شجاعت
راوی: یدالله پازند
صبح روز عملیات نصر چهار سردار حشمت حسن زاده به من گفت: وضعيت تپه تصرف شده توسط گردان فتح را به من گزارش بده . بالای تپه كه رسیدم محسن اکبری بی مهابا با ديد بسيار محدود ، با شجاعت با نیروهای عراقی درگیر بود و در آن وضعيت مراقب وضعیت خط و به شدت در فکر نیروهای تحت امرش بود.
اوضاع منطقه را از او سوال کردم در همان شرايط وضعيت را كاملاً برايم شرح داد . محسن و چند نفر از دلاور مردان گردان فتح روی آن ارتفاع آن قدر مقاومت کردند که عراقی ها ناامید و بی خیال تصرف آن نقطه شدند. برادر حسن زاده با دیدن آن صحنه از برادرنعمت الله دانایی سوال کرد، مگر چند نفر روی آن تپه مقاومت مي كنند؟ و نعمت دانايي درجوابش گفت: به اندازه انگشتان یک دست. اصلاً باور نمي كرد ، ولي واقعيت اين بود كه همه آن مقاومت هاي باور نکردنی را مردان بزرگ و شهدای والامقامي همچون محسن اكبري ها انجام داده و تنها با چند نفر و با سلاح هاي ساده جلوي دشمن تا دندن مسلح را گرفتند.
#محسن_اکبری
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#عملیات_نصر_4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
راوی: یدالله پازند
صبح روز عملیات نصر چهار سردار حشمت حسن زاده به من گفت: وضعيت تپه تصرف شده توسط گردان فتح را به من گزارش بده . بالای تپه كه رسیدم محسن اکبری بی مهابا با ديد بسيار محدود ، با شجاعت با نیروهای عراقی درگیر بود و در آن وضعيت مراقب وضعیت خط و به شدت در فکر نیروهای تحت امرش بود.
اوضاع منطقه را از او سوال کردم در همان شرايط وضعيت را كاملاً برايم شرح داد . محسن و چند نفر از دلاور مردان گردان فتح روی آن ارتفاع آن قدر مقاومت کردند که عراقی ها ناامید و بی خیال تصرف آن نقطه شدند. برادر حسن زاده با دیدن آن صحنه از برادرنعمت الله دانایی سوال کرد، مگر چند نفر روی آن تپه مقاومت مي كنند؟ و نعمت دانايي درجوابش گفت: به اندازه انگشتان یک دست. اصلاً باور نمي كرد ، ولي واقعيت اين بود كه همه آن مقاومت هاي باور نکردنی را مردان بزرگ و شهدای والامقامي همچون محسن اكبري ها انجام داده و تنها با چند نفر و با سلاح هاي ساده جلوي دشمن تا دندن مسلح را گرفتند.
#محسن_اکبری
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#عملیات_نصر_4
#ارتفاعات_قشن_ماووت
http://telegram.me/safeer59
دعای مادر
راوی: مسعود اکبری
شایعه شد تو عملیات نصر4 در ماووت که خیلی از بچه ها شهید شدن محسن هم شهيد شده ، ولی من مادرم رو اون روز قرص و محکم دیدم؛ ازش سوال کردم نگران نیستی؟ گفت نه مادر، دیشب خواب مرحوم پدرت آقا سید ابراهیم رو دیدم كه از محسنم محافظت می کرد.
برادرم محسن بار آخری که از جبهه به مرخصی آمد دو سه روز بیشتر نماند ، شبی در خانه دور هم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. در آن هنگام محسن رفت و دست مادر را گرفت و گفت : مادر من یک دعا می خونم تو هم پس از من، آن دعا را تکرار کن. مادرم گفت : باشه. او گفت: خدایا این بار محسن را بپذیر و شهادت را نصیبش کن ؛ مادرم تا این را شنید جا خورد و گفت : مگر مادری هم پیدا می شود که برای مرگ فرزندش دعا کند. محسن او را قسم داد و گفت: این نهایت آرزوی من است و تو این را خوب می دانی ، اگر مرا دوست داری تو را به جده ات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این دعا را در حقم بکن و ادامه داد : تا الان هم اگر خداوند من را نپذیرفته فقط به اين خاطر است که هميشه شما برای سلامتی و برگشت من دعا می کنی ؛ در نهایت مادر خواسته محسن را اجابت کرد و برایش آنگونه که می خواست دعا کرد و او هم آن گونه شد كه مي خواست و آن گونه رفت كه مادرم در حق برادرم از خدا خواست. #فرهنگ_جبهه
#دعای_مادر
#محسن_اکبری
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59
راوی: مسعود اکبری
شایعه شد تو عملیات نصر4 در ماووت که خیلی از بچه ها شهید شدن محسن هم شهيد شده ، ولی من مادرم رو اون روز قرص و محکم دیدم؛ ازش سوال کردم نگران نیستی؟ گفت نه مادر، دیشب خواب مرحوم پدرت آقا سید ابراهیم رو دیدم كه از محسنم محافظت می کرد.
برادرم محسن بار آخری که از جبهه به مرخصی آمد دو سه روز بیشتر نماند ، شبی در خانه دور هم نشسته بودیم و داشتیم صحبت می کردیم. در آن هنگام محسن رفت و دست مادر را گرفت و گفت : مادر من یک دعا می خونم تو هم پس از من، آن دعا را تکرار کن. مادرم گفت : باشه. او گفت: خدایا این بار محسن را بپذیر و شهادت را نصیبش کن ؛ مادرم تا این را شنید جا خورد و گفت : مگر مادری هم پیدا می شود که برای مرگ فرزندش دعا کند. محسن او را قسم داد و گفت: این نهایت آرزوی من است و تو این را خوب می دانی ، اگر مرا دوست داری تو را به جده ات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این دعا را در حقم بکن و ادامه داد : تا الان هم اگر خداوند من را نپذیرفته فقط به اين خاطر است که هميشه شما برای سلامتی و برگشت من دعا می کنی ؛ در نهایت مادر خواسته محسن را اجابت کرد و برایش آنگونه که می خواست دعا کرد و او هم آن گونه شد كه مي خواست و آن گونه رفت كه مادرم در حق برادرم از خدا خواست. #فرهنگ_جبهه
#دعای_مادر
#محسن_اکبری
#ارتفاعات_قشن
#ماووت_عراق
#عملیات_نصر4
http://telegram.me/safeer59
پشیمانی
راوی: حاج یدالله مواساتی قنواتی
يك بار در حين بازدید از خط داود دانایی كه فرمانده گروهان را بسيار ناراحت ديدم .علت ناراحتيش را با اصرار مطلع شدم.گفت: حقیقتش یکی از نيروها به توصيه هاي من بي توجه و به دستورات عمل نمي كند . می ترسم با ادامه رفتار او مشکلی درگروهان پيش بيايد . گفتم: خودم این مسئله را حل می کنم و سريع رفتم سراغ همان فرد . او را به کناری کشيدم و خيلي جدي و با تاكيد گفتم: ساکت رو بردار و به بهبهان برگرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد . گفت: بروم بهبهان؟ براي چه؟ گفتم: از دستور مافوقت اطاعت نمی کنی و گوش به فرمان نيستي.
فهمید داود گلایه اش را کرده ؛ یک مرتبه زد زیر گریه و شروع کرد به معذرت خواهی. با این که تاب دیدن گریه و التماس كردنش برایم سخت بود اما نمی توانستم درمسائل نظامی تابع احساسات باشم .کوتاه نیامده و گفتم: فقط به يك شرط. مگر اینکه داود از تو راضی شود . با حالتی غمگین از من خداحافظی کرد و رفت . چند ساعت بعد داود به سمتم آمد و شروع کرد به اصرار کردن که از خطای آن شخص بگذرم و با خواهش دل من را نرم كرد و من فقط به احترام اين فرمانده عزيز موافقت کردم كه به شرط بار آخر و عدم تكرار در خط بماند.
#اخلاق_فرماندهی
#داوود_دانایی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
راوی: حاج یدالله مواساتی قنواتی
يك بار در حين بازدید از خط داود دانایی كه فرمانده گروهان را بسيار ناراحت ديدم .علت ناراحتيش را با اصرار مطلع شدم.گفت: حقیقتش یکی از نيروها به توصيه هاي من بي توجه و به دستورات عمل نمي كند . می ترسم با ادامه رفتار او مشکلی درگروهان پيش بيايد . گفتم: خودم این مسئله را حل می کنم و سريع رفتم سراغ همان فرد . او را به کناری کشيدم و خيلي جدي و با تاكيد گفتم: ساکت رو بردار و به بهبهان برگرد. چشم هایش داشت از حدقه بیرون می زد . گفت: بروم بهبهان؟ براي چه؟ گفتم: از دستور مافوقت اطاعت نمی کنی و گوش به فرمان نيستي.
فهمید داود گلایه اش را کرده ؛ یک مرتبه زد زیر گریه و شروع کرد به معذرت خواهی. با این که تاب دیدن گریه و التماس كردنش برایم سخت بود اما نمی توانستم درمسائل نظامی تابع احساسات باشم .کوتاه نیامده و گفتم: فقط به يك شرط. مگر اینکه داود از تو راضی شود . با حالتی غمگین از من خداحافظی کرد و رفت . چند ساعت بعد داود به سمتم آمد و شروع کرد به اصرار کردن که از خطای آن شخص بگذرم و با خواهش دل من را نرم كرد و من فقط به احترام اين فرمانده عزيز موافقت کردم كه به شرط بار آخر و عدم تكرار در خط بماند.
