مسمومیت در ارتفاعات لری
راوی :سعید اسماعیلی و حبیب الله سقاوی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#ارتفاعات_لری
#غذای_مسموم
#عملیات_والفجر_9
راوی :سعید اسماعیلی و حبیب الله سقاوی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#ارتفاعات_لری
#غذای_مسموم
#عملیات_والفجر_9
👍3
بسیجی غرغرو و .....
راوی :نجف زراعت پیشه
اواخر تابستان 1365 تازه از گردان رزمی و بعدش واحد طرح و عملیات بعد از انحلال تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع به یگان ضد زره به فرماندهی حسین کلاه کج رفته بودم
در گردان رزمی قبلاً جزو اولین نفرات بودیم که وارد خط شکنی می شدیم...
اما حالا باید منتظر می ماندیم تا خط شکسته شود و با ورود زرهی دشمن برای مقابله وارد منطقه شویم......
محیط یگان ضد زره تخصصی، خسته کننده و به جای بسیجی های خندان و پر شر و شور بیشتر سربازان وظیفه بودند که به اجبار باید خدمت خویش را می گذراندند.
گردان سه گروهان داشت: گروهان موشکی امام علی ع ،گروهان موشکی امام حسین ع و گروهان ادوات.
من جزو گروهان امام علی ع بودم و فرمانده ای داشتیم که مثل برج زهر مار بود و با یک من عسل هم نمی شد خوردش......😉 و من بسیجی که در یگان رزم بودیم تحمل این شرایط طاقت فرسا و سخت بود....
شروع به اعتراض به این وضعیت نمودیم ، آن قدر بدقلقی در آورده و اعتراض کردیم تا فرمانده گروهان ما هم به صورت محرمانه و طی یک توافق سری با شهید حاج سعید طاهری ما را از سر خودش وا کرده و به گروهان ضد زره امام حسین (ع) منتقل کرد....
اونم در غیاب ما و برای رهایی از نق و نوق یه بسیجی ....
خلاصه در میدان تیر موشکی در نزدیکی پادگان پرکان دیلم در آبان ۱۳۶۵ متوجه این توافق......شدم و بسیار ناراحت و عصبانی شدم اما زمانی که متوجه شدم اسم من از لیست نامزدهای تیراندازی با موشک تاو در میدان تیر خط خورده، کاملاً بسیجی بی ترمز شده و عنان اختیار از دست دادم و دامنه اعتراض من بالا رفت .....
گفتم من از این یگان می روم ....
آخه هم ما رو از نزد کاظم برده بودند و هم از تیرانداری با موشک تاو محروم نموده بودند......
موشک تاو ساخت آمریکا و بشدت کمیاب بود و بواسطه تحریم می گفتند قیمت هر موشک یک میلیون تومانه .... حقوق یک پاسدار در آن زمان 2200 تومان بود......چ
خلاصه
اعتراض ما مثل اعتراضات این روزها کارگر افتاد و هم سهمیه موشک تاو به ما برای شلیک دادند و خوشبختانه در فاصله 2300 متری به صورت موفقیت آمیز به تانک هدف زدیم و هم حاج سعید بزرگواری نمودند و پذیرفتند من به گروهان قبلی برگردم نزد همان فرمانده ای که تا چند قدمی اش با بسم الله بسم الله باید می رفتی....
به قول اون روزها سفت و سخت.....
همین حاج کاظم فرامرزی که تا امروز دامنه دوستی ما به هیچ نوعی گسسته نشده البته شل شده ولی.....
کربلای ۴ با قبضه های موشک به آبادان رفتیم و قرار بود بعد از شکستن خط دشمن توسط غواصان در صبحدم چهارم دی ماه با بالگرد یا قایق ها به ساحل غربی رفته و به مصاف تانک های دشمن برویم اما به دلیل عدم موفقیت در شکستن خط و توقف عملیات ، مقر ما آماج حملات شیمیایی گشت و از کل گروهان تعداد اندکی باقیمانده که به کلیسای آبادان رفته و سپس به مقر اردوگاه کارون در کمربندی اندیمشک رفتیم....
دو هفته بعد عملیات کربلای پنج....
شلمچه ، پنج ضلعی..... با قبضه های موشک ابتدا در صف بالگردها بودیم چرا که بین ما و مواضع دشمن چهار کیلومتر آب بود .
بالگرد نصیب ما نشد و مجبور شدیم پشت سر لودر و بولدوزر ها و کمپرسی ها که در حال احداث جاده بودند با جیپ های موشک تاو در حالی که فرمانده یگان و گروهان جلودار ما بودند قدم به قدم به راه افتادیم و اولین نفرات بودیم که از راه خشکی پای در پنج ضلعی شلمچه گذاشتیم.
چند صد متری خط مقدم..... چند روز در منطقه ماندیم چرا که باید منتظر فرصت می ماندیم تا تانک های دشمن جلو آمده و برای شکار به مصاف می رفتیم.....
صبح ۲۳ دی ماه چند سنگر عراقی بود که برای حفاظت باید پاکسازی می کردیم......بیرون سنگر مملو از مهمات، آر پی جی و نارنجک بود......
بمباران هواپیماهای دشمن و انفجارات مکرر خمپاره سبب شد تا با توجه به خطر انفجار این مهمات در بیرون به فکر جمع آوری آنها بیفتیم.......
به اتفاق چند نفر از گروهان جهت جمع آوری این مهمات رفتیم ......
هنوز لحظاتی نگذشته بود و در حالی که در دستان ما پر از گلوله های آرپی جی و ... بر جای مانده در منطقه بود، چند هواپیمای عراقی در فاصله نزدیک ما هویدا شدند...
من با خنده به دوستان گفتم فکر می کنید اگر موشک آنها اینجا اصابت نماید چه بر سر ما می آید با این مهمات در دست؟؟؟؟؟؟
بی مروت ها اجازه ندادند خنده ما تمام شود.....
یک دفعه خود را بین آسمان و زمین معلق دیدم.....
بدنم قفل شده بود ....
موج انفجار همه را به سویی پرتاب کرده بود....
و ترکش ها......
یکی سرباز وظیفه بنام زمانی بود که در دم شهید شده بود.......غلامرضا شرفی دو پایش تقریبا به یک پوسته از ناحیه ساق وصل بود....
و دو نفر دیگر که شدیداً زخمی شده بودند....
و خود من ترکشی در ساعد دست اصابت و از پشت آن بیرون آمده بود .....و موج انفجار و امان از موجی شدن...
راوی :نجف زراعت پیشه
اواخر تابستان 1365 تازه از گردان رزمی و بعدش واحد طرح و عملیات بعد از انحلال تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع به یگان ضد زره به فرماندهی حسین کلاه کج رفته بودم
در گردان رزمی قبلاً جزو اولین نفرات بودیم که وارد خط شکنی می شدیم...
اما حالا باید منتظر می ماندیم تا خط شکسته شود و با ورود زرهی دشمن برای مقابله وارد منطقه شویم......
محیط یگان ضد زره تخصصی، خسته کننده و به جای بسیجی های خندان و پر شر و شور بیشتر سربازان وظیفه بودند که به اجبار باید خدمت خویش را می گذراندند.
گردان سه گروهان داشت: گروهان موشکی امام علی ع ،گروهان موشکی امام حسین ع و گروهان ادوات.
من جزو گروهان امام علی ع بودم و فرمانده ای داشتیم که مثل برج زهر مار بود و با یک من عسل هم نمی شد خوردش......😉 و من بسیجی که در یگان رزم بودیم تحمل این شرایط طاقت فرسا و سخت بود....
شروع به اعتراض به این وضعیت نمودیم ، آن قدر بدقلقی در آورده و اعتراض کردیم تا فرمانده گروهان ما هم به صورت محرمانه و طی یک توافق سری با شهید حاج سعید طاهری ما را از سر خودش وا کرده و به گروهان ضد زره امام حسین (ع) منتقل کرد....
اونم در غیاب ما و برای رهایی از نق و نوق یه بسیجی ....
خلاصه در میدان تیر موشکی در نزدیکی پادگان پرکان دیلم در آبان ۱۳۶۵ متوجه این توافق......شدم و بسیار ناراحت و عصبانی شدم اما زمانی که متوجه شدم اسم من از لیست نامزدهای تیراندازی با موشک تاو در میدان تیر خط خورده، کاملاً بسیجی بی ترمز شده و عنان اختیار از دست دادم و دامنه اعتراض من بالا رفت .....
گفتم من از این یگان می روم ....
آخه هم ما رو از نزد کاظم برده بودند و هم از تیرانداری با موشک تاو محروم نموده بودند......
موشک تاو ساخت آمریکا و بشدت کمیاب بود و بواسطه تحریم می گفتند قیمت هر موشک یک میلیون تومانه .... حقوق یک پاسدار در آن زمان 2200 تومان بود......چ
خلاصه
اعتراض ما مثل اعتراضات این روزها کارگر افتاد و هم سهمیه موشک تاو به ما برای شلیک دادند و خوشبختانه در فاصله 2300 متری به صورت موفقیت آمیز به تانک هدف زدیم و هم حاج سعید بزرگواری نمودند و پذیرفتند من به گروهان قبلی برگردم نزد همان فرمانده ای که تا چند قدمی اش با بسم الله بسم الله باید می رفتی....
به قول اون روزها سفت و سخت.....
همین حاج کاظم فرامرزی که تا امروز دامنه دوستی ما به هیچ نوعی گسسته نشده البته شل شده ولی.....
