لفظمندی
واقعیت کاری را که میکنی نگاه کن. تا زمانی که تو با دید ارزش و بیارزشی قضایای زندگی را نگاه میکنی، واقعیت و محتوای هیچ چیز را نمیبینی. کلمات و توصیفها را میبینی. کلمات اسباب رنج و لذت تو میشوند.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
لفظمندی
واقعیت کاری را که میکنی نگاه کن. تا زمانی که تو با دید ارزش و بیارزشی قضایای زندگی را نگاه میکنی، واقعیت و محتوای هیچ چیز را نمیبینی. کلمات و توصیفها را میبینی. کلمات اسباب رنج و لذت تو میشوند.
کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این یا آن؟!
آقایی میگفت یك روز در یك جلسهٔ سخنرانی شركت كرده بودم. مناسبتی پیش آمد كه قبل از شروع سخنرانی من از شخصی كه قرار بود صحبت كند سئوال انتقادآمیزی كردم. انتقاد و لحن صحبت من به نظر رئیس جلسه تند و بیادبانه رسید و بنابراین با خشونت تقریباً مرا از جلسه اخراج كردند. من پا شدم و ظاهراً خیلی عادی سالن را ترك كردم ـ بدون هیچ واكنش عصبی و غیرمنطقی مشهود. آن روز تا غروب سرم به كارهایی گرم بود و فرصت مرور موضوع پیش نیامد. شب وقتی تنها شدم صحنهٔ جلسه و انتقاد من و منظرهٔ اخراجم از سالن و همهٔ ماوقع در ذهنم زنده شد و آنها را مرور كردم. دیدم انتقاد من كاملاً مؤدبانه و منطقی بود و اخراجم از سالن با آن وضع اهانتآمیز كاری ناروا؛ و من بیخود اعتراض و مقاومت نكردم. چرا مثل بره سرم را پایین انداختم و بیرون رفتم!؟ چقدر بیلیاقت و بیجربزهام!؟ كاش زده بودم توی گوش رئیس جلسه ـ كه مرا اخراج كرد.
میگفت آنشب به خاطر ضعف شخصیت مقداری خودم را ملامت كردم و حتی به بیعرضگی، بیوجودی و بیدفاعی خودم گریه كردم.
این قضیه گذشت تا چند روز بعد یكی دو نفر از دوستانم كه در آن جلسهٔ كذایی حضور داشتند به دیدنم آمدند. میگفتند فلانی، آن روز در آن جلسه همهٔ ما حسرت شخصیت متین و محكم و منطقی ترا خوردیم. خود ما دیدیم كه خیلیها از اینكه میدیدند تو با چه بیتفاوتی، وقار و سنگینیای قدم برمیداشتی و سالن سخنرانی را ترك میكردی مات مانده بودند.
حسن، میبینی كه درون ما چه میگذرد، و آنوقت دیگران چه تصوری از ما دارند!؟ آن آقا میگفت وقتی تكلیف خارج شدن از جلسه را به من كردند مثل اینكه از زور ناراحتی شوكه شدم. گیج و منگ شدم و خودم هم نفهمیدم چه جوری بیرون رفتم. مثل اینكه زمین داشت از زیر پایم درمیرفت.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
این یا آن؟!
آقایی میگفت یك روز در یك جلسهٔ سخنرانی شركت كرده بودم. مناسبتی پیش آمد كه قبل از شروع سخنرانی من از شخصی كه قرار بود صحبت كند سئوال انتقادآمیزی كردم. انتقاد و لحن صحبت من به نظر رئیس جلسه تند و بیادبانه رسید و بنابراین با خشونت تقریباً مرا از جلسه اخراج كردند. من پا شدم و ظاهراً خیلی عادی سالن را ترك كردم ـ بدون هیچ واكنش عصبی و غیرمنطقی مشهود. آن روز تا غروب سرم به كارهایی گرم بود و فرصت مرور موضوع پیش نیامد. شب وقتی تنها شدم صحنهٔ جلسه و انتقاد من و منظرهٔ اخراجم از سالن و همهٔ ماوقع در ذهنم زنده شد و آنها را مرور كردم. دیدم انتقاد من كاملاً مؤدبانه و منطقی بود و اخراجم از سالن با آن وضع اهانتآمیز كاری ناروا؛ و من بیخود اعتراض و مقاومت نكردم. چرا مثل بره سرم را پایین انداختم و بیرون رفتم!؟ چقدر بیلیاقت و بیجربزهام!؟ كاش زده بودم توی گوش رئیس جلسه ـ كه مرا اخراج كرد.
