تبسمِ پوشیده
ماه کامل را نشانش میدهم. میگم میبینی ماهو؟ میگه آره، چقد زیبا و غمانگیز. 4 سال و نیم بیشتر نداره. نمیدونم این غمانگیز رو از کجا یاد گرفته و چرا اینجا به کار میبَره. متعجبم و همزمان محزون.
هر چیز قشنگی، همیشه به غم آغشتهس. و این چیزی است که دخترک، بهش اشاره میکنه: زیبا و غمانگیز.
—------------—
سهراب میگفت: «غم، تبسم پوشیدهی نگاه گیاه است.»
گویا گیاهان یک تبسم هویدا دارند و یک تبسم پوشیده و ناپیدا. و پساپشتِ تبسمهای پیدا، همیشه غمهای ناپیدا جاخوش کرده. آنسوی تاریکی، روشنی نشسته، و آنسوتر دوباره تاریکی. پیر رومی میگفت: رگ رگ است این آب شیرین و آب شور / در خلایق میرود تا نفخ صور.
اما این رگها و رگهها، مجزا از هم نیستند. آمیختهاند و زندگی، از این جهت شلم شوربا و در هم است.
ابوحازم مکّی که میگفت «شادی صافی خود نیافریده است»(تذکرةالاولیا) همان حقیقتی را در نظر داشت که بعدتر سعدی یادآور شد:
«بدان که هر جا که گلست خارست و با خَمر خُمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردمخوار است. لذت عیش دنیا را لَدغهی اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مَکاره در پیش. نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک...»(دیباچهی گلستان)
و چنانکه در مقامات حمیدی آمده است: «مُل بیخُمار و گل بیخار که دیده است؟»
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
ماه کامل را نشانش میدهم. میگم میبینی ماهو؟ میگه آره، چقد زیبا و غمانگیز. 4 سال و نیم بیشتر نداره. نمیدونم این غمانگیز رو از کجا یاد گرفته و چرا اینجا به کار میبَره. متعجبم و همزمان محزون.
هر چیز قشنگی، همیشه به غم آغشتهس. و این چیزی است که دخترک، بهش اشاره میکنه: زیبا و غمانگیز.
—------------—
سهراب میگفت: «غم، تبسم پوشیدهی نگاه گیاه است.»
گویا گیاهان یک تبسم هویدا دارند و یک تبسم پوشیده و ناپیدا. و پساپشتِ تبسمهای پیدا، همیشه غمهای ناپیدا جاخوش کرده. آنسوی تاریکی، روشنی نشسته، و آنسوتر دوباره تاریکی. پیر رومی میگفت: رگ رگ است این آب شیرین و آب شور / در خلایق میرود تا نفخ صور.
اما این رگها و رگهها، مجزا از هم نیستند. آمیختهاند و زندگی، از این جهت شلم شوربا و در هم است.
ابوحازم مکّی که میگفت «شادی صافی خود نیافریده است»(تذکرةالاولیا) همان حقیقتی را در نظر داشت که بعدتر سعدی یادآور شد:
«بدان که هر جا که گلست خارست و با خَمر خُمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردمخوار است. لذت عیش دنیا را لَدغهی اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مَکاره در پیش. نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک...»(دیباچهی گلستان)
و چنانکه در مقامات حمیدی آمده است: «مُل بیخُمار و گل بیخار که دیده است؟»
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
احترام به زندگی
به سنجهای برای داوری کوششها و آوردههای فکری، فلسفی، دینی، اخلاقی و حتی هنری رسیدهام و آن چیزی نیست جز وفاداری و توجه به حرمت حیات و بزرگداشت زندگی.
هر قرائتی از دین و اخلاق و هر کوشش فکری و فلسفی و هنری، هر اندازه مایهور از نبوغ و خلاقیت باشد، مادامی که وفادار به اصل حرمت حیات نباشد، در چشم من، قدر و قیمتی ندارد. ما زنده هستیم و زندگی میکنیم. این چیزی است که مراقبت و پرستاری از آن اهمیت اساسی دارد. زندگی محترم است و تفکر و هنر، خادمان زندگی هستند. حتی وقتی مرگ را برمیگزینیم باید از سرِ احترامی باشد که برای زندگی قایلیم. این باید البته تکیهگاهی جز درک بیواسطهی ما از زیستن ندارد. و چه کسی میتواند منکر حضور استوار میل به زندگی در همهی موجودات باشد. حتی آنجا که به ناگزیری، مرگ را انتخاب میکنند. آنچه وجه اشتراک همهی موجودات است زندگی است. ما زندهایم و باید به زندگی همدیگر و اصلِ حیات، احترام بگذاریم. پس، زندهباد زندگی و هر آنچه به زندگی احترام میگذارد.