کربلای ۴ با قبضه های موشک به آبادان رفتیم و قرار بود بعد از شکستن خط دشمن توسط غواصان در صبحدم چهارم دی ماه با بالگرد یا قایق ها به ساحل غربی رفته و به مصاف تانک های دشمن برویم اما به دلیل عدم موفقیت در شکستن خط و توقف عملیات ، مقر ما آماج حملات شیمیایی گشت و از کل گروهان تعداد اندکی باقیمانده که به کلیسای آبادان رفته و سپس به مقر اردوگاه کارون در کمربندی اندیمشک رفتیم....
دو هفته بعد عملیات کربلای پنج....
شلمچه ، پنج ضلعی..... با قبضه های موشک ابتدا در صف بالگردها بودیم چرا که بین ما و مواضع دشمن چهار کیلومتر آب بود .
بالگرد نصیب ما نشد و مجبور شدیم پشت سر لودر و بولدوزر ها و کمپرسی ها که در حال احداث جاده بودند با جیپ های موشک تاو در حالی که فرمانده یگان و گروهان جلودار ما بودند قدم به قدم به راه افتادیم و اولین نفرات بودیم که از راه خشکی پای در پنج ضلعی شلمچه گذاشتیم.
چند صد متری خط مقدم..... چند روز در منطقه ماندیم چرا که باید منتظر فرصت می ماندیم تا تانک های دشمن جلو آمده و برای شکار به مصاف می رفتیم.....
صبح ۲۳ دی ماه چند سنگر عراقی بود که برای حفاظت باید پاکسازی می کردیم......بیرون سنگر مملو از مهمات، آر پی جی و نارنجک بود......
بمباران هواپیماهای دشمن و انفجارات مکرر خمپاره سبب شد تا با توجه به خطر انفجار این مهمات در بیرون به فکر جمع آوری آنها بیفتیم.......
به اتفاق چند نفر از گروهان جهت جمع آوری این مهمات رفتیم ......
هنوز لحظاتی نگذشته بود و در حالی که در دستان ما پر از گلوله های آرپی جی و ... بر جای مانده در منطقه بود، چند هواپیمای عراقی در فاصله نزدیک ما هویدا شدند...
من با خنده به دوستان گفتم فکر می کنید اگر موشک آنها اینجا اصابت نماید چه بر سر ما می آید با این مهمات در دست؟؟؟؟؟؟
بی مروت ها اجازه ندادند خنده ما تمام شود.....
یک دفعه خود را بین آسمان و زمین معلق دیدم.....
بدنم قفل شده بود ....
موج انفجار همه را به سویی پرتاب کرده بود....
و ترکش ها......
یکی سرباز وظیفه بنام زمانی بود که در دم شهید شده بود.......غلامرضا شرفی دو پایش تقریبا به یک پوسته از ناحیه ساق وصل بود....
و دو نفر دیگر که شدیداً زخمی شده بودند....
و خود من ترکشی در ساعد دست اصابت و از پشت آن بیرون آمده بود .....و موج انفجار و امان از موجی شدن...
👍3
با لندکروزر سریع همه را به بهداری منتقل نمودند و هر یک به شهری اعزام شدیم.....
و من را به بیمارستان نکویی قم.....
و
حاج کاظم از دست یک نیروی غرغرو....راحت شد......
و
همان بهتر که به جایگاه اصلی اش در گردان های رزمی پرتاب کرد........😂
خداوند از سر تقصیرات ما بگذره و حاجی هم ما را حلال کند
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
و من را به بیمارستان نکویی قم.....
و
حاج کاظم از دست یک نیروی غرغرو....راحت شد......
و
همان بهتر که به جایگاه اصلی اش در گردان های رزمی پرتاب کرد........😂
خداوند از سر تقصیرات ما بگذره و حاجی هم ما را حلال کند
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍3
بسیجی غرغرو و .....
راوی :نجف زراعت پیشه
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی :نجف زراعت پیشه
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
پیش بینی آینده:
راوی: نجف زراعت پیشه
ساعت ۲ نیمه شب هشتم اسفند ۱۳۶۲ عملیات خیبر بود در جاده خندق منتظر رسیدن قایقها برای عقب نشینی بودیم
پشت سر چهل کیلومتر آبها و نیزارهای هورالعظیم بود
دشمن سه راهی رو گرفته و ارتباط با نیروهای بهبهان در گردانهای یک و سه در الصخره و البیضه قطع شده بود و در صورت فرارسیدن روشنایی روز نیروهای مستقر در جاده به دلیل عقبه آبی همه به اسارت یا شهید میشدند.
غروب همان روز به دستور فرماندهان تمام وسایل شامل کوله پشتی و وسایل اضافه را به درون آبهای هور انداخته تا برای بدترین وضعیت خود را آماده سازیم که تعداد بیشتری سوار قایقها شده یا در نهایت شناکنان به عقب برگردیم آنهم زمستان سرد در آبهای هورالعظیم.
با تلاش فرماندهان تعدادی قایق تنها برای نیروهای جاده خندق مهیا شده اما تلاش آنها برای فرستادن قایق به سمت روستای البیضه که بخش دیگری از نیروها در آنجا در محاصره افتاده بودند به جایی نرسید
قایقها با حداکثر ظرفیت نیروها را سوار کرده تا کسی روی جاده خندق باقی نماند .....
به نحوی که بابت زیاد سوار شدن نیروها عقب قایق لبه قایق مماس با آبهای هور شده بود.....
چندین ساعت در راه بودیم از شدت خستگی چشمها را بر هم نهاده و به خواب رفتیم و ترشحات آب سرد و هوای سرد در نتیجه چرخیدن پروانه های موتور قایق هم نتوانست ما را بیدار کند و نزدیکهای اذان صبح به منطقهای رسیدیم که بعدها فهمیدیم جزیره شمالی مجنون بود جایی که خاک نرم سیاهی داشت و پشت یک خاکریز بعد از خواندن نماز صبح دراز کشیده و به استراحت پرداختیم
فکر عملیات ، رودخانه دجله ، پیکر شهدای مانده در منطقه العزیر ، عقب نشینی تعجیلی ، آینده و .... مثل یک فیلم از جلوی دیدگانم رژه می رفت ....
لحظاتی بعد برادر عزیز رنجبر نزد من آمد، او هم مسئول اعزام نیرو از بهبهان بود و هم موقع عملیات خود را به یگان رسانده و در عملیات شرکت می کرد .......
او از جریان پارتی بازی چند نفر دیگر برای اعزام من به جبهه مطلع بود و الان میخواست خبری ناراحت کننده را به من بدهد.....
گفت آقا نجف در مورد اسدالله زکیپور میخواستم خبری بدهم ظاهرا مفقود شده است گفتم عزیز او که در گردانهای ما نبود حداقل ما مشاهده ننمودیم ...
اما ظاهراً بخش دیگری از نیروها در منطقه چذابه عملیات ایزایی را انجام داده بودند که گردان حضرت ابراهیم معروف به طرح لبیک برای انجام عملیات ایذایی همزمان با خیبر مامور به تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل بود و برادر اسدالله زکیپور به همراه تعداد زیادی از نیروهای بهبهان در جریان این عملیات مفقود الاثر شدند یعنی هیچ خبری از اسارت یا شهادت آنها نبود ......
برای یک نوجوان ۱۶ ساله خبر چنین وقایع تکان دهنده در چند روز گذشته سبب بهت و حیرت می شود و به شدت انسان را در خود فرو میبرد....
اما عزیز بلافاصله سوالی که به نوعی یک پیش بینی در آینده هم بوده از من نمود که هنوز از یادم نرفته است گفت: "اگر راه کربلا در عملیات آینده توسط رزمندگان اسلام باز شود آیا برای زیارت عتبات عالیات کربلای معلی و نجف اشرف کدام گروه سزاوارتر هستند":
✅ رزمندگانی که بیادعا با ایثارگری خویش این مسیر را باز کردهاند
✅ یا کسانی که دارای ثروت و مکنت هستند و دارای مسئولیت کدام یک را برای زیارت میفرستند ؟
من بدون تامل و لحظهای تأمل گفتم اینکه معلوم و مشخص است رزمندگان که این ایثارگری را انجام داده برای انجام زیارت سزاوارتر هستند ......
دیدم عزیز در حال خندیدن است گفت:
بعید میدانم این اتفاق صورت بگیرد بعد از فتح کربلا به رزمندگان که کار خودشان را انجام دادهاند میگویند خوش آمدید و امنیت مسیر را به آنها می دهند و به ثروتمندان و مسئولین و مکنتداران میگویند بفرمایید بروید زیارت......
برای نوجوانی مثل من اون روزها هضم این مسئله بسیار سخت بود اما سالها بعد که راه کربلا باز شد و این روزها این پیش بینی را به عینه دیدم که کسانی میتوانند به سمت حرم عشق بروند که .......
یاد شهدایی که بجای زیارت حرم به دیدار یار رفتند بخیر
#پیش_بینی
#آینده_نگری
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: نجف زراعت پیشه
ساعت ۲ نیمه شب هشتم اسفند ۱۳۶۲ عملیات خیبر بود در جاده خندق منتظر رسیدن قایقها برای عقب نشینی بودیم
پشت سر چهل کیلومتر آبها و نیزارهای هورالعظیم بود
دشمن سه راهی رو گرفته و ارتباط با نیروهای بهبهان در گردانهای یک و سه در الصخره و البیضه قطع شده بود و در صورت فرارسیدن روشنایی روز نیروهای مستقر در جاده به دلیل عقبه آبی همه به اسارت یا شهید میشدند.
غروب همان روز به دستور فرماندهان تمام وسایل شامل کوله پشتی و وسایل اضافه را به درون آبهای هور انداخته تا برای بدترین وضعیت خود را آماده سازیم که تعداد بیشتری سوار قایقها شده یا در نهایت شناکنان به عقب برگردیم آنهم زمستان سرد در آبهای هورالعظیم.