میگفت آنشب به خاطر ضعف شخصیت مقداری خودم را ملامت كردم و حتی به بیعرضگی، بیوجودی و بیدفاعی خودم گریه كردم.
این قضیه گذشت تا چند روز بعد یكی دو نفر از دوستانم كه در آن جلسهٔ كذایی حضور داشتند به دیدنم آمدند. میگفتند فلانی، آن روز در آن جلسه همهٔ ما حسرت شخصیت متین و محكم و منطقی ترا خوردیم. خود ما دیدیم كه خیلیها از اینكه میدیدند تو با چه بیتفاوتی، وقار و سنگینیای قدم برمیداشتی و سالن سخنرانی را ترك میكردی مات مانده بودند.
حسن، میبینی كه درون ما چه میگذرد، و آنوقت دیگران چه تصوری از ما دارند!؟ آن آقا میگفت وقتی تكلیف خارج شدن از جلسه را به من كردند مثل اینكه از زور ناراحتی شوكه شدم. گیج و منگ شدم و خودم هم نفهمیدم چه جوری بیرون رفتم. مثل اینكه زمین داشت از زیر پایم درمیرفت.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوال
مگر جامعه، مگر مادر تو بارها به تو نگفتهاند که انسان باید باشخصیت، مهربان، باکفایت و سخاوتمند باشد؟ حال فرض کنیم همۀ این صفات با عمیقترین و اصیلترین کیفیت خود در فطرت تو نهفته است. تو اصیلترین تشخص، مناعت و کرامت انسانی را در ذات خود داری؛ ولی شغلت مثلاً گردوفروشی است. آیا در این صورت مادرت و جامعه تو را به عنوان یک انسان صاحب شخصیت نگاه خواهند کرد!؟
تو به قدری باشفقت و نیکنهادی که هیچ انسان و حتی هیچ موجودی را آزار نمیدهی؛ پرندهای را در قفس نمیکنی تا تماشای اسارت آن برایت نوعی مشغولیت لذتبخش باشد. تو به دلیل مناعت فطری و عدم آزمندی، جز آنچه برای زندگیات لازم است پول انباشته نکردهای تا خرج یک مدرسۀ رایگان کنی و در خیل نیکوکاران حرفهای به قلم روی. آیا در این صورت جامعه تو را انسانی نیکنهاد یا سخاوتمند خواهد دانست!؟
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سوال
مگر جامعه، مگر مادر تو بارها به تو نگفتهاند که انسان باید باشخصیت، مهربان، باکفایت و سخاوتمند باشد؟ حال فرض کنیم همۀ این صفات با عمیقترین و اصیلترین کیفیت خود در فطرت تو نهفته است. تو اصیلترین تشخص، مناعت و کرامت انسانی را در ذات خود داری؛ ولی شغلت مثلاً گردوفروشی است. آیا در این صورت مادرت و جامعه تو را به عنوان یک انسان صاحب شخصیت نگاه خواهند کرد!؟
تو به قدری باشفقت و نیکنهادی که هیچ انسان و حتی هیچ موجودی را آزار نمیدهی؛ پرندهای را در قفس نمیکنی تا تماشای اسارت آن برایت نوعی مشغولیت لذتبخش باشد. تو به دلیل مناعت فطری و عدم آزمندی، جز آنچه برای زندگیات لازم است پول انباشته نکردهای تا خرج یک مدرسۀ رایگان کنی و در خیل نیکوکاران حرفهای به قلم روی. آیا در این صورت جامعه تو را انسانی نیکنهاد یا سخاوتمند خواهد دانست!؟
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و سؤال این است که چرا با وجود این همه نیش و آزاری که بر یکدیگر وارد میکنیم، باوجود این همه تلخی و نفرتی که در روابط داریم، و باوجود این همه ترس و حساسیتی که از نیش یکدیگر داریم باز هم دور هم جمع میشویم و «از زیارت یکدیگر خوشوقت»؟
