عشق و ترس در اولین عملیات (2)
◄فتح اله آبروشن
با وجود ترس اما مصمم بلند شدم و زیر نور منورها و سفیر گلولههایی که به سمتم میآمد و گویی دستی از غیب آنها را به طرف دیگری هدایت میکرد، باصلابت گام برداشتم، در معركه مردانهای که فضایش پر شده بود از عطر شهدا، بیامان شروع به شلیک آر.پی.جی کردم و مرتب فریاد میزدم خشنودی گلوله برسان و او هم سریع گلولهها را به دستم میداد، و چند ساعات بعد که صداي تكبير از همه سو بلند شد، احساس غرور و نويد پيروزي برایمان نزديك بود و با جانفشانی همه نیروها، خط دشمن در العزیر در شرق دجله به دست فاتحان ما افتاد و تصرف شد. وقتی از بالاي خاكريز زیر نور منورهایی که هنوز شلیک میشد به اطراف نگاه کردیم تازه متوجه شدیم چه منطقه مهمی را تصرف کرده بودیم، چند ایستگاه عظیم نفتی و اتوبان بزرگ العماره - بصره که امتداد آن نامعلوم بود.
با روشن شدن هوا چند قارقارک عراقی پيدا شدند و تیرهای میخی و سمی را بهصورت خوشهای به سمت ما شليك كردند، ناگهان یکی از آنها از پشت به کمرم خورد و کامل وارد بدنم شد! از شدت درد و خونریزی زمینگیر شدم، سیفالله خشنودی و سید ابول شجاعی و رحمان نیکو، با کمک هم مرا روی شکم خواباندند تا تیر را از کمر من بیرون بیاورند. سید ابول با چاقویی که همراهش بود، كار جراحي را شروع كرد و میخ که به شکل سه پیکانی بود از كمر من بیرون آورد و با خوشحالی فریاد میزد: فتحالله، فتحالله، بیرونش آوردم. بیرونش آوردم! بعد زخم مرا باندپیچی كردند. و کمی از درد من کاسته شد.
ساعتی بعد یوسف حمیدی در سمت فرمانده گردان از نیروها خواست هرکس سنگری برای استراحتی کوتاه پیدا کرده و یا جان پناهی برای خود حفر درست کند. من و خشنودی سنگر کوچکی درست کردیم. ساعتي استراحت کردیم، اما نگاه من به نیزارهاي روبهرو بود كه متوجه جنبوجوش یک نفر با زیرپوش سفید شدم! گلولهای به نزدیکی او شلیک كردم که با ترس از درون نیزار بیرون آمد و خود را تسلیم کرد.
فرد سن بالایی بود که فارسی را خوب صحبت میکرد و قسم میخورد که شیعه است و در کربلا براي امرار و معاش خانواده خود دستفروشی ميكرده که به دستور صدام و بهزور نیروهای بعث و ترس از اعدام مجبور شده به جبهه بیاید و در نیزارها پنهان شده تا در موقعیت مناسبی بتواند خود را تسليم نيروهاي ما كند، دقایقی بعد بسیاری از نیروهای دیگر که وضعیتی مثل او داشتند و بهزور به جبهه آمده بودند، بدون اینکه حتی یک گلوله هم به سمت ما شلیک کنند از نیزارها بیرون آمده و خود را تسلیم کردند. در منطقهای که ما بودیم هفتصد نفر نیروي عادي و درجهدار به اسارت ما درآمدند و دستهدسته آنها را به عقب منتقل كرديم.
در آن عمليات من يك سرگرد عراقي بنام سعدون را اسیر کردم و به سنگر خودمان آوردم. هر چی عزیز رنجبر میگفت باید او را با اسرا به عقب منتقل کنیم قبول نکردم و هر طور بود روی دوش آن سرگرد سوار شدم و میان نیروهای گردان میچرخیدم و به هر جا سرک میکشیدم و همه میخندیدند و چند ساعت بعد آن سرگرد را با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. با شرکت در اولین عملیات، ترس من تبدیل به عشق و امید برای سالهای بعد حضورم در میدان نبرد در کنار دوستان شهیدی شد که نام و یادشان تا ابد در دل همه ما جاری و ساریست.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄فتح اله آبروشن
با وجود ترس اما مصمم بلند شدم و زیر نور منورها و سفیر گلولههایی که به سمتم میآمد و گویی دستی از غیب آنها را به طرف دیگری هدایت میکرد، باصلابت گام برداشتم، در معركه مردانهای که فضایش پر شده بود از عطر شهدا، بیامان شروع به شلیک آر.پی.جی کردم و مرتب فریاد میزدم خشنودی گلوله برسان و او هم سریع گلولهها را به دستم میداد، و چند ساعات بعد که صداي تكبير از همه سو بلند شد، احساس غرور و نويد پيروزي برایمان نزديك بود و با جانفشانی همه نیروها، خط دشمن در العزیر در شرق دجله به دست فاتحان ما افتاد و تصرف شد. وقتی از بالاي خاكريز زیر نور منورهایی که هنوز شلیک میشد به اطراف نگاه کردیم تازه متوجه شدیم چه منطقه مهمی را تصرف کرده بودیم، چند ایستگاه عظیم نفتی و اتوبان بزرگ العماره - بصره که امتداد آن نامعلوم بود.
با روشن شدن هوا چند قارقارک عراقی پيدا شدند و تیرهای میخی و سمی را بهصورت خوشهای به سمت ما شليك كردند، ناگهان یکی از آنها از پشت به کمرم خورد و کامل وارد بدنم شد! از شدت درد و خونریزی زمینگیر شدم، سیفالله خشنودی و سید ابول شجاعی و رحمان نیکو، با کمک هم مرا روی شکم خواباندند تا تیر را از کمر من بیرون بیاورند. سید ابول با چاقویی که همراهش بود، كار جراحي را شروع كرد و میخ که به شکل سه پیکانی بود از كمر من بیرون آورد و با خوشحالی فریاد میزد: فتحالله، فتحالله، بیرونش آوردم. بیرونش آوردم! بعد زخم مرا باندپیچی كردند. و کمی از درد من کاسته شد.
ساعتی بعد یوسف حمیدی در سمت فرمانده گردان از نیروها خواست هرکس سنگری برای استراحتی کوتاه پیدا کرده و یا جان پناهی برای خود حفر درست کند. من و خشنودی سنگر کوچکی درست کردیم. ساعتي استراحت کردیم، اما نگاه من به نیزارهاي روبهرو بود كه متوجه جنبوجوش یک نفر با زیرپوش سفید شدم! گلولهای به نزدیکی او شلیک كردم که با ترس از درون نیزار بیرون آمد و خود را تسلیم کرد.
فرد سن بالایی بود که فارسی را خوب صحبت میکرد و قسم میخورد که شیعه است و در کربلا براي امرار و معاش خانواده خود دستفروشی ميكرده که به دستور صدام و بهزور نیروهای بعث و ترس از اعدام مجبور شده به جبهه بیاید و در نیزارها پنهان شده تا در موقعیت مناسبی بتواند خود را تسليم نيروهاي ما كند، دقایقی بعد بسیاری از نیروهای دیگر که وضعیتی مثل او داشتند و بهزور به جبهه آمده بودند، بدون اینکه حتی یک گلوله هم به سمت ما شلیک کنند از نیزارها بیرون آمده و خود را تسلیم کردند. در منطقهای که ما بودیم هفتصد نفر نیروي عادي و درجهدار به اسارت ما درآمدند و دستهدسته آنها را به عقب منتقل كرديم.
در آن عمليات من يك سرگرد عراقي بنام سعدون را اسیر کردم و به سنگر خودمان آوردم. هر چی عزیز رنجبر میگفت باید او را با اسرا به عقب منتقل کنیم قبول نکردم و هر طور بود روی دوش آن سرگرد سوار شدم و میان نیروهای گردان میچرخیدم و به هر جا سرک میکشیدم و همه میخندیدند و چند ساعت بعد آن سرگرد را با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. با شرکت در اولین عملیات، ترس من تبدیل به عشق و امید برای سالهای بعد حضورم در میدان نبرد در کنار دوستان شهیدی شد که نام و یادشان تا ابد در دل همه ما جاری و ساریست.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
قدمت بین الحرمین به چه زمانی باز می گردد؟
بینالحرمین، به صحن یا میدان میان حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل (ع) گفته میشود. در چند دهۀ اخیر، این اصطلاح در ادبیات عاشورایی بسیار گفته میشود. سوای حرمین، خود بینالحرمین هم تقدس و جایگاهی در میان دوستداران اهلبیت (ع) یافته است. در اشعار و نوحهخوانی مداحان، واژۀ بینالحرمین بهوفور دیده و شنیده میشود؛ اما این اصطلاح، اصطلاحی نو است و تا چند دهۀ پیش گفته نمیشد.رجوع به کتب تاریخی، زندگینامهها و حتی دانشنامهها و اشعار قدیمی آیینی نشان میدهد که تا پیش از تخریب خانههای میان حرمین، نام بینالحرمین مرسوم نبوده است. تنها نامی که از بینالحرمین دیده میشود، بازار بینالحرمین تهران است که در زمان قاجار ساخته شده و میان دو مسجد شاه و جامع تهران است.
پیش از ساخت بینالحرمین، آنجا محلهای مثل دیگر محلات کربلا بوده و بافتی قدیمی داشته است؛ کوچه پس کوچههای باریک و پیچ در پیچ و خانهها و مغازههای مردم. آیتﷲ سید محسن حکیم در این اندیشه بود که دو حرم را توسعه دهد و به یکدیگر متصل کند؛ اما تملک خانهها و مغازهها، هم هزینۀ هنگفتی داشت و هم رضایت مالکان سخت و دور از دسترس بود. در این میان، وجود برخی مدارس و مساجد نیز مسئله را دشوارتر میکرد.
در ۱۳۹۳ ق ادارۀ عتبات عالیات در عراق را وزارت اوقاف عراق به دست میگیرد و در سال ۱۴۰۰ ق کارگروهی برای بازسازی و توسعۀ حرمین تشکیل میشود.
صدام در محرم ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۴ م با حضور در کربلا اعلام میکند که دهها میلیون دینار برای توسعۀ حرمین و نیز اتصالشان به میدان واحدی اختصاص خواهد داد. در این طرح اراضی و محلات اطراف حرم خریداری شد. مبلغ یک میلیون دینار عراقی – معادل ۱۰ میلیون دلار برای توسعۀ حرمین و احداث بینالحرمین به استاندار کربلا داده شد.پس از دو سال، در سوم جمادی الثانی ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م بینالحرمین به همراه دیگر طرحهای توسعه حرمین – مانند تجدید طلاکاری گنبد حرم امام حسین (ع) – افتتاح شد.در طرح توسعۀ حرمین، خانهها، بازار و مغازهها به عرض ۴۰ متر از بین رفت. در این میان برخی آثار تاریخی، مدارس علمیه و مساجد قدیمی و نیز برخی مقبرههای بزرگان تخریب شد.در دو طرف بینالحرمین، ساختمانهای تجاری ساخته شد. این ساختمانها تا سال ۱۹۹۱ م بودند. پس از انتفاضه با تخریب این ساختمانها، بینالحرمین گستردهتر شد.
بازسازی و توسعۀ عتبات عالیات، برای حکومت صدام نه فقط از جهت به دست آوردن حمایت شیعیان و قبایل شیعه اهمیت داشت، بلکه بسیاری از رؤسا و مسئولان کشورهای اسلامی در سفر به عراق به کربلا و دیگر عتبات میرفتند. بازدید مسئولان دیگر کشورها، نوعی انگیزۀ سیاسی بود تا حکومت صدام به عمران و بازسازی عتبات توجه کند. در دورۀ احمد حسن البکر و بعد در دورۀ صدام، بسیاری از رؤسای جمهور و مقامات دیگر کشورهای اسلامی به کربلا آمدند. جعفر النمیری و مشیر سید سوار رؤسای جمهور سودان، علی سالم الربیعی رئیس جمهور یمن، مأمون عبدالقیوم رئیس جمهور مالزی، محمد داوود خان رئیس جمهور افغانستان و بعدها حسن کونجی رئیس جمهور نیجریه و جودت صونای رئیس جمهور ترکیه در سفرشان به عراق، به زیارت امام حسین (ع) در کربلا نیز رفتند. در رژیم گذشته خاندان پهلوی مانند رضاشاه و محمدرضا شاه، غلامرضا، اشرف و فرح دیبا بارها به کربلا سفر کردند. صدام خود بارها در مناسبتهای گوناگون به کربلا سفر کرده است. این مسئله نشانگر آن است که کربلا نهتنها از جهت مذهبی، بلکه از جهت سیاسی نیز اهمیت دارد. اهمیت مذهبی و سیاسی – چه سیاست داخلی و چه خارجی – حکومت را به بازسازی ترغیب میکرد.
بعد از دو جنگ صدام با ایران و کویت و انزوای بینالمللی عراق، صدام زیارتهای دیپلماتیک از کربلا را تعطیل کرد و این بُعد از اهمیت سیاسی کربلا برای حکومت صدام از بین رفت. قیام شیعیان در انتفاضۀ ۱۹۹۱ م و حمله به کربلا، صدمات بسیاری به حرمین کربلا وارد ساخت. اگرچه سالهای بعد، حکومت صدام در پی بازسازی برآمد، اما تا زمان پس از صدام آثار حمله به حرمین کربلا دیده میشد. پس از انتفاضه و صدمات فراوان به حرم، بینالحرمین توسعه یافت. در ۱۴۱۵ ق/۱۹۹۴ م به همت شیعیان بغداد درختکاری بینالحرمین انجام شد.
در هر صورت بنای بینالحرمین به زمان دولت صدام باز میگردد که با تملک ساختمانهای میان دو حرم انجام گرفت و پس از آن اصطلاح «بینالحرمین» وارد ادبیات عاشورایی و آیینی شد.
#بین_الحرمین
#کربلای_معلی
http://telegram.me/safeer59
بینالحرمین، به صحن یا میدان میان حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل (ع) گفته میشود. در چند دهۀ اخیر، این اصطلاح در ادبیات عاشورایی بسیار گفته میشود. سوای حرمین، خود بینالحرمین هم تقدس و جایگاهی در میان دوستداران اهلبیت (ع) یافته است. در اشعار و نوحهخوانی مداحان، واژۀ بینالحرمین بهوفور دیده و شنیده میشود؛ اما این اصطلاح، اصطلاحی نو است و تا چند دهۀ پیش گفته نمیشد.رجوع به کتب تاریخی، زندگینامهها و حتی دانشنامهها و اشعار قدیمی آیینی نشان میدهد که تا پیش از تخریب خانههای میان حرمین، نام بینالحرمین مرسوم نبوده است. تنها نامی که از بینالحرمین دیده میشود، بازار بینالحرمین تهران است که در زمان قاجار ساخته شده و میان دو مسجد شاه و جامع تهران است.
پیش از ساخت بینالحرمین، آنجا محلهای مثل دیگر محلات کربلا بوده و بافتی قدیمی داشته است؛ کوچه پس کوچههای باریک و پیچ در پیچ و خانهها و مغازههای مردم. آیتﷲ سید محسن حکیم در این اندیشه بود که دو حرم را توسعه دهد و به یکدیگر متصل کند؛ اما تملک خانهها و مغازهها، هم هزینۀ هنگفتی داشت و هم رضایت مالکان سخت و دور از دسترس بود. در این میان، وجود برخی مدارس و مساجد نیز مسئله را دشوارتر میکرد.
در ۱۳۹۳ ق ادارۀ عتبات عالیات در عراق را وزارت اوقاف عراق به دست میگیرد و در سال ۱۴۰۰ ق کارگروهی برای بازسازی و توسعۀ حرمین تشکیل میشود.
صدام در محرم ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۴ م با حضور در کربلا اعلام میکند که دهها میلیون دینار برای توسعۀ حرمین و نیز اتصالشان به میدان واحدی اختصاص خواهد داد. در این طرح اراضی و محلات اطراف حرم خریداری شد. مبلغ یک میلیون دینار عراقی – معادل ۱۰ میلیون دلار برای توسعۀ حرمین و احداث بینالحرمین به استاندار کربلا داده شد.پس از دو سال، در سوم جمادی الثانی ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م بینالحرمین به همراه دیگر طرحهای توسعه حرمین – مانند تجدید طلاکاری گنبد حرم امام حسین (ع) – افتتاح شد.در طرح توسعۀ حرمین، خانهها، بازار و مغازهها به عرض ۴۰ متر از بین رفت. در این میان برخی آثار تاریخی، مدارس علمیه و مساجد قدیمی و نیز برخی مقبرههای بزرگان تخریب شد.در دو طرف بینالحرمین، ساختمانهای تجاری ساخته شد. این ساختمانها تا سال ۱۹۹۱ م بودند. پس از انتفاضه با تخریب این ساختمانها، بینالحرمین گستردهتر شد.
بازسازی و توسعۀ عتبات عالیات، برای حکومت صدام نه فقط از جهت به دست آوردن حمایت شیعیان و قبایل شیعه اهمیت داشت، بلکه بسیاری از رؤسا و مسئولان کشورهای اسلامی در سفر به عراق به کربلا و دیگر عتبات میرفتند. بازدید مسئولان دیگر کشورها، نوعی انگیزۀ سیاسی بود تا حکومت صدام به عمران و بازسازی عتبات توجه کند. در دورۀ احمد حسن البکر و بعد در دورۀ صدام، بسیاری از رؤسای جمهور و مقامات دیگر کشورهای اسلامی به کربلا آمدند. جعفر النمیری و مشیر سید سوار رؤسای جمهور سودان، علی سالم الربیعی رئیس جمهور یمن، مأمون عبدالقیوم رئیس جمهور مالزی، محمد داوود خان رئیس جمهور افغانستان و بعدها حسن کونجی رئیس جمهور نیجریه و جودت صونای رئیس جمهور ترکیه در سفرشان به عراق، به زیارت امام حسین (ع) در کربلا نیز رفتند. در رژیم گذشته خاندان پهلوی مانند رضاشاه و محمدرضا شاه، غلامرضا، اشرف و فرح دیبا بارها به کربلا سفر کردند. صدام خود بارها در مناسبتهای گوناگون به کربلا سفر کرده است. این مسئله نشانگر آن است که کربلا نهتنها از جهت مذهبی، بلکه از جهت سیاسی نیز اهمیت دارد. اهمیت مذهبی و سیاسی – چه سیاست داخلی و چه خارجی – حکومت را به بازسازی ترغیب میکرد.
بعد از دو جنگ صدام با ایران و کویت و انزوای بینالمللی عراق، صدام زیارتهای دیپلماتیک از کربلا را تعطیل کرد و این بُعد از اهمیت سیاسی کربلا برای حکومت صدام از بین رفت. قیام شیعیان در انتفاضۀ ۱۹۹۱ م و حمله به کربلا، صدمات بسیاری به حرمین کربلا وارد ساخت. اگرچه سالهای بعد، حکومت صدام در پی بازسازی برآمد، اما تا زمان پس از صدام آثار حمله به حرمین کربلا دیده میشد. پس از انتفاضه و صدمات فراوان به حرم، بینالحرمین توسعه یافت. در ۱۴۱۵ ق/۱۹۹۴ م به همت شیعیان بغداد درختکاری بینالحرمین انجام شد.
در هر صورت بنای بینالحرمین به زمان دولت صدام باز میگردد که با تملک ساختمانهای میان دو حرم انجام گرفت و پس از آن اصطلاح «بینالحرمین» وارد ادبیات عاشورایی و آیینی شد.
#بین_الحرمین
#کربلای_معلی
http://telegram.me/safeer59
ثبت اولین خاطره
◄نجف زراعتپیشه
هفتم اسفند 1362 وقتي تانکها و نیروهای کماندویی و هواپيماهاي دشمن از جلو و سمت راست در دشت العزیر در شرق رودخانه دجله به سمت ما بیامان شلیک ميكردند، بعد از 16 ساعت درگیری مستمر و پاتکهای پیدرپی دشمن و فقدان پشتیبانی لازم به دليل پهنه آبهای 40 کیلومتری هور در پشت سر و وخامت اوضاع و تلفات سنگین، دستور عقبنشینی صادر شد و ما به ستون یک به سمت جاده خندق شروع به دويدن كرديم. عدم امکان پشتيباني، خستگی و بیخوابی، گرسنگی و کمبنیه بودن من به دلیل نوجواني و ديدن پیکر شهدایی که از بهترين دوستانمان بوده و تنها ساعتی پیش در کنار هم بودیم، روحيه و توان حرکت از من گرفته شد.
تجهیزات و کولهپشتی بر جسم فشار زیاد آورده بود و نفسم را به شماره افتاد، از دويدن ایستادم و خودم را براي شهادت يا اسارت آماده كردم. در آن لحظات سخت عبدالله رنجبر، میثم ترکی زاده با تک لول 23 میلیمتری به سمت هواپیماهای دشمن شليك ميكردند، به دلیل مقاومت مثالزدنی نیروهای گردان 4و 5 و همچنین تلقی دشمن از ورود نیروهای تازهنفس به خط العزیر به ناگاه صحنه جنگ برگشت و يگان زرهی و کماندهای عراق شروع به عقبنشینی كردند. با این تغییر دوباره دستور برگشت به نیروهای ما صادر شد و به همراه بقیه خودمان را به سیل بند کنار رودخانه دجله رساندیم.
یک مرتبه متوجه دفترچه کوچکی زیر خاکهای کنار یک جسد عراقی شدم، آن را برداشته و تمیز کردم و از شرایط دوران آموزشی و حس تنهایی و دور شدن از دوستان تازه شهیدم که گویی سختی چند سال بر من گذشته بود، چندجملهای نوشتم. اين حس خوب نوشتن در همان چند ماه اول حضورم در جبهه مرا مصمم کرد تا براي ثبت خاطرات خودم و ديگر دوستان تا پایان جنگ تلاش کنم و بعد از جنگ هم این روند را از زبان همه عزیزانی که در دوران هشتساله دفاع حضور داشتند ادامه دادم، گاهی فکر میکنم همه اینها را باید مدیون آن دفترچهای باشم که به خواست خدا و نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄نجف زراعتپیشه
هفتم اسفند 1362 وقتي تانکها و نیروهای کماندویی و هواپيماهاي دشمن از جلو و سمت راست در دشت العزیر در شرق رودخانه دجله به سمت ما بیامان شلیک ميكردند، بعد از 16 ساعت درگیری مستمر و پاتکهای پیدرپی دشمن و فقدان پشتیبانی لازم به دليل پهنه آبهای 40 کیلومتری هور در پشت سر و وخامت اوضاع و تلفات سنگین، دستور عقبنشینی صادر شد و ما به ستون یک به سمت جاده خندق شروع به دويدن كرديم. عدم امکان پشتيباني، خستگی و بیخوابی، گرسنگی و کمبنیه بودن من به دلیل نوجواني و ديدن پیکر شهدایی که از بهترين دوستانمان بوده و تنها ساعتی پیش در کنار هم بودیم، روحيه و توان حرکت از من گرفته شد.
تجهیزات و کولهپشتی بر جسم فشار زیاد آورده بود و نفسم را به شماره افتاد، از دويدن ایستادم و خودم را براي شهادت يا اسارت آماده كردم. در آن لحظات سخت عبدالله رنجبر، میثم ترکی زاده با تک لول 23 میلیمتری به سمت هواپیماهای دشمن شليك ميكردند، به دلیل مقاومت مثالزدنی نیروهای گردان 4و 5 و همچنین تلقی دشمن از ورود نیروهای تازهنفس به خط العزیر به ناگاه صحنه جنگ برگشت و يگان زرهی و کماندهای عراق شروع به عقبنشینی كردند. با این تغییر دوباره دستور برگشت به نیروهای ما صادر شد و به همراه بقیه خودمان را به سیل بند کنار رودخانه دجله رساندیم.
یک مرتبه متوجه دفترچه کوچکی زیر خاکهای کنار یک جسد عراقی شدم، آن را برداشته و تمیز کردم و از شرایط دوران آموزشی و حس تنهایی و دور شدن از دوستان تازه شهیدم که گویی سختی چند سال بر من گذشته بود، چندجملهای نوشتم. اين حس خوب نوشتن در همان چند ماه اول حضورم در جبهه مرا مصمم کرد تا براي ثبت خاطرات خودم و ديگر دوستان تا پایان جنگ تلاش کنم و بعد از جنگ هم این روند را از زبان همه عزیزانی که در دوران هشتساله دفاع حضور داشتند ادامه دادم، گاهی فکر میکنم همه اینها را باید مدیون آن دفترچهای باشم که به خواست خدا و نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
آزادئ اسرا
◄ یدالله پازند
در ساعات پایانی حضور نیروهای عملیاتی در شرق دجله در اسفند 1362و در جریان عملیات خیبر، دستور عقبنشینی به جزایر مجنون صادر شد. عبدالعلي بهروزی فرمانده تیپ بالغ بر صد نفر از اسرای عراقی را در جاده خندق (الحچرده) به دلیل نبود قایق جهت انتقال به عقب آزاد کرد و به آنها گفت: با وجودی که در میدان نبرد هستیم و میتوانیم طبق قوانین جنگ به شما شلیک کنیم، اما شما را آزاد میکنیم و امیدوارم مثل یک سفیر از جانب ما به سمت نیروها و مردم و خانوادههای خود برگردید و به آنها بگویید ما دشمن شما نیستیم و برای دفاع از سرزمینمان وارد این جنگ شدیم.
اکثر آنها نیروها جیشالشعبی بودند که با زور اسلحه و تهدید کشتن، توسط نیروهای امنیتی صدام از کوچه و بازار بخصوص شهرهای شیعهنشین عراق جهت جنگ علیه ایران فرستاده شده بودند و نه تنها انگیزهای برای جنگیدن نداشتند، بلکه با امور نظامی و تجهیزات جنگي هم کاملا ناآشنا بودند و برادر بهروزی چون اشراف کامل به این قضیه داشت اجازه نداد کسی کوچکترین آسیبی به آنها بزند و همه را آزاد کرد.
#عملیات_خیبر
#فرهنگ_جبهه
#جاده_خندق
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄ یدالله پازند
در ساعات پایانی حضور نیروهای عملیاتی در شرق دجله در اسفند 1362و در جریان عملیات خیبر، دستور عقبنشینی به جزایر مجنون صادر شد. عبدالعلي بهروزی فرمانده تیپ بالغ بر صد نفر از اسرای عراقی را در جاده خندق (الحچرده) به دلیل نبود قایق جهت انتقال به عقب آزاد کرد و به آنها گفت: با وجودی که در میدان نبرد هستیم و میتوانیم طبق قوانین جنگ به شما شلیک کنیم، اما شما را آزاد میکنیم و امیدوارم مثل یک سفیر از جانب ما به سمت نیروها و مردم و خانوادههای خود برگردید و به آنها بگویید ما دشمن شما نیستیم و برای دفاع از سرزمینمان وارد این جنگ شدیم.
اکثر آنها نیروها جیشالشعبی بودند که با زور اسلحه و تهدید کشتن، توسط نیروهای امنیتی صدام از کوچه و بازار بخصوص شهرهای شیعهنشین عراق جهت جنگ علیه ایران فرستاده شده بودند و نه تنها انگیزهای برای جنگیدن نداشتند، بلکه با امور نظامی و تجهیزات جنگي هم کاملا ناآشنا بودند و برادر بهروزی چون اشراف کامل به این قضیه داشت اجازه نداد کسی کوچکترین آسیبی به آنها بزند و همه را آزاد کرد.
#عملیات_خیبر
#فرهنگ_جبهه
#جاده_خندق
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
حسین بن علی نوری بود در ظلمات زمانه:
پیام نهضت حسینی ع این بود مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت و خواری می باشد و راز ماندگاری نام او و یاران با وفایش همین نکته اساسی بوده است .
#نهضت_حسینی
#رهرو_صادق
http://telegram.me/safeer59
پیام نهضت حسینی ع این بود مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت و خواری می باشد و راز ماندگاری نام او و یاران با وفایش همین نکته اساسی بوده است .
#نهضت_حسینی
#رهرو_صادق
http://telegram.me/safeer59
دائی همتی هم رفت😢
بریده ای از
آوسنه دهلاویه-۲
حدیث یک تولد
……
دایی همتی با خواهر زاده اش که خیلی جوان بود به جنگ (سوسنگرد) آمده بود. و چون او دایی صداش میزد، همه بچه های دیگه هم بهش می گفتن دایی.
تنها پل ماشين رو سوسنگرد، كه دو طرف مركزى شهر رو به هم وصل مى كرد، در روزهاى آغازين جنگ تخريب شده بود. تنها وسیله ما برای عبور از رودخانه و رفتن به سمت دیگر جاده سوسنگرد-بُستان قایق بود. اما بعدها این پل چوبی ارتباط ما با آن طرف آب را خیلی آسان کرد.
پل دست سازى بود كه دايى همتى بروجردی قبل از عمليات ٢٦ اسفند ٥٩ ساخته بود. چهار تا سيم بكسل بود كه دستمان را به دو تاى بالا، راست يا چپ مى گرفتيم و روى دو تاى پايين رو دايى همتی با چوب هاي كه به هم سيم پيچ شده بود يك پل چوبى درست كرده بود. پلى به عرض ٢ تا ٣ متر و طول حدود ٨٠ متر يا بيشتر.
روزهاى زيادى وقتى در حال ساخت پل بود دايى را مى ديديم، برايش دست تكان مى داديم و خسته نباشى مى گفتيم و با قايق مى رفتيم آن طرف آب. اون زمان، ما ديده بان ها از معدود نيروهايى بوديم كه اجازه عبور از آب رو داشتيم.
وقتى كار پل تمام شد دايى كنار پل مى نشست و برايمان دعا مى كرد كه غروب سالم بر گرديم.
اگر از من بپرسند براى جنگ چه كرده اى پاسخم اين است: هيچ كار.
اما دايى همتى خيلى حرف دارد. پينه هاى دستش را نشانت مى دهد. كف دست هايش را كه سيم بكسل بريده بود به عنوان شاهد به رُخت مى كشد و مى تواند پلى را كه ساخته، بدهد به نامش سند بزنند.
اين پل و پل هاى زيادى مثل اين، قاب عكس هاى زيباى جنگ هستند.
از روى پل كه مى گذشتى مثل بانوج (گهواره عشائرى) تكان مى خورد. وقتى دايى همتى ترس ما رو مى ديد مى گفت نترسين. جورى ساختمش كه تانك هم مى تونه از روش رد بشه😂😂.
بعدها البته پل را با سيم بكسل هاى ديگرى به زمين متصل كردند كه تكان هايش خيلى كمتر شد.
این دايی همتی ست و شاهکارش، مهندسی و اجرای ساخت پل چوبی سوسنگرد.
هر جا و هر فرصتی که بشه از دایی همتی ها ی جنگ گفت غنیمته.
عکس و داستان دایی همتی مال همه ایران است.
حميد
#يادداشتهاى_قطارى
انگلستان
۳۱ می ۲۰۱۷
@hbghoddusi
http://telegram.me/safeer59
بریده ای از
آوسنه دهلاویه-۲
حدیث یک تولد
……
دایی همتی با خواهر زاده اش که خیلی جوان بود به جنگ (سوسنگرد) آمده بود. و چون او دایی صداش میزد، همه بچه های دیگه هم بهش می گفتن دایی.
تنها پل ماشين رو سوسنگرد، كه دو طرف مركزى شهر رو به هم وصل مى كرد، در روزهاى آغازين جنگ تخريب شده بود. تنها وسیله ما برای عبور از رودخانه و رفتن به سمت دیگر جاده سوسنگرد-بُستان قایق بود. اما بعدها این پل چوبی ارتباط ما با آن طرف آب را خیلی آسان کرد.
پل دست سازى بود كه دايى همتى بروجردی قبل از عمليات ٢٦ اسفند ٥٩ ساخته بود. چهار تا سيم بكسل بود كه دستمان را به دو تاى بالا، راست يا چپ مى گرفتيم و روى دو تاى پايين رو دايى همتی با چوب هاي كه به هم سيم پيچ شده بود يك پل چوبى درست كرده بود. پلى به عرض ٢ تا ٣ متر و طول حدود ٨٠ متر يا بيشتر.
روزهاى زيادى وقتى در حال ساخت پل بود دايى را مى ديديم، برايش دست تكان مى داديم و خسته نباشى مى گفتيم و با قايق مى رفتيم آن طرف آب. اون زمان، ما ديده بان ها از معدود نيروهايى بوديم كه اجازه عبور از آب رو داشتيم.
وقتى كار پل تمام شد دايى كنار پل مى نشست و برايمان دعا مى كرد كه غروب سالم بر گرديم.
اگر از من بپرسند براى جنگ چه كرده اى پاسخم اين است: هيچ كار.
اما دايى همتى خيلى حرف دارد. پينه هاى دستش را نشانت مى دهد. كف دست هايش را كه سيم بكسل بريده بود به عنوان شاهد به رُخت مى كشد و مى تواند پلى را كه ساخته، بدهد به نامش سند بزنند.
اين پل و پل هاى زيادى مثل اين، قاب عكس هاى زيباى جنگ هستند.
از روى پل كه مى گذشتى مثل بانوج (گهواره عشائرى) تكان مى خورد. وقتى دايى همتى ترس ما رو مى ديد مى گفت نترسين. جورى ساختمش كه تانك هم مى تونه از روش رد بشه😂😂.
بعدها البته پل را با سيم بكسل هاى ديگرى به زمين متصل كردند كه تكان هايش خيلى كمتر شد.
این دايی همتی ست و شاهکارش، مهندسی و اجرای ساخت پل چوبی سوسنگرد.
هر جا و هر فرصتی که بشه از دایی همتی ها ی جنگ گفت غنیمته.
عکس و داستان دایی همتی مال همه ایران است.
حميد
#يادداشتهاى_قطارى
انگلستان
۳۱ می ۲۰۱۷
@hbghoddusi
http://telegram.me/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مسعود رجوی در کنار مریم قجر همسر مهدی ابریشمچی از کادرهای ارشد سازمان مجاهدین خلق بود که به خاطر استحکام سازمان و دستور سازمانی از وی طلاق گرفته و بلافاصله و بدون طی نمودن شرایط شرعی به عقد و ازدواج رهبری سازمان مسعود رجوی درمی آید و اینک در حرم امام حسین ع دست به دعا برداشته تا همگام با ارتش بعثی به جنگ هم میهنان خود بیایند ؟ و چقدر ناشیانه فیلم بازی می کند .
#سازمان_مجاهدین_خلق
#مسعود_رجوی
#کربلای_معلی
#هل_من_ناصرا_ینصرنی
http://telegram.me/safeer59
#سازمان_مجاهدین_خلق
#مسعود_رجوی
#کربلای_معلی
#هل_من_ناصرا_ینصرنی
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اسرا (آزادگان)
ویدیوی زیر اردوگاه و کمپ اسرای ایرانی در الانبار را به تصویر کشیده است.
اردوگاه الرمادی ، استان الانبار به مرکزیت شهر رمادی در مرز اردن و سوریه که تعداد 16 اردوگاه در این استان بود. این اردوگاهها در پادگان 14 رمضان ارتش عراق که یکی از بزرگترین پادگانهای خاورمیانه است. اولین اردوگاه در این پادگان به نام رمادی 1 در سال اول جنگ تشکیل شد.این اردوگاه تشکیل شده بود از 20 بند، هر بند 8 آسایشگاه که در زمانهای مختلف تعداد نفرات هر آسایشگاه از 50 نفر تا 80 نفر در حال تغییر بود.
اردوگاه یا کمپ التاش در ۴۰ کیلومتری رمادی، در یک بیابان لم یزرع قرار دارد.این کمپ در سال ۱۳۵۹ تأسیس شد.مردم ساکن این اردوگاه تا قبل از حمله عراق به کویت اسرای ایرانی و کردهایی بودند که یا اسیر شده بودند یا خود به این منطقه آمده بودند. در سال ۱۳۷۰ عده ای از ایرانیان فارسی زبان در این منطقه سکونت کردند. خانههای ساخته شده از حلبی و نبود بهداشت از جمله مهمترین مشکلات این اردوگاه است .
#اسرا
#آزادگان
#الرمادی
#الانبار
http://telegram.me/safeer59
ویدیوی زیر اردوگاه و کمپ اسرای ایرانی در الانبار را به تصویر کشیده است.
اردوگاه الرمادی ، استان الانبار به مرکزیت شهر رمادی در مرز اردن و سوریه که تعداد 16 اردوگاه در این استان بود. این اردوگاهها در پادگان 14 رمضان ارتش عراق که یکی از بزرگترین پادگانهای خاورمیانه است. اولین اردوگاه در این پادگان به نام رمادی 1 در سال اول جنگ تشکیل شد.این اردوگاه تشکیل شده بود از 20 بند، هر بند 8 آسایشگاه که در زمانهای مختلف تعداد نفرات هر آسایشگاه از 50 نفر تا 80 نفر در حال تغییر بود.
اردوگاه یا کمپ التاش در ۴۰ کیلومتری رمادی، در یک بیابان لم یزرع قرار دارد.این کمپ در سال ۱۳۵۹ تأسیس شد.مردم ساکن این اردوگاه تا قبل از حمله عراق به کویت اسرای ایرانی و کردهایی بودند که یا اسیر شده بودند یا خود به این منطقه آمده بودند. در سال ۱۳۷۰ عده ای از ایرانیان فارسی زبان در این منطقه سکونت کردند. خانههای ساخته شده از حلبی و نبود بهداشت از جمله مهمترین مشکلات این اردوگاه است .
#اسرا
#آزادگان
#الرمادی
#الانبار
http://telegram.me/safeer59
غلتک راهسازئ
◄حسین کرم نسب
به همراه چند نفر از نیروهای گردان جهت حضور در عملیات خیبر در سال 1362 سوار بالگرد شدیم و بعد از طی مسیری در جاده خندق پیاده شده و به سمت خط مقدم العزیر در شرق رودخانه دجله به راه افتادیم. در مسیر متوجه یک دستگاه ماشین غلتک راهسازی شدیم، پس از بررسی، متوجه شدیم سالم است و فقط سوخت ندارد.
از یک کامیون عراقی فرو رفته در نیزارهای اطراف جاده مقداری گازوئیل کشیدیم و آن را روشن کردیم و سوار غلتک شدیم و حرکت کردیم، در آن شرایط جنگی شوخیهای ما با نیروهایی که پیاده در حال حرکت بودند باعث روحیه آنها میشد.
#عملیات_خیبر
#شرق_بصره
#جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
به همراه چند نفر از نیروهای گردان جهت حضور در عملیات خیبر در سال 1362 سوار بالگرد شدیم و بعد از طی مسیری در جاده خندق پیاده شده و به سمت خط مقدم العزیر در شرق رودخانه دجله به راه افتادیم. در مسیر متوجه یک دستگاه ماشین غلتک راهسازی شدیم، پس از بررسی، متوجه شدیم سالم است و فقط سوخت ندارد.
از یک کامیون عراقی فرو رفته در نیزارهای اطراف جاده مقداری گازوئیل کشیدیم و آن را روشن کردیم و سوار غلتک شدیم و حرکت کردیم، در آن شرایط جنگی شوخیهای ما با نیروهایی که پیاده در حال حرکت بودند باعث روحیه آنها میشد.
#عملیات_خیبر
#شرق_بصره
#جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
خط سیر موشک
◄حبیبالله عباداریان
چهارم آبان ماه 1362 در کنار لطفالله جهانتاب در محوطه قرارگاه سری نصرت در منطقه رفیع، دشت آزادگان نشسته بودیم و نگاهمان به آسمان بود که متوجه شدیم دو موشک بزرگ از سمت عراق به سمت ایران درحرکت است. به حاج لطفالله گفتم: به دلم اثر کرده این موشکها به سمت بهبهان میروند!
با عجله خود را به اتاق فرماندهی رسانده و سعی کردم با سپاه بهبهان تماس برقرار کنم چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، صداى انفجاری بسیار مهیبی از پشت تلفن به گوشم رسید! میدانستم اتفاق بسیار وحشتناک و ناگواری در شهر رُخ داده است! همان موقع امور قرارگاه را به دیگر دوستان سپردم و سریع حرکت کردم و صبح زود به بهبهان رسیدم.
متأسفانه حدس من درست بود و موشك به مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز در نزدیک ساختمان سپاه اصابت کرده بود! این حادثه آنقدر وحشیانه بود که باعث شهادت و زخمی شدن بسیار از دانش آموزان این مدرسه شد. فرداي آن روز موقع تشییع آن دانش آموزان نوجوان و معصوم در گلزار شهدا و دیدن آنهمه صحنههای دردناک از خانوادههای داغ دیدهای که فرزندان خود را از دست داده بودند، روز بسیار تلخ و دردآوری بود.
اگرچه موقع دیدن آن موشکها هیچ كاري از دست من به عمل نمیآمد، اما تا مدتها درگیری ذهنی داشتم و گویی خودم را مقصر میدانستم و میگفتم ای کاش میشد به طریقی جلوی این موشکها را بگیرم! بعد از سالها هنوز وقتی بر مزار پاک آن دانش آموزان میروم یاد آن حادثه تلخ، روحیه مرا به هم میریزد. یاد و نام همه آن 74دانشآموز و معلمین بیگناهی که در کلاس درس به شهادت رسیدند همیشه جاودانه است.
#جنگ_شهرها
#مدرسه_راهنمایی_پیروز_بهبهان
#موشک_اسکاد_بی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
◄حبیبالله عباداریان
چهارم آبان ماه 1362 در کنار لطفالله جهانتاب در محوطه قرارگاه سری نصرت در منطقه رفیع، دشت آزادگان نشسته بودیم و نگاهمان به آسمان بود که متوجه شدیم دو موشک بزرگ از سمت عراق به سمت ایران درحرکت است. به حاج لطفالله گفتم: به دلم اثر کرده این موشکها به سمت بهبهان میروند!
با عجله خود را به اتاق فرماندهی رسانده و سعی کردم با سپاه بهبهان تماس برقرار کنم چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، صداى انفجاری بسیار مهیبی از پشت تلفن به گوشم رسید! میدانستم اتفاق بسیار وحشتناک و ناگواری در شهر رُخ داده است! همان موقع امور قرارگاه را به دیگر دوستان سپردم و سریع حرکت کردم و صبح زود به بهبهان رسیدم.
متأسفانه حدس من درست بود و موشك به مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز در نزدیک ساختمان سپاه اصابت کرده بود! این حادثه آنقدر وحشیانه بود که باعث شهادت و زخمی شدن بسیار از دانش آموزان این مدرسه شد. فرداي آن روز موقع تشییع آن دانش آموزان نوجوان و معصوم در گلزار شهدا و دیدن آنهمه صحنههای دردناک از خانوادههای داغ دیدهای که فرزندان خود را از دست داده بودند، روز بسیار تلخ و دردآوری بود.
اگرچه موقع دیدن آن موشکها هیچ كاري از دست من به عمل نمیآمد، اما تا مدتها درگیری ذهنی داشتم و گویی خودم را مقصر میدانستم و میگفتم ای کاش میشد به طریقی جلوی این موشکها را بگیرم! بعد از سالها هنوز وقتی بر مزار پاک آن دانش آموزان میروم یاد آن حادثه تلخ، روحیه مرا به هم میریزد. یاد و نام همه آن 74دانشآموز و معلمین بیگناهی که در کلاس درس به شهادت رسیدند همیشه جاودانه است.
#جنگ_شهرها
#مدرسه_راهنمایی_پیروز_بهبهان
#موشک_اسکاد_بی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
حنابندان
◄حسین کرم نسب
سال 1362 بعد از پایان دوره آبی خاکی مربیان و تکاوران نیروی دریایی ارتش در بندرانزلی، بچههاي بهبهان با همت اكبر بركت رضايي یک مراسم حنابندان راه انداختیم و هر كس از راه میرسید او را به زور میگرفتیم و سرش را حنا ميگذاشتيم! مربي شنا كه از سروصدای بچهها ناراحت شده بود آمد تذكر بدهد يك مرتبه اکبر بركت او را گرفت و يك مشت حنا روي سرش گذاشت! ديگر حرفي برايش نمانده بود و همه کلی خندیدیم، آن شب پر شد از خاطرات بسیار خوب، در کنار دوستان و همرزمانی که در عملیاتهای بعد بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.
#فرهنگ_جبهه
#حنابندان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
سال 1362 بعد از پایان دوره آبی خاکی مربیان و تکاوران نیروی دریایی ارتش در بندرانزلی، بچههاي بهبهان با همت اكبر بركت رضايي یک مراسم حنابندان راه انداختیم و هر كس از راه میرسید او را به زور میگرفتیم و سرش را حنا ميگذاشتيم! مربي شنا كه از سروصدای بچهها ناراحت شده بود آمد تذكر بدهد يك مرتبه اکبر بركت او را گرفت و يك مشت حنا روي سرش گذاشت! ديگر حرفي برايش نمانده بود و همه کلی خندیدیم، آن شب پر شد از خاطرات بسیار خوب، در کنار دوستان و همرزمانی که در عملیاتهای بعد بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.
#فرهنگ_جبهه
#حنابندان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
جشن پتو یا پتو پیچ
آب پتو (اُ پتو)
از جمله سرگرمیها و شیطنتهای بچه های جنگ که غالباً نوجوان ، جوان و حتی سنین بالا هم بودند جشن پتو یا پتو پیچ بود . بچه های جنگ که کل روز را به آموزش های رزمی و یا نشستن در کلاس های اخلاقی گذرانده و اینک لحظاتی فرصت استراحت برایشان فراهم شده بود باز دست از شیطنت و جنب و جوش برنمی داشتند به هر حال سن نوجوانی و ابتدای جوانی بود و انرژی های تخلیه نشده که بلافاصله برنامه ریزی ، طراحی و اجرا می شد و مصداق های آن آشنا و غریب یا نیروی عادی و فرمانده یا حتی مهمان نیز را در بر می گرفت ضمن این که شب و روز هم نمی شناخت ، کافی بود فرصتی پیش آید و با یک برنامه جامع و با رعایت اصل غافلگیری طعمه از همه جا بی خبر را به کمین گاه کشانده و مثل اجل معلق بر سرش آوار می شدند البته اگر در شب بود این عملیات با غافلگیری بیشتری اجرا می شد. (البته قابل ذکر است نمونه های مشابه جشن پتو نظیر انداختن در آبهای رودخانه ، هورالهویزه ، زیر آب بردن سر افراد زیر آب، پاتک به تدارکات و ...... نیز دیده شده است)
جشن پتو بعد از برنامه ریزی از سوی ارکان اصلی به سایر بچه ها ابلاغ و بلافاصله با پیغام فرد مورد نظر را به سمت چادر یا آسایشگاه دعوت می نمودند و در یک موقعیت مناسب در حالی که فرد مورد نظر در دنیای خود سیر می کرد یا با دیگری گرم گفتگو بود به یک باره چراغ ها خاموش و یا از پشت سر ناغافل پتویی روی سر وی انداخته و دستجمعی تا جایی که امکان داشت او را زده و به عبارتی از خجالت او در می آمدند و زمانی که احساس می نمودند دیگر نای عکس العمل نداشته و یا بیم خطر جانی می رفت او را رها نموده و هر کدام مثل بچه های ساکت و سر براه در جای خویش می نشستند ؛ با روشن شدن چراغ چادر گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته : گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است .
همه بچه ها معقول و ساکت سر جایشان نشسته بودند و اصلاً معلوم نبود چه کسی کتک زده و چه کسی کتکخورده، جالب است این فعالیت و عملکرد به صورت عرفی در جمع بچه های جنگ پذیرفته شده بود و بچهها در عین اینکه کتک میخوردند این کار خیلی هم برایشان لذتبخش بود حال اگر کسی به صورت استثنایی از این کار ناراحت و عصبانی می شد این دیگر مشکل خودش بود که نتوانسته بود خودش را با جمع بچه های جنگ وفق دهد ؛ بسیاری از این عاملان جشن پتو و افرادی که در حرکت غافلگیری جشن پتو کتک های زیادی را تحمل نمودند اینک به قافله شهیدان پیوسته و تنها با یادآوری این خاطرات لبخند تلخی بر لبان بازماندگان و دوستان و رفقای آنها بر جای می ماند خدا کند حتی به شرط تلافی بیشتر ما را فراموش ننمایند...................
#طنز_جبهه
#جشن_پتو
#پتو_پیچ
#آب_پتو_یا_اُ_پتو
http://telegram.me/safeer59
آب پتو (اُ پتو)
از جمله سرگرمیها و شیطنتهای بچه های جنگ که غالباً نوجوان ، جوان و حتی سنین بالا هم بودند جشن پتو یا پتو پیچ بود . بچه های جنگ که کل روز را به آموزش های رزمی و یا نشستن در کلاس های اخلاقی گذرانده و اینک لحظاتی فرصت استراحت برایشان فراهم شده بود باز دست از شیطنت و جنب و جوش برنمی داشتند به هر حال سن نوجوانی و ابتدای جوانی بود و انرژی های تخلیه نشده که بلافاصله برنامه ریزی ، طراحی و اجرا می شد و مصداق های آن آشنا و غریب یا نیروی عادی و فرمانده یا حتی مهمان نیز را در بر می گرفت ضمن این که شب و روز هم نمی شناخت ، کافی بود فرصتی پیش آید و با یک برنامه جامع و با رعایت اصل غافلگیری طعمه از همه جا بی خبر را به کمین گاه کشانده و مثل اجل معلق بر سرش آوار می شدند البته اگر در شب بود این عملیات با غافلگیری بیشتری اجرا می شد. (البته قابل ذکر است نمونه های مشابه جشن پتو نظیر انداختن در آبهای رودخانه ، هورالهویزه ، زیر آب بردن سر افراد زیر آب، پاتک به تدارکات و ...... نیز دیده شده است)
جشن پتو بعد از برنامه ریزی از سوی ارکان اصلی به سایر بچه ها ابلاغ و بلافاصله با پیغام فرد مورد نظر را به سمت چادر یا آسایشگاه دعوت می نمودند و در یک موقعیت مناسب در حالی که فرد مورد نظر در دنیای خود سیر می کرد یا با دیگری گرم گفتگو بود به یک باره چراغ ها خاموش و یا از پشت سر ناغافل پتویی روی سر وی انداخته و دستجمعی تا جایی که امکان داشت او را زده و به عبارتی از خجالت او در می آمدند و زمانی که احساس می نمودند دیگر نای عکس العمل نداشته و یا بیم خطر جانی می رفت او را رها نموده و هر کدام مثل بچه های ساکت و سر براه در جای خویش می نشستند ؛ با روشن شدن چراغ چادر گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته : گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است .
همه بچه ها معقول و ساکت سر جایشان نشسته بودند و اصلاً معلوم نبود چه کسی کتک زده و چه کسی کتکخورده، جالب است این فعالیت و عملکرد به صورت عرفی در جمع بچه های جنگ پذیرفته شده بود و بچهها در عین اینکه کتک میخوردند این کار خیلی هم برایشان لذتبخش بود حال اگر کسی به صورت استثنایی از این کار ناراحت و عصبانی می شد این دیگر مشکل خودش بود که نتوانسته بود خودش را با جمع بچه های جنگ وفق دهد ؛ بسیاری از این عاملان جشن پتو و افرادی که در حرکت غافلگیری جشن پتو کتک های زیادی را تحمل نمودند اینک به قافله شهیدان پیوسته و تنها با یادآوری این خاطرات لبخند تلخی بر لبان بازماندگان و دوستان و رفقای آنها بر جای می ماند خدا کند حتی به شرط تلافی بیشتر ما را فراموش ننمایند...................
#طنز_جبهه
#جشن_پتو
#پتو_پیچ
#آب_پتو_یا_اُ_پتو
http://telegram.me/safeer59
شعار
راوی : عبدالصاحب بخردی
آیا می دانید شعار ابوالفضل علمدار/ خمینی را نگهدار چگونه بر سرزبان ها افتاد؟ دی ماه سال 67 وقتی که سومین گروه از اسرای ايراني در اردوگاه موصل دو را برای زیارت به کربلا می بردند بچه ها با توجه به تجارب دو گروه پیشین تصمیم گرفتند اقداماتی را درکربلا و نجف انجام دهند، نوشتن اعلامیه جهت پخش درمیان مردم و گذاشتن اعلاميه ها زیر فرش های حرمين شريفين ،کشیدن تصویر امام بر روی پارچه های سفید دشداشه جهت نصب و يا آويزان كردن از پنجره اتوبوس ،که بسیار هم خطرناک بود، قرار دادن شعارهای مهم درون خودکار و انداختن در بین مردم از جمله ی این اقدامات بود.
در حرم حضرت ابوالفضل ع تحرک بچه ها به اوج خود رسیده و طوري شدکه همه بی اختیار شعار مي دادند: « ابوالفضل علمدار خمینی را نگهدار..» و صدای افسران عراقي كه مرتب و بلند با فریاد و عصبانيت به سربازها مي گفت: درها را ببندید... ظاهرا مردم با شنیدن این فریاد ها یا از سر کنجکاوی یا به هر دلیل دیگردرحال نزدیک شدن به حرم بودند و چون در زمان حضور ما درشهر کربلا و نجف اشرف حرم ها در حصار نظامیان قرار می گرفت و ورود مردم به آنجا ممنوع می شد، افسران عراقی مي ترسيدند که مبادا مردم وارد حرم شوند و عنان کار از دست نظامیان خارج گردد.
بعد از برگشت بچه ها از کربلا."عباس روز خوش" به همراه گروهی از مجروحان آزاد شده و به دیدار امام رفتند، آن جا بود که حاج عباس درحضور امام فریاد زد : «ابو الفضل علمدار خمینی را نگه دار» و همه جواب دادند و بعد از این دیدار این شعار معروف شد و بعد از رحلت حضرت امام (ره) شعاراین گونه تغییرکرد : «ابوالفضل علمدار خامنه ای را نگه دار» ؛ در واقع حاج عباس به نمایندگی از اسرای اردوگاه موصل دو ، این شعار را وارد ایران کرد و تا به امروز هم ادامه دارد. علمدار ما بعد از اسارت نیز چندین بار به همراه مرحوم حجت السلام ابوترابی كه خود از اسراي آزاده شده و نماينده امام در امور اسرا بود با پای پیاده عازم مشهد شد تا اینکه سرانجام پیر و زمین گیر شده و پس از عمری مجاهدت به همرزمان شهیدش پیوست .
#فرهنگ_جبهه
#شعار
#ابوالفضل_علمدار_خمینی_را_نگهدار
#حاج_عباس_روزخوش
http://telegram.me/safeer59
راوی : عبدالصاحب بخردی
آیا می دانید شعار ابوالفضل علمدار/ خمینی را نگهدار چگونه بر سرزبان ها افتاد؟ دی ماه سال 67 وقتی که سومین گروه از اسرای ايراني در اردوگاه موصل دو را برای زیارت به کربلا می بردند بچه ها با توجه به تجارب دو گروه پیشین تصمیم گرفتند اقداماتی را درکربلا و نجف انجام دهند، نوشتن اعلامیه جهت پخش درمیان مردم و گذاشتن اعلاميه ها زیر فرش های حرمين شريفين ،کشیدن تصویر امام بر روی پارچه های سفید دشداشه جهت نصب و يا آويزان كردن از پنجره اتوبوس ،که بسیار هم خطرناک بود، قرار دادن شعارهای مهم درون خودکار و انداختن در بین مردم از جمله ی این اقدامات بود.
در حرم حضرت ابوالفضل ع تحرک بچه ها به اوج خود رسیده و طوري شدکه همه بی اختیار شعار مي دادند: « ابوالفضل علمدار خمینی را نگهدار..» و صدای افسران عراقي كه مرتب و بلند با فریاد و عصبانيت به سربازها مي گفت: درها را ببندید... ظاهرا مردم با شنیدن این فریاد ها یا از سر کنجکاوی یا به هر دلیل دیگردرحال نزدیک شدن به حرم بودند و چون در زمان حضور ما درشهر کربلا و نجف اشرف حرم ها در حصار نظامیان قرار می گرفت و ورود مردم به آنجا ممنوع می شد، افسران عراقی مي ترسيدند که مبادا مردم وارد حرم شوند و عنان کار از دست نظامیان خارج گردد.
بعد از برگشت بچه ها از کربلا."عباس روز خوش" به همراه گروهی از مجروحان آزاد شده و به دیدار امام رفتند، آن جا بود که حاج عباس درحضور امام فریاد زد : «ابو الفضل علمدار خمینی را نگه دار» و همه جواب دادند و بعد از این دیدار این شعار معروف شد و بعد از رحلت حضرت امام (ره) شعاراین گونه تغییرکرد : «ابوالفضل علمدار خامنه ای را نگه دار» ؛ در واقع حاج عباس به نمایندگی از اسرای اردوگاه موصل دو ، این شعار را وارد ایران کرد و تا به امروز هم ادامه دارد. علمدار ما بعد از اسارت نیز چندین بار به همراه مرحوم حجت السلام ابوترابی كه خود از اسراي آزاده شده و نماينده امام در امور اسرا بود با پای پیاده عازم مشهد شد تا اینکه سرانجام پیر و زمین گیر شده و پس از عمری مجاهدت به همرزمان شهیدش پیوست .
#فرهنگ_جبهه
#شعار
#ابوالفضل_علمدار_خمینی_را_نگهدار
#حاج_عباس_روزخوش
http://telegram.me/safeer59
والفجر_مقدماتی_میدان_تیر_گردان_بدر_و_صف_.mkv
129.4 MB
کجایند مردان بی ادعا
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#اسفند#1361
منطقه #ذلیجان و #جنگل_امقر
گردان های #صف و #بدر بهبهان
#میدان#تیر
#لشکر#15#امام#حسن#مجتبی ع
http://telegram.me/safeer59
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#اسفند#1361
منطقه #ذلیجان و #جنگل_امقر
گردان های #صف و #بدر بهبهان
#میدان#تیر
#لشکر#15#امام#حسن#مجتبی ع
http://telegram.me/safeer59
والفجرمقدماتی_نماز_جماعت_گردان_صف_و_بدر.flv
256.3 MB
کجایند مردان بی ادعا
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#اسفند#1361
منطقه #ذلیجان و #جنگل_امقر
گردان های #صف و #بدر بهبهان
#نماز_جماعت
#میدان#تیر
#لشکر#15#امام#حسن#مجتبی ع
http://telegram.me/safeer59
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#اسفند#1361
منطقه #ذلیجان و #جنگل_امقر
گردان های #صف و #بدر بهبهان
#نماز_جماعت
#میدان#تیر
#لشکر#15#امام#حسن#مجتبی ع
http://telegram.me/safeer59
عشق به نماز
راوی : حسن احسانپور
قبل از عملیات بدردرسایت خیبر پشت آسایشگاه گردان سید الشهداء(ع) چند چادر زده بودند "رضا مکاری مقدم " علی رغم سن کمی که داشت در آن چادر به خواندن نماز شب مشغول می شد . یک بار از او پرسیدم : چرا نشسته نماز می خوانی؟ گفت: می خواهم دو برابر نماز بخوانم. علاقه ای وافر به عبادت با محبوب داشت . سرانجام در عملیات بدر هم به محبوبش رسید.
#فرهنگ_جبهه
#نماز
#شهید_رضا_مکاری_مقدم
#شهید_حسین_رخشان
#شهید_ابراهیم_شعبانی
http://telegram.me/safeer59
راوی : حسن احسانپور
قبل از عملیات بدردرسایت خیبر پشت آسایشگاه گردان سید الشهداء(ع) چند چادر زده بودند "رضا مکاری مقدم " علی رغم سن کمی که داشت در آن چادر به خواندن نماز شب مشغول می شد . یک بار از او پرسیدم : چرا نشسته نماز می خوانی؟ گفت: می خواهم دو برابر نماز بخوانم. علاقه ای وافر به عبادت با محبوب داشت . سرانجام در عملیات بدر هم به محبوبش رسید.
#فرهنگ_جبهه
#نماز
#شهید_رضا_مکاری_مقدم
#شهید_حسین_رخشان
#شهید_ابراهیم_شعبانی
http://telegram.me/safeer59
الگوئ تقوا
◄عبدالصاحب بخردی
حبیبالله سرسازی بیسیمچی یکی از دستههای گردان 3 عاشورا تیپ در عملیات خیبر از نیروهای کریم رضایی و رحیم گل عنبر بود، بعد از شهادت این دو عزیز، برادرعبدالصمد صالح نژاد مسئولیت این دسته را به عهده گرفت. حبیبالله زیر آتش شدید دشمن واقعا شجاعت زیادی داشت و سعی میکرد ارتباط با فرماندهان را به هر صورتی که هست برقرار نگه دارد. بعد از پنج شبانهروز مقاومت که منجر به زخمی و شهادت رسیدن تعداد زیادی از نیروهای دسته دوم شده بود، تصمیم بر این شد که این دسته به عقب برگردد.
دشمن که از رفتن نیروها و خالی شدن خط با خبر شده بود پاتک سنگین خود را از صبح شروع کرد از بین نیروها فقط من، حبیبالله و برادر صالح نژاد و اسدالله خانی، روز آخر یعنی هشتم اسفندماه 1362 برای حفاظت خط در طول خاکریز از این سنگر به سنگر میرفتیم و به سمت دشمن شلیک میکردیم اما دشمن لحظهبهلحظه به ما نزدیکتر میشد، حبیبالله سرسازی با وجودی که بیسیمچی بود و در نزدیکی من قرار داشت با آر.پی.جی آنقدر به سمت دشمن شلیک کرده بود که گوشهایش دیگر نمیشنید!
با شدت درگیری از او خواستم بالای خاکریز برود و موقعیت دشمن را اعلام کند تا با قبضهی خمپارهانداز بتوانم دقیقتر آنها را مورد هدف قرار دهم. چند بار بالای خاکریز رفت و موقعیت را اعلام کرد، اما بار آخر با اصابت گلوله تکتیرانداز عراقی به پیشانیش از پشت در آغوش من افتاد و چند لحظه بعد به شهادت رسید.
برادر صالح نژاد با اشک او را در آغوش گرفت و میبوسید و میخواست شافی او باشد. در همین لحظه دشمن از چپ و راست از خاکریز بالا آمد و جنگ کاملا، حالت تنبهتن به خود گرفت، پشت سر ما کیلومترها آب بود و راهی جز مقاومت تا شهادت و یا اسارت برایمان نمانده بود.
درگیریها تا عصر ادامه داشت اما سرانجام با پرتاب چند نارنجک دستی دشمن زخمی و دچار موج انفجار شدم. در همین لحظه چند سرباز عراقی را بالای سرمان دیدیم و به اسارت درآمدیم، پیکر مطهر شهدا ازجمله شهید حبیبالله سرسازی همانجا ماند و ما با چشم اشکبار با آنها وداع کردیم و تمام دوران هفتساله اسارت را با نام یاد و آنها گذراندیم.
#عملیات_خیبر
#شهید_حبیب_الله_سرسازی
#محور_عملیاتی_الصخره_البیضه
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄عبدالصاحب بخردی
حبیبالله سرسازی بیسیمچی یکی از دستههای گردان 3 عاشورا تیپ در عملیات خیبر از نیروهای کریم رضایی و رحیم گل عنبر بود، بعد از شهادت این دو عزیز، برادرعبدالصمد صالح نژاد مسئولیت این دسته را به عهده گرفت. حبیبالله زیر آتش شدید دشمن واقعا شجاعت زیادی داشت و سعی میکرد ارتباط با فرماندهان را به هر صورتی که هست برقرار نگه دارد. بعد از پنج شبانهروز مقاومت که منجر به زخمی و شهادت رسیدن تعداد زیادی از نیروهای دسته دوم شده بود، تصمیم بر این شد که این دسته به عقب برگردد.
دشمن که از رفتن نیروها و خالی شدن خط با خبر شده بود پاتک سنگین خود را از صبح شروع کرد از بین نیروها فقط من، حبیبالله و برادر صالح نژاد و اسدالله خانی، روز آخر یعنی هشتم اسفندماه 1362 برای حفاظت خط در طول خاکریز از این سنگر به سنگر میرفتیم و به سمت دشمن شلیک میکردیم اما دشمن لحظهبهلحظه به ما نزدیکتر میشد، حبیبالله سرسازی با وجودی که بیسیمچی بود و در نزدیکی من قرار داشت با آر.پی.جی آنقدر به سمت دشمن شلیک کرده بود که گوشهایش دیگر نمیشنید!
با شدت درگیری از او خواستم بالای خاکریز برود و موقعیت دشمن را اعلام کند تا با قبضهی خمپارهانداز بتوانم دقیقتر آنها را مورد هدف قرار دهم. چند بار بالای خاکریز رفت و موقعیت را اعلام کرد، اما بار آخر با اصابت گلوله تکتیرانداز عراقی به پیشانیش از پشت در آغوش من افتاد و چند لحظه بعد به شهادت رسید.
برادر صالح نژاد با اشک او را در آغوش گرفت و میبوسید و میخواست شافی او باشد. در همین لحظه دشمن از چپ و راست از خاکریز بالا آمد و جنگ کاملا، حالت تنبهتن به خود گرفت، پشت سر ما کیلومترها آب بود و راهی جز مقاومت تا شهادت و یا اسارت برایمان نمانده بود.
درگیریها تا عصر ادامه داشت اما سرانجام با پرتاب چند نارنجک دستی دشمن زخمی و دچار موج انفجار شدم. در همین لحظه چند سرباز عراقی را بالای سرمان دیدیم و به اسارت درآمدیم، پیکر مطهر شهدا ازجمله شهید حبیبالله سرسازی همانجا ماند و ما با چشم اشکبار با آنها وداع کردیم و تمام دوران هفتساله اسارت را با نام یاد و آنها گذراندیم.
#عملیات_خیبر
#شهید_حبیب_الله_سرسازی
#محور_عملیاتی_الصخره_البیضه
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ساعتی با رزمندگان همزمان با طلوع صبحگاهی
آمادگی جسمانی و توان بدنی برای یک رزمنده از ابتدایی ترین شرایط می باشد و برای مواجهه با انواع و اقسام خطرات و مشکلات آمادگی داشته باشد.
در پادگان ها و مقرهای محل استقرار رزمندگان بعد از ادای نماز صبح به جماعت و قرائت دعای عهد و یا زیارت عاشور همه رزمندگان در صفوف منظم آماده برنامه صبحگاه و ورزش های صبحگاهی می شدند. قبل از عملیات بدر گروهان های ویژه تیپ مسافتی 12 کیلومتری را دویده و بعد از آن ساعتی را به نرمش های سخت می گذراندند ؛ این فعالیت همراه با فرماندهان ارشد تیپ صورت می گرفت.
#ورزش_صبحگاهی
#پلاژ_اندیمشک
#پادگان_شهید_عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
آمادگی جسمانی و توان بدنی برای یک رزمنده از ابتدایی ترین شرایط می باشد و برای مواجهه با انواع و اقسام خطرات و مشکلات آمادگی داشته باشد.
در پادگان ها و مقرهای محل استقرار رزمندگان بعد از ادای نماز صبح به جماعت و قرائت دعای عهد و یا زیارت عاشور همه رزمندگان در صفوف منظم آماده برنامه صبحگاه و ورزش های صبحگاهی می شدند. قبل از عملیات بدر گروهان های ویژه تیپ مسافتی 12 کیلومتری را دویده و بعد از آن ساعتی را به نرمش های سخت می گذراندند ؛ این فعالیت همراه با فرماندهان ارشد تیپ صورت می گرفت.
#ورزش_صبحگاهی
#پلاژ_اندیمشک
#پادگان_شهید_عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
عملیات انتقال گردان های #سیدالشهدا ع و #امام_حسین ع جمعی #تیپ_15_امام_حسن_مجتبی ع از #شط_علی به #جاده_خندق(الحچرده) توسط بالگردهای هوانیروز در تاریخ 1362/12/05
#انتقال_نیرو
#هوانیروز_بالگرد
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_هورالهویزه
#جاده_خندق_الحچرده
#گردان_سیدالشهدا
#گردان_امام_حسین
#شط_علی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
#انتقال_نیرو
#هوانیروز_بالگرد
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_هورالهویزه
#جاده_خندق_الحچرده
#گردان_سیدالشهدا
#گردان_امام_حسین
#شط_علی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
ایها الصدام خائن
راوی : عبدالصاحب بخردی
"حاج عباس روز خوش" مرد خستگی ناپذیر جبهه و درگردان مایه نشاط و شادی بچه ها بود. بچه ها به او پدر و یا علمدار و گاهی سقا می گفتند رزمندگان گردان 3 عاشورا هیچ وقت یاد شیر مرد و علمدار گردان را با آن حرف هاي : صبح بخیر برادران. صبح به خیر تکاوران. ایها الصدام خائن. هندونه کیلو 2 ریاله را فراموش نمي كنند. همواره عَلمي با نوشته حضرت ابوالفضل (ع ) را در دست داشت و به هنگام درگیری به نيروها آب می رساند و یاد علمدار کربلا را زنده می کرد . بارها مجروح شد اما این جراحات نتوانست مانع از حضور او در جبهه شود.
یک روز قبل از عملیات خیبردرمنطقه ی شط علی بعد از پایان سخنرانی آقای مرتضی قربانی فرمانده لشکر 5 نصر، مشهدی عباس عَلم خود را بلند کرد و فریاد عباس علمدار سر داد و همه به دور او جمع شدند و شور و هیجانی برپا گشت وهمه آماده شدند تا در یک نبرد بزرگ شرکت کنند. آن وقت ها شعار بهبهانی ها فراگیر شد بود: «آغی خمینی : خدا حفظی بِكُ- شیخ علی اکبر- خدا حفظی بِكُ (منظور آیت الله هاشمی بود که در آن عملیات سمت فرماندهی را داشت) آسید علی ما را :خدا حفظی بِکُ- صدام کافر : َا کمر پَرتی بِكُ ( حاج عباس برای امام ، مقام معظم رهبری و آقای هاشمی دعا می کرد و برای صدام نفرین که خداوند او را از کوه به پایین پرت کند) به هر حال آن روز حاج عباس شوری بپا کرد و فردا نیروهای ما وارد نبرد خیبر شدند.
در هنگام عملیات خيبر نیز براي تقويت روحيه بچه ها همين گونه بود. ما با علمدار جبهه در 29/12/62 همگی اسیر شدیم. در ابتدای اسارت و هنگامی که دراتوبوس در حال جابجایی بودیم وقت نماز شد."حاج عباس" در همان حالت روي صندكي اتوبوس در حركت شروع به اذان گفتن كرد ؛ سرباز عراقی متوجه شد و به سراغ او آمد و محکم به سرش کوبید ، اما علمدار اذانش را قطع نکرد «اشهد ان علیا ولی الله...» ، سرباز محکم تر مي زد و با تمسخر جمله هاي اذان را تکراركرد ، علمدار خواند و سرباز زد تا اذان به پایان رسید.
يك روز در اسارت حاج عباس با گِل تسبيح درست كرده بود كه يكي از افسرهاي عراقي متوجه شد و پرسيد اين را براي چي درست كردي؟ حاج عباس گفت: براي ذكر گفتن. افسر عراقي به شدت ناراحت شد تسبیح را از دستش گرفت و به زور دردهان حاج عباس فرو كرد و با دست دهان او را گرفت و فك او را تكان مي داد تا تسبيح خيس شود و فرباد مي زد اكله( بُخورش). اما وقتي ديد حريف پيرمرد نمي شود با فحش و خنده هاي شيطاني او را رها كرد و رفت. حاج عباس تا روز آزاديش هميشه باعث روحيه ديگر اسراء در اردوگاه بود.
#فرهنگ_جبهه
#آزادگان
#عباس_روزخوش
#شعار_ایهاالصدام_خائن
http://telegram.me/safeer59
راوی : عبدالصاحب بخردی
"حاج عباس روز خوش" مرد خستگی ناپذیر جبهه و درگردان مایه نشاط و شادی بچه ها بود. بچه ها به او پدر و یا علمدار و گاهی سقا می گفتند رزمندگان گردان 3 عاشورا هیچ وقت یاد شیر مرد و علمدار گردان را با آن حرف هاي : صبح بخیر برادران. صبح به خیر تکاوران. ایها الصدام خائن. هندونه کیلو 2 ریاله را فراموش نمي كنند. همواره عَلمي با نوشته حضرت ابوالفضل (ع ) را در دست داشت و به هنگام درگیری به نيروها آب می رساند و یاد علمدار کربلا را زنده می کرد . بارها مجروح شد اما این جراحات نتوانست مانع از حضور او در جبهه شود.
یک روز قبل از عملیات خیبردرمنطقه ی شط علی بعد از پایان سخنرانی آقای مرتضی قربانی فرمانده لشکر 5 نصر، مشهدی عباس عَلم خود را بلند کرد و فریاد عباس علمدار سر داد و همه به دور او جمع شدند و شور و هیجانی برپا گشت وهمه آماده شدند تا در یک نبرد بزرگ شرکت کنند. آن وقت ها شعار بهبهانی ها فراگیر شد بود: «آغی خمینی : خدا حفظی بِكُ- شیخ علی اکبر- خدا حفظی بِكُ (منظور آیت الله هاشمی بود که در آن عملیات سمت فرماندهی را داشت) آسید علی ما را :خدا حفظی بِکُ- صدام کافر : َا کمر پَرتی بِكُ ( حاج عباس برای امام ، مقام معظم رهبری و آقای هاشمی دعا می کرد و برای صدام نفرین که خداوند او را از کوه به پایین پرت کند) به هر حال آن روز حاج عباس شوری بپا کرد و فردا نیروهای ما وارد نبرد خیبر شدند.
در هنگام عملیات خيبر نیز براي تقويت روحيه بچه ها همين گونه بود. ما با علمدار جبهه در 29/12/62 همگی اسیر شدیم. در ابتدای اسارت و هنگامی که دراتوبوس در حال جابجایی بودیم وقت نماز شد."حاج عباس" در همان حالت روي صندكي اتوبوس در حركت شروع به اذان گفتن كرد ؛ سرباز عراقی متوجه شد و به سراغ او آمد و محکم به سرش کوبید ، اما علمدار اذانش را قطع نکرد «اشهد ان علیا ولی الله...» ، سرباز محکم تر مي زد و با تمسخر جمله هاي اذان را تکراركرد ، علمدار خواند و سرباز زد تا اذان به پایان رسید.
يك روز در اسارت حاج عباس با گِل تسبيح درست كرده بود كه يكي از افسرهاي عراقي متوجه شد و پرسيد اين را براي چي درست كردي؟ حاج عباس گفت: براي ذكر گفتن. افسر عراقي به شدت ناراحت شد تسبیح را از دستش گرفت و به زور دردهان حاج عباس فرو كرد و با دست دهان او را گرفت و فك او را تكان مي داد تا تسبيح خيس شود و فرباد مي زد اكله( بُخورش). اما وقتي ديد حريف پيرمرد نمي شود با فحش و خنده هاي شيطاني او را رها كرد و رفت. حاج عباس تا روز آزاديش هميشه باعث روحيه ديگر اسراء در اردوگاه بود.
#فرهنگ_جبهه
#آزادگان
#عباس_روزخوش
#شعار_ایهاالصدام_خائن
http://telegram.me/safeer59