سفیر
209 subscribers
777 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
https://rizy.ir/AsaxP
محدوده روشن : 82
راوی: نجف زراعت پیشه
حیات دوباره
با پاره کردن لباسها و پوتین با قیچی سرم به ما وصل کردند. دو روز تمام من در راهرو بیمارستان روی تخت بودم و به دلیل کثرت زخمی ها اتاق های بیمارستان همه پر بود ، از آنجایی که بیمارستان درمانی-آموزشی بود دکتر متخصص برای معاینه همراه تعداد زیادی از دانشجویان بر بالین مجروحین حاضر می شدند و برادر رضا شمشیری نقل می کند که چند بار بالای سر شما در راهرو آمدم و بحث معاینات پزشکی توسط دکتر و رزیدنت ها را وی شاهد بوده است که توضیح می دهد که ترکش از کجا وارد شده و به کجا آسیب رسانده است در حالی که من تو عالم بیهوشی یا کم هوشی ناله می کردم .
درد جسمی من به نهایت خویش رسیده و بی تابی می نمودم و در زمان هایی که به هوش می آمدم این بی تابی ها به اوج خود می رسید تا هنگام غروب که ما را به اتاق عمل بردند و در ان جا توسط دکتر اسلامی ترمیم کلیه و سایر بافت های من صورت گرفت و روز بعد نیز مجدداً به اتاق عمل برده شده و سبب شد که من مجدداً به زندگی برگردم و از دردهای جانکاه خلاص شوم اما تا هفت شبانه روز مطلقاً من نه آب می خوردم و نه غذا و تنها توسط سرم تغذیه می شدم ؛ سرم های تزریقی به همراه آمپول های ضد عفونت و مسکن بود که سبب ادامه حیات من و تحمل دردهای ناشی از آن شد.
در طی روزهای بستری بودن در بیمارستان امام خمینی ره برادرم صادق و برادران اسدالله مواساتی و روح الله مجتهدی که دانشجوی رشته پزشکی در تبریز نیز در کنار ما بوده سنگ تمام گذاشته و مرتب سرکشی می کردند تا من توانستم بهبودی نسبی را بدست آوردم ،بیسیم چی گروهان کمال جعفرنیا نیز در اتاق کنار من بستری بود که به نسبت وضعیتش از من بهتر بود و توانایی جسمی وی بهتر از من بود اما او هم مثل من از خوردن آب و غذا منع شده بود و حتی روز هشتم که دکتر اجازه خوردن مایعات به میزان کم را به من داد وی به دلیل سختی عمل و تحمل روزهای سخت گذشته اعتراض نمود که چرا نجف می خورد و من نخورم که البته پس از انتقال به بیمارستان کاشانی اصفهان و به دلایل نامعلوم یک ماه بعد متوجه شدم به شهادت رسیده است.
مردم خونگرم و مهربان :
در طی این روزها مردم خونگرم تبریز به کرات به ملاقات ما می آمدند و یخچال درون اتاق مملو از ساندیس بود که به مثابه کمد آقای بوبین با باز کردن درب یخچال به سمت بیرون سرازیر می شد و من هیچگاه خاطره مهربانی های مردم تبریز در بیمارستان امام خمینی ره را فراموش نمی کنم ،
در جوار امام رئوف :
با بهبودی نسبی مجروحین و نیاز به تخلیه بیمارستان برای ورود مجروحین جنگی جدید قرار شد ما را به تهران انتقال دهند . به دلیل حجم بالای مجروحین ما را سوار بر هواپیمای c130 نموده که در آن تخت های بیمارستان صحرایی به صورت سه ردیفه در آن آماده و بعد مجروحین به داخل هواپیما منتقل شدند همانگونه که قبلا گفته شد ابتدا قرار بود ما را به تهران منتقل شویم اما به دلایل نا معلوم و احتمالا تراکم مجروحین در تهران و یا حتی بمباران و موشک باران شهرها که دامنه آن به تهران نیز رسیده بود ما را به مشهد منتقل کردند.
درون هواپیما مملو از مجروحینی بود که کمبود کادر پزشکی درون هواپیما از ویژگی های آن بود و داد و فریادهای ما جهت رسیدگی به همین دلیل بی پاسخ ماند. با نشستن هواپیما در فرودگاه مشهد و پیاده نمودن مجروحین ما را با ماشین آمبولانس به بیمارستان دکتر شریعتی طرقبه انتقال دادند. دکتر معالج ما در این بیمارستان یک متخصص معلول بود که با ویلچر بر سر بالین مجروحین حاضر می شد. در ابتدا در اتاق ما سه نفر بودیم که یکی از آن ها موج انفجاری بود که مرتب برای ما قاشق و چنگال و لیوان پرتاب و علیه ما رجز خوانی و تهدید می کرد و هر لحظه بر شدت تهدیدات و پرتاب های وی افزوده می شد و به همین دلیل برای در امان بودن از حوادث احتمالی ما را به اتاق دیگر انتقال دادند.
#محدوده_روشن_82
#گردان_فتح
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/PSef
محدوده روشن : 83
راوی: نجف زراعت پیشه
پدر و همراهان :
چند روز بعد پدرم با برادرم غلامحسین به همراه مشهدی شگرالله نگهبان و باند مخصوص خویش که همه پیرمرد یا به عبارت بهتر جوان های قدیم بودند به مشهد آمده و به دیدارم آمدند و در طی چند روزی که به بیمارستان می آمدند با خود فالوده سرد می آورد که با خوردن یک لیوان از آن گویی حیات و زندگی به رگ های وجودم برمی گشت و بقیه آن را لیوان لیوان به سایر مجروحین داده و از آنان احوالپرسی و دلجویی می کرد.یک روز نیز خاله بی بی گل به بیمارستان آمد که به محض مشاهده وضعیت من در سالن و راهروی بخش به زمین افتاد و حال و روز من او را از خود بیخود کرد زنی که در شجاعت زبانزد بود نتوانست وضعیت من را تحمل نماید ، روزی که مادرم از شهرستان به بیمارستان تلفن زده بود به دلیل قرار داشتن گوشی تلفن در ایستگاه پرستاری من به سمت راهرو آمدم شرایط جسمی من مناسب نبود و سرم گیج می رفت ؛ با گیج رفتن سر و از حال رفتن به زمین خورده و بالای چشمم با اصابت به کنج دیوار خونریزی کرد. دکتر ویزیت کننده من روی ویلچر بود و اسم و یا علل آن در ذهنم نمانده است.
دکتر ابراهیم خودسوز نیز به همراه صاحب خانه شان چند بار به دیدن من آمدند و خواهران بنیاد شهید نیز الحق و والانصاف در این مدت به درخواست ها و نیازهای برادران مجروح رسیدگی کامل می نمودند.بعد از هشت روز بستری بودن در بیمارستان دکتر شریعتی و رفع شدن خطر اصلی بدون درمان صورت،دست و گلو به درخواست و اختیار خودم ترخیص و چون هواپیما برای خوزستان و شیراز نبود ابتدا به تهران آمده و آنجا نیز به دلیل وضعیت اضطراری با خرید دو صندلی اتوبوس به اهواز آمدم که با توجه به وضعیت جسمی من جزء سخت ترین مسافرت هایم بود و لحظات سخت و طاقت فرسایی را طی کردم چرا که کیسه کلکسیونی به من وصل بود که ضایعات درون کلیه و داخلی من را تخلیه و همه جا باید آن را در دست گرفته و همراه داشتم.
دوران نقاهت :
اهواز نیز با یک سواری به بهبهان آمده و پس از رسیدن با مشاهده همرزم و همسایه مان رضا زارع اصل با موتور وی به منزل آمدم و دوران نقاهت و بستری من در بهبهان و پانسمان های دوره ای شروع شد.با گذشت این دوران و طولانی شدن بستری دچار زخم بستر شدیدی شده بودم و در این مدت دکتر عبدالکریم مکرمی تلاش بسیار زیادی نمود تا بهبودی خود را بدست آورم.
روزهای متمادی باید به درمانگاه سپاه می رفتم تا پانسمان زخم های من عوض شود و برادر حمید خوشکام مسئول درمانگاه سپاه تلاش زیادی در این راه انجام می داد. هر روز یکی از دوستان که سرکوچه من را می دید مرا تا درمانگاه می رساند و به دلیل معطلی سر کوچه و این که بعضی روزها کسی پیدا نمی شد و یا با تاخیر زیاد می رفتم مادرم النگوهای قدیمی خویش را بیرون آورده و با فروش آنها یک موتور سیکلت صد یاماها خرید و به این کار اختصاص داد تا امر درمان من راحت تر صورت پذیرد. این دوران مصادف بود با کوچ شهیدان و زخمی شدن بسیاری از دوستانمان و در کنار آن تیکه و زخم زبان از دوست و دشمن بابت خیلی مسائل که از آن می گذرم (بدرد نخوردن و از رده خارج شدن یا اگر می خواهی شهر بمانی بکو تا نیرو جایگزین بیاوریم).
در روزهای اولیه شاهد مراسم شهدای نصر4 بودم که به همراه من به شهادت رسیده بودند و مجروحینی که مثل من به درمانگاه می آمدند برای درمان . سرانجام جهت بیرون آوردن کیسه کلکسیونی از پهلویم با نامه ای که دکتر مکرمی به دوستان خودش دکتر مشهدی و ... در بیمارستان گلستان نوشت با آمبولانس بنیاد شهید به آنجا اعزام شده و آنها را از بدنم با درد شدید بیرون آوردم.
ترکش نامرئی :
چند ماه بعد نیز به بیمارستان نمازی شیراز رفته و یک ترکش دیگر که چندین سانت بالای محل اصابت ترکش قبلی بود و متوجه آن نشده بودند و هم اکنون با ورم کردن شروع به اذیت کردن کرده بود با انجام یک عمل سطحی که توام با بیهوشی بود ترکش را بیرون آوردند.
مدت زیادی را جهت درمان و بهبودی طی کردم تا این که بتوانم وضعیت مناسبی برای حضور مجدد در جبهه ها پیدا نمایم و البته مدتی نیز حضور پیدا کردم اما با وخیم شدن شرایط هم به دلیل جراحات و هم به واسطه رفتارهای احساساتی درون گردان مجدداً به شهرستان برگشتم .
#محدوده_روشن_83
#بیمارستان_تبریز_مشهد
#ارتفاعات_قشن
#عملیات_نصر_4
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/62F2Ba
محدوده روشن : 84
راوی: نجف زراعت پیشه
حضور مجدد در گردان :
با حضور در گردان که با رفتن برادر جواد اسلامی مصادف بود معاونت گردان به مشهدی حاتم سپرده شده بود و من و مالک ایقان نیز یکی از گروهان ها را هدایت می کردیم.با استقرار در پلاژ اندیمشک شروع به سازماندهی نیروها نمودیم و همگام با آن دست به مانورهای فعالی می زدیم تا سطح آمادگی نیروها بالا رود، یکی از این مانورها در مورخه 18/12/1366 بود که در میدان تیر نیروی هوایی پایگاه وحدتی دزفول واقع بود و قرار بود که نیروها ضمن تمرین با جهت یابی در شب با استفاده از قطب نما به اهداف مورد نظر رفته که از میان کانالها و شیارهای متعددی می گذشت و هنگامی که دو دسته از چهار شیار وارد شدند و به پای کار رسیدند با علامت فشفشه عملیات علیه دشمن فرضی را آغاز نمایند که طرح مانور بسیار شبیه عملیات نصر 4 و تپه های قشن ماووت بود.کل نیروها بوسیله کالک توجیه و ساعت 20:30 نیروها را سوار ماشین ها کرده و روبروی دکل دوم میدان تیر پیاده نمودیم و کار نیروها با قطب نما به عنوان یک آموزش عملی آغاز شد و به سمت اهداف رفتند. از مختصات این مانور آتش بسیار شدیدی بود که طراحی شده بود تا نیروهای جدید نیز آبدیده شده و از آتش زیاد هراسی نداشته باشند خود من نیز ترجیح دادم تا همراه نیروها به سمت کمین ها بروم و همین امر سبب شد تا به ضعف و قوتهای عملیاتی نیروها بیشتر آشنا شوم و با پایان مانور و دسترسی نیروها به اهداف، مسئولین گردان از سطح مانور اظهار رضایت نمودند.
ترکش های مرگبار :
در 19/12/1366 نیز زمانی که برای وضو کنار پلاژ و رودخانه دز رفتم با پایان وضو صدای غرش هواپیماهای دشمن و ضدهوایی های خودی آمد که در همین حین ریگ های محوطه پادگان پلاژ فکر من را مشغول کرد که در صورتی که راکت و موشک های دشمن به پادگان اصابت کند علاوه بر ترکش و موج انفجارها خود ریگهای محوطه نیز ترکش شده و سبب بوجود آوردن تلفات مضاعف می شوند به همین خاطر بلافاصله به بالای منطقه پلاژ که زمین آن گلی بود رفتم که مطمئن تر بود. در همین حین نیز یکدفعه انفجارهای پی در پی من را واداشت که زیکزاک به طرف چادرها بدوم و چون ترکش های زیادی فراوانی می آمد و احتمال انفجار در نزدیکی خودم را می دادم در کانال کوچکی که نزدیک چادرها بود به حالت نیم خیز شدم و در همین حالت ترکش هایی پهلویم افتاد و گذشت که حدود 400 گرم بیشتر وزن داشتند و کافی بود که کمی سر یا تنه من بالای کانال بود که براحتی آن را به دو نیم می کرد. انفجارت فوق به صورت خطی و همه در آبهای پلاژ در کنار آن صورت گرفت چرا که همه پادگان های سپاه در امتداد رودخانه دز مشغول آموزش های آبی خاکی بودند.
حلبچه و سه راه دزلی :
شنبه 22/12/1366 ساعت 3:45 بامداد من و تعدادی از نیروها به عنوان پیشقراولان گردان به سمت کردستان حرکت نمودیم و ظاهراً مقصد ما شهر مریوان است و به جای منطقه عملیاتی والفجر 9 باید راه منطقه دزلی را در پیش بگیریم. اهداف این عملیات در وحله اول تصرف ارتفاعات مشرف به شهر خورمال و حلبچه است که سمت چپ سد دربندیخان است . مقر ما در 19 کیلومتری مریوان و دو کیلومتر بعد از بخش سروآباد در مکانی به نام سه راه حزب الله (دزلی ) بود و سرتاسر روز 23/12/1366 را مشغول کندن زمین و برپا کردن چادر بودیم و علی رغم خستگی نیروها کار آنان بسیار عالی بود و شب قبل چون بدون مقدمه رسیده و جایی برای خوابیدن نداشتیم و از طرفی نیروهای حاج محمود محمدپور نرسیده بودند شب را در چادرهای آنان تا صبح بسر بردیم . امشب قرار است ادامه عملیات ظفر7 باشد و این عملیات به سمت جاده گسترش پیدا می کند و از قراری که شنیده ام احتمالاً ماموریت ما بین شهرهای خورمال و حلبچه می باشد که کاملاً کفی و هموار است. در 24/12/1366 صبح زود به همراه برادران نعمت الله دانایی،علی باعثی،غلام فراتیان،ناصر مستقر،محمد کریم نژاد،جنامی و عبدالرضا مهربان جهت بازدید خط و آگاهی و اطلاع از چگونگی آن به طرف مریوان به راه افتادیم .
در ده کیلومتری مریوان سمت راست جاده مقر تاکتیکی لشکر قرار داشت در آنجا برگه عبور و تردد را گرفته و دوباره به سمت سه راهی حزب الله برگشتیم(سه راهی دزلی) و هنگام رسیدن به دژبانی با مشکل اشتباه شدن تاریخ ورقه عبور مواجه شدیم که پس از کلی بحث و صحبت چون خود مسئول دژبانی نیز می خواست خط بیاید با گرو گذاشتن حکم ماموریت و کارت شناسایی برادر نعمت الله دانایی به راه خود ادامه دادیم و در طول راه از دره ای گذشتیم که اسم آن دره شیطان و اسم جدید آن هزار و یک شهید بود که بنا به گفته مسئول دژبانی که اهل باختران بود می گفت که نام گذاری این دره در زمان حضرت رسول ص و صدر اسلام است.
#محدوده_روشن_84
#گردان_فتح
#والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/11SPt
محدوده روشن : 85
راوی: نجف زراعت پیشه
منطقه عملیاتی والفجر 10
پس از گذشتن از دره شیطان به منطقه برفگیر کوهستانی رسیدیم که در آن جا جاده ای بود در سینه کوه سمت چپ جاده که به شهرهای نوسود و پاوه ختم می شد که هم اکنون در دست ضد انقلاب است. در ادامه راه به کوه های برفگیر کوهستانی رسیدیم که جاده مملو از گل و لای بود بعلاوه تردد شدید وسایل نقلیه که در بعضی نقاط ترافیک شدید حاصل شده بود و به مدت زیادی معطل شدیم. در طی مسیر به دلیل برودت هوا و سرما دست هایمان به شدت سرد شده بود همراه با تکان های شدید ماشین که راننده آن عبدالرضا مهربان بود و با جاده ای پر از دست انداز و دارای چاله های فراوان.
پس از طی کردن مسیری طولانی به تپه ای رسیدیم که اسم آن مله خور بود و از آن جا به شهرهای خورمال،حلبچه و سد دربندیخان تسلط داشت. در جاده مله خور هم مقر فرماندهی لشکر قرار داشت و در پایین مله خور شیار زلم قرار دارد که روستای زلم هم آنجاست و طرح و عملیات لشکر 7 آنجا قرار دارد، کوهی که بالای شیار زلم و مله خور قرار دارد کره جاء نام دارد که ادامه آن رشته کوه حمید و شرام است و در جناح چپ کوه کره جا رشته کوه شنام قرار دارد که دو شاخه است ، وسط دو شاخه یالی است که ماموریت گردان فجر از این قرار است که از مله خور که سرازیر شدند وارد دره زلم شده و در آنجا از سینه کوه کره جاء و از میان تپه حمید که جویی در آن قرار داشت وارد یال پشت شده و در کنار کوه شنام به حرکت خود در عمق ادامه داده که در پشت و شاخ دوم شنام قرار گیرند و پشت دشمن در آیند و در موقع مناسب دشمن را از پای درآورند در همین زمان نیز گردان حمزه به شاخ اول می زند و آن را به تصرف در می آورد. نیمی از گردان امام حسین ع هم چند پاسگاه در روبروی گردان فجر است که توسط آنها تصرف و قسمتی از جاده که در دست ضد انقلاب است بسته می شود و از این لحاظ جاده تامین می شود و ماموریت گردان امیرالمومنین ع نیز حفاظت از جاده تا سه راهی است.
به دلیل این که ساعت از 12 گذشته بود و فردی از مسئولین لشکر نیز برای توجیه کردن ما نبود لذا به صحبت های برادر اسماعیل آز اطلاعات گردان بسنده کرده و به سمت عقب برگشتیم. در این موقع هوا ابری و مه آلود بود و برف نیز کم کم شروع به بارش گرفت و ماشین ما نیز به سرعت در حال طی کردن مسیر بود که خطرات زیادی را خداوند از ما دفع کرد.
در روستای دزلی جهت گرفتن کالک منطقه عملیاتی توقف کردیم که در آن جا برادر غلامعلی کالک بر را دیدم که پس از احوالپرسی و اطلاع از کار ما به داخل رفتم و از روی کالک طرح توسط وی توجیه شدم ولی ماموریت ما مشخص نیست و پس از اتمام کار برگشتیم.در مقر گردان فجر هم توقفی داشته و نماز را خوانده و ساعت 14:30 بود که برگشتیم.25/12/1366 ساعت 9:30 بود که بچه های گردان از راه رسیدند و تنها مالک ، بیسیم چی ها و دسته شهید رجایی به دلیل خرابی ماشین در بین راه باختران-سنندج نیامده اند و از آنجایی که قرار بود معاونین گروهان و فرمانده دسته ها جهت توجیه خط به منطقه بروند به دلیل نرسیدن آنها تنها یک فرمانده دسته و معاون و مسئولین تیم ها را فرستادم.26/12/1366 امروز نام عملیات را که والفجر10 بود مشخص کردند که در منطقه عمومی خورمال بود ، مهماتی که دیشب آورده اند بین نیروها صبح تقسیم کردیم و تنها دسته شهید رجایی به همراه معاون گروهان و بیسیم چی ها نیامده اند که قرار است تا ظهر بیایند و به شدت از این بی نظمی اعصابم خورد شده است .
تصمیم دارم با توجه به مسائل فوق و مواردی که طی ماههای اخیر پیش آمده در صورت حیات پس از پایان عملیات از یگان پایانی گرفته و با خواندن درس در دانشگاه با کسب علم و دانش بتوانم بهتر به جبهه و جنگ خدمت نمایم. از دلایل من برای این تصمیم یکی عدم علاقه به کارهای نظامی است(نظامی گری) و فقط جهت ادای تکلیف مانده ام؛ از طرف دیگر برخوردهای متکبرانه و بزرگ بینی برخی مسئولین را نسبت به نیروهای تحت امر به خصوص بار اولی ها که با چه شور و شوقی به جبهه ها آمده اند می بینم و دلسرد شده ام.از سوی دیگر جبهه که آوردگاه خودسازی و سازندگی است با اعمال سلیقه برخی و شوخی های بی حد و حصر و .... برخی افراد احساس می کنم حداقل در اینجا و این یگان تبدیل به مکانی برای تخریب روحیه من شده است و بر همین اساس تصمیم فوق را گرفته ام.
#محدوده_روشن_85
#گردان_فتح
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/Rc12
محدوده روشن : 86
راوی: نجف زراعت پیشه
لحظات تنهایی :
در تاریخ 29/12/1366 صبح به یک راهپیمایی 165 دقیقه ای رفتم و در طول مسیر به مناطق بکر و سرسبزی در کنار رودخانه در ته دره برخوردیم و جداً از مناظر منطقه لذت بردیم هر چند که در برخی نقاط احتمال سقوط بود ولی لازم بود و حتی در هنگام رد شدن از عرض رودخانه که یک تنه درخت وسط آن برای عبور بود یکی از نیروها به نام حجت الله شفیع پور داخل آب افتاد که صحنه خنده داری را ایجاد کرده بود.
نقل و انتقال پردردسر :
هنگام رسیدن به مقر هنگامی که مالک با نیروها صحبت می کرد من پیش فرمانده گردان یدالله رفتم و او گفت: که به خاطر وضعیت حساس منطقه که مرتب بمباران می شود و همچنین عقب افتادن ماموریت ما یک دسته به پادگان شهید کاظمی در قروه بروند و هنوز لحظاتی نگذشته بود که اعلام کردند همه باید برویم و ما سریع مشغول جمع کردن چادرهای مقر و وسایل شدیم و پس از سختی فراوان هنگام اذان ظهر بود که کار جمع آوری وسایل تمام و نماز را خوانده و غذا را نیز سرپایی خوردیم و منتظر آمدن اتوبوس ها برای انتقال به عقبه شدیم و در همین لحظات با رسیدن چند کمپرسی و مایلر ذهن ها با تعجب متوجه آنها شد و همه فکر می کردیم تدارکات و پشتیبانی قرار است با آنها حمل شود اما حقیقت امر از مطلب دیگری حکایت می کرد.
با حضور معاون گردان حقیقت امر مشخص شد قرار است نیروها با این ماشین ها به عقب منتقل شوند و درخواست فرماندهی با عکس العمل من مواجه شد ، مشهدی حاتم می گفت : دو گروهان به همراه کلیه تجهیزات و امکانات سوار یک ماشین مایلر شوند که به دلیل کمبود جا و خطرات ناشی از آن و به خصوص انفجار نارنجک و یا آرپی جی با مخالفت من مواجه شد در این زمان نیروها چون برای وارد شدن به منطقه عملیاتی مسلح و تجهیز شده بودند این تجهیزات همراه آنان بود و فرصت تحویل گرفتن از آنان نبود . خلاصه قرار شد که گروهان ما اول سوار شود بعداً اگر جا بود عده ای از نیروهای گروهان دیگر نیز سوار شوند که پس ازسوار شدن گروهان امام حسین ع و تعدادی از بچه های گردان ، دیگر جایی برای ایستادن هم نبود و در حالیکه نیروها به صورت فشرده و بعضاً سر پا بودند دستور حرکت داده شد و ماشین مایلر از راههای خاکی به سمت جاده اصلی حرکت کرد .
البته کمبود ماشین به خاطر این مسئله بود که برادر شمعخانی گفته بود نیروها اصلاً از منطقه خارج نشوند و به عبارت بهتر با اتوبوس هیچ نیرویی از منطقه بیرون نرود و فرمانده جدید لشکر نیز به خاطر خطرات ناشی از بمباران های شیمیایی و راکت که مرتب منطقه را هدف گرفته بود دستور تخلیه منطقه و آمدن به پادگان شهید کاظمی را داد و چون وسیله حمل و نقل نیرو مثل اتوبوس و مینی بوس اجازه خروج از منطقه را نداشت و در اختیار نمی گذاشتند قرار شد به هر وسیله حتی کمپرسی نیز بچه ها به سمت قروه حرکت داده شوند در همین زمان نیز عقبه گردان فجر آماج حملات و بمباران شیمیایی قرار گرفته بود و برای جلوگیری از حوادث مشابه کربلای 5 تصمیم به خروج سریع از منطقه گرفته شد .
همانطور که در در جاده به سمت سنندج به مسیر خود ادامه می دادیم در طول راه به مینی بوسی برخوردیم که یک دسته از گروهان ما داخل آن بود و خراب شده بود و ما مجبور به توقف شدیم و همه وسایل و تجهیزات نیروها را در کناری گذاشته تا نیروها خیلی فشرده نشسته و عده ای از نیروهای مینی بوس به داخل کمپرسی ما و تعدادی نیز به کمپرسی گردان امیرالمومنین ع منتقل شدند در حالتی که هم من و هم نیروها به شدت از وضعیت ایجاد شده و فشردگی نیروها ناراحت بودند.
تا حدود ده کیلومتر من در کابین جلو پیش راننده بودم اما به خاطر احتمال ایجاد ذهنیت منفی بچه ها به عقب مایلر رفتم و برادر جمعه پاریابی به جلو رفت. در عقب مایلر اوضاعی بود 63 نفر در یک مایلر با تمام تجهیزات و کیسه خواب که اصلاً جای نشستن وجود نداشت و برخی سرپا بودند، برخی شعر و سرود می خواندند بعضی ها مثل ما نوار گوش داده و یا شوخی می کردند تا این که به شهر سنندج رسیدیم.در کیلومتر 80 مانده به سنندج با پاترول بنیاد شهید بهبهان مواجه شدیم که حجت الاسلام دعاوی و مهندس جعفری رئیس شرکت سیمان بهبهان با آن بودند و قصد دیدار با رزمندگان شهرستان بهبهان را داشتند و چون دیدند همه بچه ها از منطقه عملیاتی برگشته اند آنها هم می خواستند به پادگان قروه بیایند و من سه تن از بچه ها را فرستادم که همراه آنها سوار پاترول شوند تا اندکی از فشار و کمبود جا در بالا کاسته شود.
#محدوده_روشن_86
#گردان_فتح
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/Aie3w
محدوده روشن : 87
راوی: نجف زراعت پیشه
با رسیدن به ابتدای شهر سنندج ، جمعه که جلو مایلر بود مسیر ماشین را به جای کمربندی از داخل شهر سنندج عبور داد که برخی نیروها نیز تحت تاثیر رفتار احساساتی برخی قصد دادن شعارهای تفرقه انگیز و حتی تیراندازی هوایی را داشتند که به شدت مخالفت و مانع این کار شدم و با توجه به ناآشنایی راننده به مسیر نزدیک ترمینال سنندج – باختران خودم به کابین جلو کمپرسی رفته و با راهنمایی راننده به طرف پادگان شهید کاظمی به طرف قروه به راه افتادیم.تقریباً ده کیلومتری مانده به دهگلان به خواب رفتم و وقتی به چلوکبابی شباهنگ رسیدیم بیدار شدم و هنگامی که به جاده فرعی پادگان سمت راست رسیدیم مایلر دومی و پاترول رد کردند ولی ما درست وارد جاده فرعی شدیم و ماشین های فوق نیز برگشته و پشت سر ما حرکت کردند.
وضعیت نامعلوم
حدود ساعت 20:30 بود که به پادگان رسیدیم و با ناراحتی که از نحوه انتقال نیروها و بروز خطرات با توجه به حمل تجهیزات و مهمات توسط نیروها داشتم پیش فرمانده گردان رفتم اما وی نیز با توجه به معذورات جواب قانع کننده ای به من نداد، لذا پیش بچه ها آمده و ساختمانی را که مشخص شده بود تمیز نموده و مایلر را خالی کردیم و من بدون خوردن شام بلافاصله خوابیدم.30/12/1366 صبح مجدداً وسایل را باز کرده و به محوطه گردان آورده و شروع به چادر زدن کردیم و علی رغم درگیری هایی که با گروهان مجاور پیدا کردیم چادرها را تا ساعت 14 برپا نمودیم.عصر حمید مختاربند فرمانده سپاه شوش را دیدم همچنین بیست نیروی جدید که از بهبهان اعزام شده بودند که در بین آنان می توانم از محسن زحمتکش،مجید مظفر،مرتضی بهروز،امیر کریمی و ....نام ببرم و به دلیل خستگی نیروها چند روز بعد آنها را به مرخصی فرستادند. این روزها وضع جبهه ها شبیه قبل نبوده ، از شور و شوق و معنویات گذشته اثری نیست با افزایش نیروهای وظیفه در یگان ها و شهادت و زخمی شدن تعداد زیادی از بچه های ناب جبهه عملاً فضای دلنشین گذشته حاکم نیست ،طولانی شدن جنگ ، سکون یا تحرکات اندک در جبهه و منحصر به پدافند از مناطق به دست آمده گویای این مطلب است.