با تلاش فرماندهان تعدادی قایق تنها برای نیروهای جاده خندق مهیا شده اما تلاش آنها برای فرستادن قایق به سمت روستای البیضه که بخش دیگری از نیروها در آنجا در محاصره افتاده بودند به جایی نرسید
قایقها با حداکثر ظرفیت نیروها را سوار کرده تا کسی روی جاده خندق باقی نماند .....
به نحوی که بابت زیاد سوار شدن نیروها عقب قایق لبه قایق مماس با آبهای هور شده بود.....
چندین ساعت در راه بودیم از شدت خستگی چشمها را بر هم نهاده و به خواب رفتیم و ترشحات آب سرد و هوای سرد در نتیجه چرخیدن پروانه های موتور قایق هم نتوانست ما را بیدار کند و نزدیکهای اذان صبح به منطقهای رسیدیم که بعدها فهمیدیم جزیره شمالی مجنون بود جایی که خاک نرم سیاهی داشت و پشت یک خاکریز بعد از خواندن نماز صبح دراز کشیده و به استراحت پرداختیم
فکر عملیات ، رودخانه دجله ، پیکر شهدای مانده در منطقه العزیر ، عقب نشینی تعجیلی ، آینده و .... مثل یک فیلم از جلوی دیدگانم رژه می رفت ....
لحظاتی بعد برادر عزیز رنجبر نزد من آمد، او هم مسئول اعزام نیرو از بهبهان بود و هم موقع عملیات خود را به یگان رسانده و در عملیات شرکت می کرد .......
او از جریان پارتی بازی چند نفر دیگر برای اعزام من به جبهه مطلع بود و الان میخواست خبری ناراحت کننده را به من بدهد.....
گفت آقا نجف در مورد اسدالله زکیپور میخواستم خبری بدهم ظاهرا مفقود شده است گفتم عزیز او که در گردانهای ما نبود حداقل ما مشاهده ننمودیم ...
اما ظاهراً بخش دیگری از نیروها در منطقه چذابه عملیات ایزایی را انجام داده بودند که گردان حضرت ابراهیم معروف به طرح لبیک برای انجام عملیات ایذایی همزمان با خیبر مامور به تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل بود و برادر اسدالله زکیپور به همراه تعداد زیادی از نیروهای بهبهان در جریان این عملیات مفقود الاثر شدند یعنی هیچ خبری از اسارت یا شهادت آنها نبود ......
برای یک نوجوان ۱۶ ساله خبر چنین وقایع تکان دهنده در چند روز گذشته سبب بهت و حیرت می شود و به شدت انسان را در خود فرو میبرد....
اما عزیز بلافاصله سوالی که به نوعی یک پیش بینی در آینده هم بوده از من نمود که هنوز از یادم نرفته است گفت: "اگر راه کربلا در عملیات آینده توسط رزمندگان اسلام باز شود آیا برای زیارت عتبات عالیات کربلای معلی و نجف اشرف کدام گروه سزاوارتر هستند":
✅ رزمندگانی که بیادعا با ایثارگری خویش این مسیر را باز کردهاند
✅ یا کسانی که دارای ثروت و مکنت هستند و دارای مسئولیت کدام یک را برای زیارت میفرستند ؟
من بدون تامل و لحظهای تأمل گفتم اینکه معلوم و مشخص است رزمندگان که این ایثارگری را انجام داده برای انجام زیارت سزاوارتر هستند ......
دیدم عزیز در حال خندیدن است گفت:
بعید میدانم این اتفاق صورت بگیرد بعد از فتح کربلا به رزمندگان که کار خودشان را انجام دادهاند میگویند خوش آمدید و امنیت مسیر را به آنها می دهند و به ثروتمندان و مسئولین و مکنتداران میگویند بفرمایید بروید زیارت......
برای نوجوانی مثل من اون روزها هضم این مسئله بسیار سخت بود اما سالها بعد که راه کربلا باز شد و این روزها این پیش بینی را به عینه دیدم که کسانی میتوانند به سمت حرم عشق بروند که .......
یاد شهدایی که بجای زیارت حرم به دیدار یار رفتند بخیر
#پیش_بینی
#آینده_نگری
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍4
پیش بینی آینده:
راوی: نجف زراعت پیشه
#پیش_بینی
#آینده_نگری
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی: نجف زراعت پیشه
#پیش_بینی
#آینده_نگری
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
پادگان شهید بخردیان : روایت ایثار
راوی : جواد قنبریان
موقعیکه در روز ۳۱شهریور۱۳۵۹کشور عراق به ایران حمله کرد سپاه پاسداران تازه تشکیل شده بود،که مقر ان در بسیج فعلی بود(یعنی میهمانسرای گردشگری رژیم شاه )که از بسیج و تشکیل نیروهای مردمی خبری نبود،بعد از دستور امام خمینی(ره) رهبرجمهوری اسلامی ایران و تشکیل ارتش بیست میلیونی در آذر 1358 و بعد از آن هجوم ارتش عراق و آغاز جنگ در 31 شهریور 1359 استقبال نیروهای مردمی و بچه انقلابیها برای آموزش های نظامی و عزیمت به مناطق جنگی به سپاه پاسداران بهبهان مراجعه کرده تا جهت اعزام به مناطق جنگی آماده شوند .
چون ابتدا لازم بود مختصر اموزش سلاح و تاکتیکی را ببینند، گروه هایی ۲۰–۳۰ نفره توسط سپاه تشکیل داده شدکه برادران پاسدار صفا رجببیان ، محمد راهی و عبدالرسول دین پناه در مقرر بسیج فعلی اموزش های نظامی داده شده و پس از آن به مناطق جنگ اعزام میشدند و کنار نیروهای پاسدار،حفاظت از مرز های کشور را بعهده می گرفتند. من هم جزه اولین نیروهایی بودم که چند ماهی بیش از شروع جنگ نگذشته بود که به جبهه اعزام شدیم و از ان پس استقبال بیشتر و بیشتری که از سوی جوانان غیور مملکت بوجود امد و لازم بود نیروهای بسیج اموزش های بهتر و با کیفتی ببینند، در اواسط سال ۱۳۶۰ بود که مقری را در ۱۸ کیلومتری جاده بهبهان به اهواز روبروی پدافند هوایی تحت عنوان پادگان اموزشی بسیج احداث کردند که بعدا بنام مرکز اموزش پادگان شهید عبدالکریم بخردیان،نامگذاری گردید.
زمینی به مساحت چندین هکتار که دور تا دور ان سیم خار دار کشیده شده بود و درختانی خودرو نظیر کنار و … در ان وجود داشت و شباهتی از یک جنگل را بخود گرفته بود و یک قسمتی از ان را ساختمانی کوچک برای امورات دفتری و محل استقرار مربیان اموزش بود در ان احداث شده بود، و نیروهای بسیجی هم در چادر های گروهی ۱۰–۲۰ نفره که بصورت جمعی ، روی ردیف استقرار شده بود اموزش مختصری داده میشد و سپس به جبهه اعزام میشدند ، تا اینکه با طولانی شدن جنگ و منسجم شدن تشکیلات سپاه ، کم کم از سوی سپاه پاسداران منطقه ۸ خوزستان-لرستان مستقر در گلف تصمیمی اتخاذ گردید که انرا به مرکز اموزش استان خوزستان و لرستان تبدیل کنند ؛ نیروهای بسیجی به بمدت ۴۵ روز به پادگان اعزام جهت گذراندن اموزش ویژه جنگ اعزام می نمودند که بنده هم از سال۱۳۶۴ بمدت دو سال بعنوان مربی اموزشی و مسئول گروهان قرارگاه در انجا خدمت میکردم ، و چون حجم نیروهای اعزامی از دوتا استان بسوی شهرستان بهبهان زیاد شده بود و پادگان بخردیان بیش از این ظرفیت اموزش اینهمه نیرو را نداشت و از طرفی قرار شدن سرباز وظیفه های سپاه را هم اموزش دهد، اردوگاهی درکنار پادگان شهید بخردیان بنام اردوگاه شهید رجایی احداث گردید،که با هماهنگی یکدیگر نیروهای اعزامی را اموزش داده و به جبهه اعزام می نمودند،که در این میان طبق دستور العمل سپاه منطقه ۸ مربیان اموزش میبایست هر چند وقتی به نوبت به جبهه اعزام میشدن و نقطه ضعف هاییکه در بین نیروها در جنگ وجود داشت پیدا کرده و در پادگان بصورت کیفیت بیشتر ،ان نقطه ضعف هارا با اموزش بهتری ،برطرف سازند..!
غروب روز ۱۳۶۴/۱۰۱۱بود، که بنده در ان ساعت مسئولیت افسر نگهبانی پادگان بخردیان را بعهده داشتم ، و با گروهانهای اموزشی جلسه داشتم که شهید محمد راهی (فرمانده اردوگاه شهید رجایی) و برادر یحیی پاپی برای قرض گرفتن مقداری مواد منفجره (سی چهار C4) بمن مراجعه کرده و گفتند که امشب رزم شبانه برای نیروهای آموزشی گذاشته ایم و مقداری تجهیزات لازم داریم و مهمان هایی هم از ماهشهر ، هندیجان و مسئولین سپاه برای نظارت بر رزم شبانه امشب حضور خواهند داشت ، که بنده هم به تسلیحات و تدارکات سفارش کردم که نیازهای انها را براورده کنند.
