انجام عمل حلق حوله های احرام را بیرون آورده و با لباس های شخصی و گذاشتن کلاه مخصوص حج به فکر ادامه اعمال بودیم .
شب را نیز با این وضعیت جدید در کنار گرما تشنگی رطوبت هوا و نیز زدن افراد تا صبح سپری کردم ولی عجب لحظاتی بود هنوز در یادم مانده است. یازدهم ذی الحجه مطابق با یازدهم شهریور ۹۶ بعد از نماز صبح دومین روز اعمال زدن سنگ به جمرات سه گانه بود و در اولین لحظات صبح زمانبندی کاروان ما مشخص شده بود و ما باید طبق تقویم سازمان حج به سمت جمرات به راه می‌افتاد برای تقویت خود کیک شیر و همچنین بطری‌های متعدد آب در اختیار حجاج گذاشته بودند. به دلیل مجاز بودن پوشیدن لباس شخصی و نداشتن احرام و همچنین کلاه لبه دار برای در امان ماندن از اشعه آفتاب استفاده می‌کردیم چراکه در صورت عدم استفاده از آن با توجه به برهنگی سر ناشی از حلق و گرمای شدید گرمازدگی حتمی و ۱۰۰ درصد بود ؛ با قرار گرفتن در خیابان اصلی مشاهده کردیم که سیل کاروان‌های ایرانی در حال عبور هستند و با کمک راهنمایان کاروان ها و نیروهای امنیتی عربستان به نوبت از گذرگاه عبور کرده و وارد خیابان سوق العرب شدیم که در نهایت به جمرات ختم می شد. علی رغم اینکه در اوایل صبح بود و هنوز آفتاب کاملاً زمین را پوشانده بود اما گرمای ناشی از رطوبت زمین و گرمای ابتدایی آفتاب در مسیر و طریق بیداد می‌کرد ، امروز وظیفه داشتیم هرسه جمره را هر کدام با هفت سنگ زده تا اعمال روز دوم را نیز انجام داده باشیم ؛ همچون روز اول شاهد استقبال و برخورد بسیار عالی نیروها و راهنمایان سعودی در برخورد با حجاج ایرانی بودیم و با تکرار عبارت های خوش آمدید و بفرمایید .... و ضمن پذیرایی با بسته های آب میوه و اب معدنی صحنه های ماندگاری بعد از دو سال قطع رابطه دو کشور خلق شود. البته ذکر این نکته لازم است که بگویم در اعمال امروز تعدا کمتری از کاروان عازم جمرات شدند چرا که برخی بیمار شده و برخی دیگر شاید تمارض نموده و تمایل به شرکت در رمی جمرات نداشتند و زحمت نیابت رمی جمرات انان به تعداد 21 سنگ بر دوش سایر افراد افتاده بود که با توجه به تعداد زیاد آنان میزان سنگ ریزه هایی که باید زده می شد با توجه به شلوغی جمرات کتف های آنان را از کار انداخته بود و در نهایت این افراد نیز ابراز ناراحتی کردند دلیل این شرایط گرمازدگی ناشی از رمی جمرات دیروز در دهم ذی الحجه و ترس و وحشت ناشی از آن و سابقه حج و معنای سال ۱۳۹۴ بود.
