زودتر از من بمیر
کسانی در زندگی آدم هستند که به جان او گره خوردهاند. بدیِ مُردن این است که نمیگذارد به مراقبت از آنها ادامه دهی. وقتی زندهای، دیدن خراش کوچکی بر پوست تنشان آزردهات میکند. از دیدن تَرَکهای پاشنهی پایشان، غصهدار میشوی. وقتی خوابیدهاند نگرانی پشهی سمجی آسودهشان نگذارد و آنها را بگزد. نگرانی نزدیکیهای صبح، هوا سرد شود و پتو از رویشان کنار افتاده باشد.
مرگ، دست تو را کوتاه میکند و تو را از انجام رسالت مهمات که دوست داشتن و مراقبت کردن است، باز میدارد. آنها که چشم و دلت همیشه نگران آسودگی و آزردگیشان بود، از حضور حمایتگر تو محروم میشوند.
این جنبهی محزون مرگ را نمیشود هیچکاری کرد.
فقط شاید با هنر، با شعر و خیال، بشود کمی خود را سبک کنی. مثل لطیف هلمت بگویی:
«رودرروی درخت خانهات، دوست دارم
درخت توتی شوم.
شاید...
شاید روزی که پیر شدهای، از یک شاخهام عصایی بسازی.»
یا در رؤیایی شاعرانه، تصور کنی که میتوانی گاهی از آن سوی دیوارهای مرگ، دزدانه به زندگی برگردی، پتو را تا زیر چانهی عزیزانت بالا بکشی، مشقهای ناتمام دخترت را بنویسی و بعد، طوری که به قبای مرگ بر نخورد، آهسته و پاورچین، به خاموشخانهی خود بازگردی:
«من ... بعد از هزار سالِ تمام حتی
باز روزی مُردهام به خانه باز خواهد گشت
تو از این تنبورهزنانِ توی کوچه نترس
نمیگذارم شبهای ساکتِ پاییزی
از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی!
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباهِ مرگ میگذرم
میآیم مشقهای عقبماندهی تو را مینویسم
پتوی چهارخانهی خودم را
تا زیرِ چانهات بالا میکشم
و بعد ... یک طوری پرده را کنار میزنم
که باد از شمارشِ مُردگانِ بیگورش
نفهمد که یکی کم دارد!»[سید علی صالحی]
این تصور که عزیزانت بعد از خاکسپاری تو، دست در دست تنهایی و آغشته به اندوه، به خانه بر میگردند، گاه چنان لرزهآور و اضطرابآفرین است که آرزو میکنی:
«زودتر از من بمیر!
کمی زودتر از من؛
تا تو آن کسی نباشی که مجبور است
راهِ خانه را تنها برگردد.»
[راینر کُنسه]
اروین یالوم، رواندرمانگر نامآشنا، در کتاب «خیره به خورشید، غلبه بر هراس از مرگ»، به رغم کوششهای ارزندهای به منظور کنار آمدن با حضور قاطع مرگ دارد، از مواجههی شخصیاش با مرگ و اضطرابی که مرگآگاهی در او پدید میآورد حرف زده است:
«شاید عدهی کمی از خوانندگان متوجه نشوند که من در سنّ هفتاد و پنج سالگی از راه نوشتن این کتاب دارم با اضطراب مرگ خودم رو در رو میشوم. لازم است روشنتر بنویسیم. اغلب از بیماران این سؤال را میکنم: «چه چیز مرگ بیشتر از همه تو را میترساند؟» حالا این سؤال را از خودم میکنم.
اولین جوابی که به ذهنم میرسد دلواپسی از ترک همسر من است، تنها شریک زندگیام از پانزدهسالگی. یک تصویر در ذهنم جان میگیرد: او را میبینم که پشت فرمان نشسته است و در تنهایی رانندگی میکند. اجازه بدهید توضیح بدهم. هر هفته روزهای سه شنبه پشت فرمان مینشینم تا به عیادت بیمارانم در سن فرانسیسکو بروم و او جمعهها سوار قطار میشود تا برای تعطیل آخر هفته همراهم باشد. بعد با هم سوار اتومبیل میشویم تا به پالو آلتو برگردیم و او را پیاده میکنم که اتومبیل خود را از محوطهی پارکینگ ایستگاه قطار بردارد. همیشه منتظر میشوم و توی آینهی جلو نگاه میکنم تا مطمئن شوم اتومبیلش را روشن کرده و فقط آنوقت راه میافتم. تصویر او که پس از مرگ من، تنهایی، بدون نظارت من، بدون پشتیبانی من، سوار اتومبیل میشود مرا غرق دردی وصفناپذیر میکند.»
غالباً وقتی کسی را دوست دارند میگویند کاش من زودتر از تو بمیرم و مُردن تو را نبینم. اما این آرزو، انگاری، خودخواهانه و جُبنآمیز است. میخواهی زودتر از عزیزانت بمیری، تا از داغ و تألم ناشی از فقدان آنها، مصون بمانی. اوج محبت و دوست داشتن آنجاست که آرزو کنی تا دمِ آخر حیات عزیزانت، یاور و غمگسار آنها باشی و بعد از همهی آنها بمیری. نگذاری رنج نبودنتان را تحمل کنند.
ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستوجوی معنا» مینویسد:
روزی پزشکی سالخورده که گرفتار افسردگی ژرفی بود به من مراجعه کرد. این پزشک طاقت نداشت مرگ همسرش را که دو سال پیش از آن رویداد بوده تحمل کند زیرا وی را بیش از حد دوست میداشت. من چه کمکی میتوانستم به او بکنم؟ فقط پرسیدم:
- «چه میشد آقای دکتر، اگر شما مُرده بودید و زنتان زنده میماند؟»
- « وای که این دیگر خیلی بد میشد، چون آن بیچاره خیلی رنج میکشید.»
و در پاسخ به او گفتم:
«پس میبینید که رنج به او نرسید و شما بودید که رنجش را به جان خریدید و اکنون باید آن را بپذیرید و به جایش زنده بمانید.»
دیگر چیزی نگفت، دستم را به آرامی فشرد و از اتاق رفت.
@sedigh_63
کسانی در زندگی آدم هستند که به جان او گره خوردهاند. بدیِ مُردن این است که نمیگذارد به مراقبت از آنها ادامه دهی. وقتی زندهای، دیدن خراش کوچکی بر پوست تنشان آزردهات میکند. از دیدن تَرَکهای پاشنهی پایشان، غصهدار میشوی. وقتی خوابیدهاند نگرانی پشهی سمجی آسودهشان نگذارد و آنها را بگزد. نگرانی نزدیکیهای صبح، هوا سرد شود و پتو از رویشان کنار افتاده باشد.
مرگ، دست تو را کوتاه میکند و تو را از انجام رسالت مهمات که دوست داشتن و مراقبت کردن است، باز میدارد. آنها که چشم و دلت همیشه نگران آسودگی و آزردگیشان بود، از حضور حمایتگر تو محروم میشوند.
این جنبهی محزون مرگ را نمیشود هیچکاری کرد.
فقط شاید با هنر، با شعر و خیال، بشود کمی خود را سبک کنی. مثل لطیف هلمت بگویی:
«رودرروی درخت خانهات، دوست دارم
درخت توتی شوم.
شاید...
شاید روزی که پیر شدهای، از یک شاخهام عصایی بسازی.»
یا در رؤیایی شاعرانه، تصور کنی که میتوانی گاهی از آن سوی دیوارهای مرگ، دزدانه به زندگی برگردی، پتو را تا زیر چانهی عزیزانت بالا بکشی، مشقهای ناتمام دخترت را بنویسی و بعد، طوری که به قبای مرگ بر نخورد، آهسته و پاورچین، به خاموشخانهی خود بازگردی:
«من ... بعد از هزار سالِ تمام حتی
باز روزی مُردهام به خانه باز خواهد گشت
تو از این تنبورهزنانِ توی کوچه نترس
نمیگذارم شبهای ساکتِ پاییزی
از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی!
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباهِ مرگ میگذرم
میآیم مشقهای عقبماندهی تو را مینویسم
پتوی چهارخانهی خودم را
تا زیرِ چانهات بالا میکشم
و بعد ... یک طوری پرده را کنار میزنم
که باد از شمارشِ مُردگانِ بیگورش
نفهمد که یکی کم دارد!»[سید علی صالحی]
این تصور که عزیزانت بعد از خاکسپاری تو، دست در دست تنهایی و آغشته به اندوه، به خانه بر میگردند، گاه چنان لرزهآور و اضطرابآفرین است که آرزو میکنی:
«زودتر از من بمیر!
کمی زودتر از من؛
تا تو آن کسی نباشی که مجبور است
راهِ خانه را تنها برگردد.»
[راینر کُنسه]
اروین یالوم، رواندرمانگر نامآشنا، در کتاب «خیره به خورشید، غلبه بر هراس از مرگ»، به رغم کوششهای ارزندهای به منظور کنار آمدن با حضور قاطع مرگ دارد، از مواجههی شخصیاش با مرگ و اضطرابی که مرگآگاهی در او پدید میآورد حرف زده است:
«شاید عدهی کمی از خوانندگان متوجه نشوند که من در سنّ هفتاد و پنج سالگی از راه نوشتن این کتاب دارم با اضطراب مرگ خودم رو در رو میشوم. لازم است روشنتر بنویسیم. اغلب از بیماران این سؤال را میکنم: «چه چیز مرگ بیشتر از همه تو را میترساند؟» حالا این سؤال را از خودم میکنم.
اولین جوابی که به ذهنم میرسد دلواپسی از ترک همسر من است، تنها شریک زندگیام از پانزدهسالگی. یک تصویر در ذهنم جان میگیرد: او را میبینم که پشت فرمان نشسته است و در تنهایی رانندگی میکند. اجازه بدهید توضیح بدهم. هر هفته روزهای سه شنبه پشت فرمان مینشینم تا به عیادت بیمارانم در سن فرانسیسکو بروم و او جمعهها سوار قطار میشود تا برای تعطیل آخر هفته همراهم باشد. بعد با هم سوار اتومبیل میشویم تا به پالو آلتو برگردیم و او را پیاده میکنم که اتومبیل خود را از محوطهی پارکینگ ایستگاه قطار بردارد. همیشه منتظر میشوم و توی آینهی جلو نگاه میکنم تا مطمئن شوم اتومبیلش را روشن کرده و فقط آنوقت راه میافتم. تصویر او که پس از مرگ من، تنهایی، بدون نظارت من، بدون پشتیبانی من، سوار اتومبیل میشود مرا غرق دردی وصفناپذیر میکند.»
غالباً وقتی کسی را دوست دارند میگویند کاش من زودتر از تو بمیرم و مُردن تو را نبینم. اما این آرزو، انگاری، خودخواهانه و جُبنآمیز است. میخواهی زودتر از عزیزانت بمیری، تا از داغ و تألم ناشی از فقدان آنها، مصون بمانی. اوج محبت و دوست داشتن آنجاست که آرزو کنی تا دمِ آخر حیات عزیزانت، یاور و غمگسار آنها باشی و بعد از همهی آنها بمیری. نگذاری رنج نبودنتان را تحمل کنند.
ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستوجوی معنا» مینویسد:
روزی پزشکی سالخورده که گرفتار افسردگی ژرفی بود به من مراجعه کرد. این پزشک طاقت نداشت مرگ همسرش را که دو سال پیش از آن رویداد بوده تحمل کند زیرا وی را بیش از حد دوست میداشت. من چه کمکی میتوانستم به او بکنم؟ فقط پرسیدم:
- «چه میشد آقای دکتر، اگر شما مُرده بودید و زنتان زنده میماند؟»
- « وای که این دیگر خیلی بد میشد، چون آن بیچاره خیلی رنج میکشید.»
و در پاسخ به او گفتم:
«پس میبینید که رنج به او نرسید و شما بودید که رنجش را به جان خریدید و اکنون باید آن را بپذیرید و به جایش زنده بمانید.»
دیگر چیزی نگفت، دستم را به آرامی فشرد و از اتاق رفت.
@sedigh_63
برف و دستهای کودکی
«هربار که تصور کردهام معنای ژرف جهان را احساس میکنم، همیشه سادگی آن بود که منقلبم ساخت.»(فلسفه پوچی، آلبرکامو)
برف، عشق، و مرگ، دست ما را در دست کودکیمان میگذارند و ما را با سپیدی عُریان و بینقش و نگار کودکی چهره به چهره میکنند. مشخصهی دنیای بزرگسالی، جدافتادگی روزافزون ما از هستی است. گیر افتادن در دام واژه و ذهن و فریب خوردن از تورّم فزاینده و سیرابناشدنی آنها. با دور شدن از «خیالات سبک» کودکی، ردّ پای زندگی را در جادههای پیچدرپیچ و اندیشههای پیچیده میجوییم. غفلت از سادگی و دل آشفتن از عبور شتابان زمان.
