جهان، درون دیده است
بعضیها از زندگی زیاد میخواهند. تمام و کامل میخواهند. و چون همیشه پلی در جایی شکسته است، یکدم فارغ از بوی شب نیستند. مثل جوجه پرندهها همیشه در انتظار بلعیدن هستند. هر چه از زندگی دریافت میکنند، گرسنهترند. پُرشکایت و گریان، طالب لقمههای بزرگترند. میدوند و میفرسایند و نمیرسند. همیشه گرسنه.
بعضیها قانعاند. سرخوشیهای کوچک، تازهشان میکند. حالشان خوب است. خردک نسیمی که میوزد، شکفته میشوند. کافی است فاختهای بخواند تا صد دل ترانه شوند. شاخهها که میرقصند، به وجد میآیند. با قسمت کردن، سیراب میشوند. رها میکنند و پُر میشوند. دست بر میدارند و مییابند. مأموریتشان این است که جهان را زیباتر از آنچه یافتهاند، تحویل دهند. دلمشغول تعمیر خویشتناند.
بعضی اصرار بر دانستن دارند و گرههای ناگشوده و معماهای حلناشده تلخکامشان میکند. دنیا و زندگی برای آنها عمدتاً در انبوهی از سؤالات کور معنا پیدا میکند. از هر چیزی سؤالی انتزاع میکنند و پاسخها، مثل همیشه، کافی نیستند. در نگاه اینان، دانایی برتر از همه چیز است.
برخی اما در پی روشنیاند و اینکه نور بیشتری وارد دهلیزهای زندگی کنند. روشنا ربطی به پرسشها ندارد. روشنا به نمناکی چشم و نازکی دل وابسته است. روشنا زادهی حضور و خلوص است. بهکردار برکهای در کمال صبوری، گلولای فرونشاندن و انعکاس طهارت آسمان شدن. مهیای سکوت و پذیرای زلالی، ملحفهی مرطوب خود را روی سنگها کشیدن تا خوابهای روشنتر ببینند و تنها ماهیهای دوستی در آن پهنهی آرام، جستوخیز کنند.
برخی نگران انسانند. نگران زندگی شکننده و لرزان آدمی. دلمشغول تسلی دادناند و مرهمیابی برای زخمهایی که مدام سر وا میکنند. به انسان فکر میکنند و سرنوشت او که مهمتر از هر حقیقت و آیینی است. مأموریتشان پرستاری است.
برخی هم کلماتشان را برق انداختهاند، جایی در حاشیهی زندگی نشستهاند و به صدای پای سایههای خیال و خاطره گوش سپردهاند. اشک میریزند و مینویسند. زندگی را در روایت زندگی تجربه میکنند.
صدیق قطبی، ۲۱ دیماه ۹۵
@sedigh_63
بعضیها از زندگی زیاد میخواهند. تمام و کامل میخواهند. و چون همیشه پلی در جایی شکسته است، یکدم فارغ از بوی شب نیستند. مثل جوجه پرندهها همیشه در انتظار بلعیدن هستند. هر چه از زندگی دریافت میکنند، گرسنهترند. پُرشکایت و گریان، طالب لقمههای بزرگترند. میدوند و میفرسایند و نمیرسند. همیشه گرسنه.
بعضیها قانعاند. سرخوشیهای کوچک، تازهشان میکند. حالشان خوب است. خردک نسیمی که میوزد، شکفته میشوند. کافی است فاختهای بخواند تا صد دل ترانه شوند. شاخهها که میرقصند، به وجد میآیند. با قسمت کردن، سیراب میشوند. رها میکنند و پُر میشوند. دست بر میدارند و مییابند. مأموریتشان این است که جهان را زیباتر از آنچه یافتهاند، تحویل دهند. دلمشغول تعمیر خویشتناند.
بعضی اصرار بر دانستن دارند و گرههای ناگشوده و معماهای حلناشده تلخکامشان میکند. دنیا و زندگی برای آنها عمدتاً در انبوهی از سؤالات کور معنا پیدا میکند. از هر چیزی سؤالی انتزاع میکنند و پاسخها، مثل همیشه، کافی نیستند. در نگاه اینان، دانایی برتر از همه چیز است.
برخی اما در پی روشنیاند و اینکه نور بیشتری وارد دهلیزهای زندگی کنند. روشنا ربطی به پرسشها ندارد. روشنا به نمناکی چشم و نازکی دل وابسته است. روشنا زادهی حضور و خلوص است. بهکردار برکهای در کمال صبوری، گلولای فرونشاندن و انعکاس طهارت آسمان شدن. مهیای سکوت و پذیرای زلالی، ملحفهی مرطوب خود را روی سنگها کشیدن تا خوابهای روشنتر ببینند و تنها ماهیهای دوستی در آن پهنهی آرام، جستوخیز کنند.
برخی نگران انسانند. نگران زندگی شکننده و لرزان آدمی. دلمشغول تسلی دادناند و مرهمیابی برای زخمهایی که مدام سر وا میکنند. به انسان فکر میکنند و سرنوشت او که مهمتر از هر حقیقت و آیینی است. مأموریتشان پرستاری است.
برخی هم کلماتشان را برق انداختهاند، جایی در حاشیهی زندگی نشستهاند و به صدای پای سایههای خیال و خاطره گوش سپردهاند. اشک میریزند و مینویسند. زندگی را در روایت زندگی تجربه میکنند.
صدیق قطبی، ۲۱ دیماه ۹۵
@sedigh_63
پنجرهها...
بعضیها در پیوند با زندگی هستند. آغشته به هر آنچه زندگی است. در پیوند با نواها، رایحهها، رنگها... مثل سهراب که میگفت «هر کجا برگی هست، شور من میشکفد»، هر کجا پنجرهای است، سراپا دیده میشوند. پنجرهها نزدشان شأن معبد و صومعه دارند. پنجرهها آنان را «مثل حلقهی چاهی» به «قلب زمین» میرسانند. چرا که پنجره «دستهای کوچک تنهایی» را از «بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم، سرشار میکند.» پنجرههای برای آنان، کافی هستند:
«یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرّرِ آبیرنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم
سرشار میکند.
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست...
یک پنجره به لحظهی آگاهی و نگاه و سکوت...
من در پناه پنجرهام
با آفتاب رابطه دارم.»
بعضی اما با زندگی قهر و لج کردهاند. با خودشان لج کردهاند. چیزی خوشدلشان نمیکند. نقشهای بال پروانه را، تماشایی نمیبینند. پیدا نیست که از چه کسی انتقام میگیرند و چرا اینهمه با خود نامهربانند. چرا دریچهها را رو به صداها و چشماندازها بستهاند. چرا به زندگی پشت کردهاند؟
چیزی درونشان پژمرده است. چیزی در چشمهایشان از فروغ افتاده است. آتشدان زندگی را نمیافروزند. میتوانند، اما نمیخواهند و یا شاید نمیتوانند که بخواهند.