#اخلاق_فرماندهی
#داوود_دانایی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یاد باد آن روزگاران یاد باد
ویدیو کوتاه زیر بخشی از آموزش و مانور رزمندگان گردان امام حسین ع جمعی تیپ 15 امام حسن ع در بهار 1365 در کردستان را نشان می دهد . با توجه به انجام عملیات والفجر 9 در ارتفاعات سلیمانیه و اندکی بعد شروع استراتژی دفاع متحرک عراق در مناطق مختلف مرزی تعدادی از یگان ها از جمله تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به کردستان و شمالغرب اعزام می شوند تا بعد از آموزش های رزم در کوهستان و آمادگی های جسمانی وارد مناطق عملیاتی شوند ، تعدادی از این فرماندهان در ادامه جهاد خویش به شهادت می رسند.
#عبدالله_رنجبر
#حسن_نوابی
#عبدالحسین_ستونه
http://telegram.me/safeer59
ویدیو کوتاه زیر بخشی از آموزش و مانور رزمندگان گردان امام حسین ع جمعی تیپ 15 امام حسن ع در بهار 1365 در کردستان را نشان می دهد . با توجه به انجام عملیات والفجر 9 در ارتفاعات سلیمانیه و اندکی بعد شروع استراتژی دفاع متحرک عراق در مناطق مختلف مرزی تعدادی از یگان ها از جمله تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به کردستان و شمالغرب اعزام می شوند تا بعد از آموزش های رزم در کوهستان و آمادگی های جسمانی وارد مناطق عملیاتی شوند ، تعدادی از این فرماندهان در ادامه جهاد خویش به شهادت می رسند.
#عبدالله_رنجبر
#حسن_نوابی
#عبدالحسین_ستونه
http://telegram.me/safeer59
زندهبهگور
◄یوسف متانت
عملیات والفجر مقدماتی در بهمنماه سال 1361 در منطقه العماره عراق صورت گرفت. اما متاسفانه به دلیل اشتباه محاسباتی ستاد فرماندهی جنگ، نیروهای ایرانی شکست سخت و تلفات زیادی متحمل شدند و دستور عقبنشینی صادر شد و ما بهسختی خود را به پشت خاکریز عقب رساندیم. قرار شد فقط یک شب دیگر در منطقه بمانیم تا فردا نیروهای جدید جایگزین ما شوند به دلیل حمله احتمالی همان روز باید برای خودمان سنگر حفر میکردیم. من و ابراهیم گلبهار ابتدا برای خودمان و بعد برای عبدالله رنجبر جان پناهی درست کردیم و از فرط خستگی چفیهام را سرم کشیدم و ساعتی خوابیدیم.
ناگهان چند گلوله توپ بالای سرمان اصابت کرد و خاکهای خاکریز چنان روی سرمان ریخت که در زیر خاک کاملا مدفون شدیم. هر طور بود خودم را بیرون کشیدم و بعد از بیرون آوردن گلبهار به سراغ عبدالله رفتیم او که زیر خاک مدفون و در حال خفه شدن بود با زحمت زیاد بیرون کشیدم. وقتی سرووضعمان را دیدیم از اتفاق پیش آمده کلی خندیدیم.
در حال تکاندن خاکهای خودمان بودیم که نیروهای لشکر هشت نجف اشرف که در جلوی ما بودند از همه طرف خاکریز بالا میآمدند و در حال عقبنشینی بودند و مدام داد میزدند فرار کنید عراقیها دارند میآیند رفتم بالای خاکریز وقتی نگاه کردم دیدم نیروهای عراقی با ادوات سنگین جنگی در حال نزدیک شدن به ما هستند.
هر چه به آنها اصرار کردیم بمانند تا جلوی دشمن را بگیریم قبول نکردند و صحنه عملیات را ترک کردند و ما با نیروهای بسیار اندک باقیمانده از گردان صف بهبهان تنها شدیم. اما تصمیم گرفتیم هر طور شده مقاومت کنیم. تا صبح مردانه جنگیدیم و بدون یک نفر زخمی و شهید و حتی یک متر عقبنشینی، نهتنها جلوی پیشروی دشمن تا دندان مسلح را گرفتیم بلکه آنها را مجبور به عقبنشینی کردیم. یاد و نام همه دلیرمردان و شهدای عملیات والفجر مقدماتی همیشه بلند و ماندگار باد.
#عبدالله_رنجبر
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#گردان_صف
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄یوسف متانت
عملیات والفجر مقدماتی در بهمنماه سال 1361 در منطقه العماره عراق صورت گرفت. اما متاسفانه به دلیل اشتباه محاسباتی ستاد فرماندهی جنگ، نیروهای ایرانی شکست سخت و تلفات زیادی متحمل شدند و دستور عقبنشینی صادر شد و ما بهسختی خود را به پشت خاکریز عقب رساندیم. قرار شد فقط یک شب دیگر در منطقه بمانیم تا فردا نیروهای جدید جایگزین ما شوند به دلیل حمله احتمالی همان روز باید برای خودمان سنگر حفر میکردیم. من و ابراهیم گلبهار ابتدا برای خودمان و بعد برای عبدالله رنجبر جان پناهی درست کردیم و از فرط خستگی چفیهام را سرم کشیدم و ساعتی خوابیدیم.
ناگهان چند گلوله توپ بالای سرمان اصابت کرد و خاکهای خاکریز چنان روی سرمان ریخت که در زیر خاک کاملا مدفون شدیم. هر طور بود خودم را بیرون کشیدم و بعد از بیرون آوردن گلبهار به سراغ عبدالله رفتیم او که زیر خاک مدفون و در حال خفه شدن بود با زحمت زیاد بیرون کشیدم. وقتی سرووضعمان را دیدیم از اتفاق پیش آمده کلی خندیدیم.
در حال تکاندن خاکهای خودمان بودیم که نیروهای لشکر هشت نجف اشرف که در جلوی ما بودند از همه طرف خاکریز بالا میآمدند و در حال عقبنشینی بودند و مدام داد میزدند فرار کنید عراقیها دارند میآیند رفتم بالای خاکریز وقتی نگاه کردم دیدم نیروهای عراقی با ادوات سنگین جنگی در حال نزدیک شدن به ما هستند.
هر چه به آنها اصرار کردیم بمانند تا جلوی دشمن را بگیریم قبول نکردند و صحنه عملیات را ترک کردند و ما با نیروهای بسیار اندک باقیمانده از گردان صف بهبهان تنها شدیم. اما تصمیم گرفتیم هر طور شده مقاومت کنیم. تا صبح مردانه جنگیدیم و بدون یک نفر زخمی و شهید و حتی یک متر عقبنشینی، نهتنها جلوی پیشروی دشمن تا دندان مسلح را گرفتیم بلکه آنها را مجبور به عقبنشینی کردیم. یاد و نام همه دلیرمردان و شهدای عملیات والفجر مقدماتی همیشه بلند و ماندگار باد.
#عبدالله_رنجبر
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#گردان_صف
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
امانت
راوی: محمدامین پوررکنی
لیوان چینی ام را گم کرده و یک هفته ای بود که از چای خوردن افتاده بودم ، روزی پیش بچه ها نشسته بودم که اتفاقی گفتم : لیوانم را گم کرده ام . در این لحظه دیدم "نورالله مزارع" دست کرد توی کوله پشتی اش و لیوانم را بهم داد. او لیوان را پیدا کرده بود و نمی دانست که صاحب آن چه کسی است و در این مدت هم همیشه توی لیوان پلاستیکی قرمزش چای می خورد و منتظر بود تا صاحب آن لیوان چینی پیدا شود. حتی برای یک بار هم از آن لیوان چینی استفاده نکرده بود.
نورالله آدم موقر و کم حرفی بود. وبیشتر به دنبال انجام کار خیر بود ، بارها شاهد گریه های شبانه و نماز شب هایش بودم . آدم وقتی او را می دید شهادت را در چهره اش مشاهده مي كرد ؛ اگر کاری بود که باید انجام می شد هيچگاه به کسی نه نمی گفت ، هميشه خودش عامل می شد و آن کار را انجام می داد و سرانجام در ارتفاعات شنام به خيل دوستان شهیدش پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#نورالله_مزارع
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59
راوی: محمدامین پوررکنی
لیوان چینی ام را گم کرده و یک هفته ای بود که از چای خوردن افتاده بودم ، روزی پیش بچه ها نشسته بودم که اتفاقی گفتم : لیوانم را گم کرده ام . در این لحظه دیدم "نورالله مزارع" دست کرد توی کوله پشتی اش و لیوانم را بهم داد. او لیوان را پیدا کرده بود و نمی دانست که صاحب آن چه کسی است و در این مدت هم همیشه توی لیوان پلاستیکی قرمزش چای می خورد و منتظر بود تا صاحب آن لیوان چینی پیدا شود. حتی برای یک بار هم از آن لیوان چینی استفاده نکرده بود.