برف که میآید، در صافی بینقش و عریانش، بارقهای از کودکی در ما زنده میشود. از روحی سبک و بازیگوش. رها از فشار و سنگینی زمان. برف، ما را از سیطرهی سرعت و زمان میرهاند و از آینهی کودکی ما گَرد میافشاند. بَرف، با سکوت بُهتآوری که دارد، دقائقی هم که شده، زمان را بدرقه میکند و آسودگی را به روحی پُرتشویش، زخمخورده از تلوّنها، تظاهرها و نقشها، خمیده از دوندگی مُدام، میچشاند. این فراغت و آسودگی، بیزمانی و سکوت رنگ، برهنگی و رهاشدگی، بذری است که برف در روحمان میپاشد و کودکی نابی را میرویاند.
عشق هم بهمانند برف است. قفلهایی که به در و دریچهی وجودمان در گذر سالهای متمادی زندگی بستهایم، یکیک وا میکند و نگاه در پیلهی خویش مانده را به سوی دیگری پروانه میکند. از دنیای مغشوش و پریشان افکار پیچاپیچ فاصله میگیری و در افسون زیبای چیزی بیرون از خودت شناور میشوی. «امکان یک پرنده شدن»، از عهدهی عشق بر میآید و پرندگی بازگشت به سبکباری روح کودکی است. تجربهای که در آن میآموزیم تنها با نثار کردن است که دریافت میکنیم و با گم شدن است که پیدا میشویم.
مرگ هم با برف، همآیین است. مانند عشق و برف، کودک است و برای آخرین بار، حرارت قلب کودکانه را به ما باز میگرداند. احساس میکنیم ضربان قلبمان، همان آهنگی که در کودکی داشت، بازیافته است. در آستان مرگ، غالباً این امکان را مییابیم که از صورتکهای تصنّعی و ظهورات متکلّفانه خلاص شویم. پشت سر نگاه میکنیم و میبینیم که دیگر چیزی همراهمان نیست. جز خیالی شیرین و همزمان حسرتافروز. خیال وقتهایی که میشد زندگی را مثل آب خنکی در یک ظهر تابستانی به سر و صورت پاشید و به بازی گرفت. تصویری دور که هماکنون در آستانهی مرگ، در نهایت وضوح و آشکارگی است. با کنار رفتن نمایشهای پر سر و صدا اما پوچ و بیخاصیت سالها، دوباره صحن خالی، سپید و برفگرفتهی کودکی جلوه میکند. همان سادگی و بیشیلهپیلگی. همان بیپناهی و برهنگی. در روزهای پایانی زندگی مادربزرگ، که با دردهای جسمانی سخت، پنچه در پنجه بود، با اینکه همسر، فرزندان، نوادگان و دوستان و آشنایانش در کنار او بودند، نجوای آهسته و دردناک او تکرار نام مادرش بود.
مرگ، قبل از افتادن آخرین برگ، ما را در برابر آینهی کودکی مینشاند.
برف، عشق و مرگ، چیزی از جنس کودکی در خود دارند.
کریستین بوبن نوشته است:
«برف کودک است، مرگ کودک است، عشق کودک است، مرگ مانند عشق ما را در بهتی شگفت فرو میبرد، عشق مانند برف، مرگ مانند عشق، تبوتاب کودکی را در ما بیدار میکند، مرگ، نوزادان، سالمندان یا پریانِ چهل و چهار سال و نیمه را به چنگ میگیرد، درست پیش از گرفتن، سنشان را بر میدارد، مرگ، عشق و برف ما را خارج از محدودهی زمان شیفتهی خود میکنند، در برابر برف همهی ما کودکیم، در برابر عشق همهی ما کودکیم، در برابر مرگ همهی ما کودکیم، برف، کودکی در پیراهن سفید است.»(فراتر از بودن، ترجمه مهویش قویمی، نشر آشیان)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
«هربار که تصور کردهام معنای ژرف جهان را احساس میکنم، همیشه سادگی آن بود که منقلبم ساخت.»(فلسفه پوچی، آلبرکامو)
برف، عشق، و مرگ، دست ما را در دست کودکیمان میگذارند و ما را با سپیدی عُریان و بینقش و نگار کودکی چهره به چهره میکنند. مشخصهی دنیای بزرگسالی، جدافتادگی روزافزون ما از هستی است. گیر افتادن در دام واژه و ذهن و فریب خوردن از تورّم فزاینده و سیرابناشدنی آنها. با دور شدن از «خیالات سبک» کودکی، ردّ پای زندگی را در جادههای پیچدرپیچ و اندیشههای پیچیده میجوییم. غفلت از سادگی و دل آشفتن از عبور شتابان زمان.
برف که میآید، در صافی بینقش و عریانش، بارقهای از کودکی در ما زنده میشود. از روحی سبک و بازیگوش. رها از فشار و سنگینی زمان. برف، ما را از سیطرهی سرعت و زمان میرهاند و از آینهی کودکی ما گَرد میافشاند. بَرف، با سکوت بُهتآوری که دارد، دقائقی هم که شده، زمان را بدرقه میکند و آسودگی را به روحی پُرتشویش، زخمخورده از تلوّنها، تظاهرها و نقشها، خمیده از دوندگی مُدام، میچشاند. این فراغت و آسودگی، بیزمانی و سکوت رنگ، برهنگی و رهاشدگی، بذری است که برف در روحمان میپاشد و کودکی نابی را میرویاند.
عشق هم بهمانند برف است. قفلهایی که به در و دریچهی وجودمان در گذر سالهای متمادی زندگی بستهایم، یکیک وا میکند و نگاه در پیلهی خویش مانده را به سوی دیگری پروانه میکند. از دنیای مغشوش و پریشان افکار پیچاپیچ فاصله میگیری و در افسون زیبای چیزی بیرون از خودت شناور میشوی. «امکان یک پرنده شدن»، از عهدهی عشق بر میآید و پرندگی بازگشت به سبکباری روح کودکی است. تجربهای که در آن میآموزیم تنها با نثار کردن است که دریافت میکنیم و با گم شدن است که پیدا میشویم.
مرگ هم با برف، همآیین است. مانند عشق و برف، کودک است و برای آخرین بار، حرارت قلب کودکانه را به ما باز میگرداند. احساس میکنیم ضربان قلبمان، همان آهنگی که در کودکی داشت، بازیافته است. در آستان مرگ، غالباً این امکان را مییابیم که از صورتکهای تصنّعی و ظهورات متکلّفانه خلاص شویم. پشت سر نگاه میکنیم و میبینیم که دیگر چیزی همراهمان نیست. جز خیالی شیرین و همزمان حسرتافروز. خیال وقتهایی که میشد زندگی را مثل آب خنکی در یک ظهر تابستانی به سر و صورت پاشید و به بازی گرفت. تصویری دور که هماکنون در آستانهی مرگ، در نهایت وضوح و آشکارگی است. با کنار رفتن نمایشهای پر سر و صدا اما پوچ و بیخاصیت سالها، دوباره صحن خالی، سپید و برفگرفتهی کودکی جلوه میکند. همان سادگی و بیشیلهپیلگی. همان بیپناهی و برهنگی. در روزهای پایانی زندگی مادربزرگ، که با دردهای جسمانی سخت، پنچه در پنجه بود، با اینکه همسر، فرزندان، نوادگان و دوستان و آشنایانش در کنار او بودند، نجوای آهسته و دردناک او تکرار نام مادرش بود.
مرگ، قبل از افتادن آخرین برگ، ما را در برابر آینهی کودکی مینشاند.
برف، عشق و مرگ، چیزی از جنس کودکی در خود دارند.
کریستین بوبن نوشته است:
«برف کودک است، مرگ کودک است، عشق کودک است، مرگ مانند عشق ما را در بهتی شگفت فرو میبرد، عشق مانند برف، مرگ مانند عشق، تبوتاب کودکی را در ما بیدار میکند، مرگ، نوزادان، سالمندان یا پریانِ چهل و چهار سال و نیمه را به چنگ میگیرد، درست پیش از گرفتن، سنشان را بر میدارد، مرگ، عشق و برف ما را خارج از محدودهی زمان شیفتهی خود میکنند، در برابر برف همهی ما کودکیم، در برابر عشق همهی ما کودکیم، در برابر مرگ همهی ما کودکیم، برف، کودکی در پیراهن سفید است.»(فراتر از بودن، ترجمه مهویش قویمی، نشر آشیان)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
یکسو نگریستن و یکسان نگریستن
در تعالیم ابوسعید ابوالخیر و به شکل عام غالب عارفان، دو آموزهی اساسی وجود دارد. دو آموزهای که میتوان آندو را جانمایهی نگرش عرفانی دانست. هر دو هم به شکلی برآمده از «توحید» اند.
این دو کلانآموزهی کانونی را بوسعید بوالخیر چنین بازگو میکند:
«تصوف دو چیز است یکسو نگریستن و یکسان نگریستن.»(اسرار التوحید)
یکسو نگریستن در ارتباط با خدا است و یکسان نگریستن در ارتباط با خلق. لازمه توحید در ارتباط با خدا، یکپارچگی درونی و خلوص روح است. اینکه آدم همهی وجودش را متوجه مقصدی واحد و قبله و سویهای یگانه کند و از این طریق، یکدله شود و از پریشانی و تفرقه ایمن گردد و به آرامش ناشی از «جمعیت خاطر» و «وحدت» برسد. خدا یکی است و من هم باید یکی شوم و از دوبینی بازآیم. در همه چیز، رخسار یار را تماشا کنم و تمام همّ و توجه عاطفی و ذهنیام «او» باشد.
یکسان نگریستن در ارتباط با مردم و به طور عموم همهی هستندهها است. همه را به یک چشم دیدن هم از ثمرات و لوازم توحید است. همه آفریدهی اویند. همه او را آینگی میکنند. همه از فیض او، به هست آمدهاند. همه به یکسان شایستهی مهر و احترام و توجهند. کسی را بر کسی برتری نیست. همه آفریده و بندهاند و باید با هم بندهوار رفتار کنند و کسی احساس سروری و برتری بر دیگری نکند و با تمایز خود از دیگری، بر او فخر نفروشد و از دیوارکشیها و مرزبندیهای فاصلهافکن، بپرهیزد. اگر اسیر «رنگها» شویم و تفاوتهای ظاهری خود را مبنا قرار دهیم، در جنگ و خصومت خواهیم بود. اما اگر به ساحت «بیرنگ» یکدیگر نظر کنیم، میتوانیم آشتی و صلح را بین خود حاکم سازیم.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
(مثنوی: دفتر اول)
این دو آموزه، یعنی «یکسونگری» و «یکساننگری» اساس نگرش عرفانیاند.
در یکسونگری، شما از تشویش ناشی از توجه به کثرتها به آرامش ناشی از یگانگی خداوند راهیاب میشوید و در یکساننگری، با نفی همهی مرزبندیهای قراردادی و فاصلهافکنیها، با همگان صلح و آشتی میکنید.
اما این دو را نشانههایی است. آنکه یکدله خود را در اختیار خدا نهاده است، از مالپرستی و تنگچشمی که ناشی از توجهات مختلف و هموم پراکنده است، میرهد. این است که عارف میگوید من دو وصف عمده دارم. یکی آنکه «بر کیسه بند نیست»، یعنی اهل بخشیدن و سهیم کردنم و دیگر اینکه «با خلق خدای جنگ نیست»،چرا که جنگ ناشی از متفاوت دیدن و مرزگذاری است و من همگان را یکسان میبینم.
درویشی گفت: «ای شیخ! مرا میباید که بدانم که تو چه مردی و چه چیزی؟» شیخ[ابوسعید ابوالخیر] گفت: «ای درویش! ما را بر کیسه بند نیست و با خلق خدای جنگ نیست.»(اسرارالتوحید، به کوشش شفیعی کدکنی)
چگونه میشود به جای توجه به اختلاف رنگها که غالباً منشأ خصومت و درگیری است به «بیرنگی» و وحدت هستندهها نظر کرد؟ بوسعید میگوید باید منظر الهی پیدا کنی. از منظر خدا که بنگری همه برابرند. همه آفریدههایی هستند که تنها از جهت میزان بهرهمندی از فیض خدا، تفاوت پیدا کردهاند:
«هر که نظر کند به خلق به چشم خلق خصومتِ او دراز شود و هر که نظر کند به خلق به چشم حق باز رَهد.»(چشیدن طعم وقت)
وصیت پایانی بوسعید هم همین است:
در وصیّتِ اصحاب این گفت: ... راه خدای گیرید. همه به خدای ببینید. از خدای به خلق بنگرید که مَن نَظَرَ إلی الخَلقِ بِعَینِ الخَلقِ طالَت خُصومَتُهُ مَعَهم و مَن نَظَرَ إلیهِم بِعَینِ الحقّ استَراحَ مِنهُم.[هر که در خلق به چشم خلق بنگرد، خصومتش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشم حق بنگرد، بدیشان می آساید.»(حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، جمال الدین ابوروح لطف الله)
«یکسان نگریستن» مستلزم دست کشیدن از قضاوت و داوری است. همه برابرند و تو نمیتوانی بین آفریدههای خدا، که خودت نیز با آنها همسرشت و همسرنوشتی، داوری کنی و یکی را بر دیگری تمایز دهی. بوسعید میگوید:
«آنچ یافتم به بیداریِ شب و بیداوریِ[مخالفت و ستیزه] سینه و بیدریغیِ مال یافتم.»(حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر)
«داوری کافریست و از غیری دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.»(چشیدن طعم وقت)
«وارستگی» و «دوستی» پیامد «یکسو نگریستن» و «یکسان نگریستن» هستند. با یکسونگری به وارستگی تشویشسوز میرسیم و با یکسان نگریستن از اسارت داوری و دشمنی میرهیم. توحید اقتضای یکسونگری و یکساننگری دارد. یکسونگری، تو را بخشنده میکند و یکساننگری، درونت را از صلح و دوستی سبز میکند.