به نظرم مهمترین علتش این است که قوت و غذای «شخصیت» ما در دست دیگران است. فرض کنید کسی به اسارت گرفته شده، و باید هر روز قبل از تحویل گرفتن غذایش شلاق مفصلی بخورد. درست است که شلاق درد دارد، ولی چاره چیست؟ او نمیتواند از غذا صرف نظر کند. شخصیت ما وابسته به قضاوت دیگران است. با وجود همهٔ آزارهایی که بر ما وارد میکنند ناچاریم هر روز شخصیت خود را به امید تأیید بر آنها عرضه کنیم.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
و سؤال این است که چرا با وجود این همه نیش و آزاری که بر یکدیگر وارد میکنیم، باوجود این همه تلخی و نفرتی که در روابط داریم، و باوجود این همه ترس و حساسیتی که از نیش یکدیگر داریم باز هم دور هم جمع میشویم و «از زیارت یکدیگر خوشوقت»؟
به نظرم مهمترین علتش این است که قوت و غذای «شخصیت» ما در دست دیگران است. فرض کنید کسی به اسارت گرفته شده، و باید هر روز قبل از تحویل گرفتن غذایش شلاق مفصلی بخورد. درست است که شلاق درد دارد، ولی چاره چیست؟ او نمیتواند از غذا صرف نظر کند. شخصیت ما وابسته به قضاوت دیگران است. با وجود همهٔ آزارهایی که بر ما وارد میکنند ناچاریم هر روز شخصیت خود را به امید تأیید بر آنها عرضه کنیم.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دلهره
تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش میکند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم میشود باز از ترس است. نمایشهای آن نیز به خاطر ترس است.
و انسانی که می ترسد، در زندگی فوقالعاده محتاط و دستبهعصا راه میرود. هرگز باز و بیپروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطههای بعدی نیز آنگونه عمل میکند که قبلاً تجربه کرده است.
این جریان مساله عادت را پیش میآورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در میآید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکستهبستهای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه میرود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت. و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دلهره
تمام رفتارهای انسان هویت فکری - خواه در شکل دفاع باشد، خواه در شکل نمایش باشد یا حمله - ریشه در ترس دارد. وقتی حمله و پرخاش میکند از ترس است؛ وقتی هم تسلیم میشود باز از ترس است. نمایشهای آن نیز به خاطر ترس است.
و انسانی که می ترسد، در زندگی فوقالعاده محتاط و دستبهعصا راه میرود. هرگز باز و بیپروا نیست. چنین انسانی وقتی از روی تجربه دریافت که در فلان رابطه باید حمله و پرخاش کند و در فلان رابطه باید تسلیم بشود و کوتاه بیایید، در رابطههای بعدی نیز آنگونه عمل میکند که قبلاً تجربه کرده است.