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_16
#منی_جمرات_حلق
#عید_قربان
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/whgt
سفر به سرزمین وحی (17)
نجف زراعت پیشه
فردا روز سوم اعمال تشریق می باشد و بسته به رجم سوم در جمرات باید منی را ترک نموده و به هتل محل سکونت برگردیم و در اولین اقدام خانم ها و افراد ناتوان در شب در شب با اتوبوس های تهیه شده توسط کاروان بود و از آنجایی که هیچ وسیله ای وجود نداشت و چند اتوبوس به کل کاروان های ایرانیان از جانب عربستان اختصاص می یافت و اعتراضات و درخواست برای ترک منی قبل از رجم سوم سبب شد که حوادث عجیبی به وقوع بپیوندد که هنوز خاطره تلخ آن رهایم نمی کند.در ابتدای شب حاج مهران خیاط در توضیحاتی این معضل را در راه انتقال محدود افراد را بیان کرد اما سختی این سه روز و شرایط سخت برخی را کم طاقت و به اعتراض در زمینه های مختلف واداشت و اعتراضات رنگارنگ افراد با بهانه‌های از هزینه‌های ثبت نام حج گرفته تا پذیرایی و ....... و خلاصه مسئله انتقال به هتل شروع شد و قوانین می شدند
با اوج گیری تنش و سر و صدا من هم بلند شده و با بیان سختی های حج و لزوم خویشتن داری تقاضای صبر و حوصله و حتی کرایه ماشین برای متقاضیان در قبال اخذ وجه را مطرح نمودم اما ظاهراً برخی دل پر خونی داشتند و گفتند که ما پول نمی دهیم و وظیفه کاروان است که در این زمان یکی از حجاج محترم پیشنهادی مبنی بر تقبل خیرین برای کرایه اتوبوس را مطرح کرده و در نهایت دکتر قبول کرد که هزینه ها را بدهد؛ درگیری لفظی ادامه و تا نیمه شب نیز برخی با پوشیدن صورت و ارائه خود تقاضای رفتن به هتل را می کردند که در ادامه با اعتراض جدی یکی از عزیزان به من که به عنوان مسئول خطاب می کرد ، من گفتم زائر هستم اعتراض به من وجهی ندارد شما باید این مسائل و اعتراضات را به مراجع ذیربط انتقال دهید که ایشان ضمن ادامه اعتراض مشتی هم حواله قفسه سینه ما نموده که به دلیل وجود پیس میکر یا همان باطری قلبی شرایطم جسمی من به هم ریخت که خدا را شکر سر پا شدیم البته ایشان از وضعیت جسمی من آگاه نبود.(اما آن شب در این اندیشه بودم آیا ما هزینه های مکه را برای خوراک و مسایل رفاهی تنها داده ایم یا وظیفه ما برای انجام دستور الهی بوده است خدا کند که ارزان این متاع را نفروشیم)
حاجی پرهیزکار جای خود را به من داده و به استراحت پرداختیم ،12 شهریور و ذی حجه با فراهم شدن اتوبوس به نوبت ابتدا خانم‌ها ، افراد مسن و در ادامه با دادن پول توسط دکتر و کرایه اتوبوس متقاضیان رفتن به هتل از جمع کاروان در منا جدا شده و به هتل برگشتند که تا ظهر هم ادامه داشت. با برقراری نماز صبح مشاهده کردیم که چادر تقریباً خالی شده ؛ بعد از نماز جماعت صبح حاج آقا عنوان نمود دو گزینه برای رجم سوم در ابتدای صبح یا ساعت 14 (با توجه به گروما و خستگی شدید)داریم که با توجه به مسیر طولانی برگشت به چادرها تصمیم گرفته شد تا بعد از ظهر انتخاب تا بعد از پایان اعمال از همان جمرات به هتل در مکه برگردیم . لذا به سرعت به جمع آوری وسایل درون چادر کرده و قمقمه ها را با کمک برادران اسدیان و مصفر پر از یخ کرده و تعداد زیادی از شیشه‌های آب معدنی در ساک‌های خویش گذاشتیم و با یک ابتکار توسط برادر مصفر یک ویلچر که درون آن کلمن کائوچویی بزرگی مملو از شیشه‌های آب معدنی و اب میوه گذاشته شده بود در عقب کاروان در حرکت بود. سرانجام لحظه موعود راس ساعت ۱۴ و ۳۰ دقیقه به سمت جمرات به حرکت درآمده در حالی که سر را پوشانده و با عینک دودی و و شیشه‌های آب خنک در طریق و مسیر جمرات به راه افتادیم در حالی که آبسردکن های متعدد در راه حجاج را سیراب و افشانه های آب به ارتفاع ۱۰ تا ۱۵ متر روی زائران در گرمای شدید ریخته می شد من در این مسیر ۶ تا ۷ شیشه آب خنک همراهم بود ، کاروان‌ها در ثبت چپ جاده به صورت منظم و آهسته حرکت به سمت جمرات را آغاز نمودند ، از شدت پاشیدن آب خنک به سر و صورت روی زائران به هوا می پریدیم و الحق و انصاف سعودی‌ها سنگ تمام گذاشتند میزان توزیع آب