نورالله آدم موقر و کم حرفی بود. وبیشتر به دنبال انجام کار خیر بود ، بارها شاهد گریه های شبانه و نماز شب هایش بودم . آدم وقتی او را می دید شهادت را در چهره اش مشاهده مي كرد ؛ اگر کاری بود که باید انجام می شد هيچگاه به کسی نه نمی گفت ، هميشه خودش عامل می شد و آن کار را انجام می داد و سرانجام در ارتفاعات شنام به خيل دوستان شهیدش پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#نورالله_مزارع
#فرهنگ_جبهه
#گردان_فجر
#عملیات_والفجر_10
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59
تحریم و کمبود
راوی: حبیب الله عباداریان
در یکى از روزهای دفاع مقدس در منطقه ای بين جفير و شط على کنار يکى از فرماندهان نيروی هوايى ایستاده بودم که چند فروند هواپيماى دشمن وارد منطقه شد و داشتند بی هدف آنجا را بمباران می کردند . با بي سيم موقعيت را گزارش دادیم و با آمدن هواپيماهاى خودی ، بدون اینکه به سمت آنها شلیک کنند، فقط آنها را دنبال کرده و از منطقه بیرون راندند . با دیدن این صحنه به فرمانده نیروی هوایی مستقر در قرارگاه گفتم: چرا هواپیماهای ما با آنها درگير نشدند؟ گفت: آمدن هواپیماهای خودی فقط برای ترساندن آنها بوده تا از منطقه دور شوند و فرار کنند ؛ ما از نظر مهمات و موشک در مضیقه هستیم و همه سعي و وظيفه ما اين است كه از مهماتمان درست و به موقع استفاده كنيم.
#جنگ_تحریم
#نیروی_هوایی
#استفاده_بهینه_مهمات
http://telegram.me/safeer59
راوی: حبیب الله عباداریان
در یکى از روزهای دفاع مقدس در منطقه ای بين جفير و شط على کنار يکى از فرماندهان نيروی هوايى ایستاده بودم که چند فروند هواپيماى دشمن وارد منطقه شد و داشتند بی هدف آنجا را بمباران می کردند . با بي سيم موقعيت را گزارش دادیم و با آمدن هواپيماهاى خودی ، بدون اینکه به سمت آنها شلیک کنند، فقط آنها را دنبال کرده و از منطقه بیرون راندند . با دیدن این صحنه به فرمانده نیروی هوایی مستقر در قرارگاه گفتم: چرا هواپیماهای ما با آنها درگير نشدند؟ گفت: آمدن هواپیماهای خودی فقط برای ترساندن آنها بوده تا از منطقه دور شوند و فرار کنند ؛ ما از نظر مهمات و موشک در مضیقه هستیم و همه سعي و وظيفه ما اين است كه از مهماتمان درست و به موقع استفاده كنيم.
#جنگ_تحریم
#نیروی_هوایی
#استفاده_بهینه_مهمات
http://telegram.me/safeer59
مرخصی و ایثار
راوی: یدالله پازند
تابستان سال 63 بعداز اینکه از پدافند هورالهویزه به پادگان شهید غلامی (سایت خیبر) آمدیم ، به بچه های گردان مرخصی دادند. همه نیروها به مرخصی رفتند ولی تعدادی مثل برادران "داود دانایی"، "یونس ستونه" ، "اکبر دهدار"، "عبدالله رنجبر"، "حسن نوابی" و تعدادی دیگر ماندند تا وضع آسایشگاه ها را سر و سامان بدهند. با پایان مرخصی نیروها، زمانی که آنها به پادگان آمدند با صحنه رنگ آمیزی آسایشگاه ها مواجه شدند. وعلاوه بر آن همه تختها مرتب و منظم چیده شده بود. در تمام این مدت که نیروها در مرخصی بودند این برادران در آنجا ماندند و شبانه روزکار کردند و آسایشگاه را برای حضور مجدد نیروها مهیا کردند.
#فرهنگ_جبهه
#ایثار_فداکاری
#داوود_دانایی
#یونس_ستونه
#عبدالله_رنجبر
#حسن_نوابی
http://telegram.me/safeer59
راوی: یدالله پازند
تابستان سال 63 بعداز اینکه از پدافند هورالهویزه به پادگان شهید غلامی (سایت خیبر) آمدیم ، به بچه های گردان مرخصی دادند. همه نیروها به مرخصی رفتند ولی تعدادی مثل برادران "داود دانایی"، "یونس ستونه" ، "اکبر دهدار"، "عبدالله رنجبر"، "حسن نوابی" و تعدادی دیگر ماندند تا وضع آسایشگاه ها را سر و سامان بدهند. با پایان مرخصی نیروها، زمانی که آنها به پادگان آمدند با صحنه رنگ آمیزی آسایشگاه ها مواجه شدند. وعلاوه بر آن همه تختها مرتب و منظم چیده شده بود. در تمام این مدت که نیروها در مرخصی بودند این برادران در آنجا ماندند و شبانه روزکار کردند و آسایشگاه را برای حضور مجدد نیروها مهیا کردند.
#فرهنگ_جبهه
#ایثار_فداکاری
#داوود_دانایی
#یونس_ستونه
#عبدالله_رنجبر
#حسن_نوابی
http://telegram.me/safeer59
قافیه
راوی : عبدالرحیم کاووسی
قبل از عملیات کربلای چهار با گردان فتح بهبهان در روستای گسوه آبادان مستقر شدیم . روز قبل از اعزام هر کدام از نیروها مشغول کاری بودند . یکی وصیت نامه می نوشت ، دیگری اسلحه اش را تميز می کرد آن یکی خاطره می نوشت . نگاهم افتاد به "مهدی شاهدی" او دانشجوی رشته ادبیات شهید چمران اهواز بود گفتم: آقا مهدی داری چکار می کنی؟ گفت: دارم شعر می نویسم. ببین چطوره؟ و بیت شعری را که نوشته بود برايم اين چنين خواند : عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد / زهری است که مانند شکر باید خورد. گفتم : شعرت از نظر محتوی و مضمون عالی است از نظر وزن هم خوب است اما قافیه ندارد گفت: چه بگويم. گفتم : بگو : عاشق که شدی تیر به سرباید خورد / زهریست که مانند شکر باید خورد. خوشحال شد و گفت : عالی شد همین را می نویسم.
عملیات کربلای 4 در بدو شروع به دلیل عدم فتح متوقف شد و نوبت به گردان ما نرسید. چند روز بعدگردان ما به شهر فاو اعزام شد و درخطوط پدافندی منطقه عملیاتی فاو مستقر شدیم . یک روز سحر برادر "فضل الله عصایی" فرمانده دسته مرا از خواب بیدار کرد و با چشمان اشکبار گفت: می دانی برادر مهدی هم رفت. جا خورده پریدم وگفتم : کی ؟ کجا ؟ چطور ؟ گفت: چند دقیقه قبل سر پست نگهبانی تیرقناسه عراقی به سرش خورد و شهید شد.در حالی که قطره اشکی بر گونه ام چکیده با خودم زمزمه کردم و گفتم :
عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد. و دیگر نیازی به وزن و قافیه ندارد.
#مهدی_شاهدی
#پدافندی_فاو
#جاده_فاو_ام_البهار
#روستای_گسوه
http://telegram.me/safeer59
راوی : عبدالرحیم کاووسی
قبل از عملیات کربلای چهار با گردان فتح بهبهان در روستای گسوه آبادان مستقر شدیم . روز قبل از اعزام هر کدام از نیروها مشغول کاری بودند . یکی وصیت نامه می نوشت ، دیگری اسلحه اش را تميز می کرد آن یکی خاطره می نوشت . نگاهم افتاد به "مهدی شاهدی" او دانشجوی رشته ادبیات شهید چمران اهواز بود گفتم: آقا مهدی داری چکار می کنی؟ گفت: دارم شعر می نویسم. ببین چطوره؟ و بیت شعری را که نوشته بود برايم اين چنين خواند : عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد / زهری است که مانند شکر باید خورد. گفتم : شعرت از نظر محتوی و مضمون عالی است از نظر وزن هم خوب است اما قافیه ندارد گفت: چه بگويم. گفتم : بگو : عاشق که شدی تیر به سرباید خورد / زهریست که مانند شکر باید خورد. خوشحال شد و گفت : عالی شد همین را می نویسم.
عملیات کربلای 4 در بدو شروع به دلیل عدم فتح متوقف شد و نوبت به گردان ما نرسید. چند روز بعدگردان ما به شهر فاو اعزام شد و درخطوط پدافندی منطقه عملیاتی فاو مستقر شدیم . یک روز سحر برادر "فضل الله عصایی" فرمانده دسته مرا از خواب بیدار کرد و با چشمان اشکبار گفت: می دانی برادر مهدی هم رفت. جا خورده پریدم وگفتم : کی ؟ کجا ؟ چطور ؟ گفت: چند دقیقه قبل سر پست نگهبانی تیرقناسه عراقی به سرش خورد و شهید شد.در حالی که قطره اشکی بر گونه ام چکیده با خودم زمزمه کردم و گفتم :
عاشق که شدی تیر به سرت باید خورد. و دیگر نیازی به وزن و قافیه ندارد.
