عقل آبی | صدّیق قطبی
11.1K subscribers
1.75K photos
623 videos
40 files
750 links
یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Download Telegram
کدام ستاره بود
که شب‌های کودکی‌ام را
ترانه می‌کرد
خواب‌های سبزم را
می‌بافت

کدامین ستاره بود
که حرف‌هایش طعم نور داشت
و خیالات کودکانه‌ی مرا
بر شانه‌های شب، شانه می‌کرد؟

کدام ستاره بود
که متن کوچه‌های قدیمی را
در امتداد شهاب‌های شبیخون
متبرک می‌کرد
و در چشم‌های کودکی پُرشور
دانه‌های بوسه و نور می‌نشاند؟

چرا کهکشان‌ها
از ستاره‌ی رازگوی من
نشانی نمی‌دهند؟

در کدام جاده بود
که رد پای باران گم شد؟
و آهوان طراوت
در گردنه‌ها
متواری ‌شدند؟

قصه‌‌های گلدان‌ها را
در کدام گوشه‌ی باغ
خاک کردند؟

سال‌هاست که ذهن شب‌
از پچ‌پچه‌ی شادمان شمعدانی‌‌ها
خالی است

صدیق قطبی / 28 دی‌ماه 95

@sedigh_63
بندگان من
از دین، بهانه‌ای برای جنگ و ستیز نسازید، دستمایه‌ای برای صلح و آشتی فراهم کنید. دنیایتان خسته از نامردمی و برادرکشی است. نهال دین از تابش مهر و دوستی می بالد و میوه‌های شیرین می دهد. درخت سبز را با خون نخشکانید.

بندگان من
اگر می‌خواستم می‌توانستم همگان را به زور و اجبار، مؤمن کنم، اما چنین نخواستم و پیامبرانم نیز تنها منادی و چاووش‌خوان راه منند، پس شما نیز به هیچ‌روشی در پی اکراه بر نیایید. مگر نه این است که اساس ایمان، محبت من است؟ چگونه با فشار و اکراه، بذر محبت خواهید افشاند؟ آنچه از شما می‌خواهم محبتی از سرِ رغبت است و عشق و اکراه را به هم راهی نیست.

بندگان من
مبادا از عدالت و انصاف فاصله بگیرید و به بهانه‌ی دفاع از من، با مخالفان و دشمنان‌تان بی‌انصافی کنید. مبادا غیرت و حمیت دینی‌تان سبب شود با توسل به روش‌های مغایر عدل و انصاف، رقبایتان را از صحنه بیرون کنید و دشمنان را از پای در آورید.

بندگان من
دنیا، دار مکافات نیست، محل آزمون و ابتلا است. من در این جهان، به همگان، فارغ از ایمان و کفر، عطا می‌کنم و روزی می‌بخشم، شما نیز در داد و دهش‌ها، در محروم کردن و بهره‌مند ساختن، به دین و ایمان انسان‌ها توجهی نکنید. بر همگان ببارید و بر دوست و دشمن بتابید و بهاری کنید.

بندگان من
تا فرصتی برای زندگی باقی است، از آدمی نومید نمی‌شوم و آغوش همیشه‌ام به سوی همگی گشوده است، پس شما نیز که بندگان منید، هرگز خطاکاران و منکران را از آغوش مهرتان باز ندارید.

بندگان من
این منم که در جای حق نشسته‌ام و با علم به سرایر آدمیان و آنچه بر آنها رفته است می‌توانم قضاوت کنم. رسالت شما شتافتن به نیکی‌هاست و کردار نیک و تصفیه دل و آبادی دنیا. به حدود بندگی خود آگاه باشید و یکدیگر را قضاوت نکنید.

بندگان من
من از شما دلی سرشار از مهر و پیراسته از کدورت و تیرگی می‌خواهم. قلبی آراسته و مصفا می‌خواهم که جمال مرا آینگی کند. بیراهه نروید و خود را در پای ظاهر و قالب، تباه نکنید. با کلمات به سراغ من نیایید، با چراغ دل، مرا جستجو کنید.

بندگان من
خانه‌ی من دل‌های آدمیان است، پس دلها را نخراشید. خراشی که به آینه‌ی جان هم می‌زنید سیمای مرا ناصاف می‌کند. به دل‌ها حرمت بگزارید و آینه‌ها را قدر بدانید.

بندگان من
من هر بار در لبخند معصومانه‌ی گل‌ها به دیدارتان می‌آیم و شما در سودای بحث و جدل‌های بی‌‌پایان، از من چشم می‌پوشید. من هر بار، با آوازهای بی‌کلام نوزادان در گوش‌تان زمزمه می‌کنم و شما در هوس مبارزات نافرجام، از من می‌گریزید. من در گریه‌های محزون بی‌نوایان و ستمدیدگان به سر وقت‌تان می‌آیم، و شما مرا در نمی‌یابید.

بندگان من
چشم‌هایتان را شستشو دهید، گوش‌هایتان را شنواتر و دل‌هاتان را گیراتر کنید. حیاط روح‌تان را آب‌پاشی کنید و نغمه‌های مرا که از هر کران شما را صلا می‌زنند دریابید. آینه‌‌هایتان را از تراکم غبارهای غفلت و خودپرستی بپیرایید تا دریابید که من با لبخندهایی که بر چهره‌ی هم می‌نشانید به چشم‌هایتان خواهم آمد.

بندگان من
از بارویِ دشمنی، به آستان من نخواهید رسید و از بذر جنگ، خوشه‌ی‌ ایمان درو نخواهید کرد.
شبیه‌ترین چیز به من، محبت است و شبیه‌ترین چیز به محبت، لبخند.

@sedigh_63
دبستانی بودم که کتاب‌های فارسی خواهر و برادر دبیرستانی‌ام را ورق می‌زدم و می‌خواندم و اغلب می‌رفتم سراغ شعر رستم و سهراب. می‌خواندم و اشکی می‌شدم. انگار از اینکه می‌توانم گریه کنم با آن بیت‌ها، حس شایستگی پیدا می‌کردم. نوعی احساس‌پرستی و عاطفه‌گرایی. انگار هر آنچه تراژدی بود، از آن‌رو که عاطفه را به خروش می‌آورد، خواستنی بود.
به ویژه آنجا که سهراب، زخم کاری خورده، بر خاک افتاده و خطاب به رستم، که هنوز نمی‌داند پدر اوست، می‌گوید:

کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
بِبُرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم

به دست کسی کشته شده است که همه عمر گمان می‌کرد حامی و پناه او خواهد شد. به کسی امید بسته که قاتل اوست.
و رستم که نشان خود را بر تن سهراب می‌بیند، ویران می‌شود. در خود می‌شکند. می‌فهمد که در واقع، به مصاف خود رفته است، خود را به خاک افکنده است.

چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی

سهراب تسلی می‌دهد و می‌گوید با تقدیر نباید پنجه در پنجه شد:

بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

فاضل نظری سروده است:

من رستم و سهراب تو، این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

حماسه‌ها و اسطوره‌ها، راویِ ابعاد سوگناک و مقدّر زندگی هستند.

صدیق قطبی

@sedigh_63
اگر از تنها شدن بترسی...


«ممکن است درچشم دیگران کسی شوی اما خودت را از دست می‌دهی، خودت که مهمترین چیز درزندگیت هستی. نیم‌شبی خواهد رسید که به این مطلب پی خواهی بُرد، اما آن‌وقت دیگر کار از کار گذشته است و دستت نمی‌رسد کاری کنی. اصل کار در زندگی این است که خودت را بیابی و منِ خودت رابه دست آوری.»

جملات بالا را در کتابی خواندم که خشایار دیهیمی درباره‌ی سورن کرگور ترجمه کرده است. خوب روشن نبود که سخنان خودِ کرکگور است، یا نویسنده‌ی اثر، استيون كرايتس.
برای کسانی که در برزخ وفاداری به خود و توجه به ردّ و قبول دیگران مانده‌اند، ‌کلام شفابخشی است. از بَر کنند و همه روزه با خود بازگویند. یا قاب بگیرند و هر روز به آن نگاه کنند. اثر دارد. بی‌شک.
ممکن است در چشم دیگران کسی شوی، اما خودت را از دست می‌دهی...
با طلا باید نوشت.

می‌ترسی اگر خودت باشی، اگر به خودت متعهد باشی، تنها شوی و دیگران از تو فاصله بگیرند؛ اما اگر خود اصیل‌ات را نادیده بگیری تا همراهی دیگران را داشته باشی، آنچه رخ می‌دهد زندگی‌ای ناشاد است که از وجود تو نرُسته است؛ زندگی‌ای که بر خود بربَسته‌ای؛ و به تعبیر ابوسعید ابوالخیر: «بر رُسته دگر باشد و بر بَسته دگر»(نفحات‌الانس)
می‌شوی حکایت آن شغال که در خُم رنگریزی افتاده بود و دعویِ طاووسی می‌کَرد. آنچه می‌نُمود از بودش بر نُرسته بود.

«اگر از تنها شدن بترسی
کارهای زیادی انجام می‌دهی
که هیچ کدام از وجود تو نشأت نگرفته است.»
(ریچارد براتیگان)

در رگ‌هایمان تازگی نیست، چرا که از تنها شدن می‌ترسیم و این ترس، ما را از خودِ راستین‌مان دور کرده است. تا بر ترس از تنها ماندن غلبه نکنیم، با خویش غریبه‌ایم. به تعبیر کریستین بوبن:

«لطف و خوشی همیشه به بهایی گزاف به دست می‌آید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. شادیِ بی‌نهایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، بدون شجاعتی به همان اندازه بی‌نهایت میسر نیست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»(فراتر از بودن، ترجمه مهوش قویمی)

📝صدیق قطبی

@sedigh_63
بازی زندگی، بدون تمرین قبلی

یکی از جهات غصه‌ناک زندگی این است که ما همیشه در «ابرهایی از جنس ندانستن» پرواز می‌کنیم. نه می‌توانیم ملال و بی‌ذوقی توقف و ایستایی را برتابیم و نه جاده آن‌چنان پیدا است که بتوانی به راحتی پایت را روی پدال گاز بگذاری.
به تعبیر حافظ «منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید» و یا «این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟».
به این می‌ماند که در جاده‌ای ناآشنا رانندگی کنید. بی‌تجربه‌ی قبلی. معلوم نیست تا چه میزان تصمیمات درست می‌گیرید، چرا که با همه چیز برای نخستین بار است که رو در رو می‌شوید.
حال ما بی‌شباهت به نابینایانی نیست که تنها از سرِ حدس و گمان، عصازنان پیش می‌روند و طبیعتاً چراغ‌ها را می‌شکنند:

ما که کورانه عصاها می‌زنیم
لاجرم قندیل‌ها را بشکنیم
ما چو کرّان ناشنیده یک خطاب
هرزه‌گویان از قیاس خود جواب
(مثنوی: دفتر دوم)

البته عارفان به خوش‌باوری گمان می‌کردند که تنها حس ظاهر، گمان‌اندیش است و دریافت‌ها و رهیافت‌هایش را اعتباری نیست. همان داستان مکرّر هندیان و شناسایی فیل در خانه‌ای تاریک که یکی ناودانش خواند و دیگری بادبزدن و آن دگر تخت، و بعد نتیجه بگیرد که:
در کف هر کس اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همه‌ی او دست‌رس
(مثنوی: دفتر سوم)

اما حس باطن هم اگر آنچنان هویداساز و حجاب‌افکن است، پس اینهمه اختلاف تعبیر و چشم‌اندازهای مختلف و توصیه‌های ناهمسو در میان اهل عرفان و معنا از کجا ناشی می‌شود؟ اگر تجارب عرفانی و شهودی، حقیقت را آشکار می‌کند، پس راز اینهمه حیرت و سرگشتگی که در مضامین عارفان موج می‌زند چیست؟
به نظر می‌رسد یا باید سبکبار در ساحل‌ها نشست و قدم در دریاهای زندگی نگذاشت، یا اگر قدم به دریا نهادی، از شب‌های تاریک و بیم امواج و گرداب‌های هایل، گزیری نخواهی داشت.
زندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماست، آری؛ اما صحنه‌ای که قبل از اجرا در آن، تمرینی نداشته‌ای.
انتخاب‌های کوچک، آثار سهمناک به دنبال می‌آورند و دست‌هایت در جا به جا کردن مُهره‌ها، اطمینانی ندارند:
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
(حافظ)

این «مجال بی‌رحمانه اندک» چنانکه احمد شاملو می‌گفت، امکان و فرصت بایسته‌ای در اختیارت نمی‌نهد تا به سنجیدگی انتخاب کنی، انگیزه‌ای برای مرگ بیابی و یا پیش از دوست داشتن از خود بپرسی: چرا دوست می‌داری؟

«مرگ را پروای ِآن نیست
که به انگیزه‌ای اندیشد

زندگی را فرصتی آن قَدَر نیست
که در آیینه به قدمتِ خویش بنگرد
یا از لبخند و اشک
یکی را سنجیده گزین کند.

عشق را مجالی نیست
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت می‌دارد»

میلان کوندرا در همین رابطه می‌نویسد:
«شک و تردید امری کاملاً طبیعی است: آدمی هرگز از آنچه باید بخواهد، آگاهی ندارد، زیرا زندگی یکبار بیش نیست و نمی‌توان آنرا با زندگی‌های گذشته مقایسه کرد و یا در آینده تصحیح نمود....
هیچ وسیله‌ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه‌ای امکان‌پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می‌کنیم. مانند هنر پیشه‌ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می‌توان قائل شد؟ این است که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه‌سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.
هر دانش‌آموز برای اثبات درستی یک فرضیه‌ی علمی فیزیک، می‌تواند دست به آزمایش زند، اما بشر چونکه فقط یکبار زندگی می‌کند- هیچ امکان به اثبات رساندن فرضیه‌ای را از طریق تجربه‌ی شخصی خویش ندارد، بطوری‌که هرگز نخواهد فهمید که پیروی از احساسات کار درست یا نادرستی بوده است.»(بار هستی، میلان کوندرا، ترجمه‌ی ‌پرویز همایون‌فر، نشر گفتار)

رومن گاری گفته است:
«آدمی زندگی را کمتر تجربه می‌کند تا زندگی آدم را. حس من هم این است که زندگی‌ام مرا تجربه کرده؛ گویا بیش‌تر بازیچه‌ی زندگی بوده‌ام تا اینکه انتخابش کرده باشم. به علاوه، هر چه مشهورتر باشی،‌ زندگی بیشتر به بازی‌ات می‌گیرد.»(گذار روزگار، رومن گاری، ترجمه سمیه نوروزی، ‌نشر ماهی)

ما زندگی را تجربه می‌کنیم، اما برای انتخاب‌های درست‌تر در کدام زندگی دیگر؟ شاید چنان که سید علی صالحی می‌گفت:

«همه‌ی ما
فقط حسرت بی‌پایان یک اتفاق ساده‌ایم
که جهان را، بی‌جهت، یک جور عجیبی
جدی گرفته‌ایم.»

7 اردیبهشت 95- صدیق قطبی

@sedigh_63
مرگ‌‌آگاهی و شفقت

{ای یودیستارا، شگرفترین چیز در دنیا چیست؟
یودیستارا پاسخ داد:
شگرفترین چیز در دنیا این است که در اطراف ما مردم در حال مرگند و ما درک نمیکنیم که مرگ شامل حال ما هم خواهد شد.}[از کتاب ماهاباراتا]

یکی از عواملی که سبب می‌شود نگاهی شفقت‌آمیز به دیگران پیدا کنیم، آگاهی از میرایی و مرگ آنهاست. وقتی تصور می‌کنیم حتی آنکه اینهمه از او گریزانیم، روزی در نهایت درماندگی و استیصال، مغلوب مرگ می‌شود و در برابر سرنوشت محتوم زوال، ناتوان و ضعیف است، برای او دل می‌سوزانیم.
این موجود، همین که مرا سخت آزرده است، روزی یا شبی، در نهایت عجز، خواهد مُرد و از صحنه‌ی روزگار محو می‌شود. او نیز، چون من، چشنده‌ی دردناکی مرگ خواهد بود. او نیز روزی در بستر مرگ، با هراس و دلهره‌ی جان‌کَندن، رو در رو می‌شود. چهره‌ی پُردرد و حسرت و چشمان نگران او را هنگامه‌ی احتضار تصور می‌کنیم و احساس رقت‌آمیزی پیدا می‌کنیم.
به موجودی که در ناگزیری مرگ، هم‌سرنوشت من است و داغ فنا بر پیشانی دارد، شایسته است به دیده‌ی شفقت نگریست.

«سر انجام که در می‌یابیم می‌میریم و همه‌ی موجودات ذی‌شعور نیز می‌میرند، احساس سوزان و کمابیش دلشکنی از آسیب‌پذیری و ارزشمندی هر دَم و موجود به ما دست می‌دهد و از همین جا شفقت ژرف، زلال و بی‌نهایتی نسبت به همه‌ی موجودات زندگی در ما رشد می‌کند.»
(سوگیال رینپوچه؛ کتاب تبتی زیستن و مردن؛ به نقل از: خیره به خورشید، اروین یالوم)

«این نومیدی تلخ که زاده‌ی این آگاهی است که همان‌سان که پیش از به دنیا آمدن وجود نداشتی، پس از دنیا رفتن هم فنا خواهی پذیرفت؛ در دلت شفقت یعنی عشق به همه‌ی همنوعان و برادرانی که در این جهان خاکی داری، به این سایه‌های ناشاد که یک‌یک از صندوق عدم فرا می‌آیند و به صندوق عدم فرو می‌روند، به این جرقه‌های آگاهی که لحظه‌ای در ظلمت جاودانه‌ی بیکرانه می‌درخشند، پیدا خواهی کرد. و این احساس شفقت را که به سایر انسان‌ها، به همنوعانت داری، ابتدا به کسانی پیدا می‌کنی که به تو نزدیکت‌ترند. یعنی کسانی که با آنها زندگی می‌کنی؛ و سپس شفقتی شامل و کامل می‌شود و به همه‌ی موجودات زنده و شاید موجوداتی که حیات ندارند و فقط وجود دارند، گسترش می‌یابد. آن ستاره‌ی دور، که شبها در دل آسمان می‌درخشد، روزی خاموش و خاکستر خواهد شد و نخواهد درخشید و نخواهد وجود داشت. همه‌ی آسمان پرستاره چنین سرنوشتی خواهد داشت. چه آسمان بیچاره‌ای!»
(درد جاودانگی، میگل د اونامونو؛ ترجمه‌‌‌ی بهاء الدین خرمشاهی)

آنان‌که از بیماری مشابهی رنج می‌برند و در سالن انتظار ویزیت پزشک هستند، کم‌وبیش احساس شفقت‌آمیز و همدردانه‌ای به هم دارند.
ما همه می‌میریم، پس کمی با هم مهربان‌تر باشیم.

صدیق قطبی

@sedigh_63
گوسفندان محترم‌اند. چرا هر کجا بد می‌شویم، از آنها مایه می‌گذاریم؟

«باید به حیوانات‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، به خاطر بی‌گناهی افسانه‌‌‌ای‌‌‌‌‌‌شان و به خاطر معرفت رضایتمندانه‌‌‌ای که در بخشیدن نرمای نگاه مضطرب خود به ما دارند- بی‌آن که هرگز محکوم‌‌‌‌‌مان کنند- ملاطفت روا داریم‌‌‌‌‌‌‌‌‌.»(زندگی از نو، کریستین بوبن، ترجمه ساسان تبسمی)

این چه نخوت و تکبری است که ما آدم‌ها گرفتارش شده‌ایم. کجا گفته‌اند اشرف مخلوفات هستیم؟ ما با همه‌ی هستی، هم‌پیکریم. هر جانداری ابعاد درخشانِ شیوه‌آموزی دارد که باید قدر دانست و تعظیم کرد. از سگ‌ها هوشیاری و وفا بیاموزیم. از الاغ‌ها هنر سازگاری، تأنی و خرسند بودن و هوشی که در چشم‌هایشان موج می‌زند. به گوسفندها حسودی کنیم. به نگاه نرمشان. ما خویشاوند گوسفندها هستیم. آنها برادران و خواهران ما هستند. آنها از ما نجیب‌ترند و احتمالاً از ما آگاه‌تر. مُرادم از آگاهی، احساس پیوستگی با هستی است. چیزی فراتر از ذهن. هنر شناور شدن. چشم‌های گوسفندها را نگاه کنید. از ما روشن‌تر نیست؟

صدیق قطبی

@sedigh_63
‍ (http://axnegar.fahares.com/axnegar/Ctv0PFXupTmULD/3017404.jpg)

پسرکم، بابا شاید دیگه برنگرده. شاید که نه، یعنی دیگه بر نمی‌گرده. تو رو خیلی دوست داشت می‌دونی؟ گاهی شاید زیاد به زبون نمی‌آورد، اما من نگاه باباتو بیشتر از تو می‌شناختم. وقتی حرف می‌زدی و یا مشغول بازی بودی، تو حواست نبود، اما من می‌دیدم که چشمهای بابات از عشق،‌ شعله‌ور بود.

پسرکم، بابا شاید دیگه بر نگرده. شاید که نه، بر نمی‌گرده کلاً. تو رو خیلی دوست داشت ولی. قول میدی فراموش نکنی این حقیقت رو؟ می‌دونی این حقیقت که اون تو رو نه با دستها یا لب‌ها یا حرف‌هاش، بلکه از اون تهِ تهِ تهِ دلش، دوست داشت، برات از هر حقیقتی تو زندگی، روشنی‌بخش‌تره؟
پسرکم، بابات آتش‌نشان بود. شغلش این بود آتیشا رو خاموش کنه. مردمو نجات بده. بچه‌هایی مثل تو رو. که درست دلشون به رنگِ توئه و چشمهاشون به درخشش تو. اون رفت. به خاطر تو، که تکثیر شده بودی تو همه‌ی کودکان. به خاطر انسان، به خاطر انسان‌ها.

پسرکم، بابا شاید امشب نیاد. یعنی نه امشب، احتمالا شب‌های دیگه هم نیاد. ولی دوسِت داشت و حدس می‌زنم یه چیزی تو دوست داشتنش بود که تعبیرش سخته. یه چیزی از جنس ابدیت. می‌دونی ابدیت چیه؟
پسرکم، بابا همیشه دوستت داشت. می‌دونی این از هر حقیقتی برای زندگی تو، مهمتره؟

پسرکم، امشب، شاید، بر نگرده بابا. شاید که نه...


صدیق قطبی

@sedigh_63
شعله‌ها که به خواب رفتند
بر می‌گردی
تا خواب مرا ببوسی

بر می‌گردی
و سایه‌های شب
پا به فرار می‌گذارند

آتش که نشست
تو بر می‌گردی.
خواب دیده‌ام پدر

صدیق قطبی
جزیره

(۱)

کشتی که غرق می‌شود به جزیره پناه می‌برد. غریب و تنهاست. امیدش را از هر نجات‌دهنده‌ای بُریده است. می‌داند که هرگز کسی به این جزیره‌ی متروک سر نخواهد زد و تنهایی تقدیر اوست. با این حال، دلیرانه به سرنوشت خود آری می‌گوید.

صبح‌ها نگاهی به آسمان می‌اندازد تا تابش آفتاب دلش را گرم ‌کند، آنوقت به انجام امور روزمرّه و فراهم آوردن غذا و امکانات زندگی سرگرم می‌شود.

صدایی نخواهد بود و او بیهوده دلش را خوش نخواهد کرد. بهتر است امید از هر چیز و هر کسی بیرون از این جزیره ببُرَد و تمام سعی خود را به زیستنی کم‌رنج‌تر در این جزیره معطوف کند. نباید گرفتار خوش‌خیالی و آرزواندیشی شود. صدایی در کار نیست. جز تنهایی هولناک دریا و ضجه‌های موج، صدایی در کار نیست. صدف‌ها هم از فرط بی‌خبری است که ساکتند. البته مهربان و دلسوز با درخت‌ها و لاک‌پشت‌ها حرف می‌زند و با ساکنان جزیره، رفتاری قرین مهر و مدارا دارد.‌ به آسمان نگاه می‌کند.
ماه در چشم او زیباست. زیباست و بیهوده.


(۲)

کشتی که غرق می‌شود به کمک چوب‌پاره‌ها خودش را به جزیره‌ی نزدیک می‌رساند. جز خودش هیچ کس اینجا نیست. در کنار امور روزانه و یافتن غذا و ساختن سرپناه و کشف جزیره، گوشه‌‌ی چشمی هم به دریا دارد. نمی‌داند که آیا کسی روزی به آنجا می‌آید و او را از این غربت و وانهادگی می‌رهاند یا نه. اما هر چه هست، حتی در دل‌مشغولی‌های روزمره، گوش به زنگ صداهاست. زخمه‌ی خفیفی کافی است تا سیم‌های دلش را به صدا درآرد. هوشیار است و گوش به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست؟ مبادا کشتی‌ای از آن حوالی بگذرد و او بی‌خبر باشد.

شب‌ها نزدیک دریا می‌رود و تا چشم کار می‌کند، به افق‌ها نگاه می‌کند. امید دردمندی دارد. گاهی برای تسلای دل خود آواز می‌خواند. شاید هنوز امید دارد کسی صدایش را خواهید شنید. یقینی در کار نیست، اما صدا زدن تسلاست. صدا زدن در شعله‌ی خُرد ایمانش می‌دمد.

خیال‌ می‌پرورد. موج‌هایی که از دور می‌آیند، چشم‌هایش را شاعر می‌کنند. صدفی را از ساحل بر می‌دارد، در اشتیاق خبری روشن، به آواهای ساکت او گوش می‌سپارد. به آسمان نگاه می‌کند. ماه در چشم او عاشق است.

صدیق قطبی

@sedigh_63
بر قراری یا بی‌قرار؟ قرارت بر بی‌قراری است یا بی‌قرارِ قراری؟
نظامی می‌گفت: «به عشق اندر صبوری خام‌کاری است / بنای عاشقی بر بی‌قراری است»، بعدها مولانا گفت: «جمله‌ی بی‌‌قراری‌ات از طلب قرار توست / طالب ِ بی‌قرار شو تا که قرار آیدت» و اخیراً شفیعی کدکنی «در جست‌وجوی قارّه‌ی بی‌قرار عشق» گفته: «من و دریا نیاساییم هرگز / قرار کارِ ما بر بی‌‌قراری است». حال چه کنیم، قرارمان همان بی‌قراری‌باشد؟ طالب قرار نباشیم، تا قرار بیابیم؟ رها کنیم، تا به دست بیاوریم؟ ما تنها مالک چیزهایی هستیم که رهایشان کرده‌ایم؟
آری... آری... آری...
هزار بار، آری

صدیق قطبی

@sedigh_63
می‌گفت «باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی»، می‌گفت برای بیگانه کار مکن و «کیست بیگانه؟ تنِ خاکی تو / کز برای اوست غمناکی تو». چه باید کرد؟ می‌شود جسم را نفی کرد و پس زد؟ یا راه این است که به اکسیری، مس جسم را طلای جان کنیم، جسم را هم به رنگ جان در آوریم. آن وقت جملگی جان شده‌ایم: «هر جسم را جان می‌کند، جان را خدادان می‌کند» و «گفت با جسم آیتی تا جان شد او / گفت با خورشید تا رخشان شد او». راه این است که پذیرای بارش لطف باشیم. لطف لطیف حق که بر ما بتابد، جسم را چون جان می‌کند: «از لطف تو چون جان شدم، وز خویشتن پنهان شدم.»
آن وقت، قلمروی جسم، به اقلیم جان، ملحق می‌شود.

صدیق قطبی

@sedigh_63