بعد از ساعتی شخصا با موتور به مقر انها در اردوگاه شهید رجایی رفته تا ضمن سرکشی از وضعیت با انها و مهمانانشان دیدار نمایم ، ان شب سرمای طاقت فرسایی بود، انجا فقط یک اتاق بزرگ (سالن) وجود داشت که کل مربیان و جمعی از مهمانان در انجا سکونت داشتند و یحیی پاپی و محمد راهی هم مشغول اماده کردن مواد منفجره بودند که من وارد شدم ، وقتی درب را باز کردم دیدم اتاق فوق بیش از حد گرم شده که شبیه حمام عمومی را بخود گرفته بود ؛ حدود ۴ تا چراغ علاالدین نفتی هم در ان روشن بود و همه تشکیلات جنگی اعم از دینامیت و موادمنفجره ، تیربار، تفنگ ، گلوله ها ، وسایل خواب و خوراک و همه چیز در همین اتاق جا داده شده بود ؛ بمحض دیدن این صحنه احساس خطری در دلم ایجاد شد که انرا به زبان اوردم و خطاب به شهید راهی و پاپی گفتم : اتاق خیلی گرم شده و این مواد منفجره هم ممکن است خطر ساز باشد ، مواظب باشید اتفاقی پیش نیاید.
راوی : جواد قنبریان
موقعیکه در روز ۳۱شهریور۱۳۵۹کشور عراق به ایران حمله کرد سپاه پاسداران تازه تشکیل شده بود،که مقر ان در بسیج فعلی بود(یعنی میهمانسرای گردشگری رژیم شاه )که از بسیج و تشکیل نیروهای مردمی خبری نبود،بعد از دستور امام خمینی(ره) رهبرجمهوری اسلامی ایران و تشکیل ارتش بیست میلیونی در آذر 1358 و بعد از آن هجوم ارتش عراق و آغاز جنگ در 31 شهریور 1359 استقبال نیروهای مردمی و بچه انقلابیها برای آموزش های نظامی و عزیمت به مناطق جنگی به سپاه پاسداران بهبهان مراجعه کرده تا جهت اعزام به مناطق جنگی آماده شوند .
چون ابتدا لازم بود مختصر اموزش سلاح و تاکتیکی را ببینند، گروه هایی ۲۰–۳۰ نفره توسط سپاه تشکیل داده شدکه برادران پاسدار صفا رجببیان ، محمد راهی و عبدالرسول دین پناه در مقرر بسیج فعلی اموزش های نظامی داده شده و پس از آن به مناطق جنگ اعزام میشدند و کنار نیروهای پاسدار،حفاظت از مرز های کشور را بعهده می گرفتند. من هم جزه اولین نیروهایی بودم که چند ماهی بیش از شروع جنگ نگذشته بود که به جبهه اعزام شدیم و از ان پس استقبال بیشتر و بیشتری که از سوی جوانان غیور مملکت بوجود امد و لازم بود نیروهای بسیج اموزش های بهتر و با کیفتی ببینند، در اواسط سال ۱۳۶۰ بود که مقری را در ۱۸ کیلومتری جاده بهبهان به اهواز روبروی پدافند هوایی تحت عنوان پادگان اموزشی بسیج احداث کردند که بعدا بنام مرکز اموزش پادگان شهید عبدالکریم بخردیان،نامگذاری گردید.
زمینی به مساحت چندین هکتار که دور تا دور ان سیم خار دار کشیده شده بود و درختانی خودرو نظیر کنار و … در ان وجود داشت و شباهتی از یک جنگل را بخود گرفته بود و یک قسمتی از ان را ساختمانی کوچک برای امورات دفتری و محل استقرار مربیان اموزش بود در ان احداث شده بود، و نیروهای بسیجی هم در چادر های گروهی ۱۰–۲۰ نفره که بصورت جمعی ، روی ردیف استقرار شده بود اموزش مختصری داده میشد و سپس به جبهه اعزام میشدند ، تا اینکه با طولانی شدن جنگ و منسجم شدن تشکیلات سپاه ، کم کم از سوی سپاه پاسداران منطقه ۸ خوزستان-لرستان مستقر در گلف تصمیمی اتخاذ گردید که انرا به مرکز اموزش استان خوزستان و لرستان تبدیل کنند ؛ نیروهای بسیجی به بمدت ۴۵ روز به پادگان اعزام جهت گذراندن اموزش ویژه جنگ اعزام می نمودند که بنده هم از سال۱۳۶۴ بمدت دو سال بعنوان مربی اموزشی و مسئول گروهان قرارگاه در انجا خدمت میکردم ، و چون حجم نیروهای اعزامی از دوتا استان بسوی شهرستان بهبهان زیاد شده بود و پادگان بخردیان بیش از این ظرفیت اموزش اینهمه نیرو را نداشت و از طرفی قرار شدن سرباز وظیفه های سپاه را هم اموزش دهد، اردوگاهی درکنار پادگان شهید بخردیان بنام اردوگاه شهید رجایی احداث گردید،که با هماهنگی یکدیگر نیروهای اعزامی را اموزش داده و به جبهه اعزام می نمودند،که در این میان طبق دستور العمل سپاه منطقه ۸ مربیان اموزش میبایست هر چند وقتی به نوبت به جبهه اعزام میشدن و نقطه ضعف هاییکه در بین نیروها در جنگ وجود داشت پیدا کرده و در پادگان بصورت کیفیت بیشتر ،ان نقطه ضعف هارا با اموزش بهتری ،برطرف سازند..!
غروب روز ۱۳۶۴/۱۰۱۱بود، که بنده در ان ساعت مسئولیت افسر نگهبانی پادگان بخردیان را بعهده داشتم ، و با گروهانهای اموزشی جلسه داشتم که شهید محمد راهی (فرمانده اردوگاه شهید رجایی) و برادر یحیی پاپی برای قرض گرفتن مقداری مواد منفجره (سی چهار C4) بمن مراجعه کرده و گفتند که امشب رزم شبانه برای نیروهای آموزشی گذاشته ایم و مقداری تجهیزات لازم داریم و مهمان هایی هم از ماهشهر ، هندیجان و مسئولین سپاه برای نظارت بر رزم شبانه امشب حضور خواهند داشت ، که بنده هم به تسلیحات و تدارکات سفارش کردم که نیازهای انها را براورده کنند.
بعد از ساعتی شخصا با موتور به مقر انها در اردوگاه شهید رجایی رفته تا ضمن سرکشی از وضعیت با انها و مهمانانشان دیدار نمایم ، ان شب سرمای طاقت فرسایی بود، انجا فقط یک اتاق بزرگ (سالن) وجود داشت که کل مربیان و جمعی از مهمانان در انجا سکونت داشتند و یحیی پاپی و محمد راهی هم مشغول اماده کردن مواد منفجره بودند که من وارد شدم ، وقتی درب را باز کردم دیدم اتاق فوق بیش از حد گرم شده که شبیه حمام عمومی را بخود گرفته بود ؛ حدود ۴ تا چراغ علاالدین نفتی هم در ان روشن بود و همه تشکیلات جنگی اعم از دینامیت و موادمنفجره ، تیربار، تفنگ ، گلوله ها ، وسایل خواب و خوراک و همه چیز در همین اتاق جا داده شده بود ؛ بمحض دیدن این صحنه احساس خطری در دلم ایجاد شد که انرا به زبان اوردم و خطاب به شهید راهی و پاپی گفتم : اتاق خیلی گرم شده و این مواد منفجره هم ممکن است خطر ساز باشد ، مواظب باشید اتفاقی پیش نیاید.
بعد از نیم ساعتی انجا را ترک کردم ، ساعتی بیش نگذشته بود که از اردوگاه صدای انفجار مهیبی بگوشم رسید که زمین را به لرزه در اورد که فوری با خودم گفتم ، وای انچه که در دلم گذشته به تحقق پیوسته و این انفجار چیزی نیست بجز اتاق انجا که خدا ،رحم کند، بلافاصله سوار موتور ۲۵۰ تریل شدم و با سرعت زیاد خودم را به انجا رساندم که دیدم از درب ورودی اتاق اتش و انفجار و شلیک گلوله بیرون میاید که نمیتوان وارد اتاق شوم ؛ بلافاصله با درخواست کمک از اتش نشانی پایگاه پدافند هوایی با هر زحمتی بود چند تن از بچه هایی که از سپاه شهرستانها که مجروحیت سطحی داشتند را از اتاق نجات داده و با امبولاس جهت مداوای مجروحین به بهبهان فرستادیم ؛ از جمله کسانیکه جراحت شدیدتری داشت نعمت ا.. شیوه ای بود که او را هم به بیمارستان فرستادیم (که از شدت جرائات در بیمارستان به شهادت رسید ) بعدش که به انتهای اتاق رسیدم مشاهده نمودیم دیوار اتاق ترک خورده و سیاه شده بود و پتوها در حال سوختن و بوی باروت همجا را پر کرده بود ، تا اینکه بعد از لحظاتی چشمم به پیکر اربااربا شهید محمدراهی افتاد که صحنه بسیار دلخراشی را ناظر بودم.
در آن لحظه بیاد حرفای غروب انروز افتادم که شهید راهی خبر بدنیا امدن چند روز قبل فرزندش را بهم میداد ، اشک از چشمانم پایانی نداشت و چون خیلی هم با همدیگر دوست صمیمی بودیم باور این صحنه برایم بسیار سخت بود،که هرگز در ذهنم فراموش نخواهد شد و نکته ای که قابل ذکر است رشادت و ایثار گری ان عزیز است که بعداً از انهایی که در اتاق انفجار حضور داشتند شنیدم که وقتی اولین انفجار از گوشه اتاق کلید میخورد که از فیوز دینامت ها شروع شده و محمد بمحض متوجه شدن خودش را روی کوله پشتی مواد سی چهار ها که روبروی خودش گذاشته بود می اندازد تا اطرافیان کمتر صدمه ببیند و در واقع با ایثار جان خودش را فدای دیگران نمود و به لقا الله پیوست.