#مهدی_شاهدی
#پدافندی_فاو
#جاده_فاو_ام_البهار
#روستای_گسوه
http://telegram.me/safeer59
حلوائ نشاسته
◄نجف زراعتپیشه
قبل از حرکت نیروها به منطقه عملیاتی خیبر ماشین تعاون سپاه از بهبهان به سایت خیبر (پادگان شهید غلامی) رسيد و چند دقیقه بعد صدای زراعت. زراعت! از بلندگو بلند شد. سریع رفتم واحد تعاون و آنها هم یک حلب 5 کیلویی پُر از حلوای نشاسته اعلای بهبهانی به ما دادند و گفتند: از طرف خانواده برای شما فرستادند. وقتی آن را تحویل گرفتم هیچ نام و نشانی روی آن نبود! درب قوطی را باز کردم، بوی حلوای نشاسته تازه در فضا پیچید و چون فرصت کم بود و باید سریع اعزام میشدیم، بچهها را به یاری طلبیده و در کمتر از چند دقيقه حلواها را نوشجان کردیم و به منطقه عملیاتی اعزام شدیم.
عملیات خیبر با همه ماجراهایش تمام شد و به سایت خیبر برگشتیم، در محوطه سایت بهطور اتفاقی با برادر عیسی زراعت که هممحلهای ما هم بود روبهرو شدم. پس از احوالپرسی با خنده گفت: آقا نجف میدانی که آن حلواها از طرف خانواده برای ما فرستاده بودند و تنها نامهاش به ما رسید و حلواهایش به شما.! من که شرمنده این اتفاق بودم عذرخواهی کرده و حلالیت طلبیدم.
#کمک_های_مردمی
#واحد_تعاون_سپاه
#عیسی_زراعت
#نجف_زراعت_پیشه
#حلوای_نشاسته
http://telegram.me/safeer59
◄نجف زراعتپیشه
قبل از حرکت نیروها به منطقه عملیاتی خیبر ماشین تعاون سپاه از بهبهان به سایت خیبر (پادگان شهید غلامی) رسيد و چند دقیقه بعد صدای زراعت. زراعت! از بلندگو بلند شد. سریع رفتم واحد تعاون و آنها هم یک حلب 5 کیلویی پُر از حلوای نشاسته اعلای بهبهانی به ما دادند و گفتند: از طرف خانواده برای شما فرستادند. وقتی آن را تحویل گرفتم هیچ نام و نشانی روی آن نبود! درب قوطی را باز کردم، بوی حلوای نشاسته تازه در فضا پیچید و چون فرصت کم بود و باید سریع اعزام میشدیم، بچهها را به یاری طلبیده و در کمتر از چند دقيقه حلواها را نوشجان کردیم و به منطقه عملیاتی اعزام شدیم.
عملیات خیبر با همه ماجراهایش تمام شد و به سایت خیبر برگشتیم، در محوطه سایت بهطور اتفاقی با برادر عیسی زراعت که هممحلهای ما هم بود روبهرو شدم. پس از احوالپرسی با خنده گفت: آقا نجف میدانی که آن حلواها از طرف خانواده برای ما فرستاده بودند و تنها نامهاش به ما رسید و حلواهایش به شما.! من که شرمنده این اتفاق بودم عذرخواهی کرده و حلالیت طلبیدم.
#کمک_های_مردمی
#واحد_تعاون_سپاه
#عیسی_زراعت
#نجف_زراعت_پیشه
#حلوای_نشاسته
http://telegram.me/safeer59
👍1
آرایشگر ناشئ
◄عبدالکریم مسکنتی
يك بار مهدی مستوی و سید نورالله سیدی در منطقه خواستند موهای سرم را بقول خودشان دامادی آرایش و اصلاح کنند، آنقدر در حين كار شوخي كردند و خنديدند كه وقتي كارشان تمام شد و تو آينه خودم را نگاه کردم مجبور شدم سرم را از ته بتراشم! و كلاه سر خودم بگذارم! اما هنوز هم دستبردار ما نبودند و به شوخی ميگفتند: آخرش كلاه سر خودت گذاشتي؟! منم ميگفتم: شنیده بودم آشپز که دوتا شد آش يا شور ميشود يا بينمك. اما اگر آرایشگر دو تا شد و بعد مجبور نشوی سرت را از ته بتراشی هنر است! خلاصه جریان سر تراشیدن من تا مدتها نقلِ جمع دور همیهای بچهها بوده و کلی به ما میخندیدند.
#مهدی_مستوی
#فرهنگ_جبهه
#عملیات_رمضان
#محور_کوشک
http://telegram.me/safeer59پ
◄عبدالکریم مسکنتی
يك بار مهدی مستوی و سید نورالله سیدی در منطقه خواستند موهای سرم را بقول خودشان دامادی آرایش و اصلاح کنند، آنقدر در حين كار شوخي كردند و خنديدند كه وقتي كارشان تمام شد و تو آينه خودم را نگاه کردم مجبور شدم سرم را از ته بتراشم! و كلاه سر خودم بگذارم! اما هنوز هم دستبردار ما نبودند و به شوخی ميگفتند: آخرش كلاه سر خودت گذاشتي؟! منم ميگفتم: شنیده بودم آشپز که دوتا شد آش يا شور ميشود يا بينمك. اما اگر آرایشگر دو تا شد و بعد مجبور نشوی سرت را از ته بتراشی هنر است! خلاصه جریان سر تراشیدن من تا مدتها نقلِ جمع دور همیهای بچهها بوده و کلی به ما میخندیدند.
#مهدی_مستوی
#فرهنگ_جبهه
#عملیات_رمضان
#محور_کوشک
http://telegram.me/safeer59پ
سه روز در محاصره دشمن
◄صدرالله فنی
بعد از مدیریت و فرماندهی سپاه شوش که دکتر مجید بقایی بهعنوان اولین فرمانده جنگ عهدهدار آن بود، بهتدریج سیاست ایران از موضع دفاعی به تهاجمی تغییر یافت و ما میبایست ظرفیتهای مدیریتی گستردهتری از مدیریت شهری ایجاد میکردیم، لذا مشغول سازماندهی نیروهای برای تشکیلات گردان، تیپ، قرارگاه و لشکر شدیم. دکتر مجید بقایی به خاطر تجربه و آگاهی به مناطق عملیاتی جنوب، ابتدا بهعنوان فرمانده قرارگاه فجر منصوب شد و تا لحظه شهادتش بهعنوان فرمانده قرارگاه کربلا مشغول انجاموظیفه بود.
مجید بعد از سر و سامان دادن به محور شوش درخواست کرد تا فرماندهی سپاه شوش که خود عهدهدارش بود به حاج احمد خنیفر سپرده شود. بعد از تحویل مسئولیت با وجود مخالفت دوستان مثل یک نیروی عادی به واحد اطلاعات و شناسایی پیوست و همیشه برای انجاموظیفه پیشقدم بود و کارش را به نحو احسن انجام میداد. بعد از دو ماه برای حضور در عملیات طریقالقدس به سوسنگرد رفت و با توجه به شناختی که از بچههای سوسنگرد داشت، تصمیم گرفت بدون توجه به مسئولیت فرماندهی که عهدهدار آن بود، و بدون اطلاع برادر صفایی مقدم فرمانده سپاه سوسنگرد که از رفقای نزدیکش بود به همراه عبدالله جاویدان و حبیبالله عباداریان توانست در کنار سایر نیروها بهعنوان یک نیروی عادی در عملیات طریقالقدس شرکت کند. چرا که میدانست در صورت اطلاع فرماندهان ارشد چنین اجازه به او داده نخواهند شد.
گردانی که مجید در آن حضور داشت بهعنوان گردان خطشکن ابتدا تا عمق منطقه عملیاتی پیشروی میکند، اما به دلیل موفق نبودن سایر جناحین مجبور به عقبنشینی میشوند اما در هنگام برگشت مسیر را اشتباه رفته و سه روز در محاصره دشمن گرفتار میشوند بهطوریکه با خوردن علفهای بیابان و پنهان شدن در شیارهایی که عمق زیادی هم نداشتند مقاومت میکنند.
طی همین مدت خبر شهادت مجید به گوش رزمندگان میرسد و آن شب تا صبح بچههای برای او مشغول عزاداری بودند. اما در اوج ناباوری مجید هر طور شده راهی پیدا میکند و نیروهای را از محاصره دشمن نجات میدهد تا بهسلامت برگردند. دیدن دو بار این فرمانده شجاع باعث خوشحالی همه ما شد. اگرچه فرماندهان برای حضور او در این عملیات بهعنوان نیروی عادی بسیار گلایهمند بودند. اما خودش به دلیل موفق نبودن عملیات و سختیهایی که طی سه روز محاصره بر نیروها رفته بود و همچنین عدم موفقیت سایر محورهای عملیاتی بسیار ناراحت بود بخصوص برای عزیزانی که به شهادت رسیده بودند. سرانجام دکتر مجید بقایی فرمانده دلیر قرارگاه کربلا در 9 بهمنماه سال 1361 به همراه حسن باقری، در جریان شناسایی پیش از عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شهادت رسید و به جمع دیگر دوستان و همرزمانش پیوست.
#مجید_بقایی
#فرمانده_قرارگاه_یکم_کربلا
#عملیات_طریق_القدس
#آزادی_بستان_چذابه
http://telegram.me/safeer59
◄صدرالله فنی
بعد از مدیریت و فرماندهی سپاه شوش که دکتر مجید بقایی بهعنوان اولین فرمانده جنگ عهدهدار آن بود، بهتدریج سیاست ایران از موضع دفاعی به تهاجمی تغییر یافت و ما میبایست ظرفیتهای مدیریتی گستردهتری از مدیریت شهری ایجاد میکردیم، لذا مشغول سازماندهی نیروهای برای تشکیلات گردان، تیپ، قرارگاه و لشکر شدیم. دکتر مجید بقایی به خاطر تجربه و آگاهی به مناطق عملیاتی جنوب، ابتدا بهعنوان فرمانده قرارگاه فجر منصوب شد و تا لحظه شهادتش بهعنوان فرمانده قرارگاه کربلا مشغول انجاموظیفه بود.
مجید بعد از سر و سامان دادن به محور شوش درخواست کرد تا فرماندهی سپاه شوش که خود عهدهدارش بود به حاج احمد خنیفر سپرده شود. بعد از تحویل مسئولیت با وجود مخالفت دوستان مثل یک نیروی عادی به واحد اطلاعات و شناسایی پیوست و همیشه برای انجاموظیفه پیشقدم بود و کارش را به نحو احسن انجام میداد. بعد از دو ماه برای حضور در عملیات طریقالقدس به سوسنگرد رفت و با توجه به شناختی که از بچههای سوسنگرد داشت، تصمیم گرفت بدون توجه به مسئولیت فرماندهی که عهدهدار آن بود، و بدون اطلاع برادر صفایی مقدم فرمانده سپاه سوسنگرد که از رفقای نزدیکش بود به همراه عبدالله جاویدان و حبیبالله عباداریان توانست در کنار سایر نیروها بهعنوان یک نیروی عادی در عملیات طریقالقدس شرکت کند. چرا که میدانست در صورت اطلاع فرماندهان ارشد چنین اجازه به او داده نخواهند شد.
گردانی که مجید در آن حضور داشت بهعنوان گردان خطشکن ابتدا تا عمق منطقه عملیاتی پیشروی میکند، اما به دلیل موفق نبودن سایر جناحین مجبور به عقبنشینی میشوند اما در هنگام برگشت مسیر را اشتباه رفته و سه روز در محاصره دشمن گرفتار میشوند بهطوریکه با خوردن علفهای بیابان و پنهان شدن در شیارهایی که عمق زیادی هم نداشتند مقاومت میکنند.
طی همین مدت خبر شهادت مجید به گوش رزمندگان میرسد و آن شب تا صبح بچههای برای او مشغول عزاداری بودند. اما در اوج ناباوری مجید هر طور شده راهی پیدا میکند و نیروهای را از محاصره دشمن نجات میدهد تا بهسلامت برگردند. دیدن دو بار این فرمانده شجاع باعث خوشحالی همه ما شد. اگرچه فرماندهان برای حضور او در این عملیات بهعنوان نیروی عادی بسیار گلایهمند بودند. اما خودش به دلیل موفق نبودن عملیات و سختیهایی که طی سه روز محاصره بر نیروها رفته بود و همچنین عدم موفقیت سایر محورهای عملیاتی بسیار ناراحت بود بخصوص برای عزیزانی که به شهادت رسیده بودند. سرانجام دکتر مجید بقایی فرمانده دلیر قرارگاه کربلا در 9 بهمنماه سال 1361 به همراه حسن باقری، در جریان شناسایی پیش از عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه بر اثر انفجار گلوله خمپاره به شهادت رسید و به جمع دیگر دوستان و همرزمانش پیوست.
#مجید_بقایی
#فرمانده_قرارگاه_یکم_کربلا
#عملیات_طریق_القدس
#آزادی_بستان_چذابه
http://telegram.me/safeer59
👍1
دلایل سرخوردگی برخی رزمندگان و فراموشی فرهنگ دفاع مقدس:
✅چه عواملی باعث تغییر نگاه های افراد از فرهنگ استثنایی جبهه شده است؟
✅چه دلایلی سبب ایجاد تعارض های بعضاً شدید در بین رزمندگان و روی آوردن به امور دنیوی و یا جریانات سیاسی و گاهاً معاند شده است؟
هشت سال دفاع مقدس عرصه ای منحصر به فرد برای تربیت نسلی بود که علی رغم گذشت سه دهه بازماندگان آن با حسرت و تاثر به بازماندن از آن یاد می کنند و از این که نتوانستند بیشتر از آن فرهنگ استفاده نموده و یا هم پای قافله شهدا باشند هر گاه به یاد آن می افتند آهی از نهاد دل برکشیده و از آن روزگاران و فرهنگ ناب آن که مدینه فاضله ای بود از رفتارهای کامل و منطبق بر اصول اسلامی ، به عنوان بهترین مقطع عمر خویش خویش نام می برند. با پایان جنگ رزمندگان هر کدام به دیار خویش برگشته و به زندگی عادی برگشتند و به نوعی ارتباط آنان از هم گسسته شد ، الان پس از سه دهه مواجه هستیم با دسته بندی هایی از جریانات اجتماعی و سیاسی متفاوت و بعضاً متعارش که سوالات و شبهات فراوانی را در اذهان ایجاد کرده است که به دلیل گسترده بودن مطلب و از حوصله خارج بودن مطالعه از سوی نسل کنونی به صورت تیتر وار به ذکر ایجاد این روند اشاره می کنم:
• هشت سال دفاع مقدس صحنه ای بی بدیل از رفتارها و اعمال منطبق بر اصول اسلامی و انسانی بود که فردی که برای اولین بار اعزام می شد علی رغم مشکلات و سختی های جنگ ، به دفعات مکرر اعزام و یا تا آخر دفاع مقدس در آنجا باقی می ماندند.
• پایان غیر منتظره جنگ علی رغم شعارهای داغ در آن زمان به مثابه شوک و ضربه ای بود برای برخی افراد که آن را متعارض با دیدگاه های خویش می دانستند.
• علی رغم توصیه و تاکید امام خمینی ره مبنی بر عدم فراموشی رزمندگان عرصه دفاع مقدس و بازماندگان قافله شهادت در پیچ و خم زندگی و امور دنیوی ، با پایان جنگ مسئولین و متولیان کشور رزمندگان را فراموش نموه و در جامعه سرشار از مشکلات فراوان از لحاظ معنویت و معیشتی آنها را رها نمودند. (صحیفه نور ج۲۱،ص۹۳)
با اختصاص سهمیه رزمندگان و برخی امتیازات ناقص مسئولین سعی کردند خود را حامی قشر ایثارگران معرفی نمایند که با اجرای ناقص و بد این قانون در بین رزمندگان به جای حل نمودن مشکل با عکس العمل های بعضاً ناخوشایندی روبرو که سبب نتایج منفی در این قشر و در جامعه پیرامون بودیم که این روند علی رغم گذشت بیش از سه دهه هنوز ادامه داشته و حتی به درون اقوام و خویشان ایثارگران کشیده شده است با ذکر این نکات :
**برخی رزمندگان طی حضور در جنگ سالها از روند تحصیل بازمانده و با وجود ضربات و صدمات روحی امکان ادامه تحصیل برای آنها فراهم نبود.
**برخی رزمندگان از روستاها و شهرها از طبقات فرودست و بی سواد و کم سواد بودند و از این امتیاز نمی توانستند استفاده نمایند.
**برخی از رزمندگان خود دارای تحصیلات عالیه بودند و نیازی به سهمیه نداشتند.
• قرار گرفتن در بروکراسی شدید و مریض اداری پس از جنگ که هنوز ادامه دارد.
• فرایند و چرخه ناقص درمان جسمی و روحی جانبازان که علی رغم گذشت سه دهه سبب ناراضایتی اکثریت افراد رزمنده شده است.
• مواجه شدن با سیستم تبعیض آمیز در جامعه و به عبارت بهتر روند قانون گریزی و عدم اجرای قانون به صورت کامل
• گسترش طبقات اجتماعی با درآمدهای سرسام آور در کنار طبقات محروم و عدم تطابق آن با اهداف دفاع مقدس و انتظارات افراد رزمنده
• گسترش فسادهای سیاسی،اقتصادی،اجتماعی در جامعه و نبود اراده قاطع و برنامه ریزی شده برای مقابله با آن
• سوء استفاده جناحی و گروهی از شهدا و دفاع مقدس در برخی مقاطع
• بیان اغراق آمیز از دفاع مقدس و شهدا در بیانات راویان دفاع مقدس که با توجه به این که بخش زیادی از آنها در جنگ حضور نداشته اند بر این معضل افزوده است.
• عدم پاسخگویی به ابهامات،سوالات و شبهات موجود در روند دفاع مقدس پیرامون چرایی ها از سوی فرماندهان و مسئولین کشور در آن دوران علی رغم این که امام در بحث پذیرش قطعنامه 598 قول ارایه دلایل از سوی مسئولین امر را داده بود.
• درگیری فرماندهان و مسئولین امر در دوران دفاع مقدس به زدن برچسب و اتهام به یکدیگر و بعضاً اتهام خیانت به جای مسئولیت پذیری و بیان واقعیت ها ؛ به خصوص زمانی که همه نگاهها به دنبال این دلایل هستند.
• شبیخون فرهنگی بر ضد ارزش های اسلامی و ملی و رواج ضد ارزش ها در خلاء تبلیغ و بیان واقع بینانه از فرهنگ دفاع مقدس.
• سنگ اندازی و مشکلات فراوان برای افرادی که در صدد بیان واقعیت های عریان جنگ بوده و خواهان بیان دفاع مقدس همانگونه که بوده نه آن طور که برخی می خواهند گفته شود.
• و.........
#سرخوردگی_رزمندگان_انزوا
#آسیب_شناسی
#روایتهای_مخدوش
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
✅چه عواملی باعث تغییر نگاه های افراد از فرهنگ استثنایی جبهه شده است؟
✅چه دلایلی سبب ایجاد تعارض های بعضاً شدید در بین رزمندگان و روی آوردن به امور دنیوی و یا جریانات سیاسی و گاهاً معاند شده است؟
هشت سال دفاع مقدس عرصه ای منحصر به فرد برای تربیت نسلی بود که علی رغم گذشت سه دهه بازماندگان آن با حسرت و تاثر به بازماندن از آن یاد می کنند و از این که نتوانستند بیشتر از آن فرهنگ استفاده نموده و یا هم پای قافله شهدا باشند هر گاه به یاد آن می افتند آهی از نهاد دل برکشیده و از آن روزگاران و فرهنگ ناب آن که مدینه فاضله ای بود از رفتارهای کامل و منطبق بر اصول اسلامی ، به عنوان بهترین مقطع عمر خویش خویش نام می برند. با پایان جنگ رزمندگان هر کدام به دیار خویش برگشته و به زندگی عادی برگشتند و به نوعی ارتباط آنان از هم گسسته شد ، الان پس از سه دهه مواجه هستیم با دسته بندی هایی از جریانات اجتماعی و سیاسی متفاوت و بعضاً متعارش که سوالات و شبهات فراوانی را در اذهان ایجاد کرده است که به دلیل گسترده بودن مطلب و از حوصله خارج بودن مطالعه از سوی نسل کنونی به صورت تیتر وار به ذکر ایجاد این روند اشاره می کنم:
• هشت سال دفاع مقدس صحنه ای بی بدیل از رفتارها و اعمال منطبق بر اصول اسلامی و انسانی بود که فردی که برای اولین بار اعزام می شد علی رغم مشکلات و سختی های جنگ ، به دفعات مکرر اعزام و یا تا آخر دفاع مقدس در آنجا باقی می ماندند.
• پایان غیر منتظره جنگ علی رغم شعارهای داغ در آن زمان به مثابه شوک و ضربه ای بود برای برخی افراد که آن را متعارض با دیدگاه های خویش می دانستند.
• علی رغم توصیه و تاکید امام خمینی ره مبنی بر عدم فراموشی رزمندگان عرصه دفاع مقدس و بازماندگان قافله شهادت در پیچ و خم زندگی و امور دنیوی ، با پایان جنگ مسئولین و متولیان کشور رزمندگان را فراموش نموه و در جامعه سرشار از مشکلات فراوان از لحاظ معنویت و معیشتی آنها را رها نمودند. (صحیفه نور ج۲۱،ص۹۳)
با اختصاص سهمیه رزمندگان و برخی امتیازات ناقص مسئولین سعی کردند خود را حامی قشر ایثارگران معرفی نمایند که با اجرای ناقص و بد این قانون در بین رزمندگان به جای حل نمودن مشکل با عکس العمل های بعضاً ناخوشایندی روبرو که سبب نتایج منفی در این قشر و در جامعه پیرامون بودیم که این روند علی رغم گذشت بیش از سه دهه هنوز ادامه داشته و حتی به درون اقوام و خویشان ایثارگران کشیده شده است با ذکر این نکات :
**برخی رزمندگان طی حضور در جنگ سالها از روند تحصیل بازمانده و با وجود ضربات و صدمات روحی امکان ادامه تحصیل برای آنها فراهم نبود.
**برخی رزمندگان از روستاها و شهرها از طبقات فرودست و بی سواد و کم سواد بودند و از این امتیاز نمی توانستند استفاده نمایند.
**برخی از رزمندگان خود دارای تحصیلات عالیه بودند و نیازی به سهمیه نداشتند.
• قرار گرفتن در بروکراسی شدید و مریض اداری پس از جنگ که هنوز ادامه دارد.
• فرایند و چرخه ناقص درمان جسمی و روحی جانبازان که علی رغم گذشت سه دهه سبب ناراضایتی اکثریت افراد رزمنده شده است.
• مواجه شدن با سیستم تبعیض آمیز در جامعه و به عبارت بهتر روند قانون گریزی و عدم اجرای قانون به صورت کامل
• گسترش طبقات اجتماعی با درآمدهای سرسام آور در کنار طبقات محروم و عدم تطابق آن با اهداف دفاع مقدس و انتظارات افراد رزمنده
• گسترش فسادهای سیاسی،اقتصادی،اجتماعی در جامعه و نبود اراده قاطع و برنامه ریزی شده برای مقابله با آن
• سوء استفاده جناحی و گروهی از شهدا و دفاع مقدس در برخی مقاطع
• بیان اغراق آمیز از دفاع مقدس و شهدا در بیانات راویان دفاع مقدس که با توجه به این که بخش زیادی از آنها در جنگ حضور نداشته اند بر این معضل افزوده است.
• عدم پاسخگویی به ابهامات،سوالات و شبهات موجود در روند دفاع مقدس پیرامون چرایی ها از سوی فرماندهان و مسئولین کشور در آن دوران علی رغم این که امام در بحث پذیرش قطعنامه 598 قول ارایه دلایل از سوی مسئولین امر را داده بود.
• درگیری فرماندهان و مسئولین امر در دوران دفاع مقدس به زدن برچسب و اتهام به یکدیگر و بعضاً اتهام خیانت به جای مسئولیت پذیری و بیان واقعیت ها ؛ به خصوص زمانی که همه نگاهها به دنبال این دلایل هستند.
• شبیخون فرهنگی بر ضد ارزش های اسلامی و ملی و رواج ضد ارزش ها در خلاء تبلیغ و بیان واقع بینانه از فرهنگ دفاع مقدس.
• سنگ اندازی و مشکلات فراوان برای افرادی که در صدد بیان واقعیت های عریان جنگ بوده و خواهان بیان دفاع مقدس همانگونه که بوده نه آن طور که برخی می خواهند گفته شود.
• و.........
#سرخوردگی_رزمندگان_انزوا
#آسیب_شناسی
#روایتهای_مخدوش
https://t.me/safeer59
http://safeer.blogfa.com/
آغی خمینی
راوی: یدالله پازند
سال61 قبل از عملیات والفجر مقدماتی یکی از دوستان به نام آقا" مهدی فدایی" در گردان ما بود که پدرش در دفتر حضرت امام خمینی (ره)کار می کرد. با پیگیری های این عزیز و مهندس"سید نورالله سیدی" و برادر "یوسف حمیدی" دیدار با حضرت امام برنامه ریزی شد که به لطف خدا آن ملاقات هم صورت گرفت . در آن دیدار "عبدالله رنجبر" شعری را به زبان بهبهانی قبل از دیدار با امام خواندند که بسیار مورد توجه حضار قرار گرفت، به این مضمون: «آغی خمینی... خدا حفظی بُکُ... شیخ علی اکبر... خدا حفظی بُکُ... خامنه ای مو... خدا حفظی بُکُ ...» و شعر «روح الله صل علی» که خواندن آن شور و شوق فراوانی در افراد حاض در آنجا بوجود آورد.
#عبدالله_رنجبر
#دیدار_با_امام
#مهدی_فدایی
#آغی_خمینی
http://telegram.me/safeer59
راوی: یدالله پازند
سال61 قبل از عملیات والفجر مقدماتی یکی از دوستان به نام آقا" مهدی فدایی" در گردان ما بود که پدرش در دفتر حضرت امام خمینی (ره)کار می کرد. با پیگیری های این عزیز و مهندس"سید نورالله سیدی" و برادر "یوسف حمیدی" دیدار با حضرت امام برنامه ریزی شد که به لطف خدا آن ملاقات هم صورت گرفت . در آن دیدار "عبدالله رنجبر" شعری را به زبان بهبهانی قبل از دیدار با امام خواندند که بسیار مورد توجه حضار قرار گرفت، به این مضمون: «آغی خمینی... خدا حفظی بُکُ... شیخ علی اکبر... خدا حفظی بُکُ... خامنه ای مو... خدا حفظی بُکُ ...» و شعر «روح الله صل علی» که خواندن آن شور و شوق فراوانی در افراد حاض در آنجا بوجود آورد.
#عبدالله_رنجبر
#دیدار_با_امام
#مهدی_فدایی
#آغی_خمینی
http://telegram.me/safeer59
منتظر
راوی: اسدالله حلوایی،حجت الله اخلاص نیا و بهنام بازلی
چند روز قبل از عملیات والفجر ده در منطقه حلبچه در ارتفاعات شنام محسن اکبری خوابی که شب قبلش دیده بود را برایمان تعریف كرد ، مي گفت خواب شهیدان "داود دانایی"،"عبدالله رنجبر" و "مجید محسنی" را دیده و از آنها گِلايه كرده كه چرا شما مرا تنها گذاشتید و رفتید ؛ زمانی که خوابش را برایمان تعریف می کرد از خوشحالی مدام پاهایش را به زمین می کوبید و برقِ چشمانش نمایان بود . محسن مي گفت : مجید و عبدالله به من گفتند ناراحت نباش. فردا منتظرت هستیم و جایم را کنار خودشان نشانم دادند ؛ سپس از ما خواست که ماجراي این خواب را تا بعد از شهادت به كسي بازگویی نكنيم .
درست 2ساعت قبل از شهادتش در صحنه عمليات والفجر10 مرا صدا کرد و گفت : موقع رفتن است بروم که مجید و عبدالله منتظر هستند و ساعتي بعد تک تیرانداز دشمن او را هدف قرار داد و او به سجده افتاد . بالاي سرش كه رسيدم با لبخند شهادتين را گفت سر به سجده گذاشت و به جمع دوستانش پيوست..
#محسن_اکبری
#شهادت
#رویای_صادق
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام
#حلبچه
http://telegram.me/safeer59
راوی: اسدالله حلوایی،حجت الله اخلاص نیا و بهنام بازلی
چند روز قبل از عملیات والفجر ده در منطقه حلبچه در ارتفاعات شنام محسن اکبری خوابی که شب قبلش دیده بود را برایمان تعریف كرد ، مي گفت خواب شهیدان "داود دانایی"،"عبدالله رنجبر" و "مجید محسنی" را دیده و از آنها گِلايه كرده كه چرا شما مرا تنها گذاشتید و رفتید ؛ زمانی که خوابش را برایمان تعریف می کرد از خوشحالی مدام پاهایش را به زمین می کوبید و برقِ چشمانش نمایان بود . محسن مي گفت : مجید و عبدالله به من گفتند ناراحت نباش. فردا منتظرت هستیم و جایم را کنار خودشان نشانم دادند ؛ سپس از ما خواست که ماجراي این خواب را تا بعد از شهادت به كسي بازگویی نكنيم .
درست 2ساعت قبل از شهادتش در صحنه عمليات والفجر10 مرا صدا کرد و گفت : موقع رفتن است بروم که مجید و عبدالله منتظر هستند و ساعتي بعد تک تیرانداز دشمن او را هدف قرار داد و او به سجده افتاد . بالاي سرش كه رسيدم با لبخند شهادتين را گفت سر به سجده گذاشت و به جمع دوستانش پيوست..
#محسن_اکبری
#شهادت
#رویای_صادق
#عملیات_والفجر_10
#ارتفاعات_شنام
#حلبچه
http://telegram.me/safeer59
خالص و بی ریا
راوی : حسن برکت، شفیعی جمشید،حیدر رنگبست،فتح الله آبروشن،مهران معماری،بهروز سرحدی،مجید شکفته دل، ماشاالله مصدر
"مجید ابوعلی" از بسیجیانی بود که از لحاظ ظاهر و پوشش با بقیه بچه ها متفاوت بود ، يادم مي آيد در دوره مارد روزی که طوفان سقف حسینیه پادگان را برده بود بهروز سرحدی برايش اين گونه شعر می خواند : این مجید ابوعلی با شلوار تنگ ، موهای او بالا زده و کمی کم رنگ ، بچه آبادانم ، فرزند طوفانم و...
از دوره آبی خاکی که برمی گشتیم از جیبش برس موي انگشتیشو در می آورد و با آینه جیبیش به موهاش ور مي رفت و رو اعصاب بعضیا بود و ما كلي مي خنديديم. مجید ابوعلی قبل از عملیات بدر دردسته شهید یونس ستونه و در چادر ما بود . هر وقت مي خواست برای مرخصی ساعتی به اهواز برود فوری لباس اتو كشيده نظامي خود را از ساکش درمی آورد و موهايش راصاف می کرد و با بعضی دوستان راهی می شد . مجید ابوعلی یك روحیه منحصربه فردی داشت وهیچگاه زیر بارحرفهای دیگران نرفت و از روز اول ورودش به جبهه تا زمان شهادت یک رنگ ماند ، همیشه در بین بقیه رزمندگان تیپ مجید چشمک می زد ، خدایی بچه خوبی بود .
نسبت به انجام فرایض دینی کوتاهی نداشت. سرانجام درعملیات والفجر۸ درمنطقه فاو تو پاتک عراقی ها به شهادت رسید و دو هفته بعد پیکر او رو به عقب منتقل كردند. او همه را مشغول خودش کرده بود و همین آلان هم همه را مشغول خودش کرده ، درست مثل گذشته . الان هم شاد و خوشحال پيش بقيه دوستان دارد از بالا به همه ما لبخند مي زند.
#مجید_ابوعلی
#رزمنده_متفاوت
#شوخ_خنده_رو
http://telegram.me/safeer59
راوی : حسن برکت، شفیعی جمشید،حیدر رنگبست،فتح الله آبروشن،مهران معماری،بهروز سرحدی،مجید شکفته دل، ماشاالله مصدر
"مجید ابوعلی" از بسیجیانی بود که از لحاظ ظاهر و پوشش با بقیه بچه ها متفاوت بود ، يادم مي آيد در دوره مارد روزی که طوفان سقف حسینیه پادگان را برده بود بهروز سرحدی برايش اين گونه شعر می خواند : این مجید ابوعلی با شلوار تنگ ، موهای او بالا زده و کمی کم رنگ ، بچه آبادانم ، فرزند طوفانم و...
از دوره آبی خاکی که برمی گشتیم از جیبش برس موي انگشتیشو در می آورد و با آینه جیبیش به موهاش ور مي رفت و رو اعصاب بعضیا بود و ما كلي مي خنديديم. مجید ابوعلی قبل از عملیات بدر دردسته شهید یونس ستونه و در چادر ما بود . هر وقت مي خواست برای مرخصی ساعتی به اهواز برود فوری لباس اتو كشيده نظامي خود را از ساکش درمی آورد و موهايش راصاف می کرد و با بعضی دوستان راهی می شد . مجید ابوعلی یك روحیه منحصربه فردی داشت وهیچگاه زیر بارحرفهای دیگران نرفت و از روز اول ورودش به جبهه تا زمان شهادت یک رنگ ماند ، همیشه در بین بقیه رزمندگان تیپ مجید چشمک می زد ، خدایی بچه خوبی بود .
نسبت به انجام فرایض دینی کوتاهی نداشت. سرانجام درعملیات والفجر۸ درمنطقه فاو تو پاتک عراقی ها به شهادت رسید و دو هفته بعد پیکر او رو به عقب منتقل كردند. او همه را مشغول خودش کرده بود و همین آلان هم همه را مشغول خودش کرده ، درست مثل گذشته . الان هم شاد و خوشحال پيش بقيه دوستان دارد از بالا به همه ما لبخند مي زند.
#مجید_ابوعلی
#رزمنده_متفاوت
#شوخ_خنده_رو
http://telegram.me/safeer59
اندک اندک
راوی : باقر اسدیان
در پدافندي عملیات کربلای پنج در منطقه نهر جاسم بوديم و از دسته ما فقط من و "عبدالله آقایی" (البته ترکش کوچکی به گونه اش خورده بود) سالم برگشتيم.در نزدیک شهرک دوعیجی مشغول كمك تداركاتي به بچه ها بوديم كه دیدم محسن اکبری نواری از شهرام ناظری با اين تصنيف و این سرود که: اندک اندک جمع مستان می رسند را گذاشته بود و های های گریه می کرد و خودش را نمی توانست در فراق شهید "عبدالله رنجبر" كنترل كند. در حالي كه گریه امانش را بریده بود مدام از خاطره با او می گفت و تلاش ما براي آرام كردنش بي نتيجه بود.
#محسن_اکبری
#عبدالله_رنجبر
#دلتنگ_شهیدان
#پدافندی_کربلای_5
#شلمچه_نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59
راوی : باقر اسدیان
در پدافندي عملیات کربلای پنج در منطقه نهر جاسم بوديم و از دسته ما فقط من و "عبدالله آقایی" (البته ترکش کوچکی به گونه اش خورده بود) سالم برگشتيم.در نزدیک شهرک دوعیجی مشغول كمك تداركاتي به بچه ها بوديم كه دیدم محسن اکبری نواری از شهرام ناظری با اين تصنيف و این سرود که: اندک اندک جمع مستان می رسند را گذاشته بود و های های گریه می کرد و خودش را نمی توانست در فراق شهید "عبدالله رنجبر" كنترل كند. در حالي كه گریه امانش را بریده بود مدام از خاطره با او می گفت و تلاش ما براي آرام كردنش بي نتيجه بود.
#محسن_اکبری
#عبدالله_رنجبر
#دلتنگ_شهیدان
#پدافندی_کربلای_5
#شلمچه_نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59
هم درد
◄اسماعیل دهدشتیان
عبدالمطلب ممتازان جوان وارسته، متین و کمحرف و بیادعایی بود که همیشه لبخند بر لب داشت. از بدو استخدام، در اسلحهخانه سپاه مشغول بکار شد و براي هر عملیاتي پیشقدم بود. دریکی از سرکشیهایی که از طرف سپاه به خانوادهای شهدا داشتیم شبی به خانه اين شهيد بزرگوار رفتیم و از برادر بزرگش خواستیم خاطرهای از ایشان برایمان تعریف کند.
برادرش میگفت: روزی عبدالمطلب در مسیر آمدن به منزل از کنار خانهای که در حیاط آن باز بوده میگذرد و صدای بچهای را میشنود که با گریه به مادرش میگوید: چرا ما نباید گاهی اوقات هم كه شده برنج و گوشت بخوریم؟! مگر ما چه چیز از بچههای مردم كمتر داريم؟!
عبدالمطلب با وجودی که به آن خانواده کمک میکرد، اما ميگفت: صدای گریه آن پسربچه فقیر هميشه در گوش من است و من میدانم، افراد زیادی مثل او در تنگدستی زندگی میکنند و نمیتوانم خودم را راضی کنم تا برنج و گوشت در جيره غذايی من باشد و تا روزي كه زنده بود برنج و گوشت نخورد! و با این کار میخواست با آن بچه نیازمند و دیگر فقرا احساس همدردی کند. سرانجام این جوان دوست داشتنی در 22 اردیبهشت سال 1361 در جریان آزادسازی مرحله دوم عملیات بیتالمقدس به فیض شهادت رسید و آسمانی شد.
#عبدالمطلب_ممتازان
#گردان_صف
#تیپ_46_فجر
#عملیات_بیت_المقدس
#آزادی_خرمشهر
http://telegram.me/safeer59
◄اسماعیل دهدشتیان
عبدالمطلب ممتازان جوان وارسته، متین و کمحرف و بیادعایی بود که همیشه لبخند بر لب داشت. از بدو استخدام، در اسلحهخانه سپاه مشغول بکار شد و براي هر عملیاتي پیشقدم بود. دریکی از سرکشیهایی که از طرف سپاه به خانوادهای شهدا داشتیم شبی به خانه اين شهيد بزرگوار رفتیم و از برادر بزرگش خواستیم خاطرهای از ایشان برایمان تعریف کند.
برادرش میگفت: روزی عبدالمطلب در مسیر آمدن به منزل از کنار خانهای که در حیاط آن باز بوده میگذرد و صدای بچهای را میشنود که با گریه به مادرش میگوید: چرا ما نباید گاهی اوقات هم كه شده برنج و گوشت بخوریم؟! مگر ما چه چیز از بچههای مردم كمتر داريم؟!
عبدالمطلب با وجودی که به آن خانواده کمک میکرد، اما ميگفت: صدای گریه آن پسربچه فقیر هميشه در گوش من است و من میدانم، افراد زیادی مثل او در تنگدستی زندگی میکنند و نمیتوانم خودم را راضی کنم تا برنج و گوشت در جيره غذايی من باشد و تا روزي كه زنده بود برنج و گوشت نخورد! و با این کار میخواست با آن بچه نیازمند و دیگر فقرا احساس همدردی کند. سرانجام این جوان دوست داشتنی در 22 اردیبهشت سال 1361 در جریان آزادسازی مرحله دوم عملیات بیتالمقدس به فیض شهادت رسید و آسمانی شد.
#عبدالمطلب_ممتازان
#گردان_صف
#تیپ_46_فجر
#عملیات_بیت_المقدس
#آزادی_خرمشهر
http://telegram.me/safeer59
پاتک شیطونئ
◄یوسف متانت
سید سلطونعلی نظری، رزمندهای بود که روزها در تدارکات گردان فعالیت میکرد و با تاریکی شب بعد از اندکی خوابیدن، برای مناجات و دعا تا صبح با خدای خود خلوت عاشقانه داشت. صدای صوت مناجات این سید بزرگوار به گوش اکثر رزمندگان آشنا بود. نزدیکی اذان سید جهت فريضه نماز صبح به تکتک چادرها میرفت و با صدای رسا به نیروها میگفت: بلند شوید که شیطون به شما پاتک نزنه و بعضی بچهها هم سعی میکردند خود را به خواب بزنند، و با او شوخی میکردند. سرانجام اين سيد نازنين در 23 اسفندماه 61 در منطقه پدافندی شیب نیسان به شهادت رسيد و مزد همه راز و نیاز خود را گرفت و پسر برومندش گنجعلی نظری در عملیات خیبر، هشتم اسفندماه 1362 آسمانی شد و به دیدار پدرش رهسپار گشت.
#اصطلاحات_جبهه
#پاتک_دشمن
#جنب_شدن
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄یوسف متانت
سید سلطونعلی نظری، رزمندهای بود که روزها در تدارکات گردان فعالیت میکرد و با تاریکی شب بعد از اندکی خوابیدن، برای مناجات و دعا تا صبح با خدای خود خلوت عاشقانه داشت. صدای صوت مناجات این سید بزرگوار به گوش اکثر رزمندگان آشنا بود. نزدیکی اذان سید جهت فريضه نماز صبح به تکتک چادرها میرفت و با صدای رسا به نیروها میگفت: بلند شوید که شیطون به شما پاتک نزنه و بعضی بچهها هم سعی میکردند خود را به خواب بزنند، و با او شوخی میکردند. سرانجام اين سيد نازنين در 23 اسفندماه 61 در منطقه پدافندی شیب نیسان به شهادت رسيد و مزد همه راز و نیاز خود را گرفت و پسر برومندش گنجعلی نظری در عملیات خیبر، هشتم اسفندماه 1362 آسمانی شد و به دیدار پدرش رهسپار گشت.
#اصطلاحات_جبهه
#پاتک_دشمن
#جنب_شدن
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
الهام
راوی : ابوالقاسم مظفری
"مصطفی بصری" جوانی با ایمان و خوش اخلاقی بود که بعنوان سرباز وظیفه در سپاه خدمت می کرد . مدتی با زنده یاد"رحمت الله قاسم پور"در امور مالی تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) انجام وظیفه می کرد . بعد از پایان خدمت سربازی هم به عنوان بسیجی در گردان های تیپ و لشکر 7 ولیعصر(عج) مشغول خدمت شد .
چند روز قبل از کربلای 5 با او راجع به این موضوع که خداوند کسانی را که فیض شهادت نصیبشان می کند هم گلچین و هم به آن ها الهام می کند صحبت مي كردم و به او اصرار کردم که وصیت نامه خودش را بنویسد. بعد از صحبت هاي من مصطفی گفت : برویم چفیه ام را با آب کانالی که پشت مقر بود بشوییم تا اگر مجروح شدم زخمم را با آن ببندم. مي گفت: اين آب مطهر است چون بسياري از بچه ها قبل از شهادت با اين آب وضو گرفته اند . رفتیم چفیه را شست و برگشتیم و در همان زمان اذان مغرب گفته شد. من که این حالت ملکوتی را در او ديدم حیفم آمد که فیضی نبرم و نماز مغرب و عشا را به او اقتدا نكنم.
اول صبح قبل اعزام به شلمچه به او گفتم : بالاخره وصیت نامه ات را نوشتی ؟ گفت : یکی دوخط نوشتم. به شلمچه رفتيم و درمنطقه پنج ضلعی مستقر شدیم . آن شب آخرین وداع من با مصطفی بود ، بین ما یک نگاه و لبخند عاشقانه ای حاكم شد . تنها چند ساعت بعد او به اوج رفت و به معبود رسید و آسماني شد . شروع وصيت نامه چند خطي اوكه بعد از شهادتش خواندم با این تك بيت لسان الغيب حافظ شيرازي بود : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد.
#مصطفی_بصری
#عارفانه
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#کربلای_5
#نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59
راوی : ابوالقاسم مظفری
"مصطفی بصری" جوانی با ایمان و خوش اخلاقی بود که بعنوان سرباز وظیفه در سپاه خدمت می کرد . مدتی با زنده یاد"رحمت الله قاسم پور"در امور مالی تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) انجام وظیفه می کرد . بعد از پایان خدمت سربازی هم به عنوان بسیجی در گردان های تیپ و لشکر 7 ولیعصر(عج) مشغول خدمت شد .
چند روز قبل از کربلای 5 با او راجع به این موضوع که خداوند کسانی را که فیض شهادت نصیبشان می کند هم گلچین و هم به آن ها الهام می کند صحبت مي كردم و به او اصرار کردم که وصیت نامه خودش را بنویسد. بعد از صحبت هاي من مصطفی گفت : برویم چفیه ام را با آب کانالی که پشت مقر بود بشوییم تا اگر مجروح شدم زخمم را با آن ببندم. مي گفت: اين آب مطهر است چون بسياري از بچه ها قبل از شهادت با اين آب وضو گرفته اند . رفتیم چفیه را شست و برگشتیم و در همان زمان اذان مغرب گفته شد. من که این حالت ملکوتی را در او ديدم حیفم آمد که فیضی نبرم و نماز مغرب و عشا را به او اقتدا نكنم.
اول صبح قبل اعزام به شلمچه به او گفتم : بالاخره وصیت نامه ات را نوشتی ؟ گفت : یکی دوخط نوشتم. به شلمچه رفتيم و درمنطقه پنج ضلعی مستقر شدیم . آن شب آخرین وداع من با مصطفی بود ، بین ما یک نگاه و لبخند عاشقانه ای حاكم شد . تنها چند ساعت بعد او به اوج رفت و به معبود رسید و آسماني شد . شروع وصيت نامه چند خطي اوكه بعد از شهادتش خواندم با این تك بيت لسان الغيب حافظ شيرازي بود : روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد.
#مصطفی_بصری
#عارفانه
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#کربلای_5
#نهر_جاسم
http://telegram.me/safeer59