شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر (1)
راوی : حاج قربان حق پرست
در دی ماه سال ۱۳۶۵ مقارن با عملیات کربلای ۵ مسئول اسکان مهاجران جنگ تحمیلی در بخشهای مختلف استان خوزستان بودم که با شنیدن خبری تلخ در بیستم دی ماه همه ما را در شوک فرو برد ، خبر به شهر بهبهان رسید که یکی از گردانهای لشکر 7 ولی عصر عج که بچههای بهبهان آن را تشکیل می دادند توسط هواپیماهای عراق در ۱۵ کیلومتری شهر خرمشهر بمباران شیمیایی شده است ؛ شهر بهبهان را گویی خاک مرده پوشانده بود ، حالت سکون و سکوت مطلق حاکم بود و حتی جرات این را نداشتیم بگوییم بچههای بهبهان شیمیایی شدهاند. از شدت ناراحتی به خود میپیچیدیم اما نمی دانستیم چه باید کرد ؟ چون اطلاعات ما از منطقه ناقص و تقریباً هیچ بود و تنها شایعه بود که رواج داشت، حتی مسئولین در تصمیم سازی چند روز آینده که در شهر چه اتفاقی خواهد افتاد حیران و سرگردان بودند ، یکی میگفت: ۷۰ نفر شهید شده و دیگری میگفت ۱۰۰ نفر .....
با توجه به امکاناتی که از ستاد جنگ زدگان داشتیم تصمیم گرفتیم حداقل کاری انجام دهیم چون ماندن ما در شهر هیچ کاری را حل نمی کرد با یکی از دوستان همراه با یک دستگاه آمبولانس و دو عدد اتوبوس جهت حمل مصدومان به اهواز اعزام شدیم و بلافاصله به منطقه عملیاتی کربلای 5 در جاده شهید صفوی حرکت نمودیم ، عراق به غیر از گردان بهبهان چند نقطه در منطقه را بمباران شیمیایی کرده بود ، به منطقه که رسیدیم واقعاً وحشتناک بود ، گردان فجر که جزء زبده ترین یگان های رزمی شهرستان بهبهان به فرماندهی حاج کمال صادقی بود و آموزش های سخت و ویژه ای را در پلاژ اندیمشک و نواحی اطراف آن گذرانده بودند آماج راکت های شیمیایی قرار گرفته بودند.
عملیات انتقال برادران مجروح توسط سایر رزمندگان آغاز شد. ، عوارض شیمیایی هر لحظه بیشتر می شد و حال خیلی از برادران وخیم شده بود ، قرار شد آنهایی که حال مساعدی ندارند برای معالجه به عقب بروند اما شور و شوق ورود به عملیات کربلای پنج و تصور زودگذر بودن عوارض شیمیایی سبب مقاومت برادران رزمنده گردان جهت خروج از منطقه برای درمان شده بود . در دو مرحله چند مجروح به عقب در بیمارستان امام خمینی اهواز آوردیم ، تعداد مجروحین آنقدر بود که اتاق های بیمارستان پر شده و راهرو و حیاط بیمارستان نیز مملو از برانکارهای مجروحین بود که در جریان نقل و انتقال مجروحین و رسیدگی به آنها ساعت ها به طول می کشید به گونه ای که وقتی به سمت خرمشهر برای آوردن سایر مجروحین عزیمت نمودم بعد از طی دویست کیلومتر و برگشت به بیمارستان متوجه حضور این مجروحین در حیاط و راهرو بیمارستان شدم اما الحق و الانصاف پرستاران بیمارستان مثل پروانه دور این مجروحان سرم و سوزن پانسمان و کمکهای اولیه استفاده میکردند و نقش حیاتی و حساسی را در آن لحظات ایفا می نمودند.
وقتی مرحله دوم مجروحان را با آمبولانس از منطقه عملیاتی به بیمارستان امام آوردیم دستور دادند مصدومان شیمیایی را باید به نقاهتگاه سیدالشهدا ع در آمادگاه شهید مسعودیان مجاور گلف ببریم چون نوع رسیدگی به مجروحین ناشی از تیر و ترکش نسبت به شیمیایی بسیار متفاوت بود ، درون نقاهتگاه سوله های بزرگ سه گانه ای را بر اساس شرایط جسمی مصدومین آماده کرده بودند و تختها برای مجروحان آماده شده بود ، واقعاً صحنه عجیبی بود تعدادی از رزمندگان که وضعیتشان وخیم بود از شدت درد فریاد می کشیدند ، تاول های بزرگ اولین شاخصه شیمیایی بود که بعد از مدتی ترکیده و چرکین می شد ، چشمان مصدومین جایی را نمی دید و برای انجام امور درمان یا هر کار دیگر یک نفر بینا جلو ایستاده و باقی مصدومین به صورت ستونی دست روی شانه نفر جلویی می گذاشتند ضمن این که استفراغ های سبز رنگ بین مصدومین عمومیت داشت.
من به دوستم گفتم اینکه ما با آمبولانس یک 200 کیلومتر رفت و برگشت رفته و یکی دو مجروح بیاوریم با توجه به اینکه آماری که از دو گردان بهبهان داده شده بود بالای یکصد نفر یا بیشتر شده بود و ما باید برویم بهبهان شاید بتوانیم کارهایی که مهمتر است انجام دهیم ، چند روز بعد در 27/10/65 در نهر جاسم وارد عمل شده بودند که با توجه به شرایط سخت منطقه گردان فتح نیز تعدادی شهید داده بود اما آمار مشخص نبود.
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
در دی ماه سال ۱۳۶۵ مقارن با عملیات کربلای ۵ مسئول اسکان مهاجران جنگ تحمیلی در بخشهای مختلف استان خوزستان بودم که با شنیدن خبری تلخ در بیستم دی ماه همه ما را در شوک فرو برد ، خبر به شهر بهبهان رسید که یکی از گردانهای لشکر 7 ولی عصر عج که بچههای بهبهان آن را تشکیل می دادند توسط هواپیماهای عراق در ۱۵ کیلومتری شهر خرمشهر بمباران شیمیایی شده است ؛ شهر بهبهان را گویی خاک مرده پوشانده بود ، حالت سکون و سکوت مطلق حاکم بود و حتی جرات این را نداشتیم بگوییم بچههای بهبهان شیمیایی شدهاند. از شدت ناراحتی به خود میپیچیدیم اما نمی دانستیم چه باید کرد ؟ چون اطلاعات ما از منطقه ناقص و تقریباً هیچ بود و تنها شایعه بود که رواج داشت، حتی مسئولین در تصمیم سازی چند روز آینده که در شهر چه اتفاقی خواهد افتاد حیران و سرگردان بودند ، یکی میگفت: ۷۰ نفر شهید شده و دیگری میگفت ۱۰۰ نفر .....
با توجه به امکاناتی که از ستاد جنگ زدگان داشتیم تصمیم گرفتیم حداقل کاری انجام دهیم چون ماندن ما در شهر هیچ کاری را حل نمی کرد با یکی از دوستان همراه با یک دستگاه آمبولانس و دو عدد اتوبوس جهت حمل مصدومان به اهواز اعزام شدیم و بلافاصله به منطقه عملیاتی کربلای 5 در جاده شهید صفوی حرکت نمودیم ، عراق به غیر از گردان بهبهان چند نقطه در منطقه را بمباران شیمیایی کرده بود ، به منطقه که رسیدیم واقعاً وحشتناک بود ، گردان فجر که جزء زبده ترین یگان های رزمی شهرستان بهبهان به فرماندهی حاج کمال صادقی بود و آموزش های سخت و ویژه ای را در پلاژ اندیمشک و نواحی اطراف آن گذرانده بودند آماج راکت های شیمیایی قرار گرفته بودند.
عملیات انتقال برادران مجروح توسط سایر رزمندگان آغاز شد. ، عوارض شیمیایی هر لحظه بیشتر می شد و حال خیلی از برادران وخیم شده بود ، قرار شد آنهایی که حال مساعدی ندارند برای معالجه به عقب بروند اما شور و شوق ورود به عملیات کربلای پنج و تصور زودگذر بودن عوارض شیمیایی سبب مقاومت برادران رزمنده گردان جهت خروج از منطقه برای درمان شده بود . در دو مرحله چند مجروح به عقب در بیمارستان امام خمینی اهواز آوردیم ، تعداد مجروحین آنقدر بود که اتاق های بیمارستان پر شده و راهرو و حیاط بیمارستان نیز مملو از برانکارهای مجروحین بود که در جریان نقل و انتقال مجروحین و رسیدگی به آنها ساعت ها به طول می کشید به گونه ای که وقتی به سمت خرمشهر برای آوردن سایر مجروحین عزیمت نمودم بعد از طی دویست کیلومتر و برگشت به بیمارستان متوجه حضور این مجروحین در حیاط و راهرو بیمارستان شدم اما الحق و الانصاف پرستاران بیمارستان مثل پروانه دور این مجروحان سرم و سوزن پانسمان و کمکهای اولیه استفاده میکردند و نقش حیاتی و حساسی را در آن لحظات ایفا می نمودند.
وقتی مرحله دوم مجروحان را با آمبولانس از منطقه عملیاتی به بیمارستان امام آوردیم دستور دادند مصدومان شیمیایی را باید به نقاهتگاه سیدالشهدا ع در آمادگاه شهید مسعودیان مجاور گلف ببریم چون نوع رسیدگی به مجروحین ناشی از تیر و ترکش نسبت به شیمیایی بسیار متفاوت بود ، درون نقاهتگاه سوله های بزرگ سه گانه ای را بر اساس شرایط جسمی مصدومین آماده کرده بودند و تختها برای مجروحان آماده شده بود ، واقعاً صحنه عجیبی بود تعدادی از رزمندگان که وضعیتشان وخیم بود از شدت درد فریاد می کشیدند ، تاول های بزرگ اولین شاخصه شیمیایی بود که بعد از مدتی ترکیده و چرکین می شد ، چشمان مصدومین جایی را نمی دید و برای انجام امور درمان یا هر کار دیگر یک نفر بینا جلو ایستاده و باقی مصدومین به صورت ستونی دست روی شانه نفر جلویی می گذاشتند ضمن این که استفراغ های سبز رنگ بین مصدومین عمومیت داشت.
من به دوستم گفتم اینکه ما با آمبولانس یک 200 کیلومتر رفت و برگشت رفته و یکی دو مجروح بیاوریم با توجه به اینکه آماری که از دو گردان بهبهان داده شده بود بالای یکصد نفر یا بیشتر شده بود و ما باید برویم بهبهان شاید بتوانیم کارهایی که مهمتر است انجام دهیم ، چند روز بعد در 27/10/65 در نهر جاسم وارد عمل شده بودند که با توجه به شرایط سخت منطقه گردان فتح نیز تعدادی شهید داده بود اما آمار مشخص نبود.
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر (2)
راوی : حاج قربان حق پرست
نزدیکی غروب بود که به بهبهان رسیدیم و پس از استراحتی دو ساعته به هر مسئولی و شخصی که مراجعه میکردیم مات و مبهوت بود ، پس از پیگیریهایی که از طریق بنیاد شهید و سپاه پاسداران که میگفتند نزدیک بالای یکصد نفر از دو گردان فتح و فجر شهید شدهاند ، شب ساعت ۹ شب به سردخانه ای که روبروی پایگاه سپاه پاسداران بهبهان بود با هزار خواهش و التماس برای دیدن پیکر مطهر شهدایی که به شهر انتقال داده شده اند رفتیم ، داخل کشوهای سردخانه را یکی یکی نگاه کردیم از شدت سوختگی و تاول های بزرگ در صورت بعضیها را نمیشناختیم ، صحنه های تلخ و غیر قابل باوری بود ، از شدت ناراحتی و از آنجایی که تمام وجودمان از ناراحتی میلرزید به فکر فرو رفتم چه کاری از دست من در این شرایط بر می آید ؟
به فکر فرو رفتم بیش از 100 شهید نیاز به صد قبر داشته و کندن قبور شهدا با کارگر و بیل و کلنگ کار آسانی نیست و دردسر ساز می شد و در آن زمان آماده سازی قبور از قبل باب نبوده و از دید عرف مردم شهرهای کوچک و به خصوص بهبهان قابل پذیرش نبوده و بد می دانستند . اگر فردا یا پس فردا تشییع شهدا باشد با این تعداد پیکر مطهر شهدا و نبود ساختار آماده برای دفن چه باید می شد ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد به دوستم گفتم در حال حاضر با توجه به مراجعات خانواده شهدا به سپاه و بنیاد شهید فکر نکنم کسی به این فکر بیفتند که این همه قبر چگونه و با چه امکاناتی قابل انجام است ؛ خلاصه من و دوستم تنها مشورت کرده و گفتیم این کار خود خودمان است .
ساعت ۱۰ شب رفتیم ، یک دستگاه بیل میکانیکی متعلق به بنیاد مهاجرین جنگ را از شهرک وحدت به گلزار شهدا آوردیم ، در آن زمان بسیاری از همرزمان شهدا و یا مردم عادی تا ساعت ۱۱ تا ۱۲ به صورت تکی یا جمعی با موتورسیکلت به شهید آباد آمده و بعد از قرائت فاتحه و ارتباط معنوی با قبور شهدا به سمت شهر بهبهان برمی گشتند و ساعت ۱۲ شب دیگر کسی در شهیدآباد حضور نداشت. زمانی که محوطه شهیدآباد از جمعیت تخلیه شد و دیگر کسی نبود با ریسمان که حکم خط کش را داشت با فاصله منظم و در نظر گرفتن راهروها چهار ردیف ردیف قبر را مشخص و سپس با بیل میکانیکی شروع به کندن قبور تا صبح نمودیم . تا روشنایی صبح باید کار تمام می شد ، راننده بیل بعد از ساعتی که خسته شد و من علی رغم عدم تجربه کار با دستگاههای مهندسی با رفتن روی دستگاه و یادگیری آموزش اولیه با آن کمک راننده دستگاه بیل میکانیکی شدم و قبل از پایان تاریکی هوا کار حفر یکصد قبر در شهیدآباد بهبهان تمام شده بود.بلافاصله با شهرک وحدت تماس گرفته و درخواست بارگیری و ارسال سریع ۱۵۰۰ بلوک سیمانی و چهار تا ماشین ماسه و یکصد کیسه سیمان را تا ساعت ۹ صبح نمودم ، با آماده شدن قبور و همچنین مصالح مورد نیاز به مسئولین بنیاد شهید و سپاه جریان ماوقع گفته شده که همه امور ردیف شده و فقط باید ۴ الی ۵ کارگر محلی باقی امور را انجام دهند.