#ایثار_فداکاری
#محمد_راهی
#پادگان_شهید_بخردیان
#اردوگاه_شهید_رجایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
در آن لحظه بیاد حرفای غروب انروز افتادم که شهید راهی خبر بدنیا امدن چند روز قبل فرزندش را بهم میداد ، اشک از چشمانم پایانی نداشت و چون خیلی هم با همدیگر دوست صمیمی بودیم باور این صحنه برایم بسیار سخت بود،که هرگز در ذهنم فراموش نخواهد شد و نکته ای که قابل ذکر است رشادت و ایثار گری ان عزیز است که بعداً از انهایی که در اتاق انفجار حضور داشتند شنیدم که وقتی اولین انفجار از گوشه اتاق کلید میخورد که از فیوز دینامت ها شروع شده و محمد بمحض متوجه شدن خودش را روی کوله پشتی مواد سی چهار ها که روبروی خودش گذاشته بود می اندازد تا اطرافیان کمتر صدمه ببیند و در واقع با ایثار جان خودش را فدای دیگران نمود و به لقا الله پیوست.
#ایثار_فداکاری
#محمد_راهی
#پادگان_شهید_بخردیان
#اردوگاه_شهید_رجایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👎1
پادگان شهید بخردیان : روایت ایثار
راوی : جواد قنبریان
#ایثار_فداکاری
#محمد_راهی
#پادگان_شهید_بخردیان
#اردوگاه_شهید_رجایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : جواد قنبریان
#ایثار_فداکاری
#محمد_راهی
#پادگان_شهید_بخردیان
#اردوگاه_شهید_رجایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
خودروی MRAP (امرپ)
اِمرَپ (انگلیسی: MRAP) که مخفف کلمههای «Mine-Resistant Ambush Protected» است به معنی مقاوم و محافظت شده در برابر مین و کمین میباشد. امرپها به طور خاص برای مقاومت خودروهای نظامی در برابر بمب کنارجادهای (IED) و کمینها طراحی شدهاند.
اکثر خودروهای مدرن پیادهنظام نیز از سطح خاصی از قابلیتهای MRAP برخوردارند.
#خودروی_مقاوم_مین_کمین
#خودروی_مدرن_پیاده_نظام
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
اِمرَپ (انگلیسی: MRAP) که مخفف کلمههای «Mine-Resistant Ambush Protected» است به معنی مقاوم و محافظت شده در برابر مین و کمین میباشد. امرپها به طور خاص برای مقاومت خودروهای نظامی در برابر بمب کنارجادهای (IED) و کمینها طراحی شدهاند.
اکثر خودروهای مدرن پیادهنظام نیز از سطح خاصی از قابلیتهای MRAP برخوردارند.
#خودروی_مقاوم_مین_کمین
#خودروی_مدرن_پیاده_نظام
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سه دردانه خیبر
مراسم سه دلاور مرد خیبر و سه دردانه اسفند ، *محمود رضا محسنی فرد ، علیرضا بقایی و علیرضا دهدشت* طبق روال هر شب داشت عادی پیش میرفت که به ناگهان داد و هوار بزرگ و کوچک جو ساکت مجلس شکست و تو کاسه کوزه فاتحه گشت ! صدا از دالون دراز دم در بود که تو سکوت این شبِ سرد تا ایوون بلند خونه هم اومد ! از تعجب همه خیره شدیم به هم ! چه خبره چه شده ! مراسم عزا و داد و هوار ! اینا که با هم جور در نمیاد ! تعجب خشک و خالی ثمر نداشت . ما جوونترا بُدُو پریدیم دم در ببینیم دالون چه خبره و این داد و هوار از کجا و مال چیه ! رفتیم دالون و دیدیم بللللله ! همی الان رادیو عراق در ادامه مصاحبه با اسرای ایرانی خیبر به لطف خدا امشب وُیس تعدادی از اسرای بهبهانی پخش کرده . طبق گفته بچه ها گرچه صدای اسرا خسته و گرفته بود که نشان از تن خسته و دل شکسته شون بود اما شکر خدا نشون می داد تعدادی از اینا که ما تا همی الان فکر می کردیم شهیدن الحمدالله زنده و اسیرن ! بازم خدا رو شکر . هر یه نفر زنده خودِش یه دنیا غنیمت و نعمته .
جالب تر قضیه که اتفاقا مربوط به ما هم می شد این بود که یکی از این اسرا که صداش الان تو ای دالون دراز شنیده شد از بخت خوب ما کسی نبود جز همین محمود رضا خان محسنی فرد که ما همی الان تو مراسم ختمش نشستیم و مرتب براش فاتحه می فرستیم ! بله درسته محمود رضا که تا همی الان یکی از سه شهید این مجلس عزا بود با پخش وُیس و صداش رسما از قافله شهدا جدا و به کاروان اسرا پیوست . حکایتی بس شیرین و ماندگار ! کار خدا قسمت چه میکنه ! محمود رضا که تا همین الان شهید محسوب میشد و مستحق حمد و قل هوالله بود از این لحظه شهید زنده لقب گرفت و استحقاق حمد و سپاس پیدا کرد ! همه از ته دل خوشحال شدیم و بعد مدتها ماتم و غم گل لبخند رو لبامون نشست جوری که مجلس ختم عملا شکست ! منم یه لحظه حسی پارادوکسیکال بم دست داد هم خوشحال شدم هم ناراحت ! خوشحال از این وُیس محمود رضا و ناراحت از حیث اون دو علیرضا !
آرزوم بود کاش دو علیرضا هم امشب ویس می دادن و به این مجلس ختم کلا خاتمه می دادن اما دریغ و درد که هر دو علیرضا که اولی بقایی خیلی متین و آروم و دومی دهدشت بسیار شلوغ و شیطون بود برای همیشه مقیم هور و مهمون مجنون مونده بودن ! با این نسیم خنک که امشب بر مجلس ختم گذشت حتی پدران بزرگوار شهیدان بقایی و دهدشت هم بعد مدتها که خنده باشون قهر بود گل لبخند رو لباشون نشست . مشهدی ناصر محسنی فرد هم یادش بخیر . پدر محنت چشیده محمود رضا که بعد از اعلام شهادت پسر دلبندش کمرش با این حجم غم خم شده بود جون تازه ای گرفت و به امید دیدار فرزند قامت راست کرد . خدا رو شکر که با این خبرِ خوش سرنوشت محمودرضا امشب این رو به اون رو شد و رسما قاب او از تو ایوون و دالون جمع شد و عکساش از در و دیوار برداشته شد ! بازم شکر ایزد که یکی از شهدا کم و یکی به تیم ما اد شد گرچه اسمش تا شش سال بعد جزو غایبین تیم ما رد شد ! این شب نوستالژیک به گمونم صدای چن تا از دوستای دگمونم از رادیو عراق پخش شد از جمله برادران عزیزم عباس خان سیاری ، امراله صدقی ، رامین تراز ، احمد مهدوی نسب (شاپور دستخوش) و ….
سرتون درد نیارم و از این حکایت تلخ که خوشبختانه سرانجامی شیرین داشت بِگذرم و به جریانی اشاره کنم که شوربختانه هم ابتدا و هم انتهاش تلخِ تلخ بود ! من بعد از حکایت شگفت آور محمودرضا و شهادت دو علیرضا عنایت پروردگار شامل حالم شد و کسی که عصاره خالص این سه عزیز بود و همه محاسن این سه گل پسر ناز یه جا تو خودش داشت به لطف خدا چنان با من مَچ شد که اطلس طلایی سالهای جوانیم شد ! بله محمدرضا بقایی که از چندین سال قبل با هم دوست بودیم بعد شهادت برادرش علیرضا بسیار بیشتر از قبل با هم دوست و رفیق شدیم و چنان قلبامون بهم گره خورد و مهرمون به دلامون نشست که تصورش حتی برا خودمم بسیار سخت شد ! اما دریغ و درد که این معدن شور و شعف در چهارم خرداد 64 و در اتفاقی نادر پر کشید و دل و جانم را به آتش کشید و من که تازه اومده بودم غم محمودرضا و دو علیرضا فراموش کنم با غم جدی و جدید ممدرضا چنان آتشی به جانم افتاد که شعله هاش هنوزم تو وجودم زبانه میکشه !
بگذارم و بگذرم … شهادت ممدرضا به جرات تمام بزرگترین ضربه رو تو جنگ به من زد بطوری که میتونم زندگیمو به دو بخش پیش از شهادت ممدرضا و بعد از شهادت او تقسیم کنم و ادعا کنم من بعد ممدرضا دگه هرگز اون آدم سابق نشدم .
#عملیات_خیبر
#محمودرضا_محسنی
#علیرضا_دهدشت
#علیرضا_بقایی
#محمدرضا_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
مراسم سه دلاور مرد خیبر و سه دردانه اسفند ، *محمود رضا محسنی فرد ، علیرضا بقایی و علیرضا دهدشت* طبق روال هر شب داشت عادی پیش میرفت که به ناگهان داد و هوار بزرگ و کوچک جو ساکت مجلس شکست و تو کاسه کوزه فاتحه گشت ! صدا از دالون دراز دم در بود که تو سکوت این شبِ سرد تا ایوون بلند خونه هم اومد ! از تعجب همه خیره شدیم به هم ! چه خبره چه شده ! مراسم عزا و داد و هوار ! اینا که با هم جور در نمیاد ! تعجب خشک و خالی ثمر نداشت . ما جوونترا بُدُو پریدیم دم در ببینیم دالون چه خبره و این داد و هوار از کجا و مال چیه ! رفتیم دالون و دیدیم بللللله ! همی الان رادیو عراق در ادامه مصاحبه با اسرای ایرانی خیبر به لطف خدا امشب وُیس تعدادی از اسرای بهبهانی پخش کرده . طبق گفته بچه ها گرچه صدای اسرا خسته و گرفته بود که نشان از تن خسته و دل شکسته شون بود اما شکر خدا نشون می داد تعدادی از اینا که ما تا همی الان فکر می کردیم شهیدن الحمدالله زنده و اسیرن ! بازم خدا رو شکر . هر یه نفر زنده خودِش یه دنیا غنیمت و نعمته .