میپرسند حقیقت تصوف چیست؟
بوسعید بوالخیر جواب میدهد:
«یکسو نگریستن و یکسان نگریستن»(اسرار التوحید)
خواجه عبدالله انصاری جواب میدهد:
«ظاهر بیرنگ و باطنِ بیجنگ.»(از هرگز و همیشهی انسان، به کوشش شفیعی کدکنی)
هر دو یک چیز گفتهاند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
در تعالیم ابوسعید ابوالخیر و به شکل عام غالب عارفان، دو آموزهی اساسی وجود دارد. دو آموزهای که میتوان آندو را جانمایهی نگرش عرفانی دانست. هر دو هم به شکلی برآمده از «توحید» اند.
این دو کلانآموزهی کانونی را بوسعید بوالخیر چنین بازگو میکند:
«تصوف دو چیز است یکسو نگریستن و یکسان نگریستن.»(اسرار التوحید)
یکسو نگریستن در ارتباط با خدا است و یکسان نگریستن در ارتباط با خلق. لازمه توحید در ارتباط با خدا، یکپارچگی درونی و خلوص روح است. اینکه آدم همهی وجودش را متوجه مقصدی واحد و قبله و سویهای یگانه کند و از این طریق، یکدله شود و از پریشانی و تفرقه ایمن گردد و به آرامش ناشی از «جمعیت خاطر» و «وحدت» برسد. خدا یکی است و من هم باید یکی شوم و از دوبینی بازآیم. در همه چیز، رخسار یار را تماشا کنم و تمام همّ و توجه عاطفی و ذهنیام «او» باشد.
یکسان نگریستن در ارتباط با مردم و به طور عموم همهی هستندهها است. همه را به یک چشم دیدن هم از ثمرات و لوازم توحید است. همه آفریدهی اویند. همه او را آینگی میکنند. همه از فیض او، به هست آمدهاند. همه به یکسان شایستهی مهر و احترام و توجهند. کسی را بر کسی برتری نیست. همه آفریده و بندهاند و باید با هم بندهوار رفتار کنند و کسی احساس سروری و برتری بر دیگری نکند و با تمایز خود از دیگری، بر او فخر نفروشد و از دیوارکشیها و مرزبندیهای فاصلهافکن، بپرهیزد. اگر اسیر «رنگها» شویم و تفاوتهای ظاهری خود را مبنا قرار دهیم، در جنگ و خصومت خواهیم بود. اما اگر به ساحت «بیرنگ» یکدیگر نظر کنیم، میتوانیم آشتی و صلح را بین خود حاکم سازیم.
چونک بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
(مثنوی: دفتر اول)
این دو آموزه، یعنی «یکسونگری» و «یکساننگری» اساس نگرش عرفانیاند.
در یکسونگری، شما از تشویش ناشی از توجه به کثرتها به آرامش ناشی از یگانگی خداوند راهیاب میشوید و در یکساننگری، با نفی همهی مرزبندیهای قراردادی و فاصلهافکنیها، با همگان صلح و آشتی میکنید.
اما این دو را نشانههایی است. آنکه یکدله خود را در اختیار خدا نهاده است، از مالپرستی و تنگچشمی که ناشی از توجهات مختلف و هموم پراکنده است، میرهد. این است که عارف میگوید من دو وصف عمده دارم. یکی آنکه «بر کیسه بند نیست»، یعنی اهل بخشیدن و سهیم کردنم و دیگر اینکه «با خلق خدای جنگ نیست»،چرا که جنگ ناشی از متفاوت دیدن و مرزگذاری است و من همگان را یکسان میبینم.
درویشی گفت: «ای شیخ! مرا میباید که بدانم که تو چه مردی و چه چیزی؟» شیخ[ابوسعید ابوالخیر] گفت: «ای درویش! ما را بر کیسه بند نیست و با خلق خدای جنگ نیست.»(اسرارالتوحید، به کوشش شفیعی کدکنی)
چگونه میشود به جای توجه به اختلاف رنگها که غالباً منشأ خصومت و درگیری است به «بیرنگی» و وحدت هستندهها نظر کرد؟ بوسعید میگوید باید منظر الهی پیدا کنی. از منظر خدا که بنگری همه برابرند. همه آفریدههایی هستند که تنها از جهت میزان بهرهمندی از فیض خدا، تفاوت پیدا کردهاند:
«هر که نظر کند به خلق به چشم خلق خصومتِ او دراز شود و هر که نظر کند به خلق به چشم حق باز رَهد.»(چشیدن طعم وقت)
وصیت پایانی بوسعید هم همین است:
در وصیّتِ اصحاب این گفت: ... راه خدای گیرید. همه به خدای ببینید. از خدای به خلق بنگرید که مَن نَظَرَ إلی الخَلقِ بِعَینِ الخَلقِ طالَت خُصومَتُهُ مَعَهم و مَن نَظَرَ إلیهِم بِعَینِ الحقّ استَراحَ مِنهُم.[هر که در خلق به چشم خلق بنگرد، خصومتش با ایشان به درازا کشد و هر که بدیشان از چشم حق بنگرد، بدیشان می آساید.»(حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، جمال الدین ابوروح لطف الله)
«یکسان نگریستن» مستلزم دست کشیدن از قضاوت و داوری است. همه برابرند و تو نمیتوانی بین آفریدههای خدا، که خودت نیز با آنها همسرشت و همسرنوشتی، داوری کنی و یکی را بر دیگری تمایز دهی. بوسعید میگوید:
«آنچ یافتم به بیداریِ شب و بیداوریِ[مخالفت و ستیزه] سینه و بیدریغیِ مال یافتم.»(حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر)
«داوری کافریست و از غیری دیدن شرک است و خوش بودن فریضه است.»(چشیدن طعم وقت)
«وارستگی» و «دوستی» پیامد «یکسو نگریستن» و «یکسان نگریستن» هستند. با یکسونگری به وارستگی تشویشسوز میرسیم و با یکسان نگریستن از اسارت داوری و دشمنی میرهیم. توحید اقتضای یکسونگری و یکساننگری دارد. یکسونگری، تو را بخشنده میکند و یکساننگری، درونت را از صلح و دوستی سبز میکند.
میپرسند حقیقت تصوف چیست؟
بوسعید بوالخیر جواب میدهد:
«یکسو نگریستن و یکسان نگریستن»(اسرار التوحید)
خواجه عبدالله انصاری جواب میدهد:
«ظاهر بیرنگ و باطنِ بیجنگ.»(از هرگز و همیشهی انسان، به کوشش شفیعی کدکنی)
هر دو یک چیز گفتهاند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
امید، اعتماد، ایمان
به نظرم میرسد امید و یا خوشبینی(فارغ از تفاوتگذاریهای رایج)، هم در اعتماد کردن ما سهم عمده دارد و هم در ایمانورزی.
اعتمادمان را از دست میدهیم زمانی که امیدمان را از دست دادهایم. امیدمان را تجربههای تلخ گذشته از ما میگیرند:
«قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب»(اخوان ثالث)
نومیدی ناشی از گذشتهگرایی است. عطف آینده به ماسبق است. انسدادی که در گذشته تجربه کردهای، توقع گشایشها را در تو میرانده است. سنجاق کردن فردا به دیروز است.
منطق نومیدی/ بیاعتمادی/ ایمانگریزی این است:
اگر تا کنون چنین نبوده، چرا باید بعد از این طور دیگری باشد؟
اگر تورها تا کنون خالی از دریا بازگشتهاند، چرا باید امید داشت روزی پُر بازگردند؟
اگر تا کنون از اعتمادی که کردهام، زخم خوردهام، چرا باید گمان کنم ممکن است دیگر بار نخورم؟
نومیدی، بیاعتمادی و ایمانگریزی، منطق تجربی، استقرایی و کموبیش محاسبهگرانه و معقولی دارد.
آن سوی طیف، دلبستگان امید و اعتماد و ایماناند. منکر تجارب و وقایع گذشته نیستد. اما باور نمیکنند که تمام واقعیت در تجربههای فراپشتنهاده و زندگی سپری شده نهفته باشد.
منطق امید، اعتماد و ایمان این است:
شاید امکانهای روشن دیگری باشد. دریچههایی که هنوز نیافتهایم. صداهایی که هنوز نشنیدهایم. ماهیان روشنی که تاکنون به تور ما نیامدهاند، اما چین و شکن نامرتب موجها، حکایت از حضورشان دارد:
«چندبار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو تادیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!»(مارگوت بیکل)
هنوز امیدواریم، هنوز اعتماد میکنیم، هنوز ایمان میورزیم.
هر روز چنانیم که گویی تازه به هستی چشم گشودهایم. از نو آغازیدهایم. بهمانند نوزادان که چون شاهد خیانتی نبودهاند، میتوانند اعتماد کنند. تجربهای ناگواری نداشتهاند و میتوانند امید ببندند. در هواهای ظلمانی تنفس نکردهاند و طعم صبح از ذائقهشان نرفته است. کریستین بوبن گفته است:
«کودکان اعتماد میکنند، زیرا هرگز شاهد خیانت نبودهاند. معجزه آنگاه رخ میدهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم.»
کریستین بوبن میگوید تمام زندگی پدرم را میتوان در این جمله خلاصه کنم که هرگز از آدمها نومید نمیشد:
«کاش انسانها میتوانستند پس از مرگشان درون جملهای که بسان صدفِ درخشان روحشان باشد، آرام و قرار بگیرند. در این صورت برای پدرم این جمله را انتخاب میکردم: او هرگز از کسی که روبرویش بود، ناامید نمیشد.»
امیدواران، میتوانند دوباره اعتماد کنند، دوباره ایمان بیاورند، چرا که فرداها برایشان عزیزتر از دیروزهاست.
دلبستگان امید و اعتماد و ایمان، به صیّادی مانندند که از انتظار کشیدن به تنگ نمیآید:
«من همیشه به چیزهای بزرگ امیدوارم. نمیدانم چیستند، ولی با شکیبایی منتظرشان هستم. ممکن است پیشتر آمده باشند، بیاینکه متوجهشان شده باشم. روح من مانند سگی منتظر در برابر چمنزاری در کمین شکاری نزدیک و نامریی است.»(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه سیروس خزائلی)
ایمانورزی بستگی به ظرفیت اعتمادپذیری ما دارد. اعتماد کردن منوط به بهرهای است که از امید و خوشبینی داریم و امید داشتن یعنی زندگی در گذشته به پایان نرسیده است و چه بسیار امکانهای روشن و دلپروری که انتظارمان را میکشند و تاکنون دست ما از تجربهی آنها کوتاه بوده است.
امید، اعتماد و ایمان، خویشاوندان هماند. از یک تبار و قبیلهاند. منطق استقرایی، تجربی، محاسبهگرانه، با این سه، چندان سازگار نیست. امید، اعتماد و ایمان، شاید، بیشتر، از جنس رؤیا هستند. رؤیاهایی که اگر چه نمیتوانی اعتبار نیرومندی برایشان قایل باشی، اما روزت را سرتاسر روشن میکنند.
امید، اعتماد و ایمان، شاید بهرهی کمی از حقیقت داشته باشند، اما لبالب از روشنی هستند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
به نظرم میرسد امید و یا خوشبینی(فارغ از تفاوتگذاریهای رایج)، هم در اعتماد کردن ما سهم عمده دارد و هم در ایمانورزی.
اعتمادمان را از دست میدهیم زمانی که امیدمان را از دست دادهایم. امیدمان را تجربههای تلخ گذشته از ما میگیرند:
«قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب»(اخوان ثالث)
نومیدی ناشی از گذشتهگرایی است. عطف آینده به ماسبق است. انسدادی که در گذشته تجربه کردهای، توقع گشایشها را در تو میرانده است. سنجاق کردن فردا به دیروز است.
منطق نومیدی/ بیاعتمادی/ ایمانگریزی این است:
اگر تا کنون چنین نبوده، چرا باید بعد از این طور دیگری باشد؟
اگر تورها تا کنون خالی از دریا بازگشتهاند، چرا باید امید داشت روزی پُر بازگردند؟
اگر تا کنون از اعتمادی که کردهام، زخم خوردهام، چرا باید گمان کنم ممکن است دیگر بار نخورم؟
نومیدی، بیاعتمادی و ایمانگریزی، منطق تجربی، استقرایی و کموبیش محاسبهگرانه و معقولی دارد.
آن سوی طیف، دلبستگان امید و اعتماد و ایماناند. منکر تجارب و وقایع گذشته نیستد. اما باور نمیکنند که تمام واقعیت در تجربههای فراپشتنهاده و زندگی سپری شده نهفته باشد.
منطق امید، اعتماد و ایمان این است:
شاید امکانهای روشن دیگری باشد. دریچههایی که هنوز نیافتهایم. صداهایی که هنوز نشنیدهایم. ماهیان روشنی که تاکنون به تور ما نیامدهاند، اما چین و شکن نامرتب موجها، حکایت از حضورشان دارد:
«چندبار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو تادیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!»(مارگوت بیکل)
هنوز امیدواریم، هنوز اعتماد میکنیم، هنوز ایمان میورزیم.
هر روز چنانیم که گویی تازه به هستی چشم گشودهایم. از نو آغازیدهایم. بهمانند نوزادان که چون شاهد خیانتی نبودهاند، میتوانند اعتماد کنند. تجربهای ناگواری نداشتهاند و میتوانند امید ببندند. در هواهای ظلمانی تنفس نکردهاند و طعم صبح از ذائقهشان نرفته است. کریستین بوبن گفته است:
«کودکان اعتماد میکنند، زیرا هرگز شاهد خیانت نبودهاند. معجزه آنگاه رخ میدهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم.»
کریستین بوبن میگوید تمام زندگی پدرم را میتوان در این جمله خلاصه کنم که هرگز از آدمها نومید نمیشد:
«کاش انسانها میتوانستند پس از مرگشان درون جملهای که بسان صدفِ درخشان روحشان باشد، آرام و قرار بگیرند. در این صورت برای پدرم این جمله را انتخاب میکردم: او هرگز از کسی که روبرویش بود، ناامید نمیشد.»
امیدواران، میتوانند دوباره اعتماد کنند، دوباره ایمان بیاورند، چرا که فرداها برایشان عزیزتر از دیروزهاست.
دلبستگان امید و اعتماد و ایمان، به صیّادی مانندند که از انتظار کشیدن به تنگ نمیآید:
«من همیشه به چیزهای بزرگ امیدوارم. نمیدانم چیستند، ولی با شکیبایی منتظرشان هستم. ممکن است پیشتر آمده باشند، بیاینکه متوجهشان شده باشم. روح من مانند سگی منتظر در برابر چمنزاری در کمین شکاری نزدیک و نامریی است.»(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه سیروس خزائلی)
ایمانورزی بستگی به ظرفیت اعتمادپذیری ما دارد. اعتماد کردن منوط به بهرهای است که از امید و خوشبینی داریم و امید داشتن یعنی زندگی در گذشته به پایان نرسیده است و چه بسیار امکانهای روشن و دلپروری که انتظارمان را میکشند و تاکنون دست ما از تجربهی آنها کوتاه بوده است.
امید، اعتماد و ایمان، خویشاوندان هماند. از یک تبار و قبیلهاند. منطق استقرایی، تجربی، محاسبهگرانه، با این سه، چندان سازگار نیست. امید، اعتماد و ایمان، شاید، بیشتر، از جنس رؤیا هستند. رؤیاهایی که اگر چه نمیتوانی اعتبار نیرومندی برایشان قایل باشی، اما روزت را سرتاسر روشن میکنند.
امید، اعتماد و ایمان، شاید بهرهی کمی از حقیقت داشته باشند، اما لبالب از روشنی هستند.
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
غریو باد
دلتنگی سپیدارهای بلند است
و باران
دستمال مرطوبی است
بر تبناکی خاک
بوسههای ماهیها
تنهایی پُرازدحام دریا را
به شنهای ساحل
گوشزد میکنند
و کودکی
با جوجهی مردهای در دست
از آستان گلهای شمعدانی
خواهان آمرزش است
معلوم نیست ابرها،
ترانهی زخمی کدام گلدان را
اجابت کردهاند؟
کلاغها حرفی نمیزنند.
صدیق قطبی، 14 بهمن 95
@sedigh_63
دلتنگی سپیدارهای بلند است
و باران
دستمال مرطوبی است
بر تبناکی خاک
بوسههای ماهیها
تنهایی پُرازدحام دریا را
به شنهای ساحل
گوشزد میکنند
و کودکی
با جوجهی مردهای در دست
از آستان گلهای شمعدانی
خواهان آمرزش است
معلوم نیست ابرها،
ترانهی زخمی کدام گلدان را
اجابت کردهاند؟
کلاغها حرفی نمیزنند.
صدیق قطبی، 14 بهمن 95
@sedigh_63
عقل آبی | صدّیق قطبی
Photo
آنچه می نویسم
حکایت زندگی نیست
روایت خوابهای من است
من،
زندگی را خواب میبینم.
درخت، شهادت خاک است
باد،
قاصد فصول
و باران،
راوی دلتنگی.
من،
قصهگوی خوابها هستم.
کودکان میدانند
پنجره،
بخارگرفته، زیباست.
بهمن 95، صدیق قطبی
@sedigh_63
حکایت زندگی نیست
روایت خوابهای من است
من،
زندگی را خواب میبینم.
درخت، شهادت خاک است
باد،
قاصد فصول
و باران،
راوی دلتنگی.
من،
قصهگوی خوابها هستم.
کودکان میدانند
پنجره،
بخارگرفته، زیباست.
بهمن 95، صدیق قطبی
@sedigh_63
✨ کدام دین؟ کدام مذهب؟ (۱)
صدیق قطبی
به نظر میرسد سنتهای دینی و مذهبی، بسترهای مناسبتری برای ریشهدواندن درخت معنویت هستند. تجربهی تاریخی نشان میدهد که خاک ادیان و مذاهب، حاصلخیزی بیشتری برای بالیدن تجربههای عرفانی و پویههای معنوی داشتهاند.
ظاهراً ادیان و مذاهب، تکیهگاههای خوبی برای انسانها در جهت کمالخواهی و معنایابی بودهاند و شاخصترین فرزانگان معنوی و عارفان دیدهور از درون سنتهای دینی بالیدهاند.
رستگاری در گرو غوّاصی و یافتن مرواریدهای معنا و فضیلت از دل سنت دینی خودمان است. نیازی نه به دست کشیدن از سنتهای دینی است و نه ترک یکی و اختیار دیگری. تغییر دین و مذهب، نه تنها ضرورتی ندارد که از نظر بسیاری، صدمهزننده است.
سیمون وی، بانوی الهیدان و عارف مسیحی میگفت:
«شخصاً هرگز حتی یک سکهی ششپنی برای فعالیتهای تبلیغی نمیدهم. به گمان من، تغییر دین برای یک انسان همانقدر خطرناک است که تغییر زبان برای یک نویسنده. ممکن است موفقیتی در آن باشد؛ اما میتواند نتایج مصیبتباری نیز داشته باشد.»(1)
مهاتما گاندی نیز گفته است:
«من به کسانی که از مذهب خود با دیگران سخن میگویند و تبلیغ میکنند مخصوصاً وقتی که منظورشان این است که آنها را به دین خود درآورند هیچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود.»(2)
گاندی میگوید:
«فرض کنید که یک مسیحی نزد من بیاید و بگوید تحت نفوذ مطالعهی «بهگوت» قرار گرفته است و میخواهد هندو بشود. من به او خواهم گفت: «نه، آنچه بهگوت به تو عطا میکند انجیل هم به تو میبخشد. منتها کوشش نکردهای که آن را از انجیل دریابی. بهتر است در این راه بکوشی و یک مسیحی خوب و واقعی باشی»(3)
کافی است فرد دیندار، دلبستهی حقیقت و اخلاق و زیبایی باشد، تا از خمیرمایهی سنت دینی خود، گمشدهی مطلوبش را بیافریند و با همان الیافی که در اختیار دارد، نادرترین و ارزندهترین پارچه را ببافد.
گاندی میگوید: «اگر کسی به حقیقت و قلب مذهب خود برسد به حقیقت و قلب مذاهب دیگر نیز رسیده است.»(4)
سیمون وی میگوید:
«هر زمان که انسانی با قلب پاک، اوزیروس، دیونوسوس، کریشنا، بودا و غیره را خوانده است، پسر خدا دعای او را با فرستادن روحالقدس اجابت کرده است و روحالقدس در جان او تصرف کرده است. نه از این راه که او را به دست کشیدن از سنت دینیاش برانگیزد؛ بلکه از این طریق که در قلب همان سنت دینی به او نوری و در بهترین موارد نوری تام و تمام، ارزانی دارد»(5)
«همهی متدینان پاکدل، مسیحیان بیناماند. بنابراین، تبلیغ دینی و مذهبی برای تغییر دین و مذهب دیگران بیهوده است.»(6)
به نظر میرسد هر دین و آیینی، واجد حدّی از خردمندی و پارسایی هست که بتوان همواره در محدودهی آن دست به پیرایش و بازسازی زد. دلواپسان عقلانیت و اخلاق، میتوانند با استفاده از ظرفیتهای هر دین و مذهب، سعی در سازگار کردن تعالیم دینی خود با یافتههای تازه، شهودات مورد وفاق اخلاقی و نیز الزامات عقلانیت داشته باشند. سیر تحولات ادیان و مذاهب نشان میدهد، چنین ظرفیتی وجود داشته و دینداران توانستهاند فهم دینی خود را، به شیوهی معقولی با اقتضائات تحول اجتماعی، همراه سازند.
گر چه ممکن است سعی در بهروزآوری خلاقانهی تفکر دینی و توانمندسازی سنتهای کهن به منظور بقا در اقالیم جدید، با دشواریها و موانع نظری و عملی فراوانی روبهرو باشد و چه بسا فرد دیندار تصور کند هزینههای زیادی را جهت جمع دینداری با تعقل و اخلاق میپردازد، اما به نظر میرسد بهتر از بیریشگی و از دست دادن یک چهارچوب امتحانپسداده به منظور تعالی معنوی و زندگی مطلوبتر است.
در تاریخ همهی ادیان و مذاهب، شاهد فرزانگان نسبتاً پرشماری هستیم که هم از خردمندان زمان خویش بودهاند و هم در فضیلت و اخلاق، زبانزد و الهامبخش؛ و این خود میتواند نشانی باشد بر پویایی و قابلیتهای سرشار سنتهای دینی و مذهبی.
جریانها و تشکلهای دینی و مذهبی، بهتر است به جای رد و نقد دیگر مذاهب و ادیان که حاصلی جز تشدید بدبینی و بازتولید خشونت و نفرت ندارد، کمک کنند تا هم کیشانشان مرواریدهای بیشتری از دل آیین خود، صید کنند.
@sedigh_63
صدیق قطبی
به نظر میرسد سنتهای دینی و مذهبی، بسترهای مناسبتری برای ریشهدواندن درخت معنویت هستند. تجربهی تاریخی نشان میدهد که خاک ادیان و مذاهب، حاصلخیزی بیشتری برای بالیدن تجربههای عرفانی و پویههای معنوی داشتهاند.
ظاهراً ادیان و مذاهب، تکیهگاههای خوبی برای انسانها در جهت کمالخواهی و معنایابی بودهاند و شاخصترین فرزانگان معنوی و عارفان دیدهور از درون سنتهای دینی بالیدهاند.
رستگاری در گرو غوّاصی و یافتن مرواریدهای معنا و فضیلت از دل سنت دینی خودمان است. نیازی نه به دست کشیدن از سنتهای دینی است و نه ترک یکی و اختیار دیگری. تغییر دین و مذهب، نه تنها ضرورتی ندارد که از نظر بسیاری، صدمهزننده است.
سیمون وی، بانوی الهیدان و عارف مسیحی میگفت:
«شخصاً هرگز حتی یک سکهی ششپنی برای فعالیتهای تبلیغی نمیدهم. به گمان من، تغییر دین برای یک انسان همانقدر خطرناک است که تغییر زبان برای یک نویسنده. ممکن است موفقیتی در آن باشد؛ اما میتواند نتایج مصیبتباری نیز داشته باشد.»(1)
مهاتما گاندی نیز گفته است:
«من به کسانی که از مذهب خود با دیگران سخن میگویند و تبلیغ میکنند مخصوصاً وقتی که منظورشان این است که آنها را به دین خود درآورند هیچ اعتقاد ندارم. مذهب و اعتقاد با گفتار نیست بلکه در کردار است و در این صورت عمل هر کس عامل تبلیغ خواهد بود.»(2)
گاندی میگوید:
«فرض کنید که یک مسیحی نزد من بیاید و بگوید تحت نفوذ مطالعهی «بهگوت» قرار گرفته است و میخواهد هندو بشود. من به او خواهم گفت: «نه، آنچه بهگوت به تو عطا میکند انجیل هم به تو میبخشد. منتها کوشش نکردهای که آن را از انجیل دریابی. بهتر است در این راه بکوشی و یک مسیحی خوب و واقعی باشی»(3)
کافی است فرد دیندار، دلبستهی حقیقت و اخلاق و زیبایی باشد، تا از خمیرمایهی سنت دینی خود، گمشدهی مطلوبش را بیافریند و با همان الیافی که در اختیار دارد، نادرترین و ارزندهترین پارچه را ببافد.