این جریان مساله عادت را پیش میآورد. در نتیجه تمام زندگی انسان به صورت تکرار یک مقدار رفتارهای کلیشه ای در میآید. از ترس این که مبادا تعادل و ایمنی شکستهبستهای که در آن قرار دارد به هم بخورد، همیشه عمل و رفتاری خواهد داشت که مطمئن باشد مخلّ تعادل و ایمنی او نخواهد بود. زندگی چنین انسانی مثل کسی است که روی زمین یا مرداب سست راه میرود؛ و همیشه باید مواظب باشد تا پایش را جایی بگذارد که قبلاً گذاشته و نسبت به آن نوعی اطمینان پیدا کرده. و پا را جای پای قبلی گذاشتن یعنی زندگی در عادت. و عادت یعنی کهنگی؛ یک کهنگی توأم با دلهره!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
میل تخریب در پشت روابط
شما در واقع رقيب من هستيد، و تأييد ارزشهای من در حکم نفی ارزشهای خودتان است. زيرا میدانيم که ارزشهای قراردادی تنها از طريق مقايسه قابل تصور و تداوم هستند. تو اگر ارزشی را در من ببينی، چنان است که انگار همان ارزش را از خودت سلب کردهای. در اينصورت چگونه ممکن است من و شما ارزش، يعنی حربهای را صادقانه در اختيار رقيب خود قرار دهيم؟! ما در رابطه با يکديگر بيش از آنچه مثبت و سازنده باشيم، منفی و مخربيم. اين واقعيتی است که در هر قدم از زندگی و روابط به روشنی میتوان آن را مشاهده کرد. من سعی میکنم با نيش زبان، با فضلفروشی، با "نصيحت برادرانه"، با بیاعتبار جلوه دادن ارزشهایی که شما به آن پايبنديد، با شغل و مبل و خانه مجللم، با بچه زرنگ تر و باهوشم، حتی با سکوت خردمندانهای که در مقابل شما اختيار میکنم، و خلاصه به هر طريق ممکن شما را نسبت به "ارزشها"يتان دچار ترديد گردانم و خود را در موقعيت "ارزشی" بهتری نسبت به شما قرار دهم. علیرغم تمام نمايشات انسان مآبانهای که ما برای يکديگر میدهيم و علیرغم تمام توجيهات شسته رفتهای که برای رفتار خود میتراشيم به روشنی میتوان ديد که در پشت تمام رفتارها و روابط ما ميل تخريب و سوء نيت وجود دارد.
You are, in fact, my rival, and any confirmation of my value indicates the negation of your own. Because we know this, it is only through comparison that we can imagine a conventional value within us.
Often in our relationships with others we are more negative and destructive than positive and constructive. This is a reality that we can clearly observe in our relations. In order to make you to doubt your value, I might resort to belittling, condescension, and other negative tactics. I use waspishness, pedantry, friendly advice, and sarcastic language. I downplay values that you believe in. I try to make you feel inadequate by boasting about my job, furniture, fancy house, and cleverer and smarter kids. Sometimes by pretending to be wisely silent I might create doubt in your mind about your value and put myself in a better position in comparison to you. Despite constantly putting on a show of our highest human qualities, and despite all the polished justifications and excuses that we invent to disguise our undesirable behaviors, we can clearly see that all our behaviors and relationships are tainted with destructive and malignant tendencies.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
میل تخریب در پشت روابط
شما در واقع رقيب من هستيد، و تأييد ارزشهای من در حکم نفی ارزشهای خودتان است. زيرا میدانيم که ارزشهای قراردادی تنها از طريق مقايسه قابل تصور و تداوم هستند. تو اگر ارزشی را در من ببينی، چنان است که انگار همان ارزش را از خودت سلب کردهای. در اينصورت چگونه ممکن است من و شما ارزش، يعنی حربهای را صادقانه در اختيار رقيب خود قرار دهيم؟! ما در رابطه با يکديگر بيش از آنچه مثبت و سازنده باشيم، منفی و مخربيم. اين واقعيتی است که در هر قدم از زندگی و روابط به روشنی میتوان آن را مشاهده کرد. من سعی میکنم با نيش زبان، با فضلفروشی، با "نصيحت برادرانه"، با بیاعتبار جلوه دادن ارزشهایی که شما به آن پايبنديد، با شغل و مبل و خانه مجللم، با بچه زرنگ تر و باهوشم، حتی با سکوت خردمندانهای که در مقابل شما اختيار میکنم، و خلاصه به هر طريق ممکن شما را نسبت به "ارزشها"يتان دچار ترديد گردانم و خود را در موقعيت "ارزشی" بهتری نسبت به شما قرار دهم. علیرغم تمام نمايشات انسان مآبانهای که ما برای يکديگر میدهيم و علیرغم تمام توجيهات شسته رفتهای که برای رفتار خود میتراشيم به روشنی میتوان ديد که در پشت تمام رفتارها و روابط ما ميل تخريب و سوء نيت وجود دارد.
You are, in fact, my rival, and any confirmation of my value indicates the negation of your own. Because we know this, it is only through comparison that we can imagine a conventional value within us.