زولبیای آتشین :
در طی روزهای مرخصی در بهبهان تصمیم گرفته شده تا نیروها به تفریح و صحرا برده شوند لذا در تاریخ 18/1/1367 نیروهای گردان جهت تفریح به صحرای شیر علی کنار رودخانه مارون رفتند و در آن جا با استقرار چادر ساعات شاد و مفرحی را پشت سر گذاشتیم.بستن طناب در آن سوی رودخانه به سنگ و در این سو به سپر ماشین لندکروز و عبور از آن و شنا ، تی تی و مراسم انجومه بهبهانی که با سروصدای فراوانی همراه بود
با تاریکی هوا حمید عاکف شروع به درست کردن زولبیا نمود و من علی رغم این که چرتم گرفته بود پیش جمع بچه ها رفته و به خوردن زولبیا مشغول شدم و در پایان با توجه به سردی هوا همه دور قابلمه روغن زولبیا که روی آتش شعله ور بود و هر لحظه بر شدت آن افزوده می شد جمع شده تا خود را گرم نمایند ؛ بچه مثل قبایل سرخپوست دور آتش حلقه زده و بعضاً به دور آن می چرخیدند که یکدفعه فضای پیرامون مملو از جرقه و فوران آتش شد.ضرف مملو از روغن جوش که زولبیاها درون آن سرخ شده بود با خوردن پای عبدالرضا به هوا رفت و انگار بشکه ای انفجاری بود که منفجر شد و به دنبال آن ناله های دلخراش محسن زحمتکش به آسمان بلند شد و متوجه شدیم دست و پای وی بر اثر پاشیده شدن روغن داغ سوخته و دامه آن آن قدر وسیع و دلخراش بود که باید سریع به مراکز درمانی انتقال داده می شد.
بلافاصله با ماشین لندکروز گردان محسن به بیمارستان شهید زاده بهبهان منتقل شد که علائم ونشانه های سوختگی آن تا سالیان متمادی بعد از جنگ نیز مشخص بود ، بعد از آن من به طرف چادرها رفته و خوابیدم اما چه خوابی ؟!، بچه ها تا ساعت دو نیمه شب بیدار و به دلیل کمبود جا و پاشیدن آب مانع خواب دیگران نیز می شدند . صبح پس از صرف صبحانه بچه ها مشغول فوتبال و بعد از آن نیز مشغول شنا شدند که یکی از آنها به نام حجت هنگام شیرجه در آب سینه اش به سنگ برخورد کرد که در همین زمان نیز محمود صراف خبر شهادت اصغر محمدی از فرماندهان گروهان محرم اهواز را به من داد که فوق العاده ناراحت شدم .ظهر ماکارونی داشتیم که در کیفیت آن باید با چراغ دنبال غذای لشکر می گشتیم و بعد از ظهر نیز پس از یک شنای مفصل وسایل را جمع کرده و با لندکروز و آمبولانس که عبدالله مرضات رانندگی می کرد به بهبهان برگشتیم. صحرای فوق به جز موارد ناراحت کننده سوختگی محسن به جرات جزء صحراهای مثال زدنی بود.
#محدوده_روشن_87
#گردان_فتح
#اوقات_فراغت
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/XeHJX2
محدوده روشن : 88
راوی: نجف زراعت پیشه
در تدارک جدایی:
با برگشت از مرخصی و حضور مجدد در مقر و پادگان تصمیم من برای تسویه حساب و پایانی با مشورت با بزرگانی نظیر سیدنورالله سیدی، حاج محمود محمدپور قطعی شد ؛دلایل من برای پایانی و تسویه با گردان عبارت بودند از:
• وجود باند بازی و افراطی و حاد شدن آنها
• خستگی مفرط ناشی از برگزاری کلاس های غیر ضروری به خصوص عقیدتی -سیاسی
• تصمیم به رفتن به دانشگاه جهت تخصص و خدمت بهتر به جبهه و جنگ
• اطلاع خاص از ماموریت ها و برنامه های نظامی توسط افراد خاص بدون مسئولیت
• عدم رعایت سلسله مراتب و شان فرماندهی بین نیروها
• نداشتن علاقه به نظامی گری و کارهای نظامی
• دوری از برخی رذالت های اخلاقی و خودسازی
هر چند در مسیر پایانی (22/1/1367) و تسویه حساب من مشکلات یا بهتر بگویم لجاجتی عجیب رخنمون کرد اما باعث افزوده شدن تجارب من در این وضعیت شد، در مراجعه به لشکر مشاهده نمودم که تسویه حساب و پایانی رسمی ها لغو شده و من موفق به اخذ پایانی لشکر نشدم به عبارتی حالم گرفته شد و مایوسانه به پادگان پلاژ برگشتم. با برگشتن به گردان دیدم که یدالله مواساتی ، مالک ایقان ،نادر فرح بخش ، اسماعیل آژ و نعمت الله دانایی برای جذب نیرو به بهبهان رفته اند ، در 24/1/1367 یدالله مواساتی اعلام کرد که به دوره دافوس می رود و فرماندهی گردان را به مشهدی حاتم رزمه و نعمت الله دانایی می سپارد ، وضعیت بلاتکلیف ادامه داشت تا این که اعلام شد که حرکت گردان به سمت گچینه خورمال در 26/1/1367 صورت می پذیرد و در جلسه گردان تصمیم به ماندن من در در پلاژ گرفته شده بود. من بشدت مخالفت کرده و گفتم یا پایانی یا مرخصی. با پافشاری من علی نشاطی پرسنلی گردان برای آوردن پرونده اقدام کرد خلاصه بعد از همه این کارها باید پلاژ بیایم و بمانم پرونده را گرفتم و به چادر گروهان آمدم و آن جا وسایل را جمع کردم و صندوق خالی را به محمدرضا خودسوز دادم.
ساعت 14 بود که نیروهای گردان سوار اتوبوسها شدند در این لحظه من و غلامحسین نواب پیش حاج محمود محمدپور رفته و پس از صحبت و مشورت در مورد رفتن به واحد اطلاعات و عملیات قرارگاه در گلف را مطرح نمودم ؛ با بچه ها نظیر مالک،غلامحسین،محمود،حجت،ابراهیم آهویی،علی باعثی و ...خداحافظی کردم. در همین حین نیز پایگاه هوایی دزفول توسط هواپیماهای دشمن بمباران شد و بچه ها می خواستند پیاده شوند اما نعمت مانع شده و دستور حرکت آنها را صادر کرد و من با حسرت در محوطه پلاژ قدم زنان بی وفایی دنیا را نظاره گر شدم چه مردم خوش استقبال و بدبدرقه ای داریم ......
پس از رفتن نیروها تنها عبدالله مرضات ، علی نشاطی ، غلمانیان و دو نیروی گروهان امام حسین ع مانده بودند. عصر مقداری از وسایل داخل محوطه پلاژ را که خراب میشد جمع کرده و در اتاق بلوکی جمع کردم و در محوطه دو کنسرو ماهی باز کرده و خوردیم و در همین حین نیز دزفول و نواحی اطراف بمباران شد و آنچنان نزدیک بود که ترکش های آن نیز در مجاورت ما به زمین افتاد در حقیقت این روزها بمباران های هوایی دشمن افزایش یافته است.
صبح با ماشین گردان فجر که ابافت با آن بود به مقر لشکر در کرخه رفتم. با توجه به شرایط جنگ و ممنوعیت پایانی با شرایط سخت توانستم پایانی را گرفته و با ماشین فجر به همراه ابراهیم حسین زاده به پلاژ آمدیم.عصر بود که بچه ها ساعت 17:30 از بهبهان رسیدند و همه از ماندن من در پلاژ تعجب کرده بودند و مرتب سوال می کردند تا رفتم که لباس هایم را عوض کنم صدای بوق ماشین را شنیدم که می خواست برود و وسایل را همینطوری و سردستی جمع کرده و در این موقع برادر عبدالله درخشنده اتوبوس را نگه داشته و به کمکم آمد و عجولانه با بچه ها خداحافظی کردم و سوار شدیم و به طرف بهبهان به راه افتادیم و ساعت 22:45 شب بود که به بهبهان رسیدیم و فردا قرار است برای مسئله کاریم به گلف بروم ولی این ماموریت گردان تجارب گرانقدری برایم به ارمغان آورد اگر چه تلخ بود اما در ساخت آینده من تاثیر به سزایی داشت.
#محدوده_روشن_88
#گردان_فتح
#پایانی_تسویه_حساب
#لشکر_7_ولیعصر_عج
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://chat.whatsapp.com/FTviPLNfy2e0VWgtX1PFXA
https://rizy.ir/sQfC
امام خمینی ره و دفاع مقدس:

.....خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش.

خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‌های معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده‌ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده‌ام، و در برابر عظمت و فداکاری این ملت بزرگ احساس شرمساری می‌کنم.و بدا به حال آنانی که در این قافله نبودند! بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگِ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساکت و بی‌تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند!.....

... آنهایی که در این چند سالِ مبارزه و جنگ به هر دلیلی از ادای این تکلیف بزرگ طفره رفتند و خودشان و جان و مال و فرزندانشان و دیگران را از آتش حادثه دور کرده‌اند مطمئن باشند که از معامله با خدا طفره رفته‌اند، و خسارت و زیان و ضرر بزرگی کرده‌اند که حسرت آن را در روز واپسین و در محاسبه حق خواهند کشید. که من مجدداً به همه مردم و مسئولین عرض می‌کنم که حساب اینگونه افراد را از حساب مجاهدان در راه خدا جدا سازند؛ و نگذارند این مدعیان بی‌هنر امروز و قاعدین کوته نظر دیروز به صحنه‌ها برگردند.

من در میان شما باشم و یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می‌کنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد. نگذارید پیشکسوتانِ شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.

(صحیفه امام خمینی جلد21 صفحه 93)
#امام_خمینی
#شهادت
#دفاع_مقدس
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/Tyl7
محدوده روشن : 89
راوی: نجف زراعت پیشه
وضعیت بغرنج جبهه ها :
این روزها جبهه های نبرد وضعیت رقت باری را پشت سر می گذاشت فرسایشی شدن جنگ و فقدان پیروزی های تاثیرگذار در سرنوشت جنگ انگیزه اعزام نیروها به جبهه را از بین برده و وضعیت سیاسی ،اقتصادی و اجتماعی ایران را تضعیف نموده و در عوض عراق با توجه به کمک های مالی اعراب و در اختیار گذاشتن تسلیحات پیشرفته کشورهای بلوک غرب و شرق توانسته بود وضعیت ارتش خویش را به بالاترین سطح آمادگی برساند؛ عراق با استفاده از این نقاط ضعف ایران و با استفاده از بمباران شیمیایی و استفاده از سپاه های گارد ریاست جمهوری ، سوم و هفتم و به ویژه سیانور درتاریخ 28/1/67 توانست در اولین گام شبه جزیره فاو را از دست ما گرفته و نیروهای ما به ساحل شرقی اروند رود بیایند.
در چهار خرداد 1367 علی رغم آمادگی نیروهای ما از نظر نیرو و امکانات در شلمچه با تک گسترده ارتش عراق ظرف هشت ساعت ما مجبور به عقب نشینی از مناطق متصرف شده در عملیات کربلای 5 شدیم و شلمچه را نیز از دست دادیم . در این روزها همچنین منافقین با عملیاتهای آفتاب در جبهه فکه ، عملیات چلچراغ در منطقه عملیاتی مهران و با سر دادن شعار امروز مهران فردا تهران توانستند تعداد زیادی از نیروهای ما را با توجه به پوشش لباس ایرانی و زبان فارسی آنان به اسارت در آورند.بواسطه مسائل فوق در این زمان آقای هاشمی رفسنجانی در 12 خرداد به سمت جانشینی فرمانده کل قوا منصوب تا ضمن برآورد امکانات و منسجم کردن دست به اقدامات هماهنگی برای اقدامات موثر در جنگ بزند.
نیمه دوم خرداد ماه علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام جعفر صادق ع و قرارگاه نصرت طی یک سخنرانی در جمع کادر از آمادگی دشمن برای تصرف هور و جزایر مجنون گفت و ......در چهارم تیر ماه با توجه به این که تمام امکانات ما در جزایر مجنون برای رویارویی حمله قریب الوقوع عراق آماده شده بود با هلی برن سریع ارتش عراق که با بمباران های گسترده و به خصوص شیمیایی همراه بود توانست خود را تا سه راهی فتح ،جفیر و جاده اهواز خرمشهر کشانده و توانست نیروهای مستقر در جزایر را محاصره که تعداد زیادی به شهادت رسیده و برخی نیز به اسارت درآمدند ؛ عراق به راحتی می توانست تا اهواز هم به پیش آید زیرا هیچ کس جلوی او نبود و با آتش وحشتناک و سازمان قوی همه چیز را شخم می زد و به جلو می آمد.ظاهراً عراق با فعال نمودن استراتژی آفندی به دنبال تحقق شعار رسیدن به مرزهای بین المللی بود ، در جریان تک به مجنون قرارگاه تاکتیکی سپاه ششم نیز در هور با پیاده شدن نیروهای دشمن که هلی برن شده بود به محاصره درآمد و علی هاشمی و سایر نیروهای قرارگاه به شهادت رسیده یا مفقود شدند. با توجه به کمبود نیرو ، امکانات و بودجه برای سازماندهی بهتر نیروها از مناطق ماووت ، شاخ شمیران ، حلبچه و ....تخلیه می شوند اما در یک اقدام ناجوانمردانه ارتش آمریکا هواپیمای ایرباس ایرانی را با 290 مسافر در آبهای خلیج فارس توسط موشک شلیک شده از ناو پیشرفته وینسنس ساقط می کند که در حقیقت یک هشدار عملی به ایران برای پایان دادن به جنگ بود و در صورت عدم پذیرش قطعنامه 598 باید آماده پذیرش اقدامات بیشتری باشد.
طبق اخباری که به صورت پراکنده از منابع مختلف شنیده ام ظاهراً قرار است نیروی زمینی ارتش و سپاه ادغام و محسن در راس و شمخانی معاون وی شوند و بسیاری از سازمان های اضافی حذف شوند که در صورت درست عمل کردن می توان به اثرات آن دل بست.پیشروی ارتش عراق در جبهه های میانی و جنوب و وضعیت نابسامان سیاسی ، اقتصادی ایران با توجه به نامه های نوشته شده توسط مسئولین سیاسی ، اقتصادی و نظامی باعث شد تا ایران در 27 تیر 1367 رسماً قطعنامه 598 را بپذیرد هر چند سه روز بعد در 30 تیر ماه ارتش عراق دیوانه وار از جفیر و شلمچه وارد ایران شد و تا جاده خرمشهر اهواز پیشروی کرد و سه روز بعد از آن در سوم مرداد ماه نیز منافقین با توهم فتح برق آسای تهران در 36 ساعت از قصر شیرین وارد ایران شدند اما ندای مسیحایی امام و نهیب آن به فرمانده سپاه سبب حضور گسترده نیروهای مردمی در جبهه ها شد و من که در این ایام در واحد اطلاعات سپاه ششم بودم به همراه تعدادی از برادران با پیکان بار شخصی برادر کمال اکبری در حالی که پتویی عقب آن پهن کرده بودیم به سمت اهواز و جبهه ها به را افتادیم که در میانه راه اهواز بچه ها خبر آوردند که نیرو به اندازه کافی حضور یافته و نیازی به رفتن ما نمی باشد و در نهایت صدام مجبور شد در 15 مرداد 1367قطعنامه 598 را پذیرفته و نیروهای یونیماک (حافظ صلح سازمان ملل) در 29 مرداد در مرزهای دو کشور ایران و عراق مستقر شده و آتش بس رسمی در مرزهای دو کشور برقرار شده و جنگ هشت ساله ایران و عراق پایان پذیرد.
#محدوده_روشن_89
#پایان_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/Y2IehF
محدوده روشن : 90
راوی: نجف زراعت پیشه
بعد از جنگ
با پیوستن من به کار ستادی در سپاه ششم خود را با محیطی گنگ و خشک که با اخلاق جبهه ها و روحیه برادری آن منطبق نمی شد و از طرف دیگر با انواع و اقسام رذایل اخلاقی نظیر خودبزرگ بینی ،تکبر و ..... روبرو می دیدم و همین سبب شد تا عزم خود را برای رفتن به دانشگاه جزم نمایم. در این ایام نیز خبر مدرج شدن بچه های سپاه و نام های گوناگون و بعضاً خنده داری که برای آن پیشنهاد می شد را شنیدم و این که باید نیروهای سپاه باید یونیفرم ، کلاه و.... پوشیده شود و زبان حال من در آن روزها این بود که :خدا رحم کند گل بود به سبزه هم آراسته شد.که به معنای کم شدن معنویت و ارزش های اسلامی درون مجموعه سپاه و بسیج بود.
یکی از رشته هایی که در آزمون ورودی دانشگاهها انتخاب نموده بودم حقوق قضایی قم بود اما با صحبت با برخی افراد من را از رفتن به این رشته با توجه به حساسیت و خطرات امر قضاوت دلسرد نمودند .پیگیری درمان صورت و بینی که دو بار مراجعه به اصفهان عمل جراحی صورت گرفت ، آثار ترکش بر صورت و بینی من سبب کشیده شده پوست و پلک ها به سمت پایین شده و از طرفی با توجه به فقدان استخوان در دماغه بینی نفس کشیدن را مشکل کرده بود ؛ پدر بزرگوار محمود صراف سفارش ما را به دکتر طباطبایی متخصص جراحی فک و صورت و پلاستیک نموده و در سفر اول برادر روح الله مجتهدی به اصفهان همراه من بود. این دوران سخت ترین دوران بعد از جنگ می باشد که بی اعتنایی ها و .... سبب دلسردی بسیاری عزیزان ایثارگر شد
برگزاری مراسم عروسی و دعوت از بچه های جبهه در چهارم خرداد 68 صورت گرفت ، از همه طیف ها به دعوت شام آمده بودند از آنجایی که کارت دعوت نبوده و به صورت اطلاع گروهی به بچه های رزمنده و مساجد بود جمع وسیعی از بچه های رزمنده و مسجدی فارغ از گرایش های جناحی حضور پیدا کرده بودند که سبب تعجب بسیاری شده بود و بیم کم آمدن غذا می رفت ، همه اتاق ها و حتی پشت بام ها و حیاط خانه عمو از جمعیت پر بود و جمعیت هم مرتب و پشت سر هم می آمد و بعد غذا نیز بر اساس عادت بچه ها ظروف خالی غذا بود که به سمت هم پرتاب می کردند.
رحلت امام :
صبح 15 خرداد 68 ساعت هفت بود که امیر نجفی به در منزل ما آمد و خبر رحلت امام را داد از سر شب اخبار وخیم شدن حال امام سبب نگرانی همه شده بود ، به شدت متاثر شده و ابتدا به سپاه رفتیم و بعد از آن به مسجدجامع بهبهان رفتیم که همه گریان و نالان و مبهوت تجمع کرده بودند و حیف و دریغا می خوردند .به همراه امیر نجفی ، عبدالرضا مهربان ، غلامحسین چهاب آر ، یدالله پازند و حاج قربان ساعت 11 صبح دوشنبه 15/3/68 با پیکان بنیاد امور جنگزدگان برای تشییع جنازه امام به تهران رفتیم که در تهران به دلیل شلوغی خیابان ها به نماز در مصلی نرسیدیم ، خیابان ها مملو از جمعیت بود و موج جمعیت مانع حرکت بود ماشین را به خیابان گرگان منزل خاله امیر برده و سپس با ماشین پسر خاله امیر ما را تا میدان شوش رسانده تا برای تشییع امام به بهشت زهرا برویم ، گرما بیداد می کرد و جمعیتی که متراکم از پیر و جوان و ....به سمت بهشت زهرا سرازیر بودند .
در میانه راه نزدیک شهر ری بود که به دلیل موج جمعیت و عدم امکان تحرک از رادیو و تلویزیون اعلام کردند که به دلیل ازدحام مراسم تشییع امروز برگزار نمی شود و به فردا موکول می شود و به همین خاطر مجبور به برگشت شدیم ، خستگی و گرما امان ما را بریده بود ، هیچ وسیله ای برای برگشتن گیر نیاوردیم و اتوبوس ها هم مملو از جمعیت بود در این گیر و دار اتوبوس دو طبقه ای که جمعیت از در آن آویزان بودند ما هم روی سپر عقب آن خود را آویزان کرده تا حداقل اندکی بتوانیم مسیر را طی نماییم ، دود اگزوز ، گرم بودن هوا و بدنه اتوبوس و خطرات آن عمل را در آن لحظات نمی توانستیم با عقل حساب گر خویش محاسبه نماییم و ما به خانه خاله امیر در خیابان گرگان در نزدیکی میدان امام حسین ع تهران برگشتیم.
پس از صرف نهار تلاش کردیم اندکی از خستگی خویش را با استراحت برطرف نماییم که مونیتور تلویزیون همه ما را میخکوب کرد ، برنامه تلویزیون داشت بهشت زهرا را نشان می داد با مشاهده برنامه تشییع امام در تلویزیون در ساعت 16 اعصاب ما به هم ریخت مگر قرار نبود تشییع فردا باشد؟ ظاهراً برای کاستن از موج جمعیت این ترفند را بکار بسته بودند ، سراسیمه به سمت مراسم تشییع امام در بهشت زهرا راه افتادیم و غروب ماتم زده در میان سیل جمعیت که دور قبر امام که کانتینری روی آن گذاشته بود قرار گرفتیم ، دریغ ای دریغا که به گردش نرسیدیم و در پای قبر به عزاداری پرداختیم و با برداشتن مقداری از تربت کنار قبر به منزل برگشتیم و بعد از چند روز ماندن تهران و در خانه خاله امیر به بهبهان برگشتیم.
#محدوده_روشن_90
#رحلت_امام
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/wfR0zA
محدوده روشن : 91
راوی: نجف زراعت پیشه
دو سال بعد نیز در بیمارستان ساسان تهران عصب انگشت دست چپ من توسط پرفسور نواب عمل شد که جزء سخت ترین عمل ها بود. اصابت ترکش به گلویم که بیشتر احساسم گوگرد ناشی از انفجار نارنجکها بود را پیگیری نکردم چرا که او به من کاری نداشت من هم کاری به کارش نداشتم تا این که سال ها بعد ( سال 1396) زمانی که عکس opg از فک ودندان ها برای دندانپزشکی گرفتم با تعجب شاهد جا خوش کردن ترکش فوق در زیر ناحیه گلو در ناحیه چپ فکم بودیم اما به دلیل همزیستی مسالمت آمیز کاری به همدیگر نداشته و نداریم.در سال 1367 در رشته جغرافیای طبیعی دانشگاه تهران قبول شدم که به دلیل شرایط خاص پایان جنگ و حساسیت اوضاع واحد با رفتن به دانشگاه مخالفت نموده و بعد از دو ترم تعویق ترم سرانجام در نیمه اول سال 1368 با گرفتن تسویه حساب به دانشجویی ستاد کل رفته و مشغول به تحصیل شدم.وضعیت ناشی از پایان جنگ ، اقتصاد ناسالم ، رزمندگان عصبی و سرخورده و رحلت امام همه و همه شرایط ناجوری را ترسیم نموده بود ، برخی شب ها را در ستاد کل در حسینیه می گذراندم و برخی شب ها را در خانه پسر دایی یا دوستم نبی ابوعلی می گذراندم. شرایط سخت اسکان در تهران از تلخ ترین و سخت ترین خاطرات من است که بدون پارتی و فقدان سرمایه مجبور به طی شدن داشتم حتی برخی اوقات مجبور به فروش کوپن ............ هنوز خاطرات من از خیابان گرگان ، منطقه شادآباد و یافت آباد ، افسریه،پردیس آبعلی و .... در ذهنم رژه می رود
.با گرفتن خوابگاه مجردی با برادران محمدرضا غفوری از رزمندگان لشکر عاشورا ، امین علیمرادی از رزمندگان ملایر ، رضا اکبرپور برادر شهید از لار هم که گاهی اوقات مرتضی بهروز هم به ما می پیوست و دوران خوبی را سپری که این دوستی ها سال ها است ادامه یافته است. در جمع ما و دوره دانشگاه سرداران ارشد دفاع مقدس هم بودند که برای ادامه تحصیل می آمدند و با هم ارتباط زیادی پیدا نمودیم که در بعضی روزهای تعطیل به همراه سردار باقری به ارتفاعات درکه یا گلگ چال رفته و نماز صبح را نیز در برگشت از ارتفاعات می خواندیم ضمن این که موقع امتحان برای مطالعه و کارهای تحقیقی به منزل برادران باقری یا پاکپور می رفتیم تا توانستیم دوره کارشناسی دانشگاه تهران را طی نماییم.
پس از قبولی ارشد جغرافیای سیاسی دانشگاه امام حسین ع با انتقال پرونده رسماً کادر دانشگاه شدم ، اکنون این دومین دوره گرفتن دانشجو در این مقطع بود و در دوره اول سردار صفوی و برخی دیگر از کادر سپاه آن را گذرانده بودند و اکنون در این دوره افرادی نظیر برادران باغبان ، شمس ، کفاش جمشید ، محسن خیامی و ..... از ثمرات دعوت اساتید برتر دعوت شده برای گذراندن دوره کارشناسی ارشد داخلی بودیم و برای جلوگیری از مشکلاتی نظیر آمدن زنان اساتید مانتویی و ... کلاس ها به دفتر دانشگاه واقع در خیابان قدس شرقی منتقل شده بود و دوره از سال 1372 آغاز شد و تا 1377 به طول کشید و در طی آن توانستیم از محضر اساتیدی نظیر خانم میر حیدر و کولایی و آقایان دکتر عزتی ، کریمی پور، مجدآبادی ، زیبا کلام ، قاسمی و .... بهره ببریم که نقش زیادی در شکل گیری افکار و آینده من داشت ضمن این که همزمان در پژوهشکده علوم دفاعی و استراتژیک دانشگاه امام حسین نیز مشغول به کار شدم.
دوران دانشجویی شرایط سختی بود خانه مستاجری مشترک ، حقوق کم ، هزینه های بالا ، ایاب و ذهاب و هزینه های تحصیلی و ...همه و همه شرایط سختی بود که در این ایام با آنها دست و پنجه نرم می کردم و با خرید یک دستگاه موتور هوندا دست دوم به قیمت 140 هزار تومان رفت و آمدهای من راحت تر شد و توانستم بهتر به امور خانه و کار برسم. سالهای تحصیل در دانشگاه همراه با کار در پژوهشکده علوم دفاعی و استراتژیک بود که عملاً به عنوان یک کارگاه عملی تحقیق و پژوهش برای من به شمار می رفت ، شامل گروههای جنگ ، روابط بین الملل ، تاریخ ، جغرافیا ، جنگ روانی و سنجش از راه دور بود و از بهترین کارشناسان این عرصه که از برادران سپاهی بودند بهره می برد و اکثر سرداران و امرا به صورت مرتب بازید و جلسه داشتند و از قبل این روند ساختار من هم تکمیل می گرفت و با قرار گرفتن در گروه جغرافیا توانست به کارهای تحقیقی و پژوهشی خویش شکل دهم.در گروه جغرافیا که محل استقرار سرداران ارشد سپاه به خصوص پروژه ملی جغرافیای نظامی ایران بود در ابتدا مسئولیت دفتر و هماهنگی امور استان ها و جلسات پروژه را داشتم و در کنار آن به انجام کارهای پژوهشی می پرداختم.
#محدوده_روشن_91
#درمان_تحصیل_تحقیق
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/m52ii
محدوده روشن : 92
راوی: نجف زراعت پیشه
در همین زمان با همکاری با دکتر احمد پور احمد در انجام پروژه دفاع مقدس که از سوی ستاد کل به جهاد دانشگاهی مرکز واگذار شده بود بخش هایی از آن را به عهده گرفته و مشغول تدوین شدم و بعدها به صورت مجموعه ای تحت عنوان جغرافیای ماندگار دفاع مقدس به چاپ رسید هر چند نامی از بچه های مجری و دانشجو در آن برده نشد. در ادامه طی پروژه دیگر گزارش بازسازی مناطق جنگ زده استان خوزستان را که از سوی دفتر ریاست جمهوری به جهاد دانشگاهی داده شده بود به سرانجام رسانده که به همراه کارهای دیگر همکاران مجموعه کاملی از کارهای انجام شده در طی دوران بازسازی مکتوب و منتشر شد.
برای رسمی نمودن مدرک کارشناسی ارشد در سال 1377 در دانشگاه آزاد ثبت نام نموده و در رشته جغرافیای سیاسی قبول شدم و قصد من تطبیق واحدها و مدرک گرفتن بود اما نه ما پارتی گذشتگان را داشتیم نه پول و موقعیت برای ..... و لذا مجبور شدیم مجدداً در سر کلاس ها نشسته و دروه را طی نماییم که نقش مهمی در شکل گیری کارهای پژوهشی من داشت.با همکاری با دکتر غلامحسن حیدری که پروژه برآورد استراتژیک کشورههای هدف را از موسسه مطالعات ابرا معاصر تهران را گرفته بود بخش سرزمینی و سیاسی کشور عربستان به من سپرده شده و من در کنار تحصیل به تحقیق در زمینه کشور عربستان پرداختم و پس از مدتی متوجه شدم که سخت ترین کشور از لحاظ دسترسی به اطلاعات به تور من خورده و برای دسترسی به اطلاعات در زمینه کشور عربستان سعودی مجبور به مراجعه به اکثر کتابخانه ها و مراکز تحقیقاتی ، افراد صاحب نظر و همچنین جستجوی وسیع در اینترنت و ترجمه آنها شدم ؛ اگر چه کاری سخت بود اما ظرف کمتر از شش ماه متن تهیه شده را به دکتر تحویل داده و با پذیرش آن در موسسه که دارای صاحب نظران زیادی بود به سمت چاپ روانه شد و در سال 64 به صورت کتاب چاپ شد.
با توجه به نمره مثبت کار من در موسسه از لحاظ پژوهشی کار بر دوستان دیگر سخت شد و چندین بار کار آنها برای تکمیل باز پس فرستاده شد و برخی نیز از خیر آن گذاشتند به همین خاطر دکتر بعد از مدتی از گروه هشت نفره چون تنها سه نفر موفق به تکمیل پروژه شده بودند باقی پروژه ها را شامل برآورد استراتژیک کشورهای امارات متحده عربی ، آلمان،انگلستان، روسیه و ...را به من سپرده و در ازا مبلغی اندکی که در آن شرایط بسیار نیاز داشتم تکمیل نموده و به دکتر تحویل دادم هر چند در این زمان با توجه به تغییر سیاست های کشور از حوزه علوم انسانی به فنی و کم نمودن بوده های آن بحث چاپ و انتشارات این کتاب ها علی رغم اخذ فیبا برای برخی از آنها متوقف شد.
با رسیدن موعد اخذ عنوان پایان نامه قصد داشتم این مرحله را با پیشنهاد عنوان کار شده برای دانشگاه امام حسین ع به پایان ببرم و هر چند دکتر عزتی در ابتدا موافق بود اما در جلسه گروه آن را تغییر داده و با توجه به توانایی و آشنایی با کارهای قبل من عنوان آب و نقش آن در امنیت اسرائیل را پیشنهاد دادند ، هر چند در ابتدا شوکه و ناراحت شده اما سبب خیریت شده و با انجام آن توانستم راهگشای کارهای بعدی تحقیقاتی و پژوهشی برای خودم شوم و زمانی که با مشقت و سختی فراوان توانستم در حضور اساتید گروه شامل عزتی ، حیدری ، تاج و ... دفاع نمایم با نمره عالی از آن دفاع نموده و پاس کردم.در همین زمان پژوهشکده پروژه ای در زمینه شناخت کشور اسرائیل داشت که با صحبت با من برای گسترش پایان نامه و دایره نفوذ آب و اسرائیل و نقش آن در محیط امنیتی ایران توانستم پروژه ای فوق را نیز تکمیل کرده و تحویل دهم و در ازای آن به مبلغی پایین توانستم از این سد نیز عبور نمایم.
با توجه به وضعیت جسمی نامناسب به کمیسیون بدوی در ستاد مشترک به کمیسون عالی معرفی شدم که بعد از جلسات متعدد درصد 83 درصد را برای من محرز نموده و در بند ج کمیسون قرار گرفتم و در اوج حمله آمریکا به عراق برای سرنگونی صدام حسین در سال 2003 نامه من هم برای منفک شدن از سیستم دانشگاه به ستاد مشترک رفت و بعد از دو بار رفت و برگشت امضا و با تسویه حساب به حالت اشتغال به کار در آمدم. با همکاری با دکتر احمد پور احمد در انجام پروژه دفاع مقدس که از سوی ستاد کل به جهاد دانشگاهی مرکز واگذار شده بود بخش هایی از آن را به عهده گرفته و مشغول تدوین شدم و بعدها به صورت مجموعه ای تحت عنوان جغرافیای ماندگار دفاع مقدس به چاپ رسید هر چند نامی از بچه های مجری و دانشجو در آن برده نشد. در ادامه طی پروژه دیگر گزارش بازسازی مناطق جنگ زده استان خوزستان را که از سوی دفتر ریاست جمهوری به جهاد دانشگاهی داده شده بود به سرانجام رسانده که به همراه کارهای دیگر همکاران مجموعه کاملی از کارهای انجام شده در طی دوران بازسازی مکتوب و منتشر شد.
#محدوده_روشن_92
#درمان_تحصیل_تحقیق
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/t6ax
محدوده روشن :93 قسمت پایانی
راوی: نجف زراعت پیشه
برای رسمی نمودن مدرک کارشناسی ارشد در سال 1377 در دانشگاه آزاد ثبت نام نموده و در رشته جغرافیای سیاسی قصد تطبیق واحدها و رسمی نمودن مدرک بود اما نه ما پارتی گذشتگان را داشتیم نه پول و موقعیت برای ..... مجبور شدیم مجدداً در سر کلاس ها نشسته و دوره را طی نماییم . با دعوت به کار مرکز پژوهشی مرکز مطالعات جغرافیای نظامی ایران که مقر آن در شهرک غرب زرافشان غربی به مدیریت سردار محمد بلالی و جانشینی دکتر موسی پور موسوی بود برای راه‌اندازی واحد اطلاع رسانی و کتابخانه رفتم که در ادامه فصلنامه پژوهشی مرکز تحت نام جغرافیای سیاسی نظامی را نیز راه اندازی و منتشر نمودیم.با به دست گرفتن امور مجله و فصلنامه ضمن ارایه مقالاتی در زمینه جغرافیای سیاسی نظامی از کارشناسان مرکز و بیرون نیز پیگیری نموده و پنج شماره از آن را به چاپ رسانیدیم که با توجه به کاهش هزینه های آن مورد استقبال مسئولین قرار گرفت و با انتقال مرکز به واحد اطلاعات نیروی زمینی من هم تسویه حساب نمودم.با ارتباط با دانشگاه جامع امام حسین ع که در همین زمان از دانشگاه افسری جدا شده و اختصاص به رشته های ارشد و دکتری بود پروژه شناخت کشور عربستان سعودی از دیدگان نظامی و سیاسی را به دست گرفته و با زحمت طاقت فرسایی با توجه به کمبود منابع در زمینه نظامی توانستم با موفقیت آن را طی یک سال به پایان رسانده و آن را به پردیس جغرافیا ارایه داده و دفاع نمایم و در سال 1384 در اواخر تابستان خانه خویش را علی رغم رکود شدید مسکن و با قیمت پایین به فروش رسانده و به بهبهان مراجعت نمودم و از آن زمان به کارهای زیر دست زدم :
اشتغال به تدریس درس آشنایی با دفاع مقدس
همکاری با برادر کاظم فرامرزی در وبلاگ تیپ خوبان
ایجاد کانال سفیر برای پاسخ به شبهات دفاع مقدس
ایجاد وبلاگ سفیر برای پاسخ به سوالات و شبهات دفاع مقدس
انتشار کتاب پرواز در فجر در زمینه واقعه بمباران گردان فجر در جاده شهید صفوی
انتشار کتاب سایت خیبر در زمینه عملکرد رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع
انتشار کتاب ملاحظات امنیتی اسرائیل در زمینه آب
تدوین کار پژوهشی تیپ 201 ضد زره ائمه ع با عنوان شکارچیان تانک
انتشار کتاب تپه عرفان در زمینه خاطرات رزمندگان از روزهای یکدلی و یکرنگی
و ...................................................
اما
محدوده روشن زدگی ما همان سالهای دفاع مقدس بود........
جریان بعد جنگ ما به مثابه ماهی می باشد که از آب بیرون انداخته باشند و در حال جان کندن تدریجی می باشد در حقیقت محدوده روشن زندگی ما همان دوران جنگ و زیستن در میان انسان هایی بود که :
حرف و عملشان یکی بود
سرشان می رفت اما قولشان نمی رفت
شجاع ، جسور ، متواضع و در یک کلام الگوی عملی اخلاق اسلامی و دینی بودند
و نفس کشیدن در این روزهای بی کسی ، غریب و بی اخلاقی و دوران یکه تازی منیت ، مقام و پول و به عبارتی زر و زور و تزویر حق کسانی می باشد که در آن روزهای همنشینی با بهترین بندگان خدا را قدر ندانسته و اکنون باید غربت دوران ایثار و شجاعت بچه های جنگ را نظاره گر باشیم و تنها دل به شفاعت بچه هایی داریم که روزگاری همنشینی آنها کرده و بتوانیم به این واسطه مجوز رهایی از آتش را دریابیم
و اینک با وجود تلاش در زمینه های مختلف سیاسی ، اجتماعی و دفاع مقدس ولی مشکلات جناحی و سیاسی در کشور که گویی تمامی ندارد سبب شده تا استاد فرصت سوزی در جهان باشیم و علی رغم برخورداری از منابع گوناگون و همچنین پتانسل نیروی جوان به سمت ناکارامدی رفته و نسل جوان هم اکنون بین المللی انگیزه و سردرگریبان و ناامید به آینده بسر برد... و همه منتظر دمیدن روح امید از سوی دور دست ها در افق باشند ......................
و حال ما در این روزها :
خسته........
تنها...............
منتظر..........
خدایا مپسند برای بازماندگان شهدا جز عاقبت به خیری و رستگاری.
تشکر و سپاس از شما خواننده محترم و التماس دعا
#محدوده_روشن_93
#درمان_تحصیل_تحقیق
#انتظار
#امید
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/Z90heS
عاقبت و سرنوشت رزمندگان
سخنانی ناب منتسب به شهید حمید باکری :

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند در غیر این صورت زمانی فرامی‌رسد که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان امروز سه دسته می‌شوند:

اول دسته‌ای که به مخالفت با گذشته خود برمی‌خیزند.

دوم دسته‌ای راه بی‌تفاوتی برمی‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند و همه چیز را فراموش می‌کنند.

دسته سوم به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسوولیت می‌کنند که از شدت مصائب و غصه‌ها دق خواهند کرد.

پس از خداوند بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

**** خدا کند که در این بازار مکاره دروغ و ذبح اخلاق بتوانیم عاقبت به خیر از این آزمون عبور نماییم.

#انتظار
#امید
#عاقبت_به_خیری
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/9Ioq0
دیپلماسی و جنگ:
در طی جنگ عراق علیه ایران فرماندهان نظامی و برخی مسئولین ایران تصور می کردند چون می جنگیدند دیپلماسی و وزارت امور خارجه هم باید در خدمت عملیات نظامی در جبهه ها باشند و در صحنه سیاسی نیز همان شعارهای جنگی سر داده شود بر همین اساس سیاست خارجی ما در دوران دفاع مقدس یک کارکرد انفعالی داشت که تا روزهای منتهی به پایان جنگ نیز ادامه داشت در حالی که عراق عکس این کار را عمل می کرد نظامی ها نیز با بکارگیری همه امکانات در جبهه می جنگیدند و سیاسی هایشان هم در دیپلماسی و در سنگر سیاسی بنام صلح تلاش فراوانی می کردند یعنی در حالی که پرچم صلح را در دست داشتند در زمین و دریا و هوا می جنگیدند و به همین خاطر دیپلماسی عراق موفق تر بود و نتیجه این فعالیت در دنیا معرفی عراق به عنوان صلح طلب و ایران به عنوان جنگ طلب بود .
#دیپلماسی_جنگ
#اصول_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/7MwAI
ملاحظات امنیتی اسرائیل در زمینه آب
روساي دولت اسرائيل كه از سال 1948 بصورت رسمي بعنوان يك دولت معرفي شد صرف نظر از گرايشهاي حزبي خود در مسائلي كه رهبران بنيانگذار صهيونيست قدرت تحقق آن را نداشتند در تعقيب آن همدست مي‌باشند و به همين علت است كه اسرائيل با توسل به زور و فريب همواره درصدد دستيابي بر منابع آبي كشورهاي عرب هم مرز با خودش بوده كه به انحاء مختلف و با پيشنهادهاي گوناگون در جستجوي تحقق آن برآمده است. صهيونيستها براي ايجاد دولت بزرگ اسرائيل سه طرح اساسي را دنبال نموده‌اند:
1. مهاجرت يهوديان بصورت دستجمعي به اسرائيل ؛
2. توسعه اسكان يهوديان در فلسطين اشغالي و ديگر سرزمينهاي عــربي ؛
3. دستيابي بر منابع آب براي رفع نياز يهوديان در طرح‌هاي كشاورزي و صنعتي ؛
اسرائيل جهت دسترسي به اهداف فوق با حربه جنگ به مناطق مهمي از جمله جولان، جنوب لبنان و كرانه باختري دست يافت و اين مناطق را بر اساس طرح گسترش به اشغال خود درآورد. همچنين اسرائيل با توسل به زور مانع از آن شد كه كشورهاي عرب هم مرز با اسرائيل در اجراي پروژه‌هاي مشترك خود مانند ايجاد سد و يا تغيير مسير بعضي از منابع آب رود اردن طرحهايي را به اجرا درآوردند، زيرا در صورت عملي شدن آنها قسمتهاي زيادي از منابع آب خود را كه به آنها احتياج داشت از دست مي‌داد. با اين حال تمامي اين منابع هم اكنون بدست اسرائيل رسيده و در مذاكرات صلح بعنوان اهرم فشار در مقابل طرفهاي خود بكار مي‌گيردو اين بدين معناست كه اسرائيل به يكي از بزرگترين اهداف خود رسيده است ، البته تشكيل دولت بزرگ اسرائيل ( از نيل تا فرات ) از آرزوهاي صد ساله يهوديان محسوب مي‌شود كه تا كنون موفق به ايجاد آن نگرديده‌اند اما خط قرمز اسرائیل در زمینه فعالیت های همه جانبه خود در زمینه شهرک سازی،مذاکرات صلح ، ارتباطات بین المللی و ..... مسئله آب می باشد.
#جنگ_آب
#اسرائیل
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/sXPPbU
مرکب بهشت
راویان: احسان صباحی، حبیب الله سقاوی، محمد صراف، سعيد مهاجر
پدر شمایلی راننده معروف اتوبوس آبی رنگی بود که نیروهای اعزامی بوسیله آن به جبهه ها اعزام می شدند اکثر اوقات تسمه ماشين در بین راه بریده می شد. این بلا چند بار تو اعزامي كه خودم حضور داشتم اتفاق افتاد. خدا رحمتش كند پدر شمایلی هم چاق بود و هم بد گرما ، و در حين كارخيس عرق مي شد زمستان و تابستان هم براش فرقي نداشت، اما درآن شرایط سخت گرماي جنوب هیچگاه ندیدیم که عصبانی شود يا صدايش را روی كسي بلندكند .همیشه خندان ،مهربان و صبور بود. با وجودی که ما از گرفتارهاي شخصی او خبر داشتيم.
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی،مشهد،شاملو،1397
#خاطرات_جبهه
#پدر_شمایلی
#مرکب_بهشت
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/4CpVNz
اجازه مادر
راوی : حبیب الله عباداریان
حاج آقا شجاعی دريک کلمه "آقا " بود و بس. او جسمش روي زمين بود اما روحي بلند و آسمانى داشت. در روز های آغازين جنگ علاقه مند به حضور در جبهه بود ، اما مي گفت : من تا اجازه مادرم را نداشته باشم به جبهه نمي آيم ، سال 1360 درشهرسوسنگرد بودم که خبر دادند سيد به جبهه آمده . بعد از مدتی براى ديدارش به مقر بهبهانى ها رفتم و خوشحال از ديدن سيد ؛ گفتم: چکار کردى توانستى بيايى؟ گفت : هر طور بود رضايت مادرم راگرفتم. بعد از آن دیدار نیم ساعته ، سيد سوار ماشين شد و به منطقه سابله رفت.
يک ساعت نگذشته بود که با بيسيم به من گفتند: سيد شهيد شد و الان او را به بيمارستان سوسنگرد می آورند .بهت زده منتظر رسیدن پيکر او در بيمارستان بودم. وقتي او را ديدم روي برانکارد با آرامش خوابيده بود ، ظاهراً ترکش کوچکى به قلبش خورده بود( در پدافند پل سابله بعد از عملیات طریق القدس درحین ترمیم سیم تلفن صحرایی ) با دوربين كوچكي كه همراهم بود عكسي از او به يادگار گرفتم. سید تنها چند روز بعد از رضایت مادر برای حضور در جبهه با آرامش خاطر شربت شهادت نوشید.
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان:خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو،1397
#حاج_آقا_شجاعی
#حبیب_الله_عباداریان
#اجازه_مادر
#فرهنگ_ایثار
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/JC8w
عشق به نماز
راوی : حسن احسانپور
گردان سید الشهداء(ع) قبل از عملیات بدر در پادگان سایت خیبر پشت آسایشگاه های گردان چند چادر زده بود.
"رضا مکاری مقدم " علی رغم سن کمی که داشت در آن چادر به خواندن نماز شب مشغول می شد .
یک بار از او پرسیدم : چرا نشسته نماز می خوانی؟
گفت: دوست دارم برای خواندن نمازهاي طولاني و زیاد ، بيشتر خسته نشوم تا با خداي خودم خلوت بهتری داشته باشم.
و سرانجام در عملیات بدر منطقه روستای البیضه اسفند 1363 به محبوبش رسید.
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو ،1397
#رضا_مکاری_مقدم
#حسن_احسان_پور
#فرهنگ_ایثار
#نماز
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
https://rizy.ir/Knmij
قطع حقوق
راوی: عزیز رنجبر
حبیب الله شمایلی هميشه دوست داشت يك بسیجی باشد و حاضر نمي شد به عضويت سپاه در آيد ؛ حتی چند بار آقای نخعی فرمانده سپاه وقت بهبهان برای او لباس فرم سپاه فرستاد که آن را بپوشد اما او قبول نمی کرد و می گفت: من یک بسیجی ام ودرخدمت دوستان هستیم.
در عملیات بدر "حبیب الله شمایلی " با اصابت ترکش از ناحیه پا مجروح و ساق پايش کاملاً جدا شده بود .بعد از اعزام به تهران برادر نخعی مرا مأمور کرد که به تهران رفته وبا پزشکان صحبت کنم تا هر طور شده نگذارند پای حبیب الله را قطع کنند من خودم را سريع به بیمارستان ساسان در تهران رساندم و با تلاش پزشکان پای او پیوند زده شد.
یک شب برادرنخعی در منزل حبیب الله از او خواهش کرد با توجه به شهادت برادران "بهروزی" و"اندامی" از فرمانده هان ارشد جبهه جنوب و به منظور جلوگیری ازتجزیه تیپ عضویت درسپاه را بپذیرند. که او هم به اصرار پذیرفت و قرار شد من مقدمات کار را فراهم کنم. ظرف یکی دو روز با هماهنگی پذیرش سپاه او پاسدار رسمی شد . یک روز بعد از آمدنش از جبهه وقتی برای دیدار با او به منزلش رفتم ، خانم حبیب الله كه مشغول پذیرایی از ما بود گله کرد و گفت: الان هشت ماهي است که حقوق حبيب الله از بانک قطع شده و بانك برقرای حقوق مجدد او را منوط به برگشت محل خدمت كرده است. اما با وجودی که چندین ماه از قطع حقوق او می گذشت و فشار بسیاری روی زندگیش بود حبيب الله با خنده گفت: چيز مهمي نیست انشاالله درست مي شود. فردای آن روز موضوع را به برادر نخعی اطلاع دادم. ایشان هم پیگیری سفت و سختی کرد ولی مسئولین بانک مرکزی تهران زیر بار نمی رفتند و شرط برقراری حقوق را برگشت برادر شمایلی به محل کار خود دانستند.
زمانی که حبیب الله در عملیات بدر مجروح شده بود و در بیمارستان ساسان بستری بود، مسئولین بانک ‌مرکزی تهران كه خبر مجروحيت او را شنيده بودند، یک روز عصر با دسته گل و شیرینی به ملاقات او آمدند. هر کس به نحوی به او عرض ارادت کرده و با زبان تمجید قربان صدقه اش می رفت. آخر سر مسئولین بانک از حبیب الله درخواست کردند که اگر کاری دارد بگوید تا با کمال میل برایش انجام بدهند. حبیب الله که تا آن لحظه ساکت بود، گفت: فقط اگر زحمتي نيست دستور دهید تا مأموریت مرا در سپاه تمدید و حقوقم که ۸ ماه است آن را قطع کرده اند پرداخت و به جريان بيفتد. مسئولین بانک به پِت پِت افتادند و قول دادند که این کار صورت گیرد . سرانجام پس از پیگیری فروان چند ماه بعد حقوق حبیب الله وصل شد.
اين سردار بزرگ اصلاً در قيد بند مال دنيا نبود و حتي عدم دريافت حقوق ماهيانه به مدت يك سال براي امرار و معاش خانواده هم هيچگاه باعث نشد كه كوچكترين خللي از تلاش او براي دفاع از سرزمين و وطنش كم كند سرانجام این فرمانده شجاع درتاریخ ۷ اسفند ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
منبع: زراعت پیشه،نجف،تپه عرفان: خاطراتی از روزهای یکدلی و یکرنگی، مشهد، شاملو ،1397
#حبیب_الله_شمایلی
#عزیز_رنجبر
#فرهنگ_ایثار
#تپه_عرفان_خاطراتی_از_رورهای_یکدلی_و_یکزبانی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com