روزهای تلخی بر بهبهان گذشت و پیکر مطهر شده به صورت جمعی در چند نوبت تشییع می شد ، سرتاسر شهر بهبهان در اندوه این شهدا یکپارچه عزادار بود ، در حین تشییع شهدا اعلام شده بود از بردن شهدا به منازل خود جلوگیری و در صفوف منظم به سمت شهید آباد در میان جمعیت تشییع شود ، یک روز از این روزها که شهید مجید بهادری نیز از جمله شهدای تشییع شونده بود و جمعیت از فلکه جوانمردی به سمت شهیدآباد در حال حرکت بود به خاطر دوستی و علاقه ای که به مجید داشتم علی رغم اینکه اعلام کرده بودند با توجه به ازدحام جمعیت و تعداد شهدا خواهش میکنیم شهید را به سمت منازل نبرند اما من آمبولانس حامل شهید مجید بهادری که خودم راننده اش بودم را به سمت خانه ایشان برده و در اتاق وی طواف داده و بعد از آن به سرعت به سمت شهید آباد به راه افتادیم امیدوارم شهدا دست ما را در روزی که محتاج دستگیری آنها هستیم بگیرند و شفاعت کننده ما در روز قیامت باشند .
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
نزدیکی غروب بود که به بهبهان رسیدیم و پس از استراحتی دو ساعته به هر مسئولی و شخصی که مراجعه میکردیم مات و مبهوت بود ، پس از پیگیریهایی که از طریق بنیاد شهید و سپاه پاسداران که میگفتند نزدیک بالای یکصد نفر از دو گردان فتح و فجر شهید شدهاند ، شب ساعت ۹ شب به سردخانه ای که روبروی پایگاه سپاه پاسداران بهبهان بود با هزار خواهش و التماس برای دیدن پیکر مطهر شهدایی که به شهر انتقال داده شده اند رفتیم ، داخل کشوهای سردخانه را یکی یکی نگاه کردیم از شدت سوختگی و تاول های بزرگ در صورت بعضیها را نمیشناختیم ، صحنه های تلخ و غیر قابل باوری بود ، از شدت ناراحتی و از آنجایی که تمام وجودمان از ناراحتی میلرزید به فکر فرو رفتم چه کاری از دست من در این شرایط بر می آید ؟
به فکر فرو رفتم بیش از 100 شهید نیاز به صد قبر داشته و کندن قبور شهدا با کارگر و بیل و کلنگ کار آسانی نیست و دردسر ساز می شد و در آن زمان آماده سازی قبور از قبل باب نبوده و از دید عرف مردم شهرهای کوچک و به خصوص بهبهان قابل پذیرش نبوده و بد می دانستند . اگر فردا یا پس فردا تشییع شهدا باشد با این تعداد پیکر مطهر شهدا و نبود ساختار آماده برای دفن چه باید می شد ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد به دوستم گفتم در حال حاضر با توجه به مراجعات خانواده شهدا به سپاه و بنیاد شهید فکر نکنم کسی به این فکر بیفتند که این همه قبر چگونه و با چه امکاناتی قابل انجام است ؛ خلاصه من و دوستم تنها مشورت کرده و گفتیم این کار خود خودمان است .
ساعت ۱۰ شب رفتیم ، یک دستگاه بیل میکانیکی متعلق به بنیاد مهاجرین جنگ را از شهرک وحدت به گلزار شهدا آوردیم ، در آن زمان بسیاری از همرزمان شهدا و یا مردم عادی تا ساعت ۱۱ تا ۱۲ به صورت تکی یا جمعی با موتورسیکلت به شهید آباد آمده و بعد از قرائت فاتحه و ارتباط معنوی با قبور شهدا به سمت شهر بهبهان برمی گشتند و ساعت ۱۲ شب دیگر کسی در شهیدآباد حضور نداشت. زمانی که محوطه شهیدآباد از جمعیت تخلیه شد و دیگر کسی نبود با ریسمان که حکم خط کش را داشت با فاصله منظم و در نظر گرفتن راهروها چهار ردیف ردیف قبر را مشخص و سپس با بیل میکانیکی شروع به کندن قبور تا صبح نمودیم . تا روشنایی صبح باید کار تمام می شد ، راننده بیل بعد از ساعتی که خسته شد و من علی رغم عدم تجربه کار با دستگاههای مهندسی با رفتن روی دستگاه و یادگیری آموزش اولیه با آن کمک راننده دستگاه بیل میکانیکی شدم و قبل از پایان تاریکی هوا کار حفر یکصد قبر در شهیدآباد بهبهان تمام شده بود.بلافاصله با شهرک وحدت تماس گرفته و درخواست بارگیری و ارسال سریع ۱۵۰۰ بلوک سیمانی و چهار تا ماشین ماسه و یکصد کیسه سیمان را تا ساعت ۹ صبح نمودم ، با آماده شدن قبور و همچنین مصالح مورد نیاز به مسئولین بنیاد شهید و سپاه جریان ماوقع گفته شده که همه امور ردیف شده و فقط باید ۴ الی ۵ کارگر محلی باقی امور را انجام دهند.
روزهای تلخی بر بهبهان گذشت و پیکر مطهر شده به صورت جمعی در چند نوبت تشییع می شد ، سرتاسر شهر بهبهان در اندوه این شهدا یکپارچه عزادار بود ، در حین تشییع شهدا اعلام شده بود از بردن شهدا به منازل خود جلوگیری و در صفوف منظم به سمت شهید آباد در میان جمعیت تشییع شود ، یک روز از این روزها که شهید مجید بهادری نیز از جمله شهدای تشییع شونده بود و جمعیت از فلکه جوانمردی به سمت شهیدآباد در حال حرکت بود به خاطر دوستی و علاقه ای که به مجید داشتم علی رغم اینکه اعلام کرده بودند با توجه به ازدحام جمعیت و تعداد شهدا خواهش میکنیم شهید را به سمت منازل نبرند اما من آمبولانس حامل شهید مجید بهادری که خودم راننده اش بودم را به سمت خانه ایشان برده و در اتاق وی طواف داده و بعد از آن به سرعت به سمت شهید آباد به راه افتادیم امیدوارم شهدا دست ما را در روزی که محتاج دستگیری آنها هستیم بگیرند و شفاعت کننده ما در روز قیامت باشند .
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
شیمیایی گردان فجر از نگاهی دیگر
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : حاج قربان حق پرست
#گردان_فجر
#شهدای_شیمیایی_بهبهان
#جاده_شهید_صفوی
#بمباران_شیمیایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
به رنگ ارغوان :قایِقِکِ غلوم
راوی: ماشالله مصدر
استاد غلامرضا مروج معروف به *اس غلوم* مدیری بود بغایت کار درست و کار بلد . مدیری کاریزماتیک که گرچه از دانش آکادمیک بهره ای نبرده بود اما از هوش اجتماعی عالی و روابط عمومی بسیار بالا برخوردار بود . داشتن جسارت زبان ، صراحت بیان و صلابت کلام سبب شده بود که همیشه به روز باشد . اس غلوم مدیر توانمند تدارکات گردان بزرگ امام حسین به فرماندهی یوسف خان حمیدی و بعدتر مسئول قدرتمند گردان نوستالژیک فتح به فرماندهی برادر ارجمند حاج یداله مواساتی بود .
جوانی تیز و بز ، زبر و زرنگ ، همیشه پای کار و بسیار کم خواب و کم خوراک . شوخ طبع و بذله گو و تیکه اندازی صریح و سریع مانند اغلب بچه های امامزاده شاه میر عالی حسین از جمله زنده یاد فضل اله نظری معروف به چیپو و شهید علی مواساتی گل همیشه بهار خاندان بزرگ مواساتی . غلوم رک و راست مانند اب زلال و شفاف و روان عین باران بهار بود . از غل و غش بری و از زهد و ریا به دور بود . او با سکوت و سکون قهر و با رخوت و رکود بیگانه بود . فکر و ذکرش در تمام شبانه روز حتی در صوم و صلاة و لیل و نهار تنها یک چیز بود ، کار و تلاش برای آسایش بچه ها .
همین نیروی مضاعف بود که توی عملیات کربلای یک در چله تابستان مهران ماشین یخچال داری تهیه کرد و به نیروهای خسته از رزم و درگیر با خصم در دل خط مقدم آب یخ و بستنی سرد رساند که به گمونم تا پایان جنگ نظیری برایش پیدا نشد و باز با همین روحیه نترس بود که در عملیات نصر 4 با حضور در خط مقدم به همراه یک غلام نام دیگر هر دو بشدت مجروح شدند . غلام اول همین غلام مروج بود که در این عملیات یک پایش را بطور کامل از دست داد و غلام دوم ، غلام زمانی یک دستش را . یک کلام بگم و تمام ! غلوم موجی بود که آسودگی او عدمش بود .
با این هیستوری برم سراغ جریان این خاطره با نام *قایقک غلوم* . اون روزای ناب که بسان ابر بهار گذشت و اون یاران ناز که دیر زمانی عطر نابشان مانند گلاب قمصر کاشان در کوچه پس کوچه های شهر پیچید و با سرعت برق و باد رفت مرا در این روزگار وانفسا و غریب به یاد ظرفی انداخت مستطیل شکل و مسی با دو دسته در عرض شبیه منقل . دوستان غلوم از این ظرف که تا حدی شبیه قایق بود با نام قایقک و بعد ها از ان بطور اختصاصی با نام *قایقک غلوم* یاد می کردند . اون روزای نوستالژیک وقت شام و ناهار که میشد هر غذایی بود که معمولا یه نوع هم بیشتر نبود بچه ها هر آنچه بود تمام و کمال داخل این قایقک می ریختن و با سلام و ثنا می خوردن و با سپاس و دعا پا میشدن .
اینم بگم تا همه بویژه جوونای این دوره زمونه بدونن غذایی که او روزا در سراسر تیپ ِسِرو میشد کاملا یکسان و یکی بود و از نگهبان ساده درب دژبانی تا حبیب شمایلی فرمانده معزز تیپ و احمد باعثی مدیر مقتدر تدارکات تیپ و لطف اله منادی از مسئولین درجه اول تدارکات همگی از همون غذا می خوردن و کمترین فرقی بین غذای فرمانده هان ارشد لشکر و بسیجیان صفر کیلومتر تو سنگر نبود . چیزی که باورش برای نسل امروز و حتی تصورش با اوضاع و احوال امروز برای خودِ ما هم سخت و ثقیل و صعب و سنگین است لذا پا بر دل بنهم و سر بر گِل بگذارم و بگذرم که هر چه بیشتر بگم هضمش سنگین تر و باورش سخت تر میشه . بله عزیزان جان ! همونطور که گفتم شام و ناهار هر چه بود تو این قایقک ریخته میشد و همه یاران غلوم در نهایت سادگی و صمیمیت دورش می نشستن و مشغول خوردن می شدن .
عزیزانی چون *استاد حبیب حاجی نژاد ، حبیب طیبی ، رضا تمامی ، اسماعیل آژ ، پرویز اسماعیلی ، غلام زمانی ، غلام حسین نظری ، پدر علوان ، ملا حسین حسینی ، فرزام و فرامرز نوریان* غالبا از حواریون ثابت و دوره ای تدارکات غلوم بودن و مثل پروانه گرد شمع او می چرخیدن . تو این سفره بغایت ساده ، اس غلوم خودش آخرین نفری بود که می نشست و اولین نفری بود که برمیخاست . گویی مادر یا پدر خانه ست و بیشتر به فکر خوراندن بچه هاست تا خوردن خودش . به این جمع تقریبا ثابت گاهی مهمونای ناخونده و سر زده ای نیز اضافه میشدن و بر صفا و غنای جمع می افزودن ! از جمله خود من بارها تنها و گاها به همراه *شهید محمد شعبانی . شهید عبدالحسین ستونه ، زنده یاد علی حسینی پور ، شهید امیر درخشان ، شهید عبداله خواجه اسدی ، شهید کمال سلیمی ، شهید محمد حسین زاده و جناب مهدی پوراسماعیل ، سید صدراله بلادی و فرزام حسین زاده* بر سر این سفره ساده حاضر می شدیم و چند لقمه ای مهمون قایقک غلوم می شدیم . گاهیم که شلوغ می شد و جا نمی شدیم همون نیم خیز یکی دو لقمه می خوردیم و تو ای مابین شاید شانس بامون یاری میکرد و یه تیکه گوشتی هم از قایقک صید می کردیم که خودش غنیمت بود و صد البته مهم غذا نبود مهم حضور تو این جمع بی ریا بود که خودش بهشت با صفا بود . غلوم گاهیم سر سفره توپ و تشری به کم کاری برخی دوستان میزد .