Often in our relationships with others we are more negative and destructive than positive and constructive. This is a reality that we can clearly observe in our relations. In order to make you to doubt your value, I might resort to belittling, condescension, and other negative tactics. I use waspishness, pedantry, friendly advice, and sarcastic language. I downplay values that you believe in. I try to make you feel inadequate by boasting about my job, furniture, fancy house, and cleverer and smarter kids. Sometimes by pretending to be wisely silent I might create doubt in your mind about your value and put myself in a better position in comparison to you. Despite constantly putting on a show of our highest human qualities, and despite all the polished justifications and excuses that we invent to disguise our undesirable behaviors, we can clearly see that all our behaviors and relationships are tainted with destructive and malignant tendencies.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
آگاه باشید که...
این متن حدود بیست و پنج سال پیش در جلسهای حضوری توسط محمدجعفر مصفا نوشته شد و برای حضار خوانده شد.
@Mossaffadotcom
آگاه باشید که...
این متن حدود بیست و پنج سال پیش در جلسهای حضوری توسط محمدجعفر مصفا نوشته شد و برای حضار خوانده شد.
@Mossaffadotcom
بچهترس
جامعه از یک سو مرا درگیر یک بازی پوچ، دلهرهآور و رنجبار نموده، از سوی دیگر خودش با ایجاد انواع موانع نمیگذارد لحظهای از این بازی رضایت داشته باشم. بنابراین باطن من از چند بعد نسبت به جامعه خشم دارد. در آخرین تحلیل من خوب میدانم که این جامعه است که مرا از زیبایی نعمت زیستن در فطرتم محروم کرده و یک مشت تصویر خشک و بیروح را بعنوان "هستی" و بجای حالات پرشور اصیلم بر من حاکم نموده؛ و حالا هم از طریق قضاوت مدام چشم به من دوخته است تا ببیند چگونه از عهدۀ یک بازی نمایشی ودلهرهآور برمیآیم؛ در حالی که خودش مهمترین مانع من در طریق برآمدن من از عهدۀ بازی است!
جامعه کمر روح مرا زیر بار سنگین آن بار ناهموار خم کرده؛ و من از حمل آن به ستوه آمدهام و میخواهم آن را زمین بگذارم! اما چون از کودکی نسبت به قضاوت جامعه یک حالت خودباختگی پیدا کردهام و به اصطلاح "بچهترس" شدهام، و هم اکنون هزاران چشم قضاوتگر را مثل یک دیوار ستبر نامرئی در اطراف خود لمس میکنم که مرا در خود احاطه کردهاند و همه از من "هستی" و در گود بازی بودن را میطلبند، جرأت خارج شدن از این بازی تباهکننده را ندارم!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
بچهترس
جامعه از یک سو مرا درگیر یک بازی پوچ، دلهرهآور و رنجبار نموده، از سوی دیگر خودش با ایجاد انواع موانع نمیگذارد لحظهای از این بازی رضایت داشته باشم. بنابراین باطن من از چند بعد نسبت به جامعه خشم دارد. در آخرین تحلیل من خوب میدانم که این جامعه است که مرا از زیبایی نعمت زیستن در فطرتم محروم کرده و یک مشت تصویر خشک و بیروح را بعنوان "هستی" و بجای حالات پرشور اصیلم بر من حاکم نموده؛ و حالا هم از طریق قضاوت مدام چشم به من دوخته است تا ببیند چگونه از عهدۀ یک بازی نمایشی ودلهرهآور برمیآیم؛ در حالی که خودش مهمترین مانع من در طریق برآمدن من از عهدۀ بازی است!
