بر مزارم دانهای بنشان
مایهور از بهار.
در شمایل یکی درخت
به زندگی باز گردم
پچپچهی باد را بشنوم
اوراق تازهی آسمان را بخوانم
و برای تو
برگافشانی کنم
برمزارم دانهای بنشان
مایهور از بهار
در هیئت درختی
بالیدن آغاز کنم
پرندگان نشانی مرا پیدا کنند
دانه برگیرند
و جانم را
به پروازشان بیاویزم
در تن پرندگان ادامه دهم
رها از دیوارها و
سیمهای خاردار
مرا به زندگی آغشته کُن
بر مزارم دانهای بنشان
مایهور از بهار...
۲۹ آذر ۹۵- صدیق قطبی (اقتباسی از فیلم چشمه به کارگردانی دارن آرونوفسکی)
@sedigh_63
مایهور از بهار.
در شمایل یکی درخت
به زندگی باز گردم
پچپچهی باد را بشنوم
اوراق تازهی آسمان را بخوانم
و برای تو
برگافشانی کنم
برمزارم دانهای بنشان
مایهور از بهار
در هیئت درختی
بالیدن آغاز کنم
پرندگان نشانی مرا پیدا کنند
دانه برگیرند
و جانم را
به پروازشان بیاویزم
در تن پرندگان ادامه دهم
رها از دیوارها و
سیمهای خاردار
مرا به زندگی آغشته کُن
بر مزارم دانهای بنشان
مایهور از بهار...
۲۹ آذر ۹۵- صدیق قطبی (اقتباسی از فیلم چشمه به کارگردانی دارن آرونوفسکی)
@sedigh_63
Didare Molana o Shams - sakhamusic.ir
Homayoun Shajarian - sakhamusic.ir
بس بگفتم کو وصال و کو نجاح
بُرد این کو کو مرا در کوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو رَوَم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بُدی
گر نبودی جذب های و هوی تو
دیوان شمس، غزل ۲۲۲۵
بُرد این کو کو مرا در کوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو رَوَم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بُدی
گر نبودی جذب های و هوی تو
دیوان شمس، غزل ۲۲۲۵
عقل آبی | صدّیق قطبی
Homayoun Shajarian - sakhamusic.ir – Didare Molana o Shams - sakhamusic.ir
🎗 پیوست:
«تو جستوجویم نمیکردی اگر از پیش مرا نیافته بودی»(۱)
«کسی چه میداند شاید هم خدا همان جستجوی خدا باشد!»(۲)
۱. پاسکال باور داشت این کلمات را از خدا در تجربهای معنوی شنیده است؛ به نقل از: نیایش، فریدریش هایلر، ترجمهی شهابالدین عباسی
۲. سرگشتهی راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه منیر جزنی
«تو جستوجویم نمیکردی اگر از پیش مرا نیافته بودی»(۱)
«کسی چه میداند شاید هم خدا همان جستجوی خدا باشد!»(۲)
۱. پاسکال باور داشت این کلمات را از خدا در تجربهای معنوی شنیده است؛ به نقل از: نیایش، فریدریش هایلر، ترجمهی شهابالدین عباسی
۲. سرگشتهی راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه منیر جزنی
بیآرزوترین هم که باشی
در زمزمههای روشن صبح
آمرزیده خواهی شد.
سپیده که سر بزند
شکفتن دلیر غنچهها
در چشمهای زندگی، برق خواهد انداخت
و سپیدارهای فاش
در آمرزش سحر
خواهند آرمید.
سپیده که سر بزند
اصرارِ گنجشکها
انزوای مرگ را
بشارت خواهد داد.
تغزل باران به وقت صبح
آغاز فاتحانهی شعر است
و پیراهن چاکدار گلها
انتهای مخمصهی شب
شببوها میدانند
شب نیز رفتنی است
29 آذر 95- صدیق قطبی
@sedigh_63
در زمزمههای روشن صبح
آمرزیده خواهی شد.
سپیده که سر بزند
شکفتن دلیر غنچهها
در چشمهای زندگی، برق خواهد انداخت
و سپیدارهای فاش
در آمرزش سحر
خواهند آرمید.
سپیده که سر بزند
اصرارِ گنجشکها
انزوای مرگ را
بشارت خواهد داد.
تغزل باران به وقت صبح
آغاز فاتحانهی شعر است
و پیراهن چاکدار گلها
انتهای مخمصهی شب
شببوها میدانند
شب نیز رفتنی است
29 آذر 95- صدیق قطبی
@sedigh_63
🎗با همین دیدگان اشکآلود...
فیلم نظریهی همهچیز (The Theory of Everything)، درگیرکننده بود. همیشه فیلمهایی را که اشک جاری میکنند دوست داشتهام. مغتنم و خواستنی است. انگار از پشت شیشههای اشکزده، سمت معصوم زندگی، بهتر پیدا میشود. مگر نه اینکه به گفتهی سهراب، بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که تر باشد.
« ... برای شاعر، حُزن، پنجرهای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزنآلود میسازد، جذّابتر از خودِ زندگیست.»(اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمهی شهلا طهماسبی؛ انتشارات نیلوفر)
هاوکینگ در 21 سالگی مبتلا به بیماری نادری شد که به فلج کامل او انجامید. بنا به پیشبینی پزشکان او تنها دو تا سه سال، بخت زنده بودن داشت. به رغم پیشبینیهای پزشکی، هاوکینگ افزون بر 50 سال دیگر نیز با این بیماری به زندگی ادامه داده است...
فیلم نظریهی همه چیز بر اساس «سفر به بینهایت: زندگی من با استیون» نوشتهی جین وایلد، همسر سابق هاوکینگ، ساخته شده است.
جایی میبینیم که جین، عینک هاوکینگ را بر میدارد، با گوشهی دامن خود پاک میکند و میگوید عینکات همیشه کثیف است.
برای تماشای جهان، شرط اول قدم آن است که روزنه را پاک نگه داری. کافکا گفته است:
«زندگی چنان بزرگ است که مغاک آسمان. تنها از روزنهی باریک وجود خود، میتوان به آن نگاه کرد. ولی از این روزنه، بیش از آنچه میبینی، احساس میکنی. این است که در وهلهی اول باید روزنه را پاک نگهداری.»(گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ص 250، نشر خوارزمی)
و به تعبیر حافظ:
غسل در اشک زدم که اهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
صدیق قطبی
@sedigh_63
فیلم نظریهی همهچیز (The Theory of Everything)، درگیرکننده بود. همیشه فیلمهایی را که اشک جاری میکنند دوست داشتهام. مغتنم و خواستنی است. انگار از پشت شیشههای اشکزده، سمت معصوم زندگی، بهتر پیدا میشود. مگر نه اینکه به گفتهی سهراب، بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که تر باشد.
« ... برای شاعر، حُزن، پنجرهای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزنآلود میسازد، جذّابتر از خودِ زندگیست.»(اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمهی شهلا طهماسبی؛ انتشارات نیلوفر)
هاوکینگ در 21 سالگی مبتلا به بیماری نادری شد که به فلج کامل او انجامید. بنا به پیشبینی پزشکان او تنها دو تا سه سال، بخت زنده بودن داشت. به رغم پیشبینیهای پزشکی، هاوکینگ افزون بر 50 سال دیگر نیز با این بیماری به زندگی ادامه داده است...
فیلم نظریهی همه چیز بر اساس «سفر به بینهایت: زندگی من با استیون» نوشتهی جین وایلد، همسر سابق هاوکینگ، ساخته شده است.
جایی میبینیم که جین، عینک هاوکینگ را بر میدارد، با گوشهی دامن خود پاک میکند و میگوید عینکات همیشه کثیف است.
برای تماشای جهان، شرط اول قدم آن است که روزنه را پاک نگه داری. کافکا گفته است:
«زندگی چنان بزرگ است که مغاک آسمان. تنها از روزنهی باریک وجود خود، میتوان به آن نگاه کرد. ولی از این روزنه، بیش از آنچه میبینی، احساس میکنی. این است که در وهلهی اول باید روزنه را پاک نگهداری.»(گفتگو با کافکا، گوستاو یانوش، ص 250، نشر خوارزمی)
و به تعبیر حافظ:
غسل در اشک زدم که اهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
صدیق قطبی
@sedigh_63
🎗شنیدن، جان پروردن!
به گمانم مهمترین هنر به منظور جانپروردن، هنر شنیدن است. شنیدن با همهی وجود. (گفتن، جان کندن است؛ شنیدن، جان پروردن- شمس)
تعبیری دارد هایدگر که خیلی گیرا است: «شنیدنِ آوای وجود»
هر چه جانپروردهتر باشیم، آمادگی بیشتری برای شنیدن آواهای هستی پیدا میکنیم.
شنیدنی خالص. عاری از هرگونه داوری و برچسبزنی. شنیدن به مثابهی راه دادن. راه دادن هر آنچه به آن گوشی میدهی. به درون خویش.
و با این راه دادن، پهنا مییابیم.(آدمی فربه شود از راه گوش- مثنوی/ دفتر ششم)
شنیدن راهی است برای یگانگی با هستی. برای پهنادادن به خانهی دل.
شنیدن.
شنیدن صدای خندههای گل، آسمانِ جاری در بال پرندگان، و، صدای فاصلهها...
شنیدن لحن و آوای کسی که برای ما حرف میزند. و نه تنها شنیدن کلمات او، که شنیدن خطوط چهره، اندوه چشمها و حُزن پنهان او.
شنیدن زخمههای بیقراری که بر تن چنگ، رُباب، سهتار، تار، تنبور و... فرود میآیند.
شنیدن آوای باد، آوای غمناک گُلدان خالی، آوای سرمازدهی گنجشکان زمستان.
شنیدن صدای آشنای خداوند که در میان همهمهی باران و رقص برگها، جا خوش کرده است.
شنیدن سخنان محمد، مسیح، بودا، گاندی.
مولانا میگفت ارتفاع را از استماع، طلب کنید:
از سخنگویی مجویید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن، استماع
(مثنوی: دفترچهارم)
شنیدن.
شنیدن و جان پروردن.
صدیق قطبی/ اول دیماه 95
@sedigh_63
به گمانم مهمترین هنر به منظور جانپروردن، هنر شنیدن است. شنیدن با همهی وجود. (گفتن، جان کندن است؛ شنیدن، جان پروردن- شمس)
تعبیری دارد هایدگر که خیلی گیرا است: «شنیدنِ آوای وجود»
هر چه جانپروردهتر باشیم، آمادگی بیشتری برای شنیدن آواهای هستی پیدا میکنیم.
شنیدنی خالص. عاری از هرگونه داوری و برچسبزنی. شنیدن به مثابهی راه دادن. راه دادن هر آنچه به آن گوشی میدهی. به درون خویش.
و با این راه دادن، پهنا مییابیم.(آدمی فربه شود از راه گوش- مثنوی/ دفتر ششم)
شنیدن راهی است برای یگانگی با هستی. برای پهنادادن به خانهی دل.
شنیدن.
شنیدن صدای خندههای گل، آسمانِ جاری در بال پرندگان، و، صدای فاصلهها...
شنیدن لحن و آوای کسی که برای ما حرف میزند. و نه تنها شنیدن کلمات او، که شنیدن خطوط چهره، اندوه چشمها و حُزن پنهان او.
شنیدن زخمههای بیقراری که بر تن چنگ، رُباب، سهتار، تار، تنبور و... فرود میآیند.
شنیدن آوای باد، آوای غمناک گُلدان خالی، آوای سرمازدهی گنجشکان زمستان.
شنیدن صدای آشنای خداوند که در میان همهمهی باران و رقص برگها، جا خوش کرده است.
شنیدن سخنان محمد، مسیح، بودا، گاندی.
مولانا میگفت ارتفاع را از استماع، طلب کنید:
از سخنگویی مجویید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن، استماع
(مثنوی: دفترچهارم)
شنیدن.
شنیدن و جان پروردن.
صدیق قطبی/ اول دیماه 95
@sedigh_63
بیبرگی، بیمرگی...
درختها در زمستان دو جورند. برخیشان هنوز جَنم دست کشیدن از برگهای خشکیده را ندارند. سخت آغشتهاند به برگهای مرگ و از اینرو، بوی زندگی نمیدهند.
برخی دیگر اما، شاخههایش لوت و عور شده، از برگهای مُرده خود را سبک کردهاند و یک طوری آشکار، در صف زندگی و نوبت بهار، انتظار میکشند. پایا و چالاک.
انگار بهرغم ظاهر ساکت و صامت، همهمهای در عریانی شاخههایشان جاری است. انگار چیزی زیر لب زمزمه میکنند. لبهاشان، به ویژه هنگامهی صبح، از تکرار نام بهار، مرطوب است.
در شاخههای انباشته از امید و انتظارشان، زندگی ملموس است. زندگی، در انتظارشان برای زندگی و در مهیّا شدن برای بشارتها.
انگار هر شاخهای گوش به زنگ است. هر شاخهای گوش است و اتفاقات فصل را میپاید. مهیّا برای لبیک گفتن بیدرنگ به آواهای بشارت. به زمزمههای روشن.
«باغ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟»
صدیق قطبی/ اول دیماه 95
@sedigh_63
درختها در زمستان دو جورند. برخیشان هنوز جَنم دست کشیدن از برگهای خشکیده را ندارند. سخت آغشتهاند به برگهای مرگ و از اینرو، بوی زندگی نمیدهند.
برخی دیگر اما، شاخههایش لوت و عور شده، از برگهای مُرده خود را سبک کردهاند و یک طوری آشکار، در صف زندگی و نوبت بهار، انتظار میکشند. پایا و چالاک.
انگار بهرغم ظاهر ساکت و صامت، همهمهای در عریانی شاخههایشان جاری است. انگار چیزی زیر لب زمزمه میکنند. لبهاشان، به ویژه هنگامهی صبح، از تکرار نام بهار، مرطوب است.
در شاخههای انباشته از امید و انتظارشان، زندگی ملموس است. زندگی، در انتظارشان برای زندگی و در مهیّا شدن برای بشارتها.
انگار هر شاخهای گوش به زنگ است. هر شاخهای گوش است و اتفاقات فصل را میپاید. مهیّا برای لبیک گفتن بیدرنگ به آواهای بشارت. به زمزمههای روشن.