و آب پرتقال در خیابان سوق العرب چشمگیر بود و آب پاش ها بی شما پاش ها بی شمار در مسیر را به خصوص اطراف پل در جبهه‌های جمرات روح و روان حجاج را تازه می کرد ؛ بر خلاف تصور ما در مورد مشکل بودن اعمال در بعد از ظهر به نسبت صبح ، آسفالت مسیر به دلیل تابش آفتاب خشک شده و با وزیدن باد در مسیر سبب تسهیل در حرکت حجاج ایجاد شده بود که به جرئت اعمال روز سوم برخلاف تصور با آسان‌تر از دو روز قبل بود ؛ با زدن هفت سنگ و انجام رمی جمرات در روز سوم اعمال تشریق به پایان رسید در حالی که نائبان افرادی که وظیفه نیابت برای زدن سنگ های آنان را داشتند از پا در آمده بودند و من در این اندیشه بودم که ما چگونه به راحتی بار خویش را بر دوش دیگران می افکنیم؟؟؟؟؟
#سفرنامه_حج_تمتع_1396_17
#منی_جمرات
#پایان_اعمال_تشریق
#کاروان_ابوالقاسم_مظفری_2015
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/XEyNjH
یکه و تنها در دل دشمن :(1)
راوی : نجف زراعت پیشه
اواخر بهمن 1364 بود پشت دریاچه نمک نیروی اطلاعات لشکر 17 علی بن ابیطالب ع بر اثر اشتباه ما را تا درون اعماق دشمن برده بود و فاصله چند صد متری تا دشمن اکنون به هفت کیلو متر رسیده بود ، پشت بیسیم ها از موقعیت می پرسیدند اما ظاهراً همه چیز گنگ و نامفهوم بود ، طاقت ها سر شده بود در کناره دریاچه نمک در آن شب سرد زمستان 1364 در زمینی گام برمی داشتیم که بر اثر سر و لیز بودن آن هر از چند گاهی یکی به زمین می خورد و باید مواظب می بودیم. فرمانده گردان یوسف حمیدی به همراه محسن اکبری برای انجام کاری به سایت خیبر در اهواز رفته بود و هدایت گردان به دست عبدالله رنجبر و حجت الله اخلاص نیا بود.
کم کم صداهای عجیب با نور متصاعد شده توجه ها را جلب کرده بود آری این آتش و نور از قبضه های ادوات دشمن بود مگر ما کجا بودیم؟؟ نکند در دل دشمن آمده و خودمان نمی دانیم؟....
فرماندهی تیپ از پشت بیسیم درخواست موقعیت می کند و وقتی از موقعیت ما کنار این نورهای متصاعد شده خبردار می شوند بلافاصله دستور عقب نشینی را صادر می کند ، نیروها همانگونه که به ستون یک به سمت جلو در حرکت بودند عقب گرد نموده و به آهستگی به عقب برگشتیم ، باید سکوت را رعایت می کردیم در دل دشمن بودیم و اگر متوجه می شدند یکی از ما نمی توانست به عقب برگردد چرا که در دل دریاچه نمک بودیم و کسی هم از وجود ما برای کمک خبر نداشت ضمن این که برد ادوات ما نیز به این منطقه نمی رسید.
کم کم خستگی مفرط بر ما غلبه کرد ، برخی مهمات همراه یا کوله پشتی ها را درون دریاچه رها کرده تا سبکبال به عقب برگردند ، هر قدمی که برمی داشتیم بیم خبردار شدن و روانه شدن رگبارها را می داد ، در این لحظات چندان آتشی در منطقه نبود ، به نزدیکی های سه راهی که رسیدیم تک تیراندازهای دشمن که در کمین ها نشسته بودند متوجه حرکت ستونی گردان شدند ، به یکباره منطقه آماج رگبار گلوله ها و انفجارات متعدد شد ، باید به سرعت منطقه را ترک می کردیم وگرنه گرفتار می شدیم ، گردان در این منطقه نیز وسیله نقلیه ای نداشت اصلاً هیچ وسیله ای نبود چرا که این منطقه آخرین حد مناطق تصرف شده در فاو بود .
#عملیات_والفجر_8
#جاده_فاو_ام_القصر
#دریاچه_نمک
#تیپ15امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59
https://rizy.ir/XEyNjH
یکه و تنها در دل دشمن :(2)
راوی : نجف زراعت پیشه
بچه ها یکی یکی بر زمین می افتادند ، محمود صراف و فرشاد درویشی بر اثر اصابت ترکش بر زمین افتادند ، چه باید می کردیم ، عبدالله رنجبر به نبی ابوعلی گفت شما در آخر بمانید تا گردان به سمت عقب برود ، اندکی جلوتر علی نشاطی هم ترکش خورد و بر زمین افتاد و من هم برای حمل مجروحین ایستادم .
از زمین و آسمان برای ما در این زمان آتش می بارید ، دشمن که از حضور ما در حیاط خلوت خویش آگاه شده بود می خواست هر چه بیشتر از ما تلفات بگیرد و کسی به عقب برنگردد ، سانتی متری زمین در حال شخم زدن بود ، ستون گردان از دید ما خارج شده بود و منورها و روشنایی ناشی از انفجارات تنهایی ما در دل دشمن را نوید می داد.
از وضعیت محمود و فرشاد خبر نداشتم و فاصله دویست متری با آنها داشتم ، خدایا در این جهنم آتش ما چه می توانستیم بکنیم ، مدتی صبر نمودیم ، در میانه آتش صدای ماشین لندکروزی می آمد اما ما که در این مسیر وسیله ای ندیده بودیم ، ظاهراً سنگری در سه راهی بود و تنها دو الی سه نفر نقش دیده بان را داشتند و ماشین آنها در بریدگی خاکریز برای در امان ماندن از ترکش ها گذاشته شده بود و الان در حال آمدن به سمت عقب می آمد ، در این لحظه مسعود زحمتکش و حیدر رنگبست نیز نزد من رسیدند خوشحال شدم که تنها نیستم .
اما فکر ماشین و حمل مجروحین رهایم نمی کرد ، در این آتش عجیب آیا کسی انتظار توقف ماشین را دارد ؟ به جرات بگویم نه.......
فکری به خاطرم رسید کلاش خود را مسلح نموده و روی وضعیت رگبار گذاشتم و در وسط جاده ایستادم ، گفتم یا می ایستد یا او را به رگبار می بندم تا بتوانیم مجروحین را بع عقب منتقل نماییم ؛ خدا را شکر با رسیدن به نزد ما و در زیر نور انفجارات متوجه من شده و ایستاد ، گفتم مجروح داریم که با لبخند گفت بفرمایید ، با کمک حیدر و مسعود پیکر علی نشاطی را درون لندکروز گذاشتیم ، صدای آه و ناله در بین انفجارات گوش فلک را کر نموده بود ، اینجا بود که متوجه شدیم همه بچه های زخمی درون ماشین بودند و روی هم انداخته بودند و از شدت درد ناله می کردند اما چاره ای جز تحمل نداشتند.
در این لحظه نبی ابوعلی هم نزد ما رسید ، چهار نفری روی سپر لندکروز قرار گرفتیم تا به عقب برویم اما جاده از چاله و شکاف های ناشی از انفجار پر شده و لاستیک ماشین با هر رفتن درون این چاله ها باعث می شد که به هوا پرتاب شویم و درد زیادی در ناحیه کمر متحمل شویم ، از طرف دیگر به دلیل قرار گرفتن در بلندی و آتش پرحجم دشمن و انفجارات بیم اصابت ترکش و زخمی شدن ما هم بود لذا از پشت لندکروز پایین پریده و عطای آن را به لقایش بخشیدیم .
هر چهار نفر افتان و خیزان به سمت عقب در حال برگشت بودیم آتش دشمن باعث شده بود که بر اثر خیز برداشتن در گل و لای کنار جاده و دریاچه نمک به شدت خیس و گل آلود شویم ، شوخ طبعی حیدر در این لحظات هم قطع نمی شد ، دو الی سه بار گلوله خمپاره در 50 سانتی من اصابت کرد اما منفجر نشد و به قول بچه ها عمل نکرد که لحظاتی در همان حالت سر در گریبان برده و گریستم چرا که .............
چند ساعت در راه بودیم نمی دانم اما خدا را شاهد می گیرم نایی در بدن نداشتیم ، خستگی و سرما و خیسی ناشی از افتادن در گل و لای امان ما را بریده بود در این شرایط خواب نیز سرو قت ما آمده بود نمی دانم قابل باور هست یا نه ..... در مسیر برخی اوقات خواب بودیم و راه می رفتیم این که چگونه ما چهار نفر از دل دریاچه نمک یکه و تنها با این حجم آتش به سلامت خارج شدیم فقط خدا می داند و بس.
سرانجام به تقاطع با جاده اصلی رسیدیم گویی از جهنم خارج شده ایم جیپ فرماندهی لبه جاده ایستاده بود و سنگ صبور تیپ 15 امام حسن و بچه های بهبهان حبیب الله شمایلی نگران به جاده می نگریست با دیدن ما بلافاصله به پیشواز آمد و از وضعیت باقیمانده بچه ها سوال کرد : گفتیم دیگر کسی نمانده و آخرین نفرات ما بودیم که خارج شدیم ؛ حبیب نفس راحتی کشید و با دیدن لباس خیس و گل آلود ما به خنده گفت بروید تدارکات لباس های خود را عوض نمایید و ما به مقر گردان در منازل مسکونی شهر فاو برگشتیم اما خاطره این شب همراه این گروه چهار نفره بود که تقدیر و سرنوشت چه بازی هایی که با انسان نمی کند .
عملیات_والفجر_8
#جاده_فاو_ام_القصر
#دریاچه_نمک
#تیپ15امام_حسن_مجتبی
#گردان_امام_حسین
http://telegram.me/safeer59