جامعه کمر روح مرا زیر بار سنگین آن بار ناهموار خم کرده؛ و من از حمل آن به ستوه آمدهام و میخواهم آن را زمین بگذارم! اما چون از کودکی نسبت به قضاوت جامعه یک حالت خودباختگی پیدا کردهام و به اصطلاح "بچهترس" شدهام، و هم اکنون هزاران چشم قضاوتگر را مثل یک دیوار ستبر نامرئی در اطراف خود لمس میکنم که مرا در خود احاطه کردهاند و همه از من "هستی" و در گود بازی بودن را میطلبند، جرأت خارج شدن از این بازی تباهکننده را ندارم!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیدِ «من» باطل است
ما بعضی موضوعات را میشنویم، عقلاً هم آنها را میپذیریم ولی سرسری از آنها میگذریم. مثلاً میشنویم که "من" یا "خود"ی در کار نیست؛ بلکه تنها واقعیت تکرار یک مقدار اندیشۀ متوالی و موقتی است. بعد از درک این حقیقت باید دیدِ "من" را از تمام روابط خود حذف کنیم؛ و آگاه باشیم که کل ماجرای "هویت" خلاصه میشود در تکرار و بازی اندیشه. و اندیشه یک فعل و انفعال است؛ یک جریان است. و یک جریان چگونه میتواند مثلاً حقیر باشد؟! وقتی تو به من میگویی احمق، "من" را تحقیر نکردهای؛ به "خودِ" من آزار نرساندهای (زیرا اصلأ "خود"ی در کار نیست) بلکه یک جریان را تحقیر کردهای! و تحقیر جریان چه معنایی میتواند داشته باشد؟!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دیدِ «من» باطل است
ما بعضی موضوعات را میشنویم، عقلاً هم آنها را میپذیریم ولی سرسری از آنها میگذریم. مثلاً میشنویم که "من" یا "خود"ی در کار نیست؛ بلکه تنها واقعیت تکرار یک مقدار اندیشۀ متوالی و موقتی است. بعد از درک این حقیقت باید دیدِ "من" را از تمام روابط خود حذف کنیم؛ و آگاه باشیم که کل ماجرای "هویت" خلاصه میشود در تکرار و بازی اندیشه. و اندیشه یک فعل و انفعال است؛ یک جریان است. و یک جریان چگونه میتواند مثلاً حقیر باشد؟! وقتی تو به من میگویی احمق، "من" را تحقیر نکردهای؛ به "خودِ" من آزار نرساندهای (زیرا اصلأ "خود"ی در کار نیست) بلکه یک جریان را تحقیر کردهای! و تحقیر جریان چه معنایی میتواند داشته باشد؟!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نخ نامرئی
ضابطهٔ دور و نزدیک چیست؟ گمان میکنم تعلق است، تعلق به اشیاء، به قضاوتها و سنجشها، به مکانها، به همبستگیها.
تعلق در شکلهای مختلف تشکیل مرکزی را میدهد که انگار ذهن بوسیلهٔ نخهای نامرئی به آن وصل است. و وقتی از موضوع تعلقات دور میافتی احساس افسردگی، ملالت، گمشدگی، هجران، فراق، غربت و دورافتادگی میکنی. ولی اگر تعلق نبود، از هیج جا دور نبودی، روی زمین خدا بودی؛ و هر جا بودی همان جایی بود که باید میبودی.
و نتیجهٔ اندیشیدن به تعلقات، قطع رابطه با واقعیتهای موجود است. اندیشیدن به تعلقات تشکیلدهندهٔ مرکز یعنی اندیشیدن به مجازها، به تعبیرها و ذهنیتهای توهمی خویش.
واقعیت همیشه اینجا و هماکنون است، نه آنجا و فردا. اشارهٔ مولوی در این زمینه:
چونکه آنجا گفت زینجا دور شد
بر خیالی از حقی مهجور شد
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
نخ نامرئی
ضابطهٔ دور و نزدیک چیست؟ گمان میکنم تعلق است، تعلق به اشیاء، به قضاوتها و سنجشها، به مکانها، به همبستگیها.
تعلق در شکلهای مختلف تشکیل مرکزی را میدهد که انگار ذهن بوسیلهٔ نخهای نامرئی به آن وصل است. و وقتی از موضوع تعلقات دور میافتی احساس افسردگی، ملالت، گمشدگی، هجران، فراق، غربت و دورافتادگی میکنی. ولی اگر تعلق نبود، از هیج جا دور نبودی، روی زمین خدا بودی؛ و هر جا بودی همان جایی بود که باید میبودی.