میدانند که چیزی غلط است. که دستهای زندگی آنقدرها هم خالی نیست. که میشود مثل شقایق، عاقل بود. میدانند که دیگرانی بالدربال زنبورها، به زیارت گل میروند. میدانند که دیگرانی توانستهاند زمزمههای گلدان را ترانه کنند و حواسشان هست که ابرها همیشه به ساز درختان، نمیرقصند. میدانند که دیگرانی «پُرتپشتر از دل دریا» هر موجی را سرودی کردهاند. اما نمیخواهند چنین باشند. نمیتوانند یا نمیخواهند؟ و یا نمیتوانند که بخواهند؟
هر چه هست، بیشتر به پنجرهها مربوط است، ور نه گلدانها هرگز از خوابِ بهار، بیدار نمیشوند.
هر چه هست، به پنجرهها بر میگردد.
✍ صدیق قطبی/ 25 دیماه 95
@sedigh_63
بعضیها در پیوند با زندگی هستند. آغشته به هر آنچه زندگی است. در پیوند با نواها، رایحهها، رنگها... مثل سهراب که میگفت «هر کجا برگی هست، شور من میشکفد»، هر کجا پنجرهای است، سراپا دیده میشوند. پنجرهها نزدشان شأن معبد و صومعه دارند. پنجرهها آنان را «مثل حلقهی چاهی» به «قلب زمین» میرسانند. چرا که پنجره «دستهای کوچک تنهایی» را از «بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم، سرشار میکند.» پنجرههای برای آنان، کافی هستند:
«یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود بسوی وسعت این مهربانی مکرّرِ آبیرنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم
سرشار میکند.
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست...
یک پنجره به لحظهی آگاهی و نگاه و سکوت...
من در پناه پنجرهام
با آفتاب رابطه دارم.»
بعضی اما با زندگی قهر و لج کردهاند. با خودشان لج کردهاند. چیزی خوشدلشان نمیکند. نقشهای بال پروانه را، تماشایی نمیبینند. پیدا نیست که از چه کسی انتقام میگیرند و چرا اینهمه با خود نامهربانند. چرا دریچهها را رو به صداها و چشماندازها بستهاند. چرا به زندگی پشت کردهاند؟
چیزی درونشان پژمرده است. چیزی در چشمهایشان از فروغ افتاده است. آتشدان زندگی را نمیافروزند. میتوانند، اما نمیخواهند و یا شاید نمیتوانند که بخواهند.
میدانند که چیزی غلط است. که دستهای زندگی آنقدرها هم خالی نیست. که میشود مثل شقایق، عاقل بود. میدانند که دیگرانی بالدربال زنبورها، به زیارت گل میروند. میدانند که دیگرانی توانستهاند زمزمههای گلدان را ترانه کنند و حواسشان هست که ابرها همیشه به ساز درختان، نمیرقصند. میدانند که دیگرانی «پُرتپشتر از دل دریا» هر موجی را سرودی کردهاند. اما نمیخواهند چنین باشند. نمیتوانند یا نمیخواهند؟ و یا نمیتوانند که بخواهند؟
هر چه هست، بیشتر به پنجرهها مربوط است، ور نه گلدانها هرگز از خوابِ بهار، بیدار نمیشوند.
هر چه هست، به پنجرهها بر میگردد.
✍ صدیق قطبی/ 25 دیماه 95
@sedigh_63
عقل آبی | صدّیق قطبی
خانقاه پاوه. 24 دیماه 95
خانقاه پاوه...
اینجا دیروز است. روستای خانقاه پاوه است و جادهای که به باغات گردو میرود. احتشامی دارد پرواز منحنیوار کلاغها. منطق پرواز و آوازشان را نمیشود فهمید. دستپاچهاند و انگار خبر از واقعهای میدهند. 13 سال پیش بود که اینجا بودم. همه چیز همچنان زنده است. حضور بیدار درختان و جادهای که صدای تنفساش را میشود شنید و کوههای سنگی یک جانب راه و باغهای لجوجانه زندهی جانب دیگر... اما کلاغها و پرواز بیقرارشان بر فراز جاده و بلندقامتترین درختان اینجا، چیزی دیگر است.
همه چیز همچنان زنده است. لجوجانه زنده.
دوستِ همراهم که از اهالی اینجاست گفت بیقراری و همهمهی کلاغان یعنی قرار است باران بیاید. گفت اهالی خانقاه میدانند که کلاغها از چه خبر میدهند. و بارش برف و باران، ناچیز بوده امسال. اما آفتاب و آسمان، چیزی اظهار نمیکردند. کلاغها میدانستند. آگاهی گاهی بیتاب میکند. کلاغها، آگاهانه بیتاب بودند.
امروز، خانقاه برف آمده است. کلاغها، آگاهند.
صدیق قطبی / 25 دیماه 95
@sedigh_63
اینجا دیروز است. روستای خانقاه پاوه است و جادهای که به باغات گردو میرود. احتشامی دارد پرواز منحنیوار کلاغها. منطق پرواز و آوازشان را نمیشود فهمید. دستپاچهاند و انگار خبر از واقعهای میدهند. 13 سال پیش بود که اینجا بودم. همه چیز همچنان زنده است. حضور بیدار درختان و جادهای که صدای تنفساش را میشود شنید و کوههای سنگی یک جانب راه و باغهای لجوجانه زندهی جانب دیگر... اما کلاغها و پرواز بیقرارشان بر فراز جاده و بلندقامتترین درختان اینجا، چیزی دیگر است.
همه چیز همچنان زنده است. لجوجانه زنده.
دوستِ همراهم که از اهالی اینجاست گفت بیقراری و همهمهی کلاغان یعنی قرار است باران بیاید. گفت اهالی خانقاه میدانند که کلاغها از چه خبر میدهند. و بارش برف و باران، ناچیز بوده امسال. اما آفتاب و آسمان، چیزی اظهار نمیکردند. کلاغها میدانستند. آگاهی گاهی بیتاب میکند. کلاغها، آگاهانه بیتاب بودند.
امروز، خانقاه برف آمده است. کلاغها، آگاهند.
صدیق قطبی / 25 دیماه 95
@sedigh_63
(http://axnegar.fahares.com/axnegar/zAjt9zrfIaH9eL/2937424.jpg)
موسم پرواز، آمدنی است
آزادی هر صبح
مشقِ بالهای توست
نگاه آسمان هنوز
پیرنگی از لبخند دارد
پرواز را از خاطر مبر
درست که گاهی درختان
غرور بالهای جوان تو را
رعایت نمیکنند
درست که گاهی بادها
بیکلّه میشوند
درست که گاهی آسمان،
بخیل میشود
اما،
پرواز را از خاطر مبر
پرنده، همیشه پرنده است
صدیق قطبی
@sedigh_63
موسم پرواز، آمدنی است
آزادی هر صبح
مشقِ بالهای توست
نگاه آسمان هنوز
پیرنگی از لبخند دارد
پرواز را از خاطر مبر
درست که گاهی درختان
غرور بالهای جوان تو را
رعایت نمیکنند
درست که گاهی بادها
بیکلّه میشوند
درست که گاهی آسمان،
بخیل میشود
اما،
پرواز را از خاطر مبر
پرنده، همیشه پرنده است
صدیق قطبی
@sedigh_63
تو مگو همه به جنگاند و ز صلحِ من چه آید؟
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز!
- مولانا
جهان آن اندازه که دوست داری، زیبا نیست،
آن اندازه که دوست داری، مهربان نیست،
آن اندازه که دوست داری، روشن نیست،
آن اندازه که دوست داری، آبی نیست،
آن اندازه که دوست داری، در آشتی نیست،
آن اندازه که دوست داری، دوست داشتنی نیست؛
اما اگر چراغ جانت را برافروزی
زیباتر، مهربانتر، روشنتر، آبیتر، آشتیتر و دوستداشتنیتر خواهد شد.
خود را چراغ ببین، و
چراغ خود برافروز.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
تو یکی نهای هزاری، تو چراغ خود برافروز!
- مولانا
جهان آن اندازه که دوست داری، زیبا نیست،
آن اندازه که دوست داری، مهربان نیست،
آن اندازه که دوست داری، روشن نیست،
آن اندازه که دوست داری، آبی نیست،
آن اندازه که دوست داری، در آشتی نیست،
آن اندازه که دوست داری، دوست داشتنی نیست؛
اما اگر چراغ جانت را برافروزی
زیباتر، مهربانتر، روشنتر، آبیتر، آشتیتر و دوستداشتنیتر خواهد شد.
خود را چراغ ببین، و
چراغ خود برافروز.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند...
«آنان که ما را از زندگی نجات میدهند، خودشان نمیدانند که ما را رهایی بخشیدهاند.»(La Grande vie، کریستین بوبن)
آنکه ما را روشن میکند، ممکن است زودتر از ما خاموش شود. آنکه ما را برمیافروزد ممکن است شراری ناچیز باشد. ضرورتاً آنان که در زندگی ما تأثیر برافروزنده و روشنابخشی داشتهاند، از ما روشنتر نبودهاند. آتش کمعمر و لاغر کبریتی را بنگرید که میتواند جنگلی را به آتش بکشد.
درست که شمس، آتشزنِ مولانا شد، و رفت، اما معلوم است که آنمایه آتشوری نهاد مولانا، به مراتب بیش از آن بوسهی روشن بود:
«چراغ افروخته چراغ نا افروخته را بوسه داد و رفت؛
او به مقصود رسید.»(فیه مافیه، مولانا)
«چراغ افروخته تنها چراغ نا افروخته را روشن میكند كه همهی شرايط چراغ روشن در او جمع است و جز به يک بوسه از چراغ افروخته نياز ندارد...
باری شمس، چراغ مولانا را بوسه داد و برفت.»(الهی قمشهای در مقدمهی گزیدهی فیه ما فیه)
نیچه تمثیل دیگری میزند:
«ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بندگُسلِ دوست خویش تواند بود.»(چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری)
تصویر گویایی است. کسی را در نظر بگیرید که دستانش در بند و زنجیر است و نمیتواند رهابخشِ خود باشد، اما با همان دستان در زنجیر، میتواند بند از دستان دیگری بگشاید.
از یاد نبریم:
«گاه آنکه که ما را به حقیقت میرساند
خود از آن عاریست»(مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
«آنان که ما را از زندگی نجات میدهند، خودشان نمیدانند که ما را رهایی بخشیدهاند.»(La Grande vie، کریستین بوبن)
آنکه ما را روشن میکند، ممکن است زودتر از ما خاموش شود. آنکه ما را برمیافروزد ممکن است شراری ناچیز باشد. ضرورتاً آنان که در زندگی ما تأثیر برافروزنده و روشنابخشی داشتهاند، از ما روشنتر نبودهاند. آتش کمعمر و لاغر کبریتی را بنگرید که میتواند جنگلی را به آتش بکشد.
درست که شمس، آتشزنِ مولانا شد، و رفت، اما معلوم است که آنمایه آتشوری نهاد مولانا، به مراتب بیش از آن بوسهی روشن بود:
«چراغ افروخته چراغ نا افروخته را بوسه داد و رفت؛
او به مقصود رسید.»(فیه مافیه، مولانا)
«چراغ افروخته تنها چراغ نا افروخته را روشن میكند كه همهی شرايط چراغ روشن در او جمع است و جز به يک بوسه از چراغ افروخته نياز ندارد...
باری شمس، چراغ مولانا را بوسه داد و برفت.»(الهی قمشهای در مقدمهی گزیدهی فیه ما فیه)
نیچه تمثیل دیگری میزند:
«ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بندگُسلِ دوست خویش تواند بود.»(چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری)
تصویر گویایی است. کسی را در نظر بگیرید که دستانش در بند و زنجیر است و نمیتواند رهابخشِ خود باشد، اما با همان دستان در زنجیر، میتواند بند از دستان دیگری بگشاید.
از یاد نبریم:
«گاه آنکه که ما را به حقیقت میرساند
خود از آن عاریست»(مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
🎗 مرگ بر مرگ...
در میان انبوه زندهباد مُردهبادها، هیچیک مثل آنچه کازانتزاکیس بر زبان زوربا میگذارد ریشهدار و درخشان نیست: «زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ».
همان که شاعر معاصر از آخرین واگویهی برگ شنید:
«در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
آن برگ،
زیر لب،
تند،
با باد میگفت:
زنده بادا،
زندگانی!
مرگ بر مرگ!
مرگ بر مرگ!»
(شفیعی کدکنی)
به گمانم در میان همهی آنچه میخواهند به کودکان بیاموزند، هیچیک به اندازهی تعلیم ارزشمندی زندگی و نحوهی مراقبت از آن، ضروری نیست. کاش در سرود مراسم صبحگاهی مدرسهها میگنجاندند: زنده بادا زندگانی، مرگ بر مرگ...
«زندگی هدیهی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد. به طوری که میشود گفت که حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیهای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام دادهاند. آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد.»(اسکار و بانوی گلیپوش، اریک امانوئل شمیت، ترجمهی سروش حبیبی)
دانهی خُرد گندم، در زیر برف زمستانی و روپوش خاک، به امید زندگی، در تکاپوست. وِرد زندهبادا زندگی زیر لب دارد و از شبیخونهای مرگ، سنگر گرفته است. دل به زندگی بسته است. به هر شگردی شده نمیگذارد شعلهی «آری» به زندگی، خاموش شود.
«زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
میگزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویش را گم
زیر صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان
دانه گندم»
(شفیعی کدکنی)
«حس میکنم
که دانهای در زمین زمستانیام
و میدانم که بهار خواهد آمد
و جوانههای من خواهد شکفت،
و زندگی کوچکی که در من خفته است
آن زمان فراخوانده شود
بر سطح زمین جاری خواهد شد
سکوت دردناک است
ولی در سکوت، بسیاری چیزها شکل میگیرند،
ما باید منتظر باشیم
و تماشا کنیم»
(جبران خلیل جبران)
همیشه چیزی در درون ما، آهسته و پنهان، به زندگی آری میگوید. صدایش را خفه نکنیم. کافی است اجازه دهیم جوانه بزند. بروید:
«حتی زمانی که تردید داریم
قلب ما در یقین است
حتی زمانی که به زندگی «نه» میگوییم،
چیزی در درون ما «آری» میگوید،
فقط آدمها هستند که «نه» را میشنوند
خداوند تنها «آری» میشنود»
(جبران خلیل جبران)
در مدارس به کودکان چه میآموزند، اگر نمیآموزند که زندگی، از همه چیز ارزشمندتر است. از عشق، از موفقیت، از رؤیای ترقّی، از دیده شدن و از هر شُعار و مرام و ایدهای.
هیچ هنری شریفتر از هنرِ مراقبت از شورِ زندگی، نیست.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
در میان انبوه زندهباد مُردهبادها، هیچیک مثل آنچه کازانتزاکیس بر زبان زوربا میگذارد ریشهدار و درخشان نیست: «زنده باد زندگی، مرگ بر مرگ».
همان که شاعر معاصر از آخرین واگویهی برگ شنید:
«در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
آن برگ،
زیر لب،
تند،
با باد میگفت:
زنده بادا،
زندگانی!
مرگ بر مرگ!
مرگ بر مرگ!»
(شفیعی کدکنی)
به گمانم در میان همهی آنچه میخواهند به کودکان بیاموزند، هیچیک به اندازهی تعلیم ارزشمندی زندگی و نحوهی مراقبت از آن، ضروری نیست. کاش در سرود مراسم صبحگاهی مدرسهها میگنجاندند: زنده بادا زندگانی، مرگ بر مرگ...
«زندگی هدیهی عجیبی است. اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را میداند. خیال میکند زندگی جاوید نصیبش شده. بعد این هدیه دلش را میزند. خیال میکند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش میگذارد. به طوری که میشود گفت که حاضر است دورش اندازد. ولی عاقبت میفهمد که زندگی هدیهای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام دادهاند. آن وقت سعی میکند کاری بکند که سزاوار آن باشد.»(اسکار و بانوی گلیپوش، اریک امانوئل شمیت، ترجمهی سروش حبیبی)
دانهی خُرد گندم، در زیر برف زمستانی و روپوش خاک، به امید زندگی، در تکاپوست. وِرد زندهبادا زندگی زیر لب دارد و از شبیخونهای مرگ، سنگر گرفته است. دل به زندگی بسته است. به هر شگردی شده نمیگذارد شعلهی «آری» به زندگی، خاموش شود.
«زیر این برف شبانگاهی
بدتر از کژدم
میگزد سرمای دی ماهی.
کرده موج برکه در یخ برف
دست و پای خویش را گم
زیر صد فرسنگ برف اما
در عبور است از زمستان
دانه گندم»
(شفیعی کدکنی)
«حس میکنم
که دانهای در زمین زمستانیام
و میدانم که بهار خواهد آمد
و جوانههای من خواهد شکفت،
و زندگی کوچکی که در من خفته است
آن زمان فراخوانده شود
بر سطح زمین جاری خواهد شد
سکوت دردناک است
ولی در سکوت، بسیاری چیزها شکل میگیرند،
ما باید منتظر باشیم
و تماشا کنیم»
(جبران خلیل جبران)
همیشه چیزی در درون ما، آهسته و پنهان، به زندگی آری میگوید. صدایش را خفه نکنیم. کافی است اجازه دهیم جوانه بزند. بروید:
«حتی زمانی که تردید داریم
قلب ما در یقین است
حتی زمانی که به زندگی «نه» میگوییم،
چیزی در درون ما «آری» میگوید،
فقط آدمها هستند که «نه» را میشنوند
خداوند تنها «آری» میشنود»
(جبران خلیل جبران)
در مدارس به کودکان چه میآموزند، اگر نمیآموزند که زندگی، از همه چیز ارزشمندتر است. از عشق، از موفقیت، از رؤیای ترقّی، از دیده شدن و از هر شُعار و مرام و ایدهای.
هیچ هنری شریفتر از هنرِ مراقبت از شورِ زندگی، نیست.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
من، خادم کلمهام
با کلمه
به روشنی تکیه خواهم زد
از دستهای ورمکردهی زمان
نشانی کوچهی صبح را
خواهم پرسید
و تا بازگشت چشمهای کودکی
بازی شفّاف باران و
صراحت بیلهجهی دریا را
حکایت خواهم کرد.
با کلمه
چینی شکستهی زندگی را
بند خواهم زد
فرودِ مستانهی برگها
در شبیخون پاییز
و ترجمهی مرگ را
به زبان زندگی
سرودی خواهد کرد
پرنده بر میلههای قفس
به یادگار
خطی از بهار مینویسد
پرنده میداند:
خوابهای کلمات، تعبیر میشوند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
با کلمه
به روشنی تکیه خواهم زد
از دستهای ورمکردهی زمان
نشانی کوچهی صبح را
خواهم پرسید
و تا بازگشت چشمهای کودکی
بازی شفّاف باران و
صراحت بیلهجهی دریا را
حکایت خواهم کرد.
با کلمه
چینی شکستهی زندگی را
بند خواهم زد
فرودِ مستانهی برگها
در شبیخون پاییز
و ترجمهی مرگ را
به زبان زندگی
سرودی خواهد کرد
پرنده بر میلههای قفس
به یادگار
خطی از بهار مینویسد
پرنده میداند:
خوابهای کلمات، تعبیر میشوند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
در هوای صلح...
صلح با خود، قدم نخست است و مسلّماً پیششرطِ صلح با دیگران. در آغاز زندگی، ستیزهگریم. بیش از همه، یقهی خود را میدریم. سالها لازم است تا دریابیم، کسی بیشتر از خودِ ما مستحق رعایت و مدارا نیست. شاید در سالهای پایانی زندگی به جایی برسیم که بتوانیم سر و صورتِ کودک درونمان را ببوسیم، دستش را بگیریم و با او به سیاحتی در کوچهباغهای سبکسار، برویم. با هم توپبازی کنیم. بادبادک هوا کنیم و پای برهنه بر شنهای ساحل بدویم. شاید در انتهای راه، توانستیم به چشمهای محزون خود زُل بزنیم و به خود بگوییم: «دوسِت دارم دیوونه، همینجور که هستی، گیرم کج و کوله و خرابه. چه راه درازی اومدی، خستهای لابد. بسه جنگیدن. نیگا کن خودتو تو آینه. دلت واسه چشمات تنگ نشده؟»
شاید صلح عظیم و کمال غایی ما، زمانی است که توانستهایم، خودمان را همچون کودکمان، دوست بداریم. زمانی که توانستهایم با خودمان آشتی کنیم.
«تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشاییم، باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم... به خاطر همهی آن کارهایی که نکردیم، همهی کارهایی که باید میکردیم. تأسف خوردن به آنها بیفایده است، بخصوص که کسی حال و روز مرا پیدا کند.
همیشه دلم میخواست بیشترکار میکردم، دلم میخواست کتابهای بیشتری مینوشتم. در گذشته خودم را از این حیث سرزنش میکردم. حال میبینم که این سرزنش کمکی به من نمیکرد. کاری کن که به آرامش برسی. صلح کن. با خودت صلح کن، با همهی اطرافیانت صلح کن.
خودت را ببخش. دیگران را ببخش. صبر نکن. همه به اندازهی من فرصت پیدا نمیکنند. همه به اندازهی من با بخت بلند رو به رو نمیشوند.»(سه شنبهها با موری، میچ البوم، ترجمه مهدی قراچه داغی)
«امید که در انتهای عمر
شاکر باشم
کجْراهیها و نابَلَدیهای حیاتم را!
کورمال رفتنها و
دگرگون شُدنها...
امید که در انتهای عمر
شاکر باشم
کسانی را که یاورم بودند در زندهگی!
همْراهان و دشمنانم،
در انتها
میباید خوشنود باشند!
این سفرِ هیجانانگیز،
میباید در آشتی پایان گیرد!»
(مارگوت بیکل)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
صلح با خود، قدم نخست است و مسلّماً پیششرطِ صلح با دیگران. در آغاز زندگی، ستیزهگریم. بیش از همه، یقهی خود را میدریم. سالها لازم است تا دریابیم، کسی بیشتر از خودِ ما مستحق رعایت و مدارا نیست. شاید در سالهای پایانی زندگی به جایی برسیم که بتوانیم سر و صورتِ کودک درونمان را ببوسیم، دستش را بگیریم و با او به سیاحتی در کوچهباغهای سبکسار، برویم. با هم توپبازی کنیم. بادبادک هوا کنیم و پای برهنه بر شنهای ساحل بدویم. شاید در انتهای راه، توانستیم به چشمهای محزون خود زُل بزنیم و به خود بگوییم: «دوسِت دارم دیوونه، همینجور که هستی، گیرم کج و کوله و خرابه. چه راه درازی اومدی، خستهای لابد. بسه جنگیدن. نیگا کن خودتو تو آینه. دلت واسه چشمات تنگ نشده؟»
شاید صلح عظیم و کمال غایی ما، زمانی است که توانستهایم، خودمان را همچون کودکمان، دوست بداریم. زمانی که توانستهایم با خودمان آشتی کنیم.
«تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشاییم، باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم... به خاطر همهی آن کارهایی که نکردیم، همهی کارهایی که باید میکردیم. تأسف خوردن به آنها بیفایده است، بخصوص که کسی حال و روز مرا پیدا کند.
همیشه دلم میخواست بیشترکار میکردم، دلم میخواست کتابهای بیشتری مینوشتم. در گذشته خودم را از این حیث سرزنش میکردم. حال میبینم که این سرزنش کمکی به من نمیکرد. کاری کن که به آرامش برسی. صلح کن. با خودت صلح کن، با همهی اطرافیانت صلح کن.
خودت را ببخش. دیگران را ببخش. صبر نکن. همه به اندازهی من فرصت پیدا نمیکنند. همه به اندازهی من با بخت بلند رو به رو نمیشوند.»(سه شنبهها با موری، میچ البوم، ترجمه مهدی قراچه داغی)
«امید که در انتهای عمر
شاکر باشم
کجْراهیها و نابَلَدیهای حیاتم را!
کورمال رفتنها و
دگرگون شُدنها...
امید که در انتهای عمر
شاکر باشم
کسانی را که یاورم بودند در زندهگی!
همْراهان و دشمنانم،
در انتها
میباید خوشنود باشند!
این سفرِ هیجانانگیز،
میباید در آشتی پایان گیرد!»
(مارگوت بیکل)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
ای پادشاه صادقان چون من منافق دیدهای؟
با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام
- مولانا
حرف غریب و شگرفی است آن هم از زبان یکی از پهناورترین وجدانها. نزدیک به بیتی است از نینامه:
من به هر جمعيتي نالان شدم
جُفت بدحالان و خوشحالان شدم
چه میشود که درمییابی جفت بدحالان و خوشحالان شدهای؟ با زندگان، زندهای و با مردگان، مرده؟
یکی به گمانم ناشی از ژرفنگری و خودکاوی صادقانه است که آدم میفهمد رگههایی از هر آنچه در دیگران خوش میدارد یا نمیپسندد، در خود دارد: «چون به قعر خوی خود اندر رسی / پس بدانی كز تو بود آن ناكسی»
میفهمد که زندگی و مرگ، توأمان در او جاریاند و احوال او، «گهی پیدا و دیگر گه نهان است». گاهی بر طارُم اعلی(فلک) نشسته و از منظری رفیع، خود و دیگران را نظاره میکند و گاهی چنان پرده افکندهاند که حتی پیش پای خود را نمیبیند:
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر گه نهان است
گهی بر طارُم اعلی نشینم
گهی در پیش پای خود نبینم
(گلستان، سعدی)
اما این همهرنگی و بیرنگی، نسبتی با همدلی هم دارد. این توانایی و ظرفیت که بتوانی با آنچه روبرو میشوی، احساس یگانگی و همافقی کنی، تو را خویشاوند اغلب آدمها، چه شادمان و چه پژمان میکند. هم اندوه و مُردهدلیِ فسردگان و دیصفتان را فهم و حس میکنی و هم سرشاری و زندهدلیِ بیداران و تازهدلان را.
به نظر میرسد چنین حالی که مولانا از آن تعبیر به «مُنافقی» میکند، تنگاتنگ همدلی است:
«همدلی یعنی آنچه را که دیگری احساس میکند، به سرعت آذرخش حس کنیم و بدانیم که خطا نکردهایم، گویی دل ما از سینه برون جسته تا در سینهی دیگری منزل کند. همدلی چون شاخکی در وجود ماست که با آن، موجودات زنده را لمس میکنیم: خواه برگ درخت باشد یا انسان. از طریف لمس کردن نیست که به بهترین وجه میتوانیم احساس کنیم، بلکه به میانجی دل است که قادر به انجام این کار میشویم. نه گیاهشناسان بهترین شناخت را از گلها دارند و نه روانشناسان بهترین درک را از روحها، بلکه این دل است که بهتر از هر کس از این امور آگهی دارد.» (نور جهان، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیار)
وقتی با کسانی که به جهان و زندگی بدبیناند مینشینی، میبینی که پُربیراه هم نمیگویند و چه بسا اگر تو نیز تجربههای آنان را میداشتی، چنین میشدی. با خوشبینان و جانهای شکفته که مینشینی، میبینی چه چشمانداز پذیرفتنی و تابانی دارند و تو نیز، از همافقی با آنان شکفته و روشن میشوی.
مولانا در ادامهی همان بیتی که در آغاز نقل شد، میگوید:
با دلبران و گُلرخان چون گُلبنان بشکفتهام
با منکران دِیصفت همچون خزان افسردهام
حرفِ «با»، در این مقام، معنی همراهی و مصاحبت را دارد. یعنی در مجاورت و معاشرت با گلرخان، شکفتهام و در معاشرت با دیصفتان، افسردهام. به رنگ حال کسی در میآیم که معاشر من است. و این ممکن نیست مگر وقتی که همدلی رخ دهد.
همدلی، زمانی ممکن میشود که من بتوانم ساعاتی هم اگر شده، به بیرنگی درآیم. بیرنگ که شدم، با همه رنگی، همرنگ میشوم.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
(مثنوی: دفتر اول)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
با زندگانت زندهام با مردگانت مردهام
- مولانا
حرف غریب و شگرفی است آن هم از زبان یکی از پهناورترین وجدانها. نزدیک به بیتی است از نینامه:
من به هر جمعيتي نالان شدم
جُفت بدحالان و خوشحالان شدم
چه میشود که درمییابی جفت بدحالان و خوشحالان شدهای؟ با زندگان، زندهای و با مردگان، مرده؟
یکی به گمانم ناشی از ژرفنگری و خودکاوی صادقانه است که آدم میفهمد رگههایی از هر آنچه در دیگران خوش میدارد یا نمیپسندد، در خود دارد: «چون به قعر خوی خود اندر رسی / پس بدانی كز تو بود آن ناكسی»
میفهمد که زندگی و مرگ، توأمان در او جاریاند و احوال او، «گهی پیدا و دیگر گه نهان است». گاهی بر طارُم اعلی(فلک) نشسته و از منظری رفیع، خود و دیگران را نظاره میکند و گاهی چنان پرده افکندهاند که حتی پیش پای خود را نمیبیند:
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر گه نهان است
گهی بر طارُم اعلی نشینم
گهی در پیش پای خود نبینم
(گلستان، سعدی)
اما این همهرنگی و بیرنگی، نسبتی با همدلی هم دارد. این توانایی و ظرفیت که بتوانی با آنچه روبرو میشوی، احساس یگانگی و همافقی کنی، تو را خویشاوند اغلب آدمها، چه شادمان و چه پژمان میکند. هم اندوه و مُردهدلیِ فسردگان و دیصفتان را فهم و حس میکنی و هم سرشاری و زندهدلیِ بیداران و تازهدلان را.
به نظر میرسد چنین حالی که مولانا از آن تعبیر به «مُنافقی» میکند، تنگاتنگ همدلی است:
«همدلی یعنی آنچه را که دیگری احساس میکند، به سرعت آذرخش حس کنیم و بدانیم که خطا نکردهایم، گویی دل ما از سینه برون جسته تا در سینهی دیگری منزل کند. همدلی چون شاخکی در وجود ماست که با آن، موجودات زنده را لمس میکنیم: خواه برگ درخت باشد یا انسان. از طریف لمس کردن نیست که به بهترین وجه میتوانیم احساس کنیم، بلکه به میانجی دل است که قادر به انجام این کار میشویم. نه گیاهشناسان بهترین شناخت را از گلها دارند و نه روانشناسان بهترین درک را از روحها، بلکه این دل است که بهتر از هر کس از این امور آگهی دارد.» (نور جهان، کریستین بوبن، ترجمهی پیروز سیار)
وقتی با کسانی که به جهان و زندگی بدبیناند مینشینی، میبینی که پُربیراه هم نمیگویند و چه بسا اگر تو نیز تجربههای آنان را میداشتی، چنین میشدی. با خوشبینان و جانهای شکفته که مینشینی، میبینی چه چشمانداز پذیرفتنی و تابانی دارند و تو نیز، از همافقی با آنان شکفته و روشن میشوی.
مولانا در ادامهی همان بیتی که در آغاز نقل شد، میگوید:
با دلبران و گُلرخان چون گُلبنان بشکفتهام
با منکران دِیصفت همچون خزان افسردهام
حرفِ «با»، در این مقام، معنی همراهی و مصاحبت را دارد. یعنی در مجاورت و معاشرت با گلرخان، شکفتهام و در معاشرت با دیصفتان، افسردهام. به رنگ حال کسی در میآیم که معاشر من است. و این ممکن نیست مگر وقتی که همدلی رخ دهد.
همدلی، زمانی ممکن میشود که من بتوانم ساعاتی هم اگر شده، به بیرنگی درآیم. بیرنگ که شدم، با همه رنگی، همرنگ میشوم.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
(مثنوی: دفتر اول)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
🌳 مبارک باشیم(۱)
ما همه به یکدیگر میگوییم عیدت مبارک، روزت مبارک، قدومت مبارک، خانهی تازه مبارک، لباس نو مبارک؛ اما آنچه اصل است را فراموش میکنیم و آن اینکه: جانت مبارک، وجودت مبارک. روزها به خودی خود اعتبار و فضلی ندارند، وجود ماست که اگر مبارک باشد، زمان و مکان را متبرک میکند. شمس تبریزی میگفت: «ايام را مبارک باد از شما. مبارک شماييد. ايام میآيد تا به شما مبارک شود.»
هیچ فکر کردهایم چگونه میشود آکنده از برکت شویم؟ چطور جانِ ما مبارک و متبرّک میشود؟
قرآن حکایت میکند که حضرت عیسی، در گهواره که زبان گشود، خود را اینگونه معرفی کرد: «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ»(مریم/۳۱) یعنی خداوند مرا هر کجا که باشم مبارک گردانیده است. مبارک یعنی چه؟ مبارک وجود لبریز و سرشار از برکت است. برکت یعنی خیر فراوان و همیشگی. وجود مبارک، مثل چشمهساری است که به استمرار میجوشد و هر کجا که میرود، سبزی و طراوت و رویش به دنبال دارد.(مبارک: كثير المنافع و الفوائد)
تعبیر دیگری که نزدیک مفهوم برکت است، «نصیحت» است. ما اغلب فکر میکنیم نصیحت، یعنی اندرزگویی. اما نصیحت یعنی خلوص و صفا و تجرّد و پیراستگی از غلّوغشّ.(نَصَح: صفا، خلص). پیامبر مبارک ما گفته است که اصل و اساس دینداری و گوهر و نهاد مسلمانی همین نصیحت است: «الدینُ النصیحةُ». یعنی روح دین و مسلمانی این است که آدم در برابر همه کس و همه چیز، فارغ از خودخواهی و غرضورزی، و در کمال صفا و خیرخواهی باشد. در هر گفته و اقدامی، از هر غلّوغشّ، و شائبه و غرضی، خود را تطهیر کند و در هر انتخاب و تصمیمی به این فکر کند که خیر و برکت بیشتری به دیگران عاید شود. وصف پیامبران خدا این بود که برای مردم خالص و مأمن بودند و گاهی که میخواستند حقیقت دلشان را برای مخاطبانشان بازگو کنند، میگفتند: «أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ». میگفتند ما امن و ایمن و مأمنایم و نیز خالص و عاری از غلّوغشّ.(ناصح: خالص من كلِّ شيءٍ)
روح مسلمانی چیزی جز همین خلوص و صفای درون و نیکخواهی برای همگان نیست(الدین النصیحة) و مبارک و متبرّک شدن نیز جز از مسیر انتشار خیر و صلاح و نور، محقق نمیشود. اصل حرف دین و تعلیم پیامبران این بود که جانِ آدمها را مبارک و ناصح، یعنی خیرگستر و خالص، پرورش دهند.
باید کاری کنیم پُربرکتتر شویم، مبارکتر شویم. کاش همهی ما به درخت اقتدا کنیم. هیچ میدانید خدا و پیامبر از ما خواستهاند به کردار درخت باشیم؟ مانند درخت، مبارک و پُربرکت باشیم؟ در سورهی ابراهیم آمده است که ایمان و کلمهی طیبه، همانند درختی پاک است که ریشهاش در زمین استوار است و شاخهاش سر بر آسمان دارد و همه وقت میوه میدهد: «تُؤْتِى أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»(ابراهیم/۲۵). به این تعبیر دقت کنید: همه وقت. یعنی هر کجا و هر زمان، ارادهی معطوف به خیر دارد و به تعبیر نظامی گنجوی، در پی دردستانی و درماندهی است:
عمر به خشنودی دلها گذار
تا ز تو خوشنود بود کردگار
سایهی خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
دردستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
گرم شو از مِهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
مبارک شدن را باید از درخت آموخت. آن هم درختانی که همه فصل، چیزی برای دهش و عطا کردن دارند. مثل درخت خرما. درختی که همیشه برگهایش سبز است و همه فصل برای مردم سودمندی دارد.
پیامبر ما گفته است درختی که بیشترین شباهت را به فرد مسلمان دارد درخت خرماست. (إِنَّ مِنَ الشَّجَرِ شَجَرَةً، مَثَلُهَا كَمَثَلِ المُسْلِمِ... هِيَ النَّخْلَةُ)
چطور میشود مثل درخت خرما مبارک بود؟ همه جا، اهل خیر و صلاح و همه وقت بانی خیر و خوبی و روشنی بود؟ پرسش اصلی این است و تعلیم حقیقی، تعلیم چنین زیستنی است.
به حیات یوسف پیامبر نگاه کنید. سالهایی که در زندان است و طبیعتاً در زندان، مجاری و موقعیتهایی که بتواند برکت وجود خود را هویدا کند کم است. اما در همان محدودهی زندان و کوتاهدستی و ناتوانی، با دو همبندِ خود به شیوهی «نصیحت» و «برکت» رفتار میکند و آنان که درختصفتی او را میبینند، خوابهای مهم خود را برای او بازگو میکنند تا برایشان تعبیر کند. وقتی از یوسف میخواهند خوابشان را تعبیر کند به او میگویند: «إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(یوسف/۳۶) یعنی ما تو را اهل احسان و فضیلت میبینیم. در زندان تنگ و تاریک هم میشود محسن بود و مبارک زندگی کرد.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
ما همه به یکدیگر میگوییم عیدت مبارک، روزت مبارک، قدومت مبارک، خانهی تازه مبارک، لباس نو مبارک؛ اما آنچه اصل است را فراموش میکنیم و آن اینکه: جانت مبارک، وجودت مبارک. روزها به خودی خود اعتبار و فضلی ندارند، وجود ماست که اگر مبارک باشد، زمان و مکان را متبرک میکند. شمس تبریزی میگفت: «ايام را مبارک باد از شما. مبارک شماييد. ايام میآيد تا به شما مبارک شود.»
هیچ فکر کردهایم چگونه میشود آکنده از برکت شویم؟ چطور جانِ ما مبارک و متبرّک میشود؟
قرآن حکایت میکند که حضرت عیسی، در گهواره که زبان گشود، خود را اینگونه معرفی کرد: «وَجَعَلَنِي مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ»(مریم/۳۱) یعنی خداوند مرا هر کجا که باشم مبارک گردانیده است. مبارک یعنی چه؟ مبارک وجود لبریز و سرشار از برکت است. برکت یعنی خیر فراوان و همیشگی. وجود مبارک، مثل چشمهساری است که به استمرار میجوشد و هر کجا که میرود، سبزی و طراوت و رویش به دنبال دارد.(مبارک: كثير المنافع و الفوائد)
تعبیر دیگری که نزدیک مفهوم برکت است، «نصیحت» است. ما اغلب فکر میکنیم نصیحت، یعنی اندرزگویی. اما نصیحت یعنی خلوص و صفا و تجرّد و پیراستگی از غلّوغشّ.(نَصَح: صفا، خلص). پیامبر مبارک ما گفته است که اصل و اساس دینداری و گوهر و نهاد مسلمانی همین نصیحت است: «الدینُ النصیحةُ». یعنی روح دین و مسلمانی این است که آدم در برابر همه کس و همه چیز، فارغ از خودخواهی و غرضورزی، و در کمال صفا و خیرخواهی باشد. در هر گفته و اقدامی، از هر غلّوغشّ، و شائبه و غرضی، خود را تطهیر کند و در هر انتخاب و تصمیمی به این فکر کند که خیر و برکت بیشتری به دیگران عاید شود. وصف پیامبران خدا این بود که برای مردم خالص و مأمن بودند و گاهی که میخواستند حقیقت دلشان را برای مخاطبانشان بازگو کنند، میگفتند: «أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ». میگفتند ما امن و ایمن و مأمنایم و نیز خالص و عاری از غلّوغشّ.(ناصح: خالص من كلِّ شيءٍ)
روح مسلمانی چیزی جز همین خلوص و صفای درون و نیکخواهی برای همگان نیست(الدین النصیحة) و مبارک و متبرّک شدن نیز جز از مسیر انتشار خیر و صلاح و نور، محقق نمیشود. اصل حرف دین و تعلیم پیامبران این بود که جانِ آدمها را مبارک و ناصح، یعنی خیرگستر و خالص، پرورش دهند.
باید کاری کنیم پُربرکتتر شویم، مبارکتر شویم. کاش همهی ما به درخت اقتدا کنیم. هیچ میدانید خدا و پیامبر از ما خواستهاند به کردار درخت باشیم؟ مانند درخت، مبارک و پُربرکت باشیم؟ در سورهی ابراهیم آمده است که ایمان و کلمهی طیبه، همانند درختی پاک است که ریشهاش در زمین استوار است و شاخهاش سر بر آسمان دارد و همه وقت میوه میدهد: «تُؤْتِى أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»(ابراهیم/۲۵). به این تعبیر دقت کنید: همه وقت. یعنی هر کجا و هر زمان، ارادهی معطوف به خیر دارد و به تعبیر نظامی گنجوی، در پی دردستانی و درماندهی است:
عمر به خشنودی دلها گذار
تا ز تو خوشنود بود کردگار
سایهی خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
دردستانی کن و درمان دهی
تات رسانند به فرماندهی
گرم شو از مِهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش
مبارک شدن را باید از درخت آموخت. آن هم درختانی که همه فصل، چیزی برای دهش و عطا کردن دارند. مثل درخت خرما. درختی که همیشه برگهایش سبز است و همه فصل برای مردم سودمندی دارد.
پیامبر ما گفته است درختی که بیشترین شباهت را به فرد مسلمان دارد درخت خرماست. (إِنَّ مِنَ الشَّجَرِ شَجَرَةً، مَثَلُهَا كَمَثَلِ المُسْلِمِ... هِيَ النَّخْلَةُ)
چطور میشود مثل درخت خرما مبارک بود؟ همه جا، اهل خیر و صلاح و همه وقت بانی خیر و خوبی و روشنی بود؟ پرسش اصلی این است و تعلیم حقیقی، تعلیم چنین زیستنی است.
به حیات یوسف پیامبر نگاه کنید. سالهایی که در زندان است و طبیعتاً در زندان، مجاری و موقعیتهایی که بتواند برکت وجود خود را هویدا کند کم است. اما در همان محدودهی زندان و کوتاهدستی و ناتوانی، با دو همبندِ خود به شیوهی «نصیحت» و «برکت» رفتار میکند و آنان که درختصفتی او را میبینند، خوابهای مهم خود را برای او بازگو میکنند تا برایشان تعبیر کند. وقتی از یوسف میخواهند خوابشان را تعبیر کند به او میگویند: «إِنَّا نَرَاكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»(یوسف/۳۶) یعنی ما تو را اهل احسان و فضیلت میبینیم. در زندان تنگ و تاریک هم میشود محسن بود و مبارک زندگی کرد.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
🌳 مبارک باشیم (۲)
برای مبارک شدن، ضرورت ندارد حتماً کار اعجابانگیز و فوقالعادهای انجام دهیم. کافی است از هر فرصت کوتاه و مجال کوچکی برای انتشار روشنی و خیر استفاده کنیم.
پیامبر به ما تعلیم داده است هر کجا درختی بکاریم و حتی اگر تنها پرندگان از ثمر آن بهرهمند شوند، عمل خیر و صوابی انجام دادهایم. به ما گفته اگر وقتی با همدیگر روبرو میشویم لبخند بر لب و چهره داشته باشیم، اگر سخنی سنجیده و نیکو بر زبان آوریم، خیر و برکت گستراندهایم: (تَبَسُّمُك في وَجْه أَخِيك لك صدقة/ والكلِمة الطيّبة صدقة.)
برای مبارک شدن، به فکر کارهای چشمگیر و نادر نباشیم. هر چه از دستمان بر میآید انجام دهیم. لبخند آرامش و آمرزش را از کسی دریغ نکنیم: لاَ تَحقِرنَّ مِن المعْرُوفِ شَیئاً ولَوْ أنْ تلْقَى أخَاک بِوجهٍ طلِیق / هیچ کار خوب و پسندیده را کوچک مشمار؛ حتی اینکه با چهرهی گشاده برادرت را دیدار کنی.
اسباب اذیت و آزار را از محل عبور و گذر مردم دور کنیم: تُميطُ الأذى عنِ الطّريقِ صَدقةٌ
از خاک و طبیعت پرستاری کنیم:
مَا مِن مُسلم يَغرِسُ غَرْسًا أو يَزرَعُ زَرْعًا فيأكُلُ مِنه طَيرٌ أو إنسَانٌ أو بهيْمَةٌ إلا كان لهُ بهِ صَدقَة / هر مسلمانی که نهالی بکارد، یا زراعتی کند و پرندهای یا انسانی یا چهارپایی از آن بخورد، صواب کرده و ثواب میبرد.
اگر به سگی تشنه آب دهیم، وجودمان مبارکتر میشود. حکایت پیامبر را به یاد بسپاریم که مردی تشنگی سگی را فرونشاند و همهی گناهانش آمرزیده شد. سعدی این داستان را به نظم کشیده است:
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کُلَه دَلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازوگشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مَرد
که داور گناهان از او عفو کرد
بعد از اینکه پیامبر این واقعه را حکایت کرد، یکی از اصحاب سؤالی تردیدآمیز پرسید و پیامبر پاسخ داد: فِی کلِّ کبِدٍ رَطْبَةٍ أَجْرٌ / یعنی احسان و نکویی به هر موجود زندهای، صواب است و ثواب دارد.
چه زمینههای فراوانی در اطراف ما وجود دارد که به ما امکان برکت یافتن و مبارک شدن میدهند. بکوشیم مبارک شویم و مبارک شدن از توجه به همین زمینههای ظاهراً ناچیز اتفاق میافتد. در مبارک شدن، به درخت اقتدا کنیم. سعدی گفته است:
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
برای مبارک شدن، ضرورت ندارد حتماً کار اعجابانگیز و فوقالعادهای انجام دهیم. کافی است از هر فرصت کوتاه و مجال کوچکی برای انتشار روشنی و خیر استفاده کنیم.
پیامبر به ما تعلیم داده است هر کجا درختی بکاریم و حتی اگر تنها پرندگان از ثمر آن بهرهمند شوند، عمل خیر و صوابی انجام دادهایم. به ما گفته اگر وقتی با همدیگر روبرو میشویم لبخند بر لب و چهره داشته باشیم، اگر سخنی سنجیده و نیکو بر زبان آوریم، خیر و برکت گستراندهایم: (تَبَسُّمُك في وَجْه أَخِيك لك صدقة/ والكلِمة الطيّبة صدقة.)
برای مبارک شدن، به فکر کارهای چشمگیر و نادر نباشیم. هر چه از دستمان بر میآید انجام دهیم. لبخند آرامش و آمرزش را از کسی دریغ نکنیم: لاَ تَحقِرنَّ مِن المعْرُوفِ شَیئاً ولَوْ أنْ تلْقَى أخَاک بِوجهٍ طلِیق / هیچ کار خوب و پسندیده را کوچک مشمار؛ حتی اینکه با چهرهی گشاده برادرت را دیدار کنی.
اسباب اذیت و آزار را از محل عبور و گذر مردم دور کنیم: تُميطُ الأذى عنِ الطّريقِ صَدقةٌ
از خاک و طبیعت پرستاری کنیم:
مَا مِن مُسلم يَغرِسُ غَرْسًا أو يَزرَعُ زَرْعًا فيأكُلُ مِنه طَيرٌ أو إنسَانٌ أو بهيْمَةٌ إلا كان لهُ بهِ صَدقَة / هر مسلمانی که نهالی بکارد، یا زراعتی کند و پرندهای یا انسانی یا چهارپایی از آن بخورد، صواب کرده و ثواب میبرد.
اگر به سگی تشنه آب دهیم، وجودمان مبارکتر میشود. حکایت پیامبر را به یاد بسپاریم که مردی تشنگی سگی را فرونشاند و همهی گناهانش آمرزیده شد. سعدی این داستان را به نظم کشیده است:
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
برون از رمق در حیاتش نیافت
کُلَه دَلو کرد آن پسندیده کیش
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
به خدمت میان بست و بازوگشاد
سگ ناتوان را دمی آب داد
خبر داد پیغمبر از حال مَرد
که داور گناهان از او عفو کرد
بعد از اینکه پیامبر این واقعه را حکایت کرد، یکی از اصحاب سؤالی تردیدآمیز پرسید و پیامبر پاسخ داد: فِی کلِّ کبِدٍ رَطْبَةٍ أَجْرٌ / یعنی احسان و نکویی به هر موجود زندهای، صواب است و ثواب دارد.
چه زمینههای فراوانی در اطراف ما وجود دارد که به ما امکان برکت یافتن و مبارک شدن میدهند. بکوشیم مبارک شویم و مبارک شدن از توجه به همین زمینههای ظاهراً ناچیز اتفاق میافتد. در مبارک شدن، به درخت اقتدا کنیم. سعدی گفته است:
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63