آلبرت شوایتزر، ظاهراً نخستین کسی است که به صراحت و شفافیت از این اصل مهم و روشن، حرف میزند، بنیاد تفکر خود را بر آن استوار میکند و تمام زندگی خود را به رنگ آن در میآورد:
🔹توجه به درد و رنج انسان و احترام به زندگى آدمى در کوچکترین اجزاى آن باید قانون تخلفناپذیر حاکم بر جهان باشد. قانونى که نه با سخنپردازىهاى فاخر بلکه فقط با همدلى عمیق میان انسان ها تحقق مىیابد.
🔹 من نسبت به همهی آنچه زندگى خوانده مىشود نمىتوانم احساسى جز احترام و توجه داشته باشم. نمىتوانم از شفقت ورزیدن نسبت به هر چیزى که زندگى و حیات خوانده مىشود خوددارى کنم. این، آغاز و بنیان اخلاق است. اخلاق عبارت است از احساس مسؤولیت بىحد و مرز نسبت به همهی موجودات.
🔹«احترام به زندگى»، ضرورت حفظ حیات، صیانت زندگى، آرى گفتن به زندگى. ما چنین تعابیرى را در اطراف خود مىشنویم، تعابیرى که سرد و سایهگون به نظر مىرسند اما حتى اگر کلمات محقر و کلیشهاى باشند از حیث معنى غنىاند. مثل دانهاى که به ظاهر بىاهمیت و حقیر مىنماید اما در درون خود قابلیت تبدیل شدن به یک گل دلانگیز و زیبا یا میوهاى حیاتبخش را داراست. این کلمات ساده، شامل نگرشهاى اساسىاى هستند که همه فعالیتهاى اخلاقى از آنها سرچشمه مىگیرد چه فرد از آنها آگاه باشد یا نباشد. از این رو پیش فرضها و زمینههاى رشد اخلاق، هر چیزى را که در اطرافمان مىگذرد در بر مىگیرد، نه فقط حیات انسان بلکه حیات در همه مخلوقات را.
🔹 این واقعیت که در طبیعت یک مخلوق مىتواند براى مخلوقى دیگر درد و رنج به وجود آورد و حتى به بىرحمانهترین شکل ممکن با او رفتار کند راز سختى است که تا وقتى زندهایم بر ما سنگینى مىکند.
🔹 پیش از آنکه به مدرسه بروم این موضوع کاملاً برایم غیرقابل درک بود که چرا در دعاهایى که وقت غروب مىخواندم فقط باید براى آدمها دعا مىکردم. به همین خاطر وقتى مادرم با من دعا مىکرد و مرا قبل از خواب مىبوسید دعایى را که خودم براى همه موجودات زنده درست کرده بودم زمزمه مىکردم. دعا این بود:
«خدایا از همه موجوداتى که نفس مىکشند حمایت کن و به آنها برکت ببخش. آنها را از همه بدىها حفظ کن و بگذار آنها در آرامش و اطمینان به خواب بروند.»
(سخنان شوایتزر به نقل از اینجا: http://www.bashgah.net/fa/category/show/69476)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
به سنجهای برای داوری کوششها و آوردههای فکری، فلسفی، دینی، اخلاقی و حتی هنری رسیدهام و آن چیزی نیست جز وفاداری و توجه به حرمت حیات و بزرگداشت زندگی.
هر قرائتی از دین و اخلاق و هر کوشش فکری و فلسفی و هنری، هر اندازه مایهور از نبوغ و خلاقیت باشد، مادامی که وفادار به اصل حرمت حیات نباشد، در چشم من، قدر و قیمتی ندارد. ما زنده هستیم و زندگی میکنیم. این چیزی است که مراقبت و پرستاری از آن اهمیت اساسی دارد. زندگی محترم است و تفکر و هنر، خادمان زندگی هستند. حتی وقتی مرگ را برمیگزینیم باید از سرِ احترامی باشد که برای زندگی قایلیم. این باید البته تکیهگاهی جز درک بیواسطهی ما از زیستن ندارد. و چه کسی میتواند منکر حضور استوار میل به زندگی در همهی موجودات باشد. حتی آنجا که به ناگزیری، مرگ را انتخاب میکنند. آنچه وجه اشتراک همهی موجودات است زندگی است. ما زندهایم و باید به زندگی همدیگر و اصلِ حیات، احترام بگذاریم. پس، زندهباد زندگی و هر آنچه به زندگی احترام میگذارد.
آلبرت شوایتزر، ظاهراً نخستین کسی است که به صراحت و شفافیت از این اصل مهم و روشن، حرف میزند، بنیاد تفکر خود را بر آن استوار میکند و تمام زندگی خود را به رنگ آن در میآورد:
🔹توجه به درد و رنج انسان و احترام به زندگى آدمى در کوچکترین اجزاى آن باید قانون تخلفناپذیر حاکم بر جهان باشد. قانونى که نه با سخنپردازىهاى فاخر بلکه فقط با همدلى عمیق میان انسان ها تحقق مىیابد.
🔹 من نسبت به همهی آنچه زندگى خوانده مىشود نمىتوانم احساسى جز احترام و توجه داشته باشم. نمىتوانم از شفقت ورزیدن نسبت به هر چیزى که زندگى و حیات خوانده مىشود خوددارى کنم. این، آغاز و بنیان اخلاق است. اخلاق عبارت است از احساس مسؤولیت بىحد و مرز نسبت به همهی موجودات.
🔹«احترام به زندگى»، ضرورت حفظ حیات، صیانت زندگى، آرى گفتن به زندگى. ما چنین تعابیرى را در اطراف خود مىشنویم، تعابیرى که سرد و سایهگون به نظر مىرسند اما حتى اگر کلمات محقر و کلیشهاى باشند از حیث معنى غنىاند. مثل دانهاى که به ظاهر بىاهمیت و حقیر مىنماید اما در درون خود قابلیت تبدیل شدن به یک گل دلانگیز و زیبا یا میوهاى حیاتبخش را داراست. این کلمات ساده، شامل نگرشهاى اساسىاى هستند که همه فعالیتهاى اخلاقى از آنها سرچشمه مىگیرد چه فرد از آنها آگاه باشد یا نباشد. از این رو پیش فرضها و زمینههاى رشد اخلاق، هر چیزى را که در اطرافمان مىگذرد در بر مىگیرد، نه فقط حیات انسان بلکه حیات در همه مخلوقات را.
🔹 این واقعیت که در طبیعت یک مخلوق مىتواند براى مخلوقى دیگر درد و رنج به وجود آورد و حتى به بىرحمانهترین شکل ممکن با او رفتار کند راز سختى است که تا وقتى زندهایم بر ما سنگینى مىکند.
🔹 پیش از آنکه به مدرسه بروم این موضوع کاملاً برایم غیرقابل درک بود که چرا در دعاهایى که وقت غروب مىخواندم فقط باید براى آدمها دعا مىکردم. به همین خاطر وقتى مادرم با من دعا مىکرد و مرا قبل از خواب مىبوسید دعایى را که خودم براى همه موجودات زنده درست کرده بودم زمزمه مىکردم. دعا این بود:
«خدایا از همه موجوداتى که نفس مىکشند حمایت کن و به آنها برکت ببخش. آنها را از همه بدىها حفظ کن و بگذار آنها در آرامش و اطمینان به خواب بروند.»
(سخنان شوایتزر به نقل از اینجا: http://www.bashgah.net/fa/category/show/69476)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
این صبح از خواب بیدارشدنها لطف چندانی ندارد وقتی پرده را که کنار میزنی سرتاسر حیاط را سفیدپوش از بارش شبانهی برف نمییابی و سکوت چشمنواز شاخههای سنگین از برف، غرابت سادهی خیالهای هفتسالگی را به یادت نمیآورد و آمدوشدِ موجدارِ پرندگان پناهجو، دلت را با بوسههای خیال، شستشو نمیدهد.
چه لطفی دارد این بیدارشدنهای هر روز صبح، وقتی بافههای برف پیهمِ شبانه، غافلگیرت نکند و بر همهی آلودگیها و ولولههای خسته، روپوشی از سپیدی و سکوت، نگستراند.
چه لطفی دارد بیدار شدن، اگر سپیدی فاتح هر کوی و برزن نباشد و خدا اینبار، پیامش را در قالب خوابیِ خوب و شمایل سپید سکوت، با ما در میان نگذارد...
چه لطفی دارد بیدار شدن....
-
صدیق قطبی - 13 دیماه 95
@sedigh_63
چه لطفی دارد این بیدارشدنهای هر روز صبح، وقتی بافههای برف پیهمِ شبانه، غافلگیرت نکند و بر همهی آلودگیها و ولولههای خسته، روپوشی از سپیدی و سکوت، نگستراند.
چه لطفی دارد بیدار شدن، اگر سپیدی فاتح هر کوی و برزن نباشد و خدا اینبار، پیامش را در قالب خوابیِ خوب و شمایل سپید سکوت، با ما در میان نگذارد...
چه لطفی دارد بیدار شدن....
-
صدیق قطبی - 13 دیماه 95
@sedigh_63
روایت اخلاقی پیام دین
در نگاه من، کار اصلی روشنگری دینی، نواندیشی دینی، اصلاحگری دینی و هر نام و تعبیر کموبیش مشابه و نزدیکی، ارایهی روایتی اخلاقیتر از دین و نیز نشان دادن ضرورت بهکارگیری سنجههای اخلاقی جهانشمول در ارزیابی آرای دینی است. کاری که به زعم من، کسی به پاکیزی و حسابشدگی دکتر ابوالقاسم فنایی در دههی اخیر، انجام نداده است. به ویژه کتاب «اخلاق دینشناسی: پژوهشی در مبانی معرفتی و اخلاقی فقه» ایشان، کاری سترگ و درخشان است که اگر نگوییم بیمانند، مسلّماً کمنظیر است.
مگر رسالت نواندیشان و اصلاحگران دینی چه باید باشد جز اینکه بکوشند به شکلی روشمند قرائتهایی از دین را که وفادار به حرمت آدمی و بنیادهای اخلاقی مقبول انسان امروز نیست، تخطئه کنند و نشان دهند که میشود همچنان مسلمانی کرد و پایبند و وفادار به مبانی مستقل اخلاقی بود.
ابوالقاسم فنایی علاوه بر شخصیت نزیه و منش نجیب و فروتنانهای که دارند، تمام تمرکز خود را در این سالیان بر ربط و نسبتسنجی دین و اخلاق نهادهاند و الحق که این سعی، آوردهای آموختنی و راهگشایی به همراه داشته است.
محوری که ایشان، اهتمام محققانهی خود را مصروف آن داشته و نیز پرهیز از حاشیهسازی و نیز ولع ورود در عرصههای متعدد و کمارتباط، به انضمام تأنی، آرامش، حرمتنهی و ادب شگفتآوری که از ایشان سراغ دارم، مجموعه دلایلی است که به اتکای آن میتوان ایشان را [از] نیکوترین نواندیش[ان] دینی سرزمین ما دانست.
صدیق قطبی- 13 دیماه 95
@sedigh_63
در نگاه من، کار اصلی روشنگری دینی، نواندیشی دینی، اصلاحگری دینی و هر نام و تعبیر کموبیش مشابه و نزدیکی، ارایهی روایتی اخلاقیتر از دین و نیز نشان دادن ضرورت بهکارگیری سنجههای اخلاقی جهانشمول در ارزیابی آرای دینی است. کاری که به زعم من، کسی به پاکیزی و حسابشدگی دکتر ابوالقاسم فنایی در دههی اخیر، انجام نداده است. به ویژه کتاب «اخلاق دینشناسی: پژوهشی در مبانی معرفتی و اخلاقی فقه» ایشان، کاری سترگ و درخشان است که اگر نگوییم بیمانند، مسلّماً کمنظیر است.
مگر رسالت نواندیشان و اصلاحگران دینی چه باید باشد جز اینکه بکوشند به شکلی روشمند قرائتهایی از دین را که وفادار به حرمت آدمی و بنیادهای اخلاقی مقبول انسان امروز نیست، تخطئه کنند و نشان دهند که میشود همچنان مسلمانی کرد و پایبند و وفادار به مبانی مستقل اخلاقی بود.
ابوالقاسم فنایی علاوه بر شخصیت نزیه و منش نجیب و فروتنانهای که دارند، تمام تمرکز خود را در این سالیان بر ربط و نسبتسنجی دین و اخلاق نهادهاند و الحق که این سعی، آوردهای آموختنی و راهگشایی به همراه داشته است.
محوری که ایشان، اهتمام محققانهی خود را مصروف آن داشته و نیز پرهیز از حاشیهسازی و نیز ولع ورود در عرصههای متعدد و کمارتباط، به انضمام تأنی، آرامش، حرمتنهی و ادب شگفتآوری که از ایشان سراغ دارم، مجموعه دلایلی است که به اتکای آن میتوان ایشان را [از] نیکوترین نواندیش[ان] دینی سرزمین ما دانست.
صدیق قطبی- 13 دیماه 95
@sedigh_63
خرابیهای مرگ...
کسانی که دوستشان داریم، وقتی زندهاند بزرگترین هدیهی زندگی را به ما میبخشند: دیده شدن و محبت.
اما هدیهای هم هست که تنها با رفتن و مرگشان میتوانند به ما بدهند و آن دلتنگی و فقدان است.
البته اگر بنمایه و زمینهای از روشنبینی و فرزانگی در آدم باشد میتواند از این هدیه، بهرهمند شود.
این هدیه، روز به روز، جان آدم را نازکتر و لطیفتر میکند: «سخت نازک گشت جانم از لطافتهای عشق.»
کریستین بوبن بعد از مرگ محبوبش «ژیسلن» مینویسد:
«میتوانیم به کسانی که دوست داریم چیزهای بسیاری ببخشیم: حرف، آرامش، لذت. تو با ارزشترین احساس را به من بخشیدی: دلتنگی.»(فراتر از بودن، ترجمه مهوش قویمی)
مرگ عزیزان، ما را خراب میکند، چنان که زندگیشان ما را آباد میکرد. اما تا شُخم نخوریم، سبز نمیشویم. چنانکه باغ...
«این زمین را یکی میشکافد. یکی آمده است که «این زمین را چرا خراب میکنی؟» او خود عمارت را از خراب نمیداند. اگر خراب نکردی، زمین خراب شدی. نه در آن خرابی عمارتهاست؟!»(مقالات شمس)
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من؟
تا که به سیلم ندهد کی کَشَدَم بحر عطا؟
(غزلیات شمس)
خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب
(غزلیات شمس)
مرگ عزیزان، ما را به شهر اندوه و تا مرزهای تجربهناشدهی استیصال میبَرد. جایی که میتوان پوستاندازی کرد.
مرگ عزیزان، ما را تخریب میکند، آری؛ اما اگر چراغ دل خوب بسوزد، آن خرابی عارض پیلههایی میشود که بر پر و بال ما تنیدهاند.
پیلهها شکافته میشوند و پروانهها بال میگشایند.
در مُردن هم، دوست داشتن ادامه دارد...
✍ صدیق قطبی- 14 دیماه 95
@sedigh_63
کسانی که دوستشان داریم، وقتی زندهاند بزرگترین هدیهی زندگی را به ما میبخشند: دیده شدن و محبت.
اما هدیهای هم هست که تنها با رفتن و مرگشان میتوانند به ما بدهند و آن دلتنگی و فقدان است.
البته اگر بنمایه و زمینهای از روشنبینی و فرزانگی در آدم باشد میتواند از این هدیه، بهرهمند شود.
این هدیه، روز به روز، جان آدم را نازکتر و لطیفتر میکند: «سخت نازک گشت جانم از لطافتهای عشق.»
کریستین بوبن بعد از مرگ محبوبش «ژیسلن» مینویسد:
«میتوانیم به کسانی که دوست داریم چیزهای بسیاری ببخشیم: حرف، آرامش، لذت. تو با ارزشترین احساس را به من بخشیدی: دلتنگی.»(فراتر از بودن، ترجمه مهوش قویمی)
مرگ عزیزان، ما را خراب میکند، چنان که زندگیشان ما را آباد میکرد. اما تا شُخم نخوریم، سبز نمیشویم. چنانکه باغ...
«این زمین را یکی میشکافد. یکی آمده است که «این زمین را چرا خراب میکنی؟» او خود عمارت را از خراب نمیداند. اگر خراب نکردی، زمین خراب شدی. نه در آن خرابی عمارتهاست؟!»(مقالات شمس)
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من؟
تا که به سیلم ندهد کی کَشَدَم بحر عطا؟
(غزلیات شمس)
خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب
(غزلیات شمس)
مرگ عزیزان، ما را به شهر اندوه و تا مرزهای تجربهناشدهی استیصال میبَرد. جایی که میتوان پوستاندازی کرد.
مرگ عزیزان، ما را تخریب میکند، آری؛ اما اگر چراغ دل خوب بسوزد، آن خرابی عارض پیلههایی میشود که بر پر و بال ما تنیدهاند.
پیلهها شکافته میشوند و پروانهها بال میگشایند.
در مُردن هم، دوست داشتن ادامه دارد...
✍ صدیق قطبی- 14 دیماه 95
@sedigh_63
خوشههای گندم
در میانهی گندمزار طلایی میدویدیم و خوشههای گندم به گردن و صورتمان میخورد. دلهرهی خفیفی هم همیشه همراه بود که ملخی ناغافل بپرد یا ماری بلغزد. شادیمان طعم دلهره داشت. چیزی فراتر از شادی بود. شاید نامش سرخوشی است. نامنتظر شبیخون میزد و میدیدی دلت جلوتر از پاهایت میدود...
ساقههای گندم هم قد و اندازهی ما بودند. گاهی کمی کوتاهتر. آفتاب، بیپرهیز میخندید و تراشههای خندانش پوست سرهای طاس ما را همزمان با خوشههای گندم، رنگ میکرد. خندههای مادرم، شبیه خوشههای گندم، طلایی بود.
ما همراه با خوشههای گندم، میبالیدیم.
شبها روی بام کاهگلی خانه، آسمان روشنتر بود و ماه، ماهتر. البته نه به اندازه چهرهی مادر و قصههای هنگامهی خوابِ پدر.
هر چیز، درخشانتر بود.
ما آرزوهای ژولیدهمان را با خوشههای گندم قسمت میکردیم و ستارهها که چشمکپرانی میکردند، خوابِ فرداهای زندگی، آبی بود.
خاک، هر سال، انبوهی از خوشههای گندم را شیر میداد و به خرمنکوب میفرستاد و ما هر سال، رقص گندمزار را فراموشتر بودیم.
خوشههای گندم را به خرمنکوب سپردند. ما را به مدرسه.
سالها بعد خواب دیدم که ساقههای گندم، ایستاده آب میشوند. نمیسوزند، آب میشوند. تابش آفتاب، ذوبشان میکرد و هیچ راهی برای حفاظت از آنها نداشتم. سراغ دستهای از خوشهها میرفتم، بغلشان میکردم که آفتاب آبشان نکند، توفیری نداشت. در آغوش من آب میشدند...
آب شدند، آبها بخار شدند، بخارها ابر، آسمان دلگیر و پشت بام کاهگلی، بیقصه.
پدر در تظاهرات بیحاصل سیاسی، قصههایش را از یاد بُرد. روزی کفشهای خستهاش را در زیر زمین خانه پیدا کردم و سرتاسر اشک شدم. دستم را داخل کفش فرتوتش کردم. فرورفتگی جای انگشتهای پا را لمس کردم. پدر لحظهای از رفتن باز نایستاد. تا زمانی که پیکر خوابرفتهاش را که از ایستادن ملول شده بود، به خانه بازگردانند.
مادر اما، سخت میکوشید که به هر بخیه و وصلهای شده، خندههایش را در صورت حفظ کند. خندهها بودند اما دیگر شبیه خوشههای گندم، طلایی نبودند.
ما بدون خوشههای گندم و ستارههای رازگوی شبهای پشتبامِ کاهگل، بالغ شدیم و سالها بعد که از جادهای مجاور گندمزارهای رسیده میگذشتم، خندههای غشغشِ کودکیام را دیدم که به موازات ما در گندمزار میدوید و به ما نمیرسید... عقب میماند و هر چه پیش میرفتیم، تصویرش ماتتر و محورتر میشد...
حالا نشستهام به بالین کلمات و با سماجت عجیبی بو میکشم آنها را. در طلب رایحهای از خوشههای گندم مهربان و پشتبام شبانههای آغشته به خیال و مهتاب.
گاهی از درون کلمهای، مادرم شبیه بلندترین خوشهی گندم، میخندد...
✍ صدیق قطبی- ۱۵ دیماه ۹۵
@sedigh_63
در میانهی گندمزار طلایی میدویدیم و خوشههای گندم به گردن و صورتمان میخورد. دلهرهی خفیفی هم همیشه همراه بود که ملخی ناغافل بپرد یا ماری بلغزد. شادیمان طعم دلهره داشت. چیزی فراتر از شادی بود. شاید نامش سرخوشی است. نامنتظر شبیخون میزد و میدیدی دلت جلوتر از پاهایت میدود...
ساقههای گندم هم قد و اندازهی ما بودند. گاهی کمی کوتاهتر. آفتاب، بیپرهیز میخندید و تراشههای خندانش پوست سرهای طاس ما را همزمان با خوشههای گندم، رنگ میکرد. خندههای مادرم، شبیه خوشههای گندم، طلایی بود.
ما همراه با خوشههای گندم، میبالیدیم.
شبها روی بام کاهگلی خانه، آسمان روشنتر بود و ماه، ماهتر. البته نه به اندازه چهرهی مادر و قصههای هنگامهی خوابِ پدر.
هر چیز، درخشانتر بود.
ما آرزوهای ژولیدهمان را با خوشههای گندم قسمت میکردیم و ستارهها که چشمکپرانی میکردند، خوابِ فرداهای زندگی، آبی بود.
خاک، هر سال، انبوهی از خوشههای گندم را شیر میداد و به خرمنکوب میفرستاد و ما هر سال، رقص گندمزار را فراموشتر بودیم.
خوشههای گندم را به خرمنکوب سپردند. ما را به مدرسه.
سالها بعد خواب دیدم که ساقههای گندم، ایستاده آب میشوند. نمیسوزند، آب میشوند. تابش آفتاب، ذوبشان میکرد و هیچ راهی برای حفاظت از آنها نداشتم. سراغ دستهای از خوشهها میرفتم، بغلشان میکردم که آفتاب آبشان نکند، توفیری نداشت. در آغوش من آب میشدند...
آب شدند، آبها بخار شدند، بخارها ابر، آسمان دلگیر و پشت بام کاهگلی، بیقصه.
پدر در تظاهرات بیحاصل سیاسی، قصههایش را از یاد بُرد. روزی کفشهای خستهاش را در زیر زمین خانه پیدا کردم و سرتاسر اشک شدم. دستم را داخل کفش فرتوتش کردم. فرورفتگی جای انگشتهای پا را لمس کردم. پدر لحظهای از رفتن باز نایستاد. تا زمانی که پیکر خوابرفتهاش را که از ایستادن ملول شده بود، به خانه بازگردانند.
مادر اما، سخت میکوشید که به هر بخیه و وصلهای شده، خندههایش را در صورت حفظ کند. خندهها بودند اما دیگر شبیه خوشههای گندم، طلایی نبودند.
ما بدون خوشههای گندم و ستارههای رازگوی شبهای پشتبامِ کاهگل، بالغ شدیم و سالها بعد که از جادهای مجاور گندمزارهای رسیده میگذشتم، خندههای غشغشِ کودکیام را دیدم که به موازات ما در گندمزار میدوید و به ما نمیرسید... عقب میماند و هر چه پیش میرفتیم، تصویرش ماتتر و محورتر میشد...
حالا نشستهام به بالین کلمات و با سماجت عجیبی بو میکشم آنها را. در طلب رایحهای از خوشههای گندم مهربان و پشتبام شبانههای آغشته به خیال و مهتاب.
گاهی از درون کلمهای، مادرم شبیه بلندترین خوشهی گندم، میخندد...
✍ صدیق قطبی- ۱۵ دیماه ۹۵
@sedigh_63
تلویزیون یکسره به درگذشت آقای هاشمی میپردازد. چشمهای دخترش فائزه، پر آب بود.
نورا متولد شده، اما چون زردی دارد زیر دستگاه خوابیده است. چشمهایش را بستهاند.
صدای شغالها و سگها و درگیری هماره و همیشهشان، خواب از چشمانم پرانده.
چه شکوه و شوکتی دارد شب. به مراتب عظیمتر از روز است و البته خیالپرورتر.
نزاع بیپایان شغالها و سگها، محل توجه شبکههای خبر نیست.
ولی همهمهای است آنجا. میان شغالها و سگها چه میگذرد؟ چرا آرام نمیگیرند؟ آه که اگر میشد و دلش را داشتم که شبانه سری به شبگردیهایشان میزدم. چه شور و نیرویی دارند در این شب دیجور.
زندگی با این همهمهی مرموز، چقدر خواستنی است. من این صداهای درهم را دوست دارم. خط اتصال زندگی است و دانههای سرگشته عمرم را رشته میکند... گواه استمرار است.
این غائلهی فیصلهناپذیر، مینشاند مرا روی شانههای زمان. خانهی چوبی ییلاقی و دمدمههای غروب و چراغ روشنایی نفتی و شیشههای منتظر و دستمالهای نرم سپید...
جانماز سپید و اوراد بعد از نماز پدر و تق و توق خروسها و مرغها در انبار طبقه پایین...
همهمهی سگها و شغالها در جنگل نزدیک، شب را سودازده کرده است و مرا بیخواب...
امشب، جلسهی درس سید احمد بخارایی، حال غریبی داشت. مثل همیشه با الحمدلله شروع کرد و وقتی به العاقبة للمتقین رسید، بغض نهفتهاش ترکید و به پهنای صورت گریست. نتوانست ادامه دهد. به خانه برگشتیم.
سگها و شغالها، قرار ندارند. ماه بیدار است.
صدیق قطبی، ۲۰ دیماه ۹۵
@sedigh_63
نورا متولد شده، اما چون زردی دارد زیر دستگاه خوابیده است. چشمهایش را بستهاند.
صدای شغالها و سگها و درگیری هماره و همیشهشان، خواب از چشمانم پرانده.
چه شکوه و شوکتی دارد شب. به مراتب عظیمتر از روز است و البته خیالپرورتر.
نزاع بیپایان شغالها و سگها، محل توجه شبکههای خبر نیست.
ولی همهمهای است آنجا. میان شغالها و سگها چه میگذرد؟ چرا آرام نمیگیرند؟ آه که اگر میشد و دلش را داشتم که شبانه سری به شبگردیهایشان میزدم. چه شور و نیرویی دارند در این شب دیجور.
زندگی با این همهمهی مرموز، چقدر خواستنی است. من این صداهای درهم را دوست دارم. خط اتصال زندگی است و دانههای سرگشته عمرم را رشته میکند... گواه استمرار است.
این غائلهی فیصلهناپذیر، مینشاند مرا روی شانههای زمان. خانهی چوبی ییلاقی و دمدمههای غروب و چراغ روشنایی نفتی و شیشههای منتظر و دستمالهای نرم سپید...
جانماز سپید و اوراد بعد از نماز پدر و تق و توق خروسها و مرغها در انبار طبقه پایین...
همهمهی سگها و شغالها در جنگل نزدیک، شب را سودازده کرده است و مرا بیخواب...
امشب، جلسهی درس سید احمد بخارایی، حال غریبی داشت. مثل همیشه با الحمدلله شروع کرد و وقتی به العاقبة للمتقین رسید، بغض نهفتهاش ترکید و به پهنای صورت گریست. نتوانست ادامه دهد. به خانه برگشتیم.
سگها و شغالها، قرار ندارند. ماه بیدار است.
صدیق قطبی، ۲۰ دیماه ۹۵
@sedigh_63
از کوچهباغهای عمر که میگذری
برای تاکهای مست،
دستی تکان بده
و پارهابرهای مسافر را
لبخندی هدیه کن.
پیشانی پُرچین پَرچینهای راه را ببوس
و از چشمهای آفتاب و حوصلهی باران
سُراغ از پرستوهای بینشان و آشیانی بگیر
که یک صبح بهاری
به چشمهایت سلام کردند.
بر سطح پیچدرپیچ دریا که پارو میزنی
از خواب مشوش موج
ارتفاع بگیر
و ستارههای شبشکفتهی فانی را
به نجوا چیزی بگو.
دل بیقرار ماه که سفره گشود
تسلی را لختی درنگ کن.
و اگر توانستی
دست بیتاب دریا را
به آستان آبی آسمان برسان.
از جاده زندگی که میگذری
علفهای بیحرف و ادعای حاشیهنشین را
نوازشی اگر نه،
ستایشی حوالت کن.
دلهرهی غروبهای مه گرفته را دریاب،
جاده نیز،
روزی،
تنهایت خواهد گذاشت.
صدیق قطبی، ۷ خرداد ۹۵
برای تاکهای مست،
دستی تکان بده
و پارهابرهای مسافر را
لبخندی هدیه کن.
پیشانی پُرچین پَرچینهای راه را ببوس
و از چشمهای آفتاب و حوصلهی باران
سُراغ از پرستوهای بینشان و آشیانی بگیر
که یک صبح بهاری
به چشمهایت سلام کردند.
بر سطح پیچدرپیچ دریا که پارو میزنی
از خواب مشوش موج
ارتفاع بگیر
و ستارههای شبشکفتهی فانی را
به نجوا چیزی بگو.
دل بیقرار ماه که سفره گشود
تسلی را لختی درنگ کن.
و اگر توانستی
دست بیتاب دریا را
به آستان آبی آسمان برسان.
از جاده زندگی که میگذری
علفهای بیحرف و ادعای حاشیهنشین را
نوازشی اگر نه،
ستایشی حوالت کن.
دلهرهی غروبهای مه گرفته را دریاب،
جاده نیز،
روزی،
تنهایت خواهد گذاشت.
صدیق قطبی، ۷ خرداد ۹۵