راوی: ماشالله مصدر
استاد غلامرضا مروج معروف به *اس غلوم* مدیری بود بغایت کار درست و کار بلد . مدیری کاریزماتیک که گرچه از دانش آکادمیک بهره ای نبرده بود اما از هوش اجتماعی عالی و روابط عمومی بسیار بالا برخوردار بود . داشتن جسارت زبان ، صراحت بیان و صلابت کلام سبب شده بود که همیشه به روز باشد . اس غلوم مدیر توانمند تدارکات گردان بزرگ امام حسین به فرماندهی یوسف خان حمیدی و بعدتر مسئول قدرتمند گردان نوستالژیک فتح به فرماندهی برادر ارجمند حاج یداله مواساتی بود .
جوانی تیز و بز ، زبر و زرنگ ، همیشه پای کار و بسیار کم خواب و کم خوراک . شوخ طبع و بذله گو و تیکه اندازی صریح و سریع مانند اغلب بچه های امامزاده شاه میر عالی حسین از جمله زنده یاد فضل اله نظری معروف به چیپو و شهید علی مواساتی گل همیشه بهار خاندان بزرگ مواساتی . غلوم رک و راست مانند اب زلال و شفاف و روان عین باران بهار بود . از غل و غش بری و از زهد و ریا به دور بود . او با سکوت و سکون قهر و با رخوت و رکود بیگانه بود . فکر و ذکرش در تمام شبانه روز حتی در صوم و صلاة و لیل و نهار تنها یک چیز بود ، کار و تلاش برای آسایش بچه ها .
همین نیروی مضاعف بود که توی عملیات کربلای یک در چله تابستان مهران ماشین یخچال داری تهیه کرد و به نیروهای خسته از رزم و درگیر با خصم در دل خط مقدم آب یخ و بستنی سرد رساند که به گمونم تا پایان جنگ نظیری برایش پیدا نشد و باز با همین روحیه نترس بود که در عملیات نصر 4 با حضور در خط مقدم به همراه یک غلام نام دیگر هر دو بشدت مجروح شدند . غلام اول همین غلام مروج بود که در این عملیات یک پایش را بطور کامل از دست داد و غلام دوم ، غلام زمانی یک دستش را . یک کلام بگم و تمام ! غلوم موجی بود که آسودگی او عدمش بود .
با این هیستوری برم سراغ جریان این خاطره با نام *قایقک غلوم* . اون روزای ناب که بسان ابر بهار گذشت و اون یاران ناز که دیر زمانی عطر نابشان مانند گلاب قمصر کاشان در کوچه پس کوچه های شهر پیچید و با سرعت برق و باد رفت مرا در این روزگار وانفسا و غریب به یاد ظرفی انداخت مستطیل شکل و مسی با دو دسته در عرض شبیه منقل . دوستان غلوم از این ظرف که تا حدی شبیه قایق بود با نام قایقک و بعد ها از ان بطور اختصاصی با نام *قایقک غلوم* یاد می کردند . اون روزای نوستالژیک وقت شام و ناهار که میشد هر غذایی بود که معمولا یه نوع هم بیشتر نبود بچه ها هر آنچه بود تمام و کمال داخل این قایقک می ریختن و با سلام و ثنا می خوردن و با سپاس و دعا پا میشدن .
اینم بگم تا همه بویژه جوونای این دوره زمونه بدونن غذایی که او روزا در سراسر تیپ ِسِرو میشد کاملا یکسان و یکی بود و از نگهبان ساده درب دژبانی تا حبیب شمایلی فرمانده معزز تیپ و احمد باعثی مدیر مقتدر تدارکات تیپ و لطف اله منادی از مسئولین درجه اول تدارکات همگی از همون غذا می خوردن و کمترین فرقی بین غذای فرمانده هان ارشد لشکر و بسیجیان صفر کیلومتر تو سنگر نبود . چیزی که باورش برای نسل امروز و حتی تصورش با اوضاع و احوال امروز برای خودِ ما هم سخت و ثقیل و صعب و سنگین است لذا پا بر دل بنهم و سر بر گِل بگذارم و بگذرم که هر چه بیشتر بگم هضمش سنگین تر و باورش سخت تر میشه . بله عزیزان جان ! همونطور که گفتم شام و ناهار هر چه بود تو این قایقک ریخته میشد و همه یاران غلوم در نهایت سادگی و صمیمیت دورش می نشستن و مشغول خوردن می شدن .
عزیزانی چون *استاد حبیب حاجی نژاد ، حبیب طیبی ، رضا تمامی ، اسماعیل آژ ، پرویز اسماعیلی ، غلام زمانی ، غلام حسین نظری ، پدر علوان ، ملا حسین حسینی ، فرزام و فرامرز نوریان* غالبا از حواریون ثابت و دوره ای تدارکات غلوم بودن و مثل پروانه گرد شمع او می چرخیدن . تو این سفره بغایت ساده ، اس غلوم خودش آخرین نفری بود که می نشست و اولین نفری بود که برمیخاست . گویی مادر یا پدر خانه ست و بیشتر به فکر خوراندن بچه هاست تا خوردن خودش . به این جمع تقریبا ثابت گاهی مهمونای ناخونده و سر زده ای نیز اضافه میشدن و بر صفا و غنای جمع می افزودن ! از جمله خود من بارها تنها و گاها به همراه *شهید محمد شعبانی . شهید عبدالحسین ستونه ، زنده یاد علی حسینی پور ، شهید امیر درخشان ، شهید عبداله خواجه اسدی ، شهید کمال سلیمی ، شهید محمد حسین زاده و جناب مهدی پوراسماعیل ، سید صدراله بلادی و فرزام حسین زاده* بر سر این سفره ساده حاضر می شدیم و چند لقمه ای مهمون قایقک غلوم می شدیم . گاهیم که شلوغ می شد و جا نمی شدیم همون نیم خیز یکی دو لقمه می خوردیم و تو ای مابین شاید شانس بامون یاری میکرد و یه تیکه گوشتی هم از قایقک صید می کردیم که خودش غنیمت بود و صد البته مهم غذا نبود مهم حضور تو این جمع بی ریا بود که خودش بهشت با صفا بود . غلوم گاهیم سر سفره توپ و تشری به کم کاری برخی دوستان میزد .
👍4
بویژه رضا تمامی و اس حبیب حاجی نژاد در این مواقع تو تیررس مستقیم غلوم بودن، اسماعیل آژ و حبیب طیبی هم بعضا از عتاب و خطاب غلوم بی بهره نبودن . در این میون تنها کسی که از تیررس غرولند غلوم به دور بود بزرگمرد مکینه نمازی ملا حسین حسینی بود که بزرگمرد جمع بود .
اس غلوم !
خوشا به حال تو و دوستان شهیدت که رفتین و نموندین ببینین امروز بجای قایقک کوچک تو و یاران بزرگ تو ، کشتی های عظیم نفتی با آقا زاده های حقیر رانتی …
بگذارم و بگذرم و دل دوستان را در این روزهای پر ملال بیش از این بلال نکنم .
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
اس غلوم !
خوشا به حال تو و دوستان شهیدت که رفتین و نموندین ببینین امروز بجای قایقک کوچک تو و یاران بزرگ تو ، کشتی های عظیم نفتی با آقا زاده های حقیر رانتی …
بگذارم و بگذرم و دل دوستان را در این روزهای پر ملال بیش از این بلال نکنم .
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
به رنگ ارغوان :قایِقِکِ غلوم
راوی: ماشالله مصدر
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: ماشالله مصدر
#قایقک_غلوم
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#اس_غلوم
#گردان_فتح
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
ایثار داوود (گذشتن از نفس با دادن ماسک)
راوی : وحید قدری
صبحدم بیستم دی ماه 1365 گردان فجر بهبهان جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر عج با کمپرسی از گروهان پل به جاده شهید صفوی در چهار کیلومتری پنج ضلعی شلمچه منتقل تا بعد از آن با ماشین های لندکروز به سمت خط مقدم برای انجام ماموریت عملیاتی عازم شوند ، هنوز ساعتی نگذشته بود که هواپیماهای دشمن جاده و محیط پیرامون را هدف راکت های شیمیایی خود قرار دادند ؛ هنگام بمباران شیمیایی من خودم جزو اولین نفراتی بودم که چند ثانیه بعد از اصابت راکت ها به زمین ماسکم رو به صورت زدم و از بچه ها می خواستم که سریع این کار رو انجام بدند. چند بار از سنگرهای تانکی که در کناره دژ روی جاده شهید صفوی زده بودند و نیروها شب رو موقتا اونجا بسر بردیم اومدم بیرون تا بقیه رو راهنمایی کنم که داوود دانایی رو با سید حجت الله امینی فر که هر دوتاشون از بچه های مسجد امام حسین ع بودند دیدم که روی جاده قدم میزدند و بچه ها رو کنترل میکردند تا از خودشون محافظت کنند.
شرایط جوری بود که خیلی از بچه ها از اصابت راکت های شیمیایی شوکه شده بودند و ماسکهای خودشون رو با تأخیر زیاد میزدند و بعضی دیگه هم از بچه های دسته ما دنبال لباس ها(بادگیرهای پلاستیکی) و ماسکهای شیمیاییشون میگشتند ولی نمیدیدند که همون لحظه داوود و سید حجت از کنار سنگر ما رد شدند.
داوود که اوضاع بچه ها رو خیلی وخیم میدید ماسک خودش رو در آوُرد و به یکی از بچه های ما دادند. یادم میاد با توجه به صمیمیتی که بین من و داوود و سید بود فریاد میزدم و ازشون میخواستم که ماسک بزنند که با نهایت خونسردی و تبسُّم گفتند مراقب خودمون هستیم و به مدت نیم ساعت بدون ماسک روی جاده قدم میزدند که بچه ها مشکلی نداشته باشند.
مرتب می دیدمشون که در حال گشت و مراقبت بودند ولی بعد از مدتی چون حال عمومیشون خراب شد سید حجت دوتا چفیه رو برای خودشون خیس کرده و یکیش رو به داوود دادند اما چون آب موجود در منطقه هم آلوده شده بود خیلی زود هردوتاشون از نظر تنفسی به مشکل خوردند.
این قضیه هم با دیدن جسد شهید داوود بخوبی مشخص بود که پوست صورتشون در اطراف بینی و دهن آسیب کمتری دیده بود ولی چون بمدت زیادی بطور مستقیم و بدون ماسک در معرض گاز شیمایی قرار گرفته بودند چند روز بیشتر در بیمارستان دوام نیاوردند و به خیل دوستان شهیدش پیوست.
این بود حکایت واقعی کمال ایثار بچه های جبهه و جنگ که نمونه عینی اون رو روز بمباران شیمیایی از شهید داوود به چشم دیدم و میتونه درس عبرت بزرگی باشه برای همگان بویژه در این دوران وانفسای منفعت طلبی و زیاده خواهی اغلب افراد جامعه...
داوود ماسکش را داد تا با رفتنش، امروزه شاهد ماسک تظاهر و ریاکاری بر چهره مردم جامعه نباشیم ولی افسوس و صد افسوس که...!!!
#ایثار
#بمباران_شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : وحید قدری
صبحدم بیستم دی ماه 1365 گردان فجر بهبهان جمعی لشکر 7 حضرت ولیعصر عج با کمپرسی از گروهان پل به جاده شهید صفوی در چهار کیلومتری پنج ضلعی شلمچه منتقل تا بعد از آن با ماشین های لندکروز به سمت خط مقدم برای انجام ماموریت عملیاتی عازم شوند ، هنوز ساعتی نگذشته بود که هواپیماهای دشمن جاده و محیط پیرامون را هدف راکت های شیمیایی خود قرار دادند ؛ هنگام بمباران شیمیایی من خودم جزو اولین نفراتی بودم که چند ثانیه بعد از اصابت راکت ها به زمین ماسکم رو به صورت زدم و از بچه ها می خواستم که سریع این کار رو انجام بدند. چند بار از سنگرهای تانکی که در کناره دژ روی جاده شهید صفوی زده بودند و نیروها شب رو موقتا اونجا بسر بردیم اومدم بیرون تا بقیه رو راهنمایی کنم که داوود دانایی رو با سید حجت الله امینی فر که هر دوتاشون از بچه های مسجد امام حسین ع بودند دیدم که روی جاده قدم میزدند و بچه ها رو کنترل میکردند تا از خودشون محافظت کنند.
شرایط جوری بود که خیلی از بچه ها از اصابت راکت های شیمیایی شوکه شده بودند و ماسکهای خودشون رو با تأخیر زیاد میزدند و بعضی دیگه هم از بچه های دسته ما دنبال لباس ها(بادگیرهای پلاستیکی) و ماسکهای شیمیاییشون میگشتند ولی نمیدیدند که همون لحظه داوود و سید حجت از کنار سنگر ما رد شدند.
داوود که اوضاع بچه ها رو خیلی وخیم میدید ماسک خودش رو در آوُرد و به یکی از بچه های ما دادند. یادم میاد با توجه به صمیمیتی که بین من و داوود و سید بود فریاد میزدم و ازشون میخواستم که ماسک بزنند که با نهایت خونسردی و تبسُّم گفتند مراقب خودمون هستیم و به مدت نیم ساعت بدون ماسک روی جاده قدم میزدند که بچه ها مشکلی نداشته باشند.
مرتب می دیدمشون که در حال گشت و مراقبت بودند ولی بعد از مدتی چون حال عمومیشون خراب شد سید حجت دوتا چفیه رو برای خودشون خیس کرده و یکیش رو به داوود دادند اما چون آب موجود در منطقه هم آلوده شده بود خیلی زود هردوتاشون از نظر تنفسی به مشکل خوردند.
این قضیه هم با دیدن جسد شهید داوود بخوبی مشخص بود که پوست صورتشون در اطراف بینی و دهن آسیب کمتری دیده بود ولی چون بمدت زیادی بطور مستقیم و بدون ماسک در معرض گاز شیمایی قرار گرفته بودند چند روز بیشتر در بیمارستان دوام نیاوردند و به خیل دوستان شهیدش پیوست.
این بود حکایت واقعی کمال ایثار بچه های جبهه و جنگ که نمونه عینی اون رو روز بمباران شیمیایی از شهید داوود به چشم دیدم و میتونه درس عبرت بزرگی باشه برای همگان بویژه در این دوران وانفسای منفعت طلبی و زیاده خواهی اغلب افراد جامعه...
داوود ماسکش را داد تا با رفتنش، امروزه شاهد ماسک تظاهر و ریاکاری بر چهره مردم جامعه نباشیم ولی افسوس و صد افسوس که...!!!
#ایثار
#بمباران_شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
ایثار داوود (گذشتن از نفس با دادن ماسک)
راوی : وحید قدری
شهیدان : ابوالقاسم دهدارپور ، داوود دانایی و ولی الله نیکخوی
#ایثار
#بمباران شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : وحید قدری
شهیدان : ابوالقاسم دهدارپور ، داوود دانایی و ولی الله نیکخوی
#ایثار
#بمباران شیمیایی
#داوود_دانایی
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
فرمانده ای با ویژگی های ممتاز
سردار شهید محمد شعبانی
صورتی داشت بغایت شیرین و شاداب و بی نهایت دلنشین و جذاب .. وقتی لب به سخن می گشود کلامش چون گوهری بود ناب که از صدفی پاک برون می جهید و چون شبنم لطیف صبحگاهی بر عمق دل و جان می نشست ؛ چهره ای شاد و بشاش با موهایی صاف و براق به وی ظاهری بخشیده بود . ذهنی داشت مهندسی و سیّال با هوشی هندسی و فعال و همین ویژگی های ممتاز بود که از وی فرماندهی ساخته بود ایده پرداز و خلّاق . ترکیبی سه گانه از وی انسانی ساخته بود یگانه.*ژن اصل آبادانی، تربیت اصیل بهبهانی و تحصیلات عالیه شیرازی*.این ویژگی های ممتاز ارثی و اکتسابی از وی انسانی ساخته بود نمونه و ناب و جامع اضداد. از یک سو تحصیلات عالی و آکادمیک داشت و کاملا به روز بود و از دیگر سو به سنت و سنن هم عمیقا معتقد و پایبندبود.
دیماه ۶۵ پیش از شروع عملیات کربلای ۵ ، دست تقدیر پای ما دو نفر را به یک سنگر کشاند و در کنار هم نشاند . قضا و قدر چه به جا و چه به وقت دست ما را در دست هم نهاد و بند بندِ سلول های ما را به هم پیوند داد طوری که انگار سالهاست دلداده و دلباخته همیم . واقعا یادش بخیر چه روزهای نورانی و شبهای مهتابی داشتیم و اینها همه از برکات وجود ذی جود مردانی بود به صلابت آهن و حدید و به طراوت شبنم و حریر . سنگری پر شور و گرم در هوای بارانی و سرد فاو ام القصر به مثابه کاتالیزوری پر قدرت دلهای ما را بیش از پیش به هم گره زد و اربیتال های خالی دل های ما را یکی پس از دیگری از مهر و محبت هم پر و لبریز کرد . چندین ماه حضور مدام در کنار این جوان خوش جمال و فرمانده خوش کلام در منطقه گروهان پل و سپس فاو موهبتی بود بس گرانبها که نصیب هر کس نمی شد و این از اقبال بلند و بخت سعید من بود که این شانس عظیم به من رو کرده بود .
بد نیست در همین جا گریزی هم بزنم به ششمین روز از حضور ما در فاو و شانزدهمین روز از دیماه ۶۵ . در این روز ، صبح اول وقت و پیش از طلوع فجر دوست دلبندم عبداله خواجه اسدی که بی سیم چی گروهان حسن نوابی بود تماس گرفت و خبر داد مهدی شاهدی دانشجوی محجوپ و سر به زیر در سنگر کمین هدف قناسه دشمن پلید قرار گرفته و به شهادت رسیده است . خبری بس پر درد که صبح اول وقت کام همه ما را تلخ و تِنِ و بدن ما را تا سر در خُمره زهر فرو کرد . مهدی برادرِ شهید رضا شاهدی جوان باهوش و با استعداد دوران دبستانم بود که با دوستان نزدیکش اسداله پور کاظم و محمدرضا شبرو هر سه عزیز جوان سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسیدند . با این خبرِ تلخ عبداله ، محمد شعبانی که در حالتی بین خواب و بیداری دراز کشیده بود درجا از جا پرید و با تآثر شدید گفت ماشالا ! پاشو بریم سریع سمت سنگر شاهدی . منم پا شدم سریع و همراه با محمد عزیز به سنگر مهدی رفتیم .
عبداله خواجه اسدی و فرمانده محجوبش حسن نوابی هم پیش از ما اونجا بودند بعلاوه عارف وارسته سید شمس اله هاشمی هم بر بالین او حاضر بود . اینم بگم مهدی تنها و تک شهید گردان فتح در پدافندی فاو ام القصر بود و چند نفر از عزیزانی که الان بر بالین او حاضر بودند از جمله همین ثلاثه عشاق الهی *محمد شعبانی ، عبداله خواجه اسدی و حسن نوابی* تنها ده روز بعدِ از این واقعه تلخ در شلمچه پر پرواز گشودند و رفتند . آری چندین ماه حضور در گروهان پل و سپس حضور در فاو و هم سنگری با مردانی مرد از جنس حریر و مرمر چون *حاج یدالله مواساتی ، محمد شعبانی ، سید نورالله سیدی و سید صدرالله بلادی* فرصتی مغتنم و استثنایی بود که به لطف خدا نصیب من شده بود .
آه و اندوه که به قول قیصر امین پور چه زود دیر می شود و دریغ و درد که این همه وفور دهر و مصاحبت با این همه مردان مرد دولت مستعجل بود و خیلی زود بهار سبز دوستی و رفاقت ما جای خود را به پاییز زرد مفارقت داد و فصل جدایی ما بسیار زودتر از حد انتظار فرا رسید و چنان دل و دیده ما به خون تپید که دیگر رنگ و بوی خوشی به خودش ندید ! بله عزیزان جان ! این جوان خوش مشربِ و این فرمانده بزرگ گردان نوستالژیک بدر در سال ۶۱ که اینک و در سال ۶۵ جانشین گردان قدرتمند فتح بود کسی نبود جز *راد مرد وادی نبرد و دانایی محمد شعبانی*
دریغ و درد مجدد که محمد دلبند بعد از حضوری سبز و پرثمر در پدافندی فاو ام القصر و پس از یک ختم کامل قرآن سرانجام شب ۲۷ دی ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۵ از هر چه درد و رنج بود رهایی یافت و زبان چون قند و کلام چون شهد او برای همیشه از سخن باز ماند و چه خوش شانس بود نهر جاسم و خاک شلمچه که با خون این مرد دلیر مردان همراهش رنگین شد و چه بد شانس بودم من که این بار هم ابتدا در پدافندی فاو ام القصر از ترکش کمر قِسِر در رفتم و سپس در لیلهٔ القدر شلمچه که خیلی از دوستانم پر گشودند و رفتند من بی پر و بال در نهر و نخل شلمچه موندم .
سردار شهید محمد شعبانی
صورتی داشت بغایت شیرین و شاداب و بی نهایت دلنشین و جذاب .. وقتی لب به سخن می گشود کلامش چون گوهری بود ناب که از صدفی پاک برون می جهید و چون شبنم لطیف صبحگاهی بر عمق دل و جان می نشست ؛ چهره ای شاد و بشاش با موهایی صاف و براق به وی ظاهری بخشیده بود . ذهنی داشت مهندسی و سیّال با هوشی هندسی و فعال و همین ویژگی های ممتاز بود که از وی فرماندهی ساخته بود ایده پرداز و خلّاق . ترکیبی سه گانه از وی انسانی ساخته بود یگانه.*ژن اصل آبادانی، تربیت اصیل بهبهانی و تحصیلات عالیه شیرازی*.این ویژگی های ممتاز ارثی و اکتسابی از وی انسانی ساخته بود نمونه و ناب و جامع اضداد. از یک سو تحصیلات عالی و آکادمیک داشت و کاملا به روز بود و از دیگر سو به سنت و سنن هم عمیقا معتقد و پایبندبود.
دیماه ۶۵ پیش از شروع عملیات کربلای ۵ ، دست تقدیر پای ما دو نفر را به یک سنگر کشاند و در کنار هم نشاند . قضا و قدر چه به جا و چه به وقت دست ما را در دست هم نهاد و بند بندِ سلول های ما را به هم پیوند داد طوری که انگار سالهاست دلداده و دلباخته همیم . واقعا یادش بخیر چه روزهای نورانی و شبهای مهتابی داشتیم و اینها همه از برکات وجود ذی جود مردانی بود به صلابت آهن و حدید و به طراوت شبنم و حریر . سنگری پر شور و گرم در هوای بارانی و سرد فاو ام القصر به مثابه کاتالیزوری پر قدرت دلهای ما را بیش از پیش به هم گره زد و اربیتال های خالی دل های ما را یکی پس از دیگری از مهر و محبت هم پر و لبریز کرد . چندین ماه حضور مدام در کنار این جوان خوش جمال و فرمانده خوش کلام در منطقه گروهان پل و سپس فاو موهبتی بود بس گرانبها که نصیب هر کس نمی شد و این از اقبال بلند و بخت سعید من بود که این شانس عظیم به من رو کرده بود .
بد نیست در همین جا گریزی هم بزنم به ششمین روز از حضور ما در فاو و شانزدهمین روز از دیماه ۶۵ . در این روز ، صبح اول وقت و پیش از طلوع فجر دوست دلبندم عبداله خواجه اسدی که بی سیم چی گروهان حسن نوابی بود تماس گرفت و خبر داد مهدی شاهدی دانشجوی محجوپ و سر به زیر در سنگر کمین هدف قناسه دشمن پلید قرار گرفته و به شهادت رسیده است . خبری بس پر درد که صبح اول وقت کام همه ما را تلخ و تِنِ و بدن ما را تا سر در خُمره زهر فرو کرد . مهدی برادرِ شهید رضا شاهدی جوان باهوش و با استعداد دوران دبستانم بود که با دوستان نزدیکش اسداله پور کاظم و محمدرضا شبرو هر سه عزیز جوان سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسیدند . با این خبرِ تلخ عبداله ، محمد شعبانی که در حالتی بین خواب و بیداری دراز کشیده بود درجا از جا پرید و با تآثر شدید گفت ماشالا ! پاشو بریم سریع سمت سنگر شاهدی . منم پا شدم سریع و همراه با محمد عزیز به سنگر مهدی رفتیم .
عبداله خواجه اسدی و فرمانده محجوبش حسن نوابی هم پیش از ما اونجا بودند بعلاوه عارف وارسته سید شمس اله هاشمی هم بر بالین او حاضر بود . اینم بگم مهدی تنها و تک شهید گردان فتح در پدافندی فاو ام القصر بود و چند نفر از عزیزانی که الان بر بالین او حاضر بودند از جمله همین ثلاثه عشاق الهی *محمد شعبانی ، عبداله خواجه اسدی و حسن نوابی* تنها ده روز بعدِ از این واقعه تلخ در شلمچه پر پرواز گشودند و رفتند . آری چندین ماه حضور در گروهان پل و سپس حضور در فاو و هم سنگری با مردانی مرد از جنس حریر و مرمر چون *حاج یدالله مواساتی ، محمد شعبانی ، سید نورالله سیدی و سید صدرالله بلادی* فرصتی مغتنم و استثنایی بود که به لطف خدا نصیب من شده بود .
آه و اندوه که به قول قیصر امین پور چه زود دیر می شود و دریغ و درد که این همه وفور دهر و مصاحبت با این همه مردان مرد دولت مستعجل بود و خیلی زود بهار سبز دوستی و رفاقت ما جای خود را به پاییز زرد مفارقت داد و فصل جدایی ما بسیار زودتر از حد انتظار فرا رسید و چنان دل و دیده ما به خون تپید که دیگر رنگ و بوی خوشی به خودش ندید ! بله عزیزان جان ! این جوان خوش مشربِ و این فرمانده بزرگ گردان نوستالژیک بدر در سال ۶۱ که اینک و در سال ۶۵ جانشین گردان قدرتمند فتح بود کسی نبود جز *راد مرد وادی نبرد و دانایی محمد شعبانی*
دریغ و درد مجدد که محمد دلبند بعد از حضوری سبز و پرثمر در پدافندی فاو ام القصر و پس از یک ختم کامل قرآن سرانجام شب ۲۷ دی ماه ۶۵ در عملیات کربلای ۵ از هر چه درد و رنج بود رهایی یافت و زبان چون قند و کلام چون شهد او برای همیشه از سخن باز ماند و چه خوش شانس بود نهر جاسم و خاک شلمچه که با خون این مرد دلیر مردان همراهش رنگین شد و چه بد شانس بودم من که این بار هم ابتدا در پدافندی فاو ام القصر از ترکش کمر قِسِر در رفتم و سپس در لیلهٔ القدر شلمچه که خیلی از دوستانم پر گشودند و رفتند من بی پر و بال در نهر و نخل شلمچه موندم .
👍2
خدایش بیامرزد محمد شعبانی و پدر مومن و مهربانش و برادر شهید و قهرمانش که هر سه تن ثلاثه خوبان وطن بودند ….
#محمد_شعبانی
#گردان_فتح
#کربلای_5
#مهدی_شاهدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#محمد_شعبانی
#گردان_فتح
#کربلای_5
#مهدی_شاهدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍2
فرمانده ای با ویژگی های ممتاز :سردار شهید محمد شعبانی
#محمد_شعبانی
#گردان_فتح
#کربلای_5
#مهدی_شاهدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#محمد_شعبانی
#گردان_فتح
#کربلای_5
#مهدی_شاهدی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
عبدی کاکا ( عبدالعلی بهروزی)
راوی: جواد افری
حدودا سال ۵۴ یا ۵۵ بود بعنوان محصل دبیرستان از سردشت زیدون امدبهبهان وبعنوان اجاره نشین دراتاقکی محقر درمحله ماساکن شد ،ما هرشب توی محل وکوچه بازی میکردیم یا گاها خونه مصطفی ارجمندی بودیم کنارهم درس میخوندیم هرچند مصطفی یه کلاس پایین تر بود ولی ما اکثر مواقع باهم بودیم وگاها شبها خونه اونا بودم کم کم باعبدالعلی اشنا شدیم وبرخی اوقاتمون تواتاقک کوچکش درس ومشقمون را مینوشتیم واگر درمسله ریاضی مشکلی پیدامیکردیم برامون حلش میکرد، محجوب بودنش مارا مجذوب خودش کرده بود وبعضی مواقع شبها با املتی که درست میکرد کنارش شام میخوردیم ،دیگه یواش یواش به زبان محلیمون اونو *عبدی* صدا میزدیم ومعروف شده بود به همین اسم ،،دوستی بین من ایشون بیشتر وبیشتر شد وکم کم همدیگر رو کا کا صدا میزدیم .
باورتون نمیشه تواین اتاقک کوچک گاهی ۶ الی ۷ نفر دورهم بودیم واخرهفته که میشد مرحوم علی برادرشهیدش ویا حاج محمد پدرش وگاهی برادرکوچکش محمود هم میومد کنارهم خوش بودیم رفیقی که باعنوان کاکا(یعنی برادر)صداش میکردم ، مدتها گذشت عبدی دیپلمشو توسال۵۶ دریافت وبعدازمدتی جهت انجام خدمت سربازی به شیراز اعزام شد ووقتی مرخصی میومد اول میومد خونه قبلیش ومصطفی را صدا میزد ومیومدن درب منزل ما تا باهم بریم باغ ملی سابق که انموقع بهترین تفریحگاه بهبهان بود و از مش عبدالرضا اختلاط بستنی بگیریم حتی قبل ازپایان سربازی یه طوطی برای من ویه جفت مرغ عشق برای اقا مصطفی بعنوان سوغات پایان خدمتش اورد.
ایام گذشت وعبدی بعد ازپایان خدمت سربازی برگشت بهبهان تازه انقلاب شده بود ودنبال کارمیگشت تاجایی که درمتینگ دیپلمهای بیکار درسال ۵۸ جلوی فرمانداری ویکبارهم درمسجد امام حسن(درویشها)شرکت کرد! اما چرخ زمانه با شروع جنگ تحمیلی چنان چرخید که ستاره اسمان وطن شد وزندگی عبدی عزیزمان از اعتصاب کننده به بالاترین مقام خدایی نظام یعنی *شهید* رسید مقام وسعادتی که نصیب هرکسی نخواهدشد، اولین حضورایشان درجبهه های شوش اغاز وخاتمه حضورش جزایرمجنون بود ، عبدی ، کاکایمان به مقام فرماندهی تیپ امام حسن رسید .
اخرین باری که ایشون رادیدم یه ماه قبل ازشهادتش بود ، با لندکروزفرماندهی اومده بهبهان ؛ حدودساعت ۱۰ الی ۱۱ شب بود صدای درمنزل ما اومد مادرم که تودالون(دالان) نشسته بود درب بازکردواحوالپرسی گرم ونرمی انجام دادبا او ......مادرم صدام زد و گفت اهای جواد بدو بیا عبدی اومده با مصطفی ........
فورا امدم بیرون و عبدی رو تو اغوش گرفتم اونو غرق بوسه کردم..... بعد از احوالپرسی هرچی تعارفشون کردم بیان داخل خونه قبول نکرد وگفت باید برگردم اهواز برم خط .......ازخوشحالی توپوست خودم نمی گنجیدم بابت دیدنش، چند دقیقه گذشت. وازش سوال کردم چرااین موقع شب اومدی؟
بالهجه زیبای بندریها گفت کارمهمی داشتم وبایدحتما میومدم.......
اصرار کردم علتش بگو .........
گفت خودم میدونم خدا بواسطه فلانی ازم راضی نیست اومدم ازش حلالیت بطلبم ......
وقتی این موضوع را گفت تمام وجودم بغض شد اما چیزی بروی خودم نیاوردم بعد از چند دقیقه گفتگو خداحافظی کرد تو راه خدا و تو مسیر الهی که انتخاب کرده بود ناپیدا شد و من موندم و مصطفی که ازحسرت جدایش مبهوت مانده و به مسیر رفتنش نگاه میکردیم......
رو کردم به مصطفی وگفتم ای داد ای بیداد مصطفی، احتمالا عبدی شهید میشه...... گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم شک نکن کاکامون شهید میشه ........
با ناراحتی و نگرانی جداشدیم و مدتی گذشت و عملیات خیبرشروع شد به مصطفی گفتم خدا خیربگذره هرچند خودم تازه ازخط پدافندی پاسگاه زید عراق به دلیل انفجار مین زخمی و برگشته بودم بهبهان....... تا اینکه بعد از چند روز که از عملیات خیبر می گذشت باخبرشدینم عبدالعلی(کاکا) زخمی شده برگشته زیدون........ به مصطفی خبر دادم وبا همان مجروحیتی که داشتم با موتور رفتیم دیدارش زیدون البته جاده به این همواری نبود پرازدست انداز........
کاکا عبدی تیر کمانه کرده و خورده بود پشت قلبش...... چندساعتی توراه بودیم تا رسیدیم خونه شون ..... خونه او بودیم که ازطریق تلفن ثابت بهش زنگ زدند گفتند *اقای محسن رضایی(فرمانده کل سپاه) واقای مرتضایی(فرمانده گلف اهواز)* باهات کاردارند .... بعد از پایان مکالمه مدتی گذشت و چهره او درهم شده بود به نزدیکانش گفت باید برگردم جبهه هرچی پدرش ومادرش اصرارکردند گفت دستوره باید برگردم......
با توجه به وضعیت بد ایشان ازلحاظ زخمی بودنش با توجه به به تماس تلفنی ،، بعد از یکی و دو روز دوباره برگشت خط مقدم یعنی محل مسلخ خود ان جزیره شمالی مجنون...... رفتن او و پرواز اوبسوی معبودش زمان زیادی طول نکشید و بعد چند روز خبر شهادتش رسید .....و بسوی خدایش وکنار برادرشهیدش و هم رزمش اندامی عزیز که چندروز قبلش به شهادتش رسیده بود ارام گرفت.....
#عبدالعلی_بهروزی
راوی: جواد افری
حدودا سال ۵۴ یا ۵۵ بود بعنوان محصل دبیرستان از سردشت زیدون امدبهبهان وبعنوان اجاره نشین دراتاقکی محقر درمحله ماساکن شد ،ما هرشب توی محل وکوچه بازی میکردیم یا گاها خونه مصطفی ارجمندی بودیم کنارهم درس میخوندیم هرچند مصطفی یه کلاس پایین تر بود ولی ما اکثر مواقع باهم بودیم وگاها شبها خونه اونا بودم کم کم باعبدالعلی اشنا شدیم وبرخی اوقاتمون تواتاقک کوچکش درس ومشقمون را مینوشتیم واگر درمسله ریاضی مشکلی پیدامیکردیم برامون حلش میکرد، محجوب بودنش مارا مجذوب خودش کرده بود وبعضی مواقع شبها با املتی که درست میکرد کنارش شام میخوردیم ،دیگه یواش یواش به زبان محلیمون اونو *عبدی* صدا میزدیم ومعروف شده بود به همین اسم ،،دوستی بین من ایشون بیشتر وبیشتر شد وکم کم همدیگر رو کا کا صدا میزدیم .
باورتون نمیشه تواین اتاقک کوچک گاهی ۶ الی ۷ نفر دورهم بودیم واخرهفته که میشد مرحوم علی برادرشهیدش ویا حاج محمد پدرش وگاهی برادرکوچکش محمود هم میومد کنارهم خوش بودیم رفیقی که باعنوان کاکا(یعنی برادر)صداش میکردم ، مدتها گذشت عبدی دیپلمشو توسال۵۶ دریافت وبعدازمدتی جهت انجام خدمت سربازی به شیراز اعزام شد ووقتی مرخصی میومد اول میومد خونه قبلیش ومصطفی را صدا میزد ومیومدن درب منزل ما تا باهم بریم باغ ملی سابق که انموقع بهترین تفریحگاه بهبهان بود و از مش عبدالرضا اختلاط بستنی بگیریم حتی قبل ازپایان سربازی یه طوطی برای من ویه جفت مرغ عشق برای اقا مصطفی بعنوان سوغات پایان خدمتش اورد.
ایام گذشت وعبدی بعد ازپایان خدمت سربازی برگشت بهبهان تازه انقلاب شده بود ودنبال کارمیگشت تاجایی که درمتینگ دیپلمهای بیکار درسال ۵۸ جلوی فرمانداری ویکبارهم درمسجد امام حسن(درویشها)شرکت کرد! اما چرخ زمانه با شروع جنگ تحمیلی چنان چرخید که ستاره اسمان وطن شد وزندگی عبدی عزیزمان از اعتصاب کننده به بالاترین مقام خدایی نظام یعنی *شهید* رسید مقام وسعادتی که نصیب هرکسی نخواهدشد، اولین حضورایشان درجبهه های شوش اغاز وخاتمه حضورش جزایرمجنون بود ، عبدی ، کاکایمان به مقام فرماندهی تیپ امام حسن رسید .
اخرین باری که ایشون رادیدم یه ماه قبل ازشهادتش بود ، با لندکروزفرماندهی اومده بهبهان ؛ حدودساعت ۱۰ الی ۱۱ شب بود صدای درمنزل ما اومد مادرم که تودالون(دالان) نشسته بود درب بازکردواحوالپرسی گرم ونرمی انجام دادبا او ......مادرم صدام زد و گفت اهای جواد بدو بیا عبدی اومده با مصطفی ........
فورا امدم بیرون و عبدی رو تو اغوش گرفتم اونو غرق بوسه کردم..... بعد از احوالپرسی هرچی تعارفشون کردم بیان داخل خونه قبول نکرد وگفت باید برگردم اهواز برم خط .......ازخوشحالی توپوست خودم نمی گنجیدم بابت دیدنش، چند دقیقه گذشت. وازش سوال کردم چرااین موقع شب اومدی؟
بالهجه زیبای بندریها گفت کارمهمی داشتم وبایدحتما میومدم.......
اصرار کردم علتش بگو .........
گفت خودم میدونم خدا بواسطه فلانی ازم راضی نیست اومدم ازش حلالیت بطلبم ......
وقتی این موضوع را گفت تمام وجودم بغض شد اما چیزی بروی خودم نیاوردم بعد از چند دقیقه گفتگو خداحافظی کرد تو راه خدا و تو مسیر الهی که انتخاب کرده بود ناپیدا شد و من موندم و مصطفی که ازحسرت جدایش مبهوت مانده و به مسیر رفتنش نگاه میکردیم......
رو کردم به مصطفی وگفتم ای داد ای بیداد مصطفی، احتمالا عبدی شهید میشه...... گفت تو از کجا میدونی؟ گفتم شک نکن کاکامون شهید میشه ........
با ناراحتی و نگرانی جداشدیم و مدتی گذشت و عملیات خیبرشروع شد به مصطفی گفتم خدا خیربگذره هرچند خودم تازه ازخط پدافندی پاسگاه زید عراق به دلیل انفجار مین زخمی و برگشته بودم بهبهان....... تا اینکه بعد از چند روز که از عملیات خیبر می گذشت باخبرشدینم عبدالعلی(کاکا) زخمی شده برگشته زیدون........ به مصطفی خبر دادم وبا همان مجروحیتی که داشتم با موتور رفتیم دیدارش زیدون البته جاده به این همواری نبود پرازدست انداز........
کاکا عبدی تیر کمانه کرده و خورده بود پشت قلبش...... چندساعتی توراه بودیم تا رسیدیم خونه شون ..... خونه او بودیم که ازطریق تلفن ثابت بهش زنگ زدند گفتند *اقای محسن رضایی(فرمانده کل سپاه) واقای مرتضایی(فرمانده گلف اهواز)* باهات کاردارند .... بعد از پایان مکالمه مدتی گذشت و چهره او درهم شده بود به نزدیکانش گفت باید برگردم جبهه هرچی پدرش ومادرش اصرارکردند گفت دستوره باید برگردم......
با توجه به وضعیت بد ایشان ازلحاظ زخمی بودنش با توجه به به تماس تلفنی ،، بعد از یکی و دو روز دوباره برگشت خط مقدم یعنی محل مسلخ خود ان جزیره شمالی مجنون...... رفتن او و پرواز اوبسوی معبودش زمان زیادی طول نکشید و بعد چند روز خبر شهادتش رسید .....و بسوی خدایش وکنار برادرشهیدش و هم رزمش اندامی عزیز که چندروز قبلش به شهادتش رسیده بود ارام گرفت.....
#عبدالعلی_بهروزی
👍2
عبدی کاکا ( عبدالعلی بهروزی)
راوی: جواد افری
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: جواد افری
#عبدالعلی_بهروزی
#فرمانده_تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_خیبر
#جزایر_مجنون
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
رودخانهای که ستارگان را به آسمان پس داد
به یاد غواصان عملیات کربلای 4
جاده در دل شب، آرام و بیصدا، همچون آغوشی تاریک مهربانانه ما را در خود میکشید. من و کاظم و رضا، سه دلِ بیقرار، گاهی با مرور مأموریت پیش رو و تحلیل آن و گهی در سکوتی که گویی از جنس دعا بود، پیش میرفتیم. کمی بعد، مهدی آن رفیق شفیق نیز به ما رسید (تیپ 201 ضدزره ائمه ع) و کاروان کوچکمان کامل شد. کاظم بازگشت به اهواز جایی که تا همین چندی پیش لاشخورهای رژیمی ضحاک صفت برای سرمست کردن مارهای جهالت خویش تنها و تنها شرابی از خون جوانان آن دیار را طلب میکردند.