«باغ بیبرگی، که میگوید که زیبا نیست؟»
صدیق قطبی/ اول دیماه 95
@sedigh_63
⚡️کتابهایی خوب:
☄ فلسفهای برای زندگی: روشهای کهن رواقی برای زندگی امروز، ویلیام اروین، ترجمه محمد یوسفی، نشر ققنوس(ترجمهی دیگر: فلسفهای برای زندگی: رواقی زیستن در دنیای امروزی، ویلیام اروین، ترجمه محمود مقدسی، نشر گمان)
☄در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر
☄نیروی حال، اکهارت تول، ترجمه هنگامه آذری، نشر کلک آزادگان
☄جهانی نو: آگاهی معنوی از آهنگ زندگی؛ اکهارت تله، ترجمه هنگامه آذری، نشر کلک آزادگان(ترجمهی دیگر: ملکی دیگر، ملکوتی دیگر، اکهارت تلی، ترجمه سیامک عاقلی، نشر نامک)
☄تسلی بخشیهای فلسفه، آلن دو باتن، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس
☄چهار میثاق: کتاب خرد سرخپوستان تولتک، میگل روئیز، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر ذهنآویز/ نشر پیکان
☄هنر عشق ورزیدن، اریک فروم، ترجمه پوری سلطانی، نشر مروارید
☄پرورش هوش اخلاقی، میکله بوربا، ترجمه فیروزه کاوسی، نشر رشد؛ (ترجمهی دیگر: کلیدهای پرورش هوش اخلاقی، میشل برنا، ترجمه فرناز فرنود، نشر صابرین)
☄گلهای معرفت: مجموعه سه داستان، اریک امانوئل اشمیت، ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه
☄آینه جان، مقالاتی درباره احوال و اندیشههای مولانا جلالالدین بلخی، آرش نراقی، نشر نگاه معاصر
☄باغ سبز: گفتارهایی درباره شمس و مولانا، محمدعلی موحد،نشر کارنامه
☄ملت عشق، الیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی، نشر ققنوس
☄با کاروان حله، عبدالحسین زرینکوب، انتشارات علمی
☄سرگشته راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه منیر جزنی، نشر امیرکبیر
☄حکمت مردان صحرا، تامس مرتون، ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر
☄راه عشق(داستان تحول روحی مهاتما گاندی)، اکنات ایسواران، ترجمه شهرام نقش تبریزی، نشر ققنوس
☄خدا آنگونه که من میفهمم، مهاتما گاندی، ترجمه شهرام نقش تبریزی،نشر نی
☄چگونه خدا را بشناسیم؟، دیپاک چوپرا، ترجمه فرخ سیف بهزاد و زهره فتوحی،نشر اوحدی
☄شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ابولحسن نجفی، نشر نیلوفر
☄ ۱۲ داستان (داستانهای برگزیده به انتخاب نویسنده)، گلی ترقی، نشر نیلوفر
☄ تائوت چینگ، لائو تزو، ترجمه فرشید قهرمانی، نشر مثلث
☄ تأملات، مارکوس اورلیوس، ترجمه عرفان ثابتی،نشر ققنوس
☄ چطور زندگی کنیم: زندگی مونتنی در يک سؤال و بيست جواب، سارا بیکول، ترجمه مریم تقدیسی، نشر ققنوس
☄ پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه
☄ انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل، ترجمه دکتر نهضت صالحيان و مهین میلانی، نشر درسا
☄ کتابهای اروین یالوم
(به ویژه: وقتی نیچه گریست، ترجمه سپیده حبیب، نشر کاروان / روان درمانی اگزیستانسیال، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی / هنر درمان، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره / درمان شوپنهاور، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره(ترجمه دیگر: درمان شوپنهاور، ترجمه حمید طوفانی و زهرا حسینیان، نشر ترانه) / مامان و معنی زندگی، ترجمه سپید حبیب، نشر قطره / خیره به خورشید(غلبه بر هراس از مرگ)، ترجمه مهدی غبرائی، نشر نیکونشر / مسألهی اسپینوزا، ترجمه زهرا حسینیان، نشر ترانه(ترجمهی دیگر: مسألهی اسپینوزا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، نشر صبح صادق)/ وابستهی یک دم و چند حکایت رواندرمانی دیگر، ترجمه پیام یزدانی، نشر اختران [ترجمههای دیگر این کتاب: مخلوقات فانی و چند داستان روان درمانی دیگر، ترجمهی نیلوفر رحمانیان، نشر آوای مکتوب / انسان موجودی یکروزه و قصههای دیگری از روان درمانی، ترجمهی نازی اکبری، نشر ققنوس])
☄ کتابهای کریستین بوبن
(بهویژه: اسیر گهواره، ترجمه مهوش قویمی / کتاب بیهوده، ترجمه پیروز سیار / جشنیبر بلندیها، ترجمه دلآرا قهرمان / رستاخیز، ترجمهی سیروس خزائلی / فرسودگی، ترجمهی پیروز سیّار / نور جهان، ترجمهی پیروز سیار / ابله محله، ترجمه مهوشی قویمی / دیوانهوار، ترجمه مهوش قویمی / ایزابل بروژ، ترجمه مهوش قویمی / زن آینده، ترجمه مهوش قویمی / رفیق اعلی، ترجمه پیروز سیار / شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی / فراتر از بودن، ترجمه مهوش قویمی و سمیرا صادقیان / زندگی گذران، ترجمه بنفشه فرهمندی)
@sedigh_63
☄ فلسفهای برای زندگی: روشهای کهن رواقی برای زندگی امروز، ویلیام اروین، ترجمه محمد یوسفی، نشر ققنوس(ترجمهی دیگر: فلسفهای برای زندگی: رواقی زیستن در دنیای امروزی، ویلیام اروین، ترجمه محمود مقدسی، نشر گمان)
☄در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، نشر نیلوفر
☄نیروی حال، اکهارت تول، ترجمه هنگامه آذری، نشر کلک آزادگان
☄جهانی نو: آگاهی معنوی از آهنگ زندگی؛ اکهارت تله، ترجمه هنگامه آذری، نشر کلک آزادگان(ترجمهی دیگر: ملکی دیگر، ملکوتی دیگر، اکهارت تلی، ترجمه سیامک عاقلی، نشر نامک)
☄تسلی بخشیهای فلسفه، آلن دو باتن، ترجمه عرفان ثابتی، نشر ققنوس
☄چهار میثاق: کتاب خرد سرخپوستان تولتک، میگل روئیز، ترجمه دلآرا قهرمان، نشر ذهنآویز/ نشر پیکان
☄هنر عشق ورزیدن، اریک فروم، ترجمه پوری سلطانی، نشر مروارید
☄پرورش هوش اخلاقی، میکله بوربا، ترجمه فیروزه کاوسی، نشر رشد؛ (ترجمهی دیگر: کلیدهای پرورش هوش اخلاقی، میشل برنا، ترجمه فرناز فرنود، نشر صابرین)
☄گلهای معرفت: مجموعه سه داستان، اریک امانوئل اشمیت، ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه
☄آینه جان، مقالاتی درباره احوال و اندیشههای مولانا جلالالدین بلخی، آرش نراقی، نشر نگاه معاصر
☄باغ سبز: گفتارهایی درباره شمس و مولانا، محمدعلی موحد،نشر کارنامه
☄ملت عشق، الیف شافاک، ترجمه ارسلان فصیحی، نشر ققنوس
☄با کاروان حله، عبدالحسین زرینکوب، انتشارات علمی
☄سرگشته راه حق، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه منیر جزنی، نشر امیرکبیر
☄حکمت مردان صحرا، تامس مرتون، ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر
☄راه عشق(داستان تحول روحی مهاتما گاندی)، اکنات ایسواران، ترجمه شهرام نقش تبریزی، نشر ققنوس
☄خدا آنگونه که من میفهمم، مهاتما گاندی، ترجمه شهرام نقش تبریزی،نشر نی
☄چگونه خدا را بشناسیم؟، دیپاک چوپرا، ترجمه فرخ سیف بهزاد و زهره فتوحی،نشر اوحدی
☄شازده کوچولو، آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه ابولحسن نجفی، نشر نیلوفر
☄ ۱۲ داستان (داستانهای برگزیده به انتخاب نویسنده)، گلی ترقی، نشر نیلوفر
☄ تائوت چینگ، لائو تزو، ترجمه فرشید قهرمانی، نشر مثلث
☄ تأملات، مارکوس اورلیوس، ترجمه عرفان ثابتی،نشر ققنوس
☄ چطور زندگی کنیم: زندگی مونتنی در يک سؤال و بيست جواب، سارا بیکول، ترجمه مریم تقدیسی، نشر ققنوس
☄ پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه
☄ انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل، ترجمه دکتر نهضت صالحيان و مهین میلانی، نشر درسا
☄ کتابهای اروین یالوم
(به ویژه: وقتی نیچه گریست، ترجمه سپیده حبیب، نشر کاروان / روان درمانی اگزیستانسیال، ترجمه سپیده حبیب، نشر نی / هنر درمان، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره / درمان شوپنهاور، ترجمه سپیده حبیب، نشر قطره(ترجمه دیگر: درمان شوپنهاور، ترجمه حمید طوفانی و زهرا حسینیان، نشر ترانه) / مامان و معنی زندگی، ترجمه سپید حبیب، نشر قطره / خیره به خورشید(غلبه بر هراس از مرگ)، ترجمه مهدی غبرائی، نشر نیکونشر / مسألهی اسپینوزا، ترجمه زهرا حسینیان، نشر ترانه(ترجمهی دیگر: مسألهی اسپینوزا، ترجمه حسین کاظمی یزدی، نشر صبح صادق)/ وابستهی یک دم و چند حکایت رواندرمانی دیگر، ترجمه پیام یزدانی، نشر اختران [ترجمههای دیگر این کتاب: مخلوقات فانی و چند داستان روان درمانی دیگر، ترجمهی نیلوفر رحمانیان، نشر آوای مکتوب / انسان موجودی یکروزه و قصههای دیگری از روان درمانی، ترجمهی نازی اکبری، نشر ققنوس])
☄ کتابهای کریستین بوبن
(بهویژه: اسیر گهواره، ترجمه مهوش قویمی / کتاب بیهوده، ترجمه پیروز سیار / جشنیبر بلندیها، ترجمه دلآرا قهرمان / رستاخیز، ترجمهی سیروس خزائلی / فرسودگی، ترجمهی پیروز سیّار / نور جهان، ترجمهی پیروز سیار / ابله محله، ترجمه مهوشی قویمی / دیوانهوار، ترجمه مهوش قویمی / ایزابل بروژ، ترجمه مهوش قویمی / زن آینده، ترجمه مهوش قویمی / رفیق اعلی، ترجمه پیروز سیار / شش اثر، ترجمهی مهتاب بلوکی / فراتر از بودن، ترجمه مهوش قویمی و سمیرا صادقیان / زندگی گذران، ترجمه بنفشه فرهمندی)
@sedigh_63
⚡️کتابهایی برای علاقهمندان به عرفان اسلامی:
☄ سیبی و دو آینه: در مقامات و مناقب عارفان فره مند، قاسم هاشمی نژاد، نشر مرکز
☄ پیمانههای بیپایان: قصههای کوتاه ادبیات عرفانی(جلد دوم: متون منثور فارسی)،دکتر مهدی محبتی، نشر هرمس
☄ یک حرف صوفیانه: سخنانی از عارفان، محمود عابدی، نشر سخن
☄ گزیده فیه مافیه (مقالات مولانا)، تلخیص، مقدّمه، و شرح: دکتر حسین الهی قمشهای، نشر علمی فرهنگی
☄ خمی از شراب ربّانی: گزیدهی مقالات شمس، انتخاب و توضیح محد علی موحد، نشر سخن
☄ دفتر روشنایی، از میراث عرفانی بایزید بسطامی، دکتر شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ در هرگز و همیشهی انسان، از میراث عرفانی خواجه عبدالله انصاری، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن
☄ چشیدن طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ در جستجوی رستگاری(حکایتهای کیمیای سعادت)، شهابالدین عباسی، نشر مروارید
@sedigh_63
☄ سیبی و دو آینه: در مقامات و مناقب عارفان فره مند، قاسم هاشمی نژاد، نشر مرکز
☄ پیمانههای بیپایان: قصههای کوتاه ادبیات عرفانی(جلد دوم: متون منثور فارسی)،دکتر مهدی محبتی، نشر هرمس
☄ یک حرف صوفیانه: سخنانی از عارفان، محمود عابدی، نشر سخن
☄ گزیده فیه مافیه (مقالات مولانا)، تلخیص، مقدّمه، و شرح: دکتر حسین الهی قمشهای، نشر علمی فرهنگی
☄ خمی از شراب ربّانی: گزیدهی مقالات شمس، انتخاب و توضیح محد علی موحد، نشر سخن
☄ دفتر روشنایی، از میراث عرفانی بایزید بسطامی، دکتر شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ در هرگز و همیشهی انسان، از میراث عرفانی خواجه عبدالله انصاری، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، انتشارات سخن
☄ چشیدن طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعید ابوالخیر، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ نوشته بر دریا، از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد رضا شفیعی کدکنی، نشر سخن
☄ در جستجوی رستگاری(حکایتهای کیمیای سعادت)، شهابالدین عباسی، نشر مروارید
@sedigh_63
میدانم که سر آخر
در تاختهای بیامان او،
خواهیم باخت؛
اما من
لذت بُردی بیدردسر را از او
دریغ خواهم کرد
و تا چراغ واژهای روشن است
از بالین زندگی برنخواهم خاست.
این را به مرگ بگو!
صدیق قطبی
@sedigh_63
در تاختهای بیامان او،
خواهیم باخت؛
اما من
لذت بُردی بیدردسر را از او
دریغ خواهم کرد
و تا چراغ واژهای روشن است
از بالین زندگی برنخواهم خاست.
این را به مرگ بگو!
صدیق قطبی
@sedigh_63
چه شبها که ستارهای به قرار ماه نمیآمد
چه شبها...
چه شبها که شبیخون شهابهای مکرر
آسمان را رج نمیزد
چه شبها...
چه شبها که باد
از خیال خراباتیان، حامله بود
و کوچهگردیهای صبح را
دشنام میگفت
چه شبها...
بگذار باران هم در نیابد
که شب از چه الوارهای خستهای
خیس تب بود
بگذار خوشخیال
برقصد باران...
صدیق قطبی
8 دیماه 95- به یاد گورخوابهای نصیرآباد
@sedigh_63
چه شبها...
چه شبها که شبیخون شهابهای مکرر
آسمان را رج نمیزد
چه شبها...
چه شبها که باد
از خیال خراباتیان، حامله بود
و کوچهگردیهای صبح را
دشنام میگفت
چه شبها...
بگذار باران هم در نیابد
که شب از چه الوارهای خستهای
خیس تب بود
بگذار خوشخیال
برقصد باران...
صدیق قطبی
8 دیماه 95- به یاد گورخوابهای نصیرآباد
@sedigh_63
آنقدر هم که سنجابها ولوله میکنند
و قناریها شیرینزبانی
زندگی،
فریبا نیست
آنقدر هم که باد در گوش شکوفهها مویه میکند
و صبح در خندهی گلها اشک میپاشد
پیشانی مرگ،
پُرگِره نیست
گاهی
چون ملایمت بخاری که از سماور سر میرود
یا عبور ساکت دودی از سقف کلبهای چوبی
بیتشویش و هیاهو
راه خود را میروند...
مرگ و
زندگی.
8 دیماه 95- صدیق قطبی
@sedigh_63
و قناریها شیرینزبانی
زندگی،
فریبا نیست
آنقدر هم که باد در گوش شکوفهها مویه میکند
و صبح در خندهی گلها اشک میپاشد
پیشانی مرگ،
پُرگِره نیست
گاهی
چون ملایمت بخاری که از سماور سر میرود
یا عبور ساکت دودی از سقف کلبهای چوبی
بیتشویش و هیاهو
راه خود را میروند...
مرگ و
زندگی.
8 دیماه 95- صدیق قطبی
@sedigh_63
محبت و آزادی
یکی از سویههای حلناشدنی و محزون زندگی، جمعناپذیری محبت و آزادی است.
پرندهای را دوست داری و چون دوستش میداری میخواهی در کنارت باشد. آوازش با نفسهایت بیامیزد و نگاهش با لبخندت گره بخورد. چون دوستش داری میخواهی نزدیک خودت نگاهش داری، بال در بال خودت، نه؛ زیر پر و بال خودت؛ نه اصلا؛ میخواهی در گرماگرم قلبت مأوایش دهی. مبادا دور از تو، از وزش بادهای سرد، از بلندیهای فریبا ولی پُرخطر، آسیب ببیند.
پرنده ولی، پرواز میخواهد... بالهایش دور از توست که به بلوغ میرسد. در معرض همان بادهای سرد و بلندیهای پُرخطر. پروازش در کنار تو شکفته نمیشود. پهنای بیحفاظ آسمان میخواهد تا ابرها را زیر بالهای خود بگیرد و شکار آفتاب را انتظار بکشد.
دلت آبستن از درد میشود وقتی میاندیشی کودکت، پارهی تن و دلت، میخواهد دور از تو باشد. حتی وقتی به تنهایی بازی میکند، دلت میگیرد از اینکه در بازی و خیالپردازیاش نیستی. وقتی با دوستان مهد یا مدرسه، میخرامد، حسد امانت نمیدهد. میخواهی در لحظهلحظهی زندگیاش تو هم باشی. زبان حالات این است:
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بیمن مباش و آن جهان با من مرو
اما کودک از حصارهای محبت تو، به تنگ میآید. ملول میشود. دلش میخواهد برود و در جستجوی چشماندازهای نو، از تو فاصله بگیرد. دوست دارد پر بگیرد و زندگی را که آغشته به خطر است، تجربه کند. مزهمزه کند(بمزد). کودکت آزادی میخواهد، تا راهش را به رهایی بیابد. کودکت از حضور مداوم تو، احساس خفقان میکند.
محبت، طالب پرستاری و مراقبت است، خواهان تنفس مشترک. آزادی اما، منطقی دیگر دارد.
اگر دوستش داری باید شکفتگی و رهیدگی او را بپذیری، البته به قیمت اینکه از دور دوستش داشته باشی. با فاصله. اما محبت، فاصله را نمیفهمد:
غمگین نه از آن که نیستم با تو به کوی
غمگینم از آن که با تو در پوست نیم
رانهی محبت، تو را معاشر نزدیک میکند و آزادی، مستلزم پس زدن و کناره جُستن است. منطق آزادی این است: فاصله بگیر، من در حال پروازم. آزادی میگوید: «محبت است که زنجیر میشود گاهی» و ادامه میدهد: «هر که به من میرسَد بوی قفس میدهد...»
محبت، لابه میکند که: «ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو / وز مجلس ما ملول و مهجور مشو»
و دشواری غمناک آنجاست که هر دو عزیزند. محبت و آزادی.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
یکی از سویههای حلناشدنی و محزون زندگی، جمعناپذیری محبت و آزادی است.
پرندهای را دوست داری و چون دوستش میداری میخواهی در کنارت باشد. آوازش با نفسهایت بیامیزد و نگاهش با لبخندت گره بخورد. چون دوستش داری میخواهی نزدیک خودت نگاهش داری، بال در بال خودت، نه؛ زیر پر و بال خودت؛ نه اصلا؛ میخواهی در گرماگرم قلبت مأوایش دهی. مبادا دور از تو، از وزش بادهای سرد، از بلندیهای فریبا ولی پُرخطر، آسیب ببیند.
پرنده ولی، پرواز میخواهد... بالهایش دور از توست که به بلوغ میرسد. در معرض همان بادهای سرد و بلندیهای پُرخطر. پروازش در کنار تو شکفته نمیشود. پهنای بیحفاظ آسمان میخواهد تا ابرها را زیر بالهای خود بگیرد و شکار آفتاب را انتظار بکشد.
دلت آبستن از درد میشود وقتی میاندیشی کودکت، پارهی تن و دلت، میخواهد دور از تو باشد. حتی وقتی به تنهایی بازی میکند، دلت میگیرد از اینکه در بازی و خیالپردازیاش نیستی. وقتی با دوستان مهد یا مدرسه، میخرامد، حسد امانت نمیدهد. میخواهی در لحظهلحظهی زندگیاش تو هم باشی. زبان حالات این است:
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بیمن مباش و آن جهان با من مرو
اما کودک از حصارهای محبت تو، به تنگ میآید. ملول میشود. دلش میخواهد برود و در جستجوی چشماندازهای نو، از تو فاصله بگیرد. دوست دارد پر بگیرد و زندگی را که آغشته به خطر است، تجربه کند. مزهمزه کند(بمزد). کودکت آزادی میخواهد، تا راهش را به رهایی بیابد. کودکت از حضور مداوم تو، احساس خفقان میکند.
محبت، طالب پرستاری و مراقبت است، خواهان تنفس مشترک. آزادی اما، منطقی دیگر دارد.
اگر دوستش داری باید شکفتگی و رهیدگی او را بپذیری، البته به قیمت اینکه از دور دوستش داشته باشی. با فاصله. اما محبت، فاصله را نمیفهمد:
غمگین نه از آن که نیستم با تو به کوی
غمگینم از آن که با تو در پوست نیم
رانهی محبت، تو را معاشر نزدیک میکند و آزادی، مستلزم پس زدن و کناره جُستن است. منطق آزادی این است: فاصله بگیر، من در حال پروازم. آزادی میگوید: «محبت است که زنجیر میشود گاهی» و ادامه میدهد: «هر که به من میرسَد بوی قفس میدهد...»
محبت، لابه میکند که: «ای عشرت نزدیک ز ما دور مشو / وز مجلس ما ملول و مهجور مشو»
و دشواری غمناک آنجاست که هر دو عزیزند. محبت و آزادی.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
نامهای به کریستین بوبن
میخواهم برای تو نامهای بنویسم.
برای کسی که رسالتش ستایش زندگی است.
تو آمدهای تا به ما بگویی جز دوست داشتن زندگی، جز نشستن شادمانه بر زانوان زندگی، راه دیگری نداریم.
و خدا، بیرون از ارتعاش برگهای درختان نیست. خدا، در ملایمتِ ها کردن کودکان در شیشهها، پیداتر است.
و زندگی معنوی چیزی نیست جز شناور شدن در افسون هر چیز خُرد و به ظاهر کوچکی که پیرامون ماست.
و عشق، اگر به رنگ پرواز نباشد، تاریک است.
و دوست داشتن، تماشا کردن است.
و نور، در موازات لبخند است که جان میگیرد.
در ملایمت بوسههایی که صبح بر رخسار گلبرگ مینشاند.
در ملایمت نغمههای ساکت ژالهها. ژالههایی که زمزمههای دلفریبشان، تنفس صبح است.
جناب آبی!
حقیقت تو، در کلمات تو نیست. در لحن توست. در آهنگ موزون زمزمههای تو، که مثل نور، شیرینند.
حرف اصلی تو و اصلِ حرف تو یک چیز است: ملایمت و خلوص.
عشق، شعر و کلمه، ابزارهایی هستند که هر چه بیشتر خود را به جانب لطافت، نزدیک کنی. که هر چه بیشتر به سمت ملایم و خالص زندگی، بلغزی.
زمزمههای تو، ترجیع همین یک حقیقت است.
ملایمتی که در پلکهای نوزادی به خوابرفته، میشود دید. خلوصی که برگها در مجاورت باران، پیدا میکنند. ملایمت و خلوص خوشههای متبسم انگور و گوشوارههای مشتاق گیلاس، وقتی در چشمهای خورشید، متولد میشوند.
و تمام کار همین است. سمبادهای در کار بگیری و تیزیها و زبریهای درون را بسایی. در گرهها و گیرها بدمی و نفسهایت را مایهور از عشق، در هر آنچه میبینی، روانه کنی.
آمدهای که بگویی، فرشتهها به کلمات ما اعتنایی نمیکنند. کولهبار کولیان آسمان، از کلمه خالی است. آنها تنها آوای لبخندها را پاسخ میدهند و رنگ زمزمهها را. فرشتگان به احترام آوازهای تُرد پرندگان، به پچپچههای درگوشی اکتفا میکنند.
تو نشانمان میدهی که با جوباران، به زبان سنگ نباید سخن گفت. که جویبار تنها الفبای سبز علفهای مجاور را میفهمد.
توانستهای تمام بارِ هستی را بر شانهی لبخندی جا دهی. و این کار، اعجازی است که از مغازلهی باران و علف آموختهای.
آمدهای تا به ما بیاموزی، زندگی حلّ معما نیست. زندگی را نباید فهمید. تنها با سرانگشتانی عاشق، باید اوراق زندگی را لمس کرد. با زندگی آمیخت و با او هملبخند شد.
کار ما نه شناختن، که تماشا کردن است و خلوص زندگی، تنها وقتی عاشقانه حاضر به دست شستن از آنیم، جلوه میکند. تنها وقتی رها میکنیم، زندگی به ما باز میگردد.
آمدهای که بگویی، مرگ هم در برابر خلوص یک لبخند، شکست میخورد.
از تو ممنونم. آشنایِ آبی... کریستین بوبنِ عزیز.
✍ صدیق قطبی / ۱۱ دیماهِ ۹۵
@sedigh_63
میخواهم برای تو نامهای بنویسم.
برای کسی که رسالتش ستایش زندگی است.
تو آمدهای تا به ما بگویی جز دوست داشتن زندگی، جز نشستن شادمانه بر زانوان زندگی، راه دیگری نداریم.
و خدا، بیرون از ارتعاش برگهای درختان نیست. خدا، در ملایمتِ ها کردن کودکان در شیشهها، پیداتر است.
و زندگی معنوی چیزی نیست جز شناور شدن در افسون هر چیز خُرد و به ظاهر کوچکی که پیرامون ماست.
و عشق، اگر به رنگ پرواز نباشد، تاریک است.
و دوست داشتن، تماشا کردن است.
و نور، در موازات لبخند است که جان میگیرد.
در ملایمت بوسههایی که صبح بر رخسار گلبرگ مینشاند.
در ملایمت نغمههای ساکت ژالهها. ژالههایی که زمزمههای دلفریبشان، تنفس صبح است.
جناب آبی!
حقیقت تو، در کلمات تو نیست. در لحن توست. در آهنگ موزون زمزمههای تو، که مثل نور، شیرینند.
حرف اصلی تو و اصلِ حرف تو یک چیز است: ملایمت و خلوص.
عشق، شعر و کلمه، ابزارهایی هستند که هر چه بیشتر خود را به جانب لطافت، نزدیک کنی. که هر چه بیشتر به سمت ملایم و خالص زندگی، بلغزی.
زمزمههای تو، ترجیع همین یک حقیقت است.
ملایمتی که در پلکهای نوزادی به خوابرفته، میشود دید. خلوصی که برگها در مجاورت باران، پیدا میکنند. ملایمت و خلوص خوشههای متبسم انگور و گوشوارههای مشتاق گیلاس، وقتی در چشمهای خورشید، متولد میشوند.
و تمام کار همین است. سمبادهای در کار بگیری و تیزیها و زبریهای درون را بسایی. در گرهها و گیرها بدمی و نفسهایت را مایهور از عشق، در هر آنچه میبینی، روانه کنی.
آمدهای که بگویی، فرشتهها به کلمات ما اعتنایی نمیکنند. کولهبار کولیان آسمان، از کلمه خالی است. آنها تنها آوای لبخندها را پاسخ میدهند و رنگ زمزمهها را. فرشتگان به احترام آوازهای تُرد پرندگان، به پچپچههای درگوشی اکتفا میکنند.
تو نشانمان میدهی که با جوباران، به زبان سنگ نباید سخن گفت. که جویبار تنها الفبای سبز علفهای مجاور را میفهمد.
توانستهای تمام بارِ هستی را بر شانهی لبخندی جا دهی. و این کار، اعجازی است که از مغازلهی باران و علف آموختهای.
آمدهای تا به ما بیاموزی، زندگی حلّ معما نیست. زندگی را نباید فهمید. تنها با سرانگشتانی عاشق، باید اوراق زندگی را لمس کرد. با زندگی آمیخت و با او هملبخند شد.
کار ما نه شناختن، که تماشا کردن است و خلوص زندگی، تنها وقتی عاشقانه حاضر به دست شستن از آنیم، جلوه میکند. تنها وقتی رها میکنیم، زندگی به ما باز میگردد.
آمدهای که بگویی، مرگ هم در برابر خلوص یک لبخند، شکست میخورد.
از تو ممنونم. آشنایِ آبی... کریستین بوبنِ عزیز.
✍ صدیق قطبی / ۱۱ دیماهِ ۹۵
@sedigh_63
عنکبوتی که توری نازک میبافد...
نخ و سوزن را برداری و انگاری که مشغول عظیمترین کار عالَمی، به حوصله و صبوری سوزن نخ کنی و بعد بروی سراغ دکمههای افتاده یا شلشدهی لباسهایت و با عشق و ظرافت، بدوزیشان.
بشقابها را با حواس جمع بشویی و به سُریدن آب از سطح ظرفها توجه کنی و به خاطر آوری که سهراب میگفت: «زندگی، شستن یک بشقاب است.» ببینی میشود این را فهمید.
در حیاط خانه، یا دشت و دمنی اگر رفتهای، جایی بنشینی و خُردهسنگهایی جمع کنی و به تفاوت بُعد و شکل و حجم و رنگشان خیره شوی.
تور بافی هنرمندانهی عنکبوتی را نظاره کنی.
مورچهای را که باری بر دوش، میگذرد، رصد کنی. مسیر حرکتش را، جدیت غریبش را، پاهای کوچک و صبورش را.
و اگر جایی هستی که پرندگان گاهی به آوازی ضیافتی میدهند، دریچههای روحت را به آواهای شگفت و شگرفشان بگشایی. ببینی میتوانی منطق آوازشان را کشف کنی. میتوانی مثل آنها بخوانی.
این کارها، پیوند گسستهی ما را با زندگی، ترمیم میکنند. اینکارها ما را با همهی وجود- و نه ذهنِ تنها- با هستی، گره میزند. اینکارها «توجه» است و زیبایی و محبت، زادهی توجهاند. ظاهراً هر چه هم حالمان ناکوک باشد و ذهنمان کلافه، تمرین آهستگی و توجه ژرف به اموری خُرد، بسیار مفید است.
«چه کسی میتواند شادیای به زلالیِ تماشای ابر کوچک سفیدی در آسمان آبی به ما عطا کند؟»(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمهی مهتاب بلوکی)
«شاید زندگی معنوی چیزی جز زندگی مادی نیست که با مراقبت، آرامش و کمال انجام میپذیرد: آنگاه که نانوا کار طبخ نان را در کمال دقت انجام میدهد، خدا در نانوایی حضور دارد.»(نور جهان، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیار)
«زیبایی از عشق پدید میآید، و عشق از توجه. توجهی ساده به سادگان، توجهی ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگیها.»(رفیق اعلی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار)
در داستان همیشهِ خوبِ «درخت گلابی»، در روایت دوران نوجوانی و شوریدهسری فرد اول داستان آمده:
{ایستاده بود کنار قنات و با چشمانی ناباور و کنجکاو، به عنکبوتی کوچک که خیمهای نازک از تارهای مرتعش تنیده بود، نگاه میکرد. خواستم پایم را روی آن بگذارم که سرم داد کشید. هُلم داد. به چشم من یک عنکبوتِ زشتِ سیاه بود، با تارهایی از هیچ و پوچ.
گفت: «بچهی خر تو کوری. نمیبینی.»
گفتم: «من شاعرم» و پُز دادم. پُزی کودکانه.
...
گفت: «این عنکبوت از تو شاعرتر است. ببین چه توری بافته، بی سر و صدا، بدون قار و قور. شاعر گمنام، عکسش توی روزنامه ها نیست. میفهمی؟»
نه. نمی فهمیدم. دلم میخواست شعرهایم را چاپ کنند و عکسم توی روزنامهها باشد. میخواستم معروف و مشهور شوم و آدم ها بگویند این فلانی است و تحسینام کنند.}
اما، در انتهای داستان، شخصیت داستانی، به بلوغ و آگاهی روشن میرسد:
«نگاهم از اجسام و اشیا، از دار و درخت و باغ و باغبان، از بنیآدم و هایوهویش، از زرق و برق و بوقها، از حرفها و بلندگوها و از خودم – خودِ فاضلِ روشنفکرِ هنرمندم – فاصله گرفته است و خیره به پسری کوچک است که سرِ بلندترین درخت عالم نشسته و چشمش خیره به عنکبوتی صبور است که آرام و بی سر و صدا توری نازک میبافد.»
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
نخ و سوزن را برداری و انگاری که مشغول عظیمترین کار عالَمی، به حوصله و صبوری سوزن نخ کنی و بعد بروی سراغ دکمههای افتاده یا شلشدهی لباسهایت و با عشق و ظرافت، بدوزیشان.
بشقابها را با حواس جمع بشویی و به سُریدن آب از سطح ظرفها توجه کنی و به خاطر آوری که سهراب میگفت: «زندگی، شستن یک بشقاب است.» ببینی میشود این را فهمید.
در حیاط خانه، یا دشت و دمنی اگر رفتهای، جایی بنشینی و خُردهسنگهایی جمع کنی و به تفاوت بُعد و شکل و حجم و رنگشان خیره شوی.
تور بافی هنرمندانهی عنکبوتی را نظاره کنی.
مورچهای را که باری بر دوش، میگذرد، رصد کنی. مسیر حرکتش را، جدیت غریبش را، پاهای کوچک و صبورش را.
و اگر جایی هستی که پرندگان گاهی به آوازی ضیافتی میدهند، دریچههای روحت را به آواهای شگفت و شگرفشان بگشایی. ببینی میتوانی منطق آوازشان را کشف کنی. میتوانی مثل آنها بخوانی.
این کارها، پیوند گسستهی ما را با زندگی، ترمیم میکنند. اینکارها ما را با همهی وجود- و نه ذهنِ تنها- با هستی، گره میزند. اینکارها «توجه» است و زیبایی و محبت، زادهی توجهاند. ظاهراً هر چه هم حالمان ناکوک باشد و ذهنمان کلافه، تمرین آهستگی و توجه ژرف به اموری خُرد، بسیار مفید است.
«چه کسی میتواند شادیای به زلالیِ تماشای ابر کوچک سفیدی در آسمان آبی به ما عطا کند؟»(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمهی مهتاب بلوکی)
«شاید زندگی معنوی چیزی جز زندگی مادی نیست که با مراقبت، آرامش و کمال انجام میپذیرد: آنگاه که نانوا کار طبخ نان را در کمال دقت انجام میدهد، خدا در نانوایی حضور دارد.»(نور جهان، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیار)
«زیبایی از عشق پدید میآید، و عشق از توجه. توجهی ساده به سادگان، توجهی ناچیز به ناچیزان، توجهی زنده به تمامی زندگیها.»(رفیق اعلی، کریستین بوبن، ترجمه پیروز سیار)
در داستان همیشهِ خوبِ «درخت گلابی»، در روایت دوران نوجوانی و شوریدهسری فرد اول داستان آمده:
{ایستاده بود کنار قنات و با چشمانی ناباور و کنجکاو، به عنکبوتی کوچک که خیمهای نازک از تارهای مرتعش تنیده بود، نگاه میکرد. خواستم پایم را روی آن بگذارم که سرم داد کشید. هُلم داد. به چشم من یک عنکبوتِ زشتِ سیاه بود، با تارهایی از هیچ و پوچ.
گفت: «بچهی خر تو کوری. نمیبینی.»
گفتم: «من شاعرم» و پُز دادم. پُزی کودکانه.
...
گفت: «این عنکبوت از تو شاعرتر است. ببین چه توری بافته، بی سر و صدا، بدون قار و قور. شاعر گمنام، عکسش توی روزنامه ها نیست. میفهمی؟»
نه. نمی فهمیدم. دلم میخواست شعرهایم را چاپ کنند و عکسم توی روزنامهها باشد. میخواستم معروف و مشهور شوم و آدم ها بگویند این فلانی است و تحسینام کنند.}
اما، در انتهای داستان، شخصیت داستانی، به بلوغ و آگاهی روشن میرسد:
«نگاهم از اجسام و اشیا، از دار و درخت و باغ و باغبان، از بنیآدم و هایوهویش، از زرق و برق و بوقها، از حرفها و بلندگوها و از خودم – خودِ فاضلِ روشنفکرِ هنرمندم – فاصله گرفته است و خیره به پسری کوچک است که سرِ بلندترین درخت عالم نشسته و چشمش خیره به عنکبوتی صبور است که آرام و بی سر و صدا توری نازک میبافد.»
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
آوایی آشنا
نام تو را به لحن پریروزهای عُمر
تکرار میکند.
از متن کوچههای فراموش،
در امتداد حاشیهی ایمن خیال،
لحنی تو را
به شیوهی باران
آواز میدهد.
صدایی تو را
به حاشیهی نیلی آسمان
به همسایگی ستارههای باکرهی شب
خواهد بُرد.
نام کوچکت را
به لهجهی بادبادکها
زمزمه میکند
و مرتع جادویی لبخند
چشمهایت را تصاحب خواهد کرد.
هنگامهی تنفس خورشید
وقتِ جلیل شکفتن
سماجت جادوی زندگی
خضوع خواهد کرد
و راز سر به مُهر اقاقیها
فاش خواهد شد.
میقات سرخ سیب که برسد
آینهها
لغزش فراموش حوا و
وسوسهی مبهم آدم را
تکرار میکنند...
ما به عصمت خندههای ملایم
دل میبندیم
و شب را تا انزوای کوچه
بدرقه خواهیم کرد.
ما
از حاشیهی گُلدار بادهای عاشق
به لمس مهربانی گلدان
خواهیم رسید.
با پای پوشِ شعر
سراغ از هیبت جاودانگی میگیریم و
در زمزمههای ساکت آیینه
و ترانههایی که بوی لبخند میدهند
دست بر شانههای نرم خدا
خواهیم گذاشت.
در پایان راه
کسی تو را به اسم کوچکت
صدا خواهد کرد
در روشنای تازهی چراغی
پناه میگیری
و نسیمی معصوم
مشتهای خالی زندگی را
خواهد گشود.
گیرم که زندگی
در قاب خوشتراش صدایی دور
باز میماند
اما
این تَرکهای تاریک
این تکههای روشن
تا سرحدّ صبح
تا مرزهای روشن دریا
تا سکوت آشنای خداوند
ادامه خواهد داشت...
آخرین پرنده که پر گرفت
لرزههای هراسان شاخه نیز
پایان میگیرد.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
نام تو را به لحن پریروزهای عُمر
تکرار میکند.
از متن کوچههای فراموش،
در امتداد حاشیهی ایمن خیال،
لحنی تو را
به شیوهی باران
آواز میدهد.
صدایی تو را
به حاشیهی نیلی آسمان
به همسایگی ستارههای باکرهی شب
خواهد بُرد.
نام کوچکت را
به لهجهی بادبادکها
زمزمه میکند
و مرتع جادویی لبخند
چشمهایت را تصاحب خواهد کرد.
هنگامهی تنفس خورشید
وقتِ جلیل شکفتن
سماجت جادوی زندگی
خضوع خواهد کرد
و راز سر به مُهر اقاقیها
فاش خواهد شد.
میقات سرخ سیب که برسد
آینهها
لغزش فراموش حوا و
وسوسهی مبهم آدم را
تکرار میکنند...
ما به عصمت خندههای ملایم
دل میبندیم
و شب را تا انزوای کوچه
بدرقه خواهیم کرد.
ما
از حاشیهی گُلدار بادهای عاشق
به لمس مهربانی گلدان
خواهیم رسید.
با پای پوشِ شعر
سراغ از هیبت جاودانگی میگیریم و
در زمزمههای ساکت آیینه
و ترانههایی که بوی لبخند میدهند
دست بر شانههای نرم خدا
خواهیم گذاشت.
در پایان راه
کسی تو را به اسم کوچکت
صدا خواهد کرد
در روشنای تازهی چراغی
پناه میگیری
و نسیمی معصوم
مشتهای خالی زندگی را
خواهد گشود.
گیرم که زندگی
در قاب خوشتراش صدایی دور
باز میماند
اما
این تَرکهای تاریک
این تکههای روشن
تا سرحدّ صبح
تا مرزهای روشن دریا
تا سکوت آشنای خداوند
ادامه خواهد داشت...
آخرین پرنده که پر گرفت
لرزههای هراسان شاخه نیز
پایان میگیرد.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
لافِ دروغ
لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!
عشقبازان چنین، مستحق هجرانند
به نظر میرسد محبت و دوستی با خرسندی و رضایت، شانهبهشانه است. وقتی کسی را دوست دارید قاعدتاً از کیفیت بودن و هستی او، خرسندید. گلایهگذاریهای مکرّر و شکایتهای که مسبوق و همراه شکر نیستند، شاهدی هستند بر ناسره بودن و عیار پایین محبت.
عارفان میگفتند ابتلائات و محنتهای زندگی، عیارسنج ایمان و محبت ما هستند. که اگر محبّ خداییم، در محنت نیز، خرسندیم. اقبال میگفت:
در ره حق هر چه پیش آید نکوست
مرحبا نامهربانیهای دوست
از یارِ دلنواز میشود شکری با چاشنیِ شکایت داشت(شکری است با شکایت)، اما غلبهی شکوی و گلایه که ناشی از فقدان خرسندی و رضا است، نشانهی خوبی نیست.
اگر حافظ میگفت:
بندهی پیرخراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
نظر بر همین خصلت رضایتمندی و خرسندی داشت. وقتی دوستی قرین خرسندی است، دائمی میشود. لطف دائم پیر خرابات، از این روست.
در اینکه محبت راستین، به جفا کم نمیشود عارفان حرفهای نغزی دارند:
«هر كه را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آن را قبول كرد من خود همچنین گلوله از آنِ او باشم. وفا خود چیزی است كه آن را با بچهی پنج ساله بكنی، معتقد شود، و دوست دار شود، الّا كار جفا دارد.»(مقالات شمس تبریز)
«حقیقت محبّت آن است که به بِرّ نیفزاید و به جفا بنکاهد.»(یحیی بن معاذ، طبقات الصوفیه)
«شبلی را به تهمت جنون اندر بیمارستان بازداشتند. گروهی به زیارت وی آمدند. پرسید: «مَن أنتُم؟» قالوا: «أحبّاؤُکَ.» سنگ اندر ایشان انداختن گرفت. جمله بهزیمت شدند. گفت: «لو کنتُم أحبّائی لِما فررتُم من بَلائی؟ فاصبِروا علی بلائی.» اگر دوستان من اید از بلای من چرا میگریزید؟ که دوست از بلای دوست نگریزد.»(کشف المحجوب)
گلایه کردن، آیین محبت نیست.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ!
عشقبازان چنین، مستحق هجرانند
به نظر میرسد محبت و دوستی با خرسندی و رضایت، شانهبهشانه است. وقتی کسی را دوست دارید قاعدتاً از کیفیت بودن و هستی او، خرسندید. گلایهگذاریهای مکرّر و شکایتهای که مسبوق و همراه شکر نیستند، شاهدی هستند بر ناسره بودن و عیار پایین محبت.
عارفان میگفتند ابتلائات و محنتهای زندگی، عیارسنج ایمان و محبت ما هستند. که اگر محبّ خداییم، در محنت نیز، خرسندیم. اقبال میگفت:
در ره حق هر چه پیش آید نکوست
مرحبا نامهربانیهای دوست
از یارِ دلنواز میشود شکری با چاشنیِ شکایت داشت(شکری است با شکایت)، اما غلبهی شکوی و گلایه که ناشی از فقدان خرسندی و رضا است، نشانهی خوبی نیست.
اگر حافظ میگفت:
بندهی پیرخراباتم که لطفش دایم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
نظر بر همین خصلت رضایتمندی و خرسندی داشت. وقتی دوستی قرین خرسندی است، دائمی میشود. لطف دائم پیر خرابات، از این روست.
در اینکه محبت راستین، به جفا کم نمیشود عارفان حرفهای نغزی دارند:
«هر كه را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آن را قبول كرد من خود همچنین گلوله از آنِ او باشم. وفا خود چیزی است كه آن را با بچهی پنج ساله بكنی، معتقد شود، و دوست دار شود، الّا كار جفا دارد.»(مقالات شمس تبریز)
«حقیقت محبّت آن است که به بِرّ نیفزاید و به جفا بنکاهد.»(یحیی بن معاذ، طبقات الصوفیه)
«شبلی را به تهمت جنون اندر بیمارستان بازداشتند. گروهی به زیارت وی آمدند. پرسید: «مَن أنتُم؟» قالوا: «أحبّاؤُکَ.» سنگ اندر ایشان انداختن گرفت. جمله بهزیمت شدند. گفت: «لو کنتُم أحبّائی لِما فررتُم من بَلائی؟ فاصبِروا علی بلائی.» اگر دوستان من اید از بلای من چرا میگریزید؟ که دوست از بلای دوست نگریزد.»(کشف المحجوب)
گلایه کردن، آیین محبت نیست.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
اگر ستیزه کنی، روزگار بستیزد...
پذیرش به موقع شکست، میوهی فرزانگی است. از چیزهایی که آموختنش خیلی برای زندگی لازم است، یکی اینکه بدانی کی باید دست از مبارزه بکشی. کی میدان را ترک کنی. که هر چه سفتتر بگیری، درد بیشتر میشود. اغلب ما در کودکی تجربهی آمپول زدن را داریم و اینکه هر چه بیشتر تقلا میکردیم، درد بیشتر میشد.
باید آموخت که وقت مناسب برای تسلیم شدن و ستیزه نکردن کجاست. کجاست که دیگر، هر چه بیشتر کلنجار بروی، آب را آلودهتر میکنی.
کجا باید این شعرها را چون وِردهای نجات، زیر لب تکرار کنی:
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد
وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
- مسعود سعد سلمان
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
- حافظ
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
- حافظ
کار دنیا که تو دشوار گرفتی بر خود
گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد
- کمال اسماعیل
خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد
گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است
- اثیر اومانی
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
- حافظ
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
پذیرش به موقع شکست، میوهی فرزانگی است. از چیزهایی که آموختنش خیلی برای زندگی لازم است، یکی اینکه بدانی کی باید دست از مبارزه بکشی. کی میدان را ترک کنی. که هر چه سفتتر بگیری، درد بیشتر میشود. اغلب ما در کودکی تجربهی آمپول زدن را داریم و اینکه هر چه بیشتر تقلا میکردیم، درد بیشتر میشد.
باید آموخت که وقت مناسب برای تسلیم شدن و ستیزه نکردن کجاست. کجاست که دیگر، هر چه بیشتر کلنجار بروی، آب را آلودهتر میکنی.
کجا باید این شعرها را چون وِردهای نجات، زیر لب تکرار کنی:
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد
وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز
- مسعود سعد سلمان
بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
- حافظ
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
- حافظ
کار دنیا که تو دشوار گرفتی بر خود
گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد
- کمال اسماعیل
خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد
گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است
- اثیر اومانی
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوش
- حافظ
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
مشاهدهی خلّاق
خلّاقانه نگاه کردن. آفرینشگرانه نگریستن. یعنی جهان را زیباتر، روشنتر و زلالتر از آنچه هست ببینی. میشود آیا؟
میشود جوری به زندگی نگاه کنیم، که همه چیز درخشش بیشتری پیدا کنند؟ گیرم همه چیز بسته به چشمان ما نیست، اما آیا چشمان ما میتوانند آنچنان را آنچنانتر کنند؟ میتوانند جهان را بیشتر کنند؟ میتوانند حجم گل را چند برابر کنند؟(گاه در بستر بیماری من / حجم گل چند برابر شده است- سهراب). مثل اینکه دستمالی برداری و اشیای اطرافت را برق بیندازی. میشود چشمان ما همینکار را با زندگی و هستی بکنند؟
«یکی از عرفای بیزانسی میگوید: «حالا که نمیتوانیم واقعیت را دگرگون کنیم، بهتر است چشمی که واقعیت را میبیند عوض کنیم» دوران کودکیام این کار را میکردم، حالا هم در خلاقترین لحظات زندگیام این کار را میکنم.»
(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی)
«فهمیدم که تو آمدهای و راز اصلی را به من میگویی: هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کردهای!
آن وقت راهنماییات را به کاربستم و اول بار روشنایی را تماشا کردم و رنگها را و درختها و پرندگان و حیوانها را. هوا را حس کردم که از سوراخهای بینیام به ریههایم میرفت و نفس میکشیدم. صداهایی را شنیدم که در راهرو، انگاری زیر گنبد یک کلیسای بزرگ میپیچد. دیدم زندهام و از شادی لبریزم. از سعادتِ بودن حیرت کردم! در برابر این معجزه هاج و واج ماندم!»
(گلهای معرفت، اریک امانوئل شمیت، ترجمهی سروش حبیبی، نشر چشمه)
«تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است
چو دو دیده را ببستی زجهان جهان نماند»
- مولانا
«شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهای من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سپیدی چشمهای من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.»
- حسین پناهی
«موجهایی را به چشم دل میبینم که بر میخیزند،
فجری را به چشم دل میبینم که طلوع میکند...
دل من خود یک جهان است.»
- هنریک ایبسن
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
خلّاقانه نگاه کردن. آفرینشگرانه نگریستن. یعنی جهان را زیباتر، روشنتر و زلالتر از آنچه هست ببینی. میشود آیا؟
میشود جوری به زندگی نگاه کنیم، که همه چیز درخشش بیشتری پیدا کنند؟ گیرم همه چیز بسته به چشمان ما نیست، اما آیا چشمان ما میتوانند آنچنان را آنچنانتر کنند؟ میتوانند جهان را بیشتر کنند؟ میتوانند حجم گل را چند برابر کنند؟(گاه در بستر بیماری من / حجم گل چند برابر شده است- سهراب). مثل اینکه دستمالی برداری و اشیای اطرافت را برق بیندازی. میشود چشمان ما همینکار را با زندگی و هستی بکنند؟
«یکی از عرفای بیزانسی میگوید: «حالا که نمیتوانیم واقعیت را دگرگون کنیم، بهتر است چشمی که واقعیت را میبیند عوض کنیم» دوران کودکیام این کار را میکردم، حالا هم در خلاقترین لحظات زندگیام این کار را میکنم.»
(گزارش به خاک یونان، نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه صالح حسینی)
«فهمیدم که تو آمدهای و راز اصلی را به من میگویی: هر روز دنیا را به چشمی نگاه کن که انگاری بار اول است که چشم باز کردهای!
آن وقت راهنماییات را به کاربستم و اول بار روشنایی را تماشا کردم و رنگها را و درختها و پرندگان و حیوانها را. هوا را حس کردم که از سوراخهای بینیام به ریههایم میرفت و نفس میکشیدم. صداهایی را شنیدم که در راهرو، انگاری زیر گنبد یک کلیسای بزرگ میپیچد. دیدم زندهام و از شادی لبریزم. از سعادتِ بودن حیرت کردم! در برابر این معجزه هاج و واج ماندم!»
(گلهای معرفت، اریک امانوئل شمیت، ترجمهی سروش حبیبی، نشر چشمه)
«تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده است
چو دو دیده را ببستی زجهان جهان نماند»
- مولانا
«شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهای من نگاه کن
روز در چشمان من است
به سپیدی چشمهای من نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.»
- حسین پناهی
«موجهایی را به چشم دل میبینم که بر میخیزند،
فجری را به چشم دل میبینم که طلوع میکند...
دل من خود یک جهان است.»
- هنریک ایبسن
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63