گاندی میگوید: «اگر کسی به حقیقت و قلب مذهب خود برسد به حقیقت و قلب مذاهب دیگر نیز رسیده است.»(4)
سیمون وی میگوید:
«هر زمان که انسانی با قلب پاک، اوزیروس، دیونوسوس، کریشنا، بودا و غیره را خوانده است، پسر خدا دعای او را با فرستادن روحالقدس اجابت کرده است و روحالقدس در جان او تصرف کرده است. نه از این راه که او را به دست کشیدن از سنت دینیاش برانگیزد؛ بلکه از این طریق که در قلب همان سنت دینی به او نوری و در بهترین موارد نوری تام و تمام، ارزانی دارد»(5)
«همهی متدینان پاکدل، مسیحیان بیناماند. بنابراین، تبلیغ دینی و مذهبی برای تغییر دین و مذهب دیگران بیهوده است.»(6)
به نظر میرسد هر دین و آیینی، واجد حدّی از خردمندی و پارسایی هست که بتوان همواره در محدودهی آن دست به پیرایش و بازسازی زد. دلواپسان عقلانیت و اخلاق، میتوانند با استفاده از ظرفیتهای هر دین و مذهب، سعی در سازگار کردن تعالیم دینی خود با یافتههای تازه، شهودات مورد وفاق اخلاقی و نیز الزامات عقلانیت داشته باشند. سیر تحولات ادیان و مذاهب نشان میدهد، چنین ظرفیتی وجود داشته و دینداران توانستهاند فهم دینی خود را، به شیوهی معقولی با اقتضائات تحول اجتماعی، همراه سازند.
گر چه ممکن است سعی در بهروزآوری خلاقانهی تفکر دینی و توانمندسازی سنتهای کهن به منظور بقا در اقالیم جدید، با دشواریها و موانع نظری و عملی فراوانی روبهرو باشد و چه بسا فرد دیندار تصور کند هزینههای زیادی را جهت جمع دینداری با تعقل و اخلاق میپردازد، اما به نظر میرسد بهتر از بیریشگی و از دست دادن یک چهارچوب امتحانپسداده به منظور تعالی معنوی و زندگی مطلوبتر است.
در تاریخ همهی ادیان و مذاهب، شاهد فرزانگان نسبتاً پرشماری هستیم که هم از خردمندان زمان خویش بودهاند و هم در فضیلت و اخلاق، زبانزد و الهامبخش؛ و این خود میتواند نشانی باشد بر پویایی و قابلیتهای سرشار سنتهای دینی و مذهبی.
جریانها و تشکلهای دینی و مذهبی، بهتر است به جای رد و نقد دیگر مذاهب و ادیان که حاصلی جز تشدید بدبینی و بازتولید خشونت و نفرت ندارد، کمک کنند تا هم کیشانشان مرواریدهای بیشتری از دل آیین خود، صید کنند.
@sedigh_63
✨ کدام دین؟ کدام مذهب (۲)
صدیق قطبی
واقعیت این است که وفاداران به یک آیین خاص غالباً نمیتوانند به شیوهی همدلانه و خوشبینانهای در باب عقاید و آیین دیگری داور کنند. غالباً هر دینداری در رابطه با نظام دینی خود به شیوهی خوشبینانهای دست به تفسیر و بازخوانی میزند و در پی ارایهی تفسیری هر چه خردپسندتر از آن است؛ اما در رابطه با دین و مذهب دیگر، به طرز ناهمدلانه و با نگاه از بیرون و نیز بدون تلاشی در جهت حل ناسازگاریها و یا خردستیزنُماییهای آن دین و مذهب، موضع میگیرد.
سیمون وی میگوید:
«علت عدم فهم این نکته، که انواع ادیان معتبر و اصیل بازتابهای مختلف یک حقیقت و، احتمالاً، دارای ارزش برابرند، این است که هر یک از ما فقط یکی از این سنتها را تجربه میکنیم و سنتهای دیگر را از بیرون میبینیم، و حال آنکه یک دین را فقط از درون میتوان شناخت.»(7)
از منظر عارفان، نوع دین و مذهب فرد نیست که شاخص فرزانگی و رستگاری اوست، بلکه نحوهی دینداری و ژرفای دینورزی فرد است که تعیین کننده است. آدمیان از نظر نوع دین و مذهبی که دارند و غالباً برآمده از شرایط محیطی و غیراختیاری است، بر یکدیگر فضلی ندارند. آنچه مایهی رفعت مقام و مناعت روح است، غواصی بهتر و بیشتر و تحصیل مرواریدهای قیمتیتر از دل ادیان و مذاهب است. آنچه ملاک است، ژرفکاویهای خلاقانهی فرد دیندار است. به میزانی که فرد دیندار با عبور از پوستهی ظواهر و عقاید، به هستهی پارسایی و پاکنفسی نزدیک شود، دیندار بهتری است. مایستراکهارت مسیحی در کمال و معرفت و فضیلتی که در سنت مسیحی به دست آورده است، چه کم از مولانا جلالالدینی دارد که بر سفرهی قرآن و سنت اسلامی، بالیده است؟
عارفان به ما میگویند هر کسی نهاد پاک، حقجو و معنویتخواهی داشته باشد، در هر سنت دینی و مذهبی که باشد، میتواند به تعالی و رستگاری دست یابد. تغییر دادن دین و یا مذهب به هوای حقیقت و معنویتی برتر، نشان از آن دارد که فرد نتوانسته است به شکل فعال و خلاقانهای در سنت دینی خود، حفّاری و ژرفکاوی کند. ضمن اینکه بعید به نظر میرسد آنکه گمشدهی معنوی خود را در سنت دینی گذشتهی خود نیافته، بتواند در سنت دینی جدید بیابد. از اینرو، ظاهراً آنانکه بیشتر به ابعاد کلامی و اعتقادی دین توجه دارند تا ابعاد عرفانی و معنوی آن، حاضر میشوند دین و مذهبشان را ترک کرده یا تغییر دهند.
حکایت زیر را ابن جوزی البته از باب نقد و رد ذکر میکند:
«جهودی نزد ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت: میخواهم به دست تو مسلمان شوم. ابوسعید از جهود پرسید: حتماً میخواهی مسلمان شوی؟ گفت: آری. ابوسعید گفت: از مال و جان خود بیزاری میجویی؟ این است اسلام در نظر من. جهود گفت: آری. ابوسعید گفت: حال که چنین است نزد فلان شیخ ببریدش که بدو لا لای منافقان در آموزد(یعنی لا اله الا الله).»(8)
همچنین در باب مولانا نقل است:
«روزی معماری رومی در خانهی خداوندگار(مولانا) بخاری میساخت. یاران به طریقِ مطایبه با وی گفتند که چرا مسلمان نمیشوی که بهترین دینها، دین اسلام است؟ گفت: قریبِ پنجاه سال است که در دین عیسیام، از او میترسم و شرمسار میشوم که ترک دین او کنم. از ناگاه حضرت مولانا از در درآمده فرمود که سِرِّ ایمان ترس است. هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست، با دین است نه بیدین.»(9)
عینالقضات همدانی نیز میگوید:
«اگر مذهبی مرد را به خدا میرساند آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر است. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب باز ماند... ای عزیز! هر چه مرد را به خدا رساند اسلام است، و هر چه مرد را از راه خدا باز دارد، کفرست.»(10)
«ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند، تو نیز بینی ترسا شوی و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز بینی جهود میشوی،... هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد. مگر این کلمه نشنیدهای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش ِگبری آمد از مغان و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست که در دین ما امروز هیچ خبر نیست؟»(11)
«دریغا هفتاد و دو مَذهب که اصحاب با یکدیگر خصومت میکنند و هر یکی خود را ضدّی میداند، و یکدیگر را میکشند، اگر همه جمع آمدندی، و این کلمات را از این بیچاره بشنیدندی ایشان را مُصوَّر شدی که همه بر یک دین و یک ملّتاند. تشبیه و غلط، خلق را از حقیقت دور کرده است.»(12)
@sedigh_63
صدیق قطبی
واقعیت این است که وفاداران به یک آیین خاص غالباً نمیتوانند به شیوهی همدلانه و خوشبینانهای در باب عقاید و آیین دیگری داور کنند. غالباً هر دینداری در رابطه با نظام دینی خود به شیوهی خوشبینانهای دست به تفسیر و بازخوانی میزند و در پی ارایهی تفسیری هر چه خردپسندتر از آن است؛ اما در رابطه با دین و مذهب دیگر، به طرز ناهمدلانه و با نگاه از بیرون و نیز بدون تلاشی در جهت حل ناسازگاریها و یا خردستیزنُماییهای آن دین و مذهب، موضع میگیرد.
سیمون وی میگوید:
«علت عدم فهم این نکته، که انواع ادیان معتبر و اصیل بازتابهای مختلف یک حقیقت و، احتمالاً، دارای ارزش برابرند، این است که هر یک از ما فقط یکی از این سنتها را تجربه میکنیم و سنتهای دیگر را از بیرون میبینیم، و حال آنکه یک دین را فقط از درون میتوان شناخت.»(7)
از منظر عارفان، نوع دین و مذهب فرد نیست که شاخص فرزانگی و رستگاری اوست، بلکه نحوهی دینداری و ژرفای دینورزی فرد است که تعیین کننده است. آدمیان از نظر نوع دین و مذهبی که دارند و غالباً برآمده از شرایط محیطی و غیراختیاری است، بر یکدیگر فضلی ندارند. آنچه مایهی رفعت مقام و مناعت روح است، غواصی بهتر و بیشتر و تحصیل مرواریدهای قیمتیتر از دل ادیان و مذاهب است. آنچه ملاک است، ژرفکاویهای خلاقانهی فرد دیندار است. به میزانی که فرد دیندار با عبور از پوستهی ظواهر و عقاید، به هستهی پارسایی و پاکنفسی نزدیک شود، دیندار بهتری است. مایستراکهارت مسیحی در کمال و معرفت و فضیلتی که در سنت مسیحی به دست آورده است، چه کم از مولانا جلالالدینی دارد که بر سفرهی قرآن و سنت اسلامی، بالیده است؟
عارفان به ما میگویند هر کسی نهاد پاک، حقجو و معنویتخواهی داشته باشد، در هر سنت دینی و مذهبی که باشد، میتواند به تعالی و رستگاری دست یابد. تغییر دادن دین و یا مذهب به هوای حقیقت و معنویتی برتر، نشان از آن دارد که فرد نتوانسته است به شکل فعال و خلاقانهای در سنت دینی خود، حفّاری و ژرفکاوی کند. ضمن اینکه بعید به نظر میرسد آنکه گمشدهی معنوی خود را در سنت دینی گذشتهی خود نیافته، بتواند در سنت دینی جدید بیابد. از اینرو، ظاهراً آنانکه بیشتر به ابعاد کلامی و اعتقادی دین توجه دارند تا ابعاد عرفانی و معنوی آن، حاضر میشوند دین و مذهبشان را ترک کرده یا تغییر دهند.
حکایت زیر را ابن جوزی البته از باب نقد و رد ذکر میکند:
«جهودی نزد ابوسعید ابوالخیر آمد و گفت: میخواهم به دست تو مسلمان شوم. ابوسعید از جهود پرسید: حتماً میخواهی مسلمان شوی؟ گفت: آری. ابوسعید گفت: از مال و جان خود بیزاری میجویی؟ این است اسلام در نظر من. جهود گفت: آری. ابوسعید گفت: حال که چنین است نزد فلان شیخ ببریدش که بدو لا لای منافقان در آموزد(یعنی لا اله الا الله).»(8)
همچنین در باب مولانا نقل است:
«روزی معماری رومی در خانهی خداوندگار(مولانا) بخاری میساخت. یاران به طریقِ مطایبه با وی گفتند که چرا مسلمان نمیشوی که بهترین دینها، دین اسلام است؟ گفت: قریبِ پنجاه سال است که در دین عیسیام، از او میترسم و شرمسار میشوم که ترک دین او کنم. از ناگاه حضرت مولانا از در درآمده فرمود که سِرِّ ایمان ترس است. هر کو از حق ترساست، اگر چه ترساست، با دین است نه بیدین.»(9)
عینالقضات همدانی نیز میگوید:
«اگر مذهبی مرد را به خدا میرساند آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر است. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب باز ماند... ای عزیز! هر چه مرد را به خدا رساند اسلام است، و هر چه مرد را از راه خدا باز دارد، کفرست.»(10)
«ای دوست! اگر آنچه نصاری در عیسی دیدند، تو نیز بینی ترسا شوی و اگر آنچه جهودان در موسی دیدند تو نیز بینی جهود میشوی،... هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد. مگر این کلمه نشنیدهای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش ِگبری آمد از مغان و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست که در دین ما امروز هیچ خبر نیست؟»(11)
«دریغا هفتاد و دو مَذهب که اصحاب با یکدیگر خصومت میکنند و هر یکی خود را ضدّی میداند، و یکدیگر را میکشند، اگر همه جمع آمدندی، و این کلمات را از این بیچاره بشنیدندی ایشان را مُصوَّر شدی که همه بر یک دین و یک ملّتاند. تشبیه و غلط، خلق را از حقیقت دور کرده است.»(12)
@sedigh_63
✨ کدام دین؟ کدام مذهب؟(۳)
برای کسی که کودکی و نوجوانی را در یک دین و مذهب خاص، گذرانده، امکان تعالی و رشد معنوی، در همان سنت دینی و مذهبی، فراهمتر است. ارتباط معناداری که یک شیعه با دعای کمیل و ندبه و یا آیینهای سوگواری برقرار میکند، برای یک سنّیمذهب، ناشدنی و یا دشوار است. همچنانکه حس و حال نمازهای تراویح، در ذائقهی یک دیندار سنّی، بیشتر روح معنوی میدمد و یک فرد مسیحی هم در مراسم عشای ربّانی خود، آسانتر میتواند حالی معنوی پیدا کند.
فرد با منطق درونی و زبان و لحن همان سنت دینی، خوگر شده و انس گرفته است و سنت مألوف دینیاش خاک مناسبتر و حاصلخیزتری برای رشد و رویش او دارد.
اصل کار، هنر غوّاصی دانستن است. اینکه هر کسی در سنت دینی خودش گودبرداری کند. به شوق یافتن گوهرهای پُربها، به اعماق برود. از پوستهها و ظواهر به جانب پرمغز مقاصد و بواطن دین، پُل بزند. هنر آن است که ریشههای درختمان از موانع پیشرو عبور کند و به ژرفناهای روشن معنوی برسد. به نظر میرسد در سنت خود بمانیم و در پرتو منطق و زبان سنت دینی خود، دست به اصلاحگری و بازآرایی بزنیم، بهتر است تا اینکه ریشههایمان معلق در هوا باشند.
این طرز تلقی را در نگاه عینالقضات همدانی، عارف مسلمانی که در 33 سالگی به جرم دگراندیشی به شهادت رسید و نیز عارفهی مسیحی، خانم سیمون وی که در 34 سالگی و بر اثر بیماری و ضعف جسمی ناشی از کمغذایی وفات یافت و نیز مهاتما گاندی، رهبر سیاسی و معنوی هندیها، به خوبی میشود مشاهده کرد.
دیدگاهی که این نوشته سعی در ترسیم شمایل اجمالی آن داشت، نیازمند آن است که به دلایل پیشینی و پسینی استواری مستند گردد؛ بنابراین بیشتر بازگویی یک رهیافت است تا ارائهی یک ایدهی منسجم و قابل اثبات.
✍ صدیق قطبی
-
ارجاعات:
1- رویارونشینان: سهگفتار در باب آرا و اندیشههای سیمون وی، ترجمهی مجتبی اعتمادینیا، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1395
2 و3 و4- همهی مردم برابرند، مهاتما گاندی، گردآورنده: شری کریشناکیرپالانی، ترجمه محمود تفضلی، نشر امیر کبیر، چاپ سیزدهم، 1394
5- رویارونشینان: سهگفتار در باب آرا و اندیشههای سیمون وی
6و7- نامه به یک کشیش، سیمون وی، ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر، چاپ اول، 1382
8- در تلبیس ابلیس بر صوفیان، علامه ابوالفرج ابن جوزی، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، 1368
9- مناقبالعارفین، شمسالدین افلاکی، به تصحیح تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب، 1375
10و11و12- تمهیدات، عینالقضات همدانی، تصحیح: عفیف عسیران، تهران: منوچهری، 1370
@sedigh_63
برای کسی که کودکی و نوجوانی را در یک دین و مذهب خاص، گذرانده، امکان تعالی و رشد معنوی، در همان سنت دینی و مذهبی، فراهمتر است. ارتباط معناداری که یک شیعه با دعای کمیل و ندبه و یا آیینهای سوگواری برقرار میکند، برای یک سنّیمذهب، ناشدنی و یا دشوار است. همچنانکه حس و حال نمازهای تراویح، در ذائقهی یک دیندار سنّی، بیشتر روح معنوی میدمد و یک فرد مسیحی هم در مراسم عشای ربّانی خود، آسانتر میتواند حالی معنوی پیدا کند.
فرد با منطق درونی و زبان و لحن همان سنت دینی، خوگر شده و انس گرفته است و سنت مألوف دینیاش خاک مناسبتر و حاصلخیزتری برای رشد و رویش او دارد.
اصل کار، هنر غوّاصی دانستن است. اینکه هر کسی در سنت دینی خودش گودبرداری کند. به شوق یافتن گوهرهای پُربها، به اعماق برود. از پوستهها و ظواهر به جانب پرمغز مقاصد و بواطن دین، پُل بزند. هنر آن است که ریشههای درختمان از موانع پیشرو عبور کند و به ژرفناهای روشن معنوی برسد. به نظر میرسد در سنت خود بمانیم و در پرتو منطق و زبان سنت دینی خود، دست به اصلاحگری و بازآرایی بزنیم، بهتر است تا اینکه ریشههایمان معلق در هوا باشند.
این طرز تلقی را در نگاه عینالقضات همدانی، عارف مسلمانی که در 33 سالگی به جرم دگراندیشی به شهادت رسید و نیز عارفهی مسیحی، خانم سیمون وی که در 34 سالگی و بر اثر بیماری و ضعف جسمی ناشی از کمغذایی وفات یافت و نیز مهاتما گاندی، رهبر سیاسی و معنوی هندیها، به خوبی میشود مشاهده کرد.
دیدگاهی که این نوشته سعی در ترسیم شمایل اجمالی آن داشت، نیازمند آن است که به دلایل پیشینی و پسینی استواری مستند گردد؛ بنابراین بیشتر بازگویی یک رهیافت است تا ارائهی یک ایدهی منسجم و قابل اثبات.
✍ صدیق قطبی
-
ارجاعات:
1- رویارونشینان: سهگفتار در باب آرا و اندیشههای سیمون وی، ترجمهی مجتبی اعتمادینیا، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول، 1395
2 و3 و4- همهی مردم برابرند، مهاتما گاندی، گردآورنده: شری کریشناکیرپالانی، ترجمه محمود تفضلی، نشر امیر کبیر، چاپ سیزدهم، 1394
5- رویارونشینان: سهگفتار در باب آرا و اندیشههای سیمون وی
6و7- نامه به یک کشیش، سیمون وی، ترجمه فروزان راسخی، نشر نگاه معاصر، چاپ اول، 1382
8- در تلبیس ابلیس بر صوفیان، علامه ابوالفرج ابن جوزی، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگزلو، مرکز نشر دانشگاهی، چاپ اول، 1368
9- مناقبالعارفین، شمسالدین افلاکی، به تصحیح تحسین یازیجی، تهران، دنیای کتاب، 1375
10و11و12- تمهیدات، عینالقضات همدانی، تصحیح: عفیف عسیران، تهران: منوچهری، 1370
@sedigh_63
اشکی و لبخندی (1)
بهتر است به جای لجبازی با خویش و دیگران، نه چشمهای خود را با آویختن پردهای، از تماشای لبخند آفتاب محروم کنیم و نه سیاحت در «وسعت اندوه زندگیها» را از پشت شیشههای بارانخورده و بخارگرفته، از دست بدهیم.(1)
اجازه دهیم چشمهای ما با هستی، آنچنان که هست و هر بار به شکلی و رنگی است، تماس پیدا کند. گاهی پس پنجرهی شادی و گاه از پشت دریچهی اندوه، به تماشای زندگی برویم. شادی را از یاد نبریم، هر چند حضور قاطع مرگ، اندام زندگی را میلرزاند. از درختان بیاموزیم.(2)
از نشانههای سلامت نفس و پاکی نهاد آن است که آدم، هماره در یک حال، قرار ندارد. نه همیشه مقیم شادی است و نه همیشه ساکن غم.
آنکه همیشه شاد است، از تجربهی برخی ساحات اصیل و کرانهای پراهمیت هستی، محروم است. چرا که رُشد عاطفی و فکری ما، بسیاری مواقع، در گرو تجربهی اندوه است.(3)
ضمن اینکه، شادی مُدام، نشان از آن دارد که در رابطه با ابعاد سوگناک و دلآزار هستی و زندگی، دچار خوابآلودگی، کرختی احساسی و غفلت شدهایم.
از طرفی، اندوه مدام هم نشانه بیماری و یا تزویر است(4). یا چنان شیشههای روحمان خاکگرفته، که هیچ نقطهی درخشان و روشنی به چشم نمیآید که سبب خوشدلی شود؛ و یا یا میل به متفاوت دیده شدن و حبّ ظهور، چنان شدّتی دارد که در سنگر غم، اقامت دائم کردهایم(و امان از خودفریبیها). گویی شأن و رتبهی وجودی ما، برتر از آن است که با اینهمه سویههای تیره و اندوهزا، به شادیهای خُرد و کمعُمق عامهی مردم، دلخوش کنیم. متمایز و متمیز از دیگرانیم، چرا که در هیچ سنخی از شادیهای زندگیشان، مشارکتی نداریم. غمپرستی میکنیم و غافل از آنیم که به تعبیر شمس تبریز: «شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا میرسد در حال شکوفهی عجبی میروید.»(5)
به نظر میرسد، وضعیت وجود و زندگی، به گونهای است که فرد واجد عاطفهی سالم و ضمیر روشن و حسّاس، هم موقعیتهای اندوه را تجربه میکند و هم وضعیت شادی را. در یک حال و وضع ماندن، یا نشانهی تزویر و سالوس و خودسانسوری و کژنُمایی است(به هر قصد و منظوری)، و یا حاکی از انسداد دریچههای روح و ناکوکی احساس است، که چنان ابعاد شادیآفرین یا غمباری به چشم و دل ما راه نمییابند.
شاید با این توضیحات بشود فهمید که چرا عارف بهنام، جنید بغدادی گفته است:
«صادق اندر روزی چهل بار بگردد و مرائی[ریاکار] چهل سال بر یک حال بماند.»(رسالهی قشیریه، ابوالقاسم قشیری)
مولانا در ترسیم وضعیت وجودی خود گفته است:
«هست احوالم خلاف یکدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
موج لشگرهای احوالم ببین
هر یکی با دیگری در جنگ و کین»
(مثنوی، دفتر ششم)
یک دمی خوش چو گلستان کُنَدم
یک دمی همچو زمستان کُنَدم
یک دمم فاضل و استاد کند
یک دمی طفل دبستان کُنَدم
یک دمی سنگ زند بشکندم
یک دمی شاه دُرُستان کُنَدم
یک دمم چشمهی خورشید کند
یک دمی جمله شبستان کُنَدم
(غزلیات شمس)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
بهتر است به جای لجبازی با خویش و دیگران، نه چشمهای خود را با آویختن پردهای، از تماشای لبخند آفتاب محروم کنیم و نه سیاحت در «وسعت اندوه زندگیها» را از پشت شیشههای بارانخورده و بخارگرفته، از دست بدهیم.(1)
اجازه دهیم چشمهای ما با هستی، آنچنان که هست و هر بار به شکلی و رنگی است، تماس پیدا کند. گاهی پس پنجرهی شادی و گاه از پشت دریچهی اندوه، به تماشای زندگی برویم. شادی را از یاد نبریم، هر چند حضور قاطع مرگ، اندام زندگی را میلرزاند. از درختان بیاموزیم.(2)
از نشانههای سلامت نفس و پاکی نهاد آن است که آدم، هماره در یک حال، قرار ندارد. نه همیشه مقیم شادی است و نه همیشه ساکن غم.
آنکه همیشه شاد است، از تجربهی برخی ساحات اصیل و کرانهای پراهمیت هستی، محروم است. چرا که رُشد عاطفی و فکری ما، بسیاری مواقع، در گرو تجربهی اندوه است.(3)
ضمن اینکه، شادی مُدام، نشان از آن دارد که در رابطه با ابعاد سوگناک و دلآزار هستی و زندگی، دچار خوابآلودگی، کرختی احساسی و غفلت شدهایم.
از طرفی، اندوه مدام هم نشانه بیماری و یا تزویر است(4). یا چنان شیشههای روحمان خاکگرفته، که هیچ نقطهی درخشان و روشنی به چشم نمیآید که سبب خوشدلی شود؛ و یا یا میل به متفاوت دیده شدن و حبّ ظهور، چنان شدّتی دارد که در سنگر غم، اقامت دائم کردهایم(و امان از خودفریبیها). گویی شأن و رتبهی وجودی ما، برتر از آن است که با اینهمه سویههای تیره و اندوهزا، به شادیهای خُرد و کمعُمق عامهی مردم، دلخوش کنیم. متمایز و متمیز از دیگرانیم، چرا که در هیچ سنخی از شادیهای زندگیشان، مشارکتی نداریم. غمپرستی میکنیم و غافل از آنیم که به تعبیر شمس تبریز: «شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا میرسد در حال شکوفهی عجبی میروید.»(5)
به نظر میرسد، وضعیت وجود و زندگی، به گونهای است که فرد واجد عاطفهی سالم و ضمیر روشن و حسّاس، هم موقعیتهای اندوه را تجربه میکند و هم وضعیت شادی را. در یک حال و وضع ماندن، یا نشانهی تزویر و سالوس و خودسانسوری و کژنُمایی است(به هر قصد و منظوری)، و یا حاکی از انسداد دریچههای روح و ناکوکی احساس است، که چنان ابعاد شادیآفرین یا غمباری به چشم و دل ما راه نمییابند.
شاید با این توضیحات بشود فهمید که چرا عارف بهنام، جنید بغدادی گفته است:
«صادق اندر روزی چهل بار بگردد و مرائی[ریاکار] چهل سال بر یک حال بماند.»(رسالهی قشیریه، ابوالقاسم قشیری)
مولانا در ترسیم وضعیت وجودی خود گفته است:
«هست احوالم خلاف یکدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
موج لشگرهای احوالم ببین
هر یکی با دیگری در جنگ و کین»
(مثنوی، دفتر ششم)
یک دمی خوش چو گلستان کُنَدم
یک دمی همچو زمستان کُنَدم
یک دمم فاضل و استاد کند
یک دمی طفل دبستان کُنَدم
یک دمی سنگ زند بشکندم
یک دمی شاه دُرُستان کُنَدم
یک دمم چشمهی خورشید کند
یک دمی جمله شبستان کُنَدم
(غزلیات شمس)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
اشکی و لبخندی (2)
فرزانگان به ما میگویند غم و شادی، هر دو، مایهی پالایش روح و تعالی وجود ما است. غم، مانند دَخل است و شادی خرج آن است. شادی از غم تغذیه میکند. شادی عمیق پس از پشت سر نهادن غمی عمیق، به دست میآید. اگر مُدام خرج کنید، دخلتان خالی میشود. ما در جهان اضداد زندگی میکنیم و هستی شادی، رهین هستی غم است. مولانا میگفت گر چه غم، راهزن شادی است، اما کارساز او هم هست. تعبیر تمثیلی مولانا این است که غم مانند زمستانی است که برگهای زرد درخت را میریزاند، تا دوباره در بهار، برگهای تازه و سبز بروید و «قند شادی میوهی باغ غم است»:
چونک قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح تست آتش دل مشو
چونک قبض آید تو در وی بسط بین
تازه باش و چین میفکن در جبین
قند شادی میوهی باغ غمست
این فرح زخمست وآن غم مرهمست
غم چو بینی در کنارش کش به عشق
از سر رَبوه نظر کن در دمشق
(مثنوی: دفتر سوم)
فکر غم گر راه شادی میزند
کارسازیهای شادی میکند
خانه میروبد به تندی او ز غیر
تا در آید شادی نو ز اصل خیر
(مثنوی: دفتر پنجم)
با نظر به فایدهمندی و ارتقابخشی توأمان غم و شادی، فرزانگان میکوشیدند حظ خود را از هر یک ببرند و هر دو موقعیت را فرصتی مغتنم برای راهیابی به عرصههای نامکشوف زندگی بینگارند. جبران خلیل جبران میگوید:
«شادی شما همان اندوه بینقاب شماست.
چاهی که خندههای شما از آن بر میآید چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود...
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر میشود.
مگر کاسهای که شراب شما را در بردارد همان نیست که در کورهی کوزهگر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیدهاند؟
هر گاه شادی میکنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمهی شادی به جز سرچشمهی اندوه نیست.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریهی شما از برای آن چیزی است که مایهی شادی شما بوده است.
پارهای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است و پارهای میگویید: نه اندوه برتر است. اما من به شما میگویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم میآیند و هر گاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره مینشینید به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.»(پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه نجف دریابندری)
کریستین بوبن مینویسد:
«در زندگیهایمان باید زندگی دوگانهای داشته باشیم و در قلبهایمان خونی دوگانه، شادی همراه با رنج، خنده همراه با اندوه، مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شدهاند و هر یک، دیوانهوار، ارابه را به سوی خود میکشند.»(دیوانهوار، کریستین بوبن، ترجمه مهوش قویمی)
«زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را»
(قیصر امین پور)
گشودگی در برابر زندگی و صداقت با خویش، ما را به ملتقای اشک و لبخند میرساند. به آشتی با هر دو و تجربهی متناوب و گاهگاه اشک و لبخند. جبران خلیل جبران گفته است:
«آرزویم این بوده تا زندگیم در اشکی و لبخندی خلاصه شود: اشکی که قلبم را تطهیر کند و راههای تو در توی حیات را به من نشان دهد. و لبخندی که مرا به اسرار درونم آگاه کند و نماد ستایش خدایانم باشد. اشکی برای همقدمیام با دلشکستگان و لبخندی که لحظهای زیستنم را شادی میبخشد.»(اشک و لبخند، جبران خلیل جبران، ترجمه سیدرضا افتخاری)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
فرزانگان به ما میگویند غم و شادی، هر دو، مایهی پالایش روح و تعالی وجود ما است. غم، مانند دَخل است و شادی خرج آن است. شادی از غم تغذیه میکند. شادی عمیق پس از پشت سر نهادن غمی عمیق، به دست میآید. اگر مُدام خرج کنید، دخلتان خالی میشود. ما در جهان اضداد زندگی میکنیم و هستی شادی، رهین هستی غم است. مولانا میگفت گر چه غم، راهزن شادی است، اما کارساز او هم هست. تعبیر تمثیلی مولانا این است که غم مانند زمستانی است که برگهای زرد درخت را میریزاند، تا دوباره در بهار، برگهای تازه و سبز بروید و «قند شادی میوهی باغ غم است»:
چونک قبضی آیدت ای راهرو
آن صلاح تست آتش دل مشو
چونک قبض آید تو در وی بسط بین
تازه باش و چین میفکن در جبین
قند شادی میوهی باغ غمست
این فرح زخمست وآن غم مرهمست
غم چو بینی در کنارش کش به عشق
از سر رَبوه نظر کن در دمشق
(مثنوی: دفتر سوم)
فکر غم گر راه شادی میزند
کارسازیهای شادی میکند
خانه میروبد به تندی او ز غیر
تا در آید شادی نو ز اصل خیر
(مثنوی: دفتر پنجم)
با نظر به فایدهمندی و ارتقابخشی توأمان غم و شادی، فرزانگان میکوشیدند حظ خود را از هر یک ببرند و هر دو موقعیت را فرصتی مغتنم برای راهیابی به عرصههای نامکشوف زندگی بینگارند. جبران خلیل جبران میگوید:
«شادی شما همان اندوه بینقاب شماست.
چاهی که خندههای شما از آن بر میآید چه بسیار که با اشکهای شما پر میشود...
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر میشود.
مگر کاسهای که شراب شما را در بردارد همان نیست که در کورهی کوزهگر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین میدهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیدهاند؟
هر گاه شادی میکنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمهی شادی به جز سرچشمهی اندوه نیست.
و نیز هر گاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریهی شما از برای آن چیزی است که مایهی شادی شما بوده است.
پارهای از شما میگویید شادی برتر از اندوه است و پارهای میگویید: نه اندوه برتر است. اما من به شما میگویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم میآیند و هر گاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره مینشینید به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.»(پیامبر، جبران خلیل جبران، ترجمه نجف دریابندری)
کریستین بوبن مینویسد:
«در زندگیهایمان باید زندگی دوگانهای داشته باشیم و در قلبهایمان خونی دوگانه، شادی همراه با رنج، خنده همراه با اندوه، مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شدهاند و هر یک، دیوانهوار، ارابه را به سوی خود میکشند.»(دیوانهوار، کریستین بوبن، ترجمه مهوش قویمی)
«زندگی ترکیب شادی با غم است
دوست میدارم من این پیوند را
گرچه میگویند: شادی بهتر است
دوست دارم گریه با لبخند را»
(قیصر امین پور)
گشودگی در برابر زندگی و صداقت با خویش، ما را به ملتقای اشک و لبخند میرساند. به آشتی با هر دو و تجربهی متناوب و گاهگاه اشک و لبخند. جبران خلیل جبران گفته است:
«آرزویم این بوده تا زندگیم در اشکی و لبخندی خلاصه شود: اشکی که قلبم را تطهیر کند و راههای تو در توی حیات را به من نشان دهد. و لبخندی که مرا به اسرار درونم آگاه کند و نماد ستایش خدایانم باشد. اشکی برای همقدمیام با دلشکستگان و لبخندی که لحظهای زیستنم را شادی میبخشد.»(اشک و لبخند، جبران خلیل جبران، ترجمه سیدرضا افتخاری)
✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
اشکی و لبخندی(3)
پانوشتها:
1- «برای شاعر، حُزن، پنجرهای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزنآلود میسازد، جذّابتر از خودِ زندگیست.»(اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمهی شهلا طهماسبی؛ انتشارات نیلوفر)
2- «شادی را از یاد مبر!-
این است زمزمهی درختانِ دانا
در آستانهی درهم شکستن و
فروغلتیدن بر زمین، زیر ضربههای تبر.
شادی را از یاد مبر!
تا وقتی روی خاک ایستادهای.
تا وقتی نسیم چهرهات را مینوازد،
تا وقتی نفس تازه میکنی زیرِ آسمان بیکران
تا وقتی تبرها خفتهاند.»
(خانم بلاگا دیمیتروا- شاعر ملی بلغارستان)
3- «انسان به دو روش میتواند خرد کسب کند، بیرنج و از طریق آموزگار یا توأم با رنج و از طریق زندگی.
قرائن حاکی از آن است که اگر غمگین باشیم بهتر است تا شاد، خوشی برای بدن ما لازم است اما اندوه است که قدرت ذهن را تقویت میکند. چه بسا طبیعی است که وقتی همه چیز بر وفق مراد است خِرِفت بمانیم. وقتی که اتومبیل ما بدون نقص است چه انگیزهای وجود دارد که عملکرد پیچیده درون آن را یاد بگیریم؟ عشق به زنی که به او نیازمندیم اما در عین حال رنجمان میدهد و احساسات گوناگونی را در ما متجلی میکند بسیار عمیقتر و حیاتیتر از مرد نابغهای است که توجهمان را جلب میکند، رابطه عاشقانه دردناکی را دنبال کردن به مراتب بهتر از خواندن آثار افلاطون و اسپینوز است.
حس کردن چیزها در سطوحی معادل دانشاندوزی است، یک مچ پای در رفته به سرعت به ما حفظ تعادل بدن را میآموزد، سکسکه مجبورمان میکند که به جنبههای تاکنون ناشناختهی شبکهی تنفسیمان توجه کنیم و در فراق معشوق بودن معرفی کاملی است از ساز و کار وابستگی عاطفی.
افکاری که بدون رنج حاصل شدهاند فاقد منبع مهم انگیزهاند...
تحمل رنج به تنهایی کافی نیست، مهمترین صفت رنج بردن این است که امکاناتی برای هوشمندی و کنجکاوی خلّاق فراهم آورد.
کل هنر زندگی در این است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما میشوند استفاده کنیم.
اندوهها زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرت مجروح کردن قلب ما را از دست میدهند. با این وجود، اغلب، رنج کشیدن در ما تبدیل به اندیشه و نظر نمیشود و به عوض آنکه درک بهتری از واقعیت به ما بدهد ما را در مسیر کُشندهی نیاموختن سوق میدهد، که نه تنها در معرض توهمهای بیشتری قرار میگیریم بلکه از زمان پیش از رنج بردن هم کمتر به تفکر میپردازیم ... این یعنی یک رنجبرِ بد شدهایم.»
(پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، ترجمه گلی امامی،نشر نیلوفر)
4- «ادبیات ما، و بخصوص ادبیات رمانتیک، اندوه را ستوده، پرورده و گسترش داده است. اما نه آن اندوه فعّال و پابرجایی که آدمی را به افتخارآمیزترین کارها بر میانگیزد، بلکه به نوعی رخوت روحی که مالیخولیایش مینامیدند. رخوتی که به نحوی مطلوب، پیشانی شاعر را پریده رنگ جلوه میداد و نگاهش را از حسرت گذشته سرشار میکرد. تمایل به باب روز بودن و پسند دیگران واقع شدن نیز در این میان بیتأثیر نبود. شادی امری پیش پا افتاده مینمود که نشان از سلامتی ابلهانه داشت. و چهرهها به دیدن خندهی دیگران در هم کشیده میشد. اندوه معنویّت را به انحصار خود در آورده بود و بنابراین از عمق و ژرفاندیشی حکایت داشت.
از دیرباز، شادی به چشمم نایابتر، دشوارتر و زیباتر از اندوه جلوه کرده است. و هنگامی که بدین کشف نائل شدم، که شاید مهمترین کشفی باشد که بتوان در طول زندگی بدان نائل شد، شادی برایم نه تنها (چنان که بود) نیازی طبیعی به شمار آمد- بلکه به تعهّدی اخلاقی بدل گردید. چنین پنداشتم که بهترین و مطمئنترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش، این است که خود تصویری زنده از آن ارائه دهیم، و بر آن شدم که خوشبخت باشم.
اینکه آدمی برای خوشبختی زاده شده است، بی شک نکتهای است که از سراسر طبیعت میآموزیم.
به راستی احساس شادیام از زیستن چنان نیرومند است که گاه به تردید میافتم و از خود میپرسم آیا هوس بودن، حتی اگر نبودم، در من وجود نمیداشت؟
بیزارم از هر کس و هر چیزی که شأن آدمی را تنزل دهد، و بیزارم از هر کس و هر چیزی که بخواهد از خرد او، از اعتماد به نفس او، و از چالاکیاش بکاهد. چون نمیپذیرم که خرد همواره ملازم کُندی و بی اعتمادی باشد. از همین روست که میپندارم کودکان اغلب از خرد و فرزانگی بیشتری برخوردارند تا پیران.»
(مائدههای زمینی و مائدههای تازه، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی، نشر نیلوفر)
5- «شادی را رها کرده غم را میپرستند... شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا میرسد در حال شکوفهی عجبی میروید. غم همچو سیلابِ سیاه به هر جا که میرسد، شکوفه را پژمرده میکند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نهلد که پیدا شود.»(مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمدعلی موحد)
@sedigh_63
پانوشتها:
1- «برای شاعر، حُزن، پنجرهای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزنآلود میسازد، جذّابتر از خودِ زندگیست.»(اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمهی شهلا طهماسبی؛ انتشارات نیلوفر)
2- «شادی را از یاد مبر!-
این است زمزمهی درختانِ دانا
در آستانهی درهم شکستن و
فروغلتیدن بر زمین، زیر ضربههای تبر.
شادی را از یاد مبر!
تا وقتی روی خاک ایستادهای.
تا وقتی نسیم چهرهات را مینوازد،
تا وقتی نفس تازه میکنی زیرِ آسمان بیکران
تا وقتی تبرها خفتهاند.»
(خانم بلاگا دیمیتروا- شاعر ملی بلغارستان)
3- «انسان به دو روش میتواند خرد کسب کند، بیرنج و از طریق آموزگار یا توأم با رنج و از طریق زندگی.
قرائن حاکی از آن است که اگر غمگین باشیم بهتر است تا شاد، خوشی برای بدن ما لازم است اما اندوه است که قدرت ذهن را تقویت میکند. چه بسا طبیعی است که وقتی همه چیز بر وفق مراد است خِرِفت بمانیم. وقتی که اتومبیل ما بدون نقص است چه انگیزهای وجود دارد که عملکرد پیچیده درون آن را یاد بگیریم؟ عشق به زنی که به او نیازمندیم اما در عین حال رنجمان میدهد و احساسات گوناگونی را در ما متجلی میکند بسیار عمیقتر و حیاتیتر از مرد نابغهای است که توجهمان را جلب میکند، رابطه عاشقانه دردناکی را دنبال کردن به مراتب بهتر از خواندن آثار افلاطون و اسپینوز است.
حس کردن چیزها در سطوحی معادل دانشاندوزی است، یک مچ پای در رفته به سرعت به ما حفظ تعادل بدن را میآموزد، سکسکه مجبورمان میکند که به جنبههای تاکنون ناشناختهی شبکهی تنفسیمان توجه کنیم و در فراق معشوق بودن معرفی کاملی است از ساز و کار وابستگی عاطفی.
افکاری که بدون رنج حاصل شدهاند فاقد منبع مهم انگیزهاند...
تحمل رنج به تنهایی کافی نیست، مهمترین صفت رنج بردن این است که امکاناتی برای هوشمندی و کنجکاوی خلّاق فراهم آورد.
کل هنر زندگی در این است که از افرادی که باعث رنجش خاطر ما میشوند استفاده کنیم.
اندوهها زمانی که به اندیشه و نظر بدل شوند، مقداری از قدرت مجروح کردن قلب ما را از دست میدهند. با این وجود، اغلب، رنج کشیدن در ما تبدیل به اندیشه و نظر نمیشود و به عوض آنکه درک بهتری از واقعیت به ما بدهد ما را در مسیر کُشندهی نیاموختن سوق میدهد، که نه تنها در معرض توهمهای بیشتری قرار میگیریم بلکه از زمان پیش از رنج بردن هم کمتر به تفکر میپردازیم ... این یعنی یک رنجبرِ بد شدهایم.»
(پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند، آلن دوباتن، ترجمه گلی امامی،نشر نیلوفر)
4- «ادبیات ما، و بخصوص ادبیات رمانتیک، اندوه را ستوده، پرورده و گسترش داده است. اما نه آن اندوه فعّال و پابرجایی که آدمی را به افتخارآمیزترین کارها بر میانگیزد، بلکه به نوعی رخوت روحی که مالیخولیایش مینامیدند. رخوتی که به نحوی مطلوب، پیشانی شاعر را پریده رنگ جلوه میداد و نگاهش را از حسرت گذشته سرشار میکرد. تمایل به باب روز بودن و پسند دیگران واقع شدن نیز در این میان بیتأثیر نبود. شادی امری پیش پا افتاده مینمود که نشان از سلامتی ابلهانه داشت. و چهرهها به دیدن خندهی دیگران در هم کشیده میشد. اندوه معنویّت را به انحصار خود در آورده بود و بنابراین از عمق و ژرفاندیشی حکایت داشت.
از دیرباز، شادی به چشمم نایابتر، دشوارتر و زیباتر از اندوه جلوه کرده است. و هنگامی که بدین کشف نائل شدم، که شاید مهمترین کشفی باشد که بتوان در طول زندگی بدان نائل شد، شادی برایم نه تنها (چنان که بود) نیازی طبیعی به شمار آمد- بلکه به تعهّدی اخلاقی بدل گردید. چنین پنداشتم که بهترین و مطمئنترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش، این است که خود تصویری زنده از آن ارائه دهیم، و بر آن شدم که خوشبخت باشم.
اینکه آدمی برای خوشبختی زاده شده است، بی شک نکتهای است که از سراسر طبیعت میآموزیم.
به راستی احساس شادیام از زیستن چنان نیرومند است که گاه به تردید میافتم و از خود میپرسم آیا هوس بودن، حتی اگر نبودم، در من وجود نمیداشت؟
بیزارم از هر کس و هر چیزی که شأن آدمی را تنزل دهد، و بیزارم از هر کس و هر چیزی که بخواهد از خرد او، از اعتماد به نفس او، و از چالاکیاش بکاهد. چون نمیپذیرم که خرد همواره ملازم کُندی و بی اعتمادی باشد. از همین روست که میپندارم کودکان اغلب از خرد و فرزانگی بیشتری برخوردارند تا پیران.»
(مائدههای زمینی و مائدههای تازه، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی، نشر نیلوفر)
5- «شادی را رها کرده غم را میپرستند... شادی همچو آبِ لطیفِ صاف به هر جا میرسد در حال شکوفهی عجبی میروید. غم همچو سیلابِ سیاه به هر جا که میرسد، شکوفه را پژمرده میکند و آن شکوفه که قصدِ پیدا شدن دارد، نهلد که پیدا شود.»(مقالات شمس تبریزی، به تصحیح محمدعلی موحد)
@sedigh_63
معلوم نیست کجا میبری ما را. به تماشاگهی تازه، یا ورطهای فراموش و خاموش. معلوم نیست چه میکنی با ما، پرواز میدهی یا پرپر میکنی؟ در شعلهی لرزان ما که میدمی، افروختهتر میشویم یا به کلّی خاموش؟ به کجا میکشانی ما را؟ به سردابههای بینام و نشانِ نمور یا حجرههای گرم خورشید؟ پرسش همیشه گرم زندگی، ای مرگ...
هر چه هست، گویا ما را از اینهمه زندان که گرفتار آنیم، میرهانی. زندان تن، زبان، تاریخ، جامعه. از معماهای سیاه و گرههای کوری که درون ما را انباشته است و از اینهمه دیوار که بین ما فاصله انداختهاند. بین ما و آن چشمههای روشن و آبیهای معصوم. میان ما و هر آنچه از جنس خندههای کودکی و شادمانیهای بیسبب است. هر چه هست، ما را از انبوه پردههای فروهشته، رهایی میدهی. پاهای آبله و چشمهای پینهبسته و دلهای وصلهدارمان را استراحتی جاوید میدهی. تویی که غارتگریهای زمان را متوقف میکنی، عقربههای بیوقفهی عمر را خواب میکنی و تشویش ثانیههای کلافه را چاره میکنی. فاتحانه به زمان میخندی. به دویدنها و نرسیدنهای ما.
تو به آزادی وفادارتری. بیشتر از زندگی.
خواهر ترانههای باد، ای مرگ...
«ندانم کجا میکشانی مرا؟
سوی آسمان،
یا به خاموش خاک
و یا جانب نیروانا و نور
کجا میکشانی نهانی مرا؟
تو ای جادویِ ظلمتِ جاودان
تو ای رازِ پنهان ز هر جست و جو
که آورد آدم تو را از بهشت
( چو میراثی از بهر فرزندگان)
کجا میبری از نهانجای خاک
در آن هجرت جاودانی مرا؟
نیَم در هراس از تو، ای ناگزیر!
ندانم کجا میکشانی مرا؟
ندانم کجا
لیک دانم،
یقین
کزین تنگنا میرهانی مرا.
ز سنگینیِ کوله بارِ وجود
سبک داریام دوش و
آسوده سار
بری سویِ بیسویِ خویشم نهان
چه بزمی ست آن میهمانی مرا؟
نقابیت بر روی و همراه من
همی آیی و با تو تنها نیَم
ولی کاش میشد بدانم کجا
نقابت ز رخساره یک سو شود
در آن لحظهی ناگهانی مرا؟»(شعر از: شفیعی کدکنی)
@sedigh_63
هر چه هست، گویا ما را از اینهمه زندان که گرفتار آنیم، میرهانی. زندان تن، زبان، تاریخ، جامعه. از معماهای سیاه و گرههای کوری که درون ما را انباشته است و از اینهمه دیوار که بین ما فاصله انداختهاند. بین ما و آن چشمههای روشن و آبیهای معصوم. میان ما و هر آنچه از جنس خندههای کودکی و شادمانیهای بیسبب است. هر چه هست، ما را از انبوه پردههای فروهشته، رهایی میدهی. پاهای آبله و چشمهای پینهبسته و دلهای وصلهدارمان را استراحتی جاوید میدهی. تویی که غارتگریهای زمان را متوقف میکنی، عقربههای بیوقفهی عمر را خواب میکنی و تشویش ثانیههای کلافه را چاره میکنی. فاتحانه به زمان میخندی. به دویدنها و نرسیدنهای ما.
تو به آزادی وفادارتری. بیشتر از زندگی.
خواهر ترانههای باد، ای مرگ...
«ندانم کجا میکشانی مرا؟
سوی آسمان،
یا به خاموش خاک
و یا جانب نیروانا و نور
کجا میکشانی نهانی مرا؟
تو ای جادویِ ظلمتِ جاودان
تو ای رازِ پنهان ز هر جست و جو
که آورد آدم تو را از بهشت
( چو میراثی از بهر فرزندگان)
کجا میبری از نهانجای خاک
در آن هجرت جاودانی مرا؟
نیَم در هراس از تو، ای ناگزیر!
ندانم کجا میکشانی مرا؟
ندانم کجا
لیک دانم،
یقین
کزین تنگنا میرهانی مرا.
ز سنگینیِ کوله بارِ وجود
سبک داریام دوش و
آسوده سار
بری سویِ بیسویِ خویشم نهان
چه بزمی ست آن میهمانی مرا؟
نقابیت بر روی و همراه من
همی آیی و با تو تنها نیَم
ولی کاش میشد بدانم کجا
نقابت ز رخساره یک سو شود
در آن لحظهی ناگهانی مرا؟»(شعر از: شفیعی کدکنی)
@sedigh_63
Bedrud Ba Bedrud
Ali Qamsari & Mohammad Motamedi
بدرود با بدرود، شعر شفیعی کدکنی، آواز محمد معتمدی
در فرهنگ گواتمالا، زندگی پس از مرگ یک جشن بزرگ است و این را میتوان در گورستانهای آنجا مشاهده کرد. مردم این کشور قبر درگذشتگان خود را با رنگهای مورد علاقه آنها نقاشی میکنند
اینجا👇
yon.ir/K230
اینجا👇
yon.ir/K230