و نتیجهٔ اندیشیدن به تعلقات، قطع رابطه با واقعیتهای موجود است. اندیشیدن به تعلقات تشکیلدهندهٔ مرکز یعنی اندیشیدن به مجازها، به تعبیرها و ذهنیتهای توهمی خویش.
واقعیت همیشه اینجا و هماکنون است، نه آنجا و فردا. اشارهٔ مولوی در این زمینه:
چونکه آنجا گفت زینجا دور شد
بر خیالی از حقی مهجور شد
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معضل شناخت "خود"
وقتی دو ارزش، دو فكر، دو تصمیم با یكدیگر در تضاد باشند، لاجرم توجیه و سفسطه لازم میآید.
و علت سخت بودن شناخت «خود» این است كه «خود» در نتیجهٔ انواع توجیهات، منطقسازیهای ظاهراً قابل قبول و استدلالهای بیمحتوا، تبدیل به یك پدیدهٔ بسیار درهم پیچیده میگردد!
و همهٔ كسانی كه مصالح و منافع آنها استمرار آن «خود» كاذب و حفظ آن را اقتضا میكند (بیآنكه صریحاً متوجه باشند) با تمام قدرت ذهنی از آن پیچیدگی، و در واقع از تضاد و تیرگی ساختمان ذهنی خود دفاع میكنند!
به هر حال تضادی كه منجر به درهم پیچیدگی میشود، عامل اساسی معضل بودن شناخت یك مقدار ارزش توهمی است!
از وبلاگ محمدجعفر مصفا
weblog.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
معضل شناخت "خود"
وقتی دو ارزش، دو فكر، دو تصمیم با یكدیگر در تضاد باشند، لاجرم توجیه و سفسطه لازم میآید.
و علت سخت بودن شناخت «خود» این است كه «خود» در نتیجهٔ انواع توجیهات، منطقسازیهای ظاهراً قابل قبول و استدلالهای بیمحتوا، تبدیل به یك پدیدهٔ بسیار درهم پیچیده میگردد!
و همهٔ كسانی كه مصالح و منافع آنها استمرار آن «خود» كاذب و حفظ آن را اقتضا میكند (بیآنكه صریحاً متوجه باشند) با تمام قدرت ذهنی از آن پیچیدگی، و در واقع از تضاد و تیرگی ساختمان ذهنی خود دفاع میكنند!
به هر حال تضادی كه منجر به درهم پیچیدگی میشود، عامل اساسی معضل بودن شناخت یك مقدار ارزش توهمی است!
از وبلاگ محمدجعفر مصفا
weblog.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
«نگرانی»!
سوال: "فکر نمی کنید سیستم شما قالبی را که انسان دارد، از او میگیرد بی آنکه چیزی به جای آن به او بدهد؟
جواب: اولاً اگر من غیر از لفظ چیز دیگری بخواهم از شما بگیرم، حرامم باشد. ثانیاً، نگران این موضوع نباشید. عملاً چنین چیزی پیش نمیآید. ما به این سادگیها حاضر نیستیم دست از قالب "خود" برداریم.
حداکثر این است که آنرا با یک قالب خوشنماتر عوض کنیم.
«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«نگرانی»!
سوال: "فکر نمی کنید سیستم شما قالبی را که انسان دارد، از او میگیرد بی آنکه چیزی به جای آن به او بدهد؟
جواب: اولاً اگر من غیر از لفظ چیز دیگری بخواهم از شما بگیرم، حرامم باشد. ثانیاً، نگران این موضوع نباشید. عملاً چنین چیزی پیش نمیآید. ما به این سادگیها حاضر نیستیم دست از قالب "خود" برداریم.
حداکثر این است که آنرا با یک قالب خوشنماتر عوض کنیم.
«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مشاهده
سعی نکن "خود" را بشناسی، فقط با چشم باز نحوهٔ تمهیدات جامعه و مکانیسم القاء و تحمیل آنها به ذهن خودت را زیر توجه بگیر!
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
مشاهده
سعی نکن "خود" را بشناسی، فقط با چشم باز نحوهٔ تمهیدات جامعه و مکانیسم القاء و تحمیل آنها به ذهن خودت را زیر توجه بگیر!
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom