وسواس
◄مجید رضایی زاده
در تابستان 1362 در خط پاسگاه زید با محسن آموزگاران (معروف به سرخُو) و مسعود شفیع پور، بعد از حفر سنگري در سینه خاکریز به خاطر حجم بالاي آتش گاه نماز را با تيمم و نشسته میخواندیم. یک شب موقع شام، نان و پنيری که داشتیم روي چفيه اي پهن كردیم تا در کنار هم چند لقمهای بخوریم، من یک لحظه دستم را به دماغم کشیدم، محسن که وسواس و بد دل بود و روی بهداشت فردی حساس بود، به من گفت: باید بروی و دستت را آب بکشی، وگرنه همه شام را پرت میکنم بیرون!
آب در سنگر نبود و منبع آب 50 متری با ما فاصله داشت. مجبور شدم به خاطر آتش دشمن بيشتر مسير را سینهخیز بروم! وقتی برگشتم تمام لباس و دست و صورتم پر از خاک شده بود. چند متر نرسيده به سنگر آتش دشمن شديدتر شد و به خاطر انفجارهای مکرر و حفاظت از جانم با پوتین بهصورت جفت پا داخل سنگر و سفره شام پریدم و همه نان پنیر شام به فنا رفت! اما محسن خوشحال بود كه من بهداشت را رعايت كردم، آن شب به محسن و این جریان کلی خنديديم.
#فرهنگ_جبهه
#وسواس
#بهداشت_در_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄مجید رضایی زاده
در تابستان 1362 در خط پاسگاه زید با محسن آموزگاران (معروف به سرخُو) و مسعود شفیع پور، بعد از حفر سنگري در سینه خاکریز به خاطر حجم بالاي آتش گاه نماز را با تيمم و نشسته میخواندیم. یک شب موقع شام، نان و پنيری که داشتیم روي چفيه اي پهن كردیم تا در کنار هم چند لقمهای بخوریم، من یک لحظه دستم را به دماغم کشیدم، محسن که وسواس و بد دل بود و روی بهداشت فردی حساس بود، به من گفت: باید بروی و دستت را آب بکشی، وگرنه همه شام را پرت میکنم بیرون!
آب در سنگر نبود و منبع آب 50 متری با ما فاصله داشت. مجبور شدم به خاطر آتش دشمن بيشتر مسير را سینهخیز بروم! وقتی برگشتم تمام لباس و دست و صورتم پر از خاک شده بود. چند متر نرسيده به سنگر آتش دشمن شديدتر شد و به خاطر انفجارهای مکرر و حفاظت از جانم با پوتین بهصورت جفت پا داخل سنگر و سفره شام پریدم و همه نان پنیر شام به فنا رفت! اما محسن خوشحال بود كه من بهداشت را رعايت كردم، آن شب به محسن و این جریان کلی خنديديم.
#فرهنگ_جبهه
#وسواس
#بهداشت_در_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
مرخصی خونین
راوی : نورالله فکور
با"سید حمدالله عزیزی سوق" بسیار مانوس بودم ، در کنار سنگر فرماندهی گردان در منطقه پدافندی شیب نیسان سنگر بسیار کوچک دو نفری را برای گذران ایام بیکاری واستراحت درست کرده بودیم. یکی از روزها لندكروز واحد تعاون به همراهی برادر"محمود پنجه بند" و"سید نورالله سیدی" جهت تحویل نامه های رزمندگان به سنگر فرماندهی آمدند و ماشین را همانجا کنار سنگر پارک کردند.
ضمن تحویل نامه ها گفتند: همسر برادر نجف کشتکاران در بیمارستان بستری است و برای عمل جراحی احتیاج به اجازه همسر دارد و باید با ما به بهبهان بیاید سنگر فرماندهی شلوغ و کوچک بود برای همین ما به سنگر خودمان برگشتیم . فاصله بين سنگر ما تا فرماندهی حدود بیست متر بود. بعد از نیم ساعت صدای انفجار شدیدی به گوش رسید ؛ ظاهرا عراقی ها از روی گرای ماشین لندكروز سنگر فرماندهی را هدف قرار داده بودند . فرماندهی خط داد می زد بیائید بچه ها و زخمي ها را زود تر بردارید الان دوباره خمپاره می زند . سنگر فرماندهی به دلیل تجمع برادران برای دریافت نامه شلوغ بود ، شش نفر زخمی بود و برادر کشتکاران که آماده گرفتن مجوز مرخصی بود با اصابت ترکشی به گردن در آغوش برادر پنجه بند غرق به خون بود و تنها چند دقيقه بعد به دليل خونريزي زياد به شهادت رسید و به جمع دوستان شهيدش پيوست.
#نجف_کشتکاران
#مرخصی_خونین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
راوی : نورالله فکور
با"سید حمدالله عزیزی سوق" بسیار مانوس بودم ، در کنار سنگر فرماندهی گردان در منطقه پدافندی شیب نیسان سنگر بسیار کوچک دو نفری را برای گذران ایام بیکاری واستراحت درست کرده بودیم. یکی از روزها لندكروز واحد تعاون به همراهی برادر"محمود پنجه بند" و"سید نورالله سیدی" جهت تحویل نامه های رزمندگان به سنگر فرماندهی آمدند و ماشین را همانجا کنار سنگر پارک کردند.
ضمن تحویل نامه ها گفتند: همسر برادر نجف کشتکاران در بیمارستان بستری است و برای عمل جراحی احتیاج به اجازه همسر دارد و باید با ما به بهبهان بیاید سنگر فرماندهی شلوغ و کوچک بود برای همین ما به سنگر خودمان برگشتیم . فاصله بين سنگر ما تا فرماندهی حدود بیست متر بود. بعد از نیم ساعت صدای انفجار شدیدی به گوش رسید ؛ ظاهرا عراقی ها از روی گرای ماشین لندكروز سنگر فرماندهی را هدف قرار داده بودند . فرماندهی خط داد می زد بیائید بچه ها و زخمي ها را زود تر بردارید الان دوباره خمپاره می زند . سنگر فرماندهی به دلیل تجمع برادران برای دریافت نامه شلوغ بود ، شش نفر زخمی بود و برادر کشتکاران که آماده گرفتن مجوز مرخصی بود با اصابت ترکشی به گردن در آغوش برادر پنجه بند غرق به خون بود و تنها چند دقيقه بعد به دليل خونريزي زياد به شهادت رسید و به جمع دوستان شهيدش پيوست.
#نجف_کشتکاران
#مرخصی_خونین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
آغاز ساخت خط لوله گازی تاپی در افغانستان :رقیب صادرات گاز ایران به پاکستان و هند
جنگ کریدورها:
خط لوله تاپی، گاز ترکمنستان را از طریق افغانستان به پاکستان و هند منتقل می کند. این خط لولهٔ ۱٬۸۱۴ کیلومتری از میدانهای گازی ترکمنستان آغاز میشود و سپس از طریق افغانستان و پاکستان به هند امتداد مییابد. نقطهٔ شروع این خط لوله در میدان گاز گالکینیش قرار داد. در افغانستان این خط لوله در کنار بزرگراه قندهار-هرات در غرب افغانستان امتداد یافته و پس از ورود به پاکستان از کویته و مولتان میگذرد.
***نخست وزیر طالبان: با اجرای خط لوله تاپی ؛ ایجاد شغل برای 12000 نفر ، تامین برق ۲۴ ساعته و اینترنت ارزان برای مردم خواهیم داشتو درآمد سالانه افغانستان از این پروژه نزدیک به یک میلیارد دلار خواهد بود.
پ.ن. هر چند کارشناسان هشدار دادند این طرح هنوز به طور کامل تامین مالی نشده و احتمالا تا یک دهه آینده آماده راه اندازی نخواهد بود اما تلاش رهبران طالبان برای اجرای پروژه های عمرانی در راستای تامین منافع ملی افغانستان ستودنی می باشد.
#جنگ_کریدورها
#ژئوپلیتیک_ایران
#خطوط_لوله_انرژی
#خط_لوله_گاز_تاپی
#ترکمنستان_افغانستان_پاکستان_هند
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
جنگ کریدورها:
خط لوله تاپی، گاز ترکمنستان را از طریق افغانستان به پاکستان و هند منتقل می کند. این خط لولهٔ ۱٬۸۱۴ کیلومتری از میدانهای گازی ترکمنستان آغاز میشود و سپس از طریق افغانستان و پاکستان به هند امتداد مییابد. نقطهٔ شروع این خط لوله در میدان گاز گالکینیش قرار داد. در افغانستان این خط لوله در کنار بزرگراه قندهار-هرات در غرب افغانستان امتداد یافته و پس از ورود به پاکستان از کویته و مولتان میگذرد.
***نخست وزیر طالبان: با اجرای خط لوله تاپی ؛ ایجاد شغل برای 12000 نفر ، تامین برق ۲۴ ساعته و اینترنت ارزان برای مردم خواهیم داشتو درآمد سالانه افغانستان از این پروژه نزدیک به یک میلیارد دلار خواهد بود.
پ.ن. هر چند کارشناسان هشدار دادند این طرح هنوز به طور کامل تامین مالی نشده و احتمالا تا یک دهه آینده آماده راه اندازی نخواهد بود اما تلاش رهبران طالبان برای اجرای پروژه های عمرانی در راستای تامین منافع ملی افغانستان ستودنی می باشد.
#جنگ_کریدورها
#ژئوپلیتیک_ایران
#خطوط_لوله_انرژی
#خط_لوله_گاز_تاپی
#ترکمنستان_افغانستان_پاکستان_هند
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
تنبیه با پتو
◄حسین کرم نسب
در مهرماه 1362 با حضور مربیان و تکاوران ارتشی بندر انزلی و تعدادی نيروهاي اصفهان در پلاژ دزفول اولین دوره آبی خاکی را طي ميكرديم، شرايط سخت اين دوره باعث میشد تا پاسي از شب در کلاسهای آموزش باشیم و گاه از فرط خستگي حتی براي نماز صبح هم بهسختی بلند میشدیم. یکی از نیروهای كم سن و سال که اهل اصفهان بود و در تبلیغات پلاژ حضور داشت موقع اذان صبح با بلندگو دستي بالاي سر بچهها میآمد و با صداي بلند برای اقامه نماز بر پا میداد.
ما كه از اين وضعيت خسته شده بوديم تصميم گرفتيم با آب پتو، یک حال اساسی به او بدهیم. صبح روز بعد همینکه بالاي سر ما رسيد و خواست با بلندگو حرفی بزند، به همراه بچهها يك پتو روي او انداخته و حسابي کتک مفصلی به وی زدیم، خلاصه با داد و بيداد و التماسهایی که میکرد رهايش كرديم! او شکایت ما را به فرمانده پادگان كرد و او هم جریان را بهپیش نماز پادگان گفت. ظهر روحانی بین دو نماز بلند شد و با اعتراض گفت: من به کی و کجای دنیا شکایت ببرم که توي جبهه یک نوجواني که از سر اخلاص هر روز صبح زحمت میکشد و بچهها را برای نماز بیدار میکند، پتو بر سرش میاندازند و او را مفصل كتك میزنند؟! و ما كلي در دلمان میخندیدیم. از فرداي آن روز برای نماز کسی سراغ ما نيامد و ما راحت میخوابیدیم.
#دوره_آموزشی_آبی_خاکی
#پلاژ_اندیمشک
#فرهنگ_جبهه
#جشن_پتو
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄حسین کرم نسب
در مهرماه 1362 با حضور مربیان و تکاوران ارتشی بندر انزلی و تعدادی نيروهاي اصفهان در پلاژ دزفول اولین دوره آبی خاکی را طي ميكرديم، شرايط سخت اين دوره باعث میشد تا پاسي از شب در کلاسهای آموزش باشیم و گاه از فرط خستگي حتی براي نماز صبح هم بهسختی بلند میشدیم. یکی از نیروهای كم سن و سال که اهل اصفهان بود و در تبلیغات پلاژ حضور داشت موقع اذان صبح با بلندگو دستي بالاي سر بچهها میآمد و با صداي بلند برای اقامه نماز بر پا میداد.
ما كه از اين وضعيت خسته شده بوديم تصميم گرفتيم با آب پتو، یک حال اساسی به او بدهیم. صبح روز بعد همینکه بالاي سر ما رسيد و خواست با بلندگو حرفی بزند، به همراه بچهها يك پتو روي او انداخته و حسابي کتک مفصلی به وی زدیم، خلاصه با داد و بيداد و التماسهایی که میکرد رهايش كرديم! او شکایت ما را به فرمانده پادگان كرد و او هم جریان را بهپیش نماز پادگان گفت. ظهر روحانی بین دو نماز بلند شد و با اعتراض گفت: من به کی و کجای دنیا شکایت ببرم که توي جبهه یک نوجواني که از سر اخلاص هر روز صبح زحمت میکشد و بچهها را برای نماز بیدار میکند، پتو بر سرش میاندازند و او را مفصل كتك میزنند؟! و ما كلي در دلمان میخندیدیم. از فرداي آن روز برای نماز کسی سراغ ما نيامد و ما راحت میخوابیدیم.
#دوره_آموزشی_آبی_خاکی
#پلاژ_اندیمشک
#فرهنگ_جبهه
#جشن_پتو
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
پاتک به خودئ
◄امیر حسینزاده
سومین روز عملیات خیبر در اسفند سال 1362 بعد از شهادت مسئول مخابرات تیپ، فرماندهي قرارگاه به من مأموریت داد تا خودم را به مقر تیپ در شطعلي برسانم. بهمحض ورودم به قرارگاه، عبدالعلي بهروزی جانشین تیپ از من خواست برای رفتن به جلو آماده شوم. وسایل موردنیاز را برداشتم و به اتفاق ايشان و برادر قاسم سواریان از بچههای واحد مخابرات به همراه یک گروهان از بچههای بهبهان به فرماندهی پدر اولادی سوار يك بالگرد شدیم اما پس از طی کردن مسافتي به دلیل ناامن بودن منطقه و مأموریت بالگرد برای بردن زخميها، خلبان بهجای جاده خندق همه ما را در جزيره مجنون شمالی پياده كرد و همه ما بلاتکلیف ماندیم.
بهروزی تلاش كرد از لشكر عاشورا كه در آنجا مستقر بود قایقی بگیرد تا لااقل هر شده من را به بهروز غلامی فرمانده تیپ و حبیبالله شمایلی معاونت عملیات به شرق دجله ملحق کند اما با تمام پیگیری و تلاش که انجام داد موفق نشد. از طرفی حملات هواپيماهاي دشمن لحظهای قطع نمیشد و با هر حمله، دكل كوچك مخابراتي روي زمين میافتاد و من مجبور میشدم براي ارتباط آن را دوباره نصب و مهار كنيم.
البته بعد از عمليات پدر اولادي به من گفت: وقتی هواپیماها در منطقه میآمدند من عمدا دكل مخابراتی را میانداختم چون میدانستم هواپيماهاي دشمن از آن بهعنوان سيبل (نشانه) استفاده میکنند و بچهها را مورد هدف قرار میدهند، مسئلهای كه اصلا به ذهن من نرسيده بود و اين تشخیص، نشانه تجربه بالای يك فرمانده خلاقي چون پدر اولادي بود.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و ما بدون اطلاع از شرایط جزیره، مجبور شديم سنگرهاي تصرف شده دشمن را تميز کرده و به اكراه از باقیمانده غذاهاي آنها بهعنوان شام استفاده كنیم و حتی در پتوهاي آنها بخوابيم. بعد از استراحتی کوتاه که پاسی از شب گذشته بود، برادر بهروزی مرا بيدار و تاكيد كرد اول صبح هر طور شده خودم را باید به الصخره و نیروهای عقبه برسانم چرا که به حضور من نیاز فوری داشتند. همان لحظه به همراه مجيد آبرومند براي برگشتن اقدام کردیم اما به هر دری زدیم انتقال من به مشکل برمیخورد.
نیروهای هوایی سپاه بهعنوان رابطین بالگردها هم نتوانستند کمکی به ما کنند. اما هر طور بود خودم را به رابط اصلي بالگردهای سپاه رساندم در حین صحبت کردن از من درخواست یک نخ سیگار کرد. فكري به ذهنم رسيد و سريع با تهیه نخ سيگاری سعي كردم با او گرم صحبت شوم، سيگار را برايش روشن کردم و مشغول ذکر خاطرات شهيد احمد وتري بهعنوان اولين خلبان سپاه شدم. در حین صحبت به هر صورتي كه بود شيوه تماس با بالگرد و نام ایشان و فرکانس بیسیم را در از صحبتهایش کش رفتم و به خاطر سپردم و پس از خداحافظی به همراه مجيد به سمت سنگرمان برگشته و منتظر ماندم.
ساعتی بعد اولین بالگردي كه در جزیره پیدا شد با بيسيم خودم، روی فرکانس فرستنده رابط سپاه رفتم و هر طور بود با خلبان بالگرد تماس گرفته و خودم را رابط اصلی معرفی کردم و گفتم: فرمانده منطقه گفته زخمیهای زیادی اینجا هستند و هر طور شده باید فرود بیاید. با تلاش زیاد بالگرد را روي پد محل فرود به زمین نشاندم! رابط اصلي با بیسیم با داد و فریاد به خلبان میگفت: صدا آشنا نیست و نباید فرود بیاید! اما من كه در کار خودم خبره و پرتجربه بودم ارتباط رابط اصلی را با بالگرد قطع كرده و سريع به سمت خلبان رفتم و خودم را فرمانده معرفی کردم.
خلبان که از همهجا بیخبر بود گفت: رابط سپاه به من دستور داده برای بردن زخمیها به عقب باید فرود بیایم، از طرفی با پیدا شدن بالگرد چند آمبولانس با مجروحین که در آن بود خود را به بالگرد رساندند.
من سریع وارد بالگرد شدم و جلوی در ایستادم و نقش یک فرمانده را بازی کردم و فرياد میزدم: فقط زخميها بايد سوار شوند! با کمک دیگر نیروها همه زخمیها را سوار کردیم و با اين ترفند توانستم خودم را به منطقه الصخره و به حبیبالله شمايلي بهعنوان فرمانده برسانم و تا پایان عملیات بهعنوان بیسیمچی در کنار این بزرگوار بودم و انجام وظیفه کردم.
#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
#هوانیروز
#بالگرد
#پاتک_به_خودی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄امیر حسینزاده
سومین روز عملیات خیبر در اسفند سال 1362 بعد از شهادت مسئول مخابرات تیپ، فرماندهي قرارگاه به من مأموریت داد تا خودم را به مقر تیپ در شطعلي برسانم. بهمحض ورودم به قرارگاه، عبدالعلي بهروزی جانشین تیپ از من خواست برای رفتن به جلو آماده شوم. وسایل موردنیاز را برداشتم و به اتفاق ايشان و برادر قاسم سواریان از بچههای واحد مخابرات به همراه یک گروهان از بچههای بهبهان به فرماندهی پدر اولادی سوار يك بالگرد شدیم اما پس از طی کردن مسافتي به دلیل ناامن بودن منطقه و مأموریت بالگرد برای بردن زخميها، خلبان بهجای جاده خندق همه ما را در جزيره مجنون شمالی پياده كرد و همه ما بلاتکلیف ماندیم.
بهروزی تلاش كرد از لشكر عاشورا كه در آنجا مستقر بود قایقی بگیرد تا لااقل هر شده من را به بهروز غلامی فرمانده تیپ و حبیبالله شمایلی معاونت عملیات به شرق دجله ملحق کند اما با تمام پیگیری و تلاش که انجام داد موفق نشد. از طرفی حملات هواپيماهاي دشمن لحظهای قطع نمیشد و با هر حمله، دكل كوچك مخابراتي روي زمين میافتاد و من مجبور میشدم براي ارتباط آن را دوباره نصب و مهار كنيم.
البته بعد از عمليات پدر اولادي به من گفت: وقتی هواپیماها در منطقه میآمدند من عمدا دكل مخابراتی را میانداختم چون میدانستم هواپيماهاي دشمن از آن بهعنوان سيبل (نشانه) استفاده میکنند و بچهها را مورد هدف قرار میدهند، مسئلهای كه اصلا به ذهن من نرسيده بود و اين تشخیص، نشانه تجربه بالای يك فرمانده خلاقي چون پدر اولادي بود.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و ما بدون اطلاع از شرایط جزیره، مجبور شديم سنگرهاي تصرف شده دشمن را تميز کرده و به اكراه از باقیمانده غذاهاي آنها بهعنوان شام استفاده كنیم و حتی در پتوهاي آنها بخوابيم. بعد از استراحتی کوتاه که پاسی از شب گذشته بود، برادر بهروزی مرا بيدار و تاكيد كرد اول صبح هر طور شده خودم را باید به الصخره و نیروهای عقبه برسانم چرا که به حضور من نیاز فوری داشتند. همان لحظه به همراه مجيد آبرومند براي برگشتن اقدام کردیم اما به هر دری زدیم انتقال من به مشکل برمیخورد.
نیروهای هوایی سپاه بهعنوان رابطین بالگردها هم نتوانستند کمکی به ما کنند. اما هر طور بود خودم را به رابط اصلي بالگردهای سپاه رساندم در حین صحبت کردن از من درخواست یک نخ سیگار کرد. فكري به ذهنم رسيد و سريع با تهیه نخ سيگاری سعي كردم با او گرم صحبت شوم، سيگار را برايش روشن کردم و مشغول ذکر خاطرات شهيد احمد وتري بهعنوان اولين خلبان سپاه شدم. در حین صحبت به هر صورتي كه بود شيوه تماس با بالگرد و نام ایشان و فرکانس بیسیم را در از صحبتهایش کش رفتم و به خاطر سپردم و پس از خداحافظی به همراه مجيد به سمت سنگرمان برگشته و منتظر ماندم.
ساعتی بعد اولین بالگردي كه در جزیره پیدا شد با بيسيم خودم، روی فرکانس فرستنده رابط سپاه رفتم و هر طور بود با خلبان بالگرد تماس گرفته و خودم را رابط اصلی معرفی کردم و گفتم: فرمانده منطقه گفته زخمیهای زیادی اینجا هستند و هر طور شده باید فرود بیاید. با تلاش زیاد بالگرد را روي پد محل فرود به زمین نشاندم! رابط اصلي با بیسیم با داد و فریاد به خلبان میگفت: صدا آشنا نیست و نباید فرود بیاید! اما من كه در کار خودم خبره و پرتجربه بودم ارتباط رابط اصلی را با بالگرد قطع كرده و سريع به سمت خلبان رفتم و خودم را فرمانده معرفی کردم.
خلبان که از همهجا بیخبر بود گفت: رابط سپاه به من دستور داده برای بردن زخمیها به عقب باید فرود بیایم، از طرفی با پیدا شدن بالگرد چند آمبولانس با مجروحین که در آن بود خود را به بالگرد رساندند.
من سریع وارد بالگرد شدم و جلوی در ایستادم و نقش یک فرمانده را بازی کردم و فرياد میزدم: فقط زخميها بايد سوار شوند! با کمک دیگر نیروها همه زخمیها را سوار کردیم و با اين ترفند توانستم خودم را به منطقه الصخره و به حبیبالله شمايلي بهعنوان فرمانده برسانم و تا پایان عملیات بهعنوان بیسیمچی در کنار این بزرگوار بودم و انجام وظیفه کردم.
#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
#هوانیروز
#بالگرد
#پاتک_به_خودی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍1
فاتحه مصلحتئ
◄حسن برکت
پاییز 1362 با بسیج دانشآموزی به اردوی یک روزهای امامزاده عبدالله واقع در روستای چاه بوعلی رفته بودیم، امراله راد، کمال خبازی، علیاکبر اعتباری و عبدالرسول فضلی نژاد نقشه کشیدند وقتي محمدحسین رئیسی پور بخواب رفت دور او جمع شوند و به شوخی مثل مزار شهیدی دور او بنشینند و فاتحه بخوانند و از این صحنه یک عکس بگیرند.
وقتی محمدحسین بخواب رفت همانطور که نقشه کشیده بودند عمل کردیم و یک عکس یادگاری با هم گرفتیم، آن روز با کلی شوخی اردوی ما به پایان رسید. زمان گذشت و اين چهار بزرگوار در عملیاتهای مختلف به شهادت رسیدند و خاطرات خوب کنار آنها بودن، برای من ماندگار شد.
#فرهنگ_جبهه
#طنز
#واحد_دانش_آموزی_بسیج_بهبهان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄حسن برکت
پاییز 1362 با بسیج دانشآموزی به اردوی یک روزهای امامزاده عبدالله واقع در روستای چاه بوعلی رفته بودیم، امراله راد، کمال خبازی، علیاکبر اعتباری و عبدالرسول فضلی نژاد نقشه کشیدند وقتي محمدحسین رئیسی پور بخواب رفت دور او جمع شوند و به شوخی مثل مزار شهیدی دور او بنشینند و فاتحه بخوانند و از این صحنه یک عکس بگیرند.
وقتی محمدحسین بخواب رفت همانطور که نقشه کشیده بودند عمل کردیم و یک عکس یادگاری با هم گرفتیم، آن روز با کلی شوخی اردوی ما به پایان رسید. زمان گذشت و اين چهار بزرگوار در عملیاتهای مختلف به شهادت رسیدند و خاطرات خوب کنار آنها بودن، برای من ماندگار شد.
#فرهنگ_جبهه
#طنز
#واحد_دانش_آموزی_بسیج_بهبهان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
اولین اعزام
◄نجف زراعتپیشه
بعد از اولين اعزامم به جبهه در بهمنماه سال 1362 و گذراندن دورههای فشرده آبی خاکی، شنا، پاروزنی، عبور از باتلاق، قایقرانی و حمله به ساحل در منطقه مارد آبادان بهعنوان بيسیمچي در گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و دسته یکم به فرماندهی حسن نوابی سازماندهی شدم. حضور در کلاسهای عقیدتی، و دیگر برنامههای فرهنگی و گاهی حضور در سطح شهر، و دیدن سریال سربداران در سالن بزرگ مدرسه اوقات ما را در آن مدت پر میکرد و برای ما بسیار خاطرهانگیز بود.
در این زمان با ادامه موشکباران دشمن به مناطق مسكوني شهرهای کشور، ایران هم تصمیم گرفت حملات موشکی متقابلی را به عراق انجام دهد اما چند روز قبل از حمله از طریق رادیو و تلویزیون و دیگر رسانهها به مردم عراق اطلاع میداد، البته چهار شهر مذهبی کربلا، نجف، کاظمین و سامرا و مکانهای مسکونی با موافقت امام از حملات موشکی در امان بودند.
با توجه به نفوذ ستون پنجم دشمن در شهر آبادان و اطلاع از محل استقرار گردانها و واحدهای نظامی در روز 22 بهمن هنگام صبحگاه ناگهان بارانی از گلولههای خمپاره و توپخانه بر شهر آبادان باریدن گرفت.
به دستور پدر اولادی جانشین فرمانده گردان، بهطور موقت در مدرسه قاضی طباطبائی و در اتاقهایی که به دلیل اصابت خمپاره وضعیت مناسبی نداشت پناه گرفتیم. دیدن مردم وحشتزده که با این حملات از منازل خود خارج میشدند براي ما جاي تعجب بود که چطور مردم با وجود شرايط سخت جنگي و بمباران مداوم، حاضر به ترك خانه و كاشانه خود نشده بودند! حتی نماز جمعه آبادان به امامت زندهیاد آیتالله جَمی تا آخرین روزهای دفاع مقدس برپا بود و هیچگاه تعطیل نشد. به دلیل تکرار حملات مجدد عراق به آبادان كه هدف آنها ضربه زدن به نیروهای نظامی مستقر در شهر بود، فرماندهان تصمیم گرفتند برای در امان ماندن مردم بیگناه همه نیروها را به سایت خیبر (پادگان شهید غلامی) جهت عملیات شرق دجله و دیگر عملیاتها منتقل و مستقر کنند.
#اولین_اعزام
#جنگ_شهرها
#مقابله_به_مثل
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄نجف زراعتپیشه
بعد از اولين اعزامم به جبهه در بهمنماه سال 1362 و گذراندن دورههای فشرده آبی خاکی، شنا، پاروزنی، عبور از باتلاق، قایقرانی و حمله به ساحل در منطقه مارد آبادان بهعنوان بيسیمچي در گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و دسته یکم به فرماندهی حسن نوابی سازماندهی شدم. حضور در کلاسهای عقیدتی، و دیگر برنامههای فرهنگی و گاهی حضور در سطح شهر، و دیدن سریال سربداران در سالن بزرگ مدرسه اوقات ما را در آن مدت پر میکرد و برای ما بسیار خاطرهانگیز بود.
در این زمان با ادامه موشکباران دشمن به مناطق مسكوني شهرهای کشور، ایران هم تصمیم گرفت حملات موشکی متقابلی را به عراق انجام دهد اما چند روز قبل از حمله از طریق رادیو و تلویزیون و دیگر رسانهها به مردم عراق اطلاع میداد، البته چهار شهر مذهبی کربلا، نجف، کاظمین و سامرا و مکانهای مسکونی با موافقت امام از حملات موشکی در امان بودند.
با توجه به نفوذ ستون پنجم دشمن در شهر آبادان و اطلاع از محل استقرار گردانها و واحدهای نظامی در روز 22 بهمن هنگام صبحگاه ناگهان بارانی از گلولههای خمپاره و توپخانه بر شهر آبادان باریدن گرفت.
به دستور پدر اولادی جانشین فرمانده گردان، بهطور موقت در مدرسه قاضی طباطبائی و در اتاقهایی که به دلیل اصابت خمپاره وضعیت مناسبی نداشت پناه گرفتیم. دیدن مردم وحشتزده که با این حملات از منازل خود خارج میشدند براي ما جاي تعجب بود که چطور مردم با وجود شرايط سخت جنگي و بمباران مداوم، حاضر به ترك خانه و كاشانه خود نشده بودند! حتی نماز جمعه آبادان به امامت زندهیاد آیتالله جَمی تا آخرین روزهای دفاع مقدس برپا بود و هیچگاه تعطیل نشد. به دلیل تکرار حملات مجدد عراق به آبادان كه هدف آنها ضربه زدن به نیروهای نظامی مستقر در شهر بود، فرماندهان تصمیم گرفتند برای در امان ماندن مردم بیگناه همه نیروها را به سایت خیبر (پادگان شهید غلامی) جهت عملیات شرق دجله و دیگر عملیاتها منتقل و مستقر کنند.
#اولین_اعزام
#جنگ_شهرها
#مقابله_به_مثل
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
گربه خوابها (کُلو برده)
◄ حسن تقيزاده
يك روز قبل از دستور عقبنشینی عملیات خیبر در سال 1362 با نيروهاي گردان سیدالشهدا در سمت راست سهراهی محور خندق (الحچرده) مستقر بوديم. عراق به دليل تسلطش روي منطقه طلائيه تمام توان خود را روی جاده العماره به بصره مستقر كرده بود و با پيشروي خود قصد انجام عمليات بزرگی داشت. با توجه به حضور لشکر 5 نصر به فرماندهی مرتضی قربانی در منطقه چندین بار به ایشان پیشنهاد داديم که اجازه دهد یا جاده العماره را برای جلوگیری از ورود دشمن مسدود کنیم، يا با انهدام پُل ارتباطی، مسیر را برای عبور دشمن ببندیم حتی پیشنهاد دادیم در صورت عدم توافق با این دو طرح، حداقل با زدن چندین تانك مسير پل را مسدود کرده تا جلوی حركت بقيه تانکها گرفته شود. اما برادر قربانی مخالفت میكرد و دلايل خاص خود را داشت و اصرار ما بر اجرایی شدن یکی از این سهراه حل بیفایده بود. هر کسی هم با ایشان صحبت میکرد به هیچ عنوان زیر بار نمیرفت و قبول نمیکرد. در مراجعه آخر که توسط چند نفر از فرماندهانی که تجربه بیشتری داشتند، قربانی با عصبانیت و با شلیک رگبار زیر پایشان، آنها را مجبور به برگشت کرد!
خلاصه هر طور بود آن شب سرد را به سر برديم، هوا داشت روشن میشد که مهدی باعثی مثل مشهدي برون كه تکه کلامش منِ گُني بود با تكه كلام همیشه، ما را از خواب بیدار کرد و گفت: گلو بردهها (گربه خوابها) بيدار شويد ببينيد چقدر تانك در منطقه مستقر شده؟! من بالاي خاكريز رفتيم حدود يكصد تانك بهصورت پيكاني آرایش عملیاتی گرفته بودند و آماده پیشروی بهسوی سیل بندي بودند كه همه ما پشت آن مستقر بوديم!
موقعيت منطقه بهگونهای بود كه تا كيلومترها پشت سر ما فقط آب بود و بهراحتی نمیشد عقبنشینی کرد. دشمن با بررسی دقیق منطقه قصد داشت با آتش پشتیبانی و حمایت ادوات زرهی ضربه نهايي را به ما وارد کند و هر طور شده مناطق تصرف شده را از دست ما خارج کند.
اما با رشادتهای عزيزاني مثل منصور ملک پور، ناصر باعثی، جمال شریعت جعفری، ناصر ارجمند پور و دیگر نیروها، عراقیها با آنهمه تجهیزات به عقب رانده شدند. هنگامیکه دستور عقبنشینی نیروها به جاده خندق صادر شد علیرغم محاصره کامل و تسلط دشمن بر سهراهی العزیر-البیضه با شجاعت و دلیری نیروهای گروهان علیاکبر به فرماندهی اسدالله سگوند، سهراهی خندق آزاد شده و به هر سختي كه بود توانستیم مسيري براي برگشت نيروها باز کنیم و دشمن باز هم در اهداف خود ناكام ماند.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#نبرد_شجاعان
#الصخره_البیضه_العزیر_جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄ حسن تقيزاده
يك روز قبل از دستور عقبنشینی عملیات خیبر در سال 1362 با نيروهاي گردان سیدالشهدا در سمت راست سهراهی محور خندق (الحچرده) مستقر بوديم. عراق به دليل تسلطش روي منطقه طلائيه تمام توان خود را روی جاده العماره به بصره مستقر كرده بود و با پيشروي خود قصد انجام عمليات بزرگی داشت. با توجه به حضور لشکر 5 نصر به فرماندهی مرتضی قربانی در منطقه چندین بار به ایشان پیشنهاد داديم که اجازه دهد یا جاده العماره را برای جلوگیری از ورود دشمن مسدود کنیم، يا با انهدام پُل ارتباطی، مسیر را برای عبور دشمن ببندیم حتی پیشنهاد دادیم در صورت عدم توافق با این دو طرح، حداقل با زدن چندین تانك مسير پل را مسدود کرده تا جلوی حركت بقيه تانکها گرفته شود. اما برادر قربانی مخالفت میكرد و دلايل خاص خود را داشت و اصرار ما بر اجرایی شدن یکی از این سهراه حل بیفایده بود. هر کسی هم با ایشان صحبت میکرد به هیچ عنوان زیر بار نمیرفت و قبول نمیکرد. در مراجعه آخر که توسط چند نفر از فرماندهانی که تجربه بیشتری داشتند، قربانی با عصبانیت و با شلیک رگبار زیر پایشان، آنها را مجبور به برگشت کرد!
خلاصه هر طور بود آن شب سرد را به سر برديم، هوا داشت روشن میشد که مهدی باعثی مثل مشهدي برون كه تکه کلامش منِ گُني بود با تكه كلام همیشه، ما را از خواب بیدار کرد و گفت: گلو بردهها (گربه خوابها) بيدار شويد ببينيد چقدر تانك در منطقه مستقر شده؟! من بالاي خاكريز رفتيم حدود يكصد تانك بهصورت پيكاني آرایش عملیاتی گرفته بودند و آماده پیشروی بهسوی سیل بندي بودند كه همه ما پشت آن مستقر بوديم!
موقعيت منطقه بهگونهای بود كه تا كيلومترها پشت سر ما فقط آب بود و بهراحتی نمیشد عقبنشینی کرد. دشمن با بررسی دقیق منطقه قصد داشت با آتش پشتیبانی و حمایت ادوات زرهی ضربه نهايي را به ما وارد کند و هر طور شده مناطق تصرف شده را از دست ما خارج کند.
اما با رشادتهای عزيزاني مثل منصور ملک پور، ناصر باعثی، جمال شریعت جعفری، ناصر ارجمند پور و دیگر نیروها، عراقیها با آنهمه تجهیزات به عقب رانده شدند. هنگامیکه دستور عقبنشینی نیروها به جاده خندق صادر شد علیرغم محاصره کامل و تسلط دشمن بر سهراهی العزیر-البیضه با شجاعت و دلیری نیروهای گروهان علیاکبر به فرماندهی اسدالله سگوند، سهراهی خندق آزاد شده و به هر سختي كه بود توانستیم مسيري براي برگشت نيروها باز کنیم و دشمن باز هم در اهداف خود ناكام ماند.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#نبرد_شجاعان
#الصخره_البیضه_العزیر_جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍1👎1
اعتراض مدنئ در جبهه
◄نجف زراعتپیشه
بیستم آذرماه سال 1362 بعد از دوبار تلاش ناموفق و در پیش گرفتن سیاست قهر و اعتصاب غذا سرانجام به هر سختی که بود توانستم مادرم را راضی کنم و با یک کاروان هفتاد نفره به سمت جبهه آبادان اعزام و به مقر یگان تیپ 15 آبی خاکی امام حسن مجتبی (ع) منتقل شدیم.
به دلیل کمبود جا، نیروهای اعزامی در اماکن عمومی مثل مدارس و دیگر ساختمانهای اداری خالی مستقر میشدند. محل اسکان ما در مدرسه امیرکبیر آبادان بود، روزهای اول تا مشخص شدن وضعیت ساماندهی و تقسیمبندی، از فرط بیکاری با پرسه زدن در اتاقها و دفتر مدرسه و سرک کشیدن به پروندههای دانش آموزان و چرخیدن در سطح شهر سعی میکردیم اوقات فراغت خودمان را پر کنیم. بعد از گذشت چند روز نیروها را به خط کردند و برادر صفر احمدی فرمانده گردان پنج (گردان ابوالفضل ع) اعلام کرد به دلیل تکمیل گردان چهار ما باید به گردان جدیدی كه ترکیبی از نيروهاي شوش و ديگر شهرهای استان خوزستان است ملحق شویم.
اما از همان ابتدا صدای اعتراض ما بلند شد و دو روز در حیاط مدرسه بهنوعی تحصن کردیم و با شعار یا گردان چهار یا بهبهان بر اعتراض مدنی برای تحقق خواستهمان پافشاری کردیم. اما اعتراض بیفایده بود و عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ حتی به قیمت برگشت ما به بهبهان هم زیر بار نمیرفت!
با وساطت محسن اکبری، حجتالله اخلاص نیا و پدر اولادی، خواسته ما به اجابت رسید و پس از تقسیمبندی مجدد، نیروهای اعزامی از بهبهان به گردان 4 در مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان منتقل و مستقر شدند و سپس در گروهان سوم به نام القارعه به فرماندهی حجتالله اخلاصنیا و محسناکبری تقسیم شدیم و با یک جابجایی دیگر و موافقت فرماندهان من به گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و اکبر دهدار پیوستم.
پنجم اسفند 1362 دو ماه بعد از طی کردن دورهای آموزشی آبی خاکی، در کنار نیروهای لشکر 5 نصر خراسان در عملیات خیبر با بالگرد به جاده خندق اعزام و با نیروهای دشمن در محور العزیر نزدیک رودخانه دجله وارد یک نبرد سخت شدیم. نیروهای دشمن از هوا و زمین با تجهیزات پیشرفته بهطور کامل پشتیبانی میشدند. شدت نبرد به حدی سخت بود که در برخی نقاط به دلیل فاصله کم، دو طرف با پرتاب نارنجک دستی سعی میکردند ورق را به سمت خود برگردانند. با وجودی که ما هیچگونه حمایت پشتیبانی، تدارکاتی و تسلیحاتی نداشتیم اما مقاومت سرسختانه ما سبب شد تا نیروهای دشمن نتوانند محور العزیر را به تصرف در آوردند.
در ادامه درگیری، ساعتی از ظهر نگذشته بود که ابتدا خبر شهادت فرمانده شجاع گردان پنج، برادر صفر احمدی در حال شلیک با آر.پی.جی اعلام شد و در ادامه پاتکهای شدید دشمن یوسف حمیدی فرمانده گردان 4 نیز بر اثر شلیک مستقیم تانک موجی و زخمی شد که بهسختی توانستیم او را به عقب منتقل کنیم. نبرد ادامه داشت و در نیمههای شب یک گردان از لشکر نصر جایگزین نیروهای ما شد و توانستیم برای استراحت و ساماندهی مجدد به جاده خندق برگشتیم.
#بسیجی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#گردان_امام_حسین_4
#گردان_ابوالفضل_5
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
◄نجف زراعتپیشه
بیستم آذرماه سال 1362 بعد از دوبار تلاش ناموفق و در پیش گرفتن سیاست قهر و اعتصاب غذا سرانجام به هر سختی که بود توانستم مادرم را راضی کنم و با یک کاروان هفتاد نفره به سمت جبهه آبادان اعزام و به مقر یگان تیپ 15 آبی خاکی امام حسن مجتبی (ع) منتقل شدیم.
به دلیل کمبود جا، نیروهای اعزامی در اماکن عمومی مثل مدارس و دیگر ساختمانهای اداری خالی مستقر میشدند. محل اسکان ما در مدرسه امیرکبیر آبادان بود، روزهای اول تا مشخص شدن وضعیت ساماندهی و تقسیمبندی، از فرط بیکاری با پرسه زدن در اتاقها و دفتر مدرسه و سرک کشیدن به پروندههای دانش آموزان و چرخیدن در سطح شهر سعی میکردیم اوقات فراغت خودمان را پر کنیم. بعد از گذشت چند روز نیروها را به خط کردند و برادر صفر احمدی فرمانده گردان پنج (گردان ابوالفضل ع) اعلام کرد به دلیل تکمیل گردان چهار ما باید به گردان جدیدی كه ترکیبی از نيروهاي شوش و ديگر شهرهای استان خوزستان است ملحق شویم.
اما از همان ابتدا صدای اعتراض ما بلند شد و دو روز در حیاط مدرسه بهنوعی تحصن کردیم و با شعار یا گردان چهار یا بهبهان بر اعتراض مدنی برای تحقق خواستهمان پافشاری کردیم. اما اعتراض بیفایده بود و عبدالعلی بهروزی جانشین تیپ حتی به قیمت برگشت ما به بهبهان هم زیر بار نمیرفت!
با وساطت محسن اکبری، حجتالله اخلاص نیا و پدر اولادی، خواسته ما به اجابت رسید و پس از تقسیمبندی مجدد، نیروهای اعزامی از بهبهان به گردان 4 در مدرسه شهید قاضی طباطبایی آبادان منتقل و مستقر شدند و سپس در گروهان سوم به نام القارعه به فرماندهی حجتالله اخلاصنیا و محسناکبری تقسیم شدیم و با یک جابجایی دیگر و موافقت فرماندهان من به گروهان فلق به فرماندهی داوود دانایی و اکبر دهدار پیوستم.
پنجم اسفند 1362 دو ماه بعد از طی کردن دورهای آموزشی آبی خاکی، در کنار نیروهای لشکر 5 نصر خراسان در عملیات خیبر با بالگرد به جاده خندق اعزام و با نیروهای دشمن در محور العزیر نزدیک رودخانه دجله وارد یک نبرد سخت شدیم. نیروهای دشمن از هوا و زمین با تجهیزات پیشرفته بهطور کامل پشتیبانی میشدند. شدت نبرد به حدی سخت بود که در برخی نقاط به دلیل فاصله کم، دو طرف با پرتاب نارنجک دستی سعی میکردند ورق را به سمت خود برگردانند. با وجودی که ما هیچگونه حمایت پشتیبانی، تدارکاتی و تسلیحاتی نداشتیم اما مقاومت سرسختانه ما سبب شد تا نیروهای دشمن نتوانند محور العزیر را به تصرف در آوردند.
در ادامه درگیری، ساعتی از ظهر نگذشته بود که ابتدا خبر شهادت فرمانده شجاع گردان پنج، برادر صفر احمدی در حال شلیک با آر.پی.جی اعلام شد و در ادامه پاتکهای شدید دشمن یوسف حمیدی فرمانده گردان 4 نیز بر اثر شلیک مستقیم تانک موجی و زخمی شد که بهسختی توانستیم او را به عقب منتقل کنیم. نبرد ادامه داشت و در نیمههای شب یک گردان از لشکر نصر جایگزین نیروهای ما شد و توانستیم برای استراحت و ساماندهی مجدد به جاده خندق برگشتیم.
#بسیجی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
#گردان_امام_حسین_4
#گردان_ابوالفضل_5
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍1
آن گاه که استراتژی غلط باشد، فداکاری ژنرال و سرباز در میدان، ره به جایی نخواهد برد. به قول کردها:باری که ریک چه ک بیت گورگ ئه یخواتاگر همه بار خر اسلحه باشد، باز هم گرگ او را می خورد.......
#استراتژی
#اصول_جنگ
#پیروزی_شکست
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
#استراتژی
#اصول_جنگ
#پیروزی_شکست
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
چهلم زندگان
بعد از دستور عقبنشینی در عملیات خیبر در شرق دجله و پشت اتوبان العماره بصره، به دلیل نیزارهای بسیار متراکم و نبود قایق برای جابجایی نیروها و شدت آتش دشمن، لحظات بسیار سخت و طاقتفرسایی بر ما گذشت و باعث شد تا تعدادی از نیروها وسایل خود را رها کنند و با شنا کردن در آبهای سرد هور خود را به عقب برسانند.
از طرفی نیروهای زخمی به دلیل مجروحیت روی سیل بند در سنگرهای منطقه عملیاتی گرفتار بودند و تعداد دیگری به دلیل گم کردن مسیر و سرگردانی در هور به اسارت دشمن درآمده و یا به شهادت رسیدند.
بعد از پایان عملیات خیبر، بنیاد شهید و تعاون سپاه که از وضعيت هر نيروي مفقودي خبری نداشتند او را شهید اعلام میکردند بعضي از خانواده حتی تا چهلمین روز براي فرزندان خود مراسم ختم گرفته و عزاداری میکردند اما وقتی راديو عراق اسامی آنها بهعنوان اسیر اعلام میکرد باعث خوشحالی آنها میشد و همه اعلامیهها و پارچههای تسلیت را از سر در خانه و در سطح شهر از روی دیوار بیرون میآوردند.
اما خانوادههایی هستند که با گذشت 33 سال از پایان جنگ متأسفانه هنوز هیچ خبری از فرزندانشان ندارند و چه پدر و مادرانی که در فراق و چشمانتظاری فرزندان خود از دنیا رحلت کردند. یاد و نام همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#مفقودالاثر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
بعد از دستور عقبنشینی در عملیات خیبر در شرق دجله و پشت اتوبان العماره بصره، به دلیل نیزارهای بسیار متراکم و نبود قایق برای جابجایی نیروها و شدت آتش دشمن، لحظات بسیار سخت و طاقتفرسایی بر ما گذشت و باعث شد تا تعدادی از نیروها وسایل خود را رها کنند و با شنا کردن در آبهای سرد هور خود را به عقب برسانند.
از طرفی نیروهای زخمی به دلیل مجروحیت روی سیل بند در سنگرهای منطقه عملیاتی گرفتار بودند و تعداد دیگری به دلیل گم کردن مسیر و سرگردانی در هور به اسارت دشمن درآمده و یا به شهادت رسیدند.
بعد از پایان عملیات خیبر، بنیاد شهید و تعاون سپاه که از وضعيت هر نيروي مفقودي خبری نداشتند او را شهید اعلام میکردند بعضي از خانواده حتی تا چهلمین روز براي فرزندان خود مراسم ختم گرفته و عزاداری میکردند اما وقتی راديو عراق اسامی آنها بهعنوان اسیر اعلام میکرد باعث خوشحالی آنها میشد و همه اعلامیهها و پارچههای تسلیت را از سر در خانه و در سطح شهر از روی دیوار بیرون میآوردند.
اما خانوادههایی هستند که با گذشت 33 سال از پایان جنگ متأسفانه هنوز هیچ خبری از فرزندانشان ندارند و چه پدر و مادرانی که در فراق و چشمانتظاری فرزندان خود از دنیا رحلت کردند. یاد و نام همه شهدای جنگ همیشه جاودان باد.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#مفقودالاثر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍1
جنگ برای برخی هنوز ادامه دارد.....
جانبازان اعصاب و روان و شیمیایی و ....
جنگی که با قبول قطعنامه 598 و اجرای آتش بس در تابستان 1367 به ظاهر تمام شده و اسلحه ها از شلیک باز مانده اند بعد از بیش از سه دهه هنوز برای برخی از رزمندگان خصوصاً جانبازان اعصاب و روان ، شیمیایی ، قطع عضو و حتی روحی روانی برخی رزمندگان به ظاهر سالم ادامه دارد .
درد دل های این جانبازان یا همسر و فرزندان آنها با دوستان ، آشنایان و یا به صورت خیلی اتفاقی با رسانه هایی که هیچگاه منتشر نمی شود خبر از ادامه عوارض جنگ در میان این جامعه هدف دارد ؛ شاید درمان و تهیه داروهای این قشر از ابتدایی ترین مشکلات باشد که علاوه بر هزینه های بسیار که گاهاً بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز بواسطه مدیریت های سلیقه ای و جناحی و یا تحریم های جهانی از تامین آنها دچار نوسان و بی نظمی های بسیار شده است و تعادل اولیه و عادی این جانبازان بسته به رعایت دقیق و به موقع مصرف این داروها می باشد .
چه بسیار همسران صبوری که دانسته (از سر شوق خدمت به جانباز ) یا ندانسته (پنهان نمودن وضعیت فرد و یا هویدا شدن عوارض به مرور زمان ) در این صحنه جدید با چالش های بسیار روبرو شده و روابط زناشویی ، ارتباطات اجتماعی ، شرایط روحی و روانی فرزندان به صورت جدی دچار چالش شده است .هیچ انسانی در زمان تشنج و یا شرایط غیر طبیعی نمی تواند حالات خود را پیش بینی یا مدیریت نماید و جانبازان اعصاب و روان در این زمینه مستثنی نیستند ، افرادی که با یادآوری یک نکته و یا کم و زیاد شدن دارو کنترل خویش را از دست داده و ای کاش تنها وسایل و تجهیزات اطراف را شکسته و به سویی پرتاب کنند که با صدمه زدن به خود و یا همسر و فرزندان صحنه های تلخی را با الفاظ و کلمات در هم بر هم رقم می زنند و به دلیل افزایش قدرت بدنی آنها در این لحظات کاری از دست زن و فرزند بیگناه بر نمی آید و اگر شخصی ناآگاه به امور این بیماران به کمک آنها بیاید شاید کار خراب تر نماید.
بسیاری در جامعه بیرونی از درد و آسیب های جانبازان خصوصا اعصاب و روان اطلاعی نداشته و شرایط بد اقتصادی که طی این چند دهه حاکم بر کشور باعث شده تا ایثار و فداکاری این عزیزان که حفظ تمامیت ارضی کشور و اقتدار آن بسته به آن بوده به صورت کمرنگ درآمده و یا بدبینانه فراموش شود.چشمان خود را بر هم نهاده و تصور کنیم :
✅ اگر در 31 شهریور 1359 که ارتش زرهی مکانیزه دشمن در غیاب فقدان ارتش کارآمد ایران که طی 19 ماه از پیروزی انقلاب به کمترین حد آمادگی عملیاتی رسیده بود این جوانان و نوجوانان و مردم عادی در صحنه های نبرد حاضر نمی شدند چه اتفاقی برای ایران و مردم آن می آمد؟
✅ آیا اگر هر کدام این نقش را وظیفه نیروهای مسلح دانسته و برای توقف و بیرون راندن ارتش متجاوز رهسپار جبهه ها نمی شدند سرنوشت استان خوزستان به عنوان منبع درآمد ارزی ایران و چند میلیون ایرانیان ساکن در مرزها چه می شد؟
✅ آیا رواست که قهرمانان وطن که در همه آئین ها مورد احترام و اکرام قرار گرفته اند این گونه مورد بی مهری قرار گیرند ؟
✅آیا از خود سوال نموده ایم علاوه بر هزینه های کمر شکن درمانی این جانبازان ، پدر و مادر و خانواده این رزمندگان چه فشار روحی و روانی را تحمل می کنند؟
✅ آیا نباید از تجربه کشورهای دیگر در زمینه رسیدگی به جانبازان و رزمندگان میهن استفاده نموده و از تصمیمات احساسی و غیر منطقی دست برداشت؟
✅آیا به این مسئله فکر کرده ایم اگر روزی مجدداً ایران دچار بحران و جنگ قرار گیرد مردم ، جوانان و همه ایران می تواند به عنوان سدی در مقابل این مسئله بایستد؟
✅ آیا صرف دادن سهمیه رزمندگان و معافیت به ایثارگران و عدم رسیدگی درمانی و مشکلات جامعه جانبازان به لحاظ معیشت و مشکلات خاص مانع مشارکت نسل آینده در یاری رساندن به میهن عزیزمان ایران با توجه به سابقه فوق نمی باشد؟
❇️ به یاد داشته باشیم جانبازان جنگ هم می توانستند با عدم حضور در آوردگاه جنگ و مقابله با دشمن زندگی عادی داشته و برای خود آینده ای متناسب و درخشان بسازند اما در دادگاه الهی که ذره المثقالی به کسی اجحاف نشده و در اوراق تاریخ در مقابل این بی اعتنایی به جانبازان و مدافعان وطن قضاوت تلخی خواهد شد.
#جانبازان_اعصاب_روان
#جانباز_موجی
#جانباز_شیمیایی
#حافظه_تاریخی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
جانبازان اعصاب و روان و شیمیایی و ....
جنگی که با قبول قطعنامه 598 و اجرای آتش بس در تابستان 1367 به ظاهر تمام شده و اسلحه ها از شلیک باز مانده اند بعد از بیش از سه دهه هنوز برای برخی از رزمندگان خصوصاً جانبازان اعصاب و روان ، شیمیایی ، قطع عضو و حتی روحی روانی برخی رزمندگان به ظاهر سالم ادامه دارد .
درد دل های این جانبازان یا همسر و فرزندان آنها با دوستان ، آشنایان و یا به صورت خیلی اتفاقی با رسانه هایی که هیچگاه منتشر نمی شود خبر از ادامه عوارض جنگ در میان این جامعه هدف دارد ؛ شاید درمان و تهیه داروهای این قشر از ابتدایی ترین مشکلات باشد که علاوه بر هزینه های بسیار که گاهاً بنیاد شهید و امور ایثارگران نیز بواسطه مدیریت های سلیقه ای و جناحی و یا تحریم های جهانی از تامین آنها دچار نوسان و بی نظمی های بسیار شده است و تعادل اولیه و عادی این جانبازان بسته به رعایت دقیق و به موقع مصرف این داروها می باشد .
چه بسیار همسران صبوری که دانسته (از سر شوق خدمت به جانباز ) یا ندانسته (پنهان نمودن وضعیت فرد و یا هویدا شدن عوارض به مرور زمان ) در این صحنه جدید با چالش های بسیار روبرو شده و روابط زناشویی ، ارتباطات اجتماعی ، شرایط روحی و روانی فرزندان به صورت جدی دچار چالش شده است .هیچ انسانی در زمان تشنج و یا شرایط غیر طبیعی نمی تواند حالات خود را پیش بینی یا مدیریت نماید و جانبازان اعصاب و روان در این زمینه مستثنی نیستند ، افرادی که با یادآوری یک نکته و یا کم و زیاد شدن دارو کنترل خویش را از دست داده و ای کاش تنها وسایل و تجهیزات اطراف را شکسته و به سویی پرتاب کنند که با صدمه زدن به خود و یا همسر و فرزندان صحنه های تلخی را با الفاظ و کلمات در هم بر هم رقم می زنند و به دلیل افزایش قدرت بدنی آنها در این لحظات کاری از دست زن و فرزند بیگناه بر نمی آید و اگر شخصی ناآگاه به امور این بیماران به کمک آنها بیاید شاید کار خراب تر نماید.
بسیاری در جامعه بیرونی از درد و آسیب های جانبازان خصوصا اعصاب و روان اطلاعی نداشته و شرایط بد اقتصادی که طی این چند دهه حاکم بر کشور باعث شده تا ایثار و فداکاری این عزیزان که حفظ تمامیت ارضی کشور و اقتدار آن بسته به آن بوده به صورت کمرنگ درآمده و یا بدبینانه فراموش شود.چشمان خود را بر هم نهاده و تصور کنیم :
✅ اگر در 31 شهریور 1359 که ارتش زرهی مکانیزه دشمن در غیاب فقدان ارتش کارآمد ایران که طی 19 ماه از پیروزی انقلاب به کمترین حد آمادگی عملیاتی رسیده بود این جوانان و نوجوانان و مردم عادی در صحنه های نبرد حاضر نمی شدند چه اتفاقی برای ایران و مردم آن می آمد؟
✅ آیا اگر هر کدام این نقش را وظیفه نیروهای مسلح دانسته و برای توقف و بیرون راندن ارتش متجاوز رهسپار جبهه ها نمی شدند سرنوشت استان خوزستان به عنوان منبع درآمد ارزی ایران و چند میلیون ایرانیان ساکن در مرزها چه می شد؟
✅ آیا رواست که قهرمانان وطن که در همه آئین ها مورد احترام و اکرام قرار گرفته اند این گونه مورد بی مهری قرار گیرند ؟
✅آیا از خود سوال نموده ایم علاوه بر هزینه های کمر شکن درمانی این جانبازان ، پدر و مادر و خانواده این رزمندگان چه فشار روحی و روانی را تحمل می کنند؟
✅ آیا نباید از تجربه کشورهای دیگر در زمینه رسیدگی به جانبازان و رزمندگان میهن استفاده نموده و از تصمیمات احساسی و غیر منطقی دست برداشت؟
✅آیا به این مسئله فکر کرده ایم اگر روزی مجدداً ایران دچار بحران و جنگ قرار گیرد مردم ، جوانان و همه ایران می تواند به عنوان سدی در مقابل این مسئله بایستد؟
✅ آیا صرف دادن سهمیه رزمندگان و معافیت به ایثارگران و عدم رسیدگی درمانی و مشکلات جامعه جانبازان به لحاظ معیشت و مشکلات خاص مانع مشارکت نسل آینده در یاری رساندن به میهن عزیزمان ایران با توجه به سابقه فوق نمی باشد؟
❇️ به یاد داشته باشیم جانبازان جنگ هم می توانستند با عدم حضور در آوردگاه جنگ و مقابله با دشمن زندگی عادی داشته و برای خود آینده ای متناسب و درخشان بسازند اما در دادگاه الهی که ذره المثقالی به کسی اجحاف نشده و در اوراق تاریخ در مقابل این بی اعتنایی به جانبازان و مدافعان وطن قضاوت تلخی خواهد شد.
#جانبازان_اعصاب_روان
#جانباز_موجی
#جانباز_شیمیایی
#حافظه_تاریخی
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍1
مشک عباس
راوی : محمد پوررکنی
دوستانی که در پدافندی پاسگاه زید بودند یادشان هست که "حاج عباس" مشک آبي داشت که با آن سقایی می کرد ، "سلمان رضایی" همیشه با او شوخی می کرد و با بقیه بچه ها ؛ سینه زنان می گفتند: مشک عباس آمد عباس خودش نیامد. روزهای آخر پدافندی حاج عباس زخمی شد و با آمبولانس به عقب منتقل شد، بچه ها هم براي اينكه يادي از او كرده باشند مشک آب او را آوردند و دوباره شروع کردند به سینه زدن، كه مشک عباس آمد، عباس خودش نیامد.
درعملیات خیبرکنار اسکله شط علی در هور"حاج عباس روزخوش" بین رزمندگان به دنبال مشک آبش می گشت ، هرچه کردیم آرام نمی شد ؛ یک عَلم بزرگ به دست داشت و تا مشک را به او ندادند آروم نگرفت. عَلمدار درعملیات خیبر به همراه تعداي ديگر از همرزمانش به اسارت درآمد.
#سقا
#علمدار
#عباس_روزخوش
#عملیات_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_سیدالشهدا
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
راوی : محمد پوررکنی
دوستانی که در پدافندی پاسگاه زید بودند یادشان هست که "حاج عباس" مشک آبي داشت که با آن سقایی می کرد ، "سلمان رضایی" همیشه با او شوخی می کرد و با بقیه بچه ها ؛ سینه زنان می گفتند: مشک عباس آمد عباس خودش نیامد. روزهای آخر پدافندی حاج عباس زخمی شد و با آمبولانس به عقب منتقل شد، بچه ها هم براي اينكه يادي از او كرده باشند مشک آب او را آوردند و دوباره شروع کردند به سینه زدن، كه مشک عباس آمد، عباس خودش نیامد.
درعملیات خیبرکنار اسکله شط علی در هور"حاج عباس روزخوش" بین رزمندگان به دنبال مشک آبش می گشت ، هرچه کردیم آرام نمی شد ؛ یک عَلم بزرگ به دست داشت و تا مشک را به او ندادند آروم نگرفت. عَلمدار درعملیات خیبر به همراه تعداي ديگر از همرزمانش به اسارت درآمد.
#سقا
#علمدار
#عباس_روزخوش
#عملیات_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_سیدالشهدا
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍2
راز و رمز چفیه
راوی : نجف زراعت پیشه
تکه پارچه اي سفيد با نخهاي سياه راه راه ، چيزي فراتر از يک اسلحه ؛ چفيه يادگار ماندگاري از دوران جبهه براي همه رزمندگان است . چفيه کاربردهای مختلف و البته گاهی عجیب و جالب در مناطق جنگی داشت و هر رزمنده بیشتر از سلاحش با چفيه مأنوس بود.
كاربرد چفيه شامل : حوله صورت ، سفره غذا ، پوشیدن روی شهدا ، استتار براي شناسايي ، باند براي مصدوميت و بستن زخمها ، دستبند براي بستن اسرا ، دستگيره براي ظروف غذا ، پوشیدن صورت برای جلوگيري از گرد و خاك ، بقچه وسايل ، پيشاني یا سربند ، تور ماهيگيري در آبهاي كم عمق ، سجاده نماز ، رو بالشتي ، چتر براي زير باران ، عبا براي پيش نماز ، صافي آب و شربت ،`پیشبند براي اصلاح ، پوشش تزيین سنگر ، عبا براي نماز ، شال و گردن بند ، تميز كردن پوتين و اسلحه بعد از کهنه و مندرس شدن ، وسيله اي براي استتار عمامه روحانيون در صحنه نبرد ، بقچه حمام ، باد بزن براي فرار از گرما و بعد از عمليات بهترين وسيله براي گريه هاي عاشقانه و جا ماندن از قافله شهدا .
مواظب باشیم چفیه یادگار شهیدان است ؛ ارزش و اعتبار آن را پاس بداریم و نگذاریم در روزمرگي ها ي زمانه به مد ، تظاهر و سوء استفاده مبدل شود.
#چفیه
#نماد
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
راوی : نجف زراعت پیشه
تکه پارچه اي سفيد با نخهاي سياه راه راه ، چيزي فراتر از يک اسلحه ؛ چفيه يادگار ماندگاري از دوران جبهه براي همه رزمندگان است . چفيه کاربردهای مختلف و البته گاهی عجیب و جالب در مناطق جنگی داشت و هر رزمنده بیشتر از سلاحش با چفيه مأنوس بود.
كاربرد چفيه شامل : حوله صورت ، سفره غذا ، پوشیدن روی شهدا ، استتار براي شناسايي ، باند براي مصدوميت و بستن زخمها ، دستبند براي بستن اسرا ، دستگيره براي ظروف غذا ، پوشیدن صورت برای جلوگيري از گرد و خاك ، بقچه وسايل ، پيشاني یا سربند ، تور ماهيگيري در آبهاي كم عمق ، سجاده نماز ، رو بالشتي ، چتر براي زير باران ، عبا براي پيش نماز ، صافي آب و شربت ،`پیشبند براي اصلاح ، پوشش تزيین سنگر ، عبا براي نماز ، شال و گردن بند ، تميز كردن پوتين و اسلحه بعد از کهنه و مندرس شدن ، وسيله اي براي استتار عمامه روحانيون در صحنه نبرد ، بقچه حمام ، باد بزن براي فرار از گرما و بعد از عمليات بهترين وسيله براي گريه هاي عاشقانه و جا ماندن از قافله شهدا .
مواظب باشیم چفیه یادگار شهیدان است ؛ ارزش و اعتبار آن را پاس بداریم و نگذاریم در روزمرگي ها ي زمانه به مد ، تظاهر و سوء استفاده مبدل شود.
#چفیه
#نماد
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍3
غوره ها
راوی : جعفر بهبهانی
"ولی الله نیکخو " و "غلام عباس بهبهانی " رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که تازه لباس سبز پاسداری را به تن نموده بودند همیشه با هم بودند و هرگاه از جبهه به بهبهان می آمدند ، نماز ظهر را در مسجد حضرت ولیعصر (عج) چمنک اقامه مي كردند.آن ها یک ساعت قبل از نماز می آمدند و مشغول عبادت می شدند ، من هم به آنجا مي رفتم تا مقدمات پخش قرآن و اذان را آماده كنم .
چند نفر از پیرمردها که معمولا ساعتی قبل از نماز آن جا حاضر بودند مدتي اين دو بزرگوار را در مسجد می دیدند و از آنجا كه اين دو را نمي شناختند نماز خواندن مداوم آنها برايشان جاي سئوال بود. یک بار یکی از آنها به من گفت :آقا جعفر این ها کیا هستند؟ گفتم :برای چه می پرسی؟ گفت: غوره ها معلوم نیست چقدرگناه کرده اند که حالا با اين همه نماز قضا كه مي خوانند مي خواهندگناهانشان پاك شود.
چون با صدای بلند هم گفت آنها هم شنیدند و در نماز تبسمی كردند ؛ وقتي براي آن پيرمردها آنها را که معرفی کردم و جريان را توضيح دادم هر روز آنها را دعاگو بودند.
#فرهنگ_جبهه
#نماز
#تعبد_اخلاص
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
راوی : جعفر بهبهانی
"ولی الله نیکخو " و "غلام عباس بهبهانی " رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که تازه لباس سبز پاسداری را به تن نموده بودند همیشه با هم بودند و هرگاه از جبهه به بهبهان می آمدند ، نماز ظهر را در مسجد حضرت ولیعصر (عج) چمنک اقامه مي كردند.آن ها یک ساعت قبل از نماز می آمدند و مشغول عبادت می شدند ، من هم به آنجا مي رفتم تا مقدمات پخش قرآن و اذان را آماده كنم .
چند نفر از پیرمردها که معمولا ساعتی قبل از نماز آن جا حاضر بودند مدتي اين دو بزرگوار را در مسجد می دیدند و از آنجا كه اين دو را نمي شناختند نماز خواندن مداوم آنها برايشان جاي سئوال بود. یک بار یکی از آنها به من گفت :آقا جعفر این ها کیا هستند؟ گفتم :برای چه می پرسی؟ گفت: غوره ها معلوم نیست چقدرگناه کرده اند که حالا با اين همه نماز قضا كه مي خوانند مي خواهندگناهانشان پاك شود.
چون با صدای بلند هم گفت آنها هم شنیدند و در نماز تبسمی كردند ؛ وقتي براي آن پيرمردها آنها را که معرفی کردم و جريان را توضيح دادم هر روز آنها را دعاگو بودند.
#فرهنگ_جبهه
#نماز
#تعبد_اخلاص
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com/
👍2
گپی خودمانی با شهدا
سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...
فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما اینجا خبری نيست جز شرمندگي . جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم. این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم . این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز ، چفیه ای بر گردن و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.
اینجا بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم .
این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين به گوشمان عادی شده .
اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد.
این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان جانباز درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است. اينجا به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند.
این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرایی کشور چه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که اگر ما می بودیم دفاع مقدس را با فتح کربلا،نجف و بعد هم قدس به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود .
این جا خبری نیست مگر این که چفیه این تکه پارچه همه کاره برای ما وسیله سوء استفاده برخی افراد و یا زینت فریب دیگران شده است .
این جا خبری نیست مگر این که هر روز به یاد شما می افتیم و می گوییم خوشا به حالتان ؛ رفتید و ندید این روزهای تلخ را ...
... راستی یادم رفت بگویم تعدادی از رفقا هم غریبه شدند گویی شما را نمی شناسند و صد رحمت به بیگانگان ؛ همانهایی که ..... بگذرم خودتان بهتر می دانید.
این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود.
این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....
این جا خبری نیست مگر ...........
📝 از خوانندگانی که تا کنون به این کانال که چه عرض کنم با بازمانده ای که سعی می کرد از شهدا ، فرهنگ جبهه و درست گفتن جنگ بجای درشت گفتن بگوید و بنویسد عنایت داشته اند تشکر و حلالیت طلبیده و پایان نگارش در این کانال را به اطلاع می رسانم ان شاالله که همه ما در راه نشر اخلاق و فرهنگ ناب خوبی ها موفق بوده و عاقبت ما را ختم به خیر نماید.
#فرهنگ_جبهه
#دلتنگی
#پایان_کانال
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سلام شهید گمنام؛ سلام برادر؛ سلام سفر کرده ...
فکر کنم اول باید شما را از حال و هوای خودمان و چیزهایی که به رسم امانت به ما سپردید با خبر کنم ؛ هر چند شما داناتر از ماييد. اما اینجا خبری نيست جز شرمندگي . جز این که بعضي اوقات اگر مشکلات اجازه دهد به مزارتان سري مي زنيم و یا شايد سالي يك بار اگر فرصتي كنيم برای اوقات فراغت به مناطق عملیاتی سرکی می کشیم. این جا خبری نیست ، جز این که دائم فکر می کنیم شما کم معرفتی کردید و ما را تنها گذاشتید و یا شايد هم ما بی معرفتی می کنیم و سراغی از شما نمی گیریم . این جا آن قدر ما را کنار زدند و یا خودمان کنار کشیدیم که نسل جدید ، ما را تنها با هفته دفاع مقدس ، هفته بسیج ، روز جانباز ، چفیه ای بر گردن و مهم تر از همه با سهمیه رزمندگان و تسهیلات اختصاص یافته كه البته تنها ثبت شده روي كاغذ نه در عمل است می شناسند.
اینجا بر خلاف وصیت پیر مرادمان که سفارش کرد ، نگذارید مجاهدان عرصه ایثار در پیچ و خم دنیا و زندگی گرفتار شوند ، خیلی سریع ، از باورها به بهانه های مختلف به فراموشی سپرده شدیم .
این جا خبری نیست ، جز این که خبرهاي دروغ و غیبت و دزدی مسئولين به گوشمان عادی شده .
اینجا خبری نیست ، جز اینکه برخی با نام شما پلکان ترقی برای خود ساختند غافل از اینکه شما از پلكان تواضع و فروتنی به مقام رفیع شهادت رسيديد.
این جا خبری نیست ، جز این که هر روز خبری از گرفتاری این مجاهدان جانباز درمشکلات زندگی و بي توجهي مسئولین بگوش ما مي رسد كه اين هم برايمان عادي شده چرا كه دستمان از همه چيز كوتاه است. اينجا به محض پیوستن عزيز جانباز به قافله شهدا براي او مراسم آن چناني می گیرند که گاه همين هزینه می توانست مشکلات آن جانباز را در دوران زندگي حل كند.
این جا خبری نیست مگر اینکه در روزگاری که امام شهیدان جنگ را مسئله اصلی می شمرد ، برخی مسئولین اجرایی کشور چه در حوزه چه در دستگاه های حکومتی که حتي بوي جبهه را استشمام نكردند تا شما درک کنند، امروز مدعیانی شده اند که اگر ما می بودیم دفاع مقدس را با فتح کربلا،نجف و بعد هم قدس به پیش بردیم ؛ البته یادمان نمی رود که تعليق ترم امتحانات دانشجویان ایثارگر، تعليق شهریه و حقوق برخی از رزمندگان شاغل در محل کار مربوطه با تلاش همین آقایان بارها دچار مشکل شده بود .
این جا خبری نیست مگر این که چفیه این تکه پارچه همه کاره برای ما وسیله سوء استفاده برخی افراد و یا زینت فریب دیگران شده است .
این جا خبری نیست مگر این که هر روز به یاد شما می افتیم و می گوییم خوشا به حالتان ؛ رفتید و ندید این روزهای تلخ را ...
... راستی یادم رفت بگویم تعدادی از رفقا هم غریبه شدند گویی شما را نمی شناسند و صد رحمت به بیگانگان ؛ همانهایی که ..... بگذرم خودتان بهتر می دانید.
این جا خبری نیست جز این که مادران و پداران شهدا درحسرت یاد و هدف فرزندانشان غصه و خون دل می خورند و می گویند قرارمان این نبود.
این جا خبری نیست جز این که ما هر روز داریم به زخم ها و تاول های جانبازهای شیمیایی نمک می پاشیم. كه انشالله درست مي شود و اما....
این جا خبری نیست مگر ...........
📝 از خوانندگانی که تا کنون به این کانال که چه عرض کنم با بازمانده ای که سعی می کرد از شهدا ، فرهنگ جبهه و درست گفتن جنگ بجای درشت گفتن بگوید و بنویسد عنایت داشته اند تشکر و حلالیت طلبیده و پایان نگارش در این کانال را به اطلاع می رسانم ان شاالله که همه ما در راه نشر اخلاق و فرهنگ ناب خوبی ها موفق بوده و عاقبت ما را ختم به خیر نماید.
#فرهنگ_جبهه
#دلتنگی
#پایان_کانال
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍6
تردد با قایق:معمایی که مرتضی بهروز حل کرد
جهانگیر مرادیان
بعد از عملیات کربلای ۵ گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در محور نهر جاسم ، مجید ما (مجید مرادیان) ده الی پانزده روز مفقود بود .....
ما هیچ خبری ازش نداشتیم ،از هرکه هم سوال میکردیم هیچیک از بچه ها اطلاع نداشتند.......
پدرجان هم خیلی بی قراری میکرد ، چون کسی هیچ خبری ازش نداشت ،از هر کس هم سوال می کردیم میگفتند نمیدانیم مجید چی شده؟
نهایتا با برادر امیر فروزی که ماشین پیکانی داشت به همراه پدرجان رفتیم اهواز وتمام بیمارستانها ،نقاهتگاهها ، سپنتا (معراج الشهدا) را گشتیم خبری از مجید نبود .......
از اهواز رفتیم شوشتر چندین جا بود که مجروحها را میبردند هم خبری نبود .......
دوباره برگشتیم اهواز و باز هر جایی که احتمال بود مجروحها و یا شهدا بودند رفتیم اما نتیجه ای نگرفتیم......
خلاصه بعد از چند روز تلاش بی نتیجه برگشتیم بهبهان .......
از دوستان رزمنده همرزم که با وی در عملیات بودند سراغش را گرفتیم اما کسی اطلاعی نداشت......
در یک بلا تکلیفی عجیبی بودیم .......
صبحها میرفتم بسیج بهبهان شاید خبری از او بیابیم اما تلاش ما ثمری نداشت.......
زنده یاد قدرت بابایی بسیار اهل شوخی بود و تا مرا میدید میخندید و با شوخ طبعی و ادا کردار میگفت : برو تو دیگر برادر شهیدی..... یعنی نگرد او شهید شده .....
من هم در جواب میگفتم: به همین خیال باش 😊 .
خلاصه بعد از ده پانزده روز یک شب در خانه بودیم دیدیم مجید در آستانه در ظاهر شد....... .
شادی و کل و هو فضای خانه را در بر گرفت که مجید آمده .......
خب په مجید کجا تا حالا کجا بودی ؟ چرا اطلاعی ندادی ؟ با کی آمدی؟
مجید هم یه جواب پرت و پلایی میداد و در نهایت گفت : با کشتی آمده ام ....؟!
از تعجب خشکمان زده بود...........
په کجا با کشتی آمده ای ؟؟؟؟؟
آره با کشتی آمدم تا مراحل و از آنجا هم با قایق اومدم خونه ............
مات و مبهوت مجید را می نگریستیم و ........
ما در جریان نبودیم که مجید در محور نهر جاسم مجروح شده و موج انفجار گرفته و ترکش در قسمت مخچه اش هست.....؟!
با اصرار مجدد و در دفعات بعد مجید بر حرفهای پرت وپلای خویش اصرار نموده و نمیدانست کجا بوده؟ با کی آمده؟ با چی آمده؟........
و این هم شده بود معمایی برای خانواده و همه دوستان که در پی دانستن واقعه بودند.......
هیچیک از بچه های همرزم که تا آن روز سوال نموده بودیم هم نمیدانستند مجید کجا بوده چطور آمده ؟
از هر کسی سوال میکردیم اظهار بی اطلاعی میکرد و واقعا هم نمیدانستند......
و خلاصه این معما برای سالیان سال لاینحل ماند........
تا حدود پانزده سال پیش یه روز مرتضی بهروز را که از خانه دایی خویش می امد دیدمش و طبق معمول با او زدم در شوخی کردن ..... آخه خصلت همیشگی من شوخی بسیار با دوستان بوده و سر به سرشان می گذارم.....
عجیب بسیار دوستش میداشتم ودر عمق قلبم جای داشت (همه دوستان و همرزمان همین نظر را داشتند)....
به مرتضی همیشه میگفتم : میتضی بییوز ...... و با او شوخی میکردم......
یکدفعه مرتضی گفت : از مجید چه خبر ؟
گفتم : خدا را شکر ...... بد نیست ، روزگار را می گذراند......
حرف و سخن و مرور خاطرات به درازا کشید...
در بین صحبت مرتضی گفت: که خودم مجید را آوردم بهبهان.........
از تعجب هاج و واج مانده بودم و راز مجید در حال هویدا شدن بود .......
مرتضی ادامه داد : مجید موج انفجار گرفته و با اصابت ترکش در سر زخمی هم بود و نمیدانست که کجا میخواهد برود .........
او را از اهواز آوردمش تا فلکه مراحل بهبهان .........و مجید گفت: دیگر خودم میتونم برم خانه مان...
من خواستم بیارمش تا خانه اما مجید گفت: بلدم .
خلاصه این معمایی بود که توسط مرتضی بهروز حل شد که چگونه مجید آمد؟ با کی آمد؟ توسط مرتضی حل شد.
***مرتضی بهروز از بسیجیان دلاور بهبهان بود که از سال 1363 در جبهه های جنگ حضور یافت ، نیروی خط شکن بود ، غواص عملیات بدر بود ، تخریب چی و راهگشای میادین مین در عملیات ها بود ......دهها ترکش هنوز در بدن وی جا خوش نموده و ........
بعد از جنگ این بسیجی رزمنده و جانباز فراموش شد ، در پیچ و غم زندگی و مشکلات روزمره دیگر مسئولان نیازی به خط شکنان جبهه نداشتند ، بیماری رمق او را گرفته و با ....... با کمک تعدادی از دوستان پرونده جانباز ی وی راه افتاد اما ....... بگذریم که ........ مرتضی دیروز دوم شهریور در کنار دوستان شهیدش آرام گرفت ..... بیایید قدر یکدیگر بدانیم............
#مرتضی_بهروز
#مجید_مرادیان
#فراموشی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
جهانگیر مرادیان
بعد از عملیات کربلای ۵ گردان فتح در 27 دی ماه 1365 در محور نهر جاسم ، مجید ما (مجید مرادیان) ده الی پانزده روز مفقود بود .....
ما هیچ خبری ازش نداشتیم ،از هرکه هم سوال میکردیم هیچیک از بچه ها اطلاع نداشتند.......
پدرجان هم خیلی بی قراری میکرد ، چون کسی هیچ خبری ازش نداشت ،از هر کس هم سوال می کردیم میگفتند نمیدانیم مجید چی شده؟
نهایتا با برادر امیر فروزی که ماشین پیکانی داشت به همراه پدرجان رفتیم اهواز وتمام بیمارستانها ،نقاهتگاهها ، سپنتا (معراج الشهدا) را گشتیم خبری از مجید نبود .......
از اهواز رفتیم شوشتر چندین جا بود که مجروحها را میبردند هم خبری نبود .......
دوباره برگشتیم اهواز و باز هر جایی که احتمال بود مجروحها و یا شهدا بودند رفتیم اما نتیجه ای نگرفتیم......
خلاصه بعد از چند روز تلاش بی نتیجه برگشتیم بهبهان .......
از دوستان رزمنده همرزم که با وی در عملیات بودند سراغش را گرفتیم اما کسی اطلاعی نداشت......
در یک بلا تکلیفی عجیبی بودیم .......
صبحها میرفتم بسیج بهبهان شاید خبری از او بیابیم اما تلاش ما ثمری نداشت.......
زنده یاد قدرت بابایی بسیار اهل شوخی بود و تا مرا میدید میخندید و با شوخ طبعی و ادا کردار میگفت : برو تو دیگر برادر شهیدی..... یعنی نگرد او شهید شده .....
من هم در جواب میگفتم: به همین خیال باش 😊 .
خلاصه بعد از ده پانزده روز یک شب در خانه بودیم دیدیم مجید در آستانه در ظاهر شد....... .
شادی و کل و هو فضای خانه را در بر گرفت که مجید آمده .......
خب په مجید کجا تا حالا کجا بودی ؟ چرا اطلاعی ندادی ؟ با کی آمدی؟
مجید هم یه جواب پرت و پلایی میداد و در نهایت گفت : با کشتی آمده ام ....؟!
از تعجب خشکمان زده بود...........
په کجا با کشتی آمده ای ؟؟؟؟؟
آره با کشتی آمدم تا مراحل و از آنجا هم با قایق اومدم خونه ............
مات و مبهوت مجید را می نگریستیم و ........
ما در جریان نبودیم که مجید در محور نهر جاسم مجروح شده و موج انفجار گرفته و ترکش در قسمت مخچه اش هست.....؟!
با اصرار مجدد و در دفعات بعد مجید بر حرفهای پرت وپلای خویش اصرار نموده و نمیدانست کجا بوده؟ با کی آمده؟ با چی آمده؟........
و این هم شده بود معمایی برای خانواده و همه دوستان که در پی دانستن واقعه بودند.......
هیچیک از بچه های همرزم که تا آن روز سوال نموده بودیم هم نمیدانستند مجید کجا بوده چطور آمده ؟
از هر کسی سوال میکردیم اظهار بی اطلاعی میکرد و واقعا هم نمیدانستند......
و خلاصه این معما برای سالیان سال لاینحل ماند........
تا حدود پانزده سال پیش یه روز مرتضی بهروز را که از خانه دایی خویش می امد دیدمش و طبق معمول با او زدم در شوخی کردن ..... آخه خصلت همیشگی من شوخی بسیار با دوستان بوده و سر به سرشان می گذارم.....
عجیب بسیار دوستش میداشتم ودر عمق قلبم جای داشت (همه دوستان و همرزمان همین نظر را داشتند)....
به مرتضی همیشه میگفتم : میتضی بییوز ...... و با او شوخی میکردم......
یکدفعه مرتضی گفت : از مجید چه خبر ؟
گفتم : خدا را شکر ...... بد نیست ، روزگار را می گذراند......
حرف و سخن و مرور خاطرات به درازا کشید...
در بین صحبت مرتضی گفت: که خودم مجید را آوردم بهبهان.........
از تعجب هاج و واج مانده بودم و راز مجید در حال هویدا شدن بود .......
مرتضی ادامه داد : مجید موج انفجار گرفته و با اصابت ترکش در سر زخمی هم بود و نمیدانست که کجا میخواهد برود .........
او را از اهواز آوردمش تا فلکه مراحل بهبهان .........و مجید گفت: دیگر خودم میتونم برم خانه مان...
من خواستم بیارمش تا خانه اما مجید گفت: بلدم .
خلاصه این معمایی بود که توسط مرتضی بهروز حل شد که چگونه مجید آمد؟ با کی آمد؟ توسط مرتضی حل شد.
***مرتضی بهروز از بسیجیان دلاور بهبهان بود که از سال 1363 در جبهه های جنگ حضور یافت ، نیروی خط شکن بود ، غواص عملیات بدر بود ، تخریب چی و راهگشای میادین مین در عملیات ها بود ......دهها ترکش هنوز در بدن وی جا خوش نموده و ........
بعد از جنگ این بسیجی رزمنده و جانباز فراموش شد ، در پیچ و غم زندگی و مشکلات روزمره دیگر مسئولان نیازی به خط شکنان جبهه نداشتند ، بیماری رمق او را گرفته و با ....... با کمک تعدادی از دوستان پرونده جانباز ی وی راه افتاد اما ....... بگذریم که ........ مرتضی دیروز دوم شهریور در کنار دوستان شهیدش آرام گرفت ..... بیایید قدر یکدیگر بدانیم............
#مرتضی_بهروز
#مجید_مرادیان
#فراموشی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍6
غرامت جنگ هشت ساله عراق علیه ایران:
در زمینه پرداخت غرامت عراق در جنگ با ایران در زیر بسیار خلاصه به نظر دکتر جمشید ممتاز متولد ۱۳۲۱ ازمیر، دانشآموخته و فارغالتحصیل فرانسه، حقوقدان نامی کشورمان، عضو کمیسیون حقوق بینالملل سازمان ملل از ۱۳۸۱ تا ۸۷ ( بهمراه احمد متیندفتری تنها ایرانی عضو کمیسیون در طول تاریخ ) که از ۱۳۸۴ رئیس آن شد، عضو هیات ایرانی مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ و … اشاره میشود:
در یکی از کلاسهای حقوقی مرزی که به موضوع مرز ایران و عراق اختصاص داشت، از ایشان درخصوص پرداخت خسارت عراق بعنوان متجاوز و شروع کننده جنگ پرسیده شد، پاسخ دادند هرچند سازمان ملل عراق را بعنوان متجاوز معرفی کرد اما موضوع پرداخت غرامت مطرح نشده است و گفتند شاید در این صورت ایران نیز بعنوان ادامه دهنده جنگ میبایست غرامت پرداخت نماید…
از طرف دیگر در جلسه ای که آقای دکتر خرم در زمینه جام زهر و قطعنامه 598 داشتند عنوان نمودند که قطعنامه 598 دارای دو بخش می باشد که بخش اول آن مربوط به 31 شهریور آغاز جنگ تا فتح خرمشهر در سوم خرداد 1361 می باشد که بر اساس آن عراق آغاز گر جنگ شناخته شده است ، اما بخش دوم که اعلام عمومی نشده بحث ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر می باشد که تا پایان جنگ شش سال به طول کشید و در این زمینه ایران را مقصر این امر دانسته اند و بالتبع در زمینه پرداخت خسارات باید این دو را از هم تفکیک نمود.
#غرامت
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#خسارت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
در زمینه پرداخت غرامت عراق در جنگ با ایران در زیر بسیار خلاصه به نظر دکتر جمشید ممتاز متولد ۱۳۲۱ ازمیر، دانشآموخته و فارغالتحصیل فرانسه، حقوقدان نامی کشورمان، عضو کمیسیون حقوق بینالملل سازمان ملل از ۱۳۸۱ تا ۸۷ ( بهمراه احمد متیندفتری تنها ایرانی عضو کمیسیون در طول تاریخ ) که از ۱۳۸۴ رئیس آن شد، عضو هیات ایرانی مذاکرات قطعنامه ۵۹۸ و … اشاره میشود:
در یکی از کلاسهای حقوقی مرزی که به موضوع مرز ایران و عراق اختصاص داشت، از ایشان درخصوص پرداخت خسارت عراق بعنوان متجاوز و شروع کننده جنگ پرسیده شد، پاسخ دادند هرچند سازمان ملل عراق را بعنوان متجاوز معرفی کرد اما موضوع پرداخت غرامت مطرح نشده است و گفتند شاید در این صورت ایران نیز بعنوان ادامه دهنده جنگ میبایست غرامت پرداخت نماید…
از طرف دیگر در جلسه ای که آقای دکتر خرم در زمینه جام زهر و قطعنامه 598 داشتند عنوان نمودند که قطعنامه 598 دارای دو بخش می باشد که بخش اول آن مربوط به 31 شهریور آغاز جنگ تا فتح خرمشهر در سوم خرداد 1361 می باشد که بر اساس آن عراق آغاز گر جنگ شناخته شده است ، اما بخش دوم که اعلام عمومی نشده بحث ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر می باشد که تا پایان جنگ شش سال به طول کشید و در این زمینه ایران را مقصر این امر دانسته اند و بالتبع در زمینه پرداخت خسارات باید این دو را از هم تفکیک نمود.
#غرامت
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#خسارت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com