جالب تر قضیه که اتفاقا مربوط به ما هم می شد این بود که یکی از این اسرا که صداش الان تو ای دالون دراز شنیده شد از بخت خوب ما کسی نبود جز همین محمود رضا خان محسنی فرد که ما همی الان تو مراسم ختمش نشستیم و مرتب براش فاتحه می فرستیم ! بله درسته محمود رضا که تا همی الان یکی از سه شهید این مجلس عزا بود با پخش وُیس و صداش رسما از قافله شهدا جدا و به کاروان اسرا پیوست . حکایتی بس شیرین و ماندگار ! کار خدا قسمت چه میکنه ! محمود رضا که تا همین الان شهید محسوب میشد و مستحق حمد و قل هوالله بود از این لحظه شهید زنده لقب گرفت و استحقاق حمد و سپاس پیدا کرد ! همه از ته دل خوشحال شدیم و بعد مدتها ماتم و غم گل لبخند رو لبامون نشست جوری که مجلس ختم عملا شکست ! منم یه لحظه حسی پارادوکسیکال بم دست داد هم خوشحال شدم هم ناراحت ! خوشحال از این وُیس محمود رضا و ناراحت از حیث اون دو علیرضا !
آرزوم بود کاش دو علیرضا هم امشب ویس می دادن و به این مجلس ختم کلا خاتمه می دادن اما دریغ و درد که هر دو علیرضا که اولی بقایی خیلی متین و آروم و دومی دهدشت بسیار شلوغ و شیطون بود برای همیشه مقیم هور و مهمون مجنون مونده بودن ! با این نسیم خنک که امشب بر مجلس ختم گذشت حتی پدران بزرگوار شهیدان بقایی و دهدشت هم بعد مدتها که خنده باشون قهر بود گل لبخند رو لباشون نشست . مشهدی ناصر محسنی فرد هم یادش بخیر . پدر محنت چشیده محمود رضا که بعد از اعلام شهادت پسر دلبندش کمرش با این حجم غم خم شده بود جون تازه ای گرفت و به امید دیدار فرزند قامت راست کرد . خدا رو شکر که با این خبرِ خوش سرنوشت محمودرضا امشب این رو به اون رو شد و رسما قاب او از تو ایوون و دالون جمع شد و عکساش از در و دیوار برداشته شد ! بازم شکر ایزد که یکی از شهدا کم و یکی به تیم ما اد شد گرچه اسمش تا شش سال بعد جزو غایبین تیم ما رد شد ! این شب نوستالژیک به گمونم صدای چن تا از دوستای دگمونم از رادیو عراق پخش شد از جمله برادران عزیزم عباس خان سیاری ، امراله صدقی ، رامین تراز ، احمد مهدوی نسب (شاپور دستخوش) و ….
سرتون درد نیارم و از این حکایت تلخ که خوشبختانه سرانجامی شیرین داشت بِگذرم و به جریانی اشاره کنم که شوربختانه هم ابتدا و هم انتهاش تلخِ تلخ بود ! من بعد از حکایت شگفت آور محمودرضا و شهادت دو علیرضا عنایت پروردگار شامل حالم شد و کسی که عصاره خالص این سه عزیز بود و همه محاسن این سه گل پسر ناز یه جا تو خودش داشت به لطف خدا چنان با من مَچ شد که اطلس طلایی سالهای جوانیم شد ! بله محمدرضا بقایی که از چندین سال قبل با هم دوست بودیم بعد شهادت برادرش علیرضا بسیار بیشتر از قبل با هم دوست و رفیق شدیم و چنان قلبامون بهم گره خورد و مهرمون به دلامون نشست که تصورش حتی برا خودمم بسیار سخت شد ! اما دریغ و درد که این معدن شور و شعف در چهارم خرداد 64 و در اتفاقی نادر پر کشید و دل و جانم را به آتش کشید و من که تازه اومده بودم غم محمودرضا و دو علیرضا فراموش کنم با غم جدی و جدید ممدرضا چنان آتشی به جانم افتاد که شعله هاش هنوزم تو وجودم زبانه میکشه !
بگذارم و بگذرم … شهادت ممدرضا به جرات تمام بزرگترین ضربه رو تو جنگ به من زد بطوری که میتونم زندگیمو به دو بخش پیش از شهادت ممدرضا و بعد از شهادت او تقسیم کنم و ادعا کنم من بعد ممدرضا دگه هرگز اون آدم سابق نشدم .
#عملیات_خیبر
#محمودرضا_محسنی
#علیرضا_دهدشت
#علیرضا_بقایی
#محمدرضا_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
سه دردانه خیبر
راوی : ماشاءالله مصدر
#عملیات_خیبر
#محمودرضا_محسنی
#علیرضا_دهدشت
#علیرضا_بقایی
#محمدرضا_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : ماشاءالله مصدر
#عملیات_خیبر
#محمودرضا_محسنی
#علیرضا_دهدشت
#علیرضا_بقایی
#محمدرضا_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
مجاهدان شنبه
سال های جنگ دوران نوجوانی و شور و احساس که با همزمانی با پدیده ای به نام انقلاب بر ضد ساختارهای قبلی و ظهور رهبری کاریزماتیک باعث شد که اکثریت نسل ما بدون توجه به ساختارهای نهادینه شده به سمت آرمان ها به پیش برویم و در این راستا از نثار مال،سلامتی و حتی جان خویش دریغ نکنند و هر کس در این مسیر فداکاری بیشتر می نمود رضایت قلبی و درونی صرف نظر از نظرات بیرونی داشت
در این شرایط احساسات بیشتر بر عقل و درایت حاکم است چون ذات انقلاب و در هم شکستن ساختارهای قبلی این را می طلبد و در جنگ ما حتی ملاحظات نیروهای ارتش را که مبتنی بر آموزش های سیستماتیک بود بر نمی تابیدیم .
تعدادی از هم نسلان من جان خود را نثار میهن نمودند و به آرزوی خود رسیدند
تعدادی به اسارت در آمده و بخشی نیز زخمی و قطع عضو و ..... در نهایت جنگ تمام شد
اما بحث درگیر بودن بچه هایی که چندین سال دور از مدرسه و یا یادگیری یک مهارت در پیدا نمودن شغل باعث شد تا بعد از جنگ ما شاهد دو یا چند دستگی در بین آنها باشیم که برخی از زویه بیرونی قضاوت های ناصحیحی می کنند .امیدوارم که این کشور هیچگاه دچار جنگ و درگیری نشود چرا که جنگ تنها سرمایه های مادی و انسانی کشور را می بلعد و خروجی به عنوان منفعت و سود ندارد ؛ چرایی گفتن از جنگ نیز برای این است که می خواهیم مجددا دچار جنگ نشویم ......
متاسفانه روند تاریخ ایران مملو از میدان داری مجاهدان شنبه می باشد که بر سر سفره آماده ای که آماده و بدون زحمت روی آن نشسته اند و امان از فراموشی درد جراحت جانبازان ، چشم انتظاری پدر و مادران شهدا و مفقودان که بسیاری دق مرگ شدند و اسرایی که از درد آنها کمتر کسی علی رغم تبلیغات و شوی تلویزیونی می داند
بنا به گفته زنده یاد محمدتقی شریعتی تاریخ تکرار مکررات است یعنی ما این چرخه و دور باطل را تکرار می کنیم و با چراها و تعجب های آیندگان و نسل جوان جوابی درخور نداریم
شاید مهمترین سوال پیش روی ما این است : چرا علی رغم برخورداری از منابع ، موقعیت استراتژیک ، شاهراه و مسیر امن و سهل برای ایجاد کریدورهای اقتصادی ، و ..... در جا می زنیم ؟؟
امیدوارم خاتمه دادن به این بن بست توسعه و رفاه را به چشمان خود ببینیم امثال من نوعی در دوره خود به جنگ رفتیم تا تمامیت ارضی ایران حفظ شود و هیچ منتی هم بر سر احدی نداریم ...... اما الان زمانی می بینیم که پیدا و پنهان آینده ایران در حال تباه شدن است احساس می کنیم که هدف های بزرگ بچه های جنگ کمرنگ شده و تنها می گوییم ای کاش ما هم همسفر دوستانمان می شدیم.....
غالب بچه های جنگ در سنین 15 تا 23 سال بودند و نوجوان و جوان ، عده ای هم دانشجو و شاغلین و بخش دیگری از ارتش که محل بحث نیست. به دلیل سن کم و قرار گرفتن در فضای احساسی و دفاع از میهن بسیاری نتوانستند بعد از جنگ به دلایل شرایط دوران سازندگی , عقب ماندن از تحصیل ، روبرو شدن با جراحت های جسمی و روحی و مهم تر از همه بی اعتنایی مسئولین نسبت به رزمندگان (تنها کار آنها سهمیه رزمندگان بود که ضد خود عملی نمود و رزمندگان را مقابل مردم درآورد) و نحوه پایان جنگ نتوانستند آین قضایا را هضم نموده و یا بی تفاوت به گذشته خویش شده و یا بعضا ضد گذشته.
برخی به دانشگاه رفته و ضمن کسب آگاهی ها به تجزیه و تحلیل آن دوران پرداختند و منطقی با چالش ها و فرصت های آن برخورد نمودند اما متاسفانه کسی در اندیشه پاسخگویی به انبوه سوالات و ابهامات موجود در ذهن آنها نبود و این قشر غالبآ در مقابل روایت های اغراق آمیز و غلو مانند گارد می گرفتند .برخی هم به دلایل وابستگی به نهادهای حکومتی مطیع بی چون و چرا شدند.
اما واقعه دفاع مقدس صرفنظر از بی مهری ها علی رغم تبلیغات پرتمطراق یک نقطه روشد در تاریخ دویست ساله اخیر است که بدون وابستگی به قدرت ها و در عین حال حمایت جهانی از دشمن ما توانستیم با جوانان غالبا بی تجربه از حیث نظامی جلوی چندمین قدرت زرهی مکانیزه را گرفته و مانع تجزیه ایران (عربستان : خوزستان را عربستان می گفتند) و از بین رفتن تمامیت ارضی شوند و همین هم کافی می باشد
#مجاهدان_شنبه
#آسیب_شناسی_جنگ
#چرایی_گفتن_از_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سال های جنگ دوران نوجوانی و شور و احساس که با همزمانی با پدیده ای به نام انقلاب بر ضد ساختارهای قبلی و ظهور رهبری کاریزماتیک باعث شد که اکثریت نسل ما بدون توجه به ساختارهای نهادینه شده به سمت آرمان ها به پیش برویم و در این راستا از نثار مال،سلامتی و حتی جان خویش دریغ نکنند و هر کس در این مسیر فداکاری بیشتر می نمود رضایت قلبی و درونی صرف نظر از نظرات بیرونی داشت
در این شرایط احساسات بیشتر بر عقل و درایت حاکم است چون ذات انقلاب و در هم شکستن ساختارهای قبلی این را می طلبد و در جنگ ما حتی ملاحظات نیروهای ارتش را که مبتنی بر آموزش های سیستماتیک بود بر نمی تابیدیم .
تعدادی از هم نسلان من جان خود را نثار میهن نمودند و به آرزوی خود رسیدند
تعدادی به اسارت در آمده و بخشی نیز زخمی و قطع عضو و ..... در نهایت جنگ تمام شد
اما بحث درگیر بودن بچه هایی که چندین سال دور از مدرسه و یا یادگیری یک مهارت در پیدا نمودن شغل باعث شد تا بعد از جنگ ما شاهد دو یا چند دستگی در بین آنها باشیم که برخی از زویه بیرونی قضاوت های ناصحیحی می کنند .امیدوارم که این کشور هیچگاه دچار جنگ و درگیری نشود چرا که جنگ تنها سرمایه های مادی و انسانی کشور را می بلعد و خروجی به عنوان منفعت و سود ندارد ؛ چرایی گفتن از جنگ نیز برای این است که می خواهیم مجددا دچار جنگ نشویم ......
متاسفانه روند تاریخ ایران مملو از میدان داری مجاهدان شنبه می باشد که بر سر سفره آماده ای که آماده و بدون زحمت روی آن نشسته اند و امان از فراموشی درد جراحت جانبازان ، چشم انتظاری پدر و مادران شهدا و مفقودان که بسیاری دق مرگ شدند و اسرایی که از درد آنها کمتر کسی علی رغم تبلیغات و شوی تلویزیونی می داند
بنا به گفته زنده یاد محمدتقی شریعتی تاریخ تکرار مکررات است یعنی ما این چرخه و دور باطل را تکرار می کنیم و با چراها و تعجب های آیندگان و نسل جوان جوابی درخور نداریم
شاید مهمترین سوال پیش روی ما این است : چرا علی رغم برخورداری از منابع ، موقعیت استراتژیک ، شاهراه و مسیر امن و سهل برای ایجاد کریدورهای اقتصادی ، و ..... در جا می زنیم ؟؟
امیدوارم خاتمه دادن به این بن بست توسعه و رفاه را به چشمان خود ببینیم امثال من نوعی در دوره خود به جنگ رفتیم تا تمامیت ارضی ایران حفظ شود و هیچ منتی هم بر سر احدی نداریم ...... اما الان زمانی می بینیم که پیدا و پنهان آینده ایران در حال تباه شدن است احساس می کنیم که هدف های بزرگ بچه های جنگ کمرنگ شده و تنها می گوییم ای کاش ما هم همسفر دوستانمان می شدیم.....
غالب بچه های جنگ در سنین 15 تا 23 سال بودند و نوجوان و جوان ، عده ای هم دانشجو و شاغلین و بخش دیگری از ارتش که محل بحث نیست. به دلیل سن کم و قرار گرفتن در فضای احساسی و دفاع از میهن بسیاری نتوانستند بعد از جنگ به دلایل شرایط دوران سازندگی , عقب ماندن از تحصیل ، روبرو شدن با جراحت های جسمی و روحی و مهم تر از همه بی اعتنایی مسئولین نسبت به رزمندگان (تنها کار آنها سهمیه رزمندگان بود که ضد خود عملی نمود و رزمندگان را مقابل مردم درآورد) و نحوه پایان جنگ نتوانستند آین قضایا را هضم نموده و یا بی تفاوت به گذشته خویش شده و یا بعضا ضد گذشته.
برخی به دانشگاه رفته و ضمن کسب آگاهی ها به تجزیه و تحلیل آن دوران پرداختند و منطقی با چالش ها و فرصت های آن برخورد نمودند اما متاسفانه کسی در اندیشه پاسخگویی به انبوه سوالات و ابهامات موجود در ذهن آنها نبود و این قشر غالبآ در مقابل روایت های اغراق آمیز و غلو مانند گارد می گرفتند .برخی هم به دلایل وابستگی به نهادهای حکومتی مطیع بی چون و چرا شدند.
اما واقعه دفاع مقدس صرفنظر از بی مهری ها علی رغم تبلیغات پرتمطراق یک نقطه روشد در تاریخ دویست ساله اخیر است که بدون وابستگی به قدرت ها و در عین حال حمایت جهانی از دشمن ما توانستیم با جوانان غالبا بی تجربه از حیث نظامی جلوی چندمین قدرت زرهی مکانیزه را گرفته و مانع تجزیه ایران (عربستان : خوزستان را عربستان می گفتند) و از بین رفتن تمامیت ارضی شوند و همین هم کافی می باشد
#مجاهدان_شنبه
#آسیب_شناسی_جنگ
#چرایی_گفتن_از_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1👎1
نمره چند
راوی : مسعود روغنی
ماه رمضان بود ...
محور پدافندی سوسنگرد دعای جوشن کبیر بود.....
صد واحد الغوث الغوث داشت و طولانی.....
منصور بهبهانی(هولو) گفت: من حوصله خواندن دعا را ندارم .....
رفت بیرون و مشغول قدم زدن توام با کشیدن سیگار و انداختن تسبیح شد .......
من نزدیک در سنگر نشسته بودم ....
در میانه دعا آمد و از من پرسید: مسعود، نمره چند رفته؟
نتوانستم خودم را نگهدارم و زدم زیر خنده.
اوضاع بی ریخت شد و......
ابراهیم نیکپور که فرمانده گروهان ما بود برای تنبیه ما را سینه خیز برد .......
#ماه_رمضان
#منصور_بهبهانی
#مسعود_روغنی
#ابراهیم_نیکپور
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : مسعود روغنی
ماه رمضان بود ...
محور پدافندی سوسنگرد دعای جوشن کبیر بود.....
صد واحد الغوث الغوث داشت و طولانی.....
منصور بهبهانی(هولو) گفت: من حوصله خواندن دعا را ندارم .....
رفت بیرون و مشغول قدم زدن توام با کشیدن سیگار و انداختن تسبیح شد .......
من نزدیک در سنگر نشسته بودم ....
در میانه دعا آمد و از من پرسید: مسعود، نمره چند رفته؟
نتوانستم خودم را نگهدارم و زدم زیر خنده.
اوضاع بی ریخت شد و......
ابراهیم نیکپور که فرمانده گروهان ما بود برای تنبیه ما را سینه خیز برد .......
#ماه_رمضان
#منصور_بهبهانی
#مسعود_روغنی
#ابراهیم_نیکپور
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم......
قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم......
به خاک افتادند تا ما به خاک نیافتیم ...
سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند...
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
از مارون تا مجنون : نقش مردم بهبهان در جنگ ایران و عراق (5)
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
یکی از نهادهای نظامی جدیدی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای صیانت از دستآوردهای آن در سراسر ایران و از جمله در بهبهان تاسیس شد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. در تابستان ۱۳۵۸ دو نفر به نامهای «مهدی مداح» و «عبدالله مسگر» از تهران به منظور تشکیل سپاه پاسداران شاخهی بهبهان به این شهر آمدند. در آن زمان نیروهای انقلابی بهصورت افتخاری در قالب کمیتههای انقلاب اسلامی که به اختصار «کمیته» خوانده میشد در منزل مصادرهای «معینزاده» به رتق و فتق امور امنیت شهری میپرداختند.
در ابتدا مقر سپاه بهبهان در ساختمان گردشگری (جلب سیاحان سابق) و بسیج کنونی بود اما با آغاز جنگ و افزایش نیروها، نیاز به فضایی گستردهتر احساس شد. به همین منظور دانشسرای تربیت معلم بهبهان در تملک سپاه درآمد. بعدها در اوایل سال 1360 و پیش از عملیات والفجر مقدماتی با تعیین یک مکان و ساخت آن، مقر اصلی سپاه به ابتدای جادهی بهبهان-اهواز در حاشیهی شهر منتقل شد. در حقیقت پنجم آبان 1358 را میتوان سالروز تشکیل سپاه بهبهان تلقی کرد. در آن زمان نخستین کسانی که به عضویت سپاه بهبهان درآمدند عبارت بودند از: ابوالقاسم دهقان، ابراهیم طهماسبی، ابراهیم خوشخواهش، فرجالله خندانی، شهید همراهی، محمد راهی، شکرالله زینتی، شکور صالحی، سیدرحیم صبایی، محمود پنجهبند، مصطفی دهدار، یوسف متانت، قدم خیر، ابولی، محمدشفیع راود، اقبال مکاری، فریدون آیرم، حمدالله راد، ابراهیم دبیری، احمد باعثی، خیرالله آزادمنش، حمدالله نیکزاد، تقینژاد و عبدالرسول دینپناه.
جهت تهیهی اقلام تدارکاتی و تجهیزات تشکیل سپاه، عدهای به اهواز اعزام شدند و اسلحه، مهمات، لباس و وسایل لجستیکی را تحویل گرفتند. در هنگام تشکیل سپاه پاسداران بهبهان مسئول هستهی گزینش، صدرالله فنی بود که در محل دادسرای بهبهان در ساختمان فرمانداری قدیم مستقر بود و کارهای گزینش افراد متقاضی و مصاحبه با آنان را انجام میداد.
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
یکی از نهادهای نظامی جدیدی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای صیانت از دستآوردهای آن در سراسر ایران و از جمله در بهبهان تاسیس شد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. در تابستان ۱۳۵۸ دو نفر به نامهای «مهدی مداح» و «عبدالله مسگر» از تهران به منظور تشکیل سپاه پاسداران شاخهی بهبهان به این شهر آمدند. در آن زمان نیروهای انقلابی بهصورت افتخاری در قالب کمیتههای انقلاب اسلامی که به اختصار «کمیته» خوانده میشد در منزل مصادرهای «معینزاده» به رتق و فتق امور امنیت شهری میپرداختند.
مهدی مداح در اولین اقدام برای یارگیری به سراغ کمیته رفت و از میان نیروهای آن، افرادی که صلاحیت داشتند را برگزید و آنان را به دورهی آموزش عمومی فرستاد تا هستهی اولیهی سپاه پاسداران بهبهان را شکل دهد. بنابراین مهدی مداح اولین فرماندهی سپاه پاسداران در بهبهان محسوب میشود. فرماندهان سپاه پاسداران بهبهان از زمان تشکیل تا پایان جنگ عبارت بودند از: مهدی مداح، ابوالقاسم دهقان، غلامحسین مرشد، ابراهیم شهیدزاده، سیدمحمد مدرسموسوی، غلامعباس مکوند، شکرالله نخعی، ابوالقاسم دهقان و کمال صادقی.
در ابتدا مقر سپاه بهبهان در ساختمان گردشگری (جلب سیاحان سابق) و بسیج کنونی بود اما با آغاز جنگ و افزایش نیروها، نیاز به فضایی گستردهتر احساس شد. به همین منظور دانشسرای تربیت معلم بهبهان در تملک سپاه درآمد. بعدها در اوایل سال 1360 و پیش از عملیات والفجر مقدماتی با تعیین یک مکان و ساخت آن، مقر اصلی سپاه به ابتدای جادهی بهبهان-اهواز در حاشیهی شهر منتقل شد. در حقیقت پنجم آبان 1358 را میتوان سالروز تشکیل سپاه بهبهان تلقی کرد. در آن زمان نخستین کسانی که به عضویت سپاه بهبهان درآمدند عبارت بودند از: ابوالقاسم دهقان، ابراهیم طهماسبی، ابراهیم خوشخواهش، فرجالله خندانی، شهید همراهی، محمد راهی، شکرالله زینتی، شکور صالحی، سیدرحیم صبایی، محمود پنجهبند، مصطفی دهدار، یوسف متانت، قدم خیر، ابولی، محمدشفیع راود، اقبال مکاری، فریدون آیرم، حمدالله راد، ابراهیم دبیری، احمد باعثی، خیرالله آزادمنش، حمدالله نیکزاد، تقینژاد و عبدالرسول دینپناه.
بنابر شواهد، نمودار مدیریتی سپاه بهبهان در ابتدای تشکیل آن در آبان 1358 به این قرار بود: مهدی مداح فرمانده، ابوالقاسم دهقان مسئول واحد عملیات، شیخجعفر مجتهدی مسئول واحد تدارکات و رجب پورخندان واحد تحقیقات و اطلاعات را به عهده داشتند. مهدی مداح پس از چند ماه با توجه به موانع پیش رو، بهبهان را ترک کرد و غلامحسین مرشد برای مدت کوتاهی بهعنوان جایگزین او به فرماندهی سپاه بهبهان منصوب گردید. در زمان تصدی او بسیج سپاه پاسداران بهبهان راهاندازی شد.
جهت تهیهی اقلام تدارکاتی و تجهیزات تشکیل سپاه، عدهای به اهواز اعزام شدند و اسلحه، مهمات، لباس و وسایل لجستیکی را تحویل گرفتند. در هنگام تشکیل سپاه پاسداران بهبهان مسئول هستهی گزینش، صدرالله فنی بود که در محل دادسرای بهبهان در ساختمان فرمانداری قدیم مستقر بود و کارهای گزینش افراد متقاضی و مصاحبه با آنان را انجام میداد.
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍1
از مارون تا مجنون : نقش مردم بهبهان در جنگ ایران و عراق (5)
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
از مارون تا مجنون : نقش مردم بهبهان در جنگ ایران و عراق (5)
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهبهان
#از_مارون_تا_مجنون
#نقش_بهبهان_در_دفاع_مقدس
#نجف_زراعت_پیشه
#مسعود_سرحدی
#تشکیل_سپاه_پاسداران_بهبهان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
تعیین قیمت با سوت
یوسف متانت
اولین زمستانی بود که سپاه پاسداران در بهبهان آغاز بکار کرد ....
یکی از برادران پاسدار ،میره مغازه مرحوم سید محمد برای خرید چتر......
یکی از چترها را نگاه میکنه و از سید محمد قیمتش را می پرسه.
سید محمد میگه : ۱۵ تومان.
پاسدار به نشانه قیمت بالای چتر ، یه سوت بلند با دهنش میزنه.
یکی دیگه را ور میداره و میگه :
ایی یکی چنده؟
سید محمد میگه : دوسوت (شوت) یعنی ۳۰ تومان.......
#گرانی
#سید_محمد_سید
#سوت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
یوسف متانت
اولین زمستانی بود که سپاه پاسداران در بهبهان آغاز بکار کرد ....
یکی از برادران پاسدار ،میره مغازه مرحوم سید محمد برای خرید چتر......
یکی از چترها را نگاه میکنه و از سید محمد قیمتش را می پرسه.
سید محمد میگه : ۱۵ تومان.
پاسدار به نشانه قیمت بالای چتر ، یه سوت بلند با دهنش میزنه.
یکی دیگه را ور میداره و میگه :
ایی یکی چنده؟
سید محمد میگه : دوسوت (شوت) یعنی ۳۰ تومان.......
#گرانی
#سید_محمد_سید
#سوت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
👍1
کفش کتانی
راوی : فتح اله آبروشن
مدتی کمک تدارکات تیپ نمودم .....
به خاطر قدردانی مسئول تدارکات تیپ حاج احمد باعثی یه کفش قشنگ کبریت مخملی بهم داده بود...
خوشحال و بودم و ......
اومدم حسینیه پلاژ (پادگان شهید عبدالعلی بهروزی) نمازبخونم.....
قصد داشتم تا بعد از نماز با قایق برم اونطرف اب رود دز و بعد با ماشین برم سمت دزفول...
وارد حسینیه شدم و طاقچه سمت چپ کفش روگذاشتم...
تا رکعت دوم نماز عصر بودش .....
همش تو نماز خصوصاً رکوع نگاهش میکردم ..
دل تو دلم نبود کفش نو بود و در چشم .....
همینکه سلام نماز را دادم نگاهم روی طاقچه خشک شد....
دیدم نیستش...
جام کرده بودم .....
چه باید می کردم ......
سریع به سمت صفوف ابتدایی نماز جماعت رفتم ......
بلندگو مکبر را گرفتم و گفتم : ببخشیدکدوم یک از برادران اشتباهی کفشم را دزدیده...😅😅
حسینیه ترکید .... و نگاه خشمگین و عصبانی حاج احمد .......
فرار را بر قرار ترجیح دادم..........
#کفش_کتانی
#فتح_الله_آبروشن
#احمد_باعثی
#پلاژ_اندیمشک
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی : فتح اله آبروشن
مدتی کمک تدارکات تیپ نمودم .....
به خاطر قدردانی مسئول تدارکات تیپ حاج احمد باعثی یه کفش قشنگ کبریت مخملی بهم داده بود...
خوشحال و بودم و ......
اومدم حسینیه پلاژ (پادگان شهید عبدالعلی بهروزی) نمازبخونم.....
قصد داشتم تا بعد از نماز با قایق برم اونطرف اب رود دز و بعد با ماشین برم سمت دزفول...
وارد حسینیه شدم و طاقچه سمت چپ کفش روگذاشتم...
تا رکعت دوم نماز عصر بودش .....
همش تو نماز خصوصاً رکوع نگاهش میکردم ..
دل تو دلم نبود کفش نو بود و در چشم .....
همینکه سلام نماز را دادم نگاهم روی طاقچه خشک شد....
دیدم نیستش...
جام کرده بودم .....
چه باید می کردم ......
سریع به سمت صفوف ابتدایی نماز جماعت رفتم ......
بلندگو مکبر را گرفتم و گفتم : ببخشیدکدوم یک از برادران اشتباهی کفشم را دزدیده...😅😅
حسینیه ترکید .... و نگاه خشمگین و عصبانی حاج احمد .......
فرار را بر قرار ترجیح دادم..........
#کفش_کتانی
#فتح_الله_آبروشن
#احمد_باعثی
#پلاژ_اندیمشک
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com