کاظم رفت و ما ماندیم و جادهای که بوی نخلهای خیس، خاک بارانخورده و انتظار میداد. صبح که رسید، خورشید انگار از پشت پردهای نمناک سر برآورد؛ نوری که بیشتر شبیه اشک بود تا طلوع. بچههای گروهان موشکی در خانههای خاموش آبادان جا گرفتند؛ خانههایی که روحشان پیش از تن، پرواز کرده بود.
روزها تا سیام آذر در سنگینیِ آوار انتظاری مبهم گذشت. شب بارانی آرام بارید؛ بارانی که انگار آسمان میخواست با آن خاک را برای واقعهای بزرگ غسل دهد. گویا نویشا آن هاتف ایزدی از ملکوت، خبر از واقعهای که در انتظار ستارگانِ مهمان زمین بود به نجوا در گوش آسمان زمزمه کرده بود... آسمان در سکوتی بیپایان نجواکنان از نیمهشب تا ظهر گریست.
عصر نقشه عملیات کربلای چهار را گشودند؛ نقشهای که آنسوی اروند، سرزمینی وعدهدادن را نشان میداد. قرار بود زمین را از نزدیک ببینیم، اما پلها بسته بود و راهها در پردهای از حفاظت پنهان. انگار عروس عملیات هنوز نمیخواست چهره بگشاید.
روز اول دی، بر فراز دکلی بلند ایستادم. اروند زیر پایم؛ چون رگی نقرهگون میدرخشید؛ رگی که دو جهان را از هم جدا میکرد. در دل گفتم: ای رود، تو شاهدی بر رازهای عاشقانی که از خاک تا آسمان راه میپیمایند.
عصر همان روز، به زاغه مهمات ضد زره رفتیم؛ موشکها خاموش و آرام، همچون فرزندانی که در انتظار فرمان بیداری هستند در بستری سرد و خشن آرامیده بودند...
دوم دی، به شهربانی آبادان رفتیم؛ جایی که دلهای آشنا در گردان فجر میتپید. پس از ماهها، داوود و غلامحسین را در آغوش گرفتم. شوق دیدار، هوای سنگین آنجا را سبک کرد. لحظهای آرزو کردم بمانم، اما یادم آمد که مأموریت ضد زره، نگهبانی آسمان حماسه است. از داوود یادداشتی گرفتم؛ کاغذی که بوی دلتنگی میداد. دوباره راه بازگشت را در پیش گرفتم.
بیان سوم دی، شب عملیات نزدیک میشد. قرار بود نیروهای ضد زره در آغوش بالگردها رفته و در برابر اژدهایان آهنینی که زبانشان آتش بود و منطق چنگیزی بایستند. دلم لبریز از شوق بود، اما در عمق آن، پرندهای بیقرار بال میزد؛ گویی دل میخواست چیزی بگوید که زبان از گفتنش عاجز بود. یا شاید در حال روضهای مجسم که قال ما زبان قیلِ او را درک نمیکرد...
شب، پردهای از مخمل سیاه بر زمین گسترده بود. هوا بوی خاک نمخورده و اشک پنهان میداد. غواصان، فرشتگان خاموش این شب مقدس بودند. فرشتگانی که سروش غیب آنها را از جام شرابی مست کرده بود که دلوجان را در حال قرار بر زمین به صاحب عرش پیشکش کرده بودند... پیش از حرکت، چهرههایشان را با خاک و اشک و محبت شستند. هر کدامشان انگار روضهای حضرت مادر را بر چهره مصور داشت و نامهای کوچکی از گمنامی در پلاک خیس خود. نگاهشان آرام بود؛ آرامیِ کسی که از مرز جنون گذشته و به آستانه رقص در خون خویش رسیده است.
وقتی وارد آب شدند، اروند انگار از دم مسیحایی آنها جان گرفت. موجها آرامتر شدند، گویی رود میخواست قدمهایشان را در آغوش بگیرد. صدای نفسهایشان با صدای آب یکی شده بود؛ صدایی که شبیه ذکر بود، شبیه مناجات. هر حرکت دستشان، هر فرورفتن در آب، مثل ورقخوردن صفحهای از کتاب عشق و جنون بود.
قرار بود سپیدهدم لحظه رهایی باشد. اما ناگهان آسمان دشمن روشن شد منورهای چلچراغ، چون مارهای آتشین از دل هواپیماها زاده شدند. نور، بیرحمانه بر سطح آب ریخت. شب، به روزی مصنوعی و خشن و بیرحم بدل شد. اروند که تا لحظهای پیش پناهگاه بود، ناگهان به آینهای جورپبشه و سنگ دل تبدیل شد؛ آینهای که هر سایهای را لو میداد.
در آن روشنایی، غواصان در آستانه ساحل رهایی نمایان شدند. خطوط بدنشان در آب، همچون شمعهایی لرزان بود که در برابر طوفان ایستادهاند. تیربارهای دشمن آواز مرگ سر دادند. صدای گلولهها مثل تگرگ بر سطح آب میخورد. اروند رنگ عوض کرد؛ از نقرهای به سرخی انار. هر گلوله، حبابی از خون بر سطح آب مینشاند و میترکاند.
غواصان، با آنکه محاصره شده بودند، هنوز آرام بودند. بعضیها دست در آب فروبرده بودند، انگار میخواستند آخرین بار، رود را لمس کنند. بعضیها سرشان را بالا گرفته بودند، گویی به آسمان نگاه میکردند. یکیشان زیر لب چیزی میگفت؛ شاید دعا، شاید نام مادر، شاید نام معشوقی آسمانی.
به یاد غواصان عملیات کربلای 4
جاده در دل شب، آرام و بیصدا، همچون آغوشی تاریک مهربانانه ما را در خود میکشید. من و کاظم و رضا، سه دلِ بیقرار، گاهی با مرور مأموریت پیش رو و تحلیل آن و گهی در سکوتی که گویی از جنس دعا بود، پیش میرفتیم. کمی بعد، مهدی آن رفیق شفیق نیز به ما رسید (تیپ 201 ضدزره ائمه ع) و کاروان کوچکمان کامل شد. کاظم بازگشت به اهواز جایی که تا همین چندی پیش لاشخورهای رژیمی ضحاک صفت برای سرمست کردن مارهای جهالت خویش تنها و تنها شرابی از خون جوانان آن دیار را طلب میکردند.
کاظم رفت و ما ماندیم و جادهای که بوی نخلهای خیس، خاک بارانخورده و انتظار میداد. صبح که رسید، خورشید انگار از پشت پردهای نمناک سر برآورد؛ نوری که بیشتر شبیه اشک بود تا طلوع. بچههای گروهان موشکی در خانههای خاموش آبادان جا گرفتند؛ خانههایی که روحشان پیش از تن، پرواز کرده بود.
روزها تا سیام آذر در سنگینیِ آوار انتظاری مبهم گذشت. شب بارانی آرام بارید؛ بارانی که انگار آسمان میخواست با آن خاک را برای واقعهای بزرگ غسل دهد. گویا نویشا آن هاتف ایزدی از ملکوت، خبر از واقعهای که در انتظار ستارگانِ مهمان زمین بود به نجوا در گوش آسمان زمزمه کرده بود... آسمان در سکوتی بیپایان نجواکنان از نیمهشب تا ظهر گریست.
عصر نقشه عملیات کربلای چهار را گشودند؛ نقشهای که آنسوی اروند، سرزمینی وعدهدادن را نشان میداد. قرار بود زمین را از نزدیک ببینیم، اما پلها بسته بود و راهها در پردهای از حفاظت پنهان. انگار عروس عملیات هنوز نمیخواست چهره بگشاید.
روز اول دی، بر فراز دکلی بلند ایستادم. اروند زیر پایم؛ چون رگی نقرهگون میدرخشید؛ رگی که دو جهان را از هم جدا میکرد. در دل گفتم: ای رود، تو شاهدی بر رازهای عاشقانی که از خاک تا آسمان راه میپیمایند.
عصر همان روز، به زاغه مهمات ضد زره رفتیم؛ موشکها خاموش و آرام، همچون فرزندانی که در انتظار فرمان بیداری هستند در بستری سرد و خشن آرامیده بودند...
دوم دی، به شهربانی آبادان رفتیم؛ جایی که دلهای آشنا در گردان فجر میتپید. پس از ماهها، داوود و غلامحسین را در آغوش گرفتم. شوق دیدار، هوای سنگین آنجا را سبک کرد. لحظهای آرزو کردم بمانم، اما یادم آمد که مأموریت ضد زره، نگهبانی آسمان حماسه است. از داوود یادداشتی گرفتم؛ کاغذی که بوی دلتنگی میداد. دوباره راه بازگشت را در پیش گرفتم.
بیان سوم دی، شب عملیات نزدیک میشد. قرار بود نیروهای ضد زره در آغوش بالگردها رفته و در برابر اژدهایان آهنینی که زبانشان آتش بود و منطق چنگیزی بایستند. دلم لبریز از شوق بود، اما در عمق آن، پرندهای بیقرار بال میزد؛ گویی دل میخواست چیزی بگوید که زبان از گفتنش عاجز بود. یا شاید در حال روضهای مجسم که قال ما زبان قیلِ او را درک نمیکرد...
شب، پردهای از مخمل سیاه بر زمین گسترده بود. هوا بوی خاک نمخورده و اشک پنهان میداد. غواصان، فرشتگان خاموش این شب مقدس بودند. فرشتگانی که سروش غیب آنها را از جام شرابی مست کرده بود که دلوجان را در حال قرار بر زمین به صاحب عرش پیشکش کرده بودند... پیش از حرکت، چهرههایشان را با خاک و اشک و محبت شستند. هر کدامشان انگار روضهای حضرت مادر را بر چهره مصور داشت و نامهای کوچکی از گمنامی در پلاک خیس خود. نگاهشان آرام بود؛ آرامیِ کسی که از مرز جنون گذشته و به آستانه رقص در خون خویش رسیده است.
وقتی وارد آب شدند، اروند انگار از دم مسیحایی آنها جان گرفت. موجها آرامتر شدند، گویی رود میخواست قدمهایشان را در آغوش بگیرد. صدای نفسهایشان با صدای آب یکی شده بود؛ صدایی که شبیه ذکر بود، شبیه مناجات. هر حرکت دستشان، هر فرورفتن در آب، مثل ورقخوردن صفحهای از کتاب عشق و جنون بود.
قرار بود سپیدهدم لحظه رهایی باشد. اما ناگهان آسمان دشمن روشن شد منورهای چلچراغ، چون مارهای آتشین از دل هواپیماها زاده شدند. نور، بیرحمانه بر سطح آب ریخت. شب، به روزی مصنوعی و خشن و بیرحم بدل شد. اروند که تا لحظهای پیش پناهگاه بود، ناگهان به آینهای جورپبشه و سنگ دل تبدیل شد؛ آینهای که هر سایهای را لو میداد.
در آن روشنایی، غواصان در آستانه ساحل رهایی نمایان شدند. خطوط بدنشان در آب، همچون شمعهایی لرزان بود که در برابر طوفان ایستادهاند. تیربارهای دشمن آواز مرگ سر دادند. صدای گلولهها مثل تگرگ بر سطح آب میخورد. اروند رنگ عوض کرد؛ از نقرهای به سرخی انار. هر گلوله، حبابی از خون بر سطح آب مینشاند و میترکاند.
غواصان، با آنکه محاصره شده بودند، هنوز آرام بودند. بعضیها دست در آب فروبرده بودند، انگار میخواستند آخرین بار، رود را لمس کنند. بعضیها سرشان را بالا گرفته بودند، گویی به آسمان نگاه میکردند. یکیشان زیر لب چیزی میگفت؛ شاید دعا، شاید نام مادر، شاید نام معشوقی آسمانی.
👍1
آب، پیکرهایشان را آرام در آغوش گرفت. هیچکس فریاد نزد. هیچکس دستوپا نزد. مرگ، برایشان نه سقوط که پرواز بود. اروند، آن شب، معراج گاه شد؛ پلی میان خاک و آسمان. رود، پیکرهایشان را با مهربانی میبرد مثل مادری که فرزندش را در آغوش گرفته باشد.
صبح جمعه، پنجم دی، آسمان آبادان و خرمشهر رنگی غریب داشت؛ زردی مایلبهسبز، سنگین و کدر. سکوت، پیشدرآمد حادثه بود. ناگهان ابری بیصدا از آسمان فرود آمد؛ بویی شیرین و تند، سوزنده و تهوعآور. نخست چشمها میسوختند، انگار هزار سوزن در آنها فرومیرفت. سپس سرفههای خشک از عمق سینه برمیخاست. فریاد زدند: «گاز! گاز شیمیایی» دنیا از پشت شیشه ماسکها کوچک و تحریفشده بود. نفسها سنگین و خفه، مثل ناله غریقی که دستش به جایی نمیرسد. بیرون، شهر در خفگی فرومیرفت. ابر زهرآگین میان کودک و پیر، میان نظامی و غیرنظامی فرقی نمیگذاشت.
مصدومان، چون برگهای پاییزی، بهسوی بیمارستان صحرایی علی بن ابیطالب روان بودند. صحنهای بود میان رؤیا و کابوس. مردانی که روزی کوه بودند، اکنون چون کودکان درمانده، دست بر چشمان متورم خود میفشردند. بوی ضدعفونی با بوی خردل در چادرها درهم میپیچید. این مرگی دیگر بود؛ مرگی خزنده و بیصدا که حتی شرافت مردن با گلوله را هم میربود.
حمله شیمیایی گروهان را درهم شکست. تا شب، دو سوم بچههای گروهان موشکی مصدوم و عقب فرستاده شدند. من نیز باوجود ماسک، سوزش گلو و تاری دید را حس کردم. به بهداری رفتم، دوش گرفتم و تزریق کردم و دوباره به منطقه برگشتم. جای قبلی ناامن بود پس کنار کلیسایی قدیمی و سپس در مدرسهای پناه گرفتیم.
دو روز در آن مدرسه ماندیم. هوا سنگین و دلها پریشان بود. با اعلام پایان عملیات کربلای چهار، راهی اهواز شدیم و دهم دی به مرخصی رفتیم. جاده این بار بوی بازگشت میداد؛ بازگشتی با دلی سنگین از یاد شهدای اروند و روحی که هنوز در انتظار فصلی دیگر میتپید. (سلام بر نجواهای مقدس : متن را که مطالعه کردم جان، ز اختیار برونرفت و دل با زمزمههای کلمات چنین بر قلم جاری ساخت شرح روایت شما عزیز بهیادگارمانده از دوران مردان بیادعا)
#کربلای_5
#امیر_کنعانی_تربتی
#نجف_زراعت_پیشه
#دلنوشته
#فرهنگ_جبهه
#اروندرود
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
صبح جمعه، پنجم دی، آسمان آبادان و خرمشهر رنگی غریب داشت؛ زردی مایلبهسبز، سنگین و کدر. سکوت، پیشدرآمد حادثه بود. ناگهان ابری بیصدا از آسمان فرود آمد؛ بویی شیرین و تند، سوزنده و تهوعآور. نخست چشمها میسوختند، انگار هزار سوزن در آنها فرومیرفت. سپس سرفههای خشک از عمق سینه برمیخاست. فریاد زدند: «گاز! گاز شیمیایی» دنیا از پشت شیشه ماسکها کوچک و تحریفشده بود. نفسها سنگین و خفه، مثل ناله غریقی که دستش به جایی نمیرسد. بیرون، شهر در خفگی فرومیرفت. ابر زهرآگین میان کودک و پیر، میان نظامی و غیرنظامی فرقی نمیگذاشت.
مصدومان، چون برگهای پاییزی، بهسوی بیمارستان صحرایی علی بن ابیطالب روان بودند. صحنهای بود میان رؤیا و کابوس. مردانی که روزی کوه بودند، اکنون چون کودکان درمانده، دست بر چشمان متورم خود میفشردند. بوی ضدعفونی با بوی خردل در چادرها درهم میپیچید. این مرگی دیگر بود؛ مرگی خزنده و بیصدا که حتی شرافت مردن با گلوله را هم میربود.
حمله شیمیایی گروهان را درهم شکست. تا شب، دو سوم بچههای گروهان موشکی مصدوم و عقب فرستاده شدند. من نیز باوجود ماسک، سوزش گلو و تاری دید را حس کردم. به بهداری رفتم، دوش گرفتم و تزریق کردم و دوباره به منطقه برگشتم. جای قبلی ناامن بود پس کنار کلیسایی قدیمی و سپس در مدرسهای پناه گرفتیم.
دو روز در آن مدرسه ماندیم. هوا سنگین و دلها پریشان بود. با اعلام پایان عملیات کربلای چهار، راهی اهواز شدیم و دهم دی به مرخصی رفتیم. جاده این بار بوی بازگشت میداد؛ بازگشتی با دلی سنگین از یاد شهدای اروند و روحی که هنوز در انتظار فصلی دیگر میتپید. (سلام بر نجواهای مقدس : متن را که مطالعه کردم جان، ز اختیار برونرفت و دل با زمزمههای کلمات چنین بر قلم جاری ساخت شرح روایت شما عزیز بهیادگارمانده از دوران مردان بیادعا)
#کربلای_5
#امیر_کنعانی_تربتی
#نجف_زراعت_پیشه
#دلنوشته
#فرهنگ_جبهه
#اروندرود
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍1
رودخانهای که ستارگان را به آسمان پس داد
به یاد غواصان عملیات کربلای 4
#امیر_کنعانی_تربتی
#نجف_زراعت_پیشه
#کربلای_4
#غواصان_اروند
#دلنوشته
#فرهنگ_جبهه
#اروندرود
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
به یاد غواصان عملیات کربلای 4
#امیر_کنعانی_تربتی
#نجف_زراعت_پیشه
#کربلای_4
#غواصان_اروند
#دلنوشته
#فرهنگ_جبهه
#اروندرود
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
عملیات ۲۵ فروردین سال ۱۳۶۰ منطقه شوش دانیال
راوی:امیر فروزی
در صبح روز۲۳ فروردین سال ۱۳۶۰ به من و جهانگیر مرادیان گفتند به همراه برادر عباس که دانشجوی رشته مهندسی بود برای دیده بانی شیار و سنگر بزنیم، وقتی به موضع مورد نظر رسیدیم آنجا تعداد دیگری نیرو هم بودند،شروع به کندن زمین و ایجاد کانال برای حفر سنگر روی قله مورد نظر مینمودیم ، خاک تپه های شوش گل رس نرم بود ، با توجه به فصل بهار هوا هم تقریباً خوب بود، منطقه بکر و دست نخورده بود،دامنهی تپه هاسرسبز و بعضاً گلها خودنمایی میکردند، در وجود نیروها عشق، ایثار،جانفشانی،تلاش کوشش و شجاعت موج میزد، خستگی، ترس،ناامیدی، پژمردگی،دیده نمیشد،جزءانجام تکلیف و اطاعت از فرماندهی و ادای دین، شجاعت و شهادت طلبی چیز دیگری در وجود نیروها دیده نمی شد
تپه ای مانند کله ی قند روبروی ما بود که مشرف بر منطقه و محور شوش بود و ما باید شیار میزدیم،تا به قله آن میرسیدیم، البته قبلاً روی آن کار شده بود و ما باید کار حفر شیار را ادامه داده وکار را به پایان میرساندیم، همه بادل و جان کار و تلاش میکردند،درهمین موقع نیروهای عراقی چندخمپاره شصت زدند که کمی با ما فاصله داشت، ولی برادران توجهی نمیکردند و همه یک نفس،یک صدا،یک دل،و یک هدف شیار میزدند،
مدتی در آنجا کارکردیم و مدتی بعد متوجه شدیم فردی پیش ما می اید و بعدازسلام واحوالپرسی،به من گفت باید بیایی با گروه برویم شناسایی؛ با برادرعباس که مسئول ما بود هماهنگ کرده و همراه او به سنگرها رفتیم ،وقتی رسیدیم دیدم گروه تقریباً ۱۲ نفره همه مجهز و آماده در انتظار دستور برای حرکت به سمت ماموریت محوله بودند و من هم به گروه فوق اضافه شدم، فرمانده گروه فوق یحیی هاشمی و معاون وی سلمان حاجوی بود از دیگر اعضای گروه می توانم به مسعودپیشبهار ، ، لطف الله حسینی ،علی آذرگه، غلام سپیده دم، شکراله کرمی، یدالله محمدرضایی،محمود پنجه بند و ..... اشاره نمایم.
همه به خط شده و فرمانده گروه یحیی هاشمی هدف از ماموریت و شناسایی را برای ما توضیح داد،آشنایی با منطقه برای عملیات (عملیاتی ایذایی) ، شناسایی شیارها، راه های نفوذ دشمن و دیگر موارد مورد نیاز که لازم بود در مسیر آگاهی داشته باشیم ؛ بصورت ستون با فاصله به سمت دشمن حرکت کردیم ، هر کجا که لازم بود برادر یحیی هاشمی با اشاره و آرام راهنمایی میکرد تا اینکه به منطقه مورد نظر عملیاتی رسیدیم ، یحیی هاشمی منطقه را مانند کف دست میشناخت،آشنایی و آگاهی کامل از شیارها، نحوه نفوذ دشمن، و نیروهای گشتی عراق را داشت، وقتی به شیار مورد نظر رسیدیم ،یک به یک وارد شیار شدیم،چون در شیار حرکت کردن امنیت بیشتری داشت، یک نفر را به عنوان دیده ور جلو فرستاد و بقیه پشت سرهم آرام و بدون سروصدا حرکت می کردیم، من تقریباً من نفر آخر بودم، پشت سر ما شیار ادامه داشت وگشتی های عراقی، از آنجا می آمدند،
یحیی هاشمی به من گفت در این شیار کوچک کمین کن و مواظب باش عراقیها ما را غافلگیر نکنند، اوبه من گفت ،معمولاً گشتی های عراقی دو یا سه نفرند، دقت کن اجازه بده خوب در تیررس باشند ،البته ادامه شیار پیچی داشت، که باید در صورت آمدن گشتی های عراقی از آن پیچ رد میشدند و بعداً من با آنها درگیر می شدم ؛ من وارد شیار شدم و تفنگ ژ۳ را روی رگبار گذاشته و آماده برای شلیک بودم،روی لبه شیار هم بوتهای بودکه خوب توانستم خود را استتار که عراقیها اصلاً مرا نمیدیدند و انتخاب این شیار دلالت بر ذکاوت ، هوش نظامی و درایت فرماندهی یحیی هاشمی بود، او توصیه های لازم را کرد و بطرف نیروها رفت،من هم در آنجا کمین کردم، و منتظر گشتی های عراقی به هوش و به گوش بودم، آن لحظه ها،لحظات خاصی بود که الحمدالله گشتی های عراقی نیامدند ، تا اینکه به من اشاره کردند که بیا،من از شیار بیرون آمده و بطرف نیروها آمدم، شیار بعد از من حاج لطف الله حسینی کمین نشسته بود که من با سر سلامی کردم و رد شدم.
یحیی هاشمی مانند فرماندهی دوره دیده که در آکادمی های نظامی آموزش دیده باشد تمام شیارها و موقعیت عراقیها را توضیح داده و می گفت: این شیار بن بست است، آن شیار مین گذاری شده ، این شیار به خط عراقیها راه دارد و پشت این تپه عراقیها چه ادواتی دارند، سلمان حاجوی معاون فرمانده گروه نیز بی بدیل بود و جنب جوش خاصی داشت،چندین بار از اول تا آخر ستون رفت آمد کرد و با رعایت اصول اطلاعاتی در ساماندهی و ماموریت نیروها تلاش میکرد،تا این که به محل مورد نظر برای عملیات رسیدیم یعنی جایی که باید در روز عملیات عمل می کردیم،
راوی:امیر فروزی
در صبح روز۲۳ فروردین سال ۱۳۶۰ به من و جهانگیر مرادیان گفتند به همراه برادر عباس که دانشجوی رشته مهندسی بود برای دیده بانی شیار و سنگر بزنیم، وقتی به موضع مورد نظر رسیدیم آنجا تعداد دیگری نیرو هم بودند،شروع به کندن زمین و ایجاد کانال برای حفر سنگر روی قله مورد نظر مینمودیم ، خاک تپه های شوش گل رس نرم بود ، با توجه به فصل بهار هوا هم تقریباً خوب بود، منطقه بکر و دست نخورده بود،دامنهی تپه هاسرسبز و بعضاً گلها خودنمایی میکردند، در وجود نیروها عشق، ایثار،جانفشانی،تلاش کوشش و شجاعت موج میزد، خستگی، ترس،ناامیدی، پژمردگی،دیده نمیشد،جزءانجام تکلیف و اطاعت از فرماندهی و ادای دین، شجاعت و شهادت طلبی چیز دیگری در وجود نیروها دیده نمی شد
تپه ای مانند کله ی قند روبروی ما بود که مشرف بر منطقه و محور شوش بود و ما باید شیار میزدیم،تا به قله آن میرسیدیم، البته قبلاً روی آن کار شده بود و ما باید کار حفر شیار را ادامه داده وکار را به پایان میرساندیم، همه بادل و جان کار و تلاش میکردند،درهمین موقع نیروهای عراقی چندخمپاره شصت زدند که کمی با ما فاصله داشت، ولی برادران توجهی نمیکردند و همه یک نفس،یک صدا،یک دل،و یک هدف شیار میزدند،
مدتی در آنجا کارکردیم و مدتی بعد متوجه شدیم فردی پیش ما می اید و بعدازسلام واحوالپرسی،به من گفت باید بیایی با گروه برویم شناسایی؛ با برادرعباس که مسئول ما بود هماهنگ کرده و همراه او به سنگرها رفتیم ،وقتی رسیدیم دیدم گروه تقریباً ۱۲ نفره همه مجهز و آماده در انتظار دستور برای حرکت به سمت ماموریت محوله بودند و من هم به گروه فوق اضافه شدم، فرمانده گروه فوق یحیی هاشمی و معاون وی سلمان حاجوی بود از دیگر اعضای گروه می توانم به مسعودپیشبهار ، ، لطف الله حسینی ،علی آذرگه، غلام سپیده دم، شکراله کرمی، یدالله محمدرضایی،محمود پنجه بند و ..... اشاره نمایم.
همه به خط شده و فرمانده گروه یحیی هاشمی هدف از ماموریت و شناسایی را برای ما توضیح داد،آشنایی با منطقه برای عملیات (عملیاتی ایذایی) ، شناسایی شیارها، راه های نفوذ دشمن و دیگر موارد مورد نیاز که لازم بود در مسیر آگاهی داشته باشیم ؛ بصورت ستون با فاصله به سمت دشمن حرکت کردیم ، هر کجا که لازم بود برادر یحیی هاشمی با اشاره و آرام راهنمایی میکرد تا اینکه به منطقه مورد نظر عملیاتی رسیدیم ، یحیی هاشمی منطقه را مانند کف دست میشناخت،آشنایی و آگاهی کامل از شیارها، نحوه نفوذ دشمن، و نیروهای گشتی عراق را داشت، وقتی به شیار مورد نظر رسیدیم ،یک به یک وارد شیار شدیم،چون در شیار حرکت کردن امنیت بیشتری داشت، یک نفر را به عنوان دیده ور جلو فرستاد و بقیه پشت سرهم آرام و بدون سروصدا حرکت می کردیم، من تقریباً من نفر آخر بودم، پشت سر ما شیار ادامه داشت وگشتی های عراقی، از آنجا می آمدند،
یحیی هاشمی به من گفت در این شیار کوچک کمین کن و مواظب باش عراقیها ما را غافلگیر نکنند، اوبه من گفت ،معمولاً گشتی های عراقی دو یا سه نفرند، دقت کن اجازه بده خوب در تیررس باشند ،البته ادامه شیار پیچی داشت، که باید در صورت آمدن گشتی های عراقی از آن پیچ رد میشدند و بعداً من با آنها درگیر می شدم ؛ من وارد شیار شدم و تفنگ ژ۳ را روی رگبار گذاشته و آماده برای شلیک بودم،روی لبه شیار هم بوتهای بودکه خوب توانستم خود را استتار که عراقیها اصلاً مرا نمیدیدند و انتخاب این شیار دلالت بر ذکاوت ، هوش نظامی و درایت فرماندهی یحیی هاشمی بود، او توصیه های لازم را کرد و بطرف نیروها رفت،من هم در آنجا کمین کردم، و منتظر گشتی های عراقی به هوش و به گوش بودم، آن لحظه ها،لحظات خاصی بود که الحمدالله گشتی های عراقی نیامدند ، تا اینکه به من اشاره کردند که بیا،من از شیار بیرون آمده و بطرف نیروها آمدم، شیار بعد از من حاج لطف الله حسینی کمین نشسته بود که من با سر سلامی کردم و رد شدم.
یحیی هاشمی مانند فرماندهی دوره دیده که در آکادمی های نظامی آموزش دیده باشد تمام شیارها و موقعیت عراقیها را توضیح داده و می گفت: این شیار بن بست است، آن شیار مین گذاری شده ، این شیار به خط عراقیها راه دارد و پشت این تپه عراقیها چه ادواتی دارند، سلمان حاجوی معاون فرمانده گروه نیز بی بدیل بود و جنب جوش خاصی داشت،چندین بار از اول تا آخر ستون رفت آمد کرد و با رعایت اصول اطلاعاتی در ساماندهی و ماموریت نیروها تلاش میکرد،تا این که به محل مورد نظر برای عملیات رسیدیم یعنی جایی که باید در روز عملیات عمل می کردیم،
از قبل مهمات را در جاهایی تعبیه کرده بودند ،سنگر نارنجک تفنگی ژ۳ را آماده نموده بودند، جای تیربار را مشخص نمودند،یحیی هاشمی تمامی اطلاعات لازم مربوط به عملیات،مهمات،سلاح،موقعیت عراقیها، را توضیح دادند و نیروها را توجیه نمودند،وقتی شناسایی کامل انجام گرفت،ازهمان مسیری که رفته بودیم ،با همان روش و همان ساز و کارها وخلاقیتها،به سلامت به سنگرها بازگشتیم و آماده می شدیم برای عملیات آینده ؛ قراربود ۲۴ فروردین عملیات صورت بگیرد ولی به دلایلی صورت نپذیرفت در حالی که نیروها همه در حالت آمادگی کامل بسر می بردند.
در ۲۵ فروردین ۱۳۶۰سحرگان بیدار باش زده و نیروها برای نماز صبح آماده شدند،نماز عاشقانه و عارفانه را بجای آورده و تجهیزات را برداشته و به صف بطرف سنگر فرماندهی محور شوش مرتضی صفار به راه افتادند و بعد از هماهنگی های لازم به سمت دشمن به راه افتادند ، یحیی هاشمی،آخرین توصیه و سفارشات را در رابطه با عملیات انجام داد وگفت: گروه ما ماموریت عملیات ایذایی بر عهده دارد یعنی زودتر از نیروها باید با دشمن با شدت تمام وحجم آتش فوق العاده درگیرشویم تا دشمن خیال کند عملیات اصلی در این منطقه است و کل توجه نیروهای عراقی به سمت گروه ما جلب شده و از سایر شیارها و محورهای شش گانه غافل شود و نیروهای خودی راحتر بتوانند در دیگر محور ها نفوذ کنند و نیروهای عراقی را دور بزنند و سنگرهای آنها را فتح نمایند و عملیات اصلی با فریب دادن دشمن انجام و مناطق مورد نظر را آزاد سازند .
در گروه مسئولیت برادران به شرح زیر بود : تیربارچی علی آذرگه و شکرالله کرمی ، نارنجک انداز تفنگی ژ۳ مسعودپیشبهار، مامور انتقال مهمات برای نفرات (مهمات بیار) حاج لطف الله حسینی و برادران یدالله محمدرضایی و امیرفروزی و چند نفر دیگر هم تک تیرانداز بودند، وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک بود و نیروها در جای خودشان مستقر شدند تا اینکه فرمانده دستورآتش داد،همه شروع به ریختن آتش روی دشمن نمودند و حجم آتش قابل توجهی ایجاد شد،تیربارچی،نارنجک تفنگی انداز ، تک تیراندازها ، آر پی چی زن مرتب شلیک میکردند،چیزی که مهم بود این بودکه ما نیروهای عراقی را بطرف خودمان بکشانیم ، عراقیها هم تبادل آتش کرده و با انواع سلاحها خصوصاً پرتاب خمپاره ۶۰ به آتش ما جواب می دادند و منطقه پر از دود، بوی باروت و گرد وخاک شده بود ، حجم آتش عراقیها بگونه ای شدید بود که ما بعضی از نیروهای خودی را نمی دیدیم،
فرمانده در تکاپو و تلاش بود و از آن تپه بالا میرفت و وارد آن شیار میشد تا راهی پیدا کند تا تیربارچی عراقی که بچه هارا اذیت می کرد خاموش کند،دو بار به او سر زدم ببینم کاری نداره، از تپه رفت بالا و نگاهی کرد، و برگشت،دوباره درجایی دیگر رفت بالا و دنبال راهی بودکه تیربارچی را خاموش کند،وبه من گفت برو درآن سنگر ؛ معاون گروه سلمان حاجوی نیز یک لحظه آرام و قرار نداشت و نیروها را هدایت میکرد،وقتی می رفتم به برادر لطف الله حسینی و مسعود پیشبهار سر بزنم ببینم مهمات نمی خواهند چنان گردوخاکی روی آنها نشسته بود که فقط دو چشم آنها پیدا بود و نارنجک تفنگی پرتاب می کردند،با دست و کمک پاها حجم آتش را زیاد میکردند،مسعود پیشبهار تلاش میکرد،نارنجک تفنگی ژ۳ را وارد سنگر تیربارچی عراقی کند،در همین موقع فریاد زدند گلوله آر پی جی، با یداله محمدرضایی رفتیم عقب خط درگیری و گلوله آوردیم ولی کم بود،موضوع را با فرمانده یحیی هاشمی درمیان گذاشتیم اوگفت: بروید و از عقبه بیاورید،با هم بصورت بدو رو با سرعت بدون اینکه، در شیارها برویم آمدیم بطرف سنگر برادر مرتضی صفار، که دیدیم آنجا هم غوغاست و نیروها در تلاش، و تکاپویند ، زخمی ها را سامان دهی کرده و اسرای عراقی رابه عقب میبرند در حالی که رزمندگان، شوش که به زبان عربی تسلط داشتند از عراقیهای اسیر اطلاعات کسب می کنند ؛ پیدا بود با تلاش عملیات ایذایی ما عملیات اصلی در محور دیگر موفقیت آمیز و مناطق مورد نظر آزاد شده است .
در مسیر برگشتن هم عراقی ها خمپاره ۶۰ میزدند که خیز می رفتیم و دوّباره بلند می شدیم و حرکت می کردیم،دوگونی گلوله آرپی چی گرفتیم و پشت کول انداختیم و برگشتیم پیش نیروها، وقتی رسیدیم متوجه شدیم نیروها ناراحتند،آشفته اند،نگرانند،وقتی علت را از آنها جویا شدیم،گفتند فرمانده یحیی هاشمی و معاون او سلمان حاجوی شهید شده اند ،در همین موقع بود که برادر مسعود پیشبهار فریاد زد زدمش، نابود شان کردم و منظورش سنگرتیربارعراقی بوده که با نارنجک تفنگی ژ۳ نابود کرده بود و از شدت آتش دشمن کاسته شد.
در ۲۵ فروردین ۱۳۶۰سحرگان بیدار باش زده و نیروها برای نماز صبح آماده شدند،نماز عاشقانه و عارفانه را بجای آورده و تجهیزات را برداشته و به صف بطرف سنگر فرماندهی محور شوش مرتضی صفار به راه افتادند و بعد از هماهنگی های لازم به سمت دشمن به راه افتادند ، یحیی هاشمی،آخرین توصیه و سفارشات را در رابطه با عملیات انجام داد وگفت: گروه ما ماموریت عملیات ایذایی بر عهده دارد یعنی زودتر از نیروها باید با دشمن با شدت تمام وحجم آتش فوق العاده درگیرشویم تا دشمن خیال کند عملیات اصلی در این منطقه است و کل توجه نیروهای عراقی به سمت گروه ما جلب شده و از سایر شیارها و محورهای شش گانه غافل شود و نیروهای خودی راحتر بتوانند در دیگر محور ها نفوذ کنند و نیروهای عراقی را دور بزنند و سنگرهای آنها را فتح نمایند و عملیات اصلی با فریب دادن دشمن انجام و مناطق مورد نظر را آزاد سازند .
در گروه مسئولیت برادران به شرح زیر بود : تیربارچی علی آذرگه و شکرالله کرمی ، نارنجک انداز تفنگی ژ۳ مسعودپیشبهار، مامور انتقال مهمات برای نفرات (مهمات بیار) حاج لطف الله حسینی و برادران یدالله محمدرضایی و امیرفروزی و چند نفر دیگر هم تک تیرانداز بودند، وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، هوا تقریباً تاریک بود و نیروها در جای خودشان مستقر شدند تا اینکه فرمانده دستورآتش داد،همه شروع به ریختن آتش روی دشمن نمودند و حجم آتش قابل توجهی ایجاد شد،تیربارچی،نارنجک تفنگی انداز ، تک تیراندازها ، آر پی چی زن مرتب شلیک میکردند،چیزی که مهم بود این بودکه ما نیروهای عراقی را بطرف خودمان بکشانیم ، عراقیها هم تبادل آتش کرده و با انواع سلاحها خصوصاً پرتاب خمپاره ۶۰ به آتش ما جواب می دادند و منطقه پر از دود، بوی باروت و گرد وخاک شده بود ، حجم آتش عراقیها بگونه ای شدید بود که ما بعضی از نیروهای خودی را نمی دیدیم،
فرمانده در تکاپو و تلاش بود و از آن تپه بالا میرفت و وارد آن شیار میشد تا راهی پیدا کند تا تیربارچی عراقی که بچه هارا اذیت می کرد خاموش کند،دو بار به او سر زدم ببینم کاری نداره، از تپه رفت بالا و نگاهی کرد، و برگشت،دوباره درجایی دیگر رفت بالا و دنبال راهی بودکه تیربارچی را خاموش کند،وبه من گفت برو درآن سنگر ؛ معاون گروه سلمان حاجوی نیز یک لحظه آرام و قرار نداشت و نیروها را هدایت میکرد،وقتی می رفتم به برادر لطف الله حسینی و مسعود پیشبهار سر بزنم ببینم مهمات نمی خواهند چنان گردوخاکی روی آنها نشسته بود که فقط دو چشم آنها پیدا بود و نارنجک تفنگی پرتاب می کردند،با دست و کمک پاها حجم آتش را زیاد میکردند،مسعود پیشبهار تلاش میکرد،نارنجک تفنگی ژ۳ را وارد سنگر تیربارچی عراقی کند،در همین موقع فریاد زدند گلوله آر پی جی، با یداله محمدرضایی رفتیم عقب خط درگیری و گلوله آوردیم ولی کم بود،موضوع را با فرمانده یحیی هاشمی درمیان گذاشتیم اوگفت: بروید و از عقبه بیاورید،با هم بصورت بدو رو با سرعت بدون اینکه، در شیارها برویم آمدیم بطرف سنگر برادر مرتضی صفار، که دیدیم آنجا هم غوغاست و نیروها در تلاش، و تکاپویند ، زخمی ها را سامان دهی کرده و اسرای عراقی رابه عقب میبرند در حالی که رزمندگان، شوش که به زبان عربی تسلط داشتند از عراقیهای اسیر اطلاعات کسب می کنند ؛ پیدا بود با تلاش عملیات ایذایی ما عملیات اصلی در محور دیگر موفقیت آمیز و مناطق مورد نظر آزاد شده است .
در مسیر برگشتن هم عراقی ها خمپاره ۶۰ میزدند که خیز می رفتیم و دوّباره بلند می شدیم و حرکت می کردیم،دوگونی گلوله آرپی چی گرفتیم و پشت کول انداختیم و برگشتیم پیش نیروها، وقتی رسیدیم متوجه شدیم نیروها ناراحتند،آشفته اند،نگرانند،وقتی علت را از آنها جویا شدیم،گفتند فرمانده یحیی هاشمی و معاون او سلمان حاجوی شهید شده اند ،در همین موقع بود که برادر مسعود پیشبهار فریاد زد زدمش، نابود شان کردم و منظورش سنگرتیربارعراقی بوده که با نارنجک تفنگی ژ۳ نابود کرده بود و از شدت آتش دشمن کاسته شد.
👍2