عقل آبی | صدّیق قطبی
11.1K subscribers
1.75K photos
623 videos
40 files
750 links
یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Download Telegram
حضور ملایم زندگی(1)

در انجیل لوقا حکایتی تأمل برانگیز آمده است:
«همچنان که ره می‌سپردند، به روستایی درآمد و زنی به نام مَرتا در خانه‌ی خویش پذیرایش شد. او را خواهری بود به نام مریم که کنار پاهای خداوند نشسته بود و کلام وی را می‌نیوشید. مَرتا که سخت سرگرم خدمت بود، پیش آمد و گفت: «ای خداوند، روا می‌بینی که خواهرم مرا در خدمت تنها گذارد؟ ‌پس او را بگو که مرا یاری کند.» لیک خداوند وی را پاسخ گفت: «ای مَرتا،‌ ای مَرتا، تو بهر بسی چیزها در اندیشه و اضطرابی؛ لیک اندکی لازم است و حتی تنها یکی. مریم بهترین سهم را برگزیده که از او ستانده نخواهد شد.»(انجیل لوقا، باب 10،آیات 38تا 42- عهد جدید، ترجمه‌ی پیروز سیّار)

مسیح که مهمان مریم و مَرتا شده بود، روحیه‌ی مریم را تأیید کرد و سبب اضطراب و تشویش مَرتا را غرق بودن در کثرت‌ها و دست یازیدن به انبوهی از اعمال دانست. مریم در کمال سکوت و بی‌عملی مقابل مسیح نشسته بود و کلام مسیحایی او را می‌نوشید و جان فربه می‌کرد و مَرتا در مشغولیت‌های فراوان، گوهر آرامش و یکدلگی را از دست داده بود. مسیح به مَرتا می‌گوید که راه نجات مستلزم کثرت اعمال و فراوانی مشغولیت‌ها نیست، بلکه " اندکی لازم است و حتی تنها یکی."
این حکایت ژرف معنوی برای وضعیت پرتشویش انسان امروز، بسیار ارزنده است.

ولع سیری‌ناپذیر دانستن و دانستن و روی هم انباشتن معلومات و اطلاعات و اشتیاق اشباع‌ناشدنی دویدن و تکاپو کردن، برکه‌ی روح ما را گِل‌آلود کرده است و شتابی که در دانستن و انجام دادن داریم، بین ما و زلالی آبی‌رنگ آرامش، فرسنگ‌ها فاصله انداخته است.
چنان گرفتار پندار باطل و تصور واهی هستیم که گمان می‌بَریم هر چه بیشتر دست و پا می‌زنیم، به رهایی و ره‌یافتگی نزدیک‌تریم، غافل از اینکه برکه‌ی گِل‌آلود روح ما، تنها در سکوتی صبورانه به زلالی می‌رسد و هرگز با دست و پا زدن‌های بسیار، بر آشفتگی‌ها و تشویش‌ها فایق نخواهیم آمد. لائوتسه می‌گفت: «آیا آن قدر صبر دارید تا گِل های وجودتان ته‌نشین گشته و از دلِ آن زلالی، یک زندگیِ ناب سربرآورد؟»
عالَم کثرت، عالَم پریشانی است و جمعیت خاطر، مرهون عبور از کثرت‌های تشویش‌آور است. رابیندرانات تاگور می‌گفت:
«دلم آرام گیر و
غبار بر میانگیز
جهان را بگذار که راهی به سوی تو بیابد.»
مولانا می‌گفت:
گر برسی به کوی ما، خامُشی است خوی ما
زان که ز گفت‌وگوی ما، گرد و غبار می‌رسد
شمس تبریز می‌گفت: «خاموش باشید، تا راهی یابید که گفت، غبارانگیز است.»
هر چه بیشتر می‌گوییم، بیشتر گرد و غبار ایجاد می‌کنیم و در فضای گرد و غبارگرفته‌ی درون‌، نمی‌توان حضور آرامش را چشم داشت.
شمس تبریزی باور داشت که «گفتن، جان کَندن است و شنیدن، جان پروردن.»

جان و روح ما از سکوت و خاموشی فربهی و تعالی می‌یابد و زیبایی‌های جهان در بی‌عملی و سکوت محض به آدمی پیشکش می‌شود.
آدمیان به ویژه در روزگار ما با «داشته‌ها» یا «کرده‌ها»یشان تعریف می‌شوند و تمنای هر چه بیشتر داشتن و هر چه بیشتر انجام دادن، درون‌شان را انباشته از تشویش می‌کند. حال آنکه در نظر ارباب معنا، قیمت هر انسانی به «بودن» اوست و بودن آدمی در سکوت و آرامش است که توسعه می‌یابد. در بیان این نکته‌ی اساسی، اِوِلین آندرهیل می‌گوید:

«ما عمدتاً زندگی پراکنده و پریشیده‌ی خود را در کار صَرفِ سه فعلِ خواستن، داشتن و انجام دادن به پایان می‌رسانیم. ما، که در ساحت مادّی، سیاسی، اجتماعی، عاطفی، عقلانی- و حتی در ساحت دینی- خواستار و آرزومند می شویم، می‌رباییم و به چنگ می‌گیریم، و در جایی آرام نمی‌گیریم، در بی‌قراری مدام گرفتار آمده‌ایم: غافل از اینکه هیچ‌یک از این افعال هیچ‌گونه اهمیت اساسی‌ای ندارند، مگر تا آنجا که فعل بنیادی «بودن» از آنها فراتر رود و آنها را در بر بگیرد؛ و این بودن گوهر حیات معنوی است، نه خواستن، نه داشتن، و نه انجام دادن.»(حیات معنوی، اوِلین آندرهیل، ترجمه‌ی سیمین صالح)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
حضور ملایم زندگی(2)

جی. بی. پریستلی گفته است: «همه‌ی بدی‌های این جهان نتیجه‌ی جنب و جوش کسانی است که نمی‌دانند چه کسی چه کاری باید بکند. به گمانم، پرکارترین آفریده‌ی جهان هنوز شیطان باشد و بسیار خوب می‌توانم تصور کنم که او تنبلی را محکوم می‌کند و با کم‌ترین اتلافِ وقت از کوره در‌می‌رود. شرط می‌بندم در قلمروِ او کسی اجازه ندارد- حتا در یک بعدازظهر- دست به هیچ کاری نزند. همه‌ی ما برآنیم که جهان آشفته است، اما من هرگز فکر نمی‌کنم که تنبلی به این روزش انداخته است. جهان از خصلت‌های انفعالی بی‌بهره است، نه از خصایلِ فعال؛ در آن همه‌چیز هست، مگر اندکی مهربانی و اندیشه‌ی استوار... اگر برای نمونه در ژوییه‌ی 1914 که برخی از مناطقْ هوای رخوت‌انگیزِ بی‌مانندی داشتند، همه‌ی امپراتورها، ژنرال‌ها و روزنامه‌نگاران یک‌باره به این تمایلِ ژرف تن می‌نهادند که هیچ کاری نکنند، بلکه تنها دوشِ آفتاب بگیرند و سیگار بکشند، بی‌تردید وضعِ همه‌ی ما بسیار بهتر از وضعِ کنونی می‌شد. اما نه، نگره‌ی زندگیِ پرجنب و جوش هنوز شکست‌ناپذیر مانده است. وقت نباید تلف شود، کاری باید انجام داد، همان‌گونه که تا امروز انجام شده است... بهتر بود همه‌ی آنان جایی می‌یافتند و به پشت دراز می‌کشیدند و به آسمان خیره می‌شدند و سلامتِ ذهنی‌شان را به دست می‌آوردند.»(از: درآمدی بر انسان‌شناسی هنر و ادبیات، ترجمه‌ی محمدرضا پورجعفری)

در این دنیای پرشتاب، که از همه سو در معرض بمباران و هجوم بی‌وقفه‌ی اطلاعات، نقش‌ونگارها و جلوه‌گری‌های هوش‌رُبا قرار گرفته‌ایم، خانه‌ی روح‌مان از تراکم و تورم به درد آمده است. از اینهمه حرف، اینهمه خبر، اینهمه چیز جدید و جذاب، به تنگ آمده‌ایم. پُر شده‌ایم. اینهمه‌ی خوراک فلسفی و حِکمی و هنری و اجتماعی، در هم تنیده و آشفته، یکی پس از دیگری و بی‌درنگ و آهستگی، به درون ما سرریز می‌شود و بر دل‌آشوبه‌مان می‌افزاید. هاضمه‌ی‌مان از اینهمه لقمه‌های متنوع و رنگین ملول شده است. رودل کرده‌ایم. اینهمه خوراک که با این انبهی و شتاب، روانه‌ی جان رنجور ما می‌شوند، نه تنها به چابکی و نشاط و سرزندگی ما یاری نمی‌دهند، که خود به چربی زاید و اضافه وزن بَدل شده‌اند.

نیاز به تخلیه داریم. به سوختن چربی‌های زاید. به آهستگی. به فرونشاندن گرد و غبار از خلوت‌گاه دل، آرام کردن برکه‌‌ی گِل‌آلود روح. ساکت کردن همهمه و ولوله‌ی ذهن. روح ما با پُرخوری روی آرامش نمی‌بیند. نیاز به بالاآوردن داریم گاهی. نیاز به سبک شدن و پرستو شدن. حکایت معنوی زیر در خصوص وضعیت مغشوش ما خواندنی است:
«روزی مردی نزد بهاءالدین نقشبند آمد و گفت: من از یک آموزگار به آموزگاری دیگر سفر کرده‌ام و طریقت‌های بسیاری را مطالعه کرده‌ام که همگی به من منافع بسیار رسانده و انواع استفاده‌ها را از آن ها برده‌ام. اینک مایلم به عنوان یکی از مریدان شما پذیرفته شوم تا از آبشخور دانش بیش‌تر بنوشم و خود را بیش از پیش در طریقت و عرفان پیشرفته سازم.
بهاءالدین به جای این که مستقیماً پاسخ دهد، دستور داد تا شام بیاورند. وقتی برنج و خورشت گوشت آورده شد، او بشقاب بشقاب برای این میهمان غذا کشید...
در ابتدا میهمان شاد بود زیرا که بهاء‌الدین با این تعارفات راضی به نظر می‌رسید و هر لقمه‌ای را که او به دهان می‌گذاشت با رضایت نگاه می‌کرد. پس او تا آن جا که می‌توانست خورد...
وقتی که دیگر نتوانست حتی یک دانه برنج دیگر فرودهد و با ناراحتی بسیار به پشتی تکیه داده بود، بهاءالدین به او گفت: وقتی نزد من آمدی، سرشار از آموخته‌های هضم نشده بودی، همان طور که اینک از این همه گوشت و روغن و سبزی و شیرینی و برنج انباشته شده‌ای. تو ناراحت بودی و چون با ناراحتی واقعی معنوی آشنایی نداشتی، این پدیده را همچون گرسنگی برای دانش بیش‌تر تفسیر می‌کردی. عارضه‌ی واقعی تو سوء‌هاضمه بوده است.
حالا اگربه من اجازه بدهی، می‌توانم در قالب کارهایی که به نظر تو مشرف شدن نمی‌آید، به تو بیاموزم که چگونه آنچه را که خورده‌ای هضم کنی و آن را به انرژی- ونه به وزن اضافی- تبدیل کنی.
مرد موافقت کرد. او داستانش را ده‌ها سال بعد، زمانی که خودش یک مرشد بزرگ صوفی به نام خلیل اشرف زاده شده بود، برای دیگران بازگو کرد.(به نقل از: راز: سخنان باگوان اشو راجینش، برگردان محسن خاتمی)

ما سنگین شده‌ایم. سنگین از دانسته‌ها، داشته‌ها، خواسته‌ها و جنب‌وجوش‌ها. سهراب می‌گفت: «بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.» پرندگی و سبکباری روح‌مان زیر بارهای سنگین، تباه شده است. یکی لازم است که بگویدمان:
صفایی ندارد ارسطو شدن
خوشا پر گشودن پرستو شدن

زندگی جای دیگری است. جایی فراسوی کثرت‌های مغشوش و بر کنار از غلغله و همهمه و ولوله، خلوت آبی‌رنگ و ملایم زندگی چشم به راه ماست.
«مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید./ سهراب»


✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
تُخم مرغابی زیر مرغ خانگی! (۱)

دیدار با شمس، مولانا را به جرگه‌ی "دو بار زادگان" درآورد. خود گفته است:

زاده‌ی اولم بشد،‌ زاده‌ی عشقم این نَفَس
من ز خودم زیادتم زانک دوبار زاده‌ام

پای‌کوبی، غزل‌سرایی، دست‌افشانی، سبک‌بالی، سبک‌روحی و بی‌وزنی،‌ ارمغان شمس برای او بود. شمس متانت و وقار پرحشمت او را ربود و کودکان احساس مولانا را گفت: "جای بازی اینجاست."
در دست همیشه مصحفم بود
از عشق گرفته‌ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دوبیتی و ترانه
-
مرد مجاهد بُدم، عاقل و زاهد بُدم
عافیتا همچو مُرغ از چه پریدی بگو
-
زاهد کشوری بُدم، واعظ منبری بُدم
کَرد قضا دلِ مرا عاشق و کف‌زنان تو

احوال غریب و رازورانه‌‌ی شمس و حکایت آن دیدار نخستین که جرقه‌ی آتش‌افروزی بود و خرمن جان مولانا را یکسره شعله‌ور کرد، همیشه اسطوره‌ای پر ابهام و در عین حال شو‌ق‌انگیز باقی می‌ماند.
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت:
صعب‌روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالَمی

اما در این مجال می‌خواهم اشاره‌ای کنم به کودکی شمس و احوال عهد کودکی او از زبان خودش. تأمل در کودکی شمس و نحوه‌ی نگاه و رفتار او با پدرش می‌تواند برای روان‌کاوان دستمایه‌ی تحقیق و تأمل باشد.
شمس می‌گوید در کودکی به ناز تربیت شده است. پدر چنان علاقه‌ای به پسر خردسالش داشت که به گفته‌‌ی شمس، حتی وقتی گربه‌ای ظرفی را می‌شکست، پدر در پیش فرزندش خشم نمی‌‌گرفت، مبادا که خاطر شمس آزرده شود:

«این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین بناز برآوردند. گربه را که بریختی و کاسه شکستی، پدر پیش من نزدی و چیزی نگفتی. بخنده گفتی که باز چه کردی؟ نیکوست، قضایی بود بدان گذشت، اگر نه، این بر تو آمدی یا بر من یا بر مادر؛ و خداوند مرا بزیان برد، بناز برآورد! [یعنی کاری کرد و وضعی پیش آوردکه به زیان من تمام شد.]»

او از همان آغاز خُردسالی، متفاوت بوده است. غریب‌الأحوال و بیگانه‌وار می‌زیسته است. چنان احوال آشفته و درهمی داشته که مدت‌ها غذایی نمی‌خورده و سخنی نمی‌گفته و پدر نازک‌طبعش که خاطر او را بسیار می‌خواسته،‌ با دیدن احوال او رنجیده و دل‌آزرده می‌شده است. از زبان خودش بشنویم:

«این سخن بود که به خردگی [کم‌سالی و نوجوانی] اشتهای مرا برده بود. سه چهار روز می‌گذرد چیزی نمی‌خورم، نه از سخن خلق بلکه از سخن حق بیچون و بی‌چگون. پدر می‌گفت: وای ور پسر من، گفت که چیزی نمی‌خورم. گفتم: آخر ضعیف نمی‌شوم. قوتم چنان که اگر بخواهی چون مرغ از روزن بیرون بپرم. هر چهار روز اندکی نعاس [چُرت] غالب شدی، یک دم، و رفت. لقمه فرو نمی‌رفت.
_ ترا چه شد؟
_ مرا هیچ نشد. دیوانه‌ام؟ کسی را جامه دریدم؟ در تو افتادم؟ جامه‌ی تو دریدم؟
_ چیزی نمی‌خوری؟
_ امروز؟ پس فردا؟ روز دیگر؟
هم شهری چه باشد؟ پدر من از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم ازو می‌رمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن می‌گفت، پنداشتم که مرا می‌زند، از خانه بیرون می‌کند. می‌گفتم: اگر معنی من از معنی او زائید، پس بایستی که این نتیجه‌ی آن بودی. بدان انس یافتی و مکمل شدی. خایه‌ی بط زیر مرغ خانگی؟! آبش از چشم روان شدی!»

شمس می‌گفت با آنهمه مهر و لطف پدر، با او انس نمی‌گرفتم، از او می‌رمیدم و احساس ناهمجنسی می‌کردم. پدر را می‌گفتم: «خایه‌ی بط زیر مرغ خانگی» یعنی تخم مرغابی را زیر مُرغ خانگی نهاده‌اند. می‌گفت نسبت من و تو چنین است. من اهل دل به دریا زدن‌هایم و تو نهایتاً تا لب‌ جوی بتوانی با من همراهی کنی. و این سخن شمس،‌ قلب نازک پدر را به درد می‌آورد و چشمانش را اشک‌بار. این عبارت شمس را بخوانید:

«از عهدِ خُردگی این داعی [دعاگو] را واقعه‌ای عجب افتاده بود، کس از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی؛ می‌گفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمی‌دانم چه روش داری، تربیتِ ریاضت هم نیست؛ و فلان نیست... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با منی چنانی که خایه‌ی بط [تخم مرغابی] را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط بچگان کلان تَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب لبِ جو می‌رود، امکانِ در آمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه، برو برِ مرغان خانگی.»

@sedigh_63
تُخم مرغابی زیر مرغ خانگی! (۲)

در نظرِ نخست،‌ این شیوه، زمختی و زبری صریح و گزنده‌ای دارد. اما برای شمس مایه‌ی حفظ تفرد بود و او را مَردی خودساخته و خودرُسته می‌کرد. سرشت و کهن الگوی خود را در می‌یافت و می‌کوشید که آنچه واقعاً هست را محقق کند. آنچنان که نیچه می‌‌گفت: «آن بشو که هستی!»

صراحت لهجه و صداقت بی‌رحمانه‌ی شمس، آدم را متأثر می‌کند. جدا کردن خط سیر خود از پدری که اینهمه نازش را می‌خرید، کار آسانی نیست. او باید راه خود را می‌رفت. دریا می‌دید که مرکب او شده و وطن و حال او. به جای اینکه از سفر دریایی صرف نظر کند و در مجاورت پدر، آرام و قرار را برگزیند،‌ انتخاب خود را دلیرانه در پیش گرفت. تعهد او به خویشتن، مهم‌تر از تعهدش به دلجویی از پدر و کسب رضایت او بود. او باید به خویشتن خویش متعهد می‌ماند. به نغمه‌ای که او -و تنها او- می‌توانست در هستی بیافریند و به هیچ روی نباید ملاحظات احساسی‌گروانه مانعش می‌شد:
«اکنون ای پدر! من دریا می بینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه، برو برِ مرغان خانگی.»

شمس البته اذعان می‌کند که پدرش مردی رقیق‌القلب و نازک‌دل بود که با شنیدن چند سخن اشکش جاری می‌شد، اما «عاشق» نبود و از دلیری‌ها و دریاجویی‌های عاشقانه برکنار بود و همین بود که راه شمس را از پدرش جدا می‌کرد. قضاوت و ارزیابی شمس در باب پدرش منصفانه و پردقت است:
«نیک مرد بود و کرمی داشت. دو سخن گفتی، آبش از محاسن فرو آمدی، الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر.»
شاید زبان حال شمس در برابر پدر،‌ همان شعر روزهای پایانی حیات مولانا است:
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترکِ ره بلا کن

راه سلامتی که مولانا از آن سخن می‌گوید،‌ راه «زُهد و پرهیز و کناره‌جُستن» است. جای دیگر می‌گوید:
گفتا کجاست ایمن؟ گفتم که زهد و تقوا
گفتا که: زُهد چه بود؟ گفتم: ره سلامت
گفتا کجاست آفت؟ گفتم به کوی عشقت
گفتا که چونی آنجا؟ گفتم: در استقامت

پدر شمس، مَرد دریاها نبود. او را همان بس بود که در کناره‌ی دریا بایستد و تماشا کند. مُرغ خانگی بود. اما مُرغابی روح شمس، هوای دریا در سر داشت. پس غریب نبود که می‌گفت: «خایه‌ی بط زیر مُرغ خانگی.»
شمس مُرغابی بود. مرغابی آب‌های متلاطم.

کمال خجندی گفته است:
مگو که ارباب دل رفتند و شهر عشق خالی شد
جهان پر شمس تبریز است کو مردی چو مولانا؟

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
شوق زندگی

«معنای زندگی فوری و فوتی‌ترین مسأله است.»(آلبر‌کامو)

«شما [پاسخ‌گویی به] پرسشی سهمگین را بر عهده‌ام می‌گذارید: معنا یا غایت زندگی چیست؟ به نظرم می‌رسد این تنها پرسشی باشد که ارزش پرسیدن دارد و شاید تنها پرسشی است که شخص نباید برای پاسخ‌دادن به آن زمان بسیار زیادی صرف کند!»(دیوید اسمال)

شوق زندگی است که معنا می‌بخشد؛ معنای زندگی، شوق‌‌انگیز نیست.

جوش معنا را نزنیم، به گیراندن آتش شوق بیندیشیم. بازیابی اشتیاقی که در خُردسالی به زندگی داشتیم و هنوز از خارهای پرسش، زخمی نبود،‌ چاره‌ی کار است. اشتیاقی طبیعی و رها از چندوچون‌های ذهنی به نفسِ زیستن. دوست داشتن زندگی، از آن رو که زندگی است و نه به این خاطر که مقدمه‌ای است برای تحصیل چیزی دیگر.
بازیابی چنان شوقی با پرسیدن به دست نمی‌آید. شست‌و‌شو می‌خواهد و هواهای تازه‌ای که در ریه‌های روح، جاری شوند.

«آدم باید پیش از آن که به معنای زندگی عشق بورزد به خود زندگی عشق بورزد. این حرف داستایوفسکی است. بله، و وقتی عشق به زندگی می‌میرد، هیچ معنایی دلمان را تسلا نمی‌دهد.»(یادداشت‌های آلبر کامو، ترجمه خشایار دیهیمی، جلد دوم)

«موفق شدن در زندگی چه چیزی به غیر از این می‌تواند باشد، به غیر از این یکدندگی دوران کودکی، این وفاداری بی‌غل و غش: این که هرگز فراتر از آن چیزی که در این روز، در این ساعت، خشنودتان می‌سازد، نروید.»(بخش گمشده، کریستین بوبن، ترجمه فرزانه مهری)

«از من مقاله‌ای برای نشریه‌ی خود خواسته‌اید. مقاله‌ای یا حداقل چندجمله‌ای. جملاتی که با این پرسش هدایت شوند: "چه چیز به زندگی شما معنا می‌دهد؟‌"‌‌‌‌...
در نامه‌ی شما کلمه‌ای، این کلمه‌ی معنا، مرا اذیّت می‌کند. اجازه بدهید آن را پاک کنم. ببینید پرسش شما در این صورت چه ضرباهنگ خوبی پیدا می‌کند، ضرباهنگی هواگونه، فرّار: «چه چیزی به شما زندگی می‌بخشد؟» این‌بار پاسخ راحت‌تر است: همه چیز. هر آنچه من نیست و مرا روشن می‌کند. تمام آن چیزهایی که نمی‌دانم و منتظرشان هستم... انتظار هیچ‌چیز را غیر از آنچه غیرمنتظره است نکشیدن. این دانش من از دوردست می‌آید. دانشی که دانش نیست، بلکه یک اعتماد است، زمزمه است و ترانه. این دانش را از تنها استادی که داشته‌ام فراگرفته‌ام: از یک درخت. از تمامی درختان در شبِ ذوق‌زده. آن‌طور که آن‌ها هر لحظه را طالعی سعد می‌انگارند، خود به من آموزش می‌دهد. تلخی باران، جنون خورشید، همه چیز آن‌ها را سیراب می‌کند. دغدغه‌ای ندارند و خصوصاً دغدغه‌ی معنا را. با انتظاری نورانی و لرزان، انتظار می‌کشند. تا بی‌نهایت‌‌‌‌.»(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمه‌ی مهتاب بلوکی)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
مرجع ضمیر زندگی

«جمله‌های ساده‌ی نسیم و آب و جویبار
فعل لازم نفس کشیدن گیاه
اسم جامد ستاره، سنگ
اشتقاق برگ از درخت
و آنچه زین قِبَل سؤال‌هاست؛
در بر ادیبِ دهر و مکتب حقایقش
بیش و کم شنیده‌ایم و خوانده‌ایم
نکته‌هایی آشناست.
لیک هیچ کس به ما نگفت
مرجع ضمیر زندگی کجاست؟»
(شفیعی کدکنی)

شاید هیچ لازم نباشد از مرجع ضمیر زندگی آگاه شویم. کار ما آنچنان که سهراب می‌گفت شناسایی راز زندگی نیست، بلکه شناوری در افسون زندگی است: «کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم». تمنای ره‌جستن به راز زندگی نه تنها پاسخی مناسب نخواهد یافت، بلکه شیرینی و شکوهِ شناوری و افسون‌زدگی را نیز از ما خواهد ستاند.
شاعری اسپانیایی(joaquien maria bartrina) گوید ساده مردی قطعه‌یی الماس داشت روشن و درخشان- به پاکی و صفای اشک ستارگان. اما ساده مرد هوس کرد آنرا تجزیه کند و ذات و ماهیتش را بشناسد. رفت و علم شیمی آموخت و حاصل کارش آن شد که الماس درخشان پربها را در پایان تجربه پاره‌یی زغال یافت- زغال خالص: نه مگر الماس جز کربن خالص چیزی نیست؟... شاعر اسپانیایی وقتی این داستان را نقل کرد گفت: اگر می‌خواهی خوشباشی تجزیه مکن، پسرجان، تجزیه مکن.(1)
حافظ شیراز به ما توصیه می‌کند کمتر جویای «راز دهر» باشیم و از زیبایی‌ها و جاذبه‌های زندگی حرف بزنیم:
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
به نظر می‌رسد وقتی کسی از معنای زندگی سؤال می‌پرسد، پیوند خویش را با زندگی از دست داده است. همین که نفسِ زندگی و زیستن، جاذبه و دلرُبایی خود را برای فرد از دست دهد، دیگر هیچ پاسخ ساده و یا پیچیده‌ای نخواهد توانست او را به زندگی متصل کند.
ویتگنشتاین می‌گفت:‌ «راه حل مسئله‌ی زندگی را در ناپدید شدن این مسئله می‌یابیم. راه حل مسئله‌ای که در زندگی می‌بینی، گونه‌ای زندگی کردن است که امر مسئله‌آمیز را ناپدید می‌سازد. اینکه زندگی مسئله‌دار است بدان معنا است که زندگی تو متناسب با فرم زندگی نیست. باید زندگی را تغییر بدهی، و اگر زندگی‌ات با فرم زندگی متناسب شود، امر مسئله‌دار ناپدید می‌شود.»(2)
بی‌معنایی نیازمند درمان شدن است و نه پاسخ‌گفتن. درمان شدن به این معنا که در ذهن و ضمیر فرد چنان تبدل‌ها و دگردیسی‌ها رخ دهد که حتی اگر زندگی را تماماً تهی و عاری از معنا بیابد، همچنان به آن متعهد و وفادار بماند. درمان بی‌معنایی، تعهد به زندگی است. فروغ فرخزاد می‌گفت:
«مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است.»
گویی وقتی روحیه‌ی سالم داشته باشیم، آویزهای بسیاری می‌توانند ما را به زندگی متعهد و در آن شناور کنند. تنها راه‌چاره‌ی معضل بی‌معنایی، شناوری در برکه‌ی زندگی و آمیختگی با کیان آن است. پیوند با فرآیند زندگی فارغ و بی‌اعتنا به مقصد و مقصود و راز نهفته در آن. التذاذ از مسیر و گام‌نهادن و سرخوش شدن از مناظری که گه‌گاه در اثنای این سیر و سفر، چشمانت را سرشار می‌کنند. شیوه‌ای از زیستن که آدمی با چشمان شگفت‌زده، خود را در ضیافت زندگی، پی‌جوی زیبایی، لذت، نکویی، حقیقت و شکوفایی بیابد. مثل ماهی شناور در آب، نفسِ شناوری خاطرش را تسکین دهد و به‌مانند گُلی فناپذیر و میرنده، سرخوش از طعم نسیم، بشفکد و ببالد و بی‌اعتنا به پرسش از «مرجع ضمیر زندگی»، به زندگی آری بگوید.
مایستر اکهارت در بیان همین معنی گفته است:

«این را می‌دانم که
تنها شیوه‌ی درست زیستن
شیوه‌ی گُل است
که زندگی می‌کند
بدون چرا.
ممکن است طی هزاران سال از خود زندگی بپرسی:
«چرا زنده هستی؟»
و باز تنها پاسخی که دریافت خواهی کرد، این است: «زندگی می‌کنم تا زندگی کرده باشم.»
این چرا اتفاق می‌افتد؟
زیرا زندگی از شالوده‌ی خویش بر می‌آید
و به خود ابتنا دارد.
بنابراین،
زندگی، بی‌دلیل زندگی می‌کند-
زندگی برای زندگی زندگی می‌کند.»(3)
==
1. شعر بی دروغ شعر بی نقاب، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات علمی، چاپ هشتم، 1379
2. ویتگنشتاین و حکمت، مالک حسینی، هرمس، چاپ دوم، ۱۳۸۹
3. مکاشفات، مایستر اکهارت، گردآورنده: متیو آرون فاکس، ترجمه مسیحا برزگر، نشر ذهن‌آویز

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
تکیه‌گاهی برای زندگی

«آخرش که چی؟»؛ این سؤالی است که لرزه بر اندام زندگی می‌افکند. آنچه رنج‌های زندگی‌مان را تحمل‌پذیر می‌کند، معنادار بودن و یا داشتن «چرایی» است. زندگی معنایافته، از گَزشِ «آخرش که چی؟» آسوده است. 

وقتی پی چیزی هستیم، از خودمان می‌پرسیم: «خب، بعدش؟» و این سؤال متوالی و پایان‌ناپذیر، آزاردهنده است. انگار هیچ هدف و مقصودی در زندگی نیست که ذاتاً ارزش دنبال کردن داشته باشد. وقتی زندگی از معنا می‌افتد که احساس کنیم هیچ‌یک از آن مقاصد و اهدافی که کوشش‌های ما را بر می‌انگیزند، ارزش ذاتی ندارند. اینجاست که احساس می‌کنیم پایمان بر زمین سفتی قرار ندارد، زندگی فاقد تکیه‌گاه محکمی است و هر چیزی آویخته به چیز دیگر و طفیلی است و از این‌رو، فاقد ارزش ذاتی و خودبنیاد.


«"گروهی کودن شادمان را تصور کن که مشغول کارند. در فضای باز آجر جا به جا می‌کنند. به محض آنکه همه‌ی آجرها را دریک گوشه‌ی زمین روی هم چیدند، شروع می‌کنند به بردن آن‌ها به گوشه‌ی دیگر زمین. این کار بی‌وقفه ادامه می‌یابد و هر روزِ سال آن‌ها مشغول همین کارند. یک روز یکی از آن‌ها می‌ایستد و از خود می‌پرسد چه کار دارد می‌کند. درشگفت می‌مانَد که هدف از جابه‌جایی آجرها چیست. و از آن لحظه به بعد دیگر مانند گذشته از کار خود راضی نیست. من همانم کودنم که از چرایی جابه‌جایی آجرها در شگفت مانده است."

این یادداشت پیش از خودکشی، این چند واژه که نوشته‌ی روح ناامیدی ست که خود را کُشت  چون معنایی در زندگی نمی‌دید، مقدمه‌ی خشن و عریان پرسشی ست که حقیقتاً به موضوع زندگی و مرگ می‌پردازد.»(روان‌درمانی اگزیستانسیال، اروین یالوم، ترجمه سپیده حبیب)


به نظر می‌رسد چیزی از بیرون وجود ما نمی‌تواند چنان ارزش خودبسنده‌ای را به ما ببخشد. این ماییم که با افکندن عشق‌مان بر چیزی، کسی، هدف یا آرمانی، غایتی ذاتی به زندگی می‌بخشیم. عشقمان را به جانبی سرریز می‌کنیم و چنان همه‌جانبه خود را متعهد و درگیر چیزی می‌کنیم که دیگر سوال «آخرش که چی؟» بی‌معنا می‌شود. 

ظاهراً، تنها با افکندن عشقمان بر هدف یا غایتی است که می‌توانیم آن را غایتی درخودماندگار و ذاتاً خواستنی و مطلوب کنیم. آنچه ارزش ذاتی پیدا کند، زندگی را معنادار می‌سازد و ارزش‌های ذاتی و مستقل از غیر، برآمده از عشقی خلل‌ناپذیرند. عشقی که تو را به آنچه دوست می‌داری، متعهد می‌کند و این تعهد چنان خودبنیاد است که تمام زندگی را بر شانه‌های خود حمل خواهد کرد.


فردی که شیفته‌ی آرمان‌هایی چون آزادی، عدالت و حقیقت است و تمام زندگی خود را معطوف به آنها کرده است از به بار نشستن عدالت و سبز شدن آزادی به دنبال هیچ چیز دیگری نیست. نفسِ این آرمان‌ها برای او ارزش ذاتی دارند و از این‌رو، به زندگی او معنا می‌بخشند. 

مولانا می‌گفت: «یک دسته کلید است به زیر بغل عشق» و به نظر می‌رسد آنچه عشق در زیر بغل دارد شاه‌کلیدی برای گشودن قفل معنای زندگی است.

عشق وقتی است که چیزی یا کسی را نه به منظور دستیابی به چیزی دیگر، بلکه به دلیل خودش، دوست می‌داریم. 

میوه‌ی دوست داشتن حقیقی، معناآفرینی است و خاصیت چنین دوست داشتنی این است که هیچ هدفی بیرون از خود ندارد. کسی یا چیزی را صِرفاً برای خودش و هستی منحصر به فرد او دوست داری و چنین دوست داشتنی تو را از گزند معناستیزِ «آخرش که چی؟» محافظت می‌کند.


هری فرانکفورت می‌نویسد:

«چرا عشق ورزیدن این قدر برای ما مهم است؟ چرا زندگی‌ای که در آن شخص به چیزی، فارغ از اینکه چه باشد، عشق می‌ورزد برای او از زندگی‌ای که در آن چیزی برای عشق ورزیدن ندارد بهتر است...؟ بخشی از این توضیح این امر به اهمیتِ برخورداری از غایات نهایی نزد ما مربوط است. ما نیازمند اهدافی هستیم که به نظرمان ارزش آن را داشته باشند که به خاطر خودشان، و نه فقط به خاطر چیزهای دیگر، به آنها دست یابیم... باید چیزهایی در میان باشد که به خاطر خودشان برای آنها ارزش قایل‌ایم و تعقیب‌شان می‌کنیم...

به اعتقاد من عشق است که این نیاز را برآورده می‌کند. با عشق ورزیدن به چیزهاست- به هر نحوی پدید آمده باشد- که با چیزی بیش از انگیزشی عارضی یا یک انتخاب عامدانه‌‌ی حساب‌شده به غایات نهایی ملزم می‌شویم. عشق مبدع ارزش نهایی است. اگر عاشق هیچ چیز نبودیم، هیچ چیز نزد ما هیچ ارزش قطعی و ذاتی نداشت. هیچ چیز در میان نبود که خود را به طریقی ملزم به پذیرش آن به‌مثابه‌ی غایتی نهایی بدانیم... پس عشق تا آنجا که هم موجد ارزش ذاتی یا نهایی است و هم موجد اهمیت، دلیل عقلانیت عملی است...

آنچه عاشق بدان عشق می‌ورزد این امکان را به او می‌دهد که منفعت حاصل از عشق ورزیدن را کسب کند و از تهی‌وارگی زندگی‌ای که در آن چیزی برای عشق ورزیدن وجود ندارد بپرهیزد.»(دلایل عشق، هری فرانکفورت، ترجمه ندامسلمی و مریم هاشمیان)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
زندگی با چشمان نیمه باز(۱)

«گم باد آن روز که در آن رقصی برپا نبوده است و دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده‌ای نکرده‌ایم!»(چنین گفت زردشت، نیچه)

زندگی آکَنده از سویه‌های سوگناک است. ابعاد غمباری که با سرشت زندگی عجین‌اند و «غیر مُردن» آن‌ها را دوایی نیست. شهید بلخی می‌گفت:
سراسر گر همه عالَم بگردی
خردمندی نیابی شادمانه

 با اینهمه، نگاه شوخ‌طبعانه به زندگی و خندیدن به تراژدی‌ها می‌تواند دستمایه‌ی تسکینی باشد. از دیرباز فرزانگان به ما توصیه کرده‌اند که هر چه زندگی و دنیا را دشوارتر و جدی‌تر بگیریم، سنگینی بیشتری بر ما تحمیل می‌کنند.

کار دنیا که تو دشوارگرفتی بر خود
گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد 
(کمال اسماعیل)

خوار و دشوار جهان چون پی هم میگذرد
گر تو دشوار نگیری همه کار آسان است
(اثیر اومانی)

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش 
(حافظ شیراز)


وقتی در یک بازی هستید، اگر به بُرد و باخت خود زیاده حسّاس ‌شوید، خواهند گفت: سخت نگیر، بازی است! این همان نگاهی است که فرزانگان در رابطه با زندگی و مناسبات آن به ما توصیه می‌کنند. حافظ می‌گفت:

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست
نیز:
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

این نوع شوخ‌طبعی و نگاه طنزآمیز به زندگی، از سرِ بی‌دانشی نیست، بلکه برآمده از ژرفنای آگاهی و به تعبیر یانکلویچ «لبخند عقل» است. گویا هر چه از افق بالاتری نگاه کنیم، بیشتر امکان می‌یابیم که به تراژدی‌های زندگی بخندیم.

 نیچه گفته است:
«شما به بالا می‌نگرید، زیرا آرزوی قله در سر دارید؛ من به پایین می‌نگرم، زیرا سر قله ایستاده‌ام‌‌. ‌‌بین شما کدام‌تان قادر است بالای قله ایستاده و خنده سر دهد؟ آن‌که می‌رسد به رأس بزرگ‌ترین قله‌ها، می‌خندد به ریش تمامی تراژدی‌ها‌‌.»(چنین می‌گفت زرتشت، فریدریش نیچه، ترجمه قلی خیاط)

 البته نمی‌توان از نظر دور داشت که لذت بُردن از بازی نیازمند تا حدّی جدی گرفتن آن است. یعنی هم‌زمان که با حفظ فاصله‌ای، می‌بینیم و در نظر داریم که در یک بازی سرگرم‌ایم، در همان حال، مُجدّانه و شورمندانه به بازی تن دهیم. به تعبیر محمد دهقانی در مقدمه‌ی کتاب بودای کازانتزاکیس:

«بازی زندگی را چون کودکانِ بازیگوش به جِد گرفتن و آن را تا دم آخر چنان پیش بردن که انگار سرنوشت تمام جهان در گروِ سرانجام این بازی است؛ و در همان دم آگاهی بر این نکته که زندگی خود هیچ نیست جز بازیِ کودکانه‌ای که حاصل آن هر چه باشد به چیزی بیش یک لبخند نمی‌ارزد.»

 این جمع بازیگری و تماشاگری است که نجات می‌دهد. تماشای همزمان نقاب زیبا و زشتی پنهان‌شده در فراسوی آن، چیزی است که نام آن را می‌شود «زندگی با چشمان نیمه‌باز» گذاشت. کازانتزاکیس در همین رابطه می‌گوید:

«وای بر آن که تنها نقاب را می‌بیند! وای بر آن که تنها آنچه را در پس این نقاب مخفی شده است می‌بیند! نگاه کامل آن است که همزمان نقاب شیرین و چهره‌ی نفرت‌انگیز پشت آن را ببینی.»

شوخ‌طبعی را اسپونویل «اخلاق سوگواری» می‌نامد و می‌نویسد:

«نگاه کن! این جهانی است که به نظر تو خطرناک می‌آید! یک بازی کودکانه است! بهترین کار شوخی کردن است!
واقعیت طنز: وضع نومیدکننده است، ولی جدی نیست.
دموکریت و هراکلیت دو فیلسوفی‌اند که اولی وضع بشری را بیهوده و مسخره می‌دید و در میان مردم با قیافه‌ی تمسخرآمیز و خندان ظاهر می‌شد؛ هراکلیت برای همین وضعیت ترحم و دلسوزی داشت و همیشه چهره‌اش اندوهگین و چشمهایش اشکبار بود...
ولی خنده داریم تا خنده، و در اینجا باید میان طنز و ریشخند تفکیک قائل شویم. ریشخند یک فضیلت نیست، بلکه یک سلاح است- سلاحی که همیشه به سوی دیگری نشانه گرفته شده است. ریشخند خنده‌ی زشت، نیشدار و ویرانگر است، خنده‌ی استهزا، خنده‌ای که جریحه‌دار می‌کند، خنده‌ای که می‌تواند بکشد؛ این خنده‌ای است که اسپینوزا دست رد به سینه‌ی آن می‌زند[:نخندیدن، گریه نکردن، نفرت نداشتن، بلکه درک کردن].»(رساله ای کوچک در باب فضیلت های بزرگ، آندره کنت اسپونویل؛ ترجمه مرتضی کلانتریان)

منظری که در اشاره‌ی اسپونویل به دموکریتِ فیلسوف دیدیم در روایتِ «برانیسلاو نوشیج» از منِ سوم خویش، روشنتر بیان شده است:

@sedigh_63
زندگی با چشمان نیمه باز (۲)

«... سومی در تمام طول عمر خود لحظه‌ای از خندیدن باز نمی‌ایستاد. او با قلبی سبک و لب‌هایی آراسته به لب‌خند در راه زندگی گام بر می‌داشت و با چشم‌های گشوده به جهان می‌نگریست؛ هم به عیب‌ها می‌خندید هم به برازندگی‌ها، چرا که مردم غالباً نفرت‌انگیزترین عیوب خود را به حساب شایستگی‌ها می‌نویسند؛ هم به عالی‌مقامان می‌خندید، هم به تحقیرشدگان، زیرا عالی‌مقامان غالباً به مراتب حقیرتر از آنهایی هستند که تحقیرشان می‌کنند؛ هم به حماقت می‌خندید هم به فضیلت، زیرا فضیلت آدم‌ها غالباً مجموعه‌ای است از حماقت‌هایشان؛ هم به دروغ‌بافان می‌خندید هم به راست‌گویان، زیرا برای اکثر آدم‌ها دروغِ شیرین دل‌پذیرتر از راستِ‌ تلخ است؛ هم به حقیقت می‌خندید هم به گمراهی، زیرا در عصر ما در حقیقت غالباً بیشتر از گمراهی تجدیدنظر می‌کنند؛ هم به عشق می‌خندید هم به نفرت، زیرا عشق غالباً خودخواه‌تر از نفرت است؛ هم به اندوه می‌خندید هم به شادی، زیرا شادی به ندرت ممکن است بدونِ هیچ‌گونه دلیلی بروز کند، حال آنکه اندوه تقریباً همیشه بدون دلیل عارض می‌شود؛ هم به بدبختی می‌خندید هم به خوش‌بختی، زیرا خوش‌بختی تقریباً در همه حال تغییرپذیر و شوربختی تقریباً همیشه جاودان است؛ هم به آزادی می‌خندید هم به استبداد، زیرا آزادی فقط حرفی است تو خالی، حال آنکه ظلم و استبداد در همه حال حقیقتی است انکارناپذیر؛ هم به دانش می‌خندید هم به جهل، زیرا دانش حدود و ثغوری دارد،‌حال آن که جهالت حد و مرز نمی‌شناسد؛ سخن کوتاه به همه چیز می‌خندید... می‌خندید... و باز هم می‌خندید...

دنیا آن قدر مضحک است که چانه‌ام از خنده درد گرفته است. هر چه بیشتر به زندگی می‌نگریستم و هر چه بیشتر به شناختنِ‌ انسان‌ها توفیق می‌یافتم، بلندتر می‌خندیدم. حتی حالا که یک پایم لب گور است وقتی به راه رفته‌ام باز می‌نگرم، نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم.»(زندگی من، برانیسلاو نوشیج، ترجمه سروژ استپانیان، نشر کارنامه)

هر چه ابعاد سوگناک زندگی بیشتر بر ما هویدا و عارض شود، بیشتر نیازمند تقویت روحیه‌ی شوخ‌طبعی و نگاه طنزآمیز به زندگی هستیم. بیشتر نیازمند توجه و التفات به ماهیتِ بازی‌گونِ زندگی و به تعبیر نیچه،‌ محتاج‌تر به اختراع خنده‌ایم:

«شاید من بهتر از هر کس بدانم که چرا تنها انسان است که می‌خندد: او تنها، چنان ژرف رنج می‌برد که از اختراع خنده ناگزیر بوده است. بدبخت‌ترین و غم‌ناک‌ترین، چنان که می‌باید، شادترین جانور است.»(اراده معطوف به قدرت، ‌فریدریش نیچه)

روحیه‌ی طنز به تعبیر رومن‌گاری، سلاحی است که می‌تواند ما را نیش واقعیت ایمن کند:

«به طور غریزی و تا آنجا که می‌دانم، مستقل از هرگونه تأثیر ادبی، در خود حس طنزی را کشف کردم. یعنی آن سلاح خارق‌العاده و خجسته را که امکان می‌دهد تا نیش واقعیت را در لحظه‌یِ فرو رفتن از تن خارج سازیم.»(میعاد در سپیده دم، رومن گاری، ترجمه مهدی غبرایی، کتاب‌سرای تندیس)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
🎼 تنها صداست که حقیقت دارد

پاره‌چوب‌هایی از جنگل اندیشه را
با کبریت خیال،
آتش می‌زنی
تا کوره‌ی کلمات از حرارت نیفتد.
نان شعر آماده است.

چه چیز مرا به نوشتن وا می‌دارد؟ پاسخ ساده است: آگاهی از مرگ و سرشت ابر و بادی این جهان.

حقیقت زندگی به چه کارمان می‌آید؟ زندگی گیسوان خود را در چشم هر کسی، به شیوه‌ای شانه می‌کند. چرا حقیقت رقصان آب را در قاب نظریه منجمد کنیم؟ کار ما، طرح برداشتن از روی شمایل زندگی است وقتی در برابرمان گیسو می‌افشاند. هر لبخندی مستی‌ِ ویژه و یگانه‌ی خود را دارد. هر چشمی حقیقت گریزان خود را.
«ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم‌آگین گُلی گمنام»(فروغ فرخزاد)

هر چشمی را باید سرود و هر لبخندی را باید کلمه کرد. چنین است که کار شعر، تمامی ندارد و «هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام»
شاعر می‌گفت:
«تا ابد
تا ابد
هر شهابی که از سینه آسمان می‌گذرد
باردار شعری ست
که من یادم رفته است شکارش کنم»(سیدعلی صالحی)

می‌نویسم، نه برای آنکه حقیقتی را بازگفته باشم... که حقیقت چشمان من‌اند و آهنگی که در رگان کلمه جاری است.

حقیقت زندگی به چه کارمان می‌آید؟
چه مانند عارفان، از شاخه‌های آسمان، میوه‌ی نور بچینی و چه به «یأس ساده و غمناک آسمان» ایمان بیاوری و «به یک آینه، یک بستگی پاک» قانع شوی، فرق چندانی ندارد. آنچه خواستنی و ستودنی است، جرعه‌ای گوارایی است که در گلوی زندگی می‌‌ریزی. آنچه اهمیت دارد، لحنی است که با آن روایت می‌کنی.
بگذاریم هر کس زندگی را چنان که می‌بیند روایت کند.
حقیقت را نمی‌توان با تور کلمات شکار کرد. از حقیقت باید ترانه‌ای ساخت و در کوچه‌های زندگی آواز داد. حقیقت را نمی‌توان شکار کرد. تنها در سکوتی ژرف، در لبخندی گشوده، می‌توان به انتظارش نشست و عبور دور و درهمش را تماشا کرد.

حقیقت به چه کار زندگی می‌آید؟ فقط بگذاریم زندگی نغمه‌های خود را از گلوی ما بخواند. بگذاریم موسیقی کلمات، در دوندگی‌های کسالت‌بار زندگی، گاهی چُرتی آرام نصیب‌مان کند.

زندگی را تنها می‌توان سرود. از هر اشکی غزلی باید ساخت و از هر لبخندی ترانه‌ای.
حقیقت زندگی، ماهی چابکی است. تا وقتی تماشایش می‌کنی، زنده است، همین که به تورش افکندی، جان می‌سپارد. در ساحل دست‌هایت، تازگی از دست خواهد رفت.

حقیقت به چه کار می‌آید؟ آنچه مهم است آوایی است که اندیشه را همراهی می‌کند. اندیشه‌ها به خودیِ خود، روحی ندارند. آواز ماست که مُرداب را دریا می‌کند.
صدا، حقیقت دارد. تنها صداست که حقیقت دارد.

📝 11 خرداد 95

@sedigh_63
🖇 پیوست‌:

هر شخصی که تنها از حقیقت خویش پیروی می‌کند، نویسنده است؛ کسی که تنها به فقر و تنهایی این حقیقت تکیه می‌کند و نه به چیزی دیگر. در این معنا، کودکان و زنان عاشق، نویسنده‌های مادرزاد هستند.
(جشنی‌بر بلندی‌ها، ‌‌‌کریستین بوبن، ترجمه‌‌ی دل‌آرا قهرمان)
🔻
کسانی را می‌شناسم که موجب خنده‌ی شما می‌شوند و شما بختی برای خیره کردن آنها ندارید، زیرا در اندوه کتاب‌خانه‌ها و آزمایشگاه‌ها منزوی‌اند. این کسان با تلاش و پشتکار در جست‌وجوی عمق اشیاء و توضیح نهایی جهان هستند. در وسواس تأملات خویش هیچ‌چیز را نادیده نمی‌گیرند، مگر یک چیز جزئی را: هیچ‌کس نمی‌تواند حقیقت را نزد خویش نگه دارد، حتی در پستوی یک فرمول. حقیقت را نمی‌توان داشت، تنها می‌توان آن را زیست.
(جشنی‌بر بلندی‌ها، ‌‌‌کریستین بوبن، ترجمه‌ دل‌آرا قهرمان)
🔻
حقیقت نزد شما در ارقام است، در دلایل و عِلَل. حقیقت نزد شما در دنیاست، در برابر شما، مانند منظره در برابر سیاحتگر، مانند افق در برابر دریانورد.
نزد ما حقیقت هیچ شباهتی به اینها ندارد. در دوردست‌ها نمی‌درخشد، در همین نزدیکی‌ها آواز سر می‌دهد. در انتهای راه نیست، خود راه است. در برابر ما نیست، در میان ماست.
ما همانگونه در حقیقت غوطه‌وریم که کودکان در آبی ژرف. در آن شنا می‌کنند، به زیر آب می‌روند، از نظر ناپیدا می‌شوند و باز می‌گردند، با سبزه‌ای در دستان و معمایی بر لبان‌‌‌‌...
این‌سان به سراغ حقیقت برویم، همانگونه که کودک سر وقت بازی می‌رود: بازنده، برنده. برنده، بازنده. و همواره آماده‌ی سخن گفتن، و همواره‌ی آماده‌ی بازی کردن. زیرا اگر نزد شما حقیقت چون سالخوردگان است، نزد ما چون کودکان است.
(رفیق اعلی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ‌‌‌کریستین بوبن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ترجمه پیروز سیار‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌)
🔻
حقیقت بسته به زلالی یک صداست. این زلالی از روشنی قلب سرچشمه می‌گیرد.
(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمه‌ی مهتاب بلوکی)
🔻
حقیقت، قبل از اینکه در واژگان باشد در نَفَس گوینده است. به دلایل شما گوش می‌دهم و صِرفاً بغض و کینه‌ی شما را می‌شنوم. اما من، هیچ‌گاه ذرّه‌ای حقیقت در تلخی ندیده‌ام. در آن جز حقارتِ غروری سرخورده چیزی ندیده‌ام. برق حقیقت را تنها در شادی و در خودآگاهی‌ای دیده‌ام که همواره همراه شادی است، ‌آگاهی مشعشع هیچ نبودن.
(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمه‌ی مهتاب بلوکی)
🔻
تفکرات غیرزمینی، اصول کلی و مجردات همیشه به من حس مرگ را منتقل کرده‌اند. گاهی این مفاهیم منجر به نوشتن کتاب‌های بسیار زیبایی می‌شوند. ولی من هیچ‌وقت مزیت رسیدن به یک نظریه‌ی ادبی، سیاسی یا علمی را نداشته‌‌ام، چون نظریه‌بافی لباس مرگ بر تن دارد و من هیچ ‌علاقه‌ای به این کار ندارم
(زندگی گذران، کریستین بوبن، ترجمه بنفشه فرهمندی)
🔻
تنها زمانی می‌توان خوب نوشت که به سمت ناشناخته پیش برویم- نه برای اینکه آن را بشناسیم بلکه برای این که آن را دوست داشته باشیم. فلاسفه و عرفا در این مضمون حاشیه‌های زیادی گفته‌اند... فلاسفه مرا کسل می‌کنند. زبانشان تلخ است و اشتیاقشان بسیار پُرشتاب‌تر از آن است که بخواهد ارضا شود. عرفا، هنگامی که با عشق و آب زلال زندگی می‌کنند مرا مفتون می‌کنند، نه وقتی می‌اندیشند.
(شش اثر، کریستین بوبن، ترجمه‌ی مهتاب بلوکی)
🔻
این لحن گفتار است که همه چیز را عوض می‌کند. تنها لحن است که اهمیت دارد. کسانی که به من می‌گفنتد"دوستتان دارم" نمی‌دانستند چه می‌گویند و خیلی بد آن را می‌گفتند. در اتاق کودکی من شکسپیر بود و پدرم. شکسپیر می‌گفت: زندگی داستانی پر خشم و پر صداست که ابلهی آن را بیان می‌کند. و پدرم شکسپیر می‌خواند. من به داستان گوش نمی‌کردم بلکه به صدا گوش می‌کردم. پیروزی این صدا در مرکز قلب من. صدا حقیقت داشت، صدا بدون کلمه‌ها، حقایق زندگی را بیان می‌کرد. صدای عشقی ملایم و شبانه. علم پزشکی بافت‌های سینه مرا سوزانده، همین طور کتاب‌های کتابخانه‌ام را. ولی نتوانسته به این صدای مطمئن و روشن صدمه‌ای بزند. من خودم را به آن می‌چسبانم، به این عشقی که یکبار برای همیشه به قلب دخترکی پنج‌ساله اهدا شده.
(غیرمنتظره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ‌‌‌کریستین بوبن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ترجمه نگار صدقی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌)

🔻
بهتر از لبخند زدن راهی برای فکر کردن سراغ ندارم
لبخند چهره را باز می‌کند
و حقیقتی که شکننده است
که از آب هم روان‌تر است
که از سایه هم ترسوتر است
سنجاب کوچک حقیقت
بدون هراس از وحشت تصویری بی‌پایان
به سمت‌تان می‌آید
(زندگی گذران، کریستین بوبن، ترجمه بنفشه فرهمندی)


@sedigh_63
کولبر،
زندگی بر دوش
پنجه در پنجه‌ی مرگ
تقلا می‌کند

کوه‌ها گاهی
آوار سپیدشان را
بر شانه‌های او خالی می‌کنند
گلنگدن‌ها گاهی
بی‌قراری‌شان را در قلب او
تسکین می‌دهند

سطرهای آخر قصه را برف
محو کرده‌ است
روپوش هیچ بهمنی اما
سیاهی این داستان را
سپید نخواهد کرد

〰 صدیق

@sedigh_63
باید رفت.
به خواب زمستانی خرس‌ها.
فرصتی بلند برای بازیابی شور زندگی. آرمیدن در خاموشی خمارین خوابی ممتد و بی‌تشویش تا تمام تاول‌های ملال و آبله‌های اندوه، ناپدید شوند.
تمام پاییز،
به دور از تیک تاک مزاحم ساعت‌ها و دقیقه‌های برگ‌ریز شاخه‌ها، سر بر شانه‌های ملایم خواب بگذاری و قلبت را با نغمه‌های آسوده‌ی شب، میزان کنی.
در آهستگی حلزون‌وار خوابی چندماهه، امیدهای تازه جوانه بزنند و زندگی یکی یکی سنگ‌هایش را با مرگ وا کند.
آن‌قدر در خاموشی خواب بمانی که همه‌ی واژه‌های دست‌آلود از یادت بروند.
آن‌وقت در روزهای نسیم‌زده‌ و بنفشه‌آمیز اسفند بیدار ‌شوی و ببینی هیچ واژه‌‌ای، آلوده نیست و می‌توانی با هر واژه‌ای برای نخستین بار، دیدار کنی....
باید رفت.
به خواب زمستانی خرس‌ها...

@sedigh_63
عقل هم خواستی اگر باشی
عقل سُرخ گلِ شقایق باش
_ حسین منزوی

آنچه حسین منزوی از عقل سُرخ شقایق مُراد می‌کند احتمالاً شیوه‌ی زندگی دلیرانه، خطرجو و بی‌پروای شقایق است. چنانکه شاعر دیگری تصویر کرده است:

«زندگی نامه‌ی شقایق چیست؟
رایتِ خون به دوش، وقتِ سحر
نغمه‌ای عاشقانه بر لبِ باد
زندگی را سپرده در رهِ عشق
 به کفِ باد و
هرچه بادا باد»
_شفیعی کدکنی

زندگی را به دست باد دادن، یعنی خردی شاد و سرمست، عقلی جنون‌آمیز، خردی ارسطویی که عجین روح پرستویی است:

نه ارسطو که خرد هست و پر و بالش نیست
بل پرستو که به پهنای خِرد، پر دارد

آنچه از خاصیت عشق بر می‌شمرند، با «عقل سُرخ» و شیوه‌ی شقایق سازگار است، اما با عقل محافظه‌کار، عافیت‌طلب و مصلحت‌سنج نمی‌سازد. اما راستی چرا باید عافیت‌طلبی، محاسبه‌ی سود و زیاد و حزم‌اندیشی نکوهش شود؟

پاسخ گویاتر شاید این باشد، که عقل سُرخ و جانِ دلیر، منافعی به دنبال دارد که روحیه‌ی امنیت‌جو و عافیت‌طلب از آن محروم است. انگار وقتی محتاط و محاسبه‌گر زندگی می‌کنیم، از وسعت‌ها و فراخناهایی که خطرجویان و شقایق‌آیین‌نان تجربه می‌کنند حظّی نمی‌بریم. در واقع می‌شود گفت از منظری، این سبک زندگی کردن چندان هم مصلحت‌اندیشانه نیست. رسول یونان گفته است:

«زندگی در اعماق امن است
اما زیبا نیست!
ماهیانی که در اعماق زندگی می‌کنند
صید نمی‌شوند
اما طلوع آفتاب را هم نمی‌بینند
کشتی‌ها را نمی‌بینند
حالا اسبی زیبا
پا به دریا می‌گذارد
او را نیز نخواهند دید
بله، زندگی در اعماق غم‌انگیز است.»

زندگی در اعماق، برای یک ماهی امنیت‌‌آور است، اما او را از بسیاری تجربه‌های ناب، محروم می‌کند. ضمن اینکه آگاهی‌ها و خودشناسی‌هایی در اقدام‌های دلیرانه به دست می‌آید که غنیمت کمی نیست. کی‌یرکگور گفته است:

«اقدام به هر عملی دلهره می‌آفریند، اما اقدام نکردن گم کردن خویشتن است... و هر اقدام جدی آگاهی از خویشتن را به همراه دارد.»(به نقل از: انسان در جستجوی خویشتن، رولو مِی، ترجمه دکتر سید مهدی ثریا)

اندیشه‌ورانی گفته‌اند، تنها زندگی ممکن و یا مطلوب، زندگی شجاعانه است و نه زندگی شاد. شوپنهاور می‌گفت:

زندگیِ شاد غیر ممکن است؛ بهترین زندگی‌ای که بشر می‌تواند به دست آورد، زندگیِ شجاعانه است.(به نقل از: درمان شوپنهاور، اروین یالوم)

البته می‌شود جور دیگری نگاه کرد: شادی مستقیماً به دست نمی‌آید، شادی همیشه میوه‌ی شجاعانه زیستن است. کریستین بوبَن گفته است:

«لذت و بهره‌مند شدن همیشه با بهایی سنگین به دست می‌آیند، اما شادی جاودان تنها با شجاعتی جاودان بدست می‌آید.»(فراتر از بودن، کریستین بوبن)

به بیان دیگر، خوشبختی محصول فرارفتن از این عقل تاجرمسلک، عافیت‌جو و دریاگریز است:

«آه ای خدای آسمان، آیا سرنوشتی که نصیب انسان کرده‌ای این است که روی خوشبختی را نبیند، مگر وقتی که هنوز به عقل نرسیده، و یا وقتی که همین عقل را از کف داده است!»(رنج‌های ورتر جوان، گوته، ترجمه محمودحدادی)

زیرکی در نوعی که گفته شد، به تعبیر ویتگنشتاین، بی‌برگ و بار است، و حماقت(بخوانید عقل سُرخ) باغستان‌های سرسبزی دارد: «همیشه از بلندی‌های بی‌برگ و بار زیرکی به دشت‌های سرسبز حماقت درآ.»(ویتگنشتاین و حکمت، مالک حسینی، نشرهرمس)

این تقابل عقل و عشق، عافیت‌اندیشی و دلیری، احتیاط و دیوانگی و دوگانه‌هایی از این دست، ظاهرا دوگانه‌هایی متعددند اما گستره‌ی معنایی مرتبط و نزدیکی به هم دارند. گاهی هم از تعبیر سر و دل استفاده می‌شود. اینکه سَر(زیرکی و سوداندیشی) و دل(شیدایی و بی‌پروایی) سرشت‌های مختلفی دارند. ویتگنشتاین گفته است:

«برایت آرزو می‌کنم که نگذاری سرت دلت را گول بزند. سر زمانی طوری می‌چرخد زمانی طوری دیگر، ولی ارزش آرزو کردن دارد که دل، مثل عقربه‌ی قطب‌نما روی کشتی، با آن نچرخد.»(ویتگنشتاین و حکمت، مالک حسینی، نشرهرمس)

آنچه تا اینجا گفته می‌شد شکفتگی‌ها، تجربه‌های ناب و کشف قلمروهای تازه‌ای است که از عهده‌ی جانی دلیر، عقلی سُرخ و عشق دریاپوی بر می‌آید، اما از منظری دیگر هم می‌شود در ستایش آن سخن گفت. نیچه می‌گفت:

«هر روز بیشتر به این واقعیت پی می‌برم که زندگی را نمی‌توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی آن باشد.»(از نامه نیچه به پیتر گاست به نقل از: واپسین شطحیات، ترجمه حامد فولادوند)

شقایق‌آیین زیستن و نصیب بُردن از غریو شادِ «هر چه بادا باد» ناگواری‌های زندگی را قابل هضم می‌کند.

دلیری و عشقی از این رنگ و سرشت، جهیدن از همهمه‌ی انرژی‌سوز فکرهای پریشیده است. همان که سعدی می‌گفت: "ز فکر اندیشه‌ها زاید که آدم را بفرساید".

فرزانگان روشن‌نفس، ما را از عقل پرهیز نمی‌دادند، تنها می‌گفتند:

عقل هم خواستی